با یک فنجان قهوه داغ موافقید؟ | دکتر سندوزی

با یک فنجان قهوه داغ موافقید؟ | دکتر سندوزی

مرا بشناس
مرا محبوب من بشناس
مرا نشناختند اینان، تو بشناسم
مرا ننواختند اینان، تو بنوازم
سیروس مشفقی

چمدان به دست، آماده بیرون پریدن از ترن زیرزمینی لندن بود. تا ترن ایستاد و در ها باز شد او بیرون جهید و چمدان در دست به طرف در خروجی ایستگاه دوید. داشتند مسافران تازه از پله ها بالا می آمدند که او در اولین تاکسی نشست. هر ثانیه تاخیر برایش یک فاجعه بود. ننشسته آدرس و مقصد را گفت و از راننده خواهش کرد هر چه سریع تر براند. راه طولانی نبود ولی به نظر او که عجله داشت، بسیار طولانی آمد. تاکسی هنوز توقف کامل نکرده، او در مقابل ساختمان پیاده شد، یک اسکناس ده پاندی به راننده داد و گریخت. نگاه تعجب راننده را ندید، که می خواست بقیه پولش را بدهد. از در بزرگ ساختمان عظیمی با چند خیز گذشت و به طرف آسانسور دوید. نگهبان آسانسور داشت در را می بست وقتی دید او دارد می دود، در را باز نگهداشت او با چمدان کوچکش به درون جهید. ساعتش را نگاه کرد. یازده دقیقه دیر رسیده بود. نگهبان نگاهش کرد. او، طبقه 19 ساختمان و شماره دفتر شرکت را داد. در طبقه نوزدهم در باز شد وقتی جهید بیرون، شنود که نگهبان گفت:
"دست راست، دو درِ دستِ چپ."
"متشکرم."
به طرف دست راست پیچید. در دستِ چپ دو در، در کنار هم بود. کسی از درِ دوم بیرون آمد او داشت دستگیره درِ اول را می چرخاند، در قفل بود. برگشت دستگیره در دوم را گرفت در باز و او داخل شد. فضایی روشن، تمیز، شیک، مدرن و سکرتری جوان، کم سال، ظریف، خندان و شاد، به او خوش آمد گفت. ولی او به هیچ کدام از این عوامل نظرگیر توجه نکرد. اسم و فامیل کسی که قرار بود در راس ساعت یازده، در این دفتر منتظرش باشد و او این همه تلاش برای به موقع رسیدن کرده بود را گفت. قبل از این که بشنود:
"متاسفم ایشان تا ساعت یازده این جا بودند و رفتند."
نگاه تاسف بار سکرتر را دید و فهمید که یازده دقیقه دیر آمدن کار خودش را کرده است! کیف دستی و چمدان کوچکش را رها کرد و روی اولین مبل وِلوشد. در تلفن گفته بود راس ساعت یازده منتظرت خواهم بود اگر نیآمدی خواهم رفت. مطمئن بود که ساعتی زودتر خواهد رسید، گلی که سفارش داده بود را از گلفروشی می گیرد، در ماشین می گذار، او را از شرکتی که استعفاء داده بود برمی دارد. سر راه به خانه او خواهند رفت، چمدان و وسایل سفر او را بر می دارند و به سفر خوشِ سه هفته ای می روند. سربلند کرد، سکرتر با چشمان روشن و شفافش او را با نگاهی مهربان و دل سوزانه نگاه می کرد. تازه به زیبایی، نظم و مدرن بودن دفتر شرکت و ظرافت مخاطبش توجه کرد. ولی گفت و گوی درون به صورت سؤال راحتش نگذاشت: "بودن با من به اندازه یازده دقیقه تامل ارزش نداشت؟ نمی توانست به موبایل من تلفن کند و جویای علت تاخیر و خبر تصادفم بشود؟" پرسید:
"برای من یاداشت یا پیامی نگذاشتند؟"
"چرا مطلبی نوشتند و..."
ذوق زده حرف سکرتر ظریف، شاد و خندان را قطع کرد و پرسید:
"دادند به شما؟"
"خیر، پشیمان شدند در دست شان مچاله اش کردند انداختند توی کیف شان و رفتند!"
شرم زده از اظهارعلاقه و بی تابی ای که نشان داده بود، صورتش مثل گلی از آتش سرخ شد. دل گیر، دل خور، و تحقیرشده سر فروانداخت. بیادش آمد که: این بار دومی بود که از او، دختر دل خواه و همشاگردی متکبرش تقاضای ازدواج می کرد. بار اول بعد از چهارماه آشنایی و دیدارهای فراوان تقاضا کرد. صریح و روشن در جواب او گفته بود که کس دیگری را دوست می دارد و نمی تواند او را خوشبخت و شاد کند. دوست ماندند، اما با آن کس که دوست می داشت هم ازدواج نکرد. بار دوم پس از خاتمه تحصیل و شغل یابی در ژانویه همین امسال بود که باز یکدیگر را دیدند، او بار دیگر تقاضا کرد. گفته بود، نمی تواند در جنوب انگلیس و شهر برایتون که او در آنجا کار می کرد و شغل و درآمد خوبی داشت زندگی کند. لندن را دوست داشت و متولد آنجا بود. قرار شد، در پایان هفته ها یکدیگر را ببینند. چند پایان هفته یک دیگر را دیدند. در آخرین دیدار گفت که از این آمد و شد خسته شده است. دیگر نیآمد او چند بار به لندن آمد. در آخرین دیدار پیشنهاد کرد حال که از شغلش استعفاء داده بیاید دنبالش سه هفته با هم بروند جنوب فرانسه گردش کنند و سه ماه هم در برایتون در شرکتی که با او آشنا و داد و ستد مداوم داشت استخدام موقت بشود. اگر شغل جدید را دوست داشت باهم ازدواج کنند. اگر دوست نداشت او در صدد شغلی باشد تا به لندن منتقل شود. در حال گفت وگوی درون بود که، صدایی پرسید:
"با یک فنجان قهوه داغ و خوش عطر موافقید برای رفع خستگی بسیار خوبست؟"
باورش نمی شد. سربلند کرد، دید دو تا چشم شیطان و روشن و لبانی خندان منتظر جواب اوست. لبخندی در پاسخ مهربانی گوینده زد و لطفش را سپاس گفت. سکرتر از پشت میزش بلند شد که برود، او دید که خودش جوان و هیکل اش زیباتر و رعناتر از کسی است که ترکش کرده است. تلفن اش را درآورد، شماره یار کم حوصله اش را از حافظه تلفن گرفت. چند زنگ زد بعد پیام گیرش جواب داد. در راه هم همین کار را با عجله و اضطرابی که داشت کرده بود. پیام گذاشته بود. این بار دیگر پیامی نگذاشت. می دانست، او دارد نام و شماره او را روی صفحه تلفنش می بیند ولی تلفن را باز نمی کند. سکرتر با دو فنجان قهوه خوش بو آمد. فنجانش را برداشت گذارد روی میز کوچکی در کنار دستش. بیاد آورد:
امروز از برایتون تا لندن را به سرعت رانده است. مطمئن بود که یکساعت و نیم زودتر در لندن خواهد بود. یک ساعت هم در لندن، در بخش تجارتی و قدیمی، با آن خیابان های تنگ و شلوغش، می راند و نیم ساعت به وقت مقرر می رسد به گل فروشی، گل را از گل فروشی می گیرد، در پارکینگ ساختمان پارک می کند و سر فرصت به موقع، کمی هم زودتر خواهد رسید. تا لندن، بخوبی راند. در جنوب لندن به طرف شمال، خم شد تا نقشه حرکتش را بردارد. نفهمید چراغ راهنما کی زرد و چه هنگام قرمز شد. ماشین جلوتر از او قرمز شدن چراغ را دید و ترمز کرد، تا او پا از روی گاز برداشت و بر ترمز نهاد به پشت ماشین جلویی خورد و رادیاتور و پروانه خنک کننده اش در هم فرو رفتند. به سرعت پیاده شد. از راننده جلویی عذرخواهی کرد و ورقه بیمه، شماره گواهی نامه و تلفن اش را به راننده داد. ماشین را به جای امنی برد پارک کرد و یادداشتی هم به پشت شیشه جلو گذارد، منتظر تاکسی ماند. در آن ساعت از روز در لندن، تاکسی خالی در جنوب شهر نیافت ساعتش را نگاه کرد و تصمیم گرفت که با ترن زیرزمینی زودتر می رسد. اندک زمانی صرف شد تا ایستگاه و خطوط ارتباطی را یافت. وقتی رسید. ترن رفته بود. ده دقیقه صبر کرد تا ترن بعدی رسید. مسافر زیاد و جا کم بود. با چمدانش خودش را در ترن جا داد و تمامی حواسش را متوجه ایستگاه ها کرد. هشت ایستگاه بعد باید پیاده و ترن عوض می کرد. جای نشستن هم که خالی شد او ننشست. از شدت اظطرابِ دیر رسیدن نمی توانست بنشیند! بیست دقیقه بیشتر وقت نداشت. ترن بعدی که به مقصد رسید او چمدان بدست پشتِ دَرِ ترن ایستاده بود می دانست که چند دقیقه دیر تر خواهد رسید. تا در باز شد... صدای مهربانی پرسید:
"قهوه تان سرد شده؟"
دست به فنجان برد ساده و صمیمی گفت بله. دخترک در حین بلند شدن گفت:
"عیبی ندارد برایتان عوضش می کنم. خیلی سخت نگیرید. شاید صلاح این بوده که دیر برسید! ایشان کمی عصبی بودند. هیچ کس در شرکت، که همه از کار ایشان راضی و خشنود بودند، نفهمیدند چرا ایشان ناگهان استعفاء کردند؟"
فنجان را برداشت و رفت. با یک ماگ بزرگ و سفید که روی بدنه آن دو عدد قلب قرمز خوش رنگ بود بازگشت.
"در ماگ که ضخیم تر و پر حجم تر است قهوه تان دیرتر سرد می شود."
"متشکرم. واقعاً به این آشامیدنی دل چسب وخوش بو نیاز دارم."
"اگر نیازدارید، چرا ننوشیدید؟"
"نمی دانم داشتم فکر می کردم. متوجه گذشت زمان نشدم."
"حالا متوجه گذشت زمان می شوید؟"
تصور کرد که منظورش اشغال وقت شرکت و ایشان است که نشسته، راحت و بی خیال دارد فکر می کند. گفت:
"از این که وقت شما را بیهوده گرفتم عذر می خواهم. من نباید..."
"نه، نه. منظورم ابدا چنین نبود. حقیقت اش را بخواهید من خوشحال هم هستم که اینجا بودم و..."
"و... چی؟"
"و... و دیدم که یک مرد وفادار برای رسیدن به کسی که دوستش می دارد چه هیجان و التهابی نشان می دهد، بطوریکه، حضور من و قهوه داغ را فراموش می کند و به دنبال دل و مهرش می روَد، ولو، درعالم رویا باشد."
نگاهش کرد. پوستی آفتاب خورده و بُرونزه شده، چهره ای بسیار زود آشنا و پر از نشاطِ جوانی داشت، موهایش را کوتاه و پسرانه زده با آن موهای فراوان کوتاه، چهره اش. پراز انرژی و شیطنت می نمود. شنود که دختر گفته بود:"... خوشحال است که اینجا بوده است..." فکر کرد مگر قرار بوده که اینجا نباشد؟ همین را پرسید:
"مگر قرار است که شما در این پست نباشید."
"نه... من برای شرکتی کار می کنم که برای شرکت های بزرگ تجارتی کارمند موقت با توانمندی های گوناگون تضمین شده فراهم می کند. سکرتری که من به جای او چهار ماه کار کردم حامله بوده و از فردا به کارِ خودش بازمی گردد...
برقی در ذهن سَر خورده چند سال سرگردان مانده و تحقیر شده اش درخشید قبل از این که خاموش یا گم شود، آن را گرفت پَروَراند و به سرعت قهوه اش را برداشت و جرعه ای از آن نوشید، از قهوه و آورنده آن تعریف کرد، از جا برخاست خودش را معرفی نمود. دختر ناباورانه نیم خیز و خم شد، از روی میز، دست دراز کرد نام خودش را گفت دست دادند. این دست دادن ناراحت، ولی پرکشش، از روی میز اندکی طولانی تر شد. در طول تکان و فشار دست نیرویی از دستی به دست دیگر و از چشمی به چشم دیگر منتقل و جا به جا شد. از چشمی به رنگ فیروزه به چشمی قهوه ای تیره. مرد پرسید:" آیا هرگز به شهر ساحلی برایتون رفته اید." صاحب دوچشم سبزتعجب نکرد وبه سادگی وصداقت جواب داد:
"خیر. زیاد شنوده ام اما هرگز نرفته ام. این عجیب نیست؟"
"چرا عجیب باشد؟"
"چون من، بیست ودوسال است در یک جزیره بزرگ زندگی می کنم. می شود کسی در جزیره ای بنام بریتانیای کبیر زندگی کند و هرگز اقیانوس را ندیده باشد؟"
"مسئله ممکن بودن و نبودن نیست. سؤال اصلی این است که دوست می دارید به کنار دریا و به قول شما اقیانوس سه هفته دعوت شوید و به عنوان مهمان همه جا را سر فرصت بگردید و تماشا کنید؟"
دخترک هیجان زده بالبخند پرسید:
"اگر من بگویم آری، دعوت کننده که خواهد بود؟".
"آن که قهوه شما را ننوشید تا سرد شد."

تابستان هزار و سیصد و هشتاد و شش
فور اس رنچ، کالیفرنیا



کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
مطالب مرتبط:  معرفی کتاب: وقتی چراغ‌ها ... | دکتر سندوزی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil