درآن خلوت که هستی بی نشان بود | دکتر سندوزی

درآن خلوت که هستی بی نشان بود | دکتر سندوزی

اوبود و تنهائی هراس آورش،
هم عاشق هم معشوق یکی،
آفرید،
تا جمال خویش بنماید،
نمود،
ولی کسی را تاب دیدنش نبود،
چون کلام نیآمده بود،
شکوه شِکوِه اش رابه موسیقی باد سرود.
حیران ماند،
کسی نبود تا بشنود سرود،
حوّا را آفرید وعشق را به اوآموخت،
چنین شد که،
آدم آمد،

هردوجوان، هم سن، هم قد، هم آرزو، جویای نام، درس خوان، راه شناس، ترقی خواه وچشم به آیندهِ دورِجوانی داشتیم. هردودردانشگاه"یو. اس. سی."دانشجو بودیم. من ادبیات وفلسفه واوریاضی می خواند. می خواست دکترادرفیزیک ذره های بنیادی بگیرد. دراولین روزنام نویسی یکدیگررادرصف انتظاریافتیم. پسندیدیم ودوست شدیم. مشترکات مان راباهم درمیان گذاردیم. هردوایرانی، هردوتنها، هردودور ازوالدین کم درآمدی بودیم که به خون دل پولی برای مان می دادندکه فقط، کفاف خرجمان رامی داد. من عاشق ادبیات، فلسفه مدرن وسبک شناسی بودم وکِرمِ کتاب وخواندن. اوریاضی درخونش بودوموسیقی سرگرمی شبانه روزیش. چندسازبادی رابخوبی می نواخت. سازهای بادی رادوست داشت برایم گفت که عشق به سازبادی راازپدرش وریاضی رااز مادرش دارد. ازهیچ کدام نمی توانددل بکند.

- تنهافرزندشان هستم. هردوخودشان رادرمن می بینند. هردومی گویندکه گوش به پند وخواست دیگری بدهم. پدرم می گفت: "مادرت ریاضی دان قابلی است. سعی کن ریاضی بخوانی.درزندگی سخت بدردت می خورد." همیشه می گفت وهنوزم می نویسد ودرتلفن هایش تکرارمی کند. امامادرم که دردبیرسان عاشق پدر هنرمندم شده بود، می گفت:" جوانیت رابافرمول وریاضی ببادنده. برودنبال دلت وهنر. سازبزن روح خودو دیگران راشادکن ودنیای موسیقی رادریاب. هنرچیز دیگر وموسیقی دنیاو زبان دیگریست."

پرسیدم:"توهردوراانتخاب کردی؟" گفت:

- نه. آن دو، مراانتخاب کردند! درهردو استعداد دارم. هردورادوست می دارم. صادقانه بگویم، هردوبه نحوی باهم مرتبط اند. موسیقی نوعی نظم ریاضی دارد. ریاضی براینم نوعب موسیقی است! کارم و سرگرمی ام یاسازاست یاحل معماهای ریاضی-شطرنج است.

پرسیدم شطرنج ازکجاپیداشد. گفت:
- بازی رایج درخانه ماست. ازبچگی دیده وبازی کرده ام. توادبیات راازکجا گرفتی؟
- همانطورکه گفتی من نگرفتم اش اومراگرفته است. "شطرنجِ" خانه ماست. هم مادرهم پدر، هردواهل کتاب وادب وشعرند، هردودانشجوی دانشسرای عالی. هر دوعاشق شعروشاعری. هردولیسانسیه ادبیات فارسی. یکی شاعرونویسنده وآن دیگری کتاب خوان قهاریست که متون کهنه ونونمی شناسد. فوق لیسانسش رادر ادبیات تطبیقی گرفته وسه جلدکتاب نوشته سه چهارتادیگرآماده چاپ دارد. چراتوسازهای بادی راانتخاب کردی؟
- سازهای زهی،سیمی وضربه ای صدارادرخودشان دارند. هرضربه یاآرشه به سیم یازه آنها بزنی وبکشی ناله وصدایشان درمی آید. ولی سازهای بادی صدایش ازنفس ودم من است. بی دَمِ من صداندارند. متوجه منظورم می شوی؟ منم که نواو صدا می شوم!

آنروزگفتم آری ولی دوازده سیزده سال بعددانستم که اوچه گفته است!

هیچ کدام دوست دخترنداشتیم. تصمیم گرفتیم دوتائی دریک اتاق دانشجویی باهم شریک وسَرکنیم. به سرعت بهم اُنس وخوگرفتیم. تمرین های اومانع مطالعه من نمی شدکه هیچ، درنوای خوش سازش، که ماهرانه وزیبامی نواخت، من راحت ترو بهترمی خواندم ومی فهمیدم. سخن سخت "هِگِل"کلام فشرده"کانت" درنوازش ساز او برایم آسان فهم ترمی شد. رسیدبه جایی که روزی به اوگفتم:" چرانمی نوازی کلّی مطلب خواندنی وفهمیدنی دارم که مانده رودستم! سازت رابرداربگذارمن بخوانم." خندیدکه: "عجب نمی دانستم که صداداری وآوازخواندن می دانی!" درکارتمرینش بسیارجدی بودولی زندگی راشوخی می پنداشت وبه طنزبا آن برخوردمی کرد. درولع وحرص حیات نبود. کیفیّت رابرکمیّت ترجیح می داد.می گفت:
- من برعرض زندگی تکیه دارم طولش دراختیارم نیست؟ دراختیارهیچ کس نیست.

توجه ای به دخترهانداشت. می گفت معشوقه سربه راهی داردکه بااوتاابدیت می تواند سرکند. نه یک که چندتاهم دارد. سازهایش رامی گفت، چندنوع سازمی زد! امامن، سروگوشم می جنبید! گرچه کمبودمالی اجازه نمی داد. وقت وفرصتم کم ومخارج تحصیل سنگین بود. زیاد جوانی نمی شدکرد. گاهی باقهوه ای ویاساندویچی، نرد عشقی، بوس کناری ونردبان فراری که درس دارم ووقت عاشقی ندارم. الفراربی قراری داشتم! فکرمی کردم باحقوق دبیری محدودمادروپدرنمی شود عشق بازی طولانی کرد!

من که فوقِ لیسانسم راگرفتم، نفهمیدم چطورسرازتکنولوژی مدرن آموزشی درآوردم! اوهم ازریاضی رفت به فیزیک ذره ای وسرازفیزیک کوانتوم درآورد. که همه نمرهایش A بود. ودانشجوی نمونه. بورس تحصیلی گرفت وضع مالیش روبراه شد. ولی ازمن جدانشد، که کلی هم کمک خرجم شد. صدقه سر"شوگردَدی"  که من به شوخی اورامی نامیدم، من یکی دو"دیت" اندکی طولانی گرفتم واوهم باسازش درپایان هفته می رفت لب دریاتابقول خودش بادریامشاعره کند. شاید هم برای این که من تنها باشم به مشاعره بادریا می رفت! قصه ای برای خودداشت که خداوندقبل ازآفرینش هستی درتنهایی اش، چون کلام نبود،غم وشادیش رابه موسیقی می سرود! مشاعره بادریا را گفت وگوی موزون می نامید. من فکرمی کردم بهانه ای بودتامن راحت ومستقل عمل کنم! اماچنین نبود. اوتنهایی پسند وبقول خودش باسازش"خودکفا"می شد. درهمین مقطع ازتحصیل مان بودکه یک روز آمد که: " فلانی، من عاشق شدم."
- این که کارامروزودیروزت نیست. سه چهارسال واندی هست که سه چهارتا معشوقه قدونیم قدبادیِ خوش صداداری!
- امااین یکی دیگه بادی نیست.
- زهی است؟
- نه. ازنرم تنان موردعلاقه توست.
- مبارکه. چه عجب. این نرم تن راچندوقته که یافته ای.
- من نیافتم اوقلاب انداخت وگرفت.
- چندوقته؟
- خیلی وقته. تاقلاب نیانداخت یک طرفه بود. من می خواستم واوبی خبربود! اول شوخی وخیال فرضش می کردم. بعدکه پاپیش گذاشت، بامن گپ زد. یک وقت دیدم باندازه سازم دوستش دارم. حالاآمدم بتوبگم تابدانی که عاشقم!

ناباورانه نگاهش کردم. فکرکردم که داردسربسرم می گذارد. امادرچهره اش نقشی ازمظلومیت، صداقت، ودرخششی ازعشق دیدم. شواهدی هم برای باورکردنش بود. ولی بازهم شک داشتم پرسیدم:
- سربسرم می گذاری؟
- جناب دون ژوان موسمی که مثل مرغ کُرچ زودعاشق وفوری فارغ می شوی مگرتنهااهل ادبیات وفرهنگ کتبی می توانندعاشق بشوند؟ ریاضی وجبررآنتی عشقند؟

پرسیدم:"کی هست؟" دانشجوست؟ خندیدکه:

- نه راننده کامیون هیجده چرخه! معلومه که دانشجوست، من وتوکه ازاین"دور مِتوری" وفضای دانشگاه بیرون نمی رویم. همین جامی خوانیم، می خوریم، می گردیم، می خوابیم وگاهی مانندتوعاشق وفارغ می شویم...
- معذرت می خواهم. خوشحال وناباورم. حالابگوکیست.
- توخوب می شناسیش. مدتی هم دوروبَرَش بودی. حدس بزن کیه. اززیباترین نرم تنان دانشگاه است.

فکرکردم، دراین سه سال، من هرکه روی خوش وطبع نکوبوده است به دنبالش بوده ام. گفتم نمی توانم بیابم اش. خودت بگو. گفت:
- آزیتا.
- آزیتا... دانشجوی حقوق؟
- خودشه.
- نه!
- آره.

جاخورده بودم.یکی ازچهاردختردانشجوی خوشگل دانشگاه بود. سه تاشون حقوق می خواندند.یک ایرانی ودو آمریکایی. دختری که فنی می خواند هم ایرانی وبسیارزیبا بود. همین آزیتاازسه تای دیگرخوش هیکل تر، کشیده تر، باحال ترومهربان وبی افاده تربود. هرچهارنفرباهم دوست بودند. آن آزیتا ای که فنی می خوانددوست همین آزیتای حقوق خوان بود. درزمان فرصت وتعطیل کلاس، می آمدبه دانشکده حقوق. ما دانشجویان ادبیات اسم آن دانشکده راگذاشته بودیم: "کالج خوشگلا" .سرمان رامی زدی تاسری به"بیوتیزکالج" نمی زدیم آرامش خاطرنداشتیم. خیلی هادنبال آن چهاریار زیبابودند. من خودم یکی ازآن هابودم که وسع مالیم اجازه پی گیری نمی داد. یکی دوباربا آزیتا قرارکافه تریاگذاشتم رفتم. آمد، گفت، شنود، راه نیآمد. نوشیدو دَر رفت. زیبا، همراه، بظاهررام شدنی ولی خیلی لغزنده وفراری بود. کمی هم مانند بعضی ازپسرها، لوطی وبامعرفت وخراج بود. باردوم که دعوتش کردم گفت: "به شرطی مهمان من باشی!" برای این که دلخورنشوم اضافه کرد:" زندگی دانشجویی است. اگر نوبتی باشه می آیم!" آمد، نشستیم ، گفتیم، شنودیم وبرخاستیم. دردانشکده دوستان مرا"راکی" صدامی کردند. می گفتندکه گویامن کمی به جوانی های"راک هودسن" شباهت داشتم. با وجود "راکی"بودنم مرا ناامید کرد. هربارباادب دعوتش کردم باادب ومهربانی پذیرفت، باادب ومهربانی آمدنشست، شوخی وخنده کردولغزیدودررفت. بخودم آمدم. پرسیدم:
- چطورآشناشدید؟
- آشنابودیم. ازسال اول که کنسرت داشتم، آمدتشویقم کرد. گفت که افتخارمی کندکه بامن هموطن است. درهرموقعیت وفرصتی باحرکت سَرسلام می کردودرمی رفت. زیباو طنازبود. امامن توخط نبودم. دورادورنگاهش می کردم، می خواستم اش ولی ازنزدیک شدن گریزان بودم. دوسالی طول کشید. کمتربیرون می رفتم وکمترهم می دیدمش.این اواخردرسازمان هنری دانشجویان ازدوربیشتردیدمش.
- می خواستیش؟
- خیلی.
- چرابه من نگفتی؟
- توخودت دنبالش بودی.
- بودم که بودم. من که عاشق یایارش نبودم.
- فکرایناش رانکردم. به علاوه باادیب، شاعر واهل قلم که نمی شودرقابت عشقی کرد.
- من جدیم. شوخی نکن. چرانگفتی؟
- اول: این که توبرایم می گفتی که آمدولغزیدودررفت. دوم: من هم خودم زیاد ماندنی وپابرجانبودم، درحال مشاعره بادریابودم وگرفتار ریاضیات! دراین مسیر وراه نبودم. ازهمه مهمتر، واقعاهم دوستت بودم نمی توانستم ونمی خواستم رقیبت باشم. بعلاوه من دراین جورکارهاخیلی خِنگ بودم. هنوزم هستم! گویااز دستم خسته وعصبانی شده بود. آمددرکُنج کافه تریا دورازدیگران خِرَم راگرفت. سه کنجی انتهای سالن جای خلوتی که همیشه می نشنیم، نشسته بودم. من ویک میزوسه صندلیِ خالی! ازدورمرادید. سرش راانداخت پایین صاف آمدبه طرفم. به من که رسیدسربلندکرد. لبخندی زد. صندلی ای روبرویم راعقب کشید. کیف وکتابهایش راگذاردروی صندلی سوم ونشست.گفت:" جناب هنرمندگمنام، ماباهم گویا، آشناییم! پاشوبرودو تا قهوه سفیدباشکربگیربرای خودت ودوست ازراه رسیده ات بیار!

من خنده ام گرفت. داستانش راقطع کرد.پرسیدچرامی خندم. گفتم ازتجسم حال توو صراحت وشهامت اوخنده ام گرفت.پرسیدم:
- خوب بگوبعدش چه شد.
خوداوهم خنده اش گرفته بود.باخنده گفت:
- بجان توازتعجب، بادوعددشاخ روی سَرَم، ازجایم پریدم. نزدیک بودبزنم ازدر سالن بیرون. وسط سالن راه کج کردم. رفتم دوتاقهوه ودوتاکیک پنیرگرفتم. یارو پرسید:"اینجایامی بری" من ازهولم گفتم می برم. آماده کرد داد دستم. ازدوردیدم برگشته داردلبخندمی زندونگاهم می کند. اگرلبخندنمی زدباهمان دوقهوه وکیک دررفته بودم.
- چراکیک پنیر؟
- تویک روزبرایم گفتی دوست دارد.
- یادم نیست، کی گفتم. آره دارد. خیلی هم دارد. بعدش؟
- نزدیک میزکه رسیدم گفت: "متشکرم.یکی اینجا، یکی هم برای آن آقای خجالتی وکم روکه حوصله مراسربرده است. خجالتی ترین دانشجوی پسر"یو.اس. سی."، بگذارید. جائیکه من نشسته بودم رانشانم داد.خندید. من هم خندیدم. اشاره کرد به صندلیم نشستم. هنوزداشت می خندید. پرسیدم چرامی خندید. باخنده گفت اولش برای چه نخندم. خنده وخوشی مال اول آشنایی وگریه واشک مال آخرکار، هنگام جدایی است. دوم درایران، معمولامردان می روندخواستکاری، می نشینند. دخترها می لرزند، سعی می کنندچای یاقهوه رانریخته بیاورند، می آورندتاخودشان وکدبانو بودن شان رانشان دهند. حالامن آمدم نشستم وتورفتی قهوه بدست آمدی. راستش رابگودرراه دستت نلرزید؟ گفتم:" نه. اگرراستش رابخواهی همه بدنم می لرزید! " نگاهی بدربسته لیوان هاکرد. گفت که من، همچون ساده که می نمایم نیستم داده ام درلیوان هارابسته اند. برای همین است که نریخته ونسوخته آورده ام. حرف راعوض کردپرسید:" چراتمام بدنت میلرزید، من اینقدروحشتناکم؟ " گفتم خیلی وحشتناک! اَخم هایش رابهم کشیدوقیافه قهرونازگرفت. گفتم:"وحشتناک زیبایی! باورم نمی شدزیباترین دختردانشگاده بیایدخواستگاریم." اَخم دروغیش رابازکرد. باعشوه دخترانه اش گفت:
- همچون ساده وبی دست وپاهم نیستی. آب نمی بینی وگرنه شناگرقابلی هستی دانشجوی خجالتی! من اول به عنوان اعتراض آمدم که بپرسم، خسته نشدی این همه ازدورنگاه کردی وقدمی برنداشتی. لبخندی ،قدمی، حرفی، سخنی، توکه آن سازبدان سختی رابالبت به صدادرمی آوری وبه آن زیبائی می نوازی، خودت رانمی توانی بصدادرآوری؟ توبودی عصبانی نمی شدی؟ "

گفتم اگرخیلی دوستت داشتم نمی شدم. پرسیدحالاداری؟ گفتم حالانه خیلی وقته که دارم. خندید. گفت:" هروقت فرصت کردی، سعی کن یک کمی ازدوست هم اتاقیت آداب شکارو دوست دختریابی یادبگیری!
- ازمن؟
- آره. گفت:"ازدوست وهم اتاقیت یادبگیرخُبره این کارهاست . مادخترهاباومی گوئیم"راکی شاپرک" فصل پروازش که میشه ازروی این گل بلندنشده روی گل دیگری می نشیند. تامی آیی نازورام اش کنی دَرمیره."
- نمی دانستم چنین معروفیتی بهم زده ام. کی آمدوگیرت انداخت؟
- همین امروزبعدازکلاس. برای "ویک اِند" هم " دیت" داریم!
- دخترخوب،زیبا، عشوه گروضمناخیلی هم روراست ولوطی است. لوطی ترازمن که هست. ترانمی دانم. قدرش رابدان، دشمن دروغ وچاخان کردنه. صریح ترین دختری است که من راسرکارگذاشته است. هوایت راداشته ودنبالت بوده است. اگر بااو روراست باشی تاآخرخط همراهت خواهدبود. هروقت هم نخوادخودش به تو میگه:" به تهِ خط رسیدیم!"
- ایناروازکجامی دونی؟
- خودش گفته. همان گونه که گفتم اوکیک پنیردوست دارد....
- راستی، تاکیک رادید، پرسیدازکجامی دونستم که اوعاشق کیک پنیراست. گفتم که می دونم. پرسید"راکی شاپرک" گفته؟ نتوانستم دروغ بگم. ازش پرسیدم که ازکجامی داندکه توبه من گفتی.

پرسیدم اوچی گفت؟   
- خندیدکه سازت که بامن کافه تریانیآمده! باکس دیگری هم، جز"راکی"نه حرف میزنی نه کارداری.
- پس خیلی وقته زاغ سیاهت راچوب می زنه پسر. خاطرخواهت شده. نانت تو روغنه. به مامانت تلفن کن بگوحلقه بخردو بیادکالیفرنیابرای دامادی پسرش!
- چطوره بااین سرعت که توداری جلومیری بگم "اوستاربیع"دلاک راهم برای ختنه سوران پسرمان باخودش بیاره؟

هردوباهم خندیدیم. من شانه هایش راگرفتم فشردم وخوشحالیم رانشانش دادم اوهم صمیمانه قبول کرد. من، احساس کردم، هردونفرشان رادوست دارم.

سه چهارماه باهم بودندوباهم بودیم. هردوبمن محبت داشتند. به شوخی مرا به جای برادر،"داش راکی"یابشوخی "داش پَرَک"بجای"داداش شاپرک" می نامیدند. زندگی مان رنگ وروئی گرفت ولی درهمه حال، سازوکوانتوم، هم بامابود. وضع مالی پدرآزیتابسیار خوب، گرچه ساکن ایران بودند، ولی گرین کارت داشتند. آزیتاهم گرین کارت داشت. بورس تحصیلی دوستم، بارِمن وخودش راخیلی سبک کرده بود. آزیتاآپارتمانی بزرگ دورترازدانشکده، درحدود" وست وود" داشت که پدرش به نامش خریده بود. آن رااجاره دادآمددر نزدیک "یو.اس.سی" آپارتمانی سه اتاقه ارزان تراجاره کرد.هرسه باهم هرکدام یک اتاق داشتیم. کرایه خانه باآزیتا، نهارشام وخریدخانه بامن ودوستم بود. من زودترازآن دو، تحصیل ودانشگاه راتمام کردم وشغلی درسانفرانسیسکوپیداکردم که مزایای زیادی داشت. در کم ترازشش ماه، علاوه برگرین کارت،شغلی درزمینه "تکنولوژی تازه برای آموزش بهتر"درشرق امریکا به من دادندکه کارمان،تولیدو فروش لوازم آموزشی باتکنو لوژی برتربود. من روانه واشنگتن شدم. مدتی باهم روابط تلفنی داشتیم. کم کم من گرفتارتروروابط مان به تدریج قطع شد. آن دوباهم ازدواج کردندودوستم شغلی در"ناسا"، سازمان تحقیفات فضایی آمریکا،گرفت که مزایای فراوان، همراه باخانه وماشین بیمه کامل، داشت.

زندگی درواشنکتن، بعددرنیویورک سیزده سال مرابه خودمشغول داشت. بعد از این زمان طولانی، به عنوان مدیرعامل همان شرکت که مرااستخدام کرده بودبه کالیفرنیابازگشتم. دریکی ازکنفرانس های تبلیغاتی بایکی ازدوستان دوران تحصیل دانشگاهیم ملاقاتی دست داد. موهایش ریخته وشکمش برآمده وحسابی یک آمریکایی سرمایه دارموفق وخوش گذران شده بود. بعدازکنفرانس دعوتی ازمن کردکه من منتظرش بودم. ازخریداران خوب تولیدات مابود.نوشابه ای باهم خوردیم. از گذشته ودانشگاه گفتیم. خاطرات شنودنی زیادی داشت. گفت وشنودم تارسیدبدوست ریاضی وموسیقی دان هنرمندم. ازحال وروزش پرسیدم گفت همسرش ترکش کرده ورفته به دنبال زندگی خودش! متعجب، ناراحت ومتاثرپرسیدم حالاکجاست وچه می کند. گفت درهمین لس انجلس است. درکلوبی برنامه دارد. ازده شب به بعد! من تصورکردم یا اشتباه شنوده ام ویاایشان اشتباه می کند.پرسیدم ایشان درکلاب چه می کند؟
- چه می کند؟ ارکستری داردورهبرارکستراست. خودش هم گاهی که ذوقش گل می کند وشنوندگانش به هیجان می آیند،کلارینت اش رابرمی دارد.می نوازد. گاهی سُلو وغالباَباارکستر. واقعاغوغامی کند، اویکی ازبهترین هاست!

برایم باورکردنی نبود. از"ناسا" سازمان فضائی آمریکا،تانوازندگی درکلاب شبانه خیلی راه بود.پرسیدم: "جدی می گویی؟" نگاهم کرد. ازتعجب من تعجب کرده بود. نمی فهمیدچرامن متعجب ونگرانم. پرسیدم که آیااومطمئن است که دوست فیزیک دان جدی ودانشمندم که دراستخدام "ناسا"بود، حالادریک کلاب شبانه می نوازد؟ خیلی ساده وعادی گفت:" آری. من کارناساومقام وشغلش رانمی دانم ولی می دانم که شبها درکلاب برنامه دارد. بسیارهم موفق، معروف وپرطرفداراست. وقتی دیدکه من قانع وآسوده خاطرنیستم اضافه کرد:
- اول این که، کلاب یکی ازنفیس ترین واشرافی ترین کلاب های ناحیه " بورلی هیلز"و" بلِّرِ" لوس انجلس است. عضویت درآن نه آسان است ونه ارزان. شرایط خاص وتشریفات گرانی دارد. دوم اگرباورنداریدومایلیدخودتان ایشان راببینیدمی توانیدیکشب باهمسرتان مهمان من باشید. سوم ایشان باهرآلبومی که ازکارهایش منتشرمی کنندمیلیون دولاری بدست می آورندکه ناسا هم، یقیناً به عنوان حقوق سالیانه، توان پرداختش راندارد! وضع مالی ایشان ازمن وشمابه مراتب بهترو افزون تراست. رقابت ورقیب کسبی هم تااکنون ندارد. هنرمندی موفق، نام آور، متین،با وقار ومتشخصی است. دعوت مرابپذیریدوحضورهمسرتان هم ابلاغ کنید.
- من متاسفانه مجردهستم تاکنون ازدواج نکرده ام وهمسری ندارم.
نگاهم کرد. ناباورانه نگاهم کرد. خندیدگفت که:" من ازهمسرسوم ام تازه جداشده ام. رمزآزادماندن وگرفتارنشدن تان چیست؟" خواستم بگویم مشغله کاری وکمی فرصت، یادحرف آزیتاافتادم نامی که بمن داده بود" راکی شاپرک"ساکت ماندم. برای این که حرفی زده باشم گفتم:
- ازدعوت تان سپاس گذارم . خیلی دوست می دارم که دوست سابقم راببینم. ایشان یکی ازشاگردان نمونه،ریاضی وفیزیک دانی بی نظیربودند.ماباهم مدتی هم اتاق بودیم.
- من ایشان رانمی شناختم. وقتی ازهواآمدودختردل خواه من وچندنفرازرقبا را ربود، هم منزل، هم بستروبعدهمسرش شد. دل خوشی ازاین بیگانه رباینده نداشتم ونداشتیم. اماحالاصورت مسئله دیگرفرق کرده است. به عنوان یک هنرمندبرایم وبرای رفقای سابقم جالب وعزیزند.

مدتی ازاین ملاقات وگفت وگوگذشت. درجریان کارومدیریتم باایشان تماس داشتم. ولی آن دعوت راعنوان نکردندومن هم موضوع رامسکوت گذاردم. تاروزی تلفن وعذرخواهی کردندکه گرفتارپروژه سنگین ومهمی بودندکه مشارکت وهمراهی من راهم،اکنون، طلب می کند. درضمن گفت وگوپرسیدکه آیابرای پنج شنبه شب من آزادم که باهم به کلاب موردنظربرویم وشامی باهم بخوریم. باکمال میل قبول کردم. آدرس گرفت وگفت که برای برداشتنم بخانه من خواهندآمد.سرساعت لباس شب پوشیده منتظربودم. باراننده آمدندومرابرداشتندورفتیم.

کلاب: وسیع، بزرگ، مجهز، مجلل، اشرافی باسالن های متعددوبسیارزیبا بود. درسالن ورودی، عده زیادی ازبانوان وآقایان ایستاده گرم گفت وگوبودند. مردان بیشترمسن، وزین ومونقره ای، هم سن های من ودوست همراهم دربین شان کم، اگربودند،ماننددوستم چاق، پُروزن وکم موشده بودند! برعکس اغلب بانوان: جوان، زیبا،خوش لباس، وخوش هیکل وقامت بودند. سالن بزرگ رقص ورستورانش عظیم ویک پارچه غرق درنوروتجملی اشرافی بود. من تاآن زمان هرگزچنان مکانی را، حتی درشرق آمریکا،ندیده بودم. دوستم گفت که میزهای نزدیک به ارکستروفضای رقص ازدوتاچهارهفته قبل رِزِرواست. من خوشحال شدم که دورازمحل ارکستر، درنتیجه دورازدیدونظردوستم بودم. این نکته بمن اجازه می داداورابراحتی زیرنظر داشته باشم. هنوزهم باورنمی کردم که او،دوست هم اتاق ام، راروی سن خواهم دید! نمی دانم چرافکر می کردم ازدیدن من شرمگین وخجلت زده خواهدشد. شایدهم هنوزآن فرهنگ سنتی ایرانیم برمن غالب بود. دوستم مرابه چندتن ازدوستان و اعضای کلاب معرفی کردکه نامهایشان برایم مهم نبود. موقع معرفی یکی دوسه نفرشان، گفت که ازدانشجویان "یو.اس.سی" بوده اندولی من آن هارا بیادنمی آوردم. امایکی دونفراز استادان رابیادآوردم وشناختم.چقدر پیرو فرسوده شده بودند. بادیدن آن هامن احساس آرامش وجوانی کردم. ماکمی زودتر برای آشامیدن وشام رفته بودیم تادوستم قبل ازشام مشروبی بخورد، شام راهم سرفرصت ودرنورسالن بخوریم به گونه ای که وقت برای زمان رقص وشنودن موسیقی بحدکافی داشته باشیم. من مشروبم راهنوزدوجرعه ننوشیده بودم که دوستم گیلاس دومش را سفارش داد. دانستم که درپایان ارکستربایدزیربغلش رابگیرم وبِبَرَم! شام عالی، سرویس عالی تر وجّو پُر ازشادی، شعف، بسیار دوستانه، به ظاهرمردمِ خوش بخت و موفقی بودند. موقع شام ارکسترآرام وملایم می نواخت. صحنهِ ارکسترگردان وهرازگاهی باگردش آن، ارکستر تازه ای به مناسبت زمان وموقعیت سالن به صحنه می آمد،می نواخت وازدید مابیرون می شدند. دراین دوارکستری که جابجاشدنددوستم نبود. ساعتم را نگاه کردم هنوززودبود. یادحرف دعوت کننده ام افتادم که گفته بوداوبرای آخرین وطولانی ترین اجرامی آید. دوستم ساعت دیدنم رادید سرپیش آوردوگفت که دوستت دارد شام می خورد. درطرف راست ونزدیک سن تنها نشسته است. باچشم اشاره کرد.نگاه کردم. کنارمیزی باسه صندلی خالی، استوارو راست قامت، بالباس شب وپاپیون سفید بسیارشیک وخوش لباس نشسته وآشامیدنی اش راآرام می نوشید. هنوزهم ورزیده، خوش هیکل، متین وآرام می نمود. باخودم قیاس کردم. ازمن سرحال وشاداب ترو استوارتر به نظرمی رسید. عینکم راازجلدش درآوردم وبرچشم گذاردم. حالابهترو روشن ترمی دیدمش. موهایش هنوزهم انبوه، فراوان، قهوه ای خوشرنگ، صورتش آفتاب خورده وپرنشاط بود. برخلاف تصورم خُرد وشکست خورده یامردی وانهاده نبود.یکی ازدوستان قدیم ودانشجو به ما پیوست. مدتی توجهم باوجلب شد. مردی جالب خوش بیان وپرمطلب ومطلع شده بود. بیادآوردم که درجوانی، آرام گوشه گیرو مردم گریزبود. اظهارخوشحالی کردکه مرادیده است. ازدوستان وسایردانش جویان پرسیدکه من ازهیچ کدام خبرنداشتم. به شوخی پرسیددراین ده دوازده سال زندان بودی که ازهمه بی خبری. گفتم درشرق آمریکابودم. عذرم را پذیرفت وازخبرهائی که داشت به کمک دوستم که، حالاباگیلاس سوم شنگول وطنازشده بود، مراباخبرکرد. بانک اطلاعات، خبر،جوک ولطیفه شده بود! دوست شنگولم با اشاره به من، درباره دوست دور و تنها نشسته ام، ازاوپرسید:
- تومی دانی این دوست نوازنده وهنرمندمان دکترای فیزیک اش راگرفت؟
بدون این که برگرددونگاه کند، گفت ازاین رفیق هم اتاق ومحرم رازش بپرس. اشاره اش به من بود. دوست شنگولم باخنده گفت ایشان خودشان سئوال کننده اندوبی خبر.
- نه نگرفت. درهمان سالهاکه داشت برای رساله اش جان می کند. "ناسا"به سراغ اش آمد. یک بورس نان وآب داری باوپیشنهادکردکه نپدیرفتنش اشتباه بود. علاوه بر حقوق، مزایا، بیمه کامل وخانه سازمانی برنامه ای برای آموزشش پیشنهاد کردند که دوسال مدیریت فضائی بخواند. خواندن همین دوره همه ی آن چه بودکه یک فیزیک دان فضائی محقق بدنبالش هست. دراختیارکامل داشتن یک لابراتوار مجهز برای تحقیق وتفحص! همان که او برای تکمیل پایان نامه اش بدان نیازداشت. اوقبول کردوباهمسربجان بسته اش بخانه مجلل سازمانی رفت.
- باآزیتا؟
- بله. باآزیتا خانم که ازدواج دوست تان باایشان، خیلی هارادیوانه کرد.
دراین وقت، بازوی دوست شنگولم راگرفت، فشردوگفت:" دوتاآن دیوانه هاحالا درخدمتنان نشسته اند." من پرسیدم:
- نگفتیدکه اوپایان نامه اش رانوشت یاخیر؟
- ناسا،به کسی پول بی حساب نمی دهد. مغزهارانشانه می کنند. اوهم مغزی نشانه شده بود. آزیتا واومدتی گم شدند. کمترآفتابی می شدند. من که دیگراوراندیدم. شنودم آزیتا هم دریک شرکت حقوقی مرتبط برناسااستخدام شده است. نمی دانم چه شد وچراازهم جداشدند. شایعاتی هم بودکه آزیتاخانه مجلل وشغل وشوهرش رارها کرده وبدنبال دلش رفته است. ولی می دانم که دوست شمادیگردرناساوفیزیک ذره ای وفضائی مدت زیادی نماند. همه راول کرد. باموسیقی وسازش زندگی کرد. اکنون هم تنهاست. خانه قصرمانندی درناحیه "بلر" داردویلائی درکنارساحل دریا در"پالاس وِردِس" جنوب همین شهری که ماشهرفرشتگانش می نامیم.

شام آوردند. دوست شنگولم لیوان چهارمش راهم سفارش داد. درحین غذاگفت:
- درمجله"آرت ابستراکت" مصاحبه ای ازدوست موسیقی دان مان خوانده سراسر تمجیدوتعریف که درنواختن وتنظیم آهنگ برای سازهای بادی چون اوازشمار انگشتان دودست بیش نداریم. درفروش اثارو"سی.دی" هایش نفرهشتم درامریکاو یازدهم درسراسردنیاست. تنهازندگی می کندویک گروه چندده نفره برای اوو انتشار اثارش کارمی کنند. سرگرمیش حل مسائل شطرنج درسطح شطرنج بازان آماتوراست.

صحنه گردید. ارکسترتازه آمده ارکستری پرتحرک وتحریک برقص کننده بود. هنوزهم عده ای داشتندمی آمدند.بیشترجوان واهل تحرک وتکان. در صحنه رقص عده ای مشغول بودند. شام ماتمام شد. برخلاف تصورمن دوست شنگولم ازپانیافتاد. سرحال وشادترشد. لیوانش هنوزنیمه پربود. فکرکردم ظرفیت نوشیدنش زیاداست. روبه دوست سابق ونوازنده فعلی کردم کنارمیزش نبود. صحنه رقص هم شلوغترشده بود. آهنگی آرام ورقصی کلاسیک برقراربوددوست مطلعم گفت:" این چنددوررقص برای فشارخون بالا داران وبیماران درمعرض خطرسکته ومصرف کنندگان قرص توانمندی است. ارکستربعدی..." نتوانست حرفش راتمام کند. خانم جوانی ازدورآمد من دیدم دوست مطلع ام ازجابرخواست. ازماخداحافظی کردوبه استقبال خانم جوان رفت. دوست شنگولم به شوخی گفت:" نمی دانم قرصش راخورده است یاسبب ناامیدی خواهد شد!" خودش خندیدمن منتظرگردش مجدد صحنه گردان شدم. نوبت آمدن دوستم بود.صحنه که گردیدنورسالن بسیارکم ومتمرکزصحنه گردان شد.رقصنده هابجای خودشان بازگشتند. اعضاء ارکسترکم کم نمایان می شدند. ارکستردرحال چرخش نوای ملایمی رامی نواخت. پیانو پیش درآمدی آرام رارهبری می کرد. دوستم درجلوی صحنه راست قامت ومتین ایستاده و.نوری ازبالا، فقط تمام اندام او را، روشن می کرد. درهمین هنگام سنج وطبل همراه باچندسازبادی، روشن شدن صحنه وحضورایستاده دوستم راخوش آمدی شادمانه گفت ودوسازبادی ازدوجهت این خوش آمدگویی موزیکال راکامل وآهنگی کوتاه و مارش مانندنواختند. جمعیت بپاخواست وطبال ها برطبل هایشان ظرباتی ریزوتند نواختندکه بادست زدن وشادمانی خوش آمدگویانه شدیدمدعوین همراه بود. " او" به سپاس وتواضع سرخم وباهردودست، همه رابنشستن دعوت کرد. باوجوداین: نه ارکسترآرام گرفت، نه مدعوین کف زدن را فرونهادندوکسی برجای خودننشست. اوهمچنان آرام، متین، استواروسر بلندایستاده بود. به دوردستهای سالن فرای سرهمه ایستادگان به حرمتش نگاه می کرد. بازسری کوتاه به حرمت ایستادگان فرودآورد.ازکناردستش، میزرهبریش، کلارینت اش راآهسته برداشت بالاآورد. ارکستر آرام گرفت. مدعوین آرام وبی صدانشستند. من دانستم که چرادوستم ازبازکُنشِ من، درشنودن خبر نوازندگیش، حیرت می کرد. سالن درحرمت او، واودر سکوتِ دلخواسته ای فرورفت. دَمی چنددرسکوتی حرمت آورگذشت. اوآرام کلارینت دردستش را به لبانش بردوآهنگی به آرامی جوی باری دردشتِ سبزوهمواری روان، آمیخته ازچند نت ساده بیرون دادکه همه ومن راباخودش تامرزهای ناشناخته احساسی خوش وآرامشی آسمانی ازجا کندوبالابرد. سبک وحباب مانندشدم. روی ابرها ودورازهرچه بودوهست درحرکتی آرام وموزون، ازخویشتن خودگم ودررویایی دل انگیز، مست کننده فرو رفتم، غوطه خوردم وبه سازونوای آسمانی اش بازگشتم. احساس کردم سبک تروشادتر درقالب بدنم فرودآمدم. همه جان وتن گوش وهوش به نوای سازی که سکوت وتوجه رامی طلبیددادم.احساس کردم حادثه ای درحال شدن است. شهرزادقصه گو،شاید، قصه ای رامی خواهد، نرم نرمک آغازبه گفتن کند. حدسم درست بود. سه چهار سال گوشم باسازش آشنابود: نوا،پیش درآمدیک گفت وگوبودگه باقصه اش آشنا بودم:" یکی بود، دیگرکسی نبود. وقتی هیچ کس نبود، اوبودوتنهاییِ هراس آفرینش،هم عاشق وهم معشوق، هردویکی...". احساس کردم من این" قصه - آهنگ"راشنوده ام. آهنگ سرودی است ازگذشته های دورکه نرم نرم می گفت. جابجا مکث می کرد، بازیگران رایک یک برصحنه می آورد. معرفی وتوصیف شان می کرد. یکی آرام سربراه بانت های آرام، سنگین وکشیده ودیگری سرکش ورَمَنده باگام ونُت هائی کوتاه، مقطع وضربه مانند، گاهی نت هاباهم ورقص کنان بدنبال هم می آمدند، ناگهان غلغله ای درمی گرفت ونت های عجول کوتاه ضربه مانندازسروکول هم بالامی رفتند.چرخش وگریزوسرکشی وشادی می کردند. ولی، نوا همه رابه سازش وملایمت می خواند. ارکسترباچندنُت پیانوو لرزش ریزوآرام جازجواب می داد. دعوت می کرد. احساس کردم نوازنده ونوادارد بادریامشاعره می کند. آشکاربودکه نوازنده داردبدیهه نوازی می کند. ازاین که همه یِ، جان به گوشان، به شنودن آرام گرفته اند، دانستم نوا، نوو برایشان ناشنوده است. ازدل وجان می نواخت که چنین بردل وجان می نشست! من اورادرتنهائی شگرف جوانیش می دیدم. شهرزادی قصه گوکه بی کلام قصه ای بزبان موسیقی می سرود.قصه اش همان گونه آغازمی شد که شنوده بودم:"یکی بود،هیچ کس نبود. اوبودوتنهائی هراس آورش.و نبودن کلام ودرک وفهم..." هرچه بود، نوابود وموسیقی. داستان یافتن خوددردیگری ودیگری درخود. همان که نامش "عشق" است و...بازبه سازش برگشتم. اکنون آن دیگری شادوخندان، شوخ شنگول، نرم ولغزان بانُت های شادکه ازسروکول هم رقصان، بالامی رفتندوضربه های پیانوو کشش دل انگیز آرشه ها برسیمِ سازها به صحنه می آمدندتاهمه راازخویشتن خودشان برباید وباخودبه دوردست های خیال ببرد. ارکسترجان گرفت ومقدمه نورسیده وشادی را شادمانه به پیشواز رفت. همه سازهاباهم همخوانی می کردند ودرشادی وآوای شاد موسیقی، بااووسازش هم آواشدند. مجموعه ای ازآشنایی و عاشقی. هردونواباهم، سازِ برلبش وارکسترِروح بخشش اوج گرفتندوبه بی نهایت خودرسیدند. در هم وبرهم شدند. یکی بود. دیگری آمدبا اویکی شد. هردوپروازکردند. روی ابرها وبرخرمن نرمِ گلهامی دویدند.رِنگ، رَنگ ورَنگ،رَنگین کمانی برآسمان احساسِ همه گان بود. اندکی بعدسازش می طلبید ودیگرسازهااجابت می کردند. آهنگ: شاد، سر مست، پرازتحرک وشادی بود. یک کلمه به ذهنم دوید "آشنائی".اما .هم نوایی وهم گامی ارکسترزیاددوام نیاورد. چندضربه طبل، دوبرخورد تندومقطع سنچ، نُت های سریع وپشت سرهم پیانومانند گردنبندمرواریدی که پاره شود وبرزمین بریزد،نوع آهنگ را دگرگون کرد. ارکسترفرونشست. نوای خوش سلویِ کلارینت اش فضای سالن راازآن خود کرد. هم چنآن که باصدای سازش می گرفت ومی بخشید، نوای سازش: بلندتر،گویاتر، شکوه مندتر، رازگونه تروعاشقانه ترشد. نگاه کردم، هیچ کس برپشتی صندلیش تکیه نداده بود.همه جان به گوش شده بودند. گوئی ازقیدوبندِ تنِ شان بِدَرمی رَوَند. فکرکردم دیگرکسی درتن خودنیست.همه درفضای موسیقی معلق،مجذوب و منتظربودند. در چنین لحظه ای ناگهان یک ملودی، همه چیزرابرهم ریخت ودگرگون کرد. به طرف ارکستربرگشت با یکدست ارکستررا هدایت کرد. وقتی سازها هموار وهمراه هم شدند، ریتم آهنگ رادگرگون کرد. سازش رابالاآورد. درنغمه ونوای سازش، گفت وگوئی رقصنده آغازشد. که یک نفربه شِکوِه می گفت ودیگری سربه هوا، مستانه وبی خیال عشوه می کرد. جواب نمی دادبلکه با عشوه ونازلج می کرد. نُت هابهم گره می خوردند، سازهاسرکش ورقصان وخودرای می شدند. گویی همه چیزداردازآنجاکه هستند فرومی ریزند، می شکنند، خردمی شوند. چندسازبادی پرخاشگرانه،باصدای بَمی به پاسخ آمدند. ضربه های طبل وسنج ضربان نبض هارا، فزونی می داد. نمی دانستم که چه می گذردوکه داردازچه کسی می گریزد. به چهره دوستم نگاه کردم. چشم بسته می نواخت. شنوندگان جاخورده وعصبی بودند. مثل آن که آن هارازعرش برفرش کوبیده بودند! من به دوست بغل دستم نگاه کردم نگاه مشتاقش، به صحنه رقص خیره بود.خط چشمش راگرفتم. در صحنه رقص دوزن، فقط دوزن، زیباودلربادست درکمر هم می رقصیدند! بی اعتناء بهرچه وهرکه هست! ازخودپرسیدم این دوارکجاآمدند. جوابی نیافتم ولی، صدای ساز دوستم، که ناگهان آرام گرفت وارکستررارهبری کردتانغمه سازهارا رابازجمع وجورکندوبیک آرامش ونظم آرام کننده برساند، مرابه خودخواند. دیدم که او دیده درصحنه چه می گذرد. به سرعت چندنت راجابجاکرد. به ارکستر روحی شادوپرجنبش وتکان داد وبا سازش نوایی چرخنده وشادی آوررانواخت که ارکسترهمراهیش کرد. آهنگی گردان وچرخندهِ پرازشادی برای رقصی تندرا نواخت. نواپُرازتحرک وحرکت بود. مدعوین بپشتی صندلی هایشان تکیه دادندوبه دو رقصنده: گردان، لغزان وپیچان پرداختند. بدن های بیندگان برجانشسته، بحالت حرکتی دورانی وتکانی نرم و شاد درآمد. آهنگ،نرم نرم برقصی تندوپرازتکان وحرکت وچرخش وپیچ تاب بدل شد. دوزن بدن هایشان در لرزش وچرخشی مستانه وهیجانی چنان می چرخید ومی لرزیدکه دیدنشان وتشخیص ازهم شان آسان نبود. آهنگ که هرلحظه تندتروهیجان انگیزترمی شدوَزن وضَربه جازرابه خود گرفت که بی اختیارهمه درحال تکان بدن هایشان بودند. اگرآن دوزن جذّاب چنان صحنه رابارقص ماهرانه ویگانه شان تسخیرنکرده بودند، بسیاری به صحنه رفته بودند. دوستم به مهارت بادمیدن درسازش ازآهنگی که ارکستردنبال می کرد، بابدیهه نوازیهای ماهرانه ای خارج می شدودوباره باهمان مهارت به ارکستر بازمی گشت. من تصورمی کردم هردوزن بااین تقلاوتلاش وحرکت وتکان ازپای خواهندافتاد.ولی چنین نشد.یکی دیگری رادریک گردش تندرهامی کردوخودش با ده هاچرخ وگردش موزون وبسیارسریع بدورخودش واو، اورامی یافت، می گرفت، می فشرد، می چرخاند، رهامی کردتادوباره بازش یابدودر آغوشش بگیرد. دوستم با جابجائی چندنت بامهارتی شگرف، ریتم رقص را چنان تندوتحریک کننده کردکه نفس ها درسینه هامنجمدشد. بدن دوزن رانمی شدازهم بازشناخت پشت هاازپشتی صندلی هاجداشد، دستها برهم کوبیده شدند. گردنها کشیده وپاها برزمین آماده برخاستن نهاده شد. دوستم بانواختن چندین نتِ سریع ومقطع سنج وطبل را بیاری گرفت سعی کردبه تدریج ارکستررا رام واندک اندک آرام کند. گام بگام ازسرعت انگشتان ودستِ نوازندگان کاسته شد. دوبدنِ بهم رسیدند. درهم یکی شدند. درخودشان فرورفتند. شدت آهنگ ارکسترفروکش کرد. دوستم بتنهایی می نواخت وازعشقی آشنا، پرازلذت،تمنا، شوق والتهاب می گفت. مدعوین نگاهشان بدوزن وپشت هایشان بپشتی های نرم صندلی های گرانبهاء برگشت. سازَش، آشکارا حزین وسوزناک شدازعشقی پایدار، بی قیدوشرط وبند، بخشنده وایثارگرانه دَم می زدکه هنوزهم عاشق، راضی به رضای اوست . به نحوی که برای من جای تردیدباقی نگذاردکه هنوزهم دوست می دارد. هنوزهم عاشق است. اگرنُتی خسته به نظرمی رسید ولی ازپای ننشسته هم بودکه پرازجذّرومدهاّی مداوم ازلبش به سازوازسازش بفضا وجان های مشتاق دوستدارانش می ریخت. نمایشی ازعشق وحسرت رابجای عشق ونفرت طرح می زد. این هنر، کارِنُت، ساز، لب ونفس نبود. کارِ:عشق بی توقع، ایثاربی چشم داشت وخواستن بی قیدوشرط بود. کاربودن وشدنی ناگزیربود. کاردلی که سوخته وساخته وهنوزهم استواروپابرجاایستاده است تابه قیامت!... نُت هایش: بَخشنده، رها، مهربان وهیجان وشوقی رابه نمایش گذاردندکه همه دانستندنوازنده برای دلش، که به گستردگی همه دلهاست می نوازد. اوباهمان زبانی شِکوِه می کردکه شُکوهِ خداوندتنهاراداشت. به رقصنده های درهم تنیده نگاه کردم. همچنان درهم بودند. حرکاتشان بسیارنرم وملایم شده بود. یکی نگاهش بردیگری ودیگری چشم برچهره درخشان نوازنده داشت. به آنی اولی پای ازرقص فراکشیدوآن دیگری خیره برنوازنده راباخودبرد گویی هرگز نیآمده ونرقصیده بودند. کلارینت آرام شد، پیانوبیاریش آمدتاآخرین نت های پایانی رابه آرامی تکرارکند. ویولون سل ارشه برسیم ضخیم اش، ناله وار، کشید. سنج آخرین ضربه های پایانی رابنرمترین فرم نواخت گویی می خواست بگوید:" حکایت همچنان برجاست" جمعیت برخواستند کف برهم زدند. سقف ودیوارهای سالن لرزید. من "آزیتا"رانگاه می کردم که چگونه اردربیرون کشیده می شد. دوست هنرمندم به عنوان سپاس سرخم کرد. دوست مستم ازجابرخواست ندانست چه کسی آمدوچه کسی اورابرد.

آخرین روزهای سال هزاروسیصدوهشتادوچهار
فور.اس. رنچ، کالیفرنیا

کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
مطالب مرتبط:  معرفی کتاب: وقتی چراغ‌ها ... | دکتر سندوزی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil