داستان | فلاور مریم | دکتر گلسرخی

داستان | فلاور مریم | دکتر گلسرخی

نویسنده: دکتر فیروزه گلسرخی
درپارکينگ باز مي شود. اول لنگه آبي در و بعد لنگه باريک تر که سفيد است. زن مثل هر روز از پشت پنجره يکي از ساختمان هاي مجاور، او را نگاه مي کند. صداي زبانه فلزي کلون را مي شنود که آرام درجايش مي لغزد. مي تواند تصور کند که در، روي موزاييک حياط کشيده مي شود. زن از آنجايي که ايستاده حتي مي تواند تا حدودي حياط را ببيند اگر چه داربستي که براي درخت مو زده اند، نمي گذارد ته حياط ديده شود. بعد، صداي روشن شدن موتور ماشين مي آيد، آن صداي مخصوص که شبيه يک غرش است. بعد هم نوک تيز يک مزداي قديمي سفيد از در پارکنيگ خارج مي شود. مرد از ماشين پياده مي شود و درها را به همان ترتيب که باز کرده بود، مي بندند. درکه بسته شد، يک بار دو لنگه را محض اطمينان به سمت خودش مي کشد. چاق است و شکمش وقتي ايستاده، به در ساييده مي شود. پيراهن سفيدي به تن دارد و شلوار خاکستري را درست زير شکم بند کرده است. کليدش را در سوراخ قفل مي اندازد و در را قفل مي کند. سوار ماشين مي شود، نيم دور مي زند وحرکت مي کند به سمت سرکوچه. زن مي تواند نوشته پشت شيشه ماشين را بخواند flower maryar
لنگه آبي و بعد لنگه باريک تر باز مي شود. صداي زبانه فلزي روي موزاييک شنيده مي شود. صداي غرش مي آيد. مزدا وارد کوچه مي شود. درها به همان ترتيب بسته مي شوند. امروز شلوارش سورمه اي شده است. ماشين نيم دور مي زند. زن نوشته را مي خواند. flower maryam.
زن هر روز نوشته را مي خواند. هر روز به غير از پنجشنبه و جمعه. وقتي به شرکت مي رسد و بندهاي چرک لووردراپه را مي کشد تا پرده کنار برود. همان ساعت وبه همان ترتيب، اول درها باز مي شوند. بعد مرد چاق بيرون مي آيد و بعد درها را مي بندد. روزهاي اول نوشته فلاور مريم بيش از حد آزارش مي داد. چرا اين را نوشته بود پشت شيشه ماشينش؟ به نظرش بي معني بود.
زن چند بار سعي کرد نگاه نکند. وقتي پرده را کشيد، به سر کوچه، آسمان و يا بقيه چيزها خيره شد اما باز هم درلحظه حرکت، فلاور مريم را مي خواند. نمي شد که آن را نخواند. بعد از آن سعي کرد که پرده را اصلا باز نکند تا يکي از بچه ها ديگر شرکت اين کار را بکند ولي بعد از مدتي ديد که صداي باز وبسته شد دروکشيدن در را براي امتحان، خوب مي شنود و بعد صداي غرش موتور و بعد هم هر بار در مغزش، نوشته فلاورمريم نقش مي بست.
زن باخودش فکر کرد که شايد مردک مغازه دار است و يا کارمند. اما کارمند به اين ديري راه نمي افتد. شايد معلم کلاس زبان بود. مي توانست او را تصور کند دريکي از آن کلاس هاي شلوغ که به دختر بچه هاي تازه بالغ زبان درس مي دهد. 16-15 ساله هايي که تازه سبيل کرکي سياهي پشت لبشان سبز شده. شايد تک و توک، کامل و رسيده باشند و سر و صورت صفا داده باشند، اما فرقي نمي کند همه شان خودشان را خوشگل مي دانند و مطمن هستند که مرد شکم گنده فلاور مريم مجذوبشان شده. شايد يکي دوتا هم جدي عاشقش شوند. هميشه دراين جور کلاس ها دخترهايي پيدا مي شوند که احياناً چشم و گوششان باز شده و جسور تر از بقيه، با معلم، بده بستان مي کنند. حتما فلاورمريم مجبور مي شود گاهي با آنها يک جور ديگر تا کند. مرد شکم گنده در ساعت هاي سکوت کلاس، لابد از پنجره بيرون را نگاه مي کند تا مزداي سفيد و فلاور مريم را ببيند. اما مرد به نظر پژمرده مي آمد، آنهايي که زبان درس مي دهند، تر وتازه اند. مرد، شبيه معلم زبان ها نبود.
دراين شش سال که صداي موذي و ممتد مراسم صبحگاهي اش هر روز به گوش زن رسيده بود؛ مرد، نه مريض شده نا لاغر و نه چاق. نه ماشين را عوض کرده و نه يک بار پيراهن رنگي پوشيده است حتي مشکي هم نپوشيده!شلوارها هم همان دو رنگ. براي زمستان يک کاپشن اضافه مي شود والسلام. هرگز نديده که زني همراهش باشد و يا مردي يا بچه اي. تا آنجايي که حياط پيداست هم همان داربست و همان ناک که زمستان تنک مي شود و آن وقت مي تواند موزاييک ها را هم ببيند. زن هيچ وقت برگشتنش را نديده است. چند بار پيش آمد که براي جلسه تا ساعت سه و نيم درشرکت ماند، با وجود دلشوره براي بچه که درمهد مانده بود يادش نرفت که نگاهي بيندازد ولي نه ماشين بود و نه کسي داخل خانه.
زن فکر مي کند شايد مرد يدک فروش باشد؛ مثلا حوالي توپخانه. صبح ها مي رود و در مغازه را باز مي کند و هر بار هم باهن و هن خم مي شود تا کرکره را بالا بکشد. حتما شکمش هم ساييده مي شود به در. با بقيه همسايه ها سلامي مي کند و داخل مغازه سرد و خالي و تاريک مي شود. با وسيله هاي نو، دست دوم و يا تقلبي که لا به لاي جعبه همان طور بي حرکت تا صبح مانده اند. اول يک کتري فلزي زرد رنگ را مي گذارد روي گاز کوچک ته مغازه و مي نشيند روي صندلي کهنه اي که حالا به آن عادت دارد. صندلي زير تن سنگينش ناله اي مي کند. هر روز همين صدا را مي دهد. اگر مشتري بيايد روي همان صندلي چرخ مي زند و اگر لازم باشد. بلند مي شود و جنس مي آورد. قسم هم نمي خورد که اصل است، با بد اخلاقي جنس را مي گذارد روي ميز و مي رود پشت صندلي اش مي نشيند و صندلي ناله مي کند. آخر شب هم که راه مي افتد به سوي خانه، با زحمت روي آن شکم خم مي شود و کرکره را پايين مي برد و قفل مي زند و قفل را يک بار امتحان مي کند.
عيد امسال، وقتي زن سرکار برگشت، پسر کوچکش را هم همراهش آورد. مهد کودک بچه تعطيل بود. بچه سرش را گرم کرده بود. کاغذها را به هم مي ريخت وبا سوراخ کن هزار ها پولک ريز درست کرده بود. با دهانش صداي تق تق تق پاشنه کفش مادرش را در مي آورد. وقتي زن خواست پولک ها را از پنجره بيرون بريزد تا باد ببردشان، ياد فلاور مريم افتاد. نگاهي کرد. خبري نبود. تا آخر هفته اول فروردين درخانه همان طور بسته بود و نه کسي آمد و نه رفت. زن فکر کرد که حتما مسافرت است اما گوشه ماشين سفيد فلاور مريم را مي ديد. هفته دوم بود که صبح سرهمان ساعت هميشگي درها را باز کرد و ماشين سفيد را آورد بيرون و بعد در را بست و امتحان کرد و رفت.
زن با خودش گفت شايد از اين کارمندهاي دانشگاه آزاد باشد. از آنها که توي آموزش مي نشينند وبراي دانشجو قيافه مي گيرند يا مثلا حسابدار باشد. حسابدار دانشگاه آزاد در دانشکده فلان. دريک اتاق کوچک که با ديوارهاي پيش ساخته از اتاق هاي ديگر جدا شده. اتاق هاي تودرتو که روي بالکن يک خانه مصادره اي ساخته شده اند. ميزي با يک کامپيوتر و يک دسته برگه کاغذ روي آن و سه تا فايل کابينت گوشه اتاق. مي رود با آن شکم گنده پشت ميز مي نشيند. بعد صندلي را مي کشد جلو و شکمش را زير ميز جا مي دهد. همه سال براي خودش توي اتاقش مي ماند و کسي کاري به کارش ندارد اما نزديک ثبت نام ترم که مي شود در اتاقش باز مي شود. دانشجوها يکي يکي اجازه دارند بيايند داخل و فيش پرداختي را بدهند دستش. بايد صف ببندند. سرو صدا نکنند و اگر کسي پول را از بانک ديگر حواله کرده باشد سرش داد مي زند. اگر کم ريخته باشد فرياد مي کشد. اگر دو نفر با هم بيايند تو، يکي را بيرون مي کند. چشم هايش را که زن نمي داند چه شکلي است، مي دوزد به آنها و پول هايش را، پول هاي حسابداري را از آنها مي گيرد. بي اغماض، بي حوصله با منت. دانشجوها به زحمت سلام مي دهند. دخترها بهترند يک کمي لبخند مي زنند. شايد عاشق يکي باشد؛ مثلا مريم نامي. شايد عاشق بوده، شايد مريم مثل بقيه دانشجوها با تکبر فيش را مي انداخته جلوي رويش و بعد از در مي زده بيرون و با پسري که توي صفه بوده کلامي رد و بدل مي کرده. شايد مريم چشم هاي جادويي داشته. حتما داشته. چرخيدن کلون. لنگه کوچک... لنگه بعدي. موتور مشاين. در. شکم. قفل. ماشين راه مي افتد. مي داند پشت شيشه نوشته فلاور مريم.
مرد هر روز مي بيندش. حوالي ساعت چهار بايد باشد. بله چهار است. يک کيف بزرگ به دستش است. کفش هايش کمي صدا مي دهد. تق تق تق. هميشه از کنار پياده راه مي رود کيف را هم مي اندازد سمت ديوار. يک بچه هم همراهش هست. دست بچه را مي گيرد و پسر بچه دنبالش را مي رود با قدم هاي کوتاه تر و کمي عقب. بيشتر به حال دويدن. گاهي با بچه حرف مي زند. صداي زن را مي شنود که درآستانه درنيمه باز
مغازه طنين مي انداز و بعد صداي زن دور مي شود. صدا لاي گل ها و برگ ها و گلدان هاي مرطوب مي پيچد. انگار گل ها و رطوبت مغازه و آن کف هميشه خيس، صدا را مي گيرد و مي بلد. صدايش صدايي معمولي است. نه زنگي دارد و نه آواي خاصي در آن هست. از پسر بچه مي پرسد: چطوري؟ چه خبر؟ خوش گذشت؟ هميشه همين سؤال هاست. سؤال ديگري نمي پرسد. پسر بچه هم بيشتر جوابي نمي دهد. بيشتر وقت ها زن وقتي از دم در مغازه رد مي شود، نفس عميقي مي کشد. شده که بايستد و به گل ها نگاه کند اما پسر بچه همشه دستش را مي کشد که بروند. مهد کودک پسره احتمالا همان نزديک مغازه است. خيلي زن ها از دم در مغازه با بچه رد مي شوند. همه با کيف و مانتوي معمولي و مقنعه. ولي فقط اين زن است که کفشش تق تق تق تق صدا دارد. يک جوري محکم راه مي رود؛ اگر کسي دقت کند فکر مي کند يک کمي مي لنگد. يک هوا. مغازه دار چند بار رفته دم در ايستاده تا او را ببيند. ببيند که چطور لنگ مي زند، چرا لنگ مي زند، ولي زن تند دور مي شود و پسربچه هم تند تند دنبالش مي رود. هر روز همين طور است. نزديک ساعت چهار، آن طرف خيابان، از تاکسي پياده مي شود با همان لنگيدن خفيف. مي آيد اين طرف خيابان و مي رود طرف مهد کودک. بعد تق تق تق تق از دم در رد مي شود و از بچه مي پرسد چطوري؟ چه خبر؟ خوش گذشت؟ گاهي مي پرسد تغذيه خوب بود؟ واگر بچه بگذارد. مي ايستد گل ها را نگاه مي کند. بو مي کشد. مرد از لاي گل ها و برگ ها مي تواند صورت معمولي، پوست تيره و چشم هاي سياه و ريزش را مي بيند. چشم ها بي قرار مي چرخند. نمي شود گفت چه چيزرا بيشتر نگاه مي کند گل ها را يا گلدان ها !بعد بچه او را مي کشد و رد مي شوند و مي روند تا ايستگاه اتوبوس.
مرد فکر مي کند که زن حتما کارمند است مثلا کارمند دارايي. يک جايي همان اطراف شايد. سر چهار راه بعدي. حتما مي نشيند پشت ميز و اظهار نامه ها را زيرو رو مي کند. درحالي که به آدم ها نگاه نمي کند و با کارمندهاي ميز بغلي حرف مي زند و حرف هايي که ارباب رجوع از آن سر در نمي آورد. از مهماني ديشب، از زمين تعاوني و از يکي از همکارهاي عوضي شان که اسم نمي برند؛ مثلاممکن است بگويد که «آره اين را بچلان»ارباب رجوع نمي فهمد که زن از چي مي گويد. فکر مي کند درباره کار اوست. ارباب رجوع به زن نگاه مي کند. با خودش فکر مي کند که زن،بد اخلاقي است. ارباب رجوع نگران کارش مي شود. نگران مالياتش. زن محلش نمي کند. چند برگ از پرونده مي افتد. ارباب رجوع نيم خيز مي شود. زن به کندي مي رود زير ميز و آنها را مي آورد. نگاه سردي با آن چشم هاي ريز به بقيه مي اندازد. پرونده را مي بندد. رو به سمت ارباب رجوع مي گيرد:ته راهرو امضا کنند بعدش ببريد دبيرخانه و ادامه حرف هايش را با دوستش از سر مي گيرد، بي آنکه به بقيه آدم ها نگاه کند. بي آنکه آن آدم ها آدم بوده باشند.
مغاز دار به ساعتش نگاه مي کند. نزديک چهار است. الان مي آيد. ولي نمي شود که کارمند دارايي باشد وگرنه تا امروز مرد را ديده بود. بالاخره در دارايي رفت وآمد داشت. صداي پا مي آيد؛ تق تق تق تق با يک ريتم خاص، به سبک کسي که کمي پايش مي لنگد. پسر بچه يک قدم عقب تر با قدم هاي تند مي آيد. زن از کنار مغازه که رد مي شود نيم نگاهي به گل ها مي اندازد، نفس عميقي مي کشد. هميشه بوي مريم تو خيابان مي زند. مغازه دار مخصوص مريم را نزديک در مي گذارد. تا بوبزند. بيرون. تا مردم را وسوسه کند.
شايد معلم دبستان است. دبستان پسرانه. کلاس اول. معلم بچه هاي سر تراشيده با چشم هاي خنگ و احمق با بدن هاي بودار و دست هايي که عرقشان کاغذ و مداد را نمدار مي کند. صبح ها اول ساعت که بچه ها خواب آلود وگنگ اند، دفترهاي مشق را ورق مي زند وبا خودکار قرمزش روي مشق هاي چرک شده خط مي کشد. روي «بابا بآب داد». روي «اين مرد باسبد آمد»وروي «صابون»و«انار». حتما وقتي بچه ها شلوغ مي کنند داد مي زند و با خط کش مي زند روي ميز. تق تق، مثل صداي کفشش. داد مي زند و محکم مي زند پس کله يکي که دم دستش است. آخر ساعت، مشق هاي فردا را مي دهد و بعد به همه مي گويد دست به سينه بنشينند تا از روي يک کتاب داستان، برايشان بخواند. اما از ظهر تا ساعت چهار کجاست؟ خب چرا پسرش را مدرسه نمي برد تا يک گوشه بپلکد؟ شايد شفيت بعد از ظهر هم کار مي کند.
همه سال هر روز ساعت چهار مي آيد. به جز پنجشنبه ها که ساعت 12 مي آيد. يعني اين بچه مريض نمي شود؟ تمام سال. گاهي بچه را بغل مي کند. گاهي پسرک خواب است اما هميشه کيف زن همان سمت ديوار است و تق تق صداي پايش مي آيد. همان وقت هم که بچه خواب است، صدا همان طور محکم است. فقط وقت هايي که پسر بچه خواب است، دم د رگلفروشي يک کمي بيش تر مي ايستد و نگاهش ازاين گوشه به آن گوشه مي رود.
شايد دريک درمانگاه کار مي کند. توي پذيرش مي نشيند، قبض صادر مي کند يا نه، کمک دکتر است. کمک يک خانم دکتر زنان. مريض ها را مي خواباند روي تخت معاينه و ملافه را مي اندازد روي پايشان. حتما روپوش سفيد مي پوشد. شايد روسري هم نداشته باشد. آنجا هم زن هستند. به خانم دکتر کمک کند، وسيله مي دهد و چراغ را تنظيم مي کند. پرونده مي آورد و دستکش، ممکن است در اتاق را نيمه باز بگذارد و برود تا تلفن را جواب دهد. بعد به خانم دکتر بگويد که مادرشان زنگ زده. شايد کار دکتر که تمام شد مريض را بلند کند و ملافه را جمع کند و با لحن ساده و بي حس بگويد؛ ديدي ترس نداشت. زن ها را از تخت پايين بياورد و بفرستد تا لباستشان را بپوشند و نفر بعدي را آماده کند. فشار خون بگيرد و چسب و بازو بند را با يک صداي گوش خراش باز کند. بعد تندي لباس را بکند و از درمانگاه خيريه شبانه روزي بزند بيرون تا برود سراغ پسرش. مرد با خودش فکر کرد ممکن است همين طور باشد؛ درست مثل زن بردار خودش که در رباط کريم دستيار خانم دکتر است.
ساعت، نزديک نه و نيم بود. مرد چراغ هاي مغازه را خاموش کرد. در را بست و بعد کرکره را به سختي پايين کشيد. خم شدن برايش سخت بود. هن و هن مي کرد. قفل را انداخت و بعد آن را امتحان کرد که باز نشود. راه افتاد تا برود ماشينش را از پارکينگ عمومي سرخيابان در آورد. ماشين را که روشن کرد و دنده عقب گرفت مي توانست نوشته پشت شيشه ماشينش را بخواند. توي نور تند پروژکتور پارکينگ مي توانست بخواند. flower maryam


بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil