زمان سنجی مطب دندان پزشکی | دکتر آیرج کی پور

زمان سنجی مطب دندان پزشکی | دکتر آیرج کی پور

نویسنده: دکتر آیرج کی پور
(يادداشت اول)

- «بخند. ببينم.»
خنديد. بلند و پر صدا، اما بي‌احساس. گفتم:
- «يه جور بخند دندونت معلوم بشه.»
خنديد و هنگام خنديدن لب بالايش را با دست به سمت بيني كشيد.
- «زينب. دستتو بنداز. فقط بخند.»
گوش به فرمان و آرام كار مي‌كرد. حدود هفت سال داشت. اين را از روي دندان‌هايش مي‌شد فهميد. ولي جثه و قد كوتاهش به سنش نمي‌خورد. روز‌ها با مادرش دور ميدان انقلاب گدايي مي‌كرد و شب‌ها كنار خيابان مي‌خوابيد. اولين بار وقتي از او پرسيدم كجا مي‌خوابد، با حاضر جوابي گفت:
- «زير چادر» و بلافاصله توضيح داد «چادر مادرم.»
پرسيدم: «مادرت كجا مي‌خوابه؟»
خيلي جدي پاسخ داد: «كنار خيابان. پاساژم مي‌خوابه.»
مانند يك هنرپيشة ماهر روي صندلي يونيت نشست و اجازه داد عكسش را از چند زاويه بگيرم.
- «زينب بلدي گريه كني؟»
با سر پاسخ مثبت داد و صداي گريه‌اش بلند شد.
- «اينجوري نه. دستتو نذار رو چشت. فقط گريه كن. اشكتم در بياد.»
نگاه گذرايش همراه سر به پايين افتاد و صداي گريه‌اش بلند شد. اما ذره‌اي اشك از چشمش بيرون نزد.
- «يه جوري گريه كن اشكت در بياد.»
زور زد، اما اشكش بيرون نيامد. چشمش را باز كرد و با خوشحالي گفت:
- «ميخاي بخندم؟»
كرك‌هاي زرد كوتاهي را كه سر تراشيده‌اش را مي‌پوشاند، خاراند. چند عكس ديگر گرفتم و گفتم:
- «خوب، واسة امروز بسه.»
زينب عينكي چشم‌گربه‌اي را كه طلقي مشكي داشت از جيب بيرون آورد و به چشمش زد. عينك بزرگ بود و بخشي از گونه‌اش را پنهان مي‌كرد.
- «عينكتو ور دار.»
با دلخوري عينك را جابجا كرد و گفت:
- «ور نمي‌دارم. ميخام خانم‌خانما بشم.»
بناچار چند عكس ديگر با عينك گرفتم. اطمينان نداشتم مي‌توانم با نور چراغ يونيت و بدون فلاش عكس خوبي بگيرم، اما فلاش همراهم نبود و ترسيدم نتوانم بار ديگر او را روي صندلي يونيت بنشانم.
- «زينب، لباسي كه ديشب واست خريدن چي شد؟»
روز پيش يك نفر از مراجعه‌كنندگان به ساختمان پزشكان، بلوز و شلوار تميزي تنش كرد، ولي امروز زينب دوباره با همان لباس كثيف پيدايش شده بود.
- «مادرم گرفت.»
- «چرا؟»
- «لباسم تميز باشه پول نميدن.»
آموزش منطبق با سن اين كودك بهم خورده بود. بچه‌هايي كه در ميان بزرگ سالان رشد مي‌كنند و از نشست و برخاست و بازي با همسالان محروم مي‌شوند، بچگيشان گم مي‌شود و كلماتي كه به كار مي‌برند، كودكانه نيست و ازجمله‌سازي بزرگ سالان تقليد مي كنند. حتي حركاتشان هم به بزرگ سالان شباهت پيدا مي‌كند. شايد يكي از دليل‌هاي شادي بزرگ تر‌ها هنگام برخورد با اين گونه بچه‌ها همين باشد.
- «ماشاءالله چقدر باهوشه، حرفايي كه ميزنه اصلاً به سنش نمي‌خوره.»
- «هوش و استعدادش به بابا ننه‌اش رفته ديگه.»
زينب نيز با كلمات بزرگ تر‌ها حرف ميزد و ميميك‌هاي چهره‌اش به بزرگ سالان تعلق داشت. زن مسني بود كه هفت سال بيش تر نداشت.
منشي مطب را صدا زدم و تقاضا كردم زينب را به اتاق انتظار ببرد.
- «ها، كارته كردي. حالا بيرونم مي‌كني؟ حقمه بده.»
من از زينب عكس گرفته بودم و او حقش را مطالبه مي‌كرد و مي‌دانست كجا اين كلمه را بكار ببرد. در چه سني براي اولين بار اين واژه را شنيده بود و در چه وضعيتي؟
- «باشه عكس كه در اومد يكي هم بهت ميدم. خوبه؟»
قبول كرد و از اتاق بيرون رفت. وقتي عكس‌ها چاپ شد، اطمينان پيدا كردم صندلي يونيت فقط ناپيدايي‌ها و پيچيدگي‌هاي روان آدمي را آشكار نمي‌سازد.
*
چند روزي زينب به سراغم نيامد و وقتي پيدايش شد، سرحال و خوشحال به نظر مي‌رسيد.
پرسيدم:
- «زينب كجا بودي؟ رفته بودي مشهد؟»
خنديد و ملچ‌ملچ‌كنان گفت:
- «زندان بودم.» و برايم تعريف كرد، با مادرش به زندان افتاده و در آن جا زن‌هاي مهرباني هستند كه به او غذا‌هاي «خوشگل» و خوشمزه مي‌دهند. ظاهراً به او خوش گذشته بود. فقط با ناراحتي گفت:
- «مادرمه زدن» و حاضر نشد بگويد چه كسي او را زده است و چرا؟
مچ مادرش را چند روز پيش، كارمند آزمايشگاه گرفته بود. آقاي آهني از دست شويي بوي ترياك مي‌شنود و وقتي مي‌خواهد درِ دست شويي را باز كند، مي‌فهمد كسي در را از داخل قفل كرده و باز نمي‌كند. مدتي معطل مي‌ماند و سرانجام با داد و هوار زن را از ساختمان بيرون مي‌اندازد. احتمالاً مادر زينب جاي ديگر به مشكل برخورد كرده و دستگير شده بود.
نزديك ظهر بود كه مادرش نيز آمد و با خنده‌اي كه ترس در تار و پودش موج ميزد گفت:
- «آزادم كردن. كمي پول بده برم غذا بخورم.» و دستش را نشانم داد. هنوز روي انگشتان اشاره‌اش جوهر استامپ پاك نشده بود و روي كف دستش مهر زندان ديده مي‌شد. پرسيدم:
- «دوست داري عكستو بگيرم؟»
با سر امتناع كرد. اصرار كردم. رويش را برگرداند و آهسته گفت:
- «ميخاي چكار. منم آدمم!»
اصرار فايده‌اي نداشت. سكوت كردم و او خداحافظي كرد و با زينب بيرون رفت.
*
روز بعد زينب دوباره پيدايش شد. هنوز وارد نشده بود كه دستش را به سويم دراز كرد. پشت هر دو دستش تاول‌هاي درشتي ديده مي‌شد.
پرسيدم: «چي شده؟»
خيلي آرام و بي‌هيجان پاسخ داد: «مادرم سوزاند.»
پرسيدم: «چرا؟»
- «كار بد كردم ديگه.»
پرسيدم: «با چي؟»
با خنده گفت: «با سيگار!» و برايم تعريف كرد، نيمه شب، پلاستيكي كه روي سرشان كشيده بودند، كنار مي‌رود و مادرش نزديك صبح از سرما بيدار مي‌شود و با عصبانيت دستش را با سيگار مي‌سوزاند.
دستانش را دراز كرد و با خنده گفت: «چقدرم سوزاند!»
- «زينب دستت خيلي درد داره؟»
نگاهم كرد و سرش را پايين انداخت.
چرا زينب گريه نمي‌كرد؟ آيا اين خنده، يك واكنش عصبي در برابر خشونت‌هايي بود كه از پيرامونش و از زمانه‌اي كه زندگي مي‌كرد، مي‌گرفت؟ شايد. شگفت‌آور زماني بود كه جلوي دوربين فيلم برداري قرار گرفت. بدون كوچك ترين هراس، به دوربين چشم دوخت و به پرسش‌هايم پاسخ داد.
باز هم پرسيدم: «درد نداري؟»
به چشمم خيره شد و با زيركي گفت: «يه خرده. از سنگ بهتره!» و وقتي تعجب مرا ديد گفت:
- «مادرم عصباني بشه، با سنگ ميزنه به سرم. مادرمه ديگه!»
از همان كوچكي خشونت را به عنوان يك اصل عادي رابطة انسان هاي پيرامونش با خود پذيرفته بود.
- « مادرمه. دوستم دارم... خدا كنه عصباني نشه . واي...»

( يادداشت دوم)

گاهي ماسك، حتي دولايه‌اش نيز نمي‌تواند جلوي هجوم بوي متعفن بعضي از دهان‌ها را بگيرد، اما دندان‌پزشك نه تنها حق ندارد به «مالك دهان» اعتراض كند، بلكه بايد بتواند جلوي تغيير چهره‌اش را نيز بگيرد.
دندان‌پزشك بايد تحمل كند و آموزش دهد. چارة ديگري نيست. هر كه نمي تواند پاي بدين دريا ننهد.
پرسيدم: «مثل اين كه با مسواك قهري؟»
با اطمينان گفت: «نه به خدا. هر شب مسواك مي‌زنم. بوي دهنم درست نميشه.»
- «چرا زودتر پيشم نيومدي؟»
- «آمدم. نبودي. رفتم دكتر عمومي. گفت از عفونته. سه‌ تا 1200 داد. گفت روزي يكي بزن. آخريشم الان زدم.»
- «كجا؟»
- «طبقة شما. آمپول‌زن گفت: من 800،000 ميزنم. همه‌شه نزد. آخراشه دور انداخت.» و با اطمينان تأكيد كرد: «800،000 تا بيش تر نزد.» در ذهنش محاسبه كرد و با كمي مكث ادامه داد: «حيف شد. خيلي دور انداخت!»
با ترديد پرسيدم: «هزار و دويست ديگه چيه؟ منظورت پني‌سيلين يك ميليون و دويسته؟»
- «آره، آره از همون‌ها. روزي يكي زدم. يه ذره خوب شد.»
- «پني سيلين يك ميليون و دويست؟ اينا رو هر 20 روز يه بار ميزنن. واسة اين جور ناراحتي‌ها هم نيست. حتما اشتباه فهميدي!» و پرسيدم: «دكتر نگفت هر 20 - 15 روز يه دونه؟»
با اطمينان گفت: «نه آقا ايناهاشش. گفت برو سه تا بزن. بعد بيا ببينم.» و دفترچة بيمه‌اش را نشان داد.
به نسخه نگاه كردم. حق با او بود.
بعضي از پزشكان، ظاهرا براي اثبات «قديمي بودن» و با تجربه نشان دادن خود، نسخه را با شتاب، و بدخط مي‌نويسند. در اصل در اين كج و معوج نوشتن نسخه، عدم اعتماد و هراس از غلط نويسي نام دارو، تعيين‌كننده است. اگر بخواهيم از روي خط، دربارة شخصيت و كار يك پزشك قضاوت كنيم، آنوقت...
هرچند پزشك، نسخه را بسيار بدخط و درهم نوشته بود، اما مي شد حرف P و 100 را تشخيص داد.
نمي توانستم نظري بدهم و مِن‌مِن‌كنان گفتم:
- «باشه. اول جرم‌گيري مي‌كنيم، بعد دندوناي خرابتو مي‌كشيم. اين دوتا رو هم عصب‌كشي مي‌كنيم. چندتا هم پُركردني‌ان. لثه‌تم ناراحته و بايد درمون بشه.»
- «از پولش نترس! وضع آقام خوبه. خداره شكري پولمه ميده!»
- «باشه. كارمون كه تموم شد، اگه ديديم بازم دهنت بو ميده، به يه متخصص بيماري هاي گوش و حلق و بيني و جراحي سر و گردن معرفيت مي‌كنم.»
- « او...وه. اين همه دكتر!!»
خنده‌ام گرفت و گفتم :« نه بابا تو هم. همة اين ها تخصص يه دكتره!»
با وحشت پرسيد: «خوب نمي‌شه؟»
- «چرا. 90% خوب ميشه. اگه معده يا تة گلوتم ناراحت بود، اونم درمون مي‌كنيم!»
- «باشه. خدا خيرت بده. اشكالي نداره. از پولش نترس. ميدم. فقط خوب بشه!»
برايش وقت بعدي تعيين كردم. هنگام بيرون رفتن، دفترچه‌اش را به سويم دراز كرد و پرسيد:
- «دوا نمي‌نويسي؟»
گفتم: «نه لازم نيست. همون غرغره‌اي كه گفتم فعلاً كافيه.»
گردنش كمي به سمت شانه خم شد، نگاهش را به من دوخت و گفت:
- «دكتر، بي‌زحمت 3 تاي ديگه 1200 بنويس. خاصيتش خيلي خوبه!!»

(یادداشت سوم)

به ترتيب وارد اتاق انتظار شدند. يك پيرمرد حدود 70 سال كه با عصا به زحمت راه مي‌رفت، زني حدود 20 سال، با شيرخواره‌اي در بغل و كودكي 2 ساله در دست و دو بچة دوقلوي حدود 6 سال به دنبال.
پيرمرد شوخ‌طبع به نظر مي‌رسيد و به محض ورود، پول ويزيت را پرداخت و چون كسي در اتاق انتظار نبود، رو به دندان‌پزشك كرد و گفت:
- «خانمم ديشب تا صبح راه رفت. نذاشت بخوابم. دندانشه بكش راحتم كن!»
زن، بچة شيرخواره را با لاقيدي روي صندلي دم در خواباند و پاكشان وارد اتاق كار شد و روي صندلي يونيت نشست و چشمان پف‌كردة خوابيده‌اش را به پنجرة روبرو دوخت.
دندان‌پزشك آيينة دندان‌پزشكي را برداشت و گفت:
- «لطفاً دهنتونو باز كنين.»
زن دهانش را كاملاً باز كرد. روي طوق دندان‌هاي جلويي، نواري قهوه‌اي‌رنگ ديده مي‌شد. دندان‌هاي كرسي‌اش خراب بود و تاج آسياب كوچك پايين شكسته و ريشه‌اش زير لثه پنهان مانده بود.
مرد لحظه‌اي از اتاق بيرون رفت و زن فرصت را غنيمت دانست:
- «دندانمه كشيدي چرك‌خشك‌كن هم بده، بگو لازمه.»
- «باشه، لازم شد آنتي‌بيوتيك هم ميدم. بذار دندونتو بكشم.»
- «اي آقا، بذار پول خرج كنه! چهارتا بچه پس انداخته خرجشانه نمي‌ده. دوا بده لازم ميشه.»
گفتم: «باشه چشم. ولي دارو رو مصرف نكن.»
- «ميدانم. ميفروشم. ميدم به همسايه‌مان. پولشه براي بچه‌ها ميذارم.»
مرد داخل شد و گوشه‌اي نشست. دندان زن را كشيدم و سفارش كردم تا دو ساعت آب و غذا نخورد.
زن دستش را روي دهانش گذاشت و با صداي بلند گفت:
- «شنيدي. تا شب نميشه دود گرفت.» و پشتش را به مرد كرد و آهسته ادامه داد: «مرده‌شور برده منم داره دودي مي‌كنه. اين بميره بچه‌هام آواره ميشن.»
مرد چپ‌چپ نگاه كرد و حرفي نزد. زن آهسته گفت:
- «زيادتر بنويس نترس. وضعش خوبه. فقط چسه!»
مرد بلند شد، دست بچه را گرفت و پرسيد:
- «اين قرصا براي حاملگي بد نباشه!»
- «حاملگي؟ مگه همسرتون حامله است؟»
زن دوباره رو به من كرد و با خنده گفت: «بگو خوبه، كيف مي‌كنه.» و رو به مرد چرخيد و با صداي بلند گفت: «اگر دست اين باشه، ميگه ماهي يكي بذا!»
مرد معترض بلند شد و رو به زن با تحكم گفت:
- «زن اگر بچه نداشته باشه، سرش به زندگي بند نميشه»
زن سكوت كرد. بعد بچه را بغل كرد و از در بيرون رفت.
لحن مرد، رنگ پوزش‌خواهانه به خود گرفت: «خودتان مردين مي‌فهمين. جوانه. يه وقت هوايي ميشه. الان نمي‌فهمه. بچه كه زياد شد، كم كم سرش پايين مي‌افته.»
دست در جيب جليقه كرد و كيسه‌اي بيرون آورد و از درونش بسته‌اي اسكناس بيرون كشيد، 1800 تومان پرداخت و عصا زنان از در بيرون رفت.

(یادداشت چهارم)

از زيبايي بهرة چنداني نداشت، اما چشمان درشتش كه به تركمن‌هاي ديگر كمتر شبيه بود و نگاه هراسان و فتانش، به او چهرة جذابي مي‌داد. همراه پدر و مادرش براي جراحي دندان به مطب دندان‌پزشكي آمده بود.
پروندة پزشكي را بيرون آوردم و اسم و آدرسش را پرسيدم:
- «سال تولد؟»
پدرش پاسخ داد:
- «14 سال»
هنگام پر كردن پروندة پزشكي فهميدم روزي دو بار انسولين تزريق مي‌كند. پرسيدم:
- «از كي انسولينو شروع كردي؟»
دختر به من نگاه مي‌كرد و حرفي نميزد. حتي به طور آشكار به من مي‌فهماند به كارم اعتماد ندارد و با اصرار پدر و مادرش به مطب آمده است.
پدرش برايم توضيح داد:
- «ما كه نمي‌دانستيم مريضه. پارسال خوب بود. ماه رمضان روزه گرفت، لاغر شد. گفتم از روزه است.
حالش بد شد. رفتيم پهلوي دكتر. گفت ضعف كرده. سرم قندي زد. حالش خراب شد. خيلي بد. مادرش خيال كرد مرد. خدا رحم كرد يكي بود فهميد. آزمايش دادن گفتن مسموم نشده. قند داره، بايد انسولين بزنه.»
پرسيدم: «بچه‌هاي ديگه چي؟ اونا هم انسولين ميزنن؟»
- «همه خوبن. سه تا پسر دارم، پنج تا دختر. همه خوبن. اين يكي مريض شد.»
- «با زنت فاميل نيستي؟»
- «نه اصلاً. دكتر هم پرسيد. خودم آزمايش دادم. قند نداريم.»
دختر آرام نشسته بود و به من نگاه مي‌كرد، اما حاضر نمي‌شد به پرسش‌هايم پاسخ دهد.
پرسيدم: «كي بهش انسولين ميزنه؟»
- «خودش. ياد گرفته ميزنه. صبح يك دانه، شب يك دانه.»
از دختر پرسيدم: «وارد شدي ديگه؟»
پاسخم را نداد. فقط پس از اين كه دندانش را آرام و بدون درد كشيدم، خداحافظي صميمانه‌اي كرد و از مطب بيرون رفت.
چند روز بعد وقتي دوباره به مطب آمد، مي‌خنديد و به سؤالاتم با گرمي پاسخ داد. جاي دندان كشيده‌شده را نگاه كردم و به او اطمينان دادم بزودي جوش خواهد خورد. آهي كشيد و گفت:
- «خسته شدم! آخرش چی؟ »
مي خواستم دلداريش بدهم. لبخند تلخي زد و رو به پدرش كرد و گفت:
- «بريم. خيالم راحت شد.»
دختر اين پا و آن پا كرد تا پدرش از در بيرون برود و بعد، با شيطنت از من پرسيد:
- «سرم قندي بلدي وصل كني؟» و با ديدن چهرة درهم گره‌خورده و چشمان نگرانم، ادامه داد:
- «من بلدم!»
منظورش را فهميدم، ولي نخواستم باور كنم. تا وقتي كه از اتاق انتظار بيرون رفت نگاهش كردم. ترسيدم آخرين باري باشد كه او را مي‌بينم. مي‌دانستم با تزريق سرم اتفاق بدي برايش پيش نخواهد آمد. به خودم گفتم:
- «اگه جاي اون بودي چكار مي‌كردي؟»
از پاسخ مفصل و هيجان‌انگيزي كه به خودم دادم فهميدم جاي آن دختر نيستم و نمي‌توانم باشم و هر جوابي هم به اين پرسش بدهم كليشه‌اي است. گاهی نزدیک شدن به درون و درک یک بیمار چقدر سخت است!!

(یادداشت پنجم)
(یادداشت ششم)
(یادداشت هفتم)

صورتي پخ‌شده و پيشاني‌اي پهن داشت. دو مردمكش فاصلة زيادي گرفته بودند و به نظر مي‌رسيد بيني كوچكش تحمل همسايگان را ندارد.
وقتي با پدرش وارد اتاق انتظار شد، با دست جلوي دهانش را گرفته بود و سرفه مي‌كرد.
پدرش با لحن دلسوزانه‌اي گفت:
- «آزمايشگاه جا نادري. بچه خسته ميشي. اينجا نشستي.»
بدون حرف روي صندلي نشستند و به تابلو‌هايي كه روي ديوار اتاق انتظار آويزان بود چشم دوختند. ساعت حدود 2 بعد از ظهر بود و كسي نمي‌آمد. سر صحبت را با آنان باز كردم و به زودي كنجكاويم تحريك شد پسربچه را معاينه كنم.
وقتي پدرش را از آزمايشگاه صدا زدند، از بچه پرسيدم:
- «اسم دهتون چيه؟»
با صداي رسا و قشنگ پاسخ داد:
- «عزيز آباد.»
- «عزيز آباد؟ عزيز آباد كدوم طرفه؟»
- «نزديكه. اونورِ پمپ بنزين.»
- «اونور پمپ بنزين؟ اونجا‌ها كه يه همچين دهي نداريم.»
مكثي كرد و گفت:
- «نمي‌دانم. من خوابيده بودم. بيدار شدم، جلوي پمپ بنزين بودم.»
تركمن بود. پدرش نمي‌توانست فارسي را بدرستي صحبت كند، اما او با لهجة فارسي حرف ميزد.
پرسيدم: «كلاس چندي؟»
- «چهارم دبستان.»
- «فارسي رو خيلي خوب بلدي. از كي ياد گرفتي؟»
- «از خودم. از راديو، تلويزيون. ضبط» و با غرور ادامه داد: «از هر كي خوشم بياد صداشو در ميارم.»
- «از خواننده‌ها كي‌ها رو دوست داري؟»
- «همه رو.»
تقريباً همه را مي‌شناخت. از قديمي‌ها تا جديدي‌ها. شعر زيادي هم از بر بود. سعي مي‌كرد صداي خوانندگان را كاملاً تقليد كند. احتمالاً همين استعداد، لهجه‌اش را شكل داده بود.
من پرسيدم و او پاسخ داد. برايم آواز خواند. دلکش، مرضیه، بنان، شجریان...کمی ترکمنی هم برایم خواند. صدايش گرفته، غم آلود، ولي دلنشين بود. استعداد خوبي داشت.
از خود پرسيدم:
- «چند درصد از بچه‌هاي اين كشور با اين استعداد بالا به دنيا مي‌آيند؟ چند درصد رشد مي‌كنند؟ چند درصد به تحصيلات بالاتر مي‌رسند؟ و آيا در تمام طول تحصيل، كسي پي به استعداد بالاي آن‌ها مي‌برد؟»
هنگام معاينه متوجه شدم لنف‌هاي گردن متورم شده است. در راديوگرافي‌اي كه از شش‌هايش گرفته بودند، لكه‌هاي غير طبيعي ديده مي‌شد. پزشك معالج برايش تست P.P.D نوشته بود و براي دادن همين تست به آزمايشگاهِ مجاور مطب دندان‌پزشكي آمده بودند.
اگر دوباره به مطب مي‌آمد، شايد مي‌شد بيش تر آشنا شويم. اما ديگر نيامد. آيا سل اين اجازه را نداده بود؟»

(یادداشت هشتم)

منشي مطب بيماري را پذيرش كرد. دفترچة بيمه را برداشتم تا ببينم قيافة صاحب دفترچه برايم آشنا است يا نه.
آشنا نبود. جلوي محل خدمت نوشته بودند: «آموزش و پرورش گنبد». نفهميدم كارمند است يا معلم. در قسمت داخلي جلد دفترچه، خطي درهم و شتاب زده، خودنمايي مي‌كرد:
«گوشت مخلوط با چربي و استخوان 1800 تومان. گوشت چرخ‌كرده 2200 تومان. مرغ زنده يك عدد 1700 تومان. پنير محلي نيم كيلو و 1 بسته پنير سفيد 1500 تومان. عسل محمدي نيم كيلو 1500 تومان. ميوه (سيب‌زميني + سبزيجات ) 2000 تومان.» پرانتز را خود صاحب دفترچه باز كرده بود!

(یادداشت نهم)

دو زن، يكي آرام و ديگري گريان، همراه پسربچه‌اي 6 ساله وارد اتاق انتظار شدند. زنِ گريان با التماس به طرف دندان‌پزشك دويد و دستش را با فشار گرفت:
- «خانم دكتر، الاهي قربانت بشم، نجاتم بده.»
دندان‌پزشك كه از شدت دردِ دست رنگش پريده بود، بريده‌بريده گفت:
- «باشه، باشه. بشين رو يونيت ببينم.»
زن، با چشم‌هاي از ترس گشادشده، عقب‌عقب رفت:
- «چرا من؟ اينه ببين.» و به پسربچه اشاره كرد.
دندان‌پزشك به پسربچه نگاه كرد و واكنشي نشان نداد. زنِ گريان كه حالا ديگر از گريه‌اش جز اشك‌هاي ماسيده به چهره، اثري نمانده بود، دست پسربچه را به زور به طرف يونيت كشيد. مادر بچه كه تا كنون ساكت مانده بود، اعتراض كرد:
- «ميناخانم، چكار مي‌كني، بچه ره كشتي.»
زن گريان، دست بچه را رها كرد و با اشاره به دندان‌پزشك گفت:
- «خانم دكتر گفته. تقصير من چيه.»
دندان‌پزشك كه سرگردان مانده بود، اعتراضش بلند شد:
- «بالاخره كي مريضه؟ زود باشين لطفاً.»
- «بابام.»
صداي پسربچه بود كه محكم ايستاده و مي‌خواست از در بيرون برود. مادر بچه دادش بلند شد:
- «ميناخانم، تو برو بيرون. بسه هر كاري كردي. خودم هستم.»
ميناخانم رضايت نداد:
- «سكينه جون. باور كن پولشو ميدم. الانه شوهرم مياد.»
مادر بچه آرام شد. دستي به سر پسرش كشيد و گفت:
- «نترس ماماني. هيچي نشده. مي‌بيني كه ميناخانم خرجشو ميده. خوبت مي‌كنه.»
چند دقيقة بعد، پدر بچه نيز به جمع سه نفري اضافه شد.
- «خانم دكتر، اين بچه خيلي آرومه. بچه‌هاي ميناخانمم خوبن. مردمان خوبي‌اند. حالا كاريه كه شده. بي‌زحمت ببينين خرج دوا درمونش چقدره! از خرجش نترسين.»
ميناخانم كه ظاهراً پذيرفته بود مخارج درمان بچه را بپردازد، با ترديد گفت:
- «آخه تقصير بچه‌ام نبود. داشتن بازي مي‌كردن، داراجون افتاد توي جوب. اينجوري شد.»
سكينه‌خانم مادر بچه كه با ديدن شوهرش شير شده بود، با لحن كنايه‌آميز گفت:
- «عجب! بازي مي‌كردن! اون بچة شر، تا حالا چند تا بچه ره زده. دارا به ماشين نگاه مي‌كرده، با كسي كار نداشته. بچه‌ات آمده هولش داده تو جوب.»
ميناخانم حرفش را نپذيرفت و دوباره توضيح داد:
- «همه گفتن هولش نداده. خودش افتاده. حالا ما همسايه‌ايم. كمكتان مي‌كنيم!»
- «چي؟ كمك مي‌كني؟ بيخودي زور نزن. همه‌چي به گردن خودتانه.»
مرد كه به بگومگوي آنان گوش مي‌داد با لحن بازاري گفت:
- «اين كارا مال مَرده. حاج‌آقاتان آمد حساب مي‌كنه. بالاخره خرجش گردنتانه!» و رو به دندان‌پزشك كرد و ادامه داد:
- «خانم دكتر، بگو چقدر خرجشه، هر دوايي لازمه بنويس. يك گواهي هم بده لازممان ميشه.» با اطمينان دستي در جيب كرد و گفت: «سلامتي بچه‌ام واجب‌تره.»
ميناخانم به موضع دفاعي افتاد و التماس‌كنان گفت:
- «خانم دكتر، ما هم نداريم. چندتا بچه داريم. بخدا شوهرم مينودشته. بياد پولتانه ميده.»
مرد عصباني شد: «الانه چقدر داري؟ راستشه بگو.»
- «هيچي. به خدا هيچي. عجله داشتم يادم رفت پول بيارم.»
- «بچه ره مياري دكتر، پول نمياري؟ استغفرالله. عجب مردمايي‌اند ها! حالا پول دكتر هيچي. نسخه ره كي ميخره!»
زن مِن‌مِن‌كنان گفت: «حاجي مينودشته مياد. زنگ بزن بگو چي شده. حتماً مياد.»
- «كي؟ حاجي مياد؟ اون؟ گفتي و باور كردم.» و رو به زنش كرد و گفت: «يك قران ندي‌ها. هر چي بدي از جيبت رفته. اينا پول بده نيستن.»
سكينه‌خانم مادر بچه هق‌هق‌كنان گفت: «چكار كنم. ميناخانم گفت بريم دكتر منم آمدم.»
ميناخانم حالت جن‌زده‌ها به خود گرفت. سعي كرد جيغ بكشد:
- «چيه. چي شده؟ تمامش تقصير اون پدرسوخته است. گفتم اينجوري شده، گفت تو برو من حساب مي‌كنم.»
مرد عصباني شد و سرش داد كشيد: «خر گير آورده؟ مگه آدمامانه نمي‌شناسم.» و از جيبش تلفن همراه را در اورد و شماره‌اي گرفت و وقتي ديد تلفن جواب نمي‌دهد، رو به ميناخانم كرد و گفت: «بفرما. تلفنشم جواب نمي‌ده. گوشي تلفنه ور نمي‌داره. من اين جماعته مي‌شناسم. خودم اينا ره خوشكه سينه بزرگشان كردم.»
ميناخانم سكوت كرد. مرد چند لحظه‌اي ايستاد و با يك خداحافظي شتاب زده از در بيرون رفت.
دندان‌پزشك به بچه اشاره كرد روي صندلي بنشيند، اما بچه جيغي كشيد و به طرف مادرش دويد. ميناخانم كه باز هق‌هقش بلند شده بود، با صداي ناله‌مانندي گفت:
- «برم تلفن كنم هر جوري هست حاجي بياد.» و به طرف در راه افتاد.
مادر بچه از جا پريد:
- «كجا. باش تكليف بچه معلوم بشه.»
ميناخانم خود را جمع و جور كرد:
نترس سكينه جان. تلفن كنم ميام. من كه خودم گفتم بچه ره ببريم دكتر بهتره. تنهايي هم كه جرأت نمي‌كنم برگردم مينودشت.» و از در بيرون رفت و در را آهسته پشت سرش بست.
دندان‌پزشك پسربچه را معاينه كرد و در سرنسخه‌اي صورت مخارج را جمع زد.
- «داروها رو بموقع مصرف كنين كه ثأثيرش خوب باشه. واسة شكستگي هم بايد آرچ‌بار بسته بشه. معرفي‌نامه ميدم برين پهلوي متخصص.»
سكينه‌خانم از جايش بلند شد و با هراس پرسيد:
- «خرجش خيلي زياده؟ آره؟»
- «فكر مي‌كنم. آره. 30 – 40 تومني ميشه.»
سكينه‌خانم ناله‌اش بلند شد. دندان‌پزشك با تعجب پرسيد:
- «شما واسة چي ناراحتين. همسايه‌تون خرجشو ميده ديگه!»
- «اينا ميدن؟ سي سال سياه. الانه بيست ساله همسايه‌ايم. بلا دور.»
مادر و پسر نزديك به يك ساعت در اتاق انتظار نشستند، ولي نه از پدر بچه خبري شد و نه از شوهر ميناخانم و نه حتي از خود ميناخانم. همگي غيبشان زده بود!
سرانجام سكينه‌خانم دست پسرش را گرفت، از دكتر تشكر كرد و پيش از بيرون رفتن، فراموش نكرد با زرنگي بگويد:
- «شوهر ميناخانم مياد حساب ميكنه! من پول همرام نيست.» و وقتي ديد دندان‌پزشك مي‌خواهد حرفي بزند، با عجله گفت: «باشه انشا الله جبران مي‌كنم!» و با كمي مكث و ظاهراً قيافه‌اي خيرخواهانه ادامه داد: «خانم دكتر، بالاخره اين مريض خودتانه. هر چي بشه خودت ميداني! مسئوليتش بگردن خودتانه. ميان ازت مي‌پرسن.» و خداحافظي كرد. تازه بعد از رفتن آن دو بود كه دندان‌پزشك فهميد، زن پرونده پزشكي را هم همراه خودش برده است.

(یادداشت دهم)

رايانه از نوشته ام، مي گريست،
و من هنوز نمي دانستم،
آنچه با خنده نوشته ام،
درامي انساني است.
وقتي روي صندلي يونيت نشست، لبش كبود شده بود و مي‌لرزيد. دندان‌پزشك دلداريش داد:
- «اولش همه مي‌ترسند، بعدش شاد و شنگول از مطب ميرن بيرون.»
مرد با دستان سردش، دست دندان‌پزشك را گرفت و با اضطراب گفت:
- «نه نمي‌ترسم. تنم داره مي‌لرزه.»
- «آمپول كه چيزي نيست. از بس بچه‌ها رو از آمپول مي‌ترسونن، تا آخر عمر ترس از آمپول از دلشون بيرون نميره.»
- «نه دكتر از آمپول نيست!»
دندان‌پزشك با تعجب پرسيد: «پس چيه؟ مريضي؟ اعصابت ناراحته؟»
درد دندان عقل به ناحية گوش و قسمتي از چشم راستش سرايت كرده بود و از سر شب نتوانسته بود بخوابد.
- «سرمه ميزدم به ديوار. بازم خوب نمي‌شد.».
پس از تحمل ساعت‌ها درد تيز و شكنجه‌سا صبح زود بلند شده و به مطب آمده بود.
- «مردم. عزرائيله جلوي خودم ديدم. فقط خلاصم كن.»
- «چرا بميري. آمپول كه زدم درد دندونت تموم ميشه.»
- «نه دكتر، آمپول نزن. خواهش مي‌كنم.»
دندان‌پزشك با تعجب پرسيد:
- «پس چكار كنم؟ بدون آمپول كه نمي‌شه.»
مرد با چشمان از حدقه درآمده و هراسان، حالت درماندگي به خود گرفت. راه گريزي نمي‌يافت و تن به قضاي روزگار مي‌سپرد!
- «دكتر. ايدز. ايدز!» و با دست سرش را چسبيد.
دندان‌پزشك احساس سرما كرد و لرزيد
- «ايدز؟ ايدز داري؟»
اولين باري بود كه بيماري اقرار مي‌كرد ايدز دارد.
- «آره دكتر مي‌ترسم. خيلي از ايدز مي‌ترسم. آدم بي‌گناه مي‌ميره. خيلي بده.»
- «دندان‌پزشك كه هيجان بر وجودش مسلط مي‌شد، پرسيد:
- «چه جوري ايدز گرفتي؟ به قيافه‌ات نمي‌خوره.»
دندان‌پزشك از روي دفترچة بيمه فهميده بود كه بيمار کارمند است. موهايي كه بندرت شانه خورده بود، كفش‌هايي كه واكس را نمي‌شناختند، يك لباس ساده با دوخت معمولي و اتونخورده، و پيراهني كه يقة بازش، موهاي سينه را بيرون مي‌ريخت.
- «مگه ايدز به ظاهر آدمه؟ وارد خون ميشه!»
دندان‌پزشك مي‌خواست با سماجت به هر نحوي شده از چگونگي سرايت بيماري سر در آورد.
- «بفرما چه جوري ايدز گرفتي؟»
مرد با عصبانيت از جايش نيم‌خيز شد و با اعتراض گفت:
- «چي ميگين دكتر. من كه نگرفتم. مي‌ترسم بگيرم.»
دندان‌پزشك متوجة اشتباهش شد و گفت:
- «‌اي بابا. فكر كردم خداي ناخواسته ايدز گرفتي.» و برايش توضيح داد:
- «معتاد‌هاي تزريقي كه از يك آمپول چند نفري استفاده مي‌كنن، اونايي كه خون آلوده بهشون تزريق ميشه، همجنس‌بازا، بچه‌هايي كه از مادر ايدزي به دنيا ميان، اونا مشكل دارن. شما كه کارمندین. واسة چي ميترسين.»
حالت مرد تغييركرد و با صداي شمرده گفت:
- «دكتر. اينجا! ميترسم از مطب ايدز بگيرم.» و براي دندان‌پزشك توضيح داد كه اين روز‌ها در رسانه ها، دايماً حرف ايدز را مي‌زنند و يكي از جاهايي را كه نام مي‌برند و هشدار مي‌دهند، مطب دندان‌پزشكي است.
رگ‌هاي شقيقة دندان‌پزشك بيرون زد و زبانش بند آمد. به زحمت توانست هوار نكشد و خونسرديش را حفظ كند.
- «حقيقتش اينه كه ويروس ايدز توي فضاي خشك چند دقيقه بيش تر دوام نمي‌ياره. كافيه ابزار خوني رو با آب بشورن و بندازن توي مواد ضدعفوني‌كننده، حتي توي كف صابون يا پودر لباس‌شويي. بعد خشك كنن و توي فور يا اتوكلاو بذارن تا استريل شه. اينجوري نه ويروس ايدز مي‌مونه نه هپاتيت!»
مرد با تعجب پرسيد:
- «پس چرا يه جور ديگه ميگن. يكي مي‌گفت دندان‌پزشكي ميرين مواظب باشين ايدز نگيرين، مگر اين كه اتوكلاو داشته باشن.»
دل دندان‌پزشك به درد آمد. حق با مرد بود. اين روز‌ها، به طور غم انگيزي، عده‌اي تاجر، يا اتوكلاو از خارج وارد كرده‌اند و به قيمت بالا مي‌فروشند و يا در ايران مونتاژ كرده‌اند، براي بازاريابي، از همة اهرم‌هاي فشار استفاده مي‌كنند، تا با فروش هزاران اتوكلاو با قيمت بالا و انحصاري، سود‌هاي افسانه‌اي ببرند.
با بالا رفتن هراس و مطب‌گريزي بسياري از شهروندان، بهداشت مردم آسيب جدي مي‌بيند. اما كوبندگان بي مسئوليت را چه باك. آنان به دنبال سوداي خويشند.در اين ميان، اين شرافت و حيثيت دندان پزشك بيچارة ايراني است كه خدشه دار مي شود.
مرد با تعجب پرسيد: «يعني دندان‌پزشكي اصلاً خطري نداره؟»
دندان‌پزشك كه آرامشش را باز يافته بود توضيح داد:
- «چرا! اگر وسیلة استريل كننده نباشه، يا يك بارمصرف‌ به كار نره، هميشه خطر هست. مخصوصاً خطر ابتلا به هپاتيت كه خيلي هم جديه. ولي تا دست كش، ساكشن، ليوان، سرسوزن، پيش‌بند و بقية يك بارمصرف‌ها در مطب دندان‌پزشكي هست و وسايل استريل ميشه، خطري نه بيمارو تهديد مي‌كنه نه دندان‌پزشكو. اينم بدونين. اگه مطبي خطرِميكروارگانيسم هاي بيماري زا رو جدي نگيره اولين قرباني، دندان پزشك و همكاراش ميشن كه هر روز با چندين بيمار سر و كار دارن كه حتما چند تائي از اونا هپاتيت يا بيماري هاي واگير ديگه دارن.»
مرد آرام گرفت. اجازه داد دندانش كشيده شود و با آسودگي از مطب بيرون رفت. پس از رفتن مرد، دندان‌پزشك نگاهي به مطب انداخت. وسايل يك‌بارمصرف، مواد ضدعفوني كننده، هيپوكلريت سديم، الكل، فور، و... همه به رديف ايستاده بودند تا با هر ويروس و ميكروارگانيسمي مبارزه كنند. در اين ميانه تنها دندان‌پزشك در برابر هجوم بي رحمانه به حصار اعتماد بيمار به درمانگرش بي‌دفاع مانده بود!.

 اول اسفند 1381
گنبد كاووس

مطالب مرتبط:  دندان عوضی | دکتر آیرج کی پور
سومین ماه درد | دکتر آیرج کی پور
دو دندان پیشین | دکتر آیرج کی پور
درد تروما | دکتر آیرج کی پور
خيزاب ‌ها و آرامش | دکتر آیرج کی پور
جایزه | دکتر آیرج کی پور
کی سرتره | دکتر آیرج کی پور
-:  Keipour, Iraj دکترکی‏پور، آیرج

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil