داستان | من می ترسم؛ پس هستم | دکتر لطیفیان

داستان | من می ترسم؛ پس هستم | دکتر لطیفیان

انتظار همیشه طاقت فرساست اما فکر می کنم طاقت فرساترین انتظار در اتاق انتظار یک کلینیک دندان پزشکی شکل می گیرد، همان جایی که باید آرام و مودب بنشینی و در سکوت به صدای تیز و دل ریش کننده توربین دندانپزشک و گه گاه، تک ناله های بیمار زیر دست دکتر گوش بسپاری و سعی کنی صحنه های مهیبی را که از اتفاقات در حال وقوع در اتاق مجاور در ذهنت شکل می گیرد، به سرعت پاک کنی و سرت را به مجله ها و روزنامه های یک هفته یا یک ماه قبل که روی میز برای امثال تو ولو شده اند مشغول کنی! کاری که درست در همین لحظه، من به دشواری هر چه تمام تر انجام می دهم تا گذران کند ثانیه ها را فراموش کنم، اما هر چه به موعد ورودم به اتاق کار دکتر نزدیک تر می شوم، سرعت حرکت ثانیه شمار قرمز رنگ ساعت دیواری کندتر و کندتر می شود و من باز مثل صدها بار گذشته که به دندان پزشکی آمده ام، ثانیه های پر درنگی را که در کودکی توی آن ماشین له شده تجربه کردم، به یاد می آورم. اگر چه آنروز تا قبل از اینکه زمان، همراه من توی آن ماشین لکنته له شود و با جان کندن بگذرد، همه چیز خیلی سریع و بی توقف گذشت آنقدر سریع که حتی فکر کنم به یک دقیقه هم نرسید، اما در ذهن من تمامی آن دقایق قبل از حادثه تصادف آنچنان آرام وپرده پرده می گذرد که بعد از گذشت 20 سال از آنروز، هنوز با یادآوری هر پرده ماجرا می توانم تا ساعت ها، هیجانی عجیب را تجربه کنم، هیجانی که با آمدن به کلینیک دندانپزشکی و انتظار کشیدنی توام با اضطراب به اوج خودش می رسد و در تمام این سال ها، هنوز هیچ دارو یا درمانی نتوانسته است، احساسات فرو خفته ام را – که مدتهاست روانپزشکان مختلف برای بیدار کردنش به اقسام مختلف به شلاق بسته اند – با تاثیری بسان هیجان یادآوری آن روز بیدار نماید و مرا اگر شده برای چند صباحی به زندگی عادی با تمام فراز و نشیب های احساسی اش برگرداند. یادم می آید، یکبار در یکی از همان جلسات مشاوره با دکتر روانکاوم از او پرسیدم تا بحال به خود فکر کرده اید که چرا مردم وقتی به شهربازی می روند از میان آن همه وسیله سرگرم کننده، ترن هوایی را با آن همه ترس و هیجان حین چرخش های جنون آسایش انتخاب می کنند و وقتی او علتش را به زعم خودش تشریح کرد با لبخندی نجیبانه گفتم: ترن هوایی من هم، آمدن به کلینیک دندان پزشکی و باز آفرینی خاطره کودکی ام از آن روز خاص است...
البته اگر کل ماجراهای آنروز را بخواهیم در نظر بگیریم، شاید به 20 دقیقه یا حتی نیم ساعت هم برسد ولی بازهم این مدت زمان برای آن همه اتفاق، مدتی کم و شتابناک است.
آخر فاصله چراغ قرمز سر چهارراه از آن درمانگاه به 200 متر هم نمی رسید، شاید علت حادثه همین فاصله کم بود، چون پدرم وقتی از جلوی در درمانگاه، تیک آف کرد، بدون حتی یک ترمز کوچک رفت وسط چهارراه و بعد یک مینی بوس کهنه که من فقط یک لحظه قبل از بستن چشم هایم فرصت کردم از توی بغل مادرم نگاهش کنم همراه با یک صدای بوق کر کننده رسید به ماشین ما........
اول صدای یک جیغ ممتد شنیدم و بعد صدای مهیب خردشدن که صدای جیغ را در خودش گم کرد. چند لحظه ای احساس کردم که دارم دور خودم می چرخم تا اینکه سنگینی تنه مادرم که روی من افتاد، متوقفم کرد. چشمانم را که باز کردم چند ثانیه ای طول کشید تا تصاویر پیرامونم شگل گرفتند و همزمان وحشتی عظیم به جانم چنگ انداخت.
کف ماشین افتاده بودم ومادرم که روی من پرت شده بود، سینه اش به شدت و سرعت بالا و پایین می رفت. بعد، انگار که تازه به خودش آمده باشد، یک دفعه از روی من بلند شد و در حالیکه تمام وجودش داشت می لرزید با چشمانی از حدقه در آمده شروع کرد دست کشیدن به سرو صورت و دست و پاهایم. بازرسی بدنی اش که تمام شد تازه توانست دهانش را باز کند و با صدایی ضعیف بپرسد : خوبی ؟! سالمی؟!
یکی باید این سوال را از خودش می پرسید. چون هم از گوشه پیشانی اش خون می آمد و هم از گوشه لبش ولی من نمی توانستم بپرسم، حتی نمی توانستم جواب سوالش را بدهم، زبانم بند آمده بود و هر چه تلاش کردم در دهانم نچرخید. به همین خاطر فقط به نشانه تایید سلامتم توانستم سرم را با بهت تکان دهم. البته آن موقع هنوز درد باسنم شروع نشده بود یا که من متوجه اش نبودم والا به مادرم می گفتم، اگر چه بعدا خودم هم نفهمیدم که این درد تیر کشنده ناشی از لگدهایی بود که از پدرم خورده بودم یا ناشی از ضربات حین تصادف !!
آخر وقتي لگد پدرم خورد توي پشتم، آنقدر ترسيده بودم كه کوچکترین ناله ای از حلقومم خارج نشد. شدت ضربه به قدري بود كه درست جلوي پله هاي درمانگاه پخش زمين شدم و تا آمدم از جايم بلند شوم و بزنم به چاك، لگد بعدي به شدت و سرعت تمام به سمتم پرتاب شد، و من از هول فرار از تیررس لگد تعادلم را از دست دادم و اينبار عين توپ از لب پله ها تا دم پاگرد طبقه اول قل خوردم و آمدم پايين!! مادرم كه مثل هميشه زورش به پدرم نرسيده بود فقط توانست يك جيغ بلند بكشد كه در تمام طول سقوط من ادامه داشت امّا پدرم انگار كه اصلاً شاهد صحنه دلخراش سقوط من از پله ها نبوده، همچنان هیولاوار، پله ها را 2 تا يكي پايين مي آمد تا لگدي را كه چند لحظه پيش هدر رفته بود جبران کند و در همان حال فرياد بد و بيراهش به من و زمين و زمان يك لحظه قطع نمي شد:
- پدرسگ! كرّه خر چموش! خسته م كردي... آخه چي كار كنم از دست تو؟؟ ها ؟! ها توله سگ؟!
مي دانيد! اينجور وقتها كه خون جلوي چشمان طرف را گرفته، شما اصلاً فرصتي براي درد كشيدن يا ضجه زدن نداريد، فقط بايد براي زنده ماندن فرار كنيد، فرار! من هم به همين خاطر بي‌آنكه اهميتي به درد تير كشنده فرق سرم يا دست و پاي كوفته و داغان شده ام بدهم، دوباره به سرعت برق از جا جهيدم و بعد از تمركزي كه در كسري از ثانيه كردم از پاگرد تا پايين پله ها كه مي رسيد به طبقة اول درمانگاه را با يك جهش واقعاً متهورانه پريدم.... وقتي روي جفت پاهام در طبقه اول فرود آمدم. از ديدن آن همه آدمي كه با چشماني گرد شده و حالتي نيم خيز شده از روي صندلي هاشان، به من خيره مانده بودند، جا خوردم. تمام آدمها، چه آنهايي كه منتظر نوبت پزشك بودند و چه آنهايي كه پشت صندوق معطل گرفتن فيش؛ حتي آن بابايي كه توي اتاق تزريقات، شلوارش را تانيمه كشيده بود پايين و حالا دويده بود توي درگاهي كه ببيند چه خبر است؛ همه و همه در سكوت و سكوني كامل مرا نگاه مي‌كردند. البته عدة قليلي هم بودند كه به جاي نگاه كردن به من چشم دوخته بودند توي راه پله ها كه ببينند از پس اين نعره‌هاي مهيب كه از يك دقيقه پيش شروع شده بود چه جور هيولايي پديدار مي شود!!
طبيعي است كه وقتي آدم ناغافل جلوي اين همه تماشاچي قرار مي گيرد كه تمامشان منتظر واكنش تو و ادامة ماجرا هستند، بهتر است براي جلب توجه بهتر، آن چيزي كه همه انتظارش را مي كشند برآورده نكني! چون آن وقت درست مثل فيلمي كه همه از اول، آخرش را حدس زده اند؛ كسل كننده خواهد بود، تازه از اينها گذشته غرورم هم اجازه نمي داد جلوي آنها و طبق انتظاري كه از يك پسربچه با سن و سال من دارند بزنم زير گريه و ناله، بخصوص كه همان لحظه اول ديدم كه يكي از تماشاچيانم، يك دختربچة هم قدّ خودم است كه قرص و محكم دست مادرش را چسبيده است و از نگاهش معلوم بود كه شديداً دارد خودش را در حال و روز من تصور مي كند!! بنابراين در ثانيه هايي حياتي كه تا رسيدن پدرم به طبقه اول فرصت داشتم، سعي كردم لبهاي لرزانم را از هم باز كنم و رو به جمع لبخند بزنم و در همان حال سرم را تكان دادم كه يعني: بله ديگه! اينجوري هاست!!! باعث شرمندگي و تأسفه... !!
امّا گويا در محاسبات زماني ام اشتباه كرده بودم چون در همين لحظه ناگهان دست سنگين پدرم كوبيده شد پس سرم و پرتم كرد سمت درب خروجي. مادرم كه پشت بند پدرم رسيده بود پايين انگار با ديدن جمعيت، جسارت و شهامت بيشتري پيدا كرد، چون توانست بر اي لحظاتي دست پدرم را بگيرد و دوباره التماس و درخواست كند.
- ولش كن! كشتيش!.... سر جدّت قَسَمت مي دم ولش كن! بچه است نمي فهمي ؟؟ !
- زن! بچه نيست كه اين ! خرچه است! يك بزمچة زبون نفهمه !!
توي همين فاصله دكتر و آن منشي عجوزه ماتيك زده اش هم رسيدند پايين و من بي اختيار از ديدن نقش كامل و شيار شيار کف كفشم روي زمينه سفيد روپوش دکتر براي لحظاتي احساس وجد و غرور كردم و با خودم گفتم كاش مي توانستم يك جاي پاي ديگر هم به همان قشنگي وسط دوتا برجستگي سينه‌هاي خانم منشي بكارم!! دكتر با پريشان حالي تمام رفت سراغ پدرم كه داشت با خشونت آستين كتش را از چنگ مادرم بيرون مي كشيد تا باز بيايد سراغم و خوشبختانه درست موقعي كه پدرم دستش را رها كرد، توانست جلوي راهش را سدّ كند.
- چه خبره آقا! درمانگاه رو گذاشتي رو سرت!! بيخود نيست كه اين بچه جفتك و لگد مي‌اندازه! از خودت ياد گرفته!!
پدرم با آن دستهاي پرمو و پت و پهنش، كه مطمئنم غير از همان ساعت «رولكس» زردرنگ دستش، هيچ ساعت ديگري اندازه مچ دستش نمي شد، دست دكتر جوان را محكم گرفت و غريد كه :
- سربسرم نذار دكتر! مي فهمي؟! من ديشب تا صبح واسه خاطر درد دندون اين بچه و گريه و ناله هاش، چشم روهم نذاشتم! الآنم قراره اين توله و مادرش رو بندازم توي ماشين و تا زاهدان يك كلّه رانندگي كنم كه به موقع برسم سركارم حاليته يعني چي؟؟!
منشي دكتر با آن صداي جيغ جيغويش خودش را انداخت وسط بحث و شروع کرد دلیل و منطق آوردن برای پدرم که باید قبل از رفتن به سفر دندان بچه اش را درست می کرد تا مجبور نباشد حالا به خاطر کوتاهی خودش بچه را تنبیه کند اما يك نعرة كوچک پدرم براي نشاندن منشي سرجايش كافي بود.
- شما دخالت نكن خانم!
مادرم از آن طرف نالید و قسم و آیه خورد که زاهدان هم مرا برده اند دکتر ولی آنجا هم وقتی آمپول را دست دکتر دیده ام، همین ادا و اصول را درآوردم و فرار کردم که البته راست می گفت بنده خدا! ولی کمی بی انصافی کرد چون آن دفعه مثل اینبار قضیه اینقدر قامض نشد و کارم به لگدپرانی نکشید! تازه من نمی فهمیدم که چرا مادر و پدرم اینقدر لجبازند و نمی خواهند قبول کنند که اگر هر بار دندانم درد می گیرد یکی از آن قرص های صورتی را که حالا دیگر با اسمش آشنا هستم و تقریبا همیشه در حال خوردنش هستم، به من بدهند دیگر لزومی به رفتن پیش دندان پزشک نیست و دردم ساکت می شود.
در همين فاصله دكتر كه نمي دانم چه جوري توانسته بود دستش را از دست پدرم دربياورد، يك لحظه برگشت و به مردمي كه هنوز در سكوت شاهد صحنه بودند نگاهي انداخت و بلافاصله فهميد كه حالا قهرمان آن فيلمي كه از چند لحظه قبل شروع شده خودش است بنابراين سعي كرد با لبخند و لحنی منطقی توضیح دهد که بچه را باید با تشویق آورد به دندان پزشکی نه با تنبیه و اصولا باید کمی دلسوزانه برخورد کرد ولی پدرم با آستین کت زرق و برق دارش عرق پیشانی اش را پاک کرد و پرید وسط حرف های دکتر که :
- پس كي دلش براي من بسوزه دكتر !! ها؟! كي واسه من بدبخت كه ديشب تا صبح نخوابيدم و حالام قراره 17، 18 ساعت رانندگي كنم دل مي سوزونه؟! عجب غلطي كرديم اين زن و بچه رو با خودمون آورديم!
مادرم كه انگار اين صحبت آخر پدرم را به دل گرفته بود سریع پرید وسط و طوری که انگار دکتر را واسطه خودش با پدرم کرده باشد روبه دکتر شروع کرد خط و نشان کشیدن برای پدرم که بیخود منت نگذارد ما را آورده سفر و به او بگویید خودش خوب می داند که چون می خواسته این ماشین لکنته جلوی در را تهران بخرد، ما را با خودش آورده که در راه برگشت، تنهایی خوابش نگیرد و به او بگویید اگر همان اول شب که بچه از درد دندان نالید، محل می داد مجبور نبود نصف شب توی شهر غریب دنبال داروخانه شبانه روزی بگردد و خلاصه از این حرفها، فقط من آن موقع نفهمیدم که چرا مادرم اسم ماشین تازه مان را عوض کرده بود و می گفت «لکنته » چون خوب یادم می آید که تا شب قبل اسمش «بنز » بود اما خب... من از همین اسم «لکنته» بیشتر خوشم آمد. احساس کردم توی دهان بهتر
می چرخد !! بهر حال مادرم هنوز داشت غرغر می کرد و من تازه داشت نفس بندآمده ام بر می گشت سرجایش که پدرم دوباره پرید وسط بحث و اینبار با تشر گفت :
- خيلخب تو هم! روضه بسه ديگه !! به جاي اين حرفا بيا كمك كن دست و پاي اين بچه رو بگيريم و ببريمش بالا، خودم روي يونيت سرشو نگه مي دارم. تو و اون خانم منشي هم دست و پاشو محكم بگيريد تا دكتر كارشو بكنه... يا الله !!
با شنيدن اين حرف، يكدفعه دهانم خشك شد. ناخودآگاه بيشتر خودم را به در خروجي چسباندم و دستم رفت طرف دستگيره تا به موقع بتوانم واكنش نشان دهم امًا دكتر سريعاً با حرفش به دادم رسيد.
- نه آقاي محترم! اينجوري كه نمي شه دندون اين بچه رو درست كرد!! بر فرض كه ديگه مثل چند لحظه پيش نتونه سرشو تكون بده يا لگد بزنه و دست منو محكم بگيره، دهنشو كه مي تونه باز نكنه ها؟! بايد با..
- غلط مي كنه دهنشو باز نكنه پدرسگ!! خودم هم سرشو مي گيرم و هم دهنشو باز نگه‌مي‌دارم.
- نه آقا ! نمي شه !! من اينطوري نمي تونم كار كنم، اين بچه خودش بايد بخواد، بايد ترسشو از دندون پزشكي برطرف كرد...
بعد دكتر رويش را كرد طرف من و با ملايمت و مهرباني گفت :
- من هم به اين آقا پسر گل قول مي دم ديگه توي دست من آمپول نبينه!! قول مردونه... تازه اگر خودش بياد با هم دوباره بريم بالا، من يك جايزة خيلي خيلي خوب هم بهش مي‌دم، خوب ؟!؟
منشي دكتر هم باز لبهاي قرمز ماتيك زده اش را وا كرد و حرف دكتر را با يك لحن لوس و مثلاً بچگانه تكميل كرد:
- آره!! يه بادكنك خوشگل قرمز.. باشه عزيزم؟؟
دكتر كه هنوز منتظر جواب من بود، وقتي ديد من هيچ عكس العملي نشان نمي دهم و همچنان فقط چسبيده ام به در و آنها را نگاه مي كنم، سرش را تكانی داد و بعد يك قدم دیگر به من نزديك شد و در همان حال دستش را سمتم دراز كرد و گفت:
- آفرين پسر خوب!.. حالا دستتو بده من با هم بريم بالا. بيا !!
ولي من متعاقب دراز شدن دست دكتر به طرفم، ناخودآگاه دستهايم را پشتم جمع كردم. آب دهانم را به زحمت قورت دادم و بعد با تأني و مكث فراوان، سرم را به علامت نفي تكان دادم...
مي دانيد! باز هم در محاسبات زماني ام بابت مجالي كه تا رسيدن پدرم به خودم داشتم، اشتباه كردم، چون هنوز حركت سرم براي جواب منفي دادن به دعوت دكتر تمام نشده بود كه در يك چشم به هم زدن، ناگهان دست پدرم خوابيد زير گوشم و پرتم كرد يك گوشه و هنوز بخودم نيامده بودم كه اين بار از يقه لباسم مرا گرفت و همانطور كه بلندم مي كرد، يك لگد خواباند پشتم و بعد دوباره جنجال با همان كيفيت چند لحظه پيش شروع شد:
- خيره سر! توله سگ!.... حرومزاده !! تو زبون خوش حاليت نمي شه!!!
- دكتر، تورو بخدا جلوشو بگيرين... اي خدا ! مردم! بچه ام رو كشت
- بس كن ديگه آقا ! خجالت نمي كشه !... يا اين وحشي بازي رو تموم كن يا از اين درمانگاه برو بيرون. مگه نمي بيني اينجا مريض نشسته ؟!
- بروكنار دكتر ! ولم كن... مي گم ولم كن !!
- بچه ام !، بچه ام رو نجات بدين از دست اين مرد ! آاااي.... خداااا !!
- برو بيرون آقا ! برو بيرون... برو همون شهر خودت دندون بچه ات رو درست كن اينجا كه رينگ بوكس نيست !!
قضيه ديگر خيلي بالا گرفت. پدرم در درمانگاه را باز كرد و با يك لگد محكم ديگر،پرتم كرد توي خيابان، سمت ماشين. بعد برگشت طرف دكتر و جمعيتي كه به حمايت از دكتر دورش جمع شده بودند و شروع كرد به هوار كشيدن. مادرم از فرصت استفاده كرد و پريد توي خيابان، مرا بغل كرد و شروع كرد زار زدن ولي من هنوز هم زار نمي زدم، البته از چشمهایم گوله گوله اشك مي آمد ولي هيچ گريه و ناله اي نمي كردم. نمي توانستم ناله كنم. به همان دليلي كه قبلاً هم گفتم !! مادرم كه نمي دانم در اين هيروبير، از كجا سوييچ ماشين را گيرآورده بود، در عقب «لكنته» را باز كرد و همانطور كه توي بغلش بودم، نشست داخل و در را محكم زد به هم. سوئيچ را هم پرت كرد روي صندلي جلو. داخل «لكنته» سكوت عجيب و آرامش بخشي حكم فرما بود. هيچ صدايي از هياهوي بيرون بگوش نمي رسيد. بوي نوييِ چرم صندليهاي ماشين و براقي رنگ مشكي آنها يك جورايي توجهم را جلب كرد و دلواپسيم كمتر شد ولي مادرم هنوز داشت آرام و بي‌صدا هق هق مي كرد. سرم را خواباندم روي شانة مادرم و تازه شروع كردم به دل زدن، درست مثل وقتهايي كه سكسكه ام مي گرفت. از پشت شيشه دودي عقب ماشين، پدرم را ديدم كه از در درمانگاه آمد بيرون و هنوز داشت دستهايش را توي هوا تكان مي داد و دهنش را اندازة غار باز كرده بود و چيزهايي به افرادي كه پشت سرش توي درگاهي ايستاده بودند مي گفت. بعد همانطور كه به سمت ماشين
مي آمد بايك حركت عجولانه و عصبي دستي روي تمامي جيبهاي كت و شلوارش كشيد تا بالاخره توانست يك پاكت سيگار مچاله و قرمز رنگ را پيدا كرده و از توي جيب بغل كتش بيرون بياورد. ولي گويا توي پاكت هيچي سيگار نبود چون يكي دو ثانيه بعد پاكت را توي دستش مچاله تر كرد و با نفرت و خشم كوباندش زمين و پشت بندش هم يك تُف بزرگ و غليظ حواله‌اش كرد !! از اون تفهائي كه حتي تا چند سال بعد هم هرچه تمرين مي‌كردم نمي‌توانستم مثل پدرم از دهانم بيندازم زمين. وقتي كه بلاخره در ماشين را باز كرد و نشست پشت فرمان، متعاقب صداي مهيب بسته شدن در، مادرم مرا قرص و محكم تر از قبل توي بغلش فشار داد و گريه اش را خورد و سعي كرد توي جايش يك تكان كوچك هم نخورد، اما پدرم حتي يك لحظه هم برنگشت كه ما را عقب ماشين نگاه كند. اصلاً انگار ما را نديد. فقط سوئيچ را برداشت و با يك صورت سرخ و متورم استارت زد. بعد هنوز صداي روشن شدن ماشين كامل نشده بود دنده را عوض كرد و صداي جيغ گوشخراش لاستيك هاي «لكنته» توي گوشم سوت كشيد. ماشين ناگهان از زمين كنده شد و من و مادر توي صندليهاي نرم و بزرگ ماشين فرو رفتيم.....
آن موقع ها، من اصلا معنی چراغ قرمز سر چهارراه ها را نمی دانستم، نمی دانم پدرم هم آن موقع معنی رنگ قرمز را فراموش کرده بود یا شاید مثل من با دیدن رنگ قرمز چراغ یاد لبهای قرمز زق خانم منشی افتاد. یا قرمزی پاکت سیگاری که هیچی سیگار نداشت و بادکنک قرمزی که قرار بود جایزه بگیرم به یادش آمد و این همه قرمزی چشمهایش را زد و مجبور شد آنها را ببندد!! هر چه بود، فکر می کنم باز کردن دوباره چشم هایش همان زمانی بود که یک نفر در ماشین را باز کرد و همراه خودش سرو صداهای بیرون را هم آورد داخل فضای بسته و به هم فشرده ماشین.
بعد چند تا دست با هم آمدند داخل و من و مادرم را گرفتند و آوردند بيرون. و دوروبر را نگاه كردم. دو نفر زير بغل پدرم را گرفته بودند و سعي مي كردند هيكل گنده اش را از ماشين پياده كنند. زنده بود!! ولي خوني كه از سروصورتش تا روي پيراهن و كت زرق و برق دارش آمده بود خيلي بيشتر از خون پيشاني و لب مادر بود. پدرم ناله‌اي نمي‌كرد. بيشتر به نظر مي آمد كه مَنگ باشد چون اصلاً متوجه سئوالاتي كه در همان حين پياده كردنش از او مي پرسيدند نمي شد. حتي نفرين و ناله‌هاي پيرمردي كه به نظر مي آمد رانندة همان ميني‌بوس كهنه و قرمز باشد و مدام مردم را شاهد مي گرفت ياحرفهايي كه مردم راجع به‌ماوشانس‌آوردنمان مي‌گفتند وهوار زدن هاي مادرم ‌راهم نمي‌شنيد.
وقتي بالاخره توانستند از ماشين پياده‌‌اش كنند. يك لحظه تكاني بخودش داد و دو نفري را كه زيربغلش را گرفته بودند از خودش دور كرد، چند ثانيه اي تمركز كرد تا بتواند سرپا بايستد و سكندري نخورد، بعد سرش را بلند كرد و به ماشينش نگاهي انداخت، من هم تازه آن موقع متوجه ماشين شدم. راستش ديگر نمي شد اسم قشنگ و با مسمّاي «لكنته» را رويش گذاشت. حالا ديگر بيشتر همان اسم مسخرة «بنز» كه اول شنيده بودم بهش مي آمد. پدرم كه بيشتر از چند ثانيه نتوانست به ماشين نگاه كند چون همين كه فاجعه با تمام عظمتش برايش روشن شد، سرش گيج رفت و تعادلش را از دست داد. دوروبري‌هايش به موقع به دادش رسيدند و نگذاشتند سرش به زمين بخورد. مادرم همانطور كه شيون مي‌كرد و يك دستمال را روي پيشاني اش نگه داشته بود، آمد طرف پدرم و به كمك بقيه كشاندنش يك گوشه و پشتش را تكيه دادند به تير چراغ برق. من هم آمدم كنار مادرم ايستادم و در سكوت در حالي كه طبق يك عادت قديمي مشغول جويدن ناخن شستم بودم به نظارة پدرم نشستم. چند لحظه بعد وقتي پدرم چشمانش را دوباره باز كرد. اولين چيزي كه ديد صورت نگران من بود و انگار كه يك دفعه ياد من افتاد و تازه فهميد چي شد كه اينجوري شد !! ؟ چون در يك طُرفه‌العين چشمهاي بي‌حالش دوباره رنگ خون گرفتند و از حدقه بيرون زدند. بعد تمام اجزاي صورتش شروع كردند به لرزيدن و در همان حال سعي كرد دستش را بالا بياورد و با انگشت اشارة لرزانش كه نمي دانم لرزشش از ضعف بود يا از خشم به من اشاره كند!! مادرم برگشت و به من نگاهي انداخت ولي قبل از اينكه بتواند حين گريه و زاري چيزي به پدرم بگويد، دست پدرم كه داشت به من اشاره مي كرد با شدت كوبيده شد روي شانه اش، طوريكه صداي گريه مادر ناگهان قطع شد و زير فشار دست پدرم كه مي خواست از شانه مادر بعنوان تكيه گاهي براي بلند شدن استفاده كند به ناله تبديل شد. من با وحشت تمام يك قدم عقب برداشتم و آماده شدم كه از لاي دست و پاي جمعيت بزنم به چاك ولي پدرم نتوانست بلند شود، فقط توانست كمي نيم خيز شود اما در همان حالت زل زد توي چشمان من. نگاهش آنقدر خيره كننده بود كه نمي‌توانستم از آن چشم بردارم. لحظاتي طولاني در همان حالت به هم خيره مانديم و هيچكس، هيچي نگفت. در طي همين لحظات احساس كردم لرزش هاي صورت پدرم فاصلة بين ما را طي كرد و به تدريج به جان من نشست طوريكه ثانيه‌هايي بعد متوجه شدم بند بند تنم در حال لرزيدن است. كمي ديگر كه گذشت احساس كردم حتي كنترل ادرارم را دارم از دست مي دهم. من مدتها بود كه ديگر شلوارم خیس
نمي كردم ولي حالا داشتم مثل وقتهايي كه خيلي كوچولو بودم كم كم خودم را ول مي كردم تا شلوارم خيس شود و درست همين موقع بود كه بالاخره صداي پدرم مثل غرش خفيفي كه از ته حلقوم يك شير زخمي ميآيد به گوش من و مادرم رسيد.
- اون بچه !.... اون بچه بايد...
نتوانست حرفش را تمام كند، فكر كنم نفس كم آورد، آب دهانش را به سختي قورت داد، و با غرشي تهديدآميز تر از قبل در حالي كه دوباره انگشت لرزانش را بالا آورده بود و به من اشاره مي كرد از نو شروع كرد :
- اون بچه ! بايد همين الآن.... همين الآن بره دندونش رو درست كنه.... مي فهمي زن ؟!
مادرم با وحشت و حيرت برگشت و نگاهي به من انداخت، پدرم حرفش را ادامه داد كه:
- يا اون بچه همين الآن ميره دندونش رو درست مي‌كنه يا.... يا خودم همين الآن....
دوباره آب دهانش را قورت داد و جمله اش را تمام كرد.
- مي كشمش !!
چند لحظه اي مكث كرد و بعد سرش را تكان داد و انداخت پايين. اينبار با صدايي لرزان و زمزمه وار با خودش چيزي گفت كه اصلاً نشنيدم. ولي منظورش از يك كلمه راخيلي خوب فهميدم : «مي كشمش» !!
پدرم تا حالا زياد مرا تهديد به مرگ كرده بود، تقريباً هر وقت كه داشت كتكم مي زد، اين كلمه از دهانش خارج مي شد ولي اين بار با همه دفعات قبل فرق داشت. اين را خيلي خوب فهميدم! حتي مادر هم اين موضوع را به خوبي من فهميد چون بلافاصله دستهايش را به علامت تسليم بالا آورد و سرش را به نشانه قبول كردن حرفهاي پدرم تكان داد، امّا من ديگر نمي‌توانستم صبر كنم، ايستادن در يك جا، بي حركت و ساكت آن هم در حالي كه مثل سگ ترسيده اي وفشار ادرار هم بي تابت كرده واقعاً بزرگترين شكنجه هاست، بايد يك كاري مي‌كردم، يك حركتي انجام مي دادم تا فشار را كم كنم و در يك لحظه تصميمَم را گرفتم..... برگشتم و بدون اين كه منتظر مادرم باشم، يكدفعه شروع كردم به دويدن به سمت درمانگاه، باتمام قدرت دويدم، با نيروي انگيزشي كه تابحال در خودم سراغ نداشتم و فقط به يك چيز فكر مي كردم : دويدن... دويدن.... دويدن !!
وقتي رسيدم نزديك درمانگاه، ديدم دكتر، منشي عجوزه اش و خيلي از مريضهاي طبقة پايين آمده‌اند دم در و از خيلي وقت پيش مشغول نظارة جريانات ما هستند. حتي آن دخترك هم سن و سال خودم نيز همچنان دست در دست مادرش آمده بود دم در و ما رانگاه مي‌كردولي من ديگر اصلاً اهميتي به او نمي دادم، در عوض وقتي رسيدم به آنها، در حالي كه نفسم به شماره افتاده بود و سينه ام به سرعت بالا و پايين مي رفت، جلوي دكتر ايستادم و در همان حال كمي نگاهش كردم، دكتر هم داشت شگفت زده و مشكوك مرا نگاه مي كرد.
هيچكس چيزي نمي گفت....
چند ثانيه در سكوت گذشت تا اين كه سرانجام احساس كردم نيرويي كه از لحظاتي قبل در وجودم به غليان افتاده، زبانِ بند آمده‌ام را هم به حركت وا مي دارد و بعد...
- آقاي دكتر !!..... اومدم.... اومدم دندونم رو برام درست كنيد !!
يك لحظه صدايم براي خودم هم غريب آمد اما انرژي زايدالوصفي كه حالا براي حرف زدن به سراغم آمده بود، نگذاشت زياد به اين چيزها فكر كنم و در عوض شروع کردم تعریف قضایا برای دکتر که اگر دندانم را درست نکند، قطعا کشته خواهم شد! بعدش هم که کمابیش قابل پیش بینی است، چشمهای از حدقه در آمده دکتر بود که شاید یک دقیقه ای طول کشید تا تنوانست موقعیت را تجزیه و تحلیل کند و صدای تیز و ملامت گر منشی بود که می پرسید حتما باید این جوری می شد تا راضی شود بیایم دندانپزشکی ! و سر تکان دادن های جمع اطراف بود بابت بچه هایی که توی این دوره زمانه پیدا می شود. و بالاخره اخم وتخم دکتر رو به جمع بود که بفهمند باید فعلا خفه خون بگیرند و خبر کردن پزشک درمانگاه که خیلی زود وسایلش را جمع کرد و رفت بالای سر صحنه تصادف و در نهایت، همزمان با از راه رسیدن مادرم، دوباره دست دراز شده دکتر به طرفم بود که مرا به داخل کلینیک دعوت
می کرد و بعد....... قدم های آهسته و لرزان من به سوی دوزخ !!
اما هنوز پرده آخر قصه باقی مانده بود....
******
وقتي روي يونيت دكتر نشستم اول چشمهايم را بستم وسعي كردم كه به هيچ چيز فكر نكنم، ولي خيلي طول نكشيد كه طاقتم طاق شد و دوباره چشمهايم را باز كردم امّا به جاي ديدن صحنه آشناي مطب، يك حجم قرمز رنگ را ديدم كه تمام ميدان ديدم را پر كرده بود!! همان بادكنك قرمز رنگي بود كه منشي وعده اش را داده بود و حالا درست جلوي چشمهايم گرفته بود تا ذوق زده ام كند !!
- اينم همون جايزه اي كه قولش رو بهت داده بودم.
منشي دكتر اين را گفت و بعد بادكنك را از جلوي چشمهايم عقب كشيد.
- بيا عزيزم.... مال توئه، بگير دستت !!
بدون اينكه جوابي به او بدهم بادكنك قرمز رنگ را گرفتم و روي شكمم گذاشتم. بعد برگشتم و به دكتر نگاه كردم. دكتر در سكوتي مخوف مشغول آماده كردن وسايلش بود، وقتي سيني وسايلش را مرتب كرد. ماسك سفيدي را به صورتش زد و برگشت به من نگاه كرد. چشمهاي دكتر از بالاي آن ماسك سفيد كه نيمي از صورتش را پوشانده بود حالت مرموزي پيدا كرده بود. با صدايي لرزان و بريده بريده پرسيدم.
- آقاي دكتر !.... الآن مي خواين چيكار كنين ؟!
- هيچي عزيزم! مي خوام ميكروبايي كه رفتن توي دندونت بِكشم بيرون ! باشه ؟!
جوابش را ندادم، در عوض كف دستهايم را كه عرق سردي بهش نشسته بود گذاشتم روي بادكنك و دور بادكنك دست كشيدم تا كمي خشك بشوند!! منشي دكتر خيلي آرام پشت سرم ايستاد و از همان جا وسيله اي را به دست دكتر داد كه او هم به نوبة خودش آن را پشتش مخفي كردو گفت :
- خوب عزيزم ! حالا دهنت رو اندازة آقا شيره باز كن تا من ميكروبارو در بيارم.... راستي! بعضي از اين ميكروبا ممكنه وقتي دارم مي يارمشون بيرون يك كمي گاز بگيرن، ولي من مي دونم كه تو پسر شجاعي هستي و ديگه سرت رو تكون نمي دي... نه ؟؟
باز هم جوابي ندادم، مي دانستم، دروغ مي گويد !! ناخودآگاه انگشت هاي پايم را منقبض كردم و كف دستانم را به هم نزديك كردم. دست دكتر آرام آرام از پشتش بيرون مي آمد و در همان حال با دست ديگرش چانه مرا گرفته بود و به بالا هل مي‌داد. مي دانستم كه نبايد سرم را خم كنم، مي دانستم كه نبايد به چيزي كه توي دست دكتر بود، نگاه كنم، مي دانستم آن شيء لعنتي اسمش چه بود ولي حتي دوست نداشتم به اسمش فكر كنم !! مدام تصوير صورت لرزان پدرم ، همان لحظه اي كه غريد و فقط يك كلمه را گفت مي آمد توي ذهنم :
- مي كشمش !!
صداي دكتر هر لحظه آمرانه ترمي شد.
- بازتر !!... بازتر عزيزم !!.... دهانت رو باز تر كن !! باز !!
دوباره تمام تنم به لرزه افتاد بود. مثل همان وقتي كه پدرم داشت نگاهم مي كرد دستانم را بيشتر فشار دادم تا از لرزششان جلوگيري كنم ولي فايده اي نداشت، دست دكتر بالا تر آمده بود، يك لحظه برق فلزي كه در دستانش بود در چشمانم درخشيد، باز هم دستهايم را فشار دادم، بايد تصميم مي گرفتم، ديگر وقتي باقي نمانده بود.... بايد انتخاب مي كردم: دندانپزشكي يا مرگ !! يكي را بايد انتخاب مي كردم
- باز !! دهن باز باز !! !! يا الله.... خيلي كمه !! بازتر !!
ثانيه ها به سرعت مي گذشت و من هنوز نتوانسته بودم انتخاب كنم، يك بار ديگر بدنم را منقبض كردم و دستهايم را فشار دادم و بعد...
ناگهان صداي مهيب و كر كننده اي توي فضاي مطب پيچيد كه متعاقبش جيغ كوتاه و تيز منشي دكتر، كركنندگي اش را تكميل كرد و بعد صداي فرياد دردآلود دكتر نقطه پاياني براي اين انفجارهاي صوتي شد!!.... همه‌چيز خيلي سريع اتفاق افتاد.
بادكنك قرمز بر اثر فشاري كه دستانم از دوطرف بهش وارد مي كردند تركيد، و درست همان لحظه من نيز تصميمَم را گرفته بودم. جيغ كوتاه منشي بر تأثير ضربه اي كه با دستم به دست مسلح دكتر وارد كردم، افزود و سوزن بلند آمپول دقيقاً از زير چانة من رد شد و درست وسط دست ديگر دكتر به هدف نشست.....
آرامش شيريني را كه بلافاصله پس از اين صحنه ناگهان به جانم نشست، هيچگاه ديگر نتوانستم تجربه كنم، اما هنوز هم از پس سال ها، یادآوری شیرینی این لحظه و انتخابی که بین مرگ و زندگی انجام دادم برایم لذتی رخوتناک به ارمغان می آورد و این رخوت تنها زمانی تمام وجودم را تسخیر می کند و مرا به نقطه اوجی همچون لحظه ارضای جنسی یک فرد
می رساند که بتوانم شرایط اضطراب آلود محیط دندان پزشکی را برای خودم بازسازی کنم و بعد باز خوانی لحظه لحظه آن روز از اعماق حافظه ام و رسیدن به لحظه انتخاب، عرق سردی به جانم می نشیند، لرزه ای کوتاه به اندامم چنگ می اندازد و سپس سستی لذت بخشی در وجودم ریشه می دواند و آرام می گیرم، چند لحظه ای می گذرد و وقتی به حال خودم می آیم، با لبخندی نجیبانه بلند می شوم و به سوی پیش خوان قسمت پذیرش می روم و باز مثل صدها بار دیگری که به دندانپزشکی های مختلف رفته ام با لحنی عذرخواهانه به خانم مسئول پذیرش می گویم :
- خیلی ببخشید همین الان یادم اومد که من امروز یک قرار ملاقات خیلی مهم در این ساعت دارم. اگر امکانش هست نوبت منو کنسل کنید و برام یک وقت جدید تعیین کنید.
و معمولا پس از دو الی سه بار تکرار این سناریو در هر کلینیکی، این پاسخ را با لحنی نه چندان دوستانه می شنوم که :
باشه ! ولی دکتر به من گفته اند اگر اینبار هم وقتتان را کنسل کردید، دیگه برای شما وقت نگذارم. لطفاً یک دندانپزشک دیگه برای خودتون پیدا کنید. بفرمایید !
و من همچنان با نجابت با سر تعظیمی کوتاه می کنم و از مطب بیرون می آیم بی آنکه ذره ای ملول شده باشم. برایم مهم نیست چه اتفاق رخ داده است. حتی نمی خواهم دیگرانی همچون یک روانپزشک برایم بگویند که چه اتفاقی درونم رخ داده است.مهم اینست که من انتخابم را در همان کودکی کرده ام :
«من مرگ را انتخاب کردم و در ازایش این لذت مخوف و گناه آلود را هدیه گرفته ام.»

پايان


-:  Latifianesfahani, Bezad دکترلطیفیان اصفهانی، بهزاد

بازگشت


 
Message Text*
مقابله با اسپم به کمک کاپچا
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید