تلگرام ایردن، پایگاه دندانپزشکی irden.ir
در کانال تلگرام ایردن عضو شوید و خبرهای دندان‌پزشکی را از نگاهی دیگر بنگرید!
جستجو  کاربرها  قانون ها 
بستن
نام کاربری::
رمز عبور::
رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟
ثبت نام
نام کاربری
 
Select date in calendarSelect date in calendar

صفحه: 1
خاطره هایی درباره دکتر سندوزی, دکتر سندوزی ایران می آیند
 
یک سالی است در موزه‌ی دکتر سندوزی مشغول کارم. دوست داشتم جایی باشم فارغ از هیاهو برای‌ لحظه‌ای آرامش و فرصتی کوتاه برای مطالعه. وقتی اولین بار به موزه آمدم با خودم گفتم این‌جا دقیقن همان جایی است که می‌خواستم. معمولن وقتی برای تماشای فیلم، نمایش یا نمایشگاهی می‌روم، به تمامی از جهان و واقعیت‌های آن فاصله می‌گیرم و اکنون خوش‌حال بودم در چنین جایی مشغول کار شده‌ام.
دوستِ نقاشی دارم. معمولن از دیدن آثارش لذت می‌برم و فکر می‌کنم برای رسیدن به این جایگاه زحمت زیادی کشیده و در محضر استادان به‌نامی شاگردی کرده است. وقتی به دوستم گفتم در موزه‌ی دکتر سندوزی مشغول کارم، بسیار متحیر شد و پرسید همانی که در خیابان بخارست است. مطب همان آقای دندان‌پزشک خوش‌تیپ و دوست‌داشتنی؟ من با تعجب پاسخ دادم، بله. تو از کجا دکتر سندوزی را می‌شناسی؟ دوستم تمام داستانش را برایم تعریف کرد. دلم می‌خواست این ماجرا را برای ایردنی‌ها هم تعریف کنم. دیدم این‌جا همه‌ی خاطرات از آقای سندوزی مربوط به حال و هوای دندان‌پزشکان است، اما همه می‌دانیم ایشان وجوه و ابعاد دیگری هم دارند.
دوستم می‌گفت، «تمام خانواده‌ی ما بیماران آقای سندوزی بودند. همیشه در مطب، بسیاری از خویشاوندان نسبی و سببی خود را می‌دیدیم. مادرم مهم‌ترین بیمار آقای دکتر سندوزی بین اعضای خانواده بود. آقای دکتر به قدری خوب با بیمارانش رفتار می‌کرد و با آن‌ها به گفت‌وگو می‌نشست که همه از هم‌نشینی و هم‌کلامی با ایشان لذت می‌بردند. معمولن پس از گفت‌وگو با دکتر، کوهی از آرامش و صبوری به سراغ بیماران می‌آمد. درواقع برای بیماران انگار دو اتفاق می‌افتاد، یکی مشکلات مربوط به دندان‌هایشان بر طرف می‌شد و دیگر این‌که با یک روان‌شناس صبور حرف‌هایشان را می‌زدند و او هم به دقت گوش می‌کرد. تقریبن 11 ساله بودم که نقاشی می‌کردم و بسیار به این کار علاقه نشان می‌دادم، تا جایی‌که خانواده‌ام تصمیم گرفتند مرا برای آموزش نقاشی پیش استادی ببرند. چون با فضای نقاشی آشنایی نداشتند، طبیعتن اساتید این حوزه را نمی‌شناختند و نوع نقاشی هم برای‌شان آن‌قدرها تفاوتی نداشت. برای من همیشه مطب دکتر سندوزی جایی بود تا نقاشی‌ها و مجسمه‌هایشان را می‌دیدم و از آن‌ها لذت می‌بردم. به همین خاطر مادرم تصمیم گرفت با دکتر سندوزی درباره‌ی من مشورت کند. یادم هست وقتی مادرم دفترچه نقاشی‌های مرا به دکتر نشان داد، آقای سندوزی کمی روی نقاشی‌های کودکانه‌ی من تامل کرد و از مادرم که بر روی یونیت نشسته بود، خواست کمی صبر کند. همان جا تلفن را برداشت و با خانمی تماس گرفت به نام منصوره. دکتر به آن خانم گفت می‌خواهم یک دختر کوچولوی نابغه را پیشت بفرستم. می‌خواهم هر چه می‌دانی به او بیاموزی. همین شد و از آن زمان به بعد من به آتلیه‌ی خانم منصوره حسینی رفتم. در اون لحظه نمی‌دانستم منصوره حسینی کیست، اما امروز می‌دانم که خانم «منصوره حسینی» و «بهجت صدر» از پیشروترین و مهم‌ترین نقاشان زن ایران هستند. کاری که دکتر سندوزی در آن لحظه برای من انجام داد، زندگی‌ام را تغییر داد. از آن زمان به بعد خودم به دنبال نقاشی رفتم و محضر استادان بزرگی را تجربه کردم. اما همه را مدیون اتفاقی می‌دانم که دکتر سندوزی برایم در دوران کودکی رقم زد.»
آری، امروز دوستِ عزیزِ من نقاشی صاحب سبک شده و آثار زیبا و تامل‌برانگیزی خلق می‌کند. او نقاش جوانی است که راه خودش را می‌رود و جهان شخصی‌اش را بنا می‌کند. و البته همه‌ی این‌ها را مدیون خودش و پشتکارش است و نه کس دیگری.
این هم آدرس وب‌سایت نقاش جوان. می‌توانید بعضی آثارش را ببینید
www.shabnamshabani.com
صفحه: 1