در شولای مِه پنهان | دکتر سندوزی

در شولای مِه پنهان | دکتر سندوزی

"بیابان را سراسر مِه گرفته
چراغ قریه پنهان است..."
شاملو

باید فرار می کرد و گرنه مثل دیگر دوستانش کشته می شد. چند ساعتی از ظهر گذشته، ناگهان انبوهِ مِه، از دریا به راه افتاد، غلیظ و چسبنده، سریع و فراگیر در ساحل، به همه جا سر زد هر آنچه در راهش بود را از آن خود کرد. اول، ویلاهای ساحلی، جاده آسفالت شده کنار دریا را بلعید و به آبادی های پایین و بالا دست جاده بین جنگل و دریا رسید. همه جا و همه چیز را از آن و همرنگ خود نمود. به سرعت به طرف جنگل و دامنه کوه دوید. کشتزارها و باغ های مرکبات در چشم برهم زدنی در خاکستری رنگ او نا پیدا شدند. هم چنان حریص و لَه لَه زنان، بر روی خود غلطان از دامنه تند کوه خود را بالا کشید. تا زیر پای بریدگی عمیق کوه و دره اش پیش آمد. درّه را به طرف تاج کوه پُر کرد و وقتی به بلندی های کوهِ جنگل پوش رسید، او سرش را از پناهگاهش بیرون آورد، بی ترس از دیده شدن. دیدنی های مِه نا گرفته را دید زد. می دانست که تا لحظه ای دیگر مِه او و پناهگاهِ درون سُخرِه اش را تسخیر خواهد کرد و همه چیز در مِه غرق و گم خواهد شد. به بلندی های بالا سرش نگاه کرد. بخشی از قله کوه و جنگل در آفتاب چون طلایِ ناب می درخشید. پرده غلیظ و خاکستریِ مِه، وقتی او را پوشاند و در خود کشاند، دیگر سینه خیز و ترسان از پناهگاهش بیرون نیامد، بلکه نا باورانه از جا جست. با نگاهی سریع و دقیق همه جا را از نظر گذراند. وقتی در آن شولای فراگیر خاکستری خود را در امان از دیدِ، جستجو گران یوزی به دست یافت از شادی، کودکانه بر هوا جست. موجی از رهایی و آزادی بر جسم و جانش دوید. برای طولانی زمانی در روز روشن، بر پا راست و استوار نایستاده بود. با شادی، بلند قامت و استوار، بر ران های پر عضله اش ایستاد.
حجم وسیع سینه پر توان و جوانش اش را از هوای پاکِ کوهستان پر و خمودی و کوفتگی بدنش را با کشش دستها و انقباض عضلات بدنش بِه دَر کرد. خوشحال از این که در این انبوه خاکستر دیگر لازم نیست که خمیده، کمین کرده و گربه وار حرکت کند، کودکانه چند گامی دوید! به دور درختی چرخید و سنگی را با نوک کفش های سنگین اش به طرف دره پرّاند. سنگ را، در هزارم ثانیه ای دید که به سرعت در مِه گم شد، سپس صدای فرو افتادنش بازگشت. از این بی محابا گری خودش جا خورد. گوش فرا داد، می دانست اگر گوش خبرچینی صدا را شنوده باشد، خَف خواهد کرد تا صاحب صدا را بیابد. بی صدا و حرکت ماند. حفظ جان به او آموخته بود که محتاط باشد و هوشیار. محتاط و هوشیار ماند. یک بار دیگر همه جا، که نمی دید و فقط می شنود، را به دقت بررسی کرد. دو باره در جلد کودکی اش خزید.
بی ترس از دیده شدن تا لب پرتگاه پیش رفت هیچ کجا از آن بلندای زیبا دیگر معلوم نبود. در روزهای دیگر، این فاصله پناهگاه تا دره را سینه خیز آمده و خوابیده بر زمین، گربه وار، دیده و بازگشته بود. وقتی مِه نبود، از آنجا، همه جا؛ بریدگی عمیق ترسناک زیر پایش، دامنه سبز کوه های دور و نزدیک، دره های تو در تو، جنگل پر درخت، کشتزارهای برنجِ سبز و طلایی، آبادی های بومی نشین، ویلاهای اعیانی، جاده ساحلی و ساحل نرم و هموار دریای خزر و آب آبیِ خوش رنگ و تن نوازش معلوم بود. احساس کرد پوست آب نخورده تن اش، در این تن پوش بومی اش چه عطشی برای به آب زدن دارد. تنی که برای آب تنی در دریا می سوخت! بیاد کسی افتاد که پاره ای از جان و دریایِ حیات کوتاهش بود. می دانست که در این بلندای همه جا بین، اگر این مِه مهربان نبود، برادر نا برابر پاسداری، می توانست با دوربینی او را بیابد، به تیررس آید، نشانه کند و به خاکش انداز. بی اختیار زانو خماند، بر زمین نشست. از این دور اندیشی ناباب در این مِه پرتاب و توان خنده اش گرفت. به یاد آورد که مدت زمانی است که نخندیده است! غمی دوید تا به دلش بیاویزد، به سرعت پس اش زد و از ذهنش زدود. به منظره بدیع یک رنگ شده مقابلش خیره شد که آن همه پستی و بلندی، فراز و نشیب، سخره و شکاف، درخت و جنگل فقط مِه را هاشور زده بود. به پناهگاه حفره ای در دل سنگ اش، در چند گامی اش، نگاه کرد، از آن توده سنگ و شکاف هیچ شمایی، در این مِه معلوم نبود! دلش می خواست از دستِ دل و روزگارِ دل خراشش فریادی چنان برآرد که همه مردمان بدانند بر پای هم رزمان و همراهانِ دیروزِ راهِ رهاییِ و تلاش برای آزادی چه غل و زنجیری بسته اند! نَه، دلش می خواست فقط یک نعره بلند، بلندترین نعره ای که می توانست از بُنِ جگر بکشد را در این سکوت خاکستری رنگ،به جبران این چندین ماه فرار و سکوتش، بکشد. می دانست که هوشمندانه نیست. اما کار دل با عقل هم خوانی ندارد! دمی ساکت ماند. فکری برق آسا آمد رفت. این بار که آمد ماند. نرفت. حسی مانند یک جریان لطیف و سُکرآور، نوعی لذّتِ ناآشنا ولی زودآشنا بدنش را از سر تا به پا پیمود و در کشاله های ران مردانه اش محو و گم شد. ضربان قلبش را تند کرد و خون را به صورت و گونه هایش پاشید. گرم و نرم شد. نوعی رِخوَتِ بعد از اوج لذّت! می دانست چه می طلبد. برخاست و ایستاد. فکر را پس زد. چند گام به عقب رفت. گویی می ترسید که با این فکر، به نیروی تصوراش از لبِ پرتگاه پرواز کند! ایستاد. فکر و خیال را خواست مهار کند. نتوانست. خیال، به سرعت رنگ و شکل عوض کرد و بازگشت، این بار با منطق و برهان آمد. در اندرون ذهن اش خانه کرد. راه رفته را بازگشت. رو به پرتگاه ژرف و بی انتها ایستاد. مانند عقربه قطب نمایی رو به مقصود و معبود. دست هایش را بهم مالید. عادتش بود. تصمیم گیری های سخت اش با این ژست طبیعی رو به آسانی می رفت. گفت و گوی درونش آغاز شد. با خود گفت :
"... اگر بادی برنخیزد، تا ساعتی دیگر این مِهِ انبوه و فراگیر به شب خواهد رسید، همه کس و همه چیز را زمین گیر خواهد نمود. چه کسی باور خواهد کرد؟ راه طولانی است. می توان درمِه رفت و در شب بازگشت. راه را می شناسم. گریز و گذار یک ساله ام رَه شناس و شب رو تَرَم کرده است. طول راه بیشتر در دامنه و در گذرگاه های بومی نشین و دور از رفت و آمد، در مسیرهای غیر نورانی، است. تنها بیست دقیقه خیابان گردی دارد. آن هم در سایه درختان خیابان و شاخسارهای سر برآورد از دیوار باغ های مردمی... رفتن در مِه مشگل نیست... هیچ بینده تیز بینی چند گام فراترش را در این نعمت خاکستری نمی تواند دید. گریز هم آسان و ممکن تر است. صدای پایت را، اگر به آرامی گام برداری، کسی دنبال نتوان کرد..."
در اندرونش احساس لرزشی موج گونه یافت. دلش مالش رفت، خیال با خوش خیالی و خوش خیالی با مهر و کشش غریزی همراه شد. جوانی فرمان داد نترس. او تصمیم اش را گرفت. لبخندی زد. مکثی کرد. ندانست چرا شعر شاملو را، که عاشق بود، زیر لب خواند:
"و... موجی گرم در خون بیابان است..."
ساعتش، که یادگار پدر بود، را نگاه کرد. دقایقی به پنچ بود. با خود گفت:
"شاید این واپسین و آخرین دیدارمان باشد!"
پشت بر تنه درختی سنگین داد. سرپا نشست. ساقه علفی را از ریشه جدا کرد و بین دندان گرفت، شیره اش تلخ و گس بود. مخاط دهانش بهم آمد. بخاطر آورد:
"... هم کوچه و هم سن بودند با هم خواندند. امتحان دادند. در دانشگاه قبول و انقلابی شدند. به زندان شاه رفتند. رها شدند. فعال سیاسی بودند فعال تر شدند. در یک رشته لیسانس گرفتند. دو شغل در دو موسسه فرهنگی دور از هم یافتند. داشتند دق می کردند. هر دو استعفاء دادند و در یک موسسه آموزشی دو رشته مشابه را، با حقوق کمتر اما در کنار هم، درس دادند. در نظر داشتند برای زندگی مشترکشان برنامه ریزی کنند که مرتضا خیراندیش، دوست و همرزم شان، گم شد. همان شبی که پدر مرتضا سراسیمه به مرکز فعالیت شان به سراغ پسر گم شده اش آمد! هر دو دانستند که اگر پدر مرتضا می داند که سراغ پسر گم شده اش را از کجا باید بگیرد، برادران اطلاعاتی هم می داند. به سرعت پاک سازی کردند. رفعت به خانه خودشان، که پدرش مرد میدانِ دین و سیاست و وزن و مقامی داشت، و او به آبادان رفت. مهمان و پناهنده عموی رفعت بود. وقتی جناره متلاشی شده مرتضا پیدا شد و کسانش بی سر و صدا مجبور شدند، در گوری گم و گورش کنند و خفه بمانند، او دانست که جای ماندن نیست. اگر گرفتار خودی ها شود، سرنوشتش یا توّاب شدن و یا به زیر خاک خفتن است. به شمال آمدند. او ریش گذاشت و کارگر یک کارگاه گونی بافی شد تا آبها از آسیاب بریزد و خروجش از کشور فراهم شود. رَدَش را پیدا کردند. به موقع گریخت. رفعت در همان خانه اجاره ای ارزان، دور از مرکز شهر معلم ماند و ساکن شد. به راهنمایی دوستان محلی پدرش، ظاهراً به زاهدان رفت تا از راه کویته پاکستان به آلمان برود، ولی در کوه جا داده شد، تا در پاییز فرصت خروجش فراهم شود."
صدای بر هم خوردن شاخه های درختی او را به خود آورد. با چند خیز تند و چالاک خودش را به پناهگاهش رساند، دو کلاغ از ترسشان با هم غاری کردند و گریختند. خنده اش گرفت. خم شد، بر زانو نشست. لقمه نانی را خماند و در جیب اش گذارد. اسلحه و قطار فشنگش را برداشت هر دو را بر شانه هایش حمایل کرد. بارانی یِ سبک و پلاستیکی سراپاپوش اش را تا کرد و زیر تسمه اسلحه و زیر پیراهن و روی پوست شانه گذاشت بالاپوش محلی اش را بر شانه انداخت، به گونه ای که آنچه بر شانه داشت را از نظرعابرین مخفی می کرد. بالاپوش با مچ پیچ و کفش های سنگین محلی اش هم آهنگی داشت. وقتی از همه چیز مطمئن و آسوده خیال شد تخته سنگ صاف و همواری را غلطاند و بر مدخل حفره غار مانند پناهگاهش نهاد به طرف بالا و مخالف پرتگاه براه افتاد. راهی به دره و جاده از آن ارتفاع به طرف پایین نبود. باید از گذرگاه و شکاف سنگی به طرف بالا عبور کند تا به راه فرود از کوه برسد. رسید. برگهای مرطوب گرچه صدا گیر بودند، زیر پا خرد نمی شدند، ولی در سراشیبی های تند، می توانستند لغزنده و خطرناک باشند. گربه وار راه می رفت. در این مدت از زمانِ زیست مخفیانه اش، کاری نبود که بکند یا کتابی نبود که بخواند. به گونه ای غریزی برای حفظ جانش، از روی تجربه آموخته بود که چه باید بکند. شب رو و طبیعت شناش شده بود. بو می کشید و گوش تیز می کرد. وقتی به ردیف درختان دست کاشت رسید، اندکی به بالا و چپ پیچید. راه بُز رویی را در سینه کش شیبِ ملایم تپه یافت، به موازات جاده، اما در پناه انبوهی از درختان، می رفت. هر چه پیش می رفت راه هموار تر، کم درخت تر و در نتیجه، محتاط تر می رفت. به خاطر آورد سفارش دوست چریکش، رضا حامد زنگنه را:
"... بند جانت به چشم و گوش و هوشیاریت بسته است. میزان احتیاط، سرعت انتقال، کشف، تشخیص و درک هر صدا و حرکتی می تواند نجات دهنده جانت باشد. مشکوک باش و در رویا و خیال غرق مشو. به هوش باش که برای کشتن ات می آیند، اگر نکشی می کشندت!"
بعد، به خاطر آورد روزی را که او را به این پناهگاه آورد. تا ترتیب جا، مکان، و نحوه رساندن آذوقه اش را نداد آرام نگرفت. افسوس خورد که چه ناجوان مردانه او را کشتند. به خود آمد. اندکی درنگ کرد. گوش فرا داد با خود گفت:
"هر قدر بیشتر فرود می آیم به خطر نزدیک تر می شوم. نباید در رویا غرق شد. باید هوشیار و آگاه رفت."
چند کشت زار را دور زد و از خانه های روستایی فاصله گرفت. در پوشش مِه و درختان خودرُو بود. به صدای خودروهای دور دست توجه کرد. دانست که به حومه جاده ماشین رو، دارد نزدیک می شود. ساعتش را نگریست. از این مکان باید حساب زمانِ باز گشت اش را داشته باشد. چتر امنیتی او جنگل بود نه کشتزارهای بی پناهِ گم درمِه. کشت زار امن نبود. فکر کرد مِه را وزش بادی می توانست جا به جا کند. بیمی به خود راه داد، تاریکی در راه بود! ایستاد به خود نهیب زد:
"گفت و گوی درون کافی است. هوشیار باش. گربه وار، نه فارغ بال!"
گوش خواباند. صدایی نشنید. وقتی از امنیت فضای مِه گرفته کشتزار مطمئن شد، به راه افتاد. زمین که در زیر پایش سخت، هموار، بی گیاه و علف شد. چشم تنگ کرد. ردیف درختان دست کاشت را یافت از روی جوی آبِ کم عرضی، بی صدا و آرام، پرید و به طرف راست پیچید. می دانست اکنون، با پیمودن کمتر از دویست گام، در انتهای جنوبی شهرک کی جان خواهد بود. یک خیابان آسفالت شده بی مغازه و درخت در پیش دارد. که در انتها، به خط کناره ساحلی می پیوندد. در دست چپ قبرستان دور افتاده و فقیرانه شهرک و گور بی سنگ و علامت دوست شهید اش رضا حامد زنگنه است. موجی از تاثر، غم و خاطره به ذهنش هجوم آورد. ایستاد تا این موج و خاطره را از ذهنش دور کند. به یاد حرف دوست اش افتاد:
"شکار کنندگانت مانند عوامل اطلاعاتی مرگ آور رژیم گذشته علایم مشخصی ندارند شخصی پوش، شیک، فرز و چالاک با چشمانی تیزبین و کنجکاو نیستند. هر عابر و رونده ای، با هر لباسِ مردمی و معمولی، کفش و دم پایی، جوان یا پیر می تواند، گاهی از ترس جانش، به آنی جانت را بگیرد!"
به سرعت به خود آمد. فکر را پس زد و حضور ذهن و هوشیاریش را باز یافت. می دانست اگر صد گام در پیاده روی خاکی، در پناه دیوارهای پر درخت راه برود در حاشیه انتهایی این خیابان خلوت و کم رفت و آمدِ شهرک بومی نشین، به راست به پیچد در پناه کوچه باغ های پرپیچ و تاب و ناهموار می تواند از پشت خانه کوچک و دو اتاقه اجاره ای او سَر در بیاورد. صدای گفت و گویی را، از راه دور، شنید. در سواره رویِ آسفالت شده آن طرف خیابان رو به او می آمدند. یکی علاوه بر کشش کفش اش بر آسفالت خیابان با چوب دستی که بر زمین می زد راه می رفت. با صدای بلند با هم گفت و گو می کردند و شاد و خندان می آمدند. یکی از آن دو لهجه محلی داشت و دیگری تهرانی بود. در پناه شاخه های یک درخت از دیوار سر برآورده پناه گرفت. بالا پوشش را پس زد و رکاب اسلحه اش را از شانه اش آزاد کرد. صدای قدمها در آنسوی خیابان همچنان که نزدیک می شد، کم کم دور شد. از حالت آماده باش در آمد. به راه افتاد. آن صد گام را طی کرد و به کوچه کوتاه و گشاد موردِ نظرش وارد شد. در دست راستش از چند خانه فقیر نشین و تو سری خورده گذشت. در مِه خانه ها را نمی دید ولی می دانست تا انتهای کوچه، که تپه ای وحشی و بی صاحب است، راهی ندارد. شَبَهِ درختان در هم تنیدهِ تپه، در مِه گم شده، را که یافت با نوک پا بریدگی بر جسته تپه را لمس کرد و از آن بالا رفت و در پناه درختان به طرف دست چپ اش پیچید. می دانست که سه کوچه کوتاه و کم عمق از خیابان به این تپه و فضای باز مقابل آن راه دارد. آخرین کوچه را نشانه کرد. چیزی نمی دید ولی می دانست که به کجا باید برود. می خواست مطمئن شود که کسی در خانه و یا اطرافش به کمین او ننشسته و بی گدار به آب نزند. به کوچه سوم و آخرین خانه آن کوچه، در مقابل فضای بازِ تپه که رسید اول همه جا را دید زد، بعد تا حد ممکن جلو آمد از دو پنجره خانه حقیرانه دو اتاقه یکی روشن بود! ضربان قلبش داشت غوغا می کرد. با خود اندیشید:
"غافل گیرش خواهم کرد، نرم و بی صدا، مانند همین مِه به درون اتاقش خواهم خزید. دستی بر لب، هیس گویان که ساکت و بی صدا باش. منم..."
نَشئِه یِ خیالی تماس دستش، پس از این همه دوری از او موجی از اشتیاق و هیجان آفرید که بدنش را لرزاند. در وادی خیال، چشمان او را خندان و گریان و دستانش را بر گردن خود پیچان دید که:
"به خدا سوگند، می دانستم که خواهی آمد. می دانستم که در این مِه خواهی آمد." تسمه سلاحش شانه اش را می آزرد، بارانی تا شده بکناری رفته بود. ایستاد تا درد ناشی از فشار تسمه و خطر بازی ذهن را چاره کند و هوشیار شود. تا تکان خورد صدای جنبش و پرشی بر بالای سرش احساس کرد، پرنده ای وحشت زده از شاخه ای گریخت. آن نشئِه شیرین خیال هم با پرنده گریخت. به خود آمد، گوش خواباند. صدا و حرکتی نیافت. اسلحه اش را از شانه بر دست چپ گرفت و دست راست را حایل حرکتش کرد. خانه، پشت بام و کوچه اطراف خانه را در مِه، تا آنجا که قابل دیدن بود، دید زد. هیچ کس .هیچ عامل خطری را نیافت. پرده اتاق نورانی کشیده بود. این به این معنا بود که او در خانه است و نمی خواهد کسی از فراز تپه او را در خلوت اتاقش ببیند. تا جایی که ممکن بود پیش رفت، تا بهتر ببیند. بر پشت بام اسکلت کولر فرسوده را دید. جا عوض کرد تا از زاویه دیگر، پشت کولر را هم ببیند و مطمئن شود کسی در آن پناه نگرفته باشد. وقتی مطمئن شد. پشت بام های دیگر را هم از نظر گذراند. با اطمینان خاطر از تپه با سر پنجه پا پایین آمد. به هر سه کوچه سر کشید هیچ کس کمین جانش را در خَم خاموشی کوچه ها نکرده بود. وسیله نقلیه ای هم در هیچ کجا پارک نشده بود. صدای غرش ماشینی از دور می آمد اسلحه بدست دیگر داد و در خم کوچه صدا و خیابان را به کمین ایستاد. یک وانت بار، زوزه کشان آمد در خیابان و سر کوچه خودی نشان داد و در مِه گم شد. زوزه وانت بار که دور شد، یک بار دیگر هر سه کوچه، اطراف و میان درختان تپه را دید زد و به طرف در خانه ای، که ضربان قلب تند کننده بود، حرکت و قبل از این که به در خانه برسد، مکثی کرد. بیاد آورد سخن رضا حامد زنگنه را:
"رفعت دوست بی نظیری است. یادت باشد که طعمه سر قلاب خوبی برای شکار توهم می تواند باشد! وجودش در آن خانه دلیلی است بر حضور تو در شمال، گر چه، پدر کار دانت می گوید:" آن ها فکر می کنند که اقامت رفعت برای رد گم کردن شان هم می تواند تفسیر شود. بهر حال بر حذر باش..."
برحذر بود. اکنون هم این همه احتیاط را به همین دلیل بکار می برد. چند نفس عمیق کشید. آماده و هوشیارتر گام برداشت. به در خانه او که رسید پشت به دیوار داد. یک بار دیگر همه جا را دید زد. پیشانیش از عَرَقِ هیجان خیس بود. دست کرد دستمالش را از جیب بیرون کشید. نان خمانده بیرون افتاد اعتناء نکرد.عَرَق از چهره پاک و دستمال را به اسلحه نزدیک کرد با آن ضامن اسلحه را بی صدا آزاد نمود. دستمال را در جیب و اسلحه را به دست چپ داد. همانطور پشت به دیوار و مسلط بر تمامی و هر دو طرفِ کوچه، با دست راست در خانه را آرام لمس کرد. عجبا که در قفل نبود. گوش کرد. همه جا در آرامش بود. پشت از دیوار برگرفت، شانه به چارچوبِ در داد و دستگیره در را گرفت اندکی در را به طرف بالا بُرد تا لولای زنگ زده در برهم نلغزد و در بی صدا باز شود. در که باز شد، برای آخرین بار نگاهی به هر دو سوی کوچه کرد. و نگاهی به درون حیاط کوچک پر درخت و حوض آبِ بی آب! در دست راستش ایوان و دو اتاق و آشپزخانه و یک جفت کفش زنانه در جلوی دَر بود. فاصله اش از در تا ایوان فقط چند گام بود. سعی کرد دستخوش بازی خیال نشود. فکر کرد اگر کسی در خانه کمین کرده باشد در اتاق و ایوان روبروی وارد شونده نخواهد بود. در اتاق دیگر هم بسته و چراغش خاموش بود، باید در سوی دیگر تاریک خانه، آنجا که انباری و گاراژ متروک خانه است، به کمین بنشیند تا از پشت بر وارد شونده مسلط باشد. در را باز گذارد. چند گام به طرف در گاراژ پیش رفت. قفل دَر گرد گرفته و دست نخورده و دَر خاک کوچه فرو نشسته بود. خیالش راحت شد. به طرف در کوچه باز گذاشته شده برگشت. مکثی و نفسی تازه کرد. لنگه دیگر در را آزمود. محکم و از درون، چفت آن بسته بود. پای راستش را به درون خانه گذارد. به طرف چپ حیاط نگاه کرد که در تاریکی مطلق و مه فرو رفته و دَرِ انباری و گاراژ بسته بود. بیش از این چیزی ندید. فکر کرد:
"وقتی من نمی توانم بخوبی ببینم، دیگران هم مرا نخواهند دید. چند گام را، تُند و سریع بی صدا برمی دارم در پناه دیوار اتاق در ایوان، کمین می کنم بر در تلنگری میزنم اگر او باز کند." سعی کرد خیالپردازی نکند. نتوانست. "ساکتش خواهم کرد و مطمئن خواهم شد که کسی در اتاق منتظر کشتنم نیست. اگر وحشت کرد، هر که باشد را با یک رگبار..."
فکر را رها و سنگینی بدنش را بر پای جلو گذاشته اش داد و پای دیگر را از زمین کند، اندکی جلوتر از پای راستش گذارد. وزن بدنش را به پای چپ پیش گذاشته شده داد و وارد حیاط شد تا با دو خیز بی صدا خودش را به ایوان برساند. ناگهان نعره ای سکوت و مِه را با هم شکست:
"ایست مادر قحب..."
برگشت سلاحش را بالا آورد و به طرف تاریک حیاط گرفت رگباری از گوشه تاریک حیاط برخاست. از زمین کنده شد به هوا رفت و رگبار اسلحه اش بیهوده بالای دیوار و سَرِ درختان را سوراخ سوراخ کرد. فریاد زنی که نامش را صدا کرد را شنود روی هوا کمرش قوس برداشت، مانند کمانی به عقب خم شد و بر آجر فرش حیاط فرو افتاد، در خون خودش تکان خورد، لرزید و جان داد. آن روز غروب تیر ماه یکهزار و سیصد و شست و چهار بود.

در سالهای سخت قبل از انقلاب و دورانِ فرصت سوز بعد از آن، زنان و مردان اهل درد و درمانِ سیاسی هدفها و انگارهایشان را در شعرِ شعرای مردمی خودشان می جستند. ولی این شعر را احمد شاملو سالها قبل از انقلاب و تکامل ذهنی ریما خراسانی سروده بود. می دانم که ریما شعر دوست بود، به یقین آن را خوانده بود. ولی باور ندارم که قاتلین ریما، اهل شعرِ شاعری، چون شاملو، که بعد از مرگش سنگ قبرش را هم خرد کردند، باشند. اگر چنین باشد برایم بسی دردناکتراست. دنباله شعر این است:

بیابان خسته،
لب بسته،
نفس بشکسته،
در هذیان گرمِ مِه، عرق می ریزدَش آهسته از هر بند،
مرا ناگاه در درگاه دَر، می بیند.
به چشمش قطره اشگی، بر لب اش لبخند خواهد گفت:
بیابان را سراسر مِه گرفته است
با خود فکر می کردم که مه گر همچنان،
تا صبح می پایید.
مردان جسور از خفیه گاه خود،
بدیدارعزیزان باز می گشتند...

    تیرماه 1385
    سان دیاگو، کالیفرنیای جنوبی
    بیست و یکمین سالگرد معلم شهید، ریما خراسانی


کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
مطالب مرتبط:  معرفی کتاب: وقتی چراغ‌ها ... | دکتر سندوزی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil