داستان | دکتر داتیس- قسمت سوم | دکتر اسماعیلیون

داستان | دکتر داتیس- قسمت سوم | دکتر اسماعیلیون

 پروانه را در قاب چوبی قدیمی جا دادم و آویزان‌اش کردم بالای سرم. قاب از مادربزرگ‌ام رسیده عکسی پیش از این در آن بوده عکسی سیاه و سفید از داتیس دوساله در آغوش او که در خانه‌ی اکباتان روی اپن آشپزخانه در قابی تازه نفس می‌کشد. نمی‌دانستم که می‌شود با کراوات عکس گرفت و گذاشت در پروانه‌ی مطب یا نه. فرید می‌گفت این کار در آن محله عاقلانه نیست. حمیدرضا می‌گفت من هم نمی‌دانم. پرس و جو کن شاید بشود. من ندیده‌ام نمی‌دانم. عکس‌ام عکس ساده‌ی اداری است. با نگاهی نامربوط و جدی. از پشت میز مطب را تماشا می‌کنم. این چند روزه مثل یک گلبول قرمز ساعی پی کارهای افتتاح بودم. چند نفری آمده بودند برای ویزیت. "نه خانم عزتی. بگو یک هفته‌ی دیگر." وقتی کار جایی بلنگد نمی‌توانم کار کنم. آب و هوای یونیت برقرار نبود. کمپرسور تا دوبار هوا می‌گرفت یادش می‌رفت اتومات باید کار کند. از پس شلنگ‌کشی برآمدم اما با فیوزهایی که بین راه شکسته بودند نه کراشوار کار می‌کرد نه ساکشن. چراغ یونیت هم سوخته بود. از شرکت سازنده‌ی یونیت آمدند، خرج ایاب‌ذهاب به این گوشه‌ی دور تهران بزرگ را نقره‌داغ‌‌ام کردند و رفتند. تازه فهمیدم که خودم می‌توانستم فیوزها را عوض کنم. کارپول تازه خریدم. کامپوزیت‌های نو، دستگاه جرم‌گیری را هم فرستادم تعمیر و برگشت. فقط مانده بود تحویل گرفتن دستگاه رادیوگرافی. از یک شرکت ایتالیایی خریده بودم، خرواری شوق برای دیدن‌اش برای فشردن دکمه‌ی استارت و گرفتن عکس. آن‌قدر که نفهمیدم چقدر بالای دیوار سربی اضافه می‌سلفم.
-    آدم‌معروف‌های شهرک را هم دعوت کن!
-    مثلا کی؟
-    مثلا همین‌ها که می‌گویی بانفوذند. هیات امنای مسجد، امام جماعت، آدم‌های معروف را همان منشی‌ات می‌شناسد. اصلا زنگ بزن به دکتر هاشمی بپرس.
-    دکتر هاشمی خودش گرفتار افتتاح مطب خودش است.
-    کجا رفت حالا؟
-    جردن.
-    خوش به سعادت‌اش. خبر داشتی پیام برای افتتاح مطب‌اش امام جمعه‌ی مراغه را هم دعوت کرده بود؟
-    جان من؟ پیام ایزدخواه؟
-    باور کن.
-    مطمئنی برعکس نبوده؟ مثلا پیام را برای عمل خلاف شرعی گرفته بودند و آن آقا رفته شفاعت‌اش را کرده؟
-    مزخرف نگو. محسن می‌گفت.
حال دعوت کردن از کسی را ندارم. به نظر منطقی می‌رسد که بزرگان محله را دعوت کنی، گوسفندی بکشی و بین فقرا تخس کنی و پنجه‌ی خونین‌ات را آغشته به خون گوسفند قربانی بزنی به چارچوب در مطب. بد هم نیست که دور تا دور صندلی بچینی و شربت بگردانی و کارت ویزیت پخش کنی. یا بروی به شرکت چسب و با مدیر منابع انسانی یا مدیر روابط عمومی حرف بزنی. دو هزار کارگر و زن و بچه‌شان. یا بروی مدرسه‌ها بگویی بچه‌ها صبح‌ها ویزیت رایگان. یا بچه‌ها با معرفی‌نامه‌ی معتبر مدرسه نیم‌بها.
نه حوصله‌اش را ندارم.
-    آقای دکتر! دستگاه رادیوگرافی را آوردند.
 ***
من این حرف‌ها را برای خودم می‌زنم یا شاید برای این عروسک کوچک که اسم‌اش حنظله است. نه مشغول کتابت اثری خیره‌کننده‌ام نه می‌خواهم برای مردم کوچه این داستان‌ها را بگویم. کسی هم نمی‌داند که من این چیزها را در لحظه‌ی وقوع می‌نویسم یا روز بعد از آن یا سال‌ها بعد.
من در شمال ایران به دنیا آمدم. شمال شمال یعنی اول راست بعد چپ بعد راست بعد چپ پشت مشتی گردنه و تونل و درخت سوزنی‌برگ، آن‌ور البرز. حالا که می‌بینم زندگی‌ام می‌شود یک پاراگراف یا کمتر. اگر هم بیشتر بشود قبلا گفته‌ام که "دل‌ام می‌خواهد." پدرم ارتشی بود. بچه بودیم که از ساری و لشگر سی در گرگان فرستاده شد به منطقه. ما رفتیم کرمانشاه. همان‌جا ماندیم. پدر در سراسر مرز چرخید و ما ماندیم. وقت برگشتن‌اش به شمال من رفته بودم تبریز دندانپزشک بشوم. دو خواهر دارم بزرگ‌تر از خودم مهرآفرید و تهمینه. نام پدرم نریمان است. اگر مادرم به جای اکرم، رودابه بود خانه‌ی ما می‌شد شعبه‌ی کوچکی از شاهنامه. همین الان هم هست.
خواهرهام از ایران رفته‌اند. شوهر کرده‌اند و رفته‌اند. مهرآفرید در تگزاس زندگی می‌کند و تهمینه در تورنتو. جفت دانشگاه رفته و مهندس‌اند. جان‌شان برای من در می‌رود. پدرم بازنشستگی‌اش را در پادگان دوآب سوادکوه جشن گرفت و همان‌جا ویلایی ساخت، در ارتفاعات آلاشت. هنوز که از جلوی دوآب رد می‌شود سرش را از پنجره‌ بیرون می‌برد و به سرباز نگهبان پادگان خبردار می‌گوید. آی می‌خندیم. مادرم طاقت سرمای آلاشت را ندارد. می‌گوید استخوان‌درد می‌گیرد. پس بیشتر اوقات‌اش را با فامیل در ساری می‌گذراند. سربازی‌ام را انداختم لشگر سی. دروغ نمی‌گویم. پدرم پارتی جور کرد و به جای پرندک یا کازرون رفتم گرگان. از آن‌جا هم مامور شدم به ساری. صبح‌ها رفتم خدمت بعدازظهرها کلینیک. شنیدم جویبار دندانپزشک کم دارد رفتم ‌آن‌جا در شهر کشتی‌گیرها بشوم حریف دندانپزشک‌های قدمی. بد هم نبود. تازه سرشاخ شده بودیم و کار به زیرگیری و خاک و کنده‌کشی نرسیده، دکتر هاشمی را در کنگره‌ی سالانه‌ی دندانپزشکان دیدم. دعوا با مادر سه شبانه‌روز ادامه یافت. قهر نبود توافق بود. بهمن‌ماه کارت پایان خدمت‌ام را گرفتم و آمدم این‌جا. در این روز و این ساعت از فروردین در شهرک ساسنگ‌ جنوب تهران.
دندانپزشکی تازه‌کارم. دقیقا بخواهم بگویم دندانپزشکی با کمتر از دو سال تجربه‌ی حرفه‌ای.  خیلی چیزها را تئوریک می‌دانم. دانشجوی ممتازی بودم. وقتی دیگران سوسیس تخم‌مرغ سرخ می‌کردند یا گوشی تلفن را چسبانده بودند دم گوش‌شان سر من در کتاب اندوی ترابی‌نژاد و آرت اند ساینس ترمیمی بود. اگر بخواهید می‌توانم سن رویش دندان‌های شیری
را سریع برای‌تان بگویم. وقت تشکیل جوانه، وقت کلسیفیکاسیون مینا، وقت رویش، وقت تکمیل ریشه و وقت افتادن‌شان. اگر بخواهید می‌توانم بگویم چرا مترونیدازول با الکل نمی‌سازد و چرا در پیوندهای لثه، کام را به عنوان بخش دهنده‌ی پیوند انتخاب می‌کنند.
نمی‌دانم چرا دنبال گرفتن تخصص و استادی دانشگاه نرفتم. کلاه‌ام را که قاضی کردم دیدم بیشتر از هرچیز قلب‌ام برای چیز دیگری می‌تپد. در خانواده‌ای کارمند بزرگ شده‌ام. در دبستان ساندویچ نان و پنیر می‌پیچیدم توی نایلون و به مدرسه می‌بردم. ولخرجی‌ام یک لیوان دوغ خانگی بود که سر راه برگشتن به خانه هورت می‌کشیدم و اگر مادرم می‌فهمید قطره قطره‌اش را از حلق‌ام بیرون می‌کشید تا کوفت کاری نگیرم. چون کوفت کاری از دید او خشمگین‌ترین و دلهره‌آورترین بیماری دنیا بود. بعدها فهمیدم کوفت کاری همان سوزاک است. عامل‌اش هم باکتری نیسریا گنوره‌آ است. در اصل بیماری گنوکوکی مجرای ادراری است که در مردان 2 تا 7 روز بعد از... بگذریم. دانشگاه رفتم و وضع بهتر نشد. ماهانه‌ی من ده هزار تومان ناقابل بود. سیگار نمی‌کشیدم. مشروب نمی‌خوردم. در این مورد بیشتر حرف خواهیم زد. دختربازی نمی‌کردم و رفیق‌باز هم نبودم. شش سال مثل دخترهای چارده‌ساله‌ی خوشگلی که یک کرور خاطرخواه دارند سوار سرویس شدم رفتم دانشگاه و برگشتم که یکبار متلک کاف‌دار به گوش‌ام نخورد. شش سال تمام اتاق 3 واحد 427 در خوابگاه شایانمهر تبریز. ولی باز کم می‌آمد. چرا؟ چون کتاب و روزنامه می‌خریدم. چون اعتیاد دارم به این دو قلم. از هر نوع‌اش که بگویید خوانده‌ام. کرم کتاب واقعی‌ام اما حافظه‌ام بیشتر برای به یاد آوردن رفرنس‌های علمی کار می‌کند. تا بخواهید رمان و داستان کوتاه خوانده‌ام. تا بخواهید شعرنو وغزل ولی اگر الان بپرسید بعد از "خانه ی دوست کجاست" چه بود. نه، این که یادم است. مثلا اگر بپرسید بعد از "من بینوا بندگکی سر به راه نبودم". نه نه این که حتما یادم است. خلاصه سخت است مثال آوردن. حالا فقط کافی است هوس کنید تا علایم سیفلیس مادرزادی را برای‌تان ردیف کنم و نشانه‌های آن را در دهان و دندان بشمرم. آن‌وقت اعتراف می‌کنم که همیشه از گوما بودن و گوما شدن فراری بوده‌ام.
من داتیس الماسی در راه پر فراز و نشیب جستن علم یا پر کردن جیب‌ها با کمال شرمندگی و در اوج عرقریزان روح دومی را بله دومی را انتخاب کرده‌ام. نقطه.


کاربر مرتبط:  حامد اسماعیلیون | Esmailioun
مطالب مرتبط:  دکتر داتیس- قسمت اول | دکتر اسماعیلیون
دکتر داتیس- قسمت دوم | دکتر اسماعیلیون
داستان | دکتر داتیس- قسمت چهارم | دکتر اسماعیلیون
داستان | دکتر داتیس- قسمت پنجم | دکتر اسماعیلیون
دکتر داتیس- قسمت ششم

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil