خيزاب ‌ها و آرامش | دکتر آیرج کی پور

خيزاب ‌ها و آرامش | دکتر آیرج کی پور

  دکتر آیرج کی پور
وقتي وارد مطب شد، مي‌دانست روز سختي در پيش دارد. از صبح زود، هنگام بيدار شدن، دردي در قفسة سينه‌اش احساس مي‌كرد. فكر كرده بود مانند روزهاي پيش، به زودي با شروع كار، دردش برطرف شده و قلبش آرام خواهد گرفت. منشي مطب بيمار بود و نمي‌آمد و او مي‌توانست درِ اتاق انتظار را بسته و استراحت كند.
آهسته روي صندلي نشست و پايش را دراز كرد و كم‌كم پلك‌هايش بروي هم افتاد. اما نيم ساعت نگذشته بود كه دردي تند و كوبنده هجوم آورد. شدت ناگهاني درد به حدي بود كه يك لحظه چشمش سياهي رفت، ولي پس از چند لحظه و چند تير تيز، قلب كه آماج اصلي درد بود، آرام گرفت. دندان‌پزشك بلند شد تا روپوشش را در آورده و به خانه برگردد. ديگر توان نشستن نداشت و مي‌دانست در چنين وضعيتي نمي‌تواند كار كند. هنوز دكمه‌هاي روپوشش را باز مي‌كرد كه جواني داخل شد.
- «سلام.»
- «سلام، حالت چطوره؟»
- «خوبم دكتر، بازم اومدم.»
- «خوب، چه خبر؟ پيش‌دانشگاهيت تموم شد ديگه؟»
- «آره دكتر. اما زخم دهنم خوب نشده.»
دندان‌پزشك به جوان نگاه كرد. جوان روي صندلي يونيت نشست و پاهاي درازش را آويزان كرد.
- «خوب بشين. تو كه بلدي رو يونيت بشيني.»
جوان پايش را دراز كرد، سرش را به پشتي تكيه داد و خنديد.
دندان‌پزشك آينة دندان‌پزشكي را برداشت و به حفرة دهان جوان خيره شد. لكه‌هاي زخمي متمايل به خاكستري تيره، سطح كامش را پوشانده و بوي تندي از دهانش بيرون ميزد. دندان‌پزشك شگفت زده به بيمار نگاه كرد.
- «هنوز خوب نشده؟ مسواكم كه نمي‌زني.»
- «نه دكتر. يادتونه اومدم پيشتون. بعدشم رفتم تهران؟»
- «خوب، چي گفتن؟»
- «هيچي. آزمايش دادن.»
- «كي بود؟»
- «يه سالي ميشه. نه، آخراي سال دوم بود. دو ساله.»
دندان‌پزشك با افسردگي به زخم دهان نگاه كرد و با خود گفت:
- «چطور تشخيص ندادم؟ انگار ديروز بود كه لكه‌ها رو ديدم.» و با درماندگي آينه را جابجا كرد.
- «آره ديدمش. اينجا، اين گوشه، لكه‌هاي ريز سفيدرنگ بود. چرا بهش فكر نكردم؟ شايد اگه مي‌فهميدم، بچه نجات پيدا كرده بود.»
با درونش كلنجاري سرزنش‌آميز داشت. او اين بار نيز مانند موردي ديگر مي‌توانست بگويد:
- «آدرس بهتون ميدم برين تهران پهلوي متخصص. معرفي‌نامه رو ببر، به بابات بگو دكتر سفارش كرد هرچه زودتر برين بهتره.»
- «چشم دكتر، مگه خطرناكه؟»
- «نه، منتها زودتر برين بهتره.»
- «نه، حتماً يه چيزي هستش.»
- «نترس، دندون عقل احتياج به جراحي داره. بعضي چيزا هم هست كه بايد روشن بشه خيالم جمع تره. يه متخصص معرفي مي‌كنم، استاد دانشگاست.»
اين بار نيز مي‌توانست بگويد: «بري تهران بهتره» و روي سرنسخه‌اش جوان را به يك سرطان‌شناس معرفي كند، اما كاري نكرد. در حقيقت نتوانست به درستي تشخيص دهد. حد دانشش اجازه نداد درك كند احتمالاً با پديده‌اي بدخيم روبرو شده است، اما اكنون پس از گذشتِ دو سال، جوان جلويش نشسته و با چشمان نگرانش مي‌پرسيد:
- «دكتر، چرا زخم دهنم خوب نمي‌شه؟» و او جوابي نداشت بدهد.
اولين باري كه او را ديد، تازه وارد سال سوم شده بود. شاد و سرحال وارد مطب شد. در آفتاب بلوغ پرورده مي‌شد و چونان صنوبري قدكشنده، از بالاي ديوارهاي بازدارنده، به پيرامون، به دوردست‌هاي ناشناس‌مانده، چشم مي‌دوخت.
- «چيه، حواست پرته. باز چي ديدي؟»
با كوچكترين اشاره به منظور دندان‌پزشك پي برد.
- «به خدا هيچي. همين طوري.»
جز يكي، بقية دندان‌ها مشكل جدي نداشتند. روي لثه محكم و خوشرنگ، دندان‌هايي مرتب ولي مسواك نخورده خودنمايي مي‌كردند. طعم آدامس نعنايي با بوي تخمه آفتابگردان در هم آميخته و بوي دهان را تغيير داده بود. با اين حال بوي عفونت را مي‌شد تشخيص داد. نور لامپ يونيت چشمش را آزار مي‌داد.
- «چشات ناراحته؟ توي كلاس رديف چندم مي‌شيني؟»
- «اول. ولي چشمم درد نمي‌كنه.»
موقع مطالعه چي، سرت درد نمي‌گيره؟»
- «نه. خوبم.»
- «بازم بري پيش چشم‌پزشك بهتره. شما كه بيمه‌اين و مساله‌اي ندارين.»
دندان‌پزشك جرم‌گيري كرد و دندان آسياب پايين را كه تاجش كاملاً شكسته شده بود، كشيد.
- «ببين بچه چي سر خودت آوردي. تو اين سن بي‌دندون شدي.»
جوان با زيركي خنديد و گفت:
- «باشه. بعداً ايمپلنت ميذارم.»
لايه‌هايي سفيد، در كنارة گونه و پيرامون حلق ديده مي‌شد. دكتر آينه را برداشت. نور را با دقت تنظيم كرد و با آبسلانگ روي لكه فشار آورد.
- «درد داره؟»
- «نه. نه. ولي چرا يه ذره. خيلي نه.»
- «موقع غذا خوردن ناراحتت مي‌كنه؟»
- «آره، زخمش خوب بشو نيست. بعضي وقتا چيز ترش مي‌خورم مي‌سوزه. يه جوريه.»
- «چيز مهمي نيست. خوب ميشه.»
- «دهنم گاهي خيلي بو ميده. ميگم شايد مال اينا باشه.»
- «اشكالي نداره. بهت دهان‌شويه ميدم خوب ميشه.» و روي سرنسخه‌اش دهان‌شوية كلرهگزيدين نوشت و سفارش كرد روزي چند بار غرغره كند.
دوباره درد با هجومي ناگهاني دندان‌پزشك را به خود آورد. چند سال پيش بود كه براي اولين بار قلبش تسليم شد.
* * *
نيمه‌هاي شب بود كه درد بيدارش كرد. سرگيجه داشت. احساس كرد هواي تازه مي‌خواهد. داشت خفه مي‌شد. چند گام به سوي پنجره برداشت و بروي زمين افتاد.
وقتي در پيرامونش همهمه شنيد، به زحمت چشمش را باز كرد. جلوي چشمش اشباحي مبهم مي‌لغزيدند. كسي پرسيد:
- «حالت خوبه؟»
مي‌خواست پاسخ دهد، اما نتوانست. نفس عميقي كشيد و ناگهان اشكش سرازير شد. گره‌اي در گلويش گير مي‌كرد و نمي‌گذاشت حرف بزند. به زحمت توانست بگويد: «آره» و دوباره گريه‌اش گرفت. كمي بعد، فهميد روي تخت بيمارستان خوابيده است و با صداي آهسته پرسيد:
- «چي شده؟»
از توضيح اطرافيان چيزي دستگيرش نشد. صدايي با اصرار تكرار مي‌كرد:
- «مي‌توني بگي چي شده؟ آره؟»
سعي كرد جوابي بدهد و از دست پرسش‌كننده رها شود. روي سينه‌اش سنگيني آزاردهنده‌اي احساس مي‌كرد. پيرامونش را هنوز تار مي‌ديد.
چشمش خودبخود بروي هم افتاد. شايد لحظه‌اي بيشتر نتوانست بخوابد. شايد هم ساعت‌ها خوابيد، اما اين بار وقتي چشمش را باز كرد، توانست فضاي اتاق را به روشني ببيند. اتاقي كوچك كه يك تخت بيشتر نداشت. شيشة سرم بالاي سرش قرار داشت و قطره قطره، مايعي را به درون رگش مي‌فرستاد.
- «چي شده؟ سكته كردم؟»
به زودي پاسخ سؤالش را دريافت. پرستاري وارد شد و با ديدن او لبخند زد.
- «سلام دكتر. حالتون خوبه؟»
مي‌خواست بپرسد چه اتفاقي افتاده است، اما نتوانست. ضعف داشت. خواب‌آلود بود و قلبش سبك ميزد.
عصر، پزشك متخصص قلب آمد. دوستان ديگرش نيز آمدند و فهميد سكتة قلبي كرده است.
دندان‌پزشك از مدت‌ها پيش از آريتمي و درد‌هايي در قفسة سينه رنج مي‌برد. هر گاه درد سينه‌اش شديدتر مي‌شد، يك قرص «نيتروگليسرين» زير زبانش مي‌گذاشت. اما هرگز تصور نمي‌كرد كه ممكن است روزي قلبش از تپش باز ايستد و كارش به بيمارستان كشيده شود.
- «اي بابا، آخرش بايد مرد ديگه.»
- «يه شب كه هزار شب نمي‌شه. بخور بابا. بي‌خيالش.»
پس از سكته، وقتي مرگ را همنشين سايه‌اش ديد، آن وقت، با وحشت دريافت، محكوم شده است نيمه‌سوز زندگي كند و رژيم غذايي سختي را به خود تحميل كرد. اما ديگر قسمتي از عضلة قلب از كار افتاده و چراغ زندگي كم‌سو شده بود.
ورزش و تفريح‌اش را زياد كرد، ولي درد سينه، ديگر انيس پوستش شده بود و رهايش نمي‌كرد و وحشت مردن لحظه‌اي از او جدا نمي‌شد.
با اين حال چرخ زندگي زمانه به راه خود مي‌رفت:
- «امروز چند تا مريض داشتي؟ چقدر در آوردي؟»
وقتي انسان تابوتش را روز و شب به دنبال مي‌كشد، كرانة دردِ پاسخ دادن به چنين پرسشي را نمي‌توان تعيين كرد. اما زندگي ديكته‌هاي خودش را دارد و چاره‌اي جز نمرة قبولي گرفتن نيست.
* * *
جوان سعي مي‌كرد پاسخ سؤالش را با نگاه دريابد:
- «تهرون جوابمو نمي‌دن. ميگن خوب مي‌شي. خوب مي‌شي. همين. دفعة قبل معاينه‌ام كردن. بيوپسي ورداشتن. اول گفتن ليكن‌پلانه. بعد گفتن بايد شيمي‌درماني بشه. اين دفعه چيزي نگفتن. ولي من شنيدم به بابام گفتن بچه رو اذيت نكنين، بذارين راحت باشه. بابام به من نگاه مي‌كنه آه مي‌كشه.»
دندان‌پزشك نمي‌توانست جلوي لرزيدن صدايش را بگيرد:
- «باشه ببينم چكار مي‌شه كرد.»
- «دكتر يه چيزي بهم بگين. مگه سرطان غده نيست؟ چرا ميگن سرطانه؟»
دندان‌پزشك خود را عصباني نشان داد:
- «بي‌خود ميگن. ناراحت نباش. خوب ميشه.»
اما جوان مي‌خواست جواب بگيرد و اصرار مي‌كرد:
- «اين سوزنايي كه بهم ميزنن چيه؟ خيلي درد داره.»
* * *
يك بيمار قلبي، پس از بيرون آمدن از بيمارستان، شب و روز در دلواپسي و هراس به سر مي‌برد. هر تيري كه قلب مي‌كشد، وحشت حجيمي را در او پژواك مي‌دهد.
با مرگ همنشين شدن دشوار است. اما مدتي بعد، هنگامي كه قلب، با باقي ماندة عضلات خود، گردونة زندگي را هر چند با لنگر، به چرخش در آورد و كم‌كم ضرباهنگ زندگي‌ساز يكنواختي گرفت، همه چيز عادي مي‌شود. بيمار قلبي هرچند نمي‌تواند فراموش كند كه در ايستگاهي ايستاده كه هر لحظه ترني مي‌آيد و كساني از راه مي‌رسند و خواه‌ناخواه، ناگهان روزي، سكتة دوم نيز پياده خواهد شد. از كوتاهي عمر گريزي نيست و بايد پذيرايش بود، اما آيا نزديكان و آشنايان اين را مي‌فهمند؟ بيشترشان به دنبال زندگي شخصي خويش‌اند و با مردگانشان راز و نياز مي‌كنند و باورشان نمي‌شود كه انساني را كه امروز مي‌بينند، شايد فردا نباشد.
روز‌هاي بسياري از صبح حالش خوش نبود. تشويش داشت. سرش درد مي‌كرد و قلبش سنگين ميزد. در مطب آرزو مي‌كرد كسي نيايد و او بتواند استراحت كند. اما وقتي بخت با او يار نمي‌شد، روزي پر درد را مي‌گذرانيد. روزهايي پيش مي‌آمد كه مطب ناگهان شلوغ مي‌شد و او با همان درد سينه، مجبور مي‌شد عصب‌كشي كند، دندان بكشد و تن به جراحي‌هاي دشوار بدهد.
بعد از ساعت ۱٢، وقتي سرش خلوت مي‌شد، احساس مي‌كرد، زير پايش خالي مي‌شود. ميل به خواب داشت. حتي آرزو مي‌كرد دوباره سكته كند و بتواند چند روزي در بيمارستان استراحت كند. اما نمي‌شد.
دوستان نصيحتش مي‌كردند:
- «رواديد اروپا يا آمريكا رو بگير برو خودتو معالجه كن.»
- «ما عقب مونديم. به دست و بالمون تار عنكبوت تنيده شده. دلتو به چارتا متخصص تحصيل‌كردة خارج خوش نكن. ما كه مي‌دونيم چه خبره. اگه بخواي نجات پيدا كني، بايد قبول كني از علمشون، از فرهنگشون، و از دستاورد‌هاي انسانيشون استفاده كني، نه از كالاهاشون.»
- «باور كن اونا به ما نياز ندارن. اين ماييم كه محتاجشونيم.»
او كمتر به هشدارهاي ديگران فكر مي‌كرد و با خنده مي‌گفت:
- «امان از اين همه شعار. بالاخره يه چي ميشه ديگه.»
شايد باورش نمي‌شد قلبش به اين زودي از حركت باز ايستد و رؤياهايش را به دست باد بسپارد.
* * *
- «ممكنه اين زخم منو بكشه؟» و سرفة كشداري كرد. چشمان درشتش را با التماس به دندان‌پزشك دوخته بود. ديگر از آن نشاط و شور جواني خبري نبود. آشوبي سهمگين و دلهره‌اي فزاينده تنهايش نمي‌گذاشت. دندان‌پزشك به خود مي‌پيچيد. خاطره‌اي تلخ وجودش را مي‌لرزاند.
* * *
درد بر روي قفسة سينه، كمي‌پايين تر از پستان چپ، به طرف شانه، شدت مي‌يافت. بلند شد و از كشو قرص «نيتروگليسرين» را برداشت و زير زبانش گذاشت. زير زبانش اندكي گرم شد و با ناخوشايندي سوخت. به نظرش رسيد رگ‌هاي شقيقه‌اش بيرون ميزند. برگشت و روي صندلي گردان نشست. درد متوقف نشد. قسمتي از دست چپ و پشت شانة چپش نيز تير مي‌كشيد. سمت چپ گردنش كشيدگي پيدا كرده بود. چند نفس عميق كشيد. تأثيري نكرد.
قرص دوم و سوم را نيز زير زبان گذاشت. درد بيداد مي‌كرد و قلب آرام نمي‌گرفت. رنگش پريده‌تر و نبضش سست‌تر مي‌شد. پروتز پارسيل متحركش را بيرون آورد و لاي دستمال كاغذي پيچيد. توان تحمل دندان مصنوعي را نداشت. قلبش گرفته بود و دلتنگي خاطره‌اي مبهم خفه‌اش مي‌كرد. پنجره را باز كرد تا هواي تازه به درون اتاق بيايد. اما هجوم هواي سرد تازه هم نتوانست دردش را كاهش دهد. نبضش به شمارش افتاد و دلش پَرپَر زد.
* * *
صداي جوان ا و را به خود آورد.
- «دكتر. مردن سخته؟»
دندان‌پزشك انتظار اين پرسش را نداشت. تنش به مورمور افتاد. دستش اندكي لرزيدن گرفت. اين پا و آن پا كرد تا خونسرديش را باز يابد.
- «نه. همه مي‌ميرند. ولي تو يكي هنوز سال‌ها و سال‌ها مجبوري درس بخوني.»
- «نه دكتر. شوخي نمي‌كنم. مادرم فكر مي‌كنه من سرطان دارم. مرتب گريه مي‌كنه. فاميلا تا منو مي‌بينن آه مي‌كشن. راستشو بگين. راسته ديگه؟ مگه نه؟»
دندان‌پزشك حيرت زده به جوان خيره ماند.
سمي كه ساليان بسيار به خاك اين سرزمين وارد كردند، از د.د.ت مبارزة با مالارياي يونيسف گرفته تا طرح‌هاي افزايش توتون، با تار و پود زمين عجين گشت و سفره‌هاي زيرزميني آب را آلوده ساخت. ديگر هر نفسي كه كشيده مي‌شود، تهديد به مرگي است دردناك كه به ياخته‌هاي اين مردم ارسال مي‌شود. ميوه‌هايي كه از درختان اين ديار چيده مي‌شوند آلوده‌اند. سيبي كه گاز زده مي‌شود غرش مرگ را با خود دارد.
- «آقاي دكتر. هينوزان مي‌دونين چيه؟ هينوزان قديم. سميه كه واسة آفات توتون و تنباكو مي‌زنن. خيلي قويه. حالا واسة خيار درختي استفاده مي‌كنيم. خودمان خيار ره نمي‌خوريم. ميگن سرطان مياره.»
- «موقع كار آدمو مسموم نمي‌كنه؟»
- «به. مگه ميشه نزديكش رفت. حتماً بايد شيره‌اي باشي تا سم كارت نداشته باشه. با شيره‌اي‌ها دوسته. همسايه‌مون كارش همينه. شيره‌شه مي‌كشه، پمپ ره ميندازه كولش، سمپاشي مي‌كنه. ما‌ها نمي‌تانيم.»
جوان ناگهان بلند شد و گفت:
- «من بايد برم. ديرم ميشه.» و سبكبارانه خداحافظي كرد و رفت.
دندان‌پزشك گوشي تلفن را برداشت و به اورژانس زنگ زد.
- «الو. آقاي دكتر رزمخواه هستند. من دكتر نيك‌فرجامم.»
صداي خسته‌اي كه با لاقيدي حرف مي‌زد شنيده شد.
- «نه‌خير تشريف ندارند. بعداً زنگ بزنيد.»
دندان‌پزشك عصباني شد.
- «ببينم. اونجا يه آدم حسابي نيستش گوشي رو ور داره.»
لحن صدا عوض شد و با عجله گفت:
- «ببخشيد دكتر. آقاي دكتر رفتن. برمي‌گردن.»
- «كي اونجاست؟ الان پزشك كشيك كيه؟»
- «آقاي دكتر رفتن سركشي. الان برمي‌گردن. كارتون چيه؟»
دندان‌پزشك مكثي كرد. سعي كرد عصبانيتش را بروز ندهد.
- «آقاي محترم. قلبم درد گرفته، يه آمبولانس مي‌خوام. فوري.» و به زحمت آدرسش را گفت. و به خودش اميدواري داد.
- «از دكترا حساب مي‌برن. ماشينو زود مي‌فرستن.»
درد قفسة سينه‌اش شديدتر مي‌شد. پشتي صندلي يونيت را تا انتها خواباند و رويش دراز كشيد. پايش را اندكي بالاتر نگاه داشت. احساس تهوع مي‌كرد، اما توان بلند شدن در خود نديد. آهسته آهسته، چشمانش به تيرگي مي‌رفت. از بيرون صداهايي مبهم به درون اتاق نفوذ مي‌كرد. از پنجرة كوچك مطب، گوشه‌اي از آسمان پيدا بود. به پنجره چشم دوخت. آهي كشيد و چشمش را بست، اما، صدايي او را به خود آورد.
- «ببخشيد. دفترچه‌مو فراموش كردم.»
دندان‌پزشك به زحمت توانست به ميز كارش اشاره كند.
- «چيه دكتر. حالتون خوب نيست.»
جوان با عجله به سوي مطب مجاور دويد و نفس‌زنان برگشت.
- «آقاي دكتر الان مياد. ناراحت نباشين.» جلوتر آمد و دست دندان‌پزشك را در دستانش گرفت.
- «دكتر. چيزيتون نيست. خوب ميشين.»
دندان‌پزشك خواست حرفي بزند، اما نتوانست. پلك‌هايش بروي هم افتاد، انگشتانش شل شد، قلبش آرام و دردش پايان گرفت.
٢۱ مهر ۱۳۸۱


مطالب مرتبط:  دندان عوضی | دکتر آیرج کی پور
دو دندان پیشین | دکتر آیرج کی پور
درد تروما | دکتر آیرج کی پور
زمان سنجی مطب دندان پزشکی | دکتر آیرج کی پور
سومین ماه درد | دکتر آیرج کی پور
کی سرتره | دکتر آیرج کی پور
جایزه | دکتر آیرج کی پور
-:  Keipour, Iraj دکترکی‏پور، آیرج

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil