دکتر داتیس- قسمت دوم | دکتر اسماعیلیون

دکتر داتیس- قسمت دوم | دکتر اسماعیلیون


می‌نشینم داخل اتومبیل. باید بروم مرکز بهداشت تا دریافت پروانه‌ام را به جریان بیندازم. مرکز بهداشت از این‌جا دور است و می‌دانم برای پیدا کردن باید بارها بایستم و نشانی بپرسم. حنظله دارد تماشام می‌کند. حنظله عروسک من است. خنده‌دار است نه؟ به هرکس می‌گویم ترس برش می‌دارد که دیوانه شده باشم. خب خیلی‌ها برای وسایل‌شان، ابزارشان یا حیوانات‌شان اسم می‌گذارند. چطور وقتی یک خارجی به سگ‌اش می‌گوید "پیت" یا "نانسی" کسی روان‌پریش صدای‌اش نمی‌کند یا اگر پسردایی من دوچرخه‌اش را "پی‌ جون" می‌خواند که فارسی غلط کلمه‌ی کبوتر به انگلیسی است کسی حال‌اش بد نمی‌شود یا اگر دختری به دوو ماتیز مشکی‌اش بگوید "موشی" و "تپلی" کسی حالت تهوع نمی‌گیرد اما تا من به این پسرک کوچک کنار پنجره‌ی جلوی اتومبیل می‌گویم "حنظله" همه پیف‌پیف می‌کنند و دل‌شان می‌خواهد بدانند این اسم کوفتی را از کجا آورده‌ام. دور می‌زنم و راه می‌افتم.
از کنار چاله‌ی بزرگ اول صبح رد می‌شوم. بهش می‌گویند چاله‌ی سینما. قرار بوده سینما بشود. ظاهرا دچار بیماری مسری پروژه‌های شهری است؛ کمبود بودجه. تازه کنده شده، یکی دو سالی هست. می‌ترسم بچه‌ مدرسه‌ای‌ها را به درون بکشد. ساسنگ آرام است. نمازخوان‌ها رفته‌اند مسجد و باقی در خانه‌هاشان چرت می‌زنند مثل تمام شهرهای کوچک دیگر. مادرها احتمالا رفته‌اند بچه‌هاشان را از مدرسه بیاورند و آن پاسبان باتوم به دست تا دقایقی دیگر مزاحمین دبیرستان دخترانه را خواهد تاراند. می‌رسم به نزدیک رودخانه‌ی دیشب. دوباره سپیدارهای بلند را تماشا می‌کنم. این‌ها غیرعادی بلندند. " هفتاد متری می‌شود حنظله. شاید هم بیشتر. باید ببینی." سرم را که خم کرده‌ام تا ارتفاع پنج سپیدار کنار رودخانه را حدس بزنم بالا می‌آورم. حنظله تاب می‌خورد.
-    حنظله هم شد اسم.
-    من این‌طوری دوست دارم.
-    ناجی‌العلی، فلسطین، خشونت. این که اصلا مناسبتی با این عروسک ندارد.
-    به نظر من دارد.
-    حقا که خشونت توی خون شماهاست. خوب است من هم مثل خاله‌سوسکه بپرسم که مرا با چی می‌زنی؟
-    قبل‌اش باید اضافه کنی اگر زن‌ات بشوم. به این قسمت‌اش هیچ‌وقت دقت نکردی؟
-    دست‌ام را بگیر.
-    ها؟
-    گفتم دست‌ام را بگیر.
حنظله مرا یاد مریم می‌اندازد. یاد لجبازیهایی که با هم کرده‌ایم مثل دو تا بچه‌ی تخس. حنظله یادگاری مریم است در یکی از دو جشن تولدم که با او بودم. حالا چرا این چیزهای خصوصی را دارم تعریف می‌کنم خودم هم نمی‌دانم شاید چون هر روز دارم این چیزها را مرور می‌کنم. حتما لازم است بگویم چرا دارم این خاطرات را مثل نویسنده‌هایی که می‌نویسند جز به جز می‌گویم؟ شاید علایم دهگانه‌ی آلزایمر را حس کرده‌ام و می‌ترسم یادم نیاید؟ یا دمانس و خرفتی به سراغ‌ام بیاید؟ یا می‌ترسم بعدها با ارزش بشود و بشود در ده‌ها مجلد چاپ بشود و مرا میلیونر کند و من چیزی یادم نیاید؟ البته آن وقت فایده‌ای هم ندارد اگر بخواهم قسمت‌های حساس‌اش را مثل مقامات سیاسی درز بگیرم. نظر من چیز دیگری است. من این‌ها را می‌گویم چون دل‌ام می‌خواهد. خلاص. اصلا برای حنظله تعریف می‌کنم چون به جز قسمتی از صندلی کمک‌راننده در این پراید فکسنی چیز دیگری نمی‌بیند. نهایتا در دست‌اندازها تابی بخورد و بتواند در قاب بسته‌ای از پنجره خورشید را تماشا کند. آن‌وقت هم که تا مدتی کورمال است و باز من باید ناگفته‌ها را برای‌اش بگویم. شاید به درد تاریخ پزشکی هم بخورد.
وقتی گاز می‌دهم تا از پل روی رودخانه عبور کنم چشمان‌ام را می‌بندم. حتم دارم مثل نادر تا لحظاتی دیگر در آب ناپدید می‌شوم. چشم که باز می‌کنم از پل رد شده‌ام و در جاده‌ای مستقیم راه‌ام به نزدیک‌ترین بزرگراه گشوده شده است.
                                                                          ***
خانم عزتی معتقد نیست که سپیدارها زیادی بلندند. خانم عزتی حرف‌های من درباره‌ی غرق شدن آن شب را باور نمی‌کند. "پس ما شب‌ها چطوری می‌رویم شبانه‌روزی آقای دکتر! وا. بلانسبت خل شدیدها!" او این را نمی‌گوید اما نگاه‌اش این‌طوری است. جرات نمی‌کنم از حاج‌آقا رحیمی و دیگر پیرمردها سوال کنم. می‌ترسم دوباره دوره‌ام کنند و دست‌ام بیندازند. باید محتاط‌تر باشم. خوشبختانه پراید سفیدم چشم کسی را نمی‌گیرد. می‌دانم چه بپوشم و چه نپوشم که برای مردم منطقه عجیب نباشد. اما این اسم. این اسم را چه بکنم؟
-    آقای دکتر! نام؟
-    داتیس.
-    گفتم نام؟
-    داتیس.
-    چطوری می‌نویسند. بفرمایید خودتان بنویسید.
-    این‌طوری. دا...
-    با ت دسته‌دار است؟
رحیمی می‌گوید: چه معنا می‌دهد جناب دکتر؟
می‌رسم به اول خط تمام زندگی‌ام. پاراگرافی که هزاران بار از اول تا آخرش را از بر تکرار کرده‌ام:
داتیس اسم یکی از سرداران داریوش هخامنشی است. گفته‌اند که در جنگ ماراتن به دست یونانی‌ها کشته می‌شود اما اطمینانی وجود ندارد. فرزندان او هم سرداران سپاه خشایارشا می‌شوند برای لشگر کشیدن به یونان.
-    آهان. عجب داستانی هم دارد.
-     چه اسم تاریخی زیبایی.
می‌دانم که تا بیرون بروم پشت سرم صفحه خواهند گذاشت و هر و کر خواهند کرد.
-    زیبا هم نیست. مایه‌ی عذاب بود برای تمام عمر.
-    خب بله. داتیس الماسی فرموید دیگر؟
مرتضوی گفت: اسم خوب نعمتی است.
شعبان‌زاده یکی دیگر از هیات امنا که امروز مفتخر حضورش شدم اضافه کرد: در حدیث هست که اسم ائمه در شخصیت آتی بچه تاثیر دارد.
بعله بعله گفتن آقایان هیات امنا آغاز شده بود و شروط قرارداد یک به یک نوشته می‌شد. راضی بودم. همه‌چیز خوب پیش رفت به جز قسمت تعمیرات ساختمان. خودشان هم پذیرفته بودند که ساختمان نیاز به تعمیرات کلی دارد منتها سر کلیات‌اش با هم بحث داشتیم. کلیات از دید من می‌شد ترمیم کف، نقاشی، لوله‌کشی به خرج خودم و از دید آن‌ها می‌شد کوبیدن و دوباره‌سازی.
-    ما برای این تکه زمین برنامه داریم.
-    نظر من موقت است باز هرچه نظر هیات امناست.
گمان می‌کردم یخ این جمله می‌گیرد اما باز در جمع‌بندی ‌آن‌ها بر سر حرف خودشان بودند نهایتا تعمیرات را شش ماه عقب انداختیم تا اصلا مطمئن شویم که من ماندنی هستم یا نه.
-    جسارت نشود آقای دکتر. هرکس می‌آید این‌جا گندی بالا می‌آورد و می‌رود. این دکترهایی هم که می‌بینید مانده‌اند استثنا هستند. این دکتر افراخته دیگر اهل ساسنگ محسوب می‌شود. طفلک شبانه‌روز حبس است پشت پیشخوان داروخانه. یا دکتر مستوفی که خودش اصلا سید است.
-    دکتر محمدپور که به والله من دیده‌ام چطور کار می‌کند. راضی به رضای الله. به خداوندی خدا کم دیده‌ام بیایند توی این مسجد نماز جماعت بخوانیم با هم اما آن عرقی که دکتر سر شفای مریض‌اش می‌ریزد کم از عبادت این‌جا ندارد. بد می‌گویم رحیمی؟
می‌دانستم که هدف آماج هیات امنا قرار گرفته‌ام. می‎دانستم که مدتی باید نصایح را تحمل کنم، بپذیرم یا نپذیرم بالاخره باید خونسرد باشم و دنبال کار خودم را بگیرم.
-    حدیث تازه نداری بخوانی شعبان‌زاده؟ خیلی خب دکتر! امضا کن تا صلوات بفرستیم.
                                          ***‌
جنوب تهران دیگر نمی‌شود جنوب قریه‌ای به نام تهران. می‌شود دشت کویر قم و شوره‌زار جاده‌ی خاوران و ساوه. از مسعودیه و مشیریه در شرق جان می‌گیرد، از جوانمرد قصاب و خانی‌آباد می‌گذرد و می‌شود پاسگاه نعمت‌آباد و چهاردانگه و احمدآباد مستوفی. امامزاده حسن و یافت‌آباد و جوادیه دیگر افتاده‌اند وسط شهر. بچه‌ی دروازه‌شمرون و نظام‌آباد کلاه‌اش را می‌اندازد بالا که دیگر در مقیاس کوچک‌تر فاصله‌ای ندارد تا دروس و جردن و پاسداران. می‌تواند این را بهانه‌ای کند برای زدن توی سر  بچه‌ی شهرک ولیعصر که دود ایران‌خودرو و سایپا را می‌خورد و سر اتول‌اش مدام در ترافیک آزادگان گیر است.
در گیر و دار این شهرک‌های آشفته، دور از باغ‌های احمدآباد و باغ‌های‌اش که لوکیشن سینما می‌شوند و دور از شهرک صنعتی چهاردانگه و بوق‌بوق جاده‌ی ساوه‌اش شهرک ساسنگ در جایی افتاده است. نقشه را که باز می‌کنی نمی‌بینی‌اش. آن‌جا که منطقه‌ای هیجده تمام می‌شود اثر "سین" پیداست و باقی ساسنگ می‌افتد بیرون. جاده‌اش علامت ندارد. از بزرگراه آزادگان جدا می‌شود اما معلوم نیست دقیقا کجاست. پس به هر تازه‌واردی که می‌خواهی آدرس بدهی باید بگویی هرجا دیدی چند درخت بلند سپیدار میان دود و همهمه پیداست از بین کامیون‌های غول‌پیکر و نعش‌کش‌های بهشت‌زهرا خودت را نجات بده و بپیچ.
قبل از پل "رودخونه خله" که می‌خواست ما را با خودش ببرد کارخانه‌ی فرآورده‌های شیمیایی زاگرس هست و شرکت لوله. همیشه‌ی خدا دارد از دودکش‌شان دود بلند می‌شود. بیشتر کارگرهای کارخانه‌ی زاگرس و شرکت لوله در ساسنگ خانه ساخته‌اند. زمین‌اش را کی صاحب شده‌اند داستان‌اش طولانی است. از رودخونه خله و درخت‌های "آسمون‌شو" که سین‌اش را ساکن می‌خوانند که رد بشویم چند کارگاه تراشکاری و آهنگری هست تا برسیم به میدان اصلی ساسنگ. ساسنگ همین یک میدان را دارد. روز عاشورا میدان زنجیرزنان و عرصه‌ی رقابت اکوداران و جوانان هیات‌هاست و شب عید، میدان ترقه‌فروشان و دکه‌داران و سمنوپزان. یک وقت بی‌وقتی هم مثل اولین روزهای فروردین میدان کوچک بی‌ابهتی است با آبنمای یک پنجه که از پنج انگشت‌اش آب فواره می‌زند و چند گل سرخ بی‌حال و مقادیر چندانی زنجیر کلفت که برای حفاظت آن چند شاخه رز نحیف به دورش کشیده‌اند.
دور میدان را مغازه‌ها گرفته‌اند. مکانیکی، لوازم‌التحریر، گل‌فروشی و نانوایی بربری. خیابان‎های دور میدان به جز راهی که از رودخونه خله می‌آید سه تا هستند. یکی‌شان گلدسته‌های مسجد المهدی را در خود جای داده که خیابان اصلی است و دو تای دیگر از دو طرف می‌روند پیچ‌واپیچ مختصری می‌خورند و دوباره می‌رسند به خیابان بهشت که همین خیابان اصلی است. مغازه‌ها مثل صف پیاده‌های شطرنج نشسته‌اند دو طرف خیابان بهشت. در پیاده‌روی باریک خیابان ردیفی چنار خاک‌گرفته هست که روزی از آن‌ها با قانون عقب‌نشینی ساختمان‌ها و تعریض خیابان همین خاک روی برگ‌ها باقی خواهد ماند. مغازه‌ها همه‌جوره هستند. طلافروش و کله‌پز و سی‌دی فروش تا خیاط و تعویض‌روغنی و بنگاه املاک. همه خانه‌ها و دکان‌ها یک طبقه‌اند به جز ساختمان نیم‌طبقه‌ی ما و گنبد سبز مسجد که از همه‌جای شهرک پیداست.
من، داتیس الماسی، دندانپزشک تازه‌ی ساسنگ و جناب دکتر مستوفی چپیده‌ایم در این ساختمان سابقا مسکونی، خیاطخانه، مبل سازی و داروخانه رفته است ته خیابان و تابلوی کوچکی دارد به نام داروخانه‌ی دکتر افراخته. دکتر محمدپور و زن‌اش خانم دکتر شمسان روبروی داروخانه در دو مغازه‌ی به‌هم چسبیده طبابت می‌کنند. در خیابان‌های کوچک‌تر چه می‌گذرد؟ خب معلوم نیست. یا مغازه هست و خانه‌های مردم یا کارگاه‌های کوچک مبل‌سازی. انگشت شست هرکس را در ساسنگ تماشا کنی کبود است. می‌سازند و می‌ریزند در یافت‌آباد و گاهی دلاوران. راحتی و دفتری و شرکتی، چرمی و استیل و کلاسیک.  صندلی گردان و صندلی فرودگاهی تا کاناپه‌ی تخت‌خواب‌شو.
پایان خیابان بهشت پایان ساسنگ نیست. تازه می‌رسد به باغ‌های اعیانی. صاحبان‌شان را من نمی‌شناسم. دیوارهای کاهگلی قطور دارند و درختانی چهل پنجاه ساله. تک و توک هم نیستند. نمی‌شود که شمرد. و بعد از آن با فاصله‌ای کوتاه کوره‌های آجرپزی هویدا می‌شود. دو طرف جاده را چال کرده‌اند به هوای برداشتن خاک و خشت پختن در کوره‌ها، مثل دو دره‌ی عمیق. شهرداری یا شاید راهسازی مجبور شده کنار جاده مانع بزند تا اتومبیل‌ها شبی نصف شبی نیفتند به آغوش گودال‌های بزرگ. تا چشم کار می‌کند خشت‌های کوچک آجر است و کارگرهای بچه‌سال.
بعد از کوره‌ها جاده ادامه می‌یابد. من دیگر باقی‌اش را نرفته‌ام.


کاربر مرتبط:  حامد اسماعیلیون | Esmailioun
مطالب مرتبط:  داستان | قلعه رودخان | دکتر اسماعیلیون
داستان | گم شده در بزرگ‌راه | دکتر اسماعیلیون
دکتر داتیس- قسمت اول | دکتر اسماعیلیون
داستان | دکتر داتیس- قسمت سوم | دکتر اسماعیلیون
داستان | دکتر داتیس- قسمت چهارم | دکتر اسماعیلیون
داستان | دکتر داتیس- قسمت پنجم | دکتر اسماعیلیون
دکتر داتیس- قسمت ششم

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil