داستان | دکتر داتیس- قسمت پنجم | دکتر اسماعیلیون

داستان | دکتر داتیس- قسمت پنجم | دکتر اسماعیلیون

بهتر شده. ماه‌های اول به مریض‌های برگشتی دکتر هاشمی گذشت هرکس که به دلیلی ناراضی بود، به مریض‌های گذری بی‌پول و مریض‌هایی که پیش از ورود تصمیم نداشتند پولی بپردازند. از آن آقای مصطفوی که افتاده بود روی دور نصیحت‌گویی که شما تازه به این محله آمده‌اید و باید منصف باشید و عصبانی‌ام کرد تا ایمان پسر جوان عقب‌افتاده‌ای که در تب و تاب خالی کردن آبسه‌ی فضای کانین‌اش چنان روی یونیت هوار می‌زد که حتم داشتم روی صندلی بازجویی نشسته و من دارم ناخن‌اش را می‌کشم. یکی هم پیدا شد مثل کرمانی. دانشجوی سال دوم حقوق. مصرف اپیوئیدی هم داشت از همین مخدرات رایج. بعد از سه جلسه که حسابی احساس صمیمیت کرد به وقت رفتن گفت:
-    کی دوباره بیایم دکی جون؟
معدود پیش می‌آید به هم بریزم. هه! دکی جون؟ عصبانی شدم. به عذرخواهی که افتاده بود مبحثی طولانی را گشودم در باب تقدس پزشکی. در تقدس پزشکی و معلمی. آن‌جا که می‌گوید: من به آپولون، پزشک آسکلیپوس، هیژیا و پاناکیا سوگند یاد می‌کنم و تمام خدایان و الهه‌ها را گواه می‌گیرم که در حدود قدرت و بر حسب قضاوت خود مفاد این سوگند نامه و تعهد کتبی را اجرا نمایم. تا سوگندنامه‌ی خودمان که می‌گوید من در برابر قرآن کریم به خداوند قادر متعال، خدایی که بر همه‌ی امور آگاه است و تمامی موجودات در قبضه‌ی قدرت اوست سوگند یاد می‌کنم که به احکام مقدس اسلام و حدود الهی با دیده‌ی احترام بنگرم، از خیانت و تضییع حقوق بیماران به طور جدی پرهیز کنم و الی آخر. چاره‌ای نبود. از پاستور گفتم که  پزشک نبود اما همزمان با حل معمای تخمیر و از بین رفتن کرم‌های ابریشم سه دخترش را از دست داد. "تو حاضری این‌طوری فداکاری کنی؟" گفتم مگر نشنیده‌ای مولوی می‌گوید
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
همین جالینوس پزشک بارگاه روم بود. گفتم تو میدانی اگر ادوارد جنر کنجکاو نمی‌شد که دختران شیردوش از آبله‌ی گاوی نمی‌میرند الان واکسنی در کار نبود و ممکن بود تو به مرض آبله که پاکس‌ویروسی بی‌رحم است مرده باشی یا به مرض فلج اطفال که عامل ایجادکننده‌اش از دسته‌ی انترو ویروس‌هاست و می‌تواند تو را هفده روزه فلج کند پای بالا آمدن از این پله‌ها را نداشته باشی. اصلا تو می‌دانستی قبل از بخیه زدن زخم‌ها را می‌سوزاندند و اگر ژوزف لیستر نبود به خاطر یک شکستگی سر الان یک جای بزرگ سوختگی روی کله‌ات بود اندازه‌ی ملاقه‌ی آش مادرت. "تصور کن دکتر روی اجاق گاز ملاقه را گرم کند که بخواهد روی سر جنابعالی فشارش بدهد." تازه رسیده بودم به خودی‌ترها خیام و ابن‌سینا و دکتر قریب و قصد داشتم به پزشکان زنده برسم که خانم عزتی گفت" آقای دکتر بیرون مریض منتظر است". خلاصه رفیق شدیم.
مریض‌های خوب این چند ماهه این‌ها نبودند. خانم مرادخانی بود که قصه‌ی پرغصه‌ی دندان‌هاش ده دقیقه‌ای گذشت. معاینه کردم. همه‌ی دندان‌ها دست‌خورده و حکایت‌دار. شروع می‌کرد به گفتن از هرکدام دقایقی می‌گذشت. انگار تاریخ زنده‌ی دندانپزشکان منطقه بود. پوسیدگی، ترمیم، پوسیدگی، ترمیم. دردسرش ندادم. فرستادم‌اش پی عکس پانورامیک و دو روز بعد کار را شروع کردم.
حسین خسروان از دوازده سالگی سیگار و از سیزده سالگی هرویین کشیده بود. دوازده سال تمام. توسط سازمانی که اولین بار است می‌شنوم به نام انجمن معتادان گمنام نجات پیدا کرده بود. "الان دو سال است که پاک‌ام." حسین مرا به موضوع علاقمند کرد. درد می‌کشید اما پای ترک‌اش ایستاده بود. نباید مسکن می‌خورد و نباید برمی‌گشت به آن روزهایی که دوست نداشت درباره‌شان حرف بزند. دو سال است پاک است و بگذار بشمرم.
-    هفت دندان را می‌شود نگه‌ داشت.
-    فقط هفت تا؟
پدرش بود که می‌پرسید. بازنشسته‌ی شرکت چسب حالا نشسته پشت پراید به مسافرکشی.
-    همین هفت تا باید عصب‌کشی و روکش بشوند. یک‌جور دندان مصنوعی متحرک بیفتد پشت ‌این‌ها. بالا هم که یکپارچه متحرک.
-    دندان خوب آقای دکتر؟
-    آلمانی اصل. البته آلمان نیست. محصول کشور کوچکی به نام لیختن اشتاین. خودتان را در انتخاب دندان به کمک می‌گیرم. رنگ‌اش و شکل‌اش. از شروع کشیدن تا پایان دو ماه زمان می‌برد. اول کشیدن‌ها و انتظار برای ترمیم زخم‌ها، بعد عصب‌کشی‌ها و ترمیم‌ها و آخر سر فرآیند خوش‌تیپ‌سازی.
حسین می‌خندد. پدرش لبخندی می‌زند.
-    قیمت بده آقای دکتر.
کار حسین را شروع می‌کنم. دندان‌های قبلی را در درمانگاه مسکین کشیده است. انداختن الواتور زیر این دندان‌های سوخته که به قول خودش مثل بلال برشته شده‌اند کاری ندارد. دوختن این زخم‌ها با بخیه‌ی سیلک کاری ندارد. سفارش‌ها و توصیه‌ها هم کاری ندارد اما تماشای چین‌های گوشه‌ی چشم حسین می‌تواند روز هرکسی را خراب کند.
گاهی می‌روم می‌نشینم زیر درختان آسمون‌شو. رودخونه خله جوی کوچکی را می‌سپارد به خاک و جوی کوچک از میان درختان سپیدار می‌گذرد. ظهرها بعد از رفتن خانم عزتی و ناهار پراید را برمی‌دارم می‌آیم می‌نشینم زیر این سپیدارها که سایه‌ی دلچسبی ندارند اما بلندند. بلند و سرپا. ریشه‌ی یکی دو تاشان توی جوی کم‌عمق پیداست. بوی خوبی هم هست این‌جا، بوی پرتقال. هرچند هرچه چشم بچرخانی در این اطراف درخت پرتقالی پیدا نمی‌کنی اما بوی پرتقال رسیده چنان که توی مشت‌ات بگیری و ببویی این‌جا هست. یا آن‌طور که بفشاری‌اش و ریزدانه‌ها با عطرشان بپاشند توی صورت‌ات که بخندی و اشک بریزی. باغ پدربزرگ‌ همین بو را می‌داد.
هوس کرده‌ام برای‌ سپیدارها اسم بگذارم. بیمارم بیمار. بیمار اسم گذاشتن روی هرچیز. برای رفتن پیش روانپزشک فقط یک نشانه کافی نیست. اگر بخواهی بمیری و یک نفر چال‌ات کند اگر بخواهی هر روز صبح با هر میلیمتر بالا آمدن خورشید اشک بریزی و بگویی من مصیبت جهان‌ام دو علامت از هفت علامت افسردگی را داری. اسم گذاشتن روی مخلوقات جاندار و بیجان احتمالا اختلال شخصیتی است که فقط صاحبان اسم را قربانی می‌کند. یکی‌شان می‌شود حنظله. همین که تنه‌ی نازک‌تری دارد. دومین حنظله‌ی زندگی. گاهی حس می‌کنم تمام خلاقیتی که نداشته‌ام تباه شده است.
اسم این یکی را می‌گذارم معصومه. اسم مادربزرگ‌ام است که باید نارون می‌شد یا شاتوت. اگر نارون می‌شد همین‌طور سایه‌اش را زیادتر و زیادتر می‌کرد. می‌رفت و می‌رفت تا بر سر هر عابری که می‌دید شاخه بدمد و برگ بگسترد؛ بیوه‌ی مهربان بچگی من. بهترین قصه‌ها را او برای‌ام گفته بهتر از هالیوود بهتر از هر نویسنده‌ی چربدستی؛ در ایوان همان خانه‌باغی که بوی پرتقال می‌داد در شلوغی سرسام‌آور نوه‌ها برای تیار کردن آتش و کباب  وقتی سر من روی دامن‌اش بود. همان که وقتی سفره‌ی ناهارش را باز می‌کند در خانه‌اش هم باز می‌شود و خانه از مهمان ناخوانده می‌ترکد. من می‌گویم تو روی سفره‌ات سنسور گذاشته‌ای. "مادرجون پس کی این دست‌دندان مرا درست می‌کنی؟"
سوار پراید می‌شوم و برمی‌گردم. در مطب باز است. خانم عزتی نشسته بر صندلی‌اش و دارد با کسی حرف می‌زند. سه چهار نفری در اتاق انتظار نشسته‌اند و با ورود من برمی‌خیزند و سلام می‌کنند. سلامی می‌دهم و به اتاق‌ام می‌روم.


کاربر مرتبط:  حامد اسماعیلیون | Esmailioun
مطالب مرتبط:  دکتر داتیس- قسمت اول | دکتر اسماعیلیون
دکتر داتیس- قسمت دوم | دکتر اسماعیلیون
داستان | دکتر داتیس- قسمت سوم | دکتر اسماعیلیون
داستان | دکتر داتیس- قسمت چهارم | دکتر اسماعیلیون
دکتر داتیس- قسمت ششم

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil