دندان عوضی | دکتر آیرج کی پور

دندان عوضی | دکتر آیرج کی پور

نویسنده: دکتر آیرج کی پور
عصر روزهای پاییز، در شهر های کوچکی که اقتصادشان به خرید روزانه روستاییان وابسته است، خیابان ها زود خلوت می شوند و مغازه داران که بسیاری از آنان در روستاهای پیرامون شهر سکونت دارند، زودتر تعطیل می کنند.
مطب پزشکان نیز از ساعت بیولوژیک مردم تبعیت می کند، اما مطب دندان پزشکی، قانون خودش را دارد و چون ارائه خدمات دندان پزشکی طولانی مدت و وقت گیر است، معمولاً دندان پزشکان جزو آخرین گروهی هستند که محل کار خود را ترک می کنند.
در آن روز اواخر پاییز، که هوا نیز ناگهان سرد شده بود، ساعت 7 شب هنوز چند نفری در مطب دندان پزشکی نشسته بودند. بخاری گازی، گرمای اتاق انتظار را تأمین می کرد و منشی که چشمانش کمی خواب آلود و پف کرده می نمود، با خواندن روزنامة چند روز پیش، خود را سرگرم می کرد. دو نفر به آرامی گفتگو می کردند و از خلال جملات گسسته شان می شد فهمید از همکاران دبیرستانی گله دارند.
صدای خنده و سر و صدای چند نفر، جو را تغییر داد. آن ها با صدای بلند حرف می زدند و وقتی از راهرو طبقه وارد اتاق انتظار شدند، هنوز می خندیدند.
کسانی که در اتاق انتظار نشسته بودند، با حیرت به تازه واردان نگاه کردند. حتی دندان پزشک نیز که بیمارش را مشایعت می کرد، از لای در به اتاق انتظار نگاه کرد تا علت شلوغی ناگهانی را دریابد.
مردی چار شانه جلو آمد و پس از اطلاع از نرخ خدمات دندان پزشکی، با منشی بر سر نرخ کشیدن دندان به مجادله پرداخت. هنگام صحبت دو دستش حرکتی نداشت، اما شانه های پهنش به شدت بالا و پایین می رفت. دکتر احساس کرد با بیمار دشواری سروکار پیدا کرده است. با دلخوری در را بست تا از شدت صدای مرد بکاهد.
چند دقیقه بعد، منشی پرونده بیمار را به درون آورد. همراه منشی سه نفر مرد وارد شدند.
دکتر به آرامی به آنان تذکر داد:
-« فقط مریض.»
اما همراهان موافق نبودند و اعتراض کردند:
-« خانم دکتر ما می خایم شاهد باشیم، شاید کلک بزنه!»
دکتر از نفری که بیشتر معترض بود پرسید:
-«چه کلکی؟»
بیمار که خود را میرزایی معرفی کرده بود، رو به دوستانش کرد و با دلخوری گفت:
-« بابا جای دندونو نشونتون می دم دیگه....!....ه و با چشم و حرکت سر، اتاق انتظار را نشان داد.
دو نفر همراه، غرولند کنان بیرون رفتند و دکتر با آرامش و متانت همه دندان ها را معاینه کرد و سپس رو به بیمار گفت:
-« این دو تا دندونو نمیشه نجات داد. یکیش تقریباً ریشه اش مونده و اون یکی هم فقط دیواره اش مونده که دست بهش بزنم می شکنه. هر دو تا هم کشیدنی ان.» و پس از کمی مکث پرسید:
-«کدومش درد می کنه بگو، الان می کشم.»
مرد با خون سردی انگشت اشاره اش را که پوستش به رنگ زرد کهربایی توتون در آمده بود، به درون دهانش برد و با اطمینان گفت:
-«ایناهاشش، تا حالا چند بار درد گرفته.»
دکتر به آرامی پرسید:
-«چرکی هم شده؟» و از سئوالش می شد فهمید انتظار جواب مثبت را دارد.
مرد کمی فکر کرد و انگار کلمات را در ذهنش مرتب می کند، آب دهنی قورت داد و گفت:
-« چرکی دکتر؟ چند بار، دفعه قبل باد کرد مث چی، منم سوزنو داغ کردم آبسه رو ترکوندم.... آموکسی سیلین هم خوردم. بحمدالله زیاد اذیتم نکرد.»
دکتر با دلخوری پرسید:
-« چرا همون موقع نرفتی پیش دکتر؟» و در همان حال سرنگ را آماده تزریق کرد.
مرد با شیطنت نگاهی به دکتر کرد و جواب داد:
-« وقت نشد دکتر، خودت گرفتاری زندگی رو می دونی.»
دکتر سکوت کرد و از بیمار خواست دهانش را باز نگه دارد. پس از این که تزریقش را انجام داد، بیمار را به اتاق انتظار فرستاد و به کار دیگری مشغول شد.
دکتر بیمار دیگری را ویزیت کرد و منشی اش را صدا زد:
-« اگه ویزیتی نیست آقای میرزایی رو بفرست تو.»
آقای میرزایی هنوز به درون نیامده نالید:
-« دکتر، هنوز درد داره.» و پرسید: « می خای بکشی؟»
دکتر جواب منفی داد و به بیمار لیدوکایین دیگری تزریق کرد و پس از این که سرنگ را توی سینی گذاشت، با لحنی جدی گفت:
-« بالاخره خودتون می دونین چه کرده اید! اگر هنوز درد دارین، من مقصر نیستم.» و به بیمار چگونگی تغییر تأثیر مواد بی حس کننده را پس از مصرف تریاک توضیح داد.
آقای میرزایی به دقت و مستقیم به دکتر نگاه می کرد، چشمش را اندکی تنگ کرده و مژه بر هم نمی زد. فاصله دو مردمکش زیاد بود و بزرگی سر کمی غیر عادی می نمود. پلک های پف کرده اش هنگام توجه جمع شده بود و چین های کنار چشمش را عمیق تر نشان می داد. زیر پلک پایینش به شدت گود افتاده بود و مژه های پایینش آرامش نداشتند.
پس از این که حرف دکتر تمام شد، آقای میرزایی با خنده ای بلند گفت:
-« دکتر بدون اینشم طاقت میارم. شما کارتو بکن!»
دکتر عملیات کشیدن دندان را شروع کرد و چند دقیقه بعد، دندان لای باند و جلوی بیمار قرار داشت.
آقای میرزایی تشکر کنان تا کمر خم شد و تعظیم کرد.
به راستی پس از یک کار پر زحمت و دلهره، چه چیزی بیش تر از یک سپاسگزاری ساده می تواند خستگی را از تن پزشک بیرون کند.
دکتر شادمانه در را باز کرد و بیمار را به اتاق انتظار فرستاد و آماده پذیرش بیمار دیگری شد. هنوز چند لحظه ای از خروج مرد نگذشته بود که سر و صدایی از اتاق انتظار بلند شد.
پیش از اینکه منشی بتواند واکنشی نشان دهد، سه نفر به درون اتاق هجوم آوردند.
دکتر سراسیمه و با دستپاچگی پرسید:
-« چی شده؟ چی شده؟»
آقای میرزایی در حالی که با دست چپش دهانش را گرفته و دست راستش به شدت تکان می خورد، هوار کشید:
-« می خواستی چی بشه؟ دندون سالممو کشیدی. دکتر اونی که درد می کرد ایناهاشش.» و با انگشت دندان را نشان داد.
دکتر با اضطراب و شتاب به طرف بیمار رفت و دهانش را باز کرد:
-«نه .... خودشه، درست کشیدم.»
آقای میرزایی آب دهانش را توی کرشوار ریخت و همراه با آن باندی را که دکتر در محل دندان کشیده شده اش گذاشته بود، بیرون انداخت.
-« چی درست کشیدم! ایناهاشش، دندون کرمو هنوزم سر جاشه.» و رو به دوستانش کرد و گفت:
-«شما بگید، مگه نگفتم این یکی کلافه م کرده؟»
یکی از همراهان آقای میرزایی که لاغر بود و کمر باریکی داشت، جلو آمد و دندان های زرد و جرم گرفته اش را نشان داد و گفت:
-« دکتر حالا اینم شده مش من!»
آقای میرزایی ضربه ای به سر دوستش زد و با کلماتی نا مفهوم گفت:
-« مرده شور اون چشِ شورته ببره! آخرش بی دندونم کردی.» و نالید: « دندون به چه خوبی رو کشید!» و برای این که جلوی ترکیدن خنده اش را بگیرد، رویش را به سمت پنجره برگرداند. این پنجره به پاسیوی مشترک ساختمان ختم می شد و بوی وانیل از آن جا به درون می آمد.
آقای میرزایی سرش را به میله های پنجره چسباند، نفس عمیقی کشید و گفت:
-« هی.... حالا چه جوری شیرینی بخورم! با این بی دندونی!» و لحن حزن انگیزی به گفتارش داد.
همه حاضران خندیدند. دوست دیگرش که برعکس دیگری چاق و کوتاه قد بود و در تمام این مدت سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد، شکمش را اندکی خاراند تا بتواند خودش را کنترل کند و با خنده هایی که در دهان پر و گوشتالویش پژواک پیدا می کرد، گفت:
-« اون جا بستنی فروشیه، بی دندونم باشی می تونی بلمبونی!»
آقای میرزایی خشمگین برگشت و به دوستش اعتراض کرد:
-« به جای این حرفا، فکری به حال دندونم بکن.» و رو به دیگران کرد و گفت: « شما بگین چیکار
کنم؟» و با بیچارگی دستش را روی سر گذاشت و روی صندلی نشست.
کسانی که در اتاق انتظار نشسته بودند، پچ پچشان بلند شد:
-« دکتر عوضی می کشه!»
-« خب بیچاره حق داره ناراحت باشه!»
پیرمردی که برای کنترل دندان مصنوعی اش آمده بود با تعجب گفت:
-« دندان مرا خب ساخته، ولی من دندان نزدشان نکندم.» و در لحنش، رضایت احساس می شد.
صدای آقای میرزایی هر آن طنین بیش تری پیدا می کرد:
-« حالا چیکار کنم، حالا چیکار کنم؟» و از این طرف اتاق به آن طرف می رفت.
دوست چاق آقای میرزایی با صدایی نامفهوم گفت:
-« شبم هست، نمی شه شکایت کرد و....» و مرد دیگر حرف دوستش را قطع کرد:
-« خره، نظام پزشکی بالا سرته.» و بعد، از این که بی اختیار، بی ادبی کرده، شرمگین شد و گردنش اندکی داخل یقه اش فرو رفت و شانه اش بالا آمد.
یکی از بیماران با اعتراض گفت:
-« شکایت چه می شه؟ از دکتر پول می گیرن میگن کارش راسته.»
دختر جوانی که موقع صحبت کردن، دستش به همه طرف پرتاب می شد و لب پایینش به طرف چانه چین بر می داشت، با عجله اظهار نظر کرد:
-« هیچم این جوری نیست. اتهام نزنید.» و معلوم نشد جانب چه کسی را گرفته است.
دکتر که نمی توانست تصمیم بگیرد، سرانجام چاره را در سوگند خوردن یافت:
-« به خدا درست کشیدم» و مستأصل به دیگران نگاه کرد.
آقای میرزایی خیره به چشمان دکتر نگاه کرد:
-« نه....! از کجا بدونم. مگه نگفتم اینو بکش؟» و با انگشت دندان را نشان داد و گفت:
-« دندونو بی حس کردی کشیدی، حالا یه کاری بکن»
دوست لاغرش خنده ای کرد و شلوارش را بالا کشید:
-« تقصیر خودته مرد! می خواستی بری جای دیگه.» و زیر خنده زد و کسی علت خنده اش را نفهمید.
دکتر دیگر نتوانست تحمل کند، با حرکتی تند و تا حدودی خشن، دو نفر همراه را به بیرون هدایت کرد و آقای میرزایی را تقریباً روی صندلی یونیت هول داد. کاملاً مشخص بود، دندان پزشک خون سردی اش را از دست داده و می خواهد و حشت و احساس ضعف درونیش را با خشونت بپوشاند.
مرد آرام روی صندلی یونیت نشست.
-« دکتر، من اهل شکایت مکایت نیستم. اشتباه پیش میاد. ما هم تو کارمون گاه گداری دسته گل به آب میدیم...»
دکتر با دل خوری گفت:
-« اصلاً این حرفا نیستش، مگه خودتون نگفتین اون یکی درد داره؟»
مرد سعی کرد خودش را دل سوز دکتر نشان دهد:
-« چرا دکتر، اما درد اصلی مال اینه...» و من منی کرد و ادامه داد: « حالا چیزی نشده، ما در اختیار تونیم.» و با خنده ای که بعضی از کلمات را نامفهوم می کرد، با صدای بلند گفت:
-« میخوای آش و لاشمون کن، اگه صدامون در اومد.»
در اتاق انتظار نیمه بسته بود و بیماران دیگر، سراپا گوش بودند و حرف های دکتر و بیمار را می شنیدند. منشی با اشارۀ دکتر داخل شد و در را بست و کنار تابوره ایستاد.
آقای میرزایی که آمدن منشی حواسش را پرت کرده بود، کمی چراغ یونیت را بالا و پایین کرد
و یک مرتبه گفت:
-« دکتر، درد داره شروع می شه، خواهش می کنم زودتر تمومش کن.»
دکتر دوباره تأکید کرد:
-« آخه بعدش نمی تونین غذا بخورین. باشه چند روز دیگه.»
آقای میرزایی تکانی خورد. شاید اگر دکتر اندکی تجربه می داشت و دقت می کرد، پریدگی رنگش را می دید. مرد این پا و آن پا می کرد. می خواست حواسش را جمع کند. نیرویی در درونش نهیب می زد که برای رسیدن به هدف باید از همۀ تجربیاتش در جامعه، بهره بگیرد. به عنوان اولین گام دکتر را به گسترش بحران تهدید کرد:
-« دکتر، برم دستشویی دهنمو بشورم، زود بر می گردم.»
دکتر مضطرب شد و در حالی که صدایش اندکی می لرزید، با عجله گفت:
-« نه نه، لازم نکرده، آب دهنتونو توی کرشوار بندازین»
اما آقای میرزایی قبول نکرد:
-« چیه دکتر، می ترسی همۀ ساختمون بفهمن دندونو عوضی کشیدی؟»
دندان پزشک می خواست حقیقت را به بیمارش بگوید، اما ترجیح داد سکوت کند.
مدت ها پس از افتتاح مطب، صاحب ساختمان پزشکان، اتاق مجاور مطب را که خالی مانده بود، به آزمایشگاه تشخیص طبی که در طبقۀ بالا مستقر بود، اجاره داد و دستشویی واحد، برای نمونه گیری مورد استفادۀ آزمایشگاه قرار گرفت. دکتر بارها به مقامات محلی نادرست و خطرناک بودن دست شویی مشترک بیماران دندان پزشکی و آزمایشگاه را تذکر داد، ولی نتیجه ای نگرفت. از آن پس دکتر به بیمارانش گوشزد می کرد از این دست شویی استفاده نکنند.
-« نه مساله این نیست.... این جا تمیزتره!» و با دلخوری حرفش قطع شد.
آقای میرزایی خنده ای کرد و گفت:
-« باشه.» و آب دهنش را به طرف کرشوار پرتاب کرد و گفت: « ببین دکتر، چقدر هواتو دارم.»
اما دکتر هنوز در تردید به سر می برد. به کارش اطمینان داشت و نمی خواست دندان دیگر را در این جلسه بکشد.
آقای میرزایی به فکر فرو رفته بود. به دنبال راهی برای حمله می گشت.
استعداد های شگرفی در انسان ها وجود دارد که گاهی حتی خود افراد در کشف آن و توانایی های خود عاجزند. در بسیاری از مردم، این استعدادهای درخشان در خاکستری از شوخی ها و غیبت های دوستانه و محافل هر روزه خانوادگی، یا بساط و مراسم گوناگون تکراری، محو و نابود می شود و مجال شکوفایی و بروز ارزش مند پیدا نمی کند.
آقای میرزایی وقتی در اتاق انتظار نشسته بود، تابلو زیبایی را دید و توجۀ چندانی به آن نشان نداد. فرازی از قابوسنامه که هزار سال پیش پدری برای فرزندش نوشته است:
« بدان ای پسر که اگر طبیب باشی، باید که اصول علم طب را بدانی نیک، چه اقسام علمی و چه اقسام عملی....
علم و عمل چون جسم و روح، هر دو بهم است. جسم بی روح و روح بی جسم تمام نبود ....»
اما اکنون، انگار کلید را یافته باشد، زیرکانه نگاهی به دکتر انداخت و با لحن خیرخواهانه گفت:
-« دکتر، یه دندان پزشک تجربی تو محلمون هستش. کارش حرف نداره. اگه نمی تونین به بچه ها میگم بریم اونجا!»
ضربه کاری بود. دکتر برافروخته شد و با صدایی که می لرزید آهسته گفت:
-« بفرمایید، خلایق هر چه لایق!»
آقای میرزایی خون سرد به دکتر نگاه کرد. اکنون با مهارت به پیش می تاخت. بهم خوردن تعادل دکتر را درک می کرد و مانند یک بوکسور زیرک، منتظر باز شدن آخرین گارد دندان پزشک ایستاد. سرانجام ضربۀ نهایی فرود آمد:
-« نه.... حرفمو خوب نگرفتی! منظورم اینه کمکی بهتون بشه!»
دکتر به دام افتاده و راه گریز نداشت. خشمی سراپایش را فرا گرفته بود و پایش می لرزید. زیر لب زمزمه کرد:
-« واسه کی کار می کنیم! به آدمایی که معلوم نیست دیپلم دارن یا نه میگن دندان پزشک....
میشن دکتر.... چه جوری با جون آدما بازی....» و ذهنش آشفته تر از آن بود که حتی جمله اش را به پایان ببرد.
مرد ایستاده بود و نگاه می کرد. هر چند زمزمه های درهم دکتر را به درستی نمی فهمید، اما مطمئن شد درونش را به آتش کشیده است. خودش را مرتب کرد و سپس با مهارت روی صندلی یونیت نشست و دهانش را باز کرد.
چند دقیقۀ بعد، دندان با گرانولومی که در انتهای ریشه اش آویزان بود، در دستان لرزان و عصبی دکتر خود نمایی می کرد.
-« حالا راضی شدی؟»
آقای میرزایی چشمش را کمی تنگ کرد. دندان را گرفت و از نزدیک تماشا کرد.
-« خوبه دکتر، دستت درد نکنه، اصلاً نفهمیدم چه جوری در اومد. دفعۀ قبل پدرم در اومد...»
دکتر نفس راحتی کشید و به طرف شیر آب رفت. مرد با عجله دفترچۀ بیمه را از جیب در آورد
و به طرف دکتر دراز کرد.
-« می شه چند تا قرص هم بنویسی؟ دستت درد نکنه.»
دکتر با عجله دفترچه را باز کرد و به بیمارش توضیح داد:
-« موقع درد قرص ایبوپروفن رو می خورید.» و رو به بیمار کرد و شمرده پرسید: « معده درد که ندارید؟» مرد جواب منفی داد. « بسیار خوب، قرقرۀ آب نمک هم یادتون نره. به چیز بیش تری احتیاج ندارین.»
مرد دفترچه را گرفت، خواند، و چند بار تشکر کرد و شادمانه از در بیرون رفت. به محض این که آقای میرزایی وارد اتاق انتظارشد، دوستانش که حالا جمعشان به پنج نفر رسیده بود، با سر و صدا از وی استقبال کردند و چند لحظۀ بعد، صدای خنده شان فضای کوچک مطب را پر کرد:
-« تبریک! موفق شدی!»
دکتر صداها را می شنید و نمی توانست درک کند چه اتفاقی افتاده است.
-« زنده باد! واقعاً که مردی! گل کاشتی!»
-« آخرش بردی لامصب!»
-« بابا ای ول! یه پا فیلمی!»
دکتر از خستگی و فشار عصبی روی صندلی نشست. بیرون در همهمه چند لحظه ای بیش تر دوام نیاورد و بعد آقای میرزایی و دوستانش با سر و صدا وارد راهروی ساختمان شدند و صدایشان قطع شد.
دکتر منشی را صدا زد و پرسید:
-« بالاخره رفتند؟»
منشی تا جلوی در آمد و همان جا ایستاد. با دستش دو اسکناس هزار تومانی نو را به هم می سایید و سرگردان می نمود.
-« دکتر، اینو بهم دادن و رفتن.»
دکتر با تعجب پرسید:
-« واسۀ چی؟ کی داد؟»
منشی با خودش در ستیز بود. انگار رازی را مخفی می کرد. سرانجام مقاومتش شکسته شد و دکتر را در جریان ماجرا قرار داد.
آقای میرزایی، پس از ورود به اتاق انتظار، دستش به علامت پیروزی بلند کرد و دوستانش هجوم آوردند و دندان کشیده شده و دفترچه را نگاه کردند و هورا کشیدند. در این میان، یکی از تازه واردان ماجرای عجیبی را تعریف کرد.
دوستان قدیمی، هفته ای یک بار، به نوبت در خانۀ یک نفر جمع می شوند. این هفته پس از کشیدن تریاک، طبق معمول از هر دری سخنی پیش می آید، تا این که آقای میرزایی احساس می کند یکی از دندان هایش درد می کند و به دوستانش می گوید می تواند با پرداخت هزینة کشیدن یک دندان، خانم دکتر را که به مقرراتی و سخت گیر بودن معروف شده، وادار کند ، دندان خراب دیگرش را نیز بکشد و در ضمن در دفترچة بیمة یکی از خانم های فامیل، برایش دارو بنویسد. شرط بندی می کنند و برای آن که آقای میرزایی با دکتر "گاوبندی" نکند، دو نفر نیز به عنوان شاهد همراهش می آیند و....
دکتر مات و مبهوت به منشی اش نگاه کرد. احساس می کرد صدایی مبهم در گوشش می پیچد. دلش به آشوب افتاد. نمی دانست بیمارانی که در اتاق انتظار نشسته اند چه قضاوتی دربارۀ او خواهند داشت. اگر مطب را تعطیل می کرد و به خانه بر می گشت، شاید آرامش می یافت، اما نمی توانست.
سال ها تحصیل در دانشگاه به تدریج دانشجو را از جامعه دور می کند. دانشجوی پزشکی می آموزد و با درد و بیماری انسان ها زندگی می کند و انرژی جوانیش با تلاش برای درمان درد عجین می شود. همین احساس لطیف وقتی با جامعه ای پر تضاد و انسان هایی پیچیده و غیر همگون، در یک رابطۀ اجتماعی شکل نایافته بر خورد می کند، خدشه بر می دارد و شخصیت پزشک بر سر دو راهی قرار می گیرد.
دکتر ایستاده بود و فکر می کرد. از این که تا این حد سادگی به خرج داده و نتوانسته است به هدف بیمارش از این همه جنجال پی ببرد، از خودش تعجب کرد. سری تکان داد و سعی کرد عقدۀ گلویش را فشار دهد. وقتی اندکی آرام شد، به منشی اش اعلام کرد می تواند بیمار دیگری را بپذیرد.
بیمار جدید، پس از ورود، با لحنی دل سوزانه، قسمت دیگری از ماجرا را تعریف کرد و پچ پچ کنان گفت:
-« چه آدامایی پیدا مِرن، بی وجدانا!»
دکتر با خستگی قدمی برداشت و با لحنی که به زحمت شنیده می شد گفت:
-« چی بگم، آدمیزاده دیگه! ماییم و مطب و این مردم!». آهی کشید و ادامه داد: « بالاخره نسازیم چه کنیم!» و به معاینۀ بیمار پرداخت.

آبان 1378


کاربر مرتبط:  دکتر آیرج کی پور | Keipour
مطالب مرتبط:  درد تروما | دکتر آیرج کی پور
سومین ماه درد | دکتر آیرج کی پور
دو دندان پیشین | دکتر آیرج کی پور
خيزاب ‌ها و آرامش | دکتر آیرج کی پور
کی سرتره | دکتر آیرج کی پور
جایزه | دکتر آیرج کی پور
زمان سنجی مطب دندان پزشکی | دکتر آیرج کی پور

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil