آن کیسه مخملی سبز | دکتر سندوزی

آن کیسه مخملی سبز | دکتر سندوزی

بیش از آنچه می اندیشی
به تو اندیشیده ام،
بیش از آنچه بیاد داری
بیادت دارم،
بیش از آنچه می دانی
و دوستم داری، پدَرَم،
دوستت دارم
که تو همه یِ هستیم هستی.
هدا امیری

بند یک:هما و هدا
هرگز انتظار چنین اتفاقی را نداشتم. در اولین روز کلاس درس در دانشگاه، استادمان از روی ورقه اسامی دانشجویان را می خواند. با هر نام، نگاه می کرد تا با چهره دانشجویانش آشنا شود. می گفتند که حافظه قوی وتیزی دارد. به اسم ها بیشتر از فامیلی ها توجه می کرد. خواند، هما امینی، مکثی و نگاهی چهره به چهرهِ من و بعد خواند هدا امیری. همه شاگردان، ما را نگاه کردند. من هم برگشتم، نگاهش کردم و او نیز سری به طرف من گرداند و نگاه مان با هم نا آشنا برخورد. لبخندی زدیم و سر فرو انداختیم. هر دو سعی کردیم آن لبخند را از دیگران مخفی کنیم که نتوانستیم. همه دیدند. خودمان هم دانستیم که همه دیدند و لبخند زدند. دلم می خواست برگردم یک بار دیگر نگاهش کنم. آنچه در یک نگاه دیدم گنگ و محو بود. انبوهی موی سیاه و براق، پوستی سفید و بینی ای کوچک و ظریف. همین. استاد اسامی رامی خواند ولی من در فکرِ بَرگشتن و نگاه کردن بودم. از نگاه دانشجویان می ترسیدم. بد جایی نشسته بود. چند ردیف پشت، در طرف چپ من. باید به عقب و چپ برگردم. همه می دیدند. برگشتن و نگاه کردن برایم، با شرم ذاتی و خجالت دخترانه ام بسی مشکل بود. در خاطرم خواستم چهره اش را مجسم کنم نتوانستم. آنچه دریک نگاه در ذهن داشتم سری پایین، انبوه موی سیاه و براق، نوک یک بینی کوچکِ سفید. فقط همین. با آن سه عامل نمی توانستم در ذهنم چهره سازی کنم. فکر کردم بعد از کلاس او را بهتر نگاه خواهم کرد. می دانستم دیدن من برای او بسیار آسانتر بود. شاید اکنون هم دارد مرا نگاه می کند. اگر استادمان مکث نمی کرد، من برنمی گشتم و نگاه نمی کردم. دیگران هم همچنین. فکرکردم او بعد از کلاس به بهانه ای صبر خواهد کرد تا یکدیگر را ببینیم! صدای استادمان مرا به خود آورد:
"گاهی یک نگاه، یک تصویر، یک اتفاق، در لحظه ای، می تواند خالق یک زندگی یا اثری هنری، بدیع و ارزنده ای گردد..."
اندیشیدم که همین نگاه... استاد مان ادامه داد:
"آن که این اتفاق در لحظه ها را می بیند، درک و ضبط می کند هنرمند است. گاهی هنر، کشف، درک، ضبط وثبت یک حادثه است..."
استادمان درس را شروع کرده بود. من درگیر همان یک نگاه بودم. شنیدم:
"من سعی خواهم کرد تا به شما بیاموزانم که چگونه نگاه کنید. به چه عواملی توجه و چگونه بهتر و وسیع تر ببینید. همه انسان ها نگاه می کنند ولی هرکس آنچه می خواهد و می جوید را فقط می بیند. بنابر این باید بیآموزیم که چه بخواهیم و در جستجوی چه باشیم و به دنبال چه بگردیم. دید و نگرشِ هنری یافتن خود یک هنراست."
دانشجویان نت برداری می کردند. موقعیت ممتازی بود. برگشتم به هدا نگاه کردم. سرش پایین بود فقط مو بود و صورتش بزیز مو پنهان. دلم گرفت. استادمان اتاق را تاریک کرد و چند اسلاید را بر پرده انداخت. در یکی از اسلایدها برگی نارنجی رنگ و بسیار درخشان، رها از درختی در بادِ خزانی درهوا تاب می خورد. زمینه عکس سبز و قهوه ای پوشیده از تنه درختانی ستبر و محو بود. نور از هر کجا تابیده بود رنگ برگ را چنان درخشان کرده بود که چشم فقط برگ و رنگ نارنجی متمایل به قرمزش رامی دید که درهوا رقصان برای اَبَد، مانده بود. استاد گفت:
"میلیاردها برگ در هر خزان از درختان فرو میریزد تنها چشمان هنرمند دکتر هادی شفاییه است که این عکس را جاودان کرده است. او یک دکتر داروساز است با دیدی هنرمندانه در زمینه عکاسی."
برگشتم. نگاه کردم. چشمم جایی را ندید رنگ سرخ نارنجی هنوز در چشمانم بود و اتاق تاریک. اسلایدها مرتب عوض می شدند. کارهایی از آغاز قرن نونزدهم میلادی و تلاش انسان برای کشف رنگ، نور، فرم، فاصله، شیوهای گوناگون و نقش نور در هنر نقاشی بر پرده آمدند و رفتند. چراغ ها را که روشن کرد شاگردان از دنیای شگرف هنر به دنیای واقعی بازگشتند. برق آسا از جا برخواستم. کتابهایم را به بغل گرفتم و رو برگرداندم.او در اتاق نبود. فکرکردم بیرون ازاتاق منتظرم خواهد بود. از خودم پرسیدم:"چگونه و به چه بهانه سخن خواهد گفت؟" راهروی بیرون از کلاس شلوغ و همه کلاس ها تعطیل شده بودند. انبوه دانشجویان در هم می لولیدند. من بی اعتنا بیرون آمدم. زیر چشمی اطرافِ درِ خروجی را نگاه کردم. نبود. به بهانه ای کمی معطل ماندم. این بار بدقت نگاه کردم. متعجب بودم که کسی را که می خواستم نمی دیدم ونمی یافتم! فکر کردم باید همین دور و برها باشد. به دیواری تکیه دادم کتابی را گشودم، در ضمن جستجویِ چشمی را هم ادامه دادم. او نبود. فکر کردم در کلاس بعدی او را خواهم یافت. به عمد در ردیف آخر نشستم که نیافتم. در کلاس بعد از ظهر هم نبود! غروب هنگام به امید دیدنش، پیاده، مقداری از راهم را، رفتم. نبود. بقیه راه را با تاکسی پیمودم. به خانه که رسیدم خواهرم حریر منتظرم بود. دانشکده او نزدیکتر به خانه ماست. شنگول شاد از کلاسهایم پرسید. گفتم که مثل مدرسه است. تنها فرقش مختلط بودنش و حضور پسران است درکلاس. پرسید:
"پسرا یک طرف دخترا یک طرف که نیست".
"نه."
"چند تا پسرند؟"
"چند تا پسر؟ نمی دانم. اما دخترها تعدادشون بیشتر است.
"پس زود دست بکار شو، نوبَرّ و خوش تیپ اش را به تور بزن!"
من جواب ندادم. اما حریر هم ول کن نبود. با شیطنت پرسید:"پسرها، رَپ اند یا حزب الله ای؟"
"همه جورش هست."
"خوشگلاش بیشترند یا پشمالو هاشون؟"
"بعضی از ریشوها، خوش تیپ ترند."
"چه حرفها، من که دلم از ریش بهم می خوره، جمعه ها خدا خدا می کنم بابا ریشش را تراشیده باشد که وقتی بغلم می کند سمباده به صورتم نخورد!"
"تو که مدتی قربون صدقه ریش سبیل فرهاد جونت می رفتی؟"
"کدام فرهاد؟"
"اولش مگر چند نفر فرهاد بودند. دوم همان فرهاد جونت با اون بنز کروکی آلبالویی و ریش قهوه ای رنگش."
"دیدی که باهاش بهم زدم" خندید.
"نه جانم، برای دروغگویی و زن وبچه دار بودنش بود نه ریش ابریشمی اش!"
نه انکار و نه اقرارکرد. با لبخند کوتاهی گفت:
"اصلا به قد و قیافه و سن و سالش نمی خورد زن و بچه دار باشد! جانوری بود که لنگه نداشت."
 
فرهاد، پسر یک حاجی رنگ فروش بود در اول خیابانِ ناصرخسرو. برادرِ دوستِ تنها برادرمان بود. به هوای بردن برادر کوچکش، با ماشینش می آمد جلویِ درِخانه مان نمایش می داد. حریر، هم گوشت دار بود هم خوش چشم وابرو. با هم دزدکی دوست شدند. نه برادرش می دانست ونه برادرم. می رفت جلو دانشگاه تو خیابان خلوتی منتظر حریر می شد. کافه گلاسه ای می خوردند. گپی می زدند. این طور که حریر می گفت سر خیابان مان پیاده اش می کرد. حریر دو سال از من بزرگتر و ده کیلویی سنگین تر بود. خودش فکر می کرد که از من زرنگتر، سَر و زبان دارتر، عاقل تر و جسورتر هم هست. که بود. این سومین عشق ناکامش بود. اول عاشق معلم سرخانه مان شد. ازخودش ده پانزده سالی بزرگتر بود. کوتاه مدتی دل داد. نفهمیدم چرا دلش را فوری پس گرفت. دومین عشقش برادر بزرگتر یکی از دوستانش بود. جوانکی خوش ترکیب، جدی، منظم، مؤدَب و وظیفه شناس که شش برادر، تنها یک خواهر داشتند. همه پسرهایی خوشگل، خوش لباس و مؤدَب بودند. تا آمد دل و اختیارش را از دست بدهد و پاک عاشقش بشود، پسره را گرفتند. مجاهد یا طرفدار مجاهدین بود. مدتی گم شد و بی خبر، خواهرش آمد خانه یِ ما با حریر اشگ ریختند. دو هفته بعد معلوم شد که در پادگان عشرت آباد بازداشت است، یک روز پدرشان پنج پسر دیگرش را گرفت به دندان ثروتش وبُرد آلمان سپرد دست دایی شان و آمد با زن و دخترش زندگی کرد. وضع مالی شان خیلی خوب بود. حریر مدتی بی خبر بود، وقتی دختره دیگر برای اشگ ریختن نیآمد بی خبرتر شد. در بی خبری از دوست زندانی اش، فرهاد کوه کن را پیدا کرد! کوه کن نامی بود که من و او می دانستیم. تا جدا نشد نمی دانستم کوه کن کیست. حریر اهل ازدواج، خانه داری، بچه فراوان، شوهر پولدار و زندگی مرفهی بود که تا لِنگ ظهر بخوابد، کلفت و آشپز کار کنند! برایم بعدها تعریف کرد که:
"اول از فرهاد پرسیدم که مجاهد، فدایی، بسیجی، اهل شهادت وسیاست که نیستی. وقتی گفت:"مگرمغزم را داغ کرده اند. زندان وگلوله اصلا به مزاج پسر حاجی ها نمی سازد" خیالم راحت شد. باهاش قرار گذاشتم. دست دل باز، خراج وخوش اشتها بود..."
حریر تکانم داد که "اُمِه"خانم کجایی؟ تازه امروز رفته ای دانشگاه فوری دانشمند متفکر شدی؟" هر وقت می خواست سربه سرم بگذارد، حروف اسم ام رابرعکس می کرد وبجای هما می گفت:"ا ُمِه" در واقع منظورش ا ُمُل بود چون من با این بازیها و مخفی کاری های دخترانه اش موافق نبودم. به خود آمدم و لبخند زدم. داستان هدا را برایش گفتم. تعجب کرد:
"عجب تصادفی. پسره خوشگله؟"
"من درست صورتش راندیدم. لحظه ای که برگشتم، اوسرش را داشت پایین می برد. تمام شاگردان کلاس هم داشتند نگاه مان می کردند. من لبخندی زدم گویا او هم زد، دانشجویان کلاس هم لبخند زدند."
"چرا خوب نگاهش نکردی؟"
"اسم مرا اول خواند. من داشتم استاد را نگاه می کردم که او خواند هدا امیری تا من با تعجب دنبال صاحب نام گشتم او خودی با لبخندی نشان داده و سر به زیر انداخته بود. بعد از کلاس هم آب شد رفت تو زمین فرو.
"عیبی ندارد. مدرسه نیست که شاگردان همه باهم، دریک روز و یک ساعت، یک واحد را برداشته باشید. امروز دوشنبه است کلاس بعدی می بینیش. سعی کن کمی زود تر بروی عقب تربنشینی. وقتی می آید خوب نگاهش کن. اگر مالی بود و پسندیدی معطلش نکن سر ضرب تا صاحب پیدا نکرده شکارش کن."
"با کدام اسلحه؟"
"اول تیر نگاه، کمند گیسو، دام بی اعتنایی، گیجش که کردی یا می آید سراغت. راه بده. نه امیدوارش کن نه به ِرَمانش. اگر پا پیش نگذاشت خودت به بهانه هم اسمی برو جلو با اعتماد بنفس کامل..."
"کی چی؟"
"که شما با مهندس یا دکتر خشایار امیری یکی از دوستان ما چه نسبتی دارید ایشان یکی از دوستان خانوادگی..."
"ما که همچه کسی را نمی شناسیم."
"اُمِه جان، سر نخ است نه واقعیت. او که از تو مدرک و سند نمی خواهد."
"اگر با هم دوست شدیم و او بعدها پرسید..."
"ازکجا معلوم دوست بشوید؟ حالا آمدیم و شدید. از کجا معلوم او یادش باشد، بعلاوه وقتی گفته نه نمی شناسد، بیاید یقه ات را بگیرد که فلانی کی بود؟ گیرم بگیرد. مگر پدر نمی گوید بزرگترین تقلب موثر صداقت است."
"چه ربطی داره؟"
"اُمِه خانمِ صادق زاده حقیقت خواه! با صداقت و غمزه تو چشمانش نگاه می کنی و می گویی:"عزیزم، بهانه ای بود برای آشنایی با تو."
هر دو با هم خندیدیم. راست می گفت که او سه پیراهن در این راه از من بیشتر پاره کرده بود.

در کلاس بعدی، پیش گویی حریر درست ازآب در آمد. زودتر رفتم. من که به راهرو رسیدم او آنجا بود. پشت به دیوار داده بود. یک پایش را ازعقب خم کرده و به دیوار گذاشته و داشت از روی یک تکه روزنامه مطلبی را در دفتری یادداشت می کرد. برای من، چون هنوز مرا ندیده بود، فرصت خوبی بود تا به تلافی این چند روز، ندیدن، خوب نگاهش کنم. کشیده اندام، بالا بلند، شانه پهن، پشتی صاف، کمر تنگ و باریکی داشت که شانه هایش را وسیع تر نشان می داد. پوستی سفید، صورتی استخوانی دهانی کوچک و ابروانی سیاه تر از موهای فراوانش داشت که گوشهایش را پوشانده بود. جای ریش و سبیل اش را که به دقت تراشیده بود به سبزی می زد. نه زیاد عضلانی بود، نه فربه، کمی استخوانی ولی خوش فرم، عضلهِ پایی که خم کرده و به دیوار گذاشته بود داشت شلوار جین اش را می درید. پیراهنی چهارخانه، با آستین های بلند و یقه تا بالا بسته، که تنها یک دکمه از آن باز بود گشاد و راحت، به تن داشت. یادداشت کردنش که تمام شد. کاغذ را مچاله کرد و از همان جا که ایستاده بود سطل زباله را نشانه گرفت و پرتاب کرد. در میان نا باوریم، صاف در ظرف زباله افتاد. در حالیکه قلبم تاپ تاپ صدا می کرد راه افتادم. پایش را از دیوار برداشت. داشت دَرِ خودکارش را می گذاشت که من به او رسیدم. سر برداشت، تا مرا دید شناخت:
"سلام خانم هماامیری."
"متاسفانه من امیری نیستم. امینی هستم."
"چرا متاسفانه؟"

دوستی ما این چنین آغاز شد، ادامه پیدا کرد و دوامی عاشقانه وعاقلانه یافت. هدا جوانی آرام، متین، منظم، خوددار، خانگی، پدر دوست، با ادب و مبادی آداب بود. به قول و قرارش احترام می گذاشت. بعد از پدرش، عشقش به تاری، که از کودکی آموخته و بسیار خوب می نواخت، بود. مونس تنهایی اش هم همان سازش بود و پدرش. مادرش را هرگز ندیده و در اوان کودکی او را از دست داده بود. می گفت:
"از مادرم، جز چند تصویر از زنی زیبا بر سر بخاری خانه و دیوار اتاق های خانه ندارم. آنچه می دانم این است که تولدم با مرگ او فاصله چندانی نداشته است. پدرم مرا بزرگ کرد و تمام زندگیش شدم. اکنون او تمام زندگی من است. ما دو نفر جز خودمان کسی را نداریم! دو آیینه ایم در مقابل هم که خودمان را تکرارمی کنیم. هرآنچه با تو گفته ام و کرده ام را او می داند. تو را از اولین روز آشنایی مان می شناسد. نه تنها می شناسد بلکه از دید و نگاه من تو را مانند من دوست می دارد. یک بار به اصرار آوردمش تا تو را ببیند. دید و..."
حرفش را قطع کردم پرسیدم:"چی گفت؟" نگاهم کرد گفت:
"من هم او را به صورت شخص مفرد می نامم. وقتی تو را دید گفت که این دخترخانم شایسته همه ی آن تعریف ها که کرده ای هست. به نظرم کم هم گفته ای!"
ندیده مهرش به دلم نشست. درطول آشنایی بیشتر من وهدا، این مهر نادیده به حرمت و اشتیاق دیدار رسید. چندبار شوق و ذوقم را برای دیدن پدرش با او در میان گذاردم. یک روز آمد که:
"پدرم می خواهد تو را از نزدیک ببیند و با تو آشنا شود. به یک عصرانه دعوت ات کرده است."
قبل از این که من بگویم که آمدنم منوط به گفتن واجازه گرفتن ازمادرم هست. او دنباله حرفش راگرفت:
"پدر گفت که می داند آمدن تو به خانه ما برای تو آسان و ساده نیست. به همین دلیل دو پیشنهاد کرده است. یک، در بعد از ظهری پس از اتمام کلاس ات در کافه تریای نزدیک دانشگاه او، من و تو را دعوت کند تا یکدیگر را ببینید. دو، من روزی به خانه شما بیایم، اجازه بودن با تو و پدرم را از والدینت تقاضا کنم."
این راهی بود که حریرهم با آن موافق بود. از من می خواست تا هدا را با کسانم آشنا کنم. می گفت:"این کوتاه ترین راه به مراسم عقد و عروسی است!" من در باره طول راه نمی اندیشیدم. ولی هدف حریر فقط همین بود. ازدواج و خواب تا نزدیک ظهر! من به دو دلیل راه دوم را انتخاب کردم. اول، این که مرد محترمی را به کافه تریای دانشجویی نمی کشیدم. دوم، دلم می خواست تا پدر و مادرم از راهی که می رفتم مطلع باشند و هدا، به عنوان کسی که بیشتر اوقات دانشگاهیم با او می گذرد، را ببینند و با او آشنا بشوند. من واقعا، به کوتاه ترین راه فکر نمی کردم.

همان شب مسئله را با حریر در میان گذاردم. حریر مشاور و محرم مادرم بود. وقتی شنید بسیار خوشحال شد. گفت اگر چنین کنم علاوه بر اطلاع پدر و مادرمان دیگر ترس از پاسدار کِشی و کمیته بردن و آبرو ریزی هم ندارید. گفت که او با مادرم صحبت خواهد کرد تا با پدرم مشورت کند. رفت و خوشحال و خندان برگشت که عروس خانم پاشو بریم پهلوی مادر. سرخ وخجول رفتم شاد و سرمست از مهر مادری برگشتم. پدرم که آمدند مادرم با ایشان صحبت کردند. فردایش جمعه بود حریر نزد پدر و مادرم منزلتی صمیمانه و پر از شوخی وشادی داشت. صبح آمد که برخیز کفِ پاهایت را با روغن چرب کن برای چوب و فلک شدنت! مادرم کنار پدرم نشسته بود. در میان تعجب من، پدرم نه تنها مخالفت نکرد بلکه از ادب و نزاکت امیری ها تمجید هم کرد! گفت:
"دخترم ممنونت هستم که مادرت و مرا به عنوان مشاور خودت انتخاب کرده ای. من هیچ اشکالی در چنین دوستی های سالم نمی بینم. شما اکنون دانشجوی دانشگاه هستید. بهترمی دانید راه و روش درست و اخلاقی زیستن چگونه و چیست. به ویژه که پدر ایشان شما را دعوت کرده اند. حضور ایشان علامت حرمت و صداقتی فرهنگی واخلاقی است."

در کمتر از ثانیه ای خبر موافقت را به هدا رساندم. بعد از ظهری که هدا قرار بود به خانه ما بیاید دل درسینه نداشتم. یک طبل بود که می کوفت. من همه کارهای لازم را از صبح زود انجام دادم. ولی سعی کردم که هیجان و شادیم را نشان ندهم. عادی و معمولی بسر بَرَم. حریر بَر عکس من خودی آراست. بهترین لباس و تزیینات اش را به کار گرفت. ساعتی قبل از موعد مقرر، شیک، لباس پوشیده و آماده. به اتاق نشیمن آمد. پدرم به شوخی گفت:
"حریرجان، دیشب تصور می کردم مادرت گفتند که آقای امیری برای کسب اجازه بردن هما می آیند. نمی دانستم که شما را می خواهند ببرند! گویا شما آماده ترید؟"
"نه پدر، چون هما دختری خجالتی است، من به عنوان "اِشانتیون" ونمونه ی دختر آقای امینی خودم را آراسته ام تا نشان بدهم، هما هم اگر اراده کند به همین دلربایی و دلپذیری خواهد بود. شاید هم هدا پدرش را راضی کرد تا برایش یک مامانِ مامانی تودل برو دست و پا کند تا من به عنوان مادر شوهر حق هما را کف دستش بگذارم تا پیشدستی نکند!"
هرسه خندیدیم. در همین موقع زنگ در صدا کرد. پدرم ساعتش را نگاه کرد.موجی از تحسین، از این سر وقت رسیدن، چهره شان را درخشان تر کرد. حریر به سرعت باد به سراغ در رفت. در را باز و خودش را معرفی کرد:
"خوش آمدی هدا من حریر خواهر هما هستم. همه ی ما منتظرت بودیم. بیا تو. او را بُرد و به پدر و مادرم معرفی کرد."
"مامان و پدرجان با آقای هدا امیری هم دانشگاهی هماجان آشنا شوید."
هردو از جا برخاستند. من چشم از صورت آن ها بر نمی گرفتم. پدر راضی، مادر خوش حال و راضی از انتخابم و حریر با چشم و ابرو حالیم کرد که او را سخت پسندیده است. بَر خورد شان عالی، بسیار خودمانی و بی تکلف بود. هدا بر خلاف تصور من کراوات زده و کت و شلوار خاکستری خوش رنگی پوشیده بود. جوراب و کفش مشگی و کراوات خاکستری پررنگ، نوک مدادیش با لباسی خوش دوخت اش هم رنگی داشد. از خودش اتکا به نفس و متانت در خور تحسینی نشان داد. آرام و متین ایستاد. تا مادر و پدرم دست پیش نبردند او همچنان دست افتاده باقی ماند. وقتی دست پیش آوردند دست داد. باز هم منتظر ماند. پدرم مبلی را باو نشان داد که رفت و درمقابل آن ایستاد تا آن دو ننشستند او ایستاده ماند. به اشاره و تعارف پدرم نشست. حریر با تعجب و شیطنت ناظر این آداب و ادب بود. کمی هم حوصله اش سررفته بود! اما چهرهِ آن دو نفر دیگر پُر از رضایت بود. در جواب پدرم که پرسیدند او چه می خواند گفت رشته فنی وچند واحد ترکیب و طراحی را با من در یک کلاس شریک است. بعد به سادگی به نکاتی که پدر و مادرها علاقمند بودند پرداخت: تنها فرزند یک خانواده دو نفره است، پدرش شغل آزاد دارد، اقتصاد صنعتی را در انگلستان خوانده، سرگرمی هردوشان کتاب وموسیقی ایرانی است، صمیمی ترین دوست اش پدرش است، خانه ای دور از هیاهوی تهران دارند، قوم وخویشی درتهران ندارند. آخرین جمله اش این بود:
"برای پاسخ به هر گونه سؤالی جهت جلب اعتماد شما آماده ام تا برای پذیرش تقاضایم که اجازه همراهی فرزندتان برای چند ساعت است مفتخر گردم. این تقاضا را از طرف پدرم، که میزبان هما خانم و من هستند، با عرض سلام و احترام غایبانه ایشان دارم."
پدرم رو به مادر کرد و پرسیدند شما سؤالی دارید. ایشان گفتند:"آنچه شما صلاح می دانید برای من حجّت است." پدرم رو به هدا کرد و گفت:
"شما به نظرم جوان شایسته، برازنده و با فرهنگی هستید که به آداب و رسوم سنتی ما آگاه و کوشا در رعایت نکات ظریف و حساس آن هستید. سلام همسرم ومن را هم حضور پدرتان ابلاغ و ممنون مان کنید."
"با سپاس از اعتمادتان، اگر اجازه فرمایید، ما برای ساعت هفت و نیم تا هشت باز خواهیم گشت."
نفهمیدم حریر کی رفت که من ندیدم .چای آورد. هدا به پدر و مادرم تعارف کرد. آن ها برداشتند روی میز گذاردند. پدرم ساکت شد. من احساس کردم که پدرم دارد به مسئله ای فکرمی کند. دل نگران بودم. به حریر نگاه کردم با حرکت گوشه اَبرویش گفت که او هم نمی داند. ولی با اشاره سر، به من اطمینان داد که سکوت موجود را خواهد شکست. چای را که مقابل هدا گرفت، هدا برداشت یک حبه قند هم با گیره برداشت. حریر گفت: هدا، چون پسر خوب و بسیار مؤدَبی بودی می توانی دو تا حبه قند برداری! مادرم و من خندیدیم. مادرم چون حریر را می شناخت خواست ازشوخی بیشترش جلوگیری کند فقط گفت:"حریر" حریرساکت شد. پدرم هنوز در اندیشه بود. مادرم به من گفت:
"هماجان شما اگر می خواهید می توانید بروید آماده شوید."
حریر که می دانست من نمی خواهم بروم. سینی چای را جلویم گرفت و با شیطنت گفت:
"اول چایی ات را، تا سرد نشده، بنوش بعد برو."
مادرم و من چشم به دهان پدر داشتیم که از هدا پرسیدند که می تواند نام کوچک پدرش را بپرسند. هدا به سادگی نام کوچک، نام میان وفامیل پدرش راگفت. پدرم با شنیدن آن نام و فامیل دست به پیشانی برد. برای چند ثانیه، که برای من ساعتی شد، دست به پیشانی ماند. سپس سر بلند کرد. ازهدا، مادرم و من عذر خواست و رو به من گفتند تا شما چای خودتان را تمام کنید و آماده شوید من باز خواهم گشت. حریر به شوخی به هدا گفت حالا که پدر نیستند، اگر باز هم قند بخواهی می توانی یک حبه دیگر هم برداری. مادرم خندید و به هدا گفت شانس آورده است که خواهری مثل حریر ندارد. هدا با خنده گفت کاشکی داشتم. حریر که داشت می رفت برگشت، گفت مرسی هدا خان با چای دوم سه تا قند خواهی داشت. هدا سر پایین انداخت. حریر به من اشاره کرد. من بلند شدم. به مادر گفتم با اجازه شما می رَوَم تا آماده شوم. راه افتادم. پدرم را دیدم که با کلیدش داشت در مطب و اتاق مطالعه سَرِ خانه اش، در انتهای حیاط و نزدیک در ورودی منزل، را باز می کرد. از حریر در راه پرسیدم:
"پدر را ناگهان چه شد؟"
"نمی دانم. تو خودت چه حدس می زنی. شاید پشیمان شده ترا بدهد دست جوان به این خوش تیپی.؟"
"نه. شوخی نکن. هرچه هست مرتبط بر نام پدرهدا است."
"نگران نشو. پدر، هدا را سخت پسندیده است. به ویژه شنیدی که گفت:"تا تو آماده بشوی..." پس رفتن تو حتمی است. هرچه هست مربوط به همان پدر هداست نه تو."

مثل برق و باد آماده شدم و خودم را رساندم به اتاق مهمانخانه. مادر داشت با هدا مادرانه صحبت می کرد. گفت و گو در باره رشته تحصیلی و مزایای آن بود. پدرم داشت از حیاط به طرف ساختمان می آمد. شیی سبزی در دست داشت. حریر خودش را سراسیمه به ما رساند، آرام و متین و منتظر نشست. وقتی پدر آمد، هدا برخاست. مادر تکانی خورد و حریر جسم سبز را در دست پدر دید که آن را روی میز کنار فنجان چای گذارد. یک کیسه کوچک از مخمل سبز تیره بسیار خوشرنگ. به جز هدا سه جفت چشم سؤال کننده کیسه سبز را نگاه می کرد. پدر راضی ولی اندکی متاثر به نظر می آمدند. دیگر نگران نبودم. به مادر نگاه کردم با اشاره سر مرا به آرامش دعوت کرد. فکر کردم او می داند داستان کیسه سبز چیست. این بر آرامش خیالم افزود. پدرم بقیه چای خودشان را نوشیدند. هدا از من پرسید که:
"شما آماده هستید؟"
"بلی."
او رو به مادر و پدر کرد و اجازه مرخصی خواست هر دو از جا برخواستند. ما جوانان هم ازجا بلند شدیم. پدرم آن کیسه را از روی میز برداشت. آن را به طرف هدا گرفت:
"ممکن است شما قبول زحمت کنید و این امانت را از طرف من خدمت شخص ابوی گرامتان آقای مهندس هُورِامیریِ شادلو بدهید؟"
هدا آن را گرفت و گفت با کمال میل. پدرم اضافه کرد:
"ضمنا عذر تاخیر در رساندن و تحویل آن را به علت انقلاب و عوارض آن، در زمان معین از جانب من از ایشان بخواهید؟"
هدا گفت که حتما این کار را خواهد کرد و از جانب پدرش هم تشکر کرد. من مادر و حریر را بوسیدم. پدرم مرا به خود فشرد و رهاکرد. چند لحظه بعد در ماشین بودیم. هدا راند و من نفسی به راحتی کشیدم. هدا از کیسه چیزی نگفت، من هم نپرسیدم.

خانه بزرگشان سبز و خرم، ساکت و زیبا و مسلط بر منظره تهران و پدرش مردی بلند بالا، آرام، متین، باوقار، خوش سخن، خوشپوش، بسیار با ادب و مهربان و دوست داشتنی بودند. شبیه هنرپیشه های دَهِ شصت میلادی امریکا و کما بیش هدا ی سال دار و مسن تر به نظرم آمد. آن دو، پدر و پسر، شباهت هایی نامشخص و بیان ناکردنی با هم داشتند. در همان آغاز دیدارمان صمیمیتی پدرانه از خود به نمایش گذاردند که من را سخت مفتون و اعتمادم را به خودشان جلب کردند. آماده و لباس پوشیده منتظرمان بودند. دقایقی به معرفی و آشنایی گذشت. به سرعت و صمیمیت بسیار دوستانه و بی آلایش با من برخورد کردند. از هدا پرسید:"چه مدت سعادت مصاحبت با هماخانم را داریم؟" هدا گفت تا ساعت هفت ونیم شب. برای عصرانه وشام به رستوران زیبا و لوکسی رفتیم. غذایی که او کمک کرد تا من وهدا انتخاب کنیم بسیار لذیذ و خوش خوراک بود. افسوس که زمان بسیار زود گذشت! هدا ساعتش را نگاه کرد. من دانستم که وقت بازگشت است. اول آقای امیری را به خانه رساندیم، بعد، هدا مرا به خانه رساند. سر ساعت هشت زنگ در را فشردیم. حریر، گویا پشت در نشسته بود. در را باز نکرده سلام کرد که:
"هدا، تا از در بیرون رفتی دل همه ما برایت تنگ شد. بفرما تو!"
"متشکرم باید بروم. از قول من از خانم و آقای امینی تشکر کنید."
حریر دل نمی کند. برخوردش بسیار دوستانه و صمیمانه بود. می دانستم که تعارف می کند و دلش برای پرس و جو کردن از من لک زده است. هدا خداحافظی کرد و رفت. پدر و مادرم در طبقه دوم بودند. رفتم سلام کردم مادرم بازهم مرا بوسید. از هدا تعریف کرد. حریر دستم را گرفت برد تو اتاقم. اولین سؤالش سه سؤال بود! دانستی در آن کیسه مخملی چی بود. هدا آن را قبل از این که به پدرش بدهد، باز کرد. پدرش چی گفت. جوابم مایوس کننده و به هر سه سؤالش منفی بود. چون هدا در حضور من کیسه را به پدرش نداد. سؤالات دیگرش هم در باره روابط من و هدا منفی بود. برخلاف فرهاد کوه کن اش هدا پسری مبادی آداب و خوددار بود!

حریر چاره ای نداشت جز این که دست به دامان مادر بشود تا بداند که داستان کیسه سبز چه بود. مادر هم چیزی نمی دانست. رفت خودش را لوس کرد برای پدر. بغلش کرد. ماچش کرد. پدر را کم کم راضی کرد تا داستان کیسه سبز را برایمان تعریف کند. پدر، حوصله گفت وگوی مفصل را نداشت و حریرهم خلاصه گویی پدر راضی اش نمی کرد. پدر فشرده گفت:
"در بیست واندی سال قبل در بیمارستانِ خصوصی ای در بلوار الیزابت تهران من انترن مقیم بخش جراحی بودم. زن جوانی کودکی بدنیا آورد که ناچار از عمل سزارین شده بودند و در هنگام عمل به غده نسبتا بزرگی برخورد می کنند. که از آن نمونه برداری و برای دو آزمایشگاه معتبرآسیب شناسی آن زمانِ تهران می فرستند. بیمار را پس از چند روز بستری شدن، تا رسیدن جواب آزمایشگاه، برای بهبودی و استراحت روانه خانه می کنند. دو هفته بعد هر دو جواب سرطان بدخیمی را گزارش می کنند که باید فوراً عمل و برداشته شود. پزشگ معالج شان بهترین استادمان و یکی از پزشگان جراح خوشنام و مورد توجه دانشجویان و من بودند. وقتی بیمار را دو باره بستری کردند، استاد گرفتار و پر کارمان با همه گرفتاری هایش هر روز به دیدار بیمارمی آمد. دقایقی نزدش می ماند. با او به مهر و ادب فراوان گفت وگو می کرد. یک روز من که وارد اتاق شدم، از من خواستند به عنوان پزشگ مقیم هر روز دو بار صبح و عصر به ایشان سر بزنم و اگر نیازی داشتند بر آورده و در صورت ضرورت به خود ایشان زنگ بزنم. تلفن منزلشان را هم به من دادند و گفتند: درصورت ضرورت، هر زمان که باشد، فکر خواب و استراحت ایشان را نکنم و تماس بگیرم. این سفارش اکید ارزش و اعتبار بیمار را می رساند. به بیمار هم که زن جوان، متین و زیبایی بودند گفتند که، من، حکم فرزند ایشان را دارم. به من اعتماد کنند. هر امری که باشد، به من بفرمایند. از توجه و تعریف ایشان خوشحال شدم، ازهمان روز دستور و سفارش ایشان را اجرا کردم. هر روز دو بار در فرصتی مناسب به دیدارشان می رفتم، حال و احوال می کردم و دقایقی می ماندم و مرخص می شدم. خانمی کم گو، صبور، متین، با انبوهی از موی قهوه ای خوش رنگ که برپشت سرشان گلوله می کرد، بودند. گویا هنوز از وخامت بیماری شان خبر نداشتند. تنها یک نفر بدیدار و عیادت ایشان می آمد. مردی بلند قامت، خوش لباس و خوش صورت با زنبیلی مخصوص حمل کودکان شیرخوار و کودکی که همیشه ساکت و خواب بود! روزی دو، گاهی سه بار می آمدند. کودک را به مادر می دادند.عاشقانه و در سکوت و رضای کامل می ایستادند. شیر نوشیدن طفل و در آغوش مادر بودنش را نگاه و آرام به مهر فراوان با زن گفت وگو می کردند. گاهی پزشگ کودکان می آمد و در گفت وگوی آن دو شرکت می کرد. بیشتر درباره شرایط تغذیه کودک به هنگام عمل مادر مشورت می شد. آزمایشات متعددی برای بیمار داده شده بود و یکی از جراحان و اساتید معروف متخصص عمل سرطان هم آمد با استادمان مشورت و قرار عمل و پرتو درمانی بعد از عمل را مشخص کردند. روز عمل برای هفته بعد تعیین ومن هم به عنوان کمک کننده شرکت داده شدم. پرونده بیمار را با دقت خواندم و به شانس کمی که در عمل داشتیم آگاه شدم. سعی کردم این آگاهی مایوس کننده در رفتار و برخوردم با زنِ زیبا وجوان، به هیچ صورتی، ظاهر نشود. یکی از بیمارانم در همان بخش، خانم شاد، دل زنده، خوش برخورد و شیرین کلام و پُردوست و آشنایی در حدود چهل سالگی بودند که به هنگام مرخص شدنشان، به عنوان سپاس و قدر دانی از اَدایِ وظیفه ام، شاهنامه ای بسیار نفیس، پر از میناتورهای بی نظیر و گران بهای همراه با سبدی پر از گل مریم با طراوت و خوشبو به من هدیه دادند. کتاب را به عنوان یادگار به اتاق کارم در بیمارستان بردم ولی سبد گلِ مریم زیبا و خوش بو را حیفم آمد در اتاقم محبوس کنم. چون هیچ کس بدیدار آن زنِ تنها و متفکر نمی آمد همراه با کتاب شعری از سهراب سپهری راکه در دفترم داشتنم برای آن خانم بردم. باور نمی کرد. چنان به وجد و شادی آمد که من آرزو کردم کاشکی زودتر این کار را کرده بودم. پرسید:
"شما از کجا می دانستید که من عاشق این گل، اشعار لطیف، عارفانه ومدرن این شاعرم؟"
"شاید، از سکوت عارفانه و متانت شاعرانه تان حدس زدم" نمی دانستم چرا.
لبخند ملیحی زد از حسن نظر و حدسِ همراه با گل و کتابم تشکر کرد. عجیب بود که این گل دوام بسیار زیادی داشت. تا وقتی او زنده بود گل هم زنده بود. روزی چند پس ازمرگش گل هم پژمرد!"

پدرمان آشکارا متاثر و غمگین بود. سکوت کرد. به حرمت تاثر و سکوتش ما هم ساکت و منتظر ماندیم. پس از چند دقیقه گفت:
"من گمان می کنم یکی از خصوصیات برجسته این حرفه پزشگی، نزدیکی و تماس دائمی آن با مرگ و زندگیست. حرفهِ علمی دیگری راسراغ ندارم که این چنین با مرگ درگیر مبارزه و تلاشِ دائم باشد. شاید یکی از دلایل روحانیت این حرفه همین باشد."
"منظورتان پدر شرکت سهامی بهبودی و سلامت عزراییل و شرکاء است؟"
پدرم با لبخند و شیطنت به حریر نگاه کرد و به نوبه خود ضربه را وارد کرد:
"حریر اگر در کنکور پزشگی قبول می شدی این اسم را از غیظت روی حرفه شریف ما نمی گذاشتی!"
من و مادرم خندیدیم. با این شوخی، نگاه پدرم هنوز غم آلود بود. داستانش را ادامه داد:

روز قبل از عمل وقتی به دیدارشان رفتم. دوش گرفته و آماده به چند بالشت تکیه کرده بودند. صبح بخیرم را با لبخند جواب دادند. خوشحال زنگ زدند. پرستار آمد. از او خواهش کردند تا کیفشان را از توی کمد ِلباس به ایشان بدهند. کیف را از پرستار گرفتند، تشکر و او را مرخص کردند، در کیف را باز و از بودن چیزی در کیف مطمئن شدند. بعد رو به من کردند:
"آقای دکتر امینی همین طور که ملاحظه می کنید، به جز همسرم کسی را در تهران ندارم که به سراغم بیاید. همسرم برای راحتی و آسایش خاطر من همه کار و گرفتاری هایش را به کنار نهاده و نگهداری کودک را در زمان بستری شدنم، به یاری پرستاری، به عهده گرفته است. ما دو تن، هردو تنها، سخت بهم پیوسته و دلبسته ایم. (برگشت به تلفن نگاه کرد) روزی حداقل شش بار زنگ می زند و گاهی سه بار بدیدنم می آید. تا به من بگوید که سخت مراقب و مواظب حال من و سلامت کودکمان است.
دقایقی سکوت حاکم شد و سعی کرد برق اشگ در چشمش ظاهر نشود. موفق شد. ادامه داد:
"از زمانی که به بیمارستان آمدم می اندیشیدم که این خواهش و تمنا را از استادتان که مهری پدرانه و عنایتی حکیمانه همیشه در حق من و همسرم دارند بکنم. سن زیاد و فرصت کم ایشان مانع می شد. از روزی که برایم گل و کتاب آوردید، آن همدلی و هم احساس بودن شما مرا به این فکر انداخت که آن مهم وخواهش را از شما داشته باشم. هم جوان ترید و هم زمان و عمر بیشتری در روبرو دارید. ایشان، استادتان، می گفتند که سهمی از سهام بیمارستان را به شما خواهند داد و شما در این بیمارستان ماندنی هستید؟"
"همین گونه است که می فرمایید."
دست در کیف کردند و جسمی سبز را بیرون آوردند. همین کیسه مخملی بود. آن را به طرفم گرفتند. دست پیش بردم. گرفتم و منتظرماندم. گفتند:
"فردا، مرا عمل خواهید کرد. اگر از زیر عمل جان سالم بدر بردم این امانت را به من باز خواهید داد چنان که جان بدرنبردم. آن را نزد خودتان، به عنوان امین من جناب آقای دکتر امینی، به امانت نگهدارید. من نام و مشخصات گیرنده نامه و زمان رساندنش را که بسی طولانی خواهد بود در این نامه ذکر کرده ام. می توانم خواهش کنم این امانت را تا آن تاریخ نزد خودتان داشته باشید و در آن زمان، که نوشته ام، بگیرنده اش برسانید؟ در نامه همچنین قید کرده ام در صورت تغییر آدرس به کجا و چه محلی می توانید برای رساندن امانتم مراجعه کنید. آیا قبول این زحمت و مرحمت برادرانه را در حقم می فرمایید؟"
نزدیک بود چشمانم براق از اشگ گردد. نگاه شان کردم چنان به مهر و امید نگاهم می کردند که اشگ هم خجل از فرو ریختن و خودم عاجز از قبول نکردن چنین خواهشی شدم. گفتم با کمال میل و رغبت می پذیرم. قول دادم تا آن زمان زنده بمانم تا این امانت را به گیرنده آن برسانم ولی مطمئن هستم که امانت را در هفته بعد به خود ایشان خواهم داد. پاکتی را از کیف بیرون کشیدند. وقتی به دستم دادند گفتند:
"حد و حدودی برای این محبت و انسانیت شما نمی شناسم تا بدان میزان سپاسِ تان گویم. امانت نزد شما خواهد ماند! این مشخصات گیرنده است."
از کجا او می دانست که امانت نزد من خواهد ماند؟ پیش ازعمل و مرگش، همان روز در اتاقم، برای فردا های سختِ فرا نرسیده اش به تنهایی گریستم!

سال ها به سرعت گذشت. زمان تحویل آن امانت مصادف با انقلاب اسلامی شد. در آتش و دودِ آن روزها، فرصتم ندادند این کار را انجام دهم. کُرد بودنم کافی بود. محبوبیت بین دانشجویان سیاسی هم مزید برعلت شد. بی دلیل و برهان قانونی گرفتار و زندانی شدم. بعد هم اخراج از شغل تدریس در دانشگاه، و منع خروج ازتهران، حتا سفر به کردستان، هم مزید بر علت گردید و من را به مطب داری درخانه ام کشاند. آن شاهنامه، که در اتاقم هست، بخشنده اش مادر مادرتان در کرمانشاه هستند و کیسه سبز در گاو صندوق دفترم بود تا دیروز که هدا آمد. آن زن زیبای از دست رفته، آن مرد با موی سیاه فراوانِ براق، آن کودک شیرخوار و مهر بی جهتم به جوان زِرَه رسیده همه با هم آمدند. نا باورانه نام پدر را که شنیدم. طبیعت را با بازیگری هایش سپاس گفتم دیدم کوتاهی مرا عاملی نا شناخته جبران کرده است...!
پدرسر بزیر ساکت شدند. مادر پرده اشگی بر دو دیده، با نگاهی بر پدر و مردانگی و راز داری طولانیش، من هاج و واجِ به قول پدر:"بازیگریِ طبیعت" و دو نام پیاپی خواندن استادم و حریر بی طاقت برای پرسیدن مانده بودیم. لبخند مادرم برچهره من و آویختن بی اراده من بر شانه و گردنِ پدرم احساس دست گرم و پرمهرش برپشتم و نگاه پرسش گر پدر بر دختر بزرگترش، حریر را شهامت سؤال کردن داد
"پدر درون آن کیسه چه بود؟"
لبخند، نگاه و جمله ای از پدرم به داستان پایان داد:
"من چه می دانم پدر. من فقط یک امانت دار بودم. نه جستجوگر یا کاشف راز!"

 


بند دو، راز
آن شب، خوابم نبرد. صحنه هایی از مرگ آن زن جوان، نقش پدر و نقش اتفاق درخواندن دو نام پَیاپی هم آهنگ، از همه مهم تر سرطان مادر و خطر به ارث بردن پسر و... از جا جهیدم. چراغ بغل تختم را روشن کردم. حریر با لباس خوابش مثل روح در درگاه اتاق ایستاده بود. خوشحال شدم برایش جا باز کردم. آمد. ننشسته پرسید:
"هما فکرمی کنی توی کیسه سبزرنگ چی بوده است؟"
"نمی دانم."
"امروز با هدا حرف زدی نگفت چی بوده؟"
"نه."
"به پدرش داده است؟"
"چیزی نگفت."
گفتم چراغ را خاموش کن. مادر نگران می شود می آید سراغِ مان. چراغ طرف او بود، خاموش کرد. نور ماه اتاق را نیمه روشن کرد. مدتی از مادر هدا گفت و اتفاقی که سبب آشنایی ما شده بود. قول گرفت که اگر خبر شدم در کیسه چی بوده به او بگویم قول دادم. خیالش راحت شد همان جا خوابید.

روز، هفته وماه ها به دنبال هم آمدند و گذشتند. با هم از دانشگاه می آمدیم. مرا می رساند و می رفت. روزهای تعطیل با پدرش که اهل کوه، آب، سبزه، سکوت و تامل بود. به پیک نیک می رفتیم. پدرش، صندلی سفری ای داشت می گذاشت کنار نهرِ آبی درسایه درختی می نشست. من وهدا هم با هم پرسه و گپ می زدیم. گردش می کردیم. یخچال سفری ای در ماشین بود پر از میوه و نوشیدنی و ساندویچ های خانگی خوش مزه تا غروب بودیم. غروب سرازیر می شدیم طرف شهر در رستوانی شام می خوردیم و بقول هدا نخود نخود هر که رَوَد خانه خود می کردیم. گاهی حریر را هم راضی می کردیم تا با ما همراه شود. نجابت هدا زبان زد مادر و پدرم بود. تعریفش را برای برادر شیطانم در دانشگاه شیراز می کردند که هداچه جوان با ادب و نازنینی است. آن دو هدا را به دل و جان پذیرفته بودند. گر چه برای من و هدا زندگی بر وفق مراد می گذشت، ولی آقای امیری درحال ریزش بود. از آن شادابی و سر حالی درحال فرود آمدن بودند. چندین ماه از سال دوم تحصیلی من گذشت. یک روز که از پیک نیک باز گشته بودم و خوشحال گزارش روزمان را برای پدر تعریف می کردم، پدرم گفت که مدتی است که می خواهد در باره موضوعی با من حرف بزند. پرسید:
"هما حوصله شنیدن موعظه ات هست؟"
"باکمال میل پدر."
"سؤالی دارم که باید زودتر از این مطرح می کردم. سؤالی خیر خواهانه و پدرانه، آن، این است که تو تصور می کنی از هدا جوانی شایسته تر و مناسب تر بتوانی بیابی؟"
"پدرهرگز در این باره فکرنکرده ام."
"اشکالی ندارد. فکر کن وخبرش را به من بده."
"چشم این کار را خواهم کرد."
فکرکردم عجب موعظه کوتاهی بود. کسی در خانه جز من و پدرم نبود. ساعتی بعد که حریر مثل تند بادی وارد خانه شد و مرا تنها یافت داستان موعظه را برایش گفتم. گفت:
"اُمِه جان در نهایت، حوصله پدر را سر بردی و صدای ایشان را در آوردی. یکسال است که همه ما را معطل..."
حرفش را قطع کردم:
"یک سال وچهارماه."
"روز و ساعت و دقیقه اش را هم بگو."
"اگر بخواهی می توانم بگویم."
"آفرین، در مدتِ این یکسال وچهار ماه و اندی معطل چه هستی؟"
"معطل هیچ چیزی نیستم. دارم درسم را می خوانم و زندگی می کنم."
"منظور بابا هم این است که تکلیف خودت را با آن جوان تو دل برو روشن کنی. نامزدی، شیرینی خوارانی، قولی قراری نمی شود که پنبه و آتش را کنار هم گذارد و گفت نسوزید!"
من تا پشت گوش هایم سرخ شد. حریر گفت:
"الهی بمیرم. در حکومت اسلامی چه دخترای چشم گوش بسته ای پیدا می شوند که از"پنبه وآتش" گفتن سرخ می شوند. امُهِ جان، اگر هدا را وِل کنی تا به سن باباش هم برسد همان طور پنبه نرمِ بی آزارِ نسوز و پسر خوب و سر براه خواهد ماند! فرهاد، در روز دوم مرا گرفت دو تا ماچ آبدارم کرد که سه روز گیج و در بالای ابرها درحال مستی و حالی به حالی شدن بودم."
"من چه کنم، بگویم بیا منو بگیر؟"
" نه. اگر من یقه فرهاد را نگرفته بودم، اقرار نمی کرد که در شانزده سالگی دامادش کرده و درهفده سالگی بابا شده است. حالا حالا ها باید سرگردان عشق نا بسامان او بودم. راه دارد اگر نمی دانی، بپرس."
پرسیدم و بکار بستم. آقای امیری با سبدی از گل به خانه ما آمد که:
"نهایت افتخارمن است اگر هدا را به فرزندی بپذیرید تاخانه ساکت و بی نورمان از پرتوی، خورشیدی مانند، هما خانم شما روشنی یابد. اگر قبول فرمایید من هم آرامش خاطری می یابم که در سعادت و آینده سازی فرزندم شریک وسهیم بوده ام. شاید هم من..."
حرف شان را تمام نکردند. پدر موعظه کننده ام این وصلت را به جان پذیرفت و گفت شخصیت ممتازِ آقای امیری است که افتخار آور این پیوند است. وقتی آن پدر و پسر رفتند، مادرم گفت:
"در ذهن و درون آقای امیری عاملی شکسته و فرو ریخته شده است."
حریر به شوخی گفت فکر، عروسی، مانند هما پیر و پریشانِ شان کرده است! از من پرسید:
"هما جان چکار کرده ای، رازت را بگو کتابش کنم بنام "رمز خلاصی از کسانِ شوهر" کلی فروش خواهدداشت..."
مادرم فقط گفت حریر و او ساکت شد.

نامزدی به عقد و عروسی بسیار ساده ای منجر شد که در آن از کسان داماد فقط دو مرد موقر، آقای امیری و وکیل ایشان، شرکت کردند. بستگان نزدیک ما از هدا و پدرش بسیار تعریف کردند. شب عروسی، پدر هدا او و من را با ماشین اش به هتل هایت سابق برد. سوییتی درطبقات بالایی هتل برای سه هفته رِزِرو کرده بود. عروسی با تعطیلات تابستانی ما همزمان بود. آقای امیری به داخل سوییت نیآمدند. دَمِ در ایستادند و گفتند:"باهم باشید، بی دغدغه خاطر و مسئولیتی. تمرین کنید که زندگی زناشویی شرکتی سهامی است با سهمی مساوی بر اثر احترام و حرمت متقابل دربستری از عشق و صداقت. در این مدت استقلال، زیست سالم، شادمانی و سازش را تجربه کنید. ماشین در پارکینگ هتل است. کلید اضافه هم که همراه دارید. شب تان بخیر و زندگی مشترکِ عاشقانه تان مبارک باد. سه هفته، چون سه روز به سرعت گذشت. ما دوبار بیشتر از اتاق مان خارج نشدیم. ناهار و شام را در همان اتاق خوردیم و به جای صبحانه هم خوب خوابیدیم! علاوه براستقلال، زیست سالم، شادمانی و سازش، وغیره... که هر دو در آن زمینه تازه کار و بی تجربه بودیم را نیز آزمودیم! در روز آخر آقای امیری تلفن کرد و در لابی ما را دید، در آغوش گرفت، بویید و بوسید. من از انتخاب هتل و امکانات فراوان آن تشکر کردم. او با آرامش کامل گوش کرد. لبخند زد و اظهار خوشحالی کرد که به ما خوش گذشته است. در پایان گفت:
"هدا، تو می دانی که من سال هاست به سفر نرفته ام. تنها گذاشتن تو برایم ممکن نبود. اکنون می خواهم از موقعیت پیش آمده استفاده کنم ترا به هما و هر دو را بخودتان که رسم زیستن را به خوبی می دانید بسپارم. چندی فارغ و آزاد جهان گردی کنم. رخصت این کار را دارم؟"
هدا، ابرو درهم کشید. لحظه ای فکرکرد. بعد گفت:
"پدر، من که باشم که رخصت دهم. آن کنید که دوست می دارید. کاشکی ما را هم با خودتان می بردید. من درعمرم هرگزحتا شبی را هم -غیرازاین سه هفته- از شما جدا نبوده ام."
پدرش با لبخند گفت که فرصت بسیار است یک روز این کار را خواهد کرد. رو به من کردند و پرسیدند:
" کدبانوی خانه عشق، استقلال وعشق راستین را بیازما. من از بودنت با هدا بیشتر از هدا شاد وخوشحال هستم. "
"در هتل دلم برای شما تنگ شده بود چند بار از هدا خواستم که به دیدنتان بیاییم. او می گفت که هنوز مقداری خواب و تنبلی به خودش بدهکار است. باید تلفن کند. که کرد و شما فرمودید فرصت دیدار زیاد است قدر این ساعات با هم بودنمان را بدانیم. اگر می دانستم که عازم سفری هستید یک روز هم در هتل نمی ماندم. من در ذهن دخترانه ام تصویری از با شما بودن و زندگی کردن در کنارِ پر از شادی وصمیمیتِ شما را مجسم کرده بودم. حالا می گویید، باید این شهد را نیازموده، از دست بدهم که عازم سفرید؟"
"دخترم، به این سرعت هم نمی رَوَم. مدتی در کنارتان خواهم بود. کارهایی هست که باید انجام داد. کارهایی زمان بَرِ زیادی."
اندکی خیالم راحت شد. احساسم این بود که آمدن من سبب رفتن ایشان است. این احساس رنجم می داد و احساس گناهی ندانسته می کردم.

هفته بعد آقای امیری، هدا و من را به محضری برد. در حضور همان مرد که به عروسی ما آمده بود، خانه مسکونی، ساختمان و مغازه هایی که در خیابان ظفر و جاده قدیم شمیران داشت را بنام هدا و من کرد. ما هر دو به همان مرد همراه، که وکیل ایشان بود، برای اجازه اجارّه و نظارت بر مستغلات وکالت دادیم تا کمک و راهنمای ما در اداره امور استجاری باشند. آقای امیری در خانه، همان پدر مهربانی بودند که بودند، ولی مادرم راست می گفت آن شادی و سرحالی شان داشت کم کم محو می شد. گاهی ساعت ها در خودشان فرو می نشستند. ساکت و متفکر ترشده بودند. شاید هم نوعی افسردگی بود که من در آن زمان درک و فهم نمی کردم. هدا به سرعت آن بارغم را از پدر به عاریت گرفت. می دانستم این کار پدرش را آرام و شاد نمی کند، بلکه مرا هم غمگین و نگران می کند. وقتی با هدا تنها شدم از او پرسیدم:
"هدا اتفاقی افتاده است که من نباید بدانم؟"
"چیزی دارد اتفاق می افتد که من هم نمی دانم چیست ولی می دانم هست."
"آیا سفر و جدایی او از تو نیست که هرسه ما را دارد رنج می دهد، ندانسته ما را از خودمان بی خود می کند؟"
برگشت مرا نگاه کرد. آغوش برایم گشود. درآغوشش جا گرفتم.مرا اندکی به خود فشرد و درکنار گوشم گفت:"ممنونم که فعل جمع بکار بردی.پس تو هم چنین احساسی داری؟ این من نیستم که نگران ندانستنم. تو هم هستی." گفتم:
"من احساس تو، که همهِ هستی ات دریک نفرخلاصه می شود، را هرگز نمی توانم داشته باشم. ولی می توانم آن را درک و فهم کنم. گاهی، به غلط، فکر می کنم که حضورم سبب این جدایی است. اما وقتی مرا در بازوان شان می گیرند، می فشارند و آن چنان نگاهم می کنند که به تو نگاه می کنند و پیشانی ام را می بوسند من این احساس غلط را گم می کنم. من از دگرگون شدن هر دوی شما نگرانم. نمی شود مانع رفتن ایشان شد؟"
"من چنین شهامتی ندارم. تو امتحان کن. شاید موفق شویم."

تلفن زنگ زد. مادربزرگم از کرمانشاه تلفن می کرد. در عروسی مان بود. یک دست لباس کردی برایم آورده بود با گردن بند قدیمی سنگین و نفیسی از طلا. با خوشحالی خبر داد که دستبند و گوشواره آن گردن بند قدیمی را پیدا و برایم خریده است. گفت:
"فعلا که دانشگاه تعطیل است. "شاه داماد"را بردار برای گردش بیار کرمانشاه دستبند و گوشواره ات را بگیر اما به شرطی..."
"چه شرطی مامان بزرگه؟"
"به شرطی وقتی می آیی از این فرنگی بازی ها در نیاری وخبر نبیره دار شدنم را نیز با خودت بیاری!"
"در اولین فرصت خواهیم آمد ولی خبر بماند برای بعد از خاتمه تحصیلات."
تلفن دستم بود و مادربزرگ داشت مرا قانع می کرد که من فقط وضع حمل کنم به بچه داری کاری نداشته باشم. هدا رفت بالا پهلوی پدرش. وقتی برگشت که گفت و گوی تلفنی ام تمام شده بود. گفتم که مادربزرگ، تو و من را دعوت کرده به کرمانشاه.
"خوش به حالت، من که مادر نداشتم تا چه رسد به مادربزرگ و مخلفاتش!"
دیدم موقعیت مناسبی است که خودش آغاز به گفت و گو کرده است. گفتم:
"متاسفم، پدربزرگ و دایی و عمو، خاله و عمه چی؟"
"اول بگذار بِرَوم دو تا قهوه پُر قدرت و داغ بسازم بیارم. آنوقت برایت تعریف خواهم کرد. این ها که گفتی همان مخلفات اند."
رفت و با دو "ماگِ" قهوه غلیظ، به قول خودش "پرقدرت" و داغ برگشت. تا نشست جرعه ای از قهوه داغش نوشید که به جای او دهان من سوخت! من بدان داغی، تحملش را نداشتم. گفت:
"اول ازپدر پدرم، پدربزرگ پدریم، بگویم. مخلفاتش، عمو، عمه، دایی و خاله باشد برای بعد! پدر پدرم از خان زادگان ایل شادلوی بجنورد بود. برخلاف سنت ایلاتی، از کودکی، به جای اسب و تفنگ، اهل کتاب و قلم و دفتر و شعر و کلام بود و با ایل و ایل بازی وخان و رعیت میانه خوشی نداشت. بقول شادلوها، بچه بلشویک، ایل شده بود. بدیهی است که خان وخان زادگان هم با ایشان مدارا نمی کردند. دوره ابتدایی را در بجنورد می خواند. به بهانه دبیرستانِ بهتر به مشهد می آید. تا کلاس نه را در مشهد و بعد هم در تهران به دبیرستان البرز می روَد. در واقع از ایل می گریزد! از دانشسرای عالی لیسانس می گیرد ودبیر دبیرستان های تهران می شود تا خلق ایران را، بقول خودش، آموزش دهد! خانه کوچک و دنجی، دوستان اهل دلی، تار و سه تاری و می و یاری فراهم می کند. اول در دانشسرا دل به دختر تیمساری می بندد که محلش نمی گذاشته است. بعد در دبیرستانی که درس می دهد دختر شوخ و شاد و خوش چهره ای را می یابد که درهمان ماه های اول عاشق ومعشوق می شوند. سالی با هم نظر بازی و رمز و رازگویی می کنند. به خواستگاری دختر می روَد. ازهمان دَمِ درمی گویند:"برو با پدر و مادرت بیا! ثروتمند سنتی یِ آبِ رودار، دختر به هر بی سر و پایی نمی دهد." عشق کار خودش را می کند. دختر تمرد ودبیر ادبیات پا فشاری، می کند، درنتیجه دختر از خانه و ثروت می گریزد. بعد از ازدواج، هر دو باهم در همان خانه لانه مانند، پرنده وار زندگی می کنند. زمستان سرد، اتاق کوچک، عشق واشتیاقِ فراوان، کم دانی و بی خبری همه با هم دست به دست هم می دهد و پدرم، ناخواسته، اما عزیز به جانِ مادر بسته به دنیا می آید! پسرِ زِرَه رسیده را هُور به معنای خورشید و آفتاب می نامند. او همین پدر من است. فامیل او را مجموعه ای از فامیل مادرش امیری و پدرش شادلو می گیرند. پدرم نمی داند که چند ساله بوده است، به خاطر ندارد، که روزی از اداره تامینات، آگاهی آن زمان، یا مکان دیگری، یک گروهبان و دو شخصی اخم آلود، بی هیچ حرف و توضیحی، می آیند و جوان پرشور سیاسی را با خود می برند. چرا و کجایش را پدرم نمی داند. حقوقش را همه ماهه می دادند ولی از خودش خبری نمی دادند که در کجاست! مادر از خانه گریخته و کودک دو سه ساله، جز صبر، چاره ای نداشتند. پدرم تصور می کند، در آن زمان، کمتر از سه سال و مادرش بیست ساله بوده است. بدبختی زمانی کامل می شود که خبر می آورند که جوان سیاسی در زندان از بیماری تیفوس در تب و بی تاب است. تا می روند به دادش برسند درهمان بیمارستان زندان فوت می کند. مادر و پسر تا می آیند که به خود برسند قوم شوهر، شادلوها، از راه می رسند. اول جسد پسرشان را از پزشگی قانونی می گیرند و به بجنورد می فرستند. بعد هم نوه شان را به عنوان قیم قانونی از مادرش می گیرند که:"ما شادلوها، هم خون خود به خواری وا نمی نهیم". در اصل آن ها با بریدن از ایل و فامیل، کاری که پدربزرگ کرده بود، موافق نبوده اند و دختر از خانه گریخته عاشق را هم لایق همسری پسرشان و مادری هور یتیم نمی دانستند! مادر را رها می کنند و پسر را با خود می برند تا به فکر و باور خودشان:"خان زاده بارش بیآورند، نه غلام خانه زاد!"

هدا ساکت شد. مرا نگاه کرد که قهوه ام سرد شده و تمام جان، گوش و چشم شده بودم. پرسید که اگر قهوه ام سرد شده است ببرد عوض کند. قهوه ام را برداشتم و جرعه ای نوشیدم. گفتم نه سرد نیست. منتظر شنیدن نشستم. گفت که بقیه داستان را از زبان و خاطرات بچگانه پدرش می گوید. هدا گفت، پدرم تعریف می کند:

"چه زمانی مرا بردند را به خاطر ندارم. اما بیادم هست که درخانه ای بزرگ، باغ مانند، پر اتاق و پر جمعیتی، با زنها و بچه های قد و نیم قد بسیار زیاد، ایل وار، زندگی می کردیم. زنی بود که من فکر می کردم مادرم هست. ولی بعدها دانستم که مرا بزرگ کرده است. من گلی جان صدایش می کردم. دیگران گاهی او را گل رخ و گاهی شادی و مردها بیشتر او را شادی خانم صدا می کردند. زنی فرزند مرده، کتک خورده، طلاق و پناه داده شده در خانه سرپرستِ ایل. نمی دانم چرا حرمتی فراوان نزد همه، به ویژه، خان بابا سردار، پیرشادلوها داشت. به من بسیار مهربان و مادرانه دلبسته بود. در کنارش بودم و زیر نظرش. آنی از من غافل نمی شد. نمی دانم چرا من هم از کنار و نظرش دور نمی شدم و اگر می شدم احساس امنیت نمی کردم. خانه ای داشت و زندگی کوچکی گاهی مرا از آن خانه پر جمعیت و شلوغ، به خانه کوچک و نقلی خودش می برد و مادرانه هوایم را داشت. گاهی به ییلاق هم می رفتیم. جای خوب و زیبای پردرخت و گوسپندی بود. بازهم با آنهمه بچه در باغ و صحرا، بدون حضور گلی جان راحت و شاد نبودم. همه جا با او و زیر نظرش ماندم! نمی دانم چه مدت پس از انتقال من به بجنورد، چگونه مادرم رَد ِمرا در خانه شادلوها یافت، چگونه با آن زن مهربان آشنا، دوست ویک دل و همراز شد. همین قدربه خاطردارم که یک روز در خانه گلی جان با زن جوانی آشنا شدم که به گلی جانِ من خاله جان می گفت. تا مرا دید گریست. با اشگ و خنده مرا از زمین بر داشت و مانند گلی جان با مهربانی در آغوش کشید، بویید، بوسید، گریست و خندید. اول غریبی کردم اما دست گلی جان برپشتم و نگاه مطمئن اش بر نگاهم مرا آرام کرد. بوی خوش و آشنایی داشت که مرا آرام می کرد. همه می دانستند که دختر خواهر، شوهر مرده شادی، به دیدارخاله اش آمده است. اما کسی نمی دانست که او بوی خوشی دارد که من در آغوشش به زودی و آسایش باور ناکردنی به خواب می روم یا خودم را به خواب می زنم که فرو نگذارَدَم! همان روزها به بازار رفتیم مهمان لباس محلی و شال گلدار خرید و پوشید و من صاحب کلّی اسباب بازی های قشنگ شدم که درخانه گلی جان با آن ها بازی می کردم. من، به سرعتی باور نکردنی با زِرَه رسیدهِ مهربان وآغوش و بغل و نوازشهای گرم و نرمش، خو گرفتم. یادم دادند که از آن مهربانِ از راه رسیده با دیگران سخنی نگویم. نمی دانم ولی گمان می کنم همین قدر که با من در یک شهر و هفته ای یکی دوبار دیدار داشت برایش کافی و یا خوشحال کننده بود. ولی این دیدار و ناز و نوازش چند ماهی بیشتر طول نکشید. خانواده پدریم آن را کشف و سخت برآشفتند. مسافر همچنان که ظاهر شده بود غایب شد. رفتن من به خانه گلی جان ممنوع و دیگر اجازه به بازار رفتن و گردش در شهر کردن را هم نیافتیم. نمی دانم آن زن خوشبو بود، یا رفت."

من قهوه سرد ولی شیرینم را برداشتم.نوشیدم. هدا بقیه داستان کودکی آقای امیری را، از زبانِ پدرش، برایم تعریف کرد:

"تا وقتی به مدرسه رفتم دیگر او را ندیدم. شاید او چند باری آمد، مرا دید و رفت، ولی مشکلی برای گلی جان نیافرید حرمت شادی خانم هم کم کم باز گشت و خان شادلوها، مرد جوانی شد، به نام خانلرخان که وکیل مجلس در تهران بود. او هم آن حرمت را نمی دانم چرا کماکان، در حق شادی خانم منظور داشت. من و گلی جان در کنار هم، مانند مادر و پسری، باقی ماندیم. ما شادلوها در مدرسه از حرمت و احترامی خاص برخوردار بودیم. در مدرسه چوب فلک بود ولی نه برای ما. این حرمت و احترام اگر پسرهای دیگر طایفه را جسور و بی پروا می کرد در من تاثیر دیگری داشت. نوعی شخصیت کودکانه یافتم. چون هرگز تنبیه نشده بودم تصورم این بود که کاری نکنم که گوشم را بگیرند و بفشارند. تا آن روزهرگز نه تنبیه شده و نه به دفتر خواسته بودنم. وقتی فراش آمد به آموزگارمان حرفی گفت و ایشان مرا صدا کرد که با فراش به دفتر بروم داشتم از ترس می مُردَم. من کاری نکرده بودم که به دفتر صدایم کنند. به دنبال فراش راه افتادم. نزدیک در اتاق مدیر ایستاد. به من گفت می رَوی تو خبردار می ایستی تا آقای مدیر سؤال نکرده اند ساکت می مانی. در را باز و مرا فرستاد تو! در را که بست تازه متوجه شدم که آقای مدیر پشت میز و در اتاقشان نیست. خانمی روی صندلی نشسته بود که من از ترسم ایشان را ندیده بودم. قلبم بد جوری می زد. خانم از جایش که بلند شد دیدم لباسش غیر لباس زنهای دیگر است. قدش بلند و ظریف و خودش خوش اندام و خوش لباس بود. دور گردنش یک روباه به جای یقه بود. سَر و دُم روباه بهم نزدیک و خانم بوی خوبی می داد. آمد در مقابلم که ایستاد من فقط دو تا پای او را با کفشی پاشنه بلند و جورابی براق می دیدم. خم شد موهایم را بوسید دستی لای موهایم فرو برد، با دست دیگر چانه ام را بالا گرفت نگاهش ترسم را از بین برد. یادم رفت که دراتاق مدیرم. احساسی مانند یک خاطره اول گیج سپس مست و مفتونم کرد. تصویری از یک خاطره و نوازشی دل چسب تکانم داد. بیادم آمد. بیاد خانه گلی جان افتادم. نگاهش کردم خودش بود. پرسید:"پسرم چطور موهای ترا کوتاه نکرده اند؟"گفتم:"اجازه خانم، چون ما خان زاده ایم." خندید و گفت:"عزیزم وقتی با من حرف میزنی لازم نیست اجازه بگیری. مدرسه ات را دوست داری؟" خواستم باز اجازه بگیرم. یادم افتاد که لازم نیست. گفتم بله خانم. دیدم مرا بغل کرد. بوسید که من خانم نیستم مادرت هستم. گلی جان چطوراست. من احساس آرامش کردم. آن خانه و لباس محلی و روسری گل دار و نوازشهایش را به خاطر آوردم و خودم را رها در آغوشش کردم. دستی برگردنش انداختم، گفتم:
"حالامی دانم شما کیستید. کجا بودید؟"
اندکی دورم نگهداشت تا بهتر مرا ببیند. دیدم چشمان قشنگش براق و پر از اشگ شد. سرش را تکان داد، با دستمال سفید کوچکی برق و اشگ را گرفت. لبخند زد و گفت:
"همین دور و برها (حرف راعوض کرد) بزرگ شده ای، حسابی برای خودت یک مردشده ای. "
"هشت سالم است."
"دوماه و شش روز دیگر مانده است."
"شما از کجا می دانید. گلی جان گفته؟"
"نه من گلی جان را ندیدم."
"چرا؟"
"چون، نمی خواهم او را باز به زحمت بیندازم. تو هم از قول من به او، فقط به او، سلام برسان. ولی به کسی دیگر نگو که من را دیده ای. قول می دهی؟"
"بله."
"آفرین پسرم."
درکیف بزرگ و مشگی اش را باز کرد و یک بسته خوشرنگِ با روبان گره خورده بر آن را درآورد گذاشت توی جیب کتم. گفت:
"این راهم ازطرف من می دهی به او و می بوسی اش و به هیچ کس هم نمی گویی. من بازهم خواهم آمد. اما فقط خودت بدان و گلی جان."
"چشم."
کسی بدر زد و آمد تو. آقای مدیر بود. مثل چوب سیخ شدم! به من لبخندی زد که باید ترسم بریزد ولی نریخت! فهمید. گفت:
"خبردارنمی خواهد به ایستی پسرم." -برگشت به طرف مادرم- یکی از بهترین شاگردان مدرسه اند. هرگز کسی از او شکایت نکرده و برای اولین باراست که به امر شما به دفتر می آید. همین طورهست ؟"
من انگشت بلند کردم که آقا اجازه؟
"بگوجانم."
"ما آقا... شما درست فرمایش فرمودید... اما، ما خیلی ترسیدیم."
هردو خندیدند. آقای مدیر گفت:
"تو نباید از من بترسی. این خانم محترم توسط یکی از سروران من سفارش شده اند. احترام شان بر من واجب است. از این به بعد هر وقت کاری داشتی بیا به خودم بگو. خانم دستور داده اند تا از شما مواظبت کنم."
برگشت طرف مادرم که:
"خانم شما از هر لحاظ خیالتان آسوده باشد. شادلوها در این نواحی هنوز بزرگی می کنند. دل آسوده سفرکنید. خوش به حالتان به جای خوبی می روید. جای من را هم خالی کنید. خدمت جناب معاون هم عرض ادب مرا برسانید بفرمایید، تقاضای من را برای انتقال به مشهد در نظر داشته باشند."
مادرم، جواب مدیر را ندادند. خَم شدند، یک بار دیگر مرا بویید، بوسید، در آغوشش، برای مدتی طولانی نگاه داشت وفشرد. مرا چرخاند به گونه ایکه پشتم به او و رویم به طرف آقای مدیرشد. دو دست سفید و نرمش را گذاشت روی سینه من. من به اوتکیه دادم و او جواب مدیر را داد. من دستهایش را ندیده بودم. سفید کشیده و ناخن هایش مثل شیشه براق و صورتی رنگ بودند. تا او داشت با مدیر حرف می زد من با انگشتانم آرام هر دو دستش که بر روی سینه ام قرار داشت را گرفتم. نرم و گرم بود. در دست چپ اش آن وقتها حلقه طلایی رنگی بود که من آن را می چرخاندم. دیدم حلقه طلایی نیست. به جای آن حلقه نقره ای رنگی است که رویش پر از نگین های براق است. در یکی از انگشت های دست راستش یک انگشتر بیضی شکل با پنج نگین براق، که با تکان دستش برق می زد و می درخشید بود. نگین میانی از سایر نگین ها بزرگ تر و برّاق تر بود. با انگشت اشاره ام آن را لمس کردم. مادرم با دست چپش دست و انگشتم را گرفت و نوازش کرد. موهایش بر سر و صورتم ریخت دو لب گرم و نرم پیشانی من را بوسید. صدای مادرم را شنیدم که گفت:
"پسرم را به شما و شما را به خدا می سپارم. من با شما به آدرسی که دادید تماس خواهم گرفت."
همان گونه که دستهایم را روی سینه ام دردست داشت. باز هم از بالای سرم خم شد موهایم، پیشانی و گونه ام را زیر چتر مواج و خوش بوی موهایش بوسید. مرا گرداند. روی صندلی نشست و مرا در آغوش گرفت. فشرد. نگهداشت. گرداندم به طرف مدیر و رهایم کرد. گفت:
"پسرم برو از آقای مدیر بخاطر این لطفشان تشکرکن."
مست ناز و نوازش جلو رفتم. ترسم ریخته بود، با صدای نازکم گفتم:"آقای مدیر ما از شما تشکر می کنم!" هر دو خندیدند. من برگشتم تا از در اتاق خارج شوم ولی نتوانستم یک بار دیگر به طرف آن زن که ایستاده بود رفتم، هر دو پاهای بلند و کشیده اش را بغل کردم. بوی عطرش گیجم کرد خم شد مرا باز بوسید. حس مخصوصی در جانم جوانه زد.همه جا گیر و در من و با من جاودان شد. از در که بیرون می رفتم صورتم از اشگ او خیس بود. دیگر من آن هیکل کشیده، آن آغوش گشوده، آن دستان سپید و نرم که بر روی سینه ام لمیده بود، آن انگشتر بیضی کشیده با پنج نگین درخشان را هرگز ندیدم..."

هدا به لیوان دسته دارقهوه سرد شده من نگاه کرد. می دانستم برای عوض کردنش بلند خواهد شد. پیش دستی کردم بلند شدم. گفتم این بار نوبت من است. تو بِنِشین آماده گفتن دنباله داستان شو که من آمدم. تشکر و سفارش کرد که قهوه اش داغِ داغ وشیرین باشد. با دو لیوان قهوه بازگشتم. به پشتی مبل تکیه داده و شعاعی از آفتاب اتاق صورت و نیمی ازشانه اش را روشن کرده بود. دست به لیوان قهوه زد. می دانستم که دستش خواهد سوخت. من ظرف قهوه اش را قبل از پر کردن در"ماکروویو"گرم کرده بودم! آخی گفت ومرا نگاه کرد. هر دو خندیدیم. پرسید تا اینجا آن را چطور آوردی، حوله کاغذی تا شده را نشانش دادم. در همین موقع زنگ در صدا کرد من ساعت را نگاه کردم می دانستم که حریراست. هدا رفت تا از در بازکن ببیند کیست. صدای حریر را که شنید به پیشوازش تا جلو ایوان رفت. آمدن حریر جّو خانه راعوض کرد. نیآمده شکایت کرد که:
"هما خانم یک کمی با تلفن حرف بزنید، خوب نیست که باین زودی و کوتاهی گفتگوی تلفنی ات را قطع می کنی!"
هدا رفت برای حریر چای دم کند. حریر اهل قهوه نبود. من گفتم:
"مامان بزرگ بودند. از کرمانشاه صحبت می کردند. نمی شد که حرفشان را قطع کرد."
"چی می گفتند؟"
"من وهدا را به کرمانشاه دعوت کردند."
تمام حرفهای مادربزرگ را برای او گفتم. از جایش بلند شد:
"من رفتم."
هدا از آشپز خانه ندا داد کجا. من بند کیفش را که برداشته بود گرفتم. اخم کردم وپرسیدم کجا.
"بدموقعی مزاحم شدم." باصدای آرام و کوتاهی گفت که هدا نشنود.
"چرا؟"
"شاید شما می خواستید سفارش مامان بزرگ را انجام دهید!"
بند کیفش را ول کردم و تکه ای از گوشت رانش را با دو انگشت چنان فشردم که فریادش هدا را سراسیمه به صحنه آورد که چه شد. خونسرد گفتم:
"هیچی، وقتی به او گفتم که تو قصه پدربزرگت را برای من گفته ای آنقدر خوشحال شد که از شادی جیغ کشید. او عاشق قصه وحکایت است."
"من فکرکردم قهوه صد و سی درجه حرارت من ریخته است روی دست یا پایش. حریر چرا پایت را گرفته ای؟
"هدا این خانه عقرب داره؟"
"عقرب؟ نه. برای چی می پرسی؟"
"هدا تو برو چایی را دم کن حریر شوخیش گرفته است." من گفتم.
او دوید به طرف آشپزخانه. گویا شیر سماور به قوری را، باز گذاشته بود. حریر جای نیشگون را مالید و گفت که بی انصاف کبودم کردی.
"تا تو باشی به آن مسایل اشاره و دخالت نکنی."
"به راستی داستان پدربزرگش را برایت گفت؟ چطورشد که گفت؟"
"برایت خواهم گفت."
هدا آمد. گفت که شیر سماور بازمانده، آبِ جوش و دانه های چای دَم نشده همه جا را پر کرده بود. خواستم برای کمک بروم دستم را گرفت که همه جا را تمیز و خشگ کرده است. به حریرگفت:
"باعذر از تاخیر در سرو کردن چای. آب تا از نو به جوش بیاید چای تازه دم برای نیم ساعت دیگر آماده خواهد بود."
هرسه ساکت شدیم برای این که سکوت را بشکنم گفتم:
"هدا اجازه می دهی که من خلاصه داستان پدر و مادر آقای امیری را برای حریرِ قصه دوست بگویم تا تو دنباله آن را بگویی؟"
"خواهش می کنم."
من مختصر شده سرگذشت، گرچه می دانستم که حریر به خلاصه و اشاره راضی نیست، را برای حریر گفتم و در فرصت کوتاهی، تا هدا رفت به سماور سر بزند و چای دم کند، به حریر اطمینان دادم که تفصل داستان را برایش بعد خواهم گفت که او رضایت داد. هدا که آمد، داشتم آمدن مادر را برای آخرین دیدار و خدا حافظی قبل از سفرش برای حریر می گفتم. ضمنا با اشاره و به قصد اضافه کردم:
"من هم مانند تو حریر نمی دانم که آن خانم شیک پوش به کجا و چرا به سفر می رود. من فقط شِنوَندِه بودم نه پرسش کننده. آنچه هدا می دانست را گفت و من فقط گوش کردم!
حریر منظور مرا درک و فهم کرد. با هم گذاردن و باز کردن چشمش به من اطمینان داد که بازپرسی و بازجویی نخواهد کرد. باور نداشتم ولی ناچار از پذیرش قولش بودم. گفتم هدا می گفت که پدرش فکرکرده، مادرش ازدواج و به سفر خارج از کشور می رفته است.
حریرپرسید این را او از کجا می داند. هدا بجای من جواب داد:
"مرکز و منبع اطلاعات من پدرم هست، که در اتاقش دارد وسایل سفرش را آماده می کند. حریر از جا جست که:"پس من بِرَوَم به دفترشان تا خدمتشان سلامی عرض کنم!"
هدا که می دانست پدرش در اتاق خوابش هست نه دفترش گفت:
"در اتاق خوابند. کارشان که تمام بشود لباس عوض خواهد کرد تا به ما بپیوندد و عصرانه را با ما صرف کند.
"پس، خوش قول خانم! شماهم دندان روی جگربگذار، سلامت را دم دست آماده نگهدار تا وقتی ایشان بیایند پایین، آن وقت خدمتشان عرض کن."
حریر متوجه نیش ظریفم شد، پرسید:
"سخنرانی جالبی بود چه کسی آن را برایت نوشته؟" بعد رو به هدا کرد:
"هدا جان تو که می دانی، من کمی خِنگَم. هما هم در بیان کردن وقایع فاکتور می گیرد، آیا من درست فهمیدم که پدرت در کودکی پدرش را از دست می دهد. از مادرش جدایش می کنند. در شهر دیگر با شرایط دیگری رشد می کند. دوبار فقط مادرش را می بیند. برای بار دوم در اتاق دفتر مدرسه، با پارتی بازی و در خفا. بعد ها وقتی بزرگ می شوند می فهمند یا فکر می کنند که او ازدواج کرده و به سفر می رفته و برای آخرین دیدار آمده بودند. درست فهمیدم؟
"بله. اما ایشان از سفر و ازدواج حرفی نزدند."
"بعدچه می شود؟" حریرپرسید.
"پدرم دبستان وسه سال دبیرستان را، مانند پدرشان، دربجنورد می خواند همراه سه تن از پسر عمو و دو پسر عمه هایش برای تحصیلات بهتر، به تهران، دبیرستان البرز می روَد. پس از دبیرستان هم به انگلستان فرستاده می شود تا زیر نظر یکی ازعموهایش در شهر لیدز درس بخواند. یکسال بعد از عمو و عمو زاده هایش، در شهر لیدز جدا و به لندن می رود تا به استقلال رشته مورد علاقه اش را بخواند. می خواند. خوب هم می خواند. در هنگام تحصیل شغلی می یابد و استقلال مالی پیدا می کند. با یک دختر ایرانی، تنها فرزند یک دیپلمات ایرانی، آشنا می شود. کارشان به ازدواج می رسد. پس از ازدواج به ایران می آید. اولین فرزند شان، دختری بنام نغمه به دنیا می آید که مادر من است. تولد من و مرگ مادرم نغمه فاصله چندانی نداشته است!"

هدا ساکت شد. من فکر کردم داستان به پایان رسید. حریر هنوز منتظر بود یا خودش را منتطر نشان می داد تا هدا باز هم بگوید. صدای آقای امیری آمد که:
"جوانان، حوصله یک پیرمرد را دارید تا برای یکی دو ساعت در کنارتان از عمرش لذت ببرد؟"
حریر از جا جست. سلام گویان دست درگردن آقای امیری انداخت که جناب امیری شما که از صد تا جوان هم جوانتر و شادابتر هستید. ممنونم که آمدید و مرا از قرنطینه عروس تان نجات دادید!
"سلام. حریر خانم چطورید؟ چرا قرنطینه؟"
"اول باید عرض کنم که من فعلا به جای حریر، کرباس شده ام. دوم عروستان به منِ مشتاق دیدارتان اجازه ندادند بیایم بالا عرض ادب کنم. در قرنطینه بودم که شما به نجاتم آمدید.
"ایشان، شاید ملاحظه شلوغی اتاقم را کرده اند. اما چرا کرباس؟"
"هدا که همیشه چای تازه دم برای من تو آستین اش بود. انگار نه انگار که خواهرزن جانش منتطر نوشیدن است داشت با قصه سرم را گرم می کرد تا آب جوش بیاید. در نتیجه حریرِ منتظر مانده، کرباس شد!"
هدا خنده کنان از جا جست. عذرخواهی کنان رفت. حریر راضی از آمدن آقای امیری گفت:
"شوخی کرده است قرنطینه هم همچون مقررات سفت و سختی نداشت ولی دلم برای شما تنگ شده بود. مادر و پدر هم سلام رسانیدند و خواهش کردند شام قبل از سفر را تشریف بیاورید به خانه خودتان، تا دورهم باشیم. مادر برای شما شیرین پلوی مورد پسندِتان را خواهند پخت.
"ازجانب من از حضورشان تشکرکنید. اجازه بدهید ببینم چه می شود."
"جناب امیری مقدمات شیرین پلو و کوکو سبزی کنارش را مادر فراهم کرده اند. شما خودتان فرمودید که شیرینی شیرین پلو، ترشی زرشک کوکو را می طلبد. ما همه با هم منتظرتان هستیم. به ویژه سه روز عزا داریه و همه جا تعطیل است. "
هدا با چایی آمد. برای همه آورده بود. نگاه کردم لیوان های دسته دار قهوه مان روی میز نبود! برخاستم به هدا کمک کردم. حریر از هدا تشکر کرد. به آقای امیری گفت:
"راجع به کرباس شدنم هم شوخی کردم منظورم مطلب دیگری بود."
"دلیل کرباس شدن تان چه بود؟"
"ازدست این جمهوری "الزامی" شکایت داشتم که حریر را در کرباس می پیچد و می فرستد توی خیابان که مبادا خودشان حالی به حالی بشوند. درحالی که جوانان شهید پرورشان باچشم آدم را توی متقال و پوشش الزامی هم لخت می بینند. شما که درجوانی درلندن بوده اید، روزی چند بار قلبتان می گرفت، حالتان بهم می خورد و چهار چنگولی کنار خیابان اکسفورد می افتادید. آنهم درچله تابستان لندن! حتما در ساحل برایتون در جنوب انگلیس، روزی هزار تا جنازه خشگ شده از لب دریا جمع می کردند؟"
آقای امیری با نگاهی تحسین آمیز به طنز حریرگوش کردند. برای مدتی آن قیافه شاد و پر از نشاط سابق را بازیافتند. شدند مانند آن روزیکه مرا به شام با هدا بردند بیرون. با چهزه ای درخشان و پر از سُرور و شادی گفتند:
"هماجان می گفتند که شما دارید حقوق می خوانید. حقوق رشته ای جدی است که چهره ای پُر اَخم دارد! من قاضی شوخ و شاد هرگز ندیده ام. با طنزروان و دایم جوشان شما که از تضاد حریر و کرباس موضوعی طنز اجتماعی-سیاسی می سازید، گمان نمی کنید که رشته ژورنالیزم برایتان دری گشوده تر و راهی سریعترباشد؟"
"ممنونم، آیا جهان، چهره خندان دارد یا مانند حقوق اخم آلودست؟"
"بستگی دارد چگونه به آن نگاه کنید."
"ملل را چگونه می بینید؟"
"منظور؟"
"من می خواهم حقوق بین الملل بخوانم."
- بین الملل اش اشکالی ندارد. مشکل اصلی سر "حقوق" است. به هر حال هر چه می خوانید نوشتن و نویسندگی را هم به همراه داشته باشید. شما خسرو شاهانی، نمد مال نویس معروف، ایرج پزشگ زاد نویسنده دایی جان ناپلئون را می شناسید؟"
حریر قیافه جدی گرفت و گفت:
"بعله، هر دوشان گویا از شاگردان خودمان بوده اند!" آقای امیری به صدای بلند خندید و برایش کف زد. حریر حرف را عوض کرد:
"جناب امیری برای یک نویسنده یا مخبرسؤال کردن لازم است؟"
"پرسش، جستجو گری و پی گیری اسباب کاراوست."
"شما موافق هستید که من به جای حقوقدان یک خبرنگار مانند اوریانا فالاچی یا کریستین امانپور بشوم؟"
"حتما."
"اجازه میدهید من از شما سؤالی بکنم؟"
"تا هنگام شام، در خدمتم و هر سؤالی را در حّد اطلاعم آماده جواب خواهم بود."
"جناب امیری شما دور از جان عزیزتان، که به جان ما هر سه (اشاره به من وهدا و خودش کرد) بسته است، مانند مرحوم استاد فروزان فر، بیان تکلم به آهنگ می فرمایید به گونه ای که مخبر تازه کار دست و پایش را گم می کند. سؤال که جای خود دارد، خودش را هم..."
برگشت به طرفم که هماجان اجازه می دهید؟ من فقط گفتم:"حریر". آقای امیری گفتند هماجان اجازه دادند. سؤالتان را بفرمایید.
"جناب امیری هما و من و برادرم، دو تا مادربزرگ گرد و قلمبه، دو تا پدربزرگ مو نقره ای خوش خنده و خوش اشتها، یک دور تسبیح عمه وعمو، دایی و خاله، دو برابر آنها پسر و دختر؛ خاله وعمو و دایی وعمه، جورواجور داریم. به گونه ایکه برادر ما هر دختر خوشگل و تو دل برویی را که می بیند خیال می کند دخترخاله یا دختردایی جونش است و می خواهد بغل و ناز و ونوازشان کند! وقتی می بینیم که یک نفرهیچ کدام ازاین نامبردگان را ندارد وعین خیالش هم نیست. یک پدر دارد که با دنیاعوضش نمی کند، تعجب می کنیم. ادب هم اجازه نمی دهد بپرسیم. ناچار مخبر روزنامه می شویم تا بدانیم چرا؟"
آقای امیری که حالِ خوشِ روزهای ِاول آشنایی مان را داشت با لبخند گفتند:"برای جواب به مخبر دوست داشتنی و طنّازی مانند شما باید مقدمه ای را بگویم که شاید برای هدا هم شنیدنش لازم باشد. مادر هدا، نغمه، همسر از دست رفته من از یک پدر دیپلمات ایرانی ساکن مصر و یک مادر، باز هم ایرانی، متولد تهران درقاهره به دنیا آمد. این دیپلمات ساکن مصر به گونه ایکه من شنیدم مردی بسیار جدّی، کوشا، سیاسی، مسلّط بر سه زبان فارسی، عربی وانگلیسی، کارآزموده، کم حرف. تا چهل و دو سالگی ازدواج نکرده، سرگرم مسایل سیاسی، مورد اعتماد وزارت امور خارجه و شخص اول آن زمان مملکت بوده اند. در یکی از سفرهای مکرّر و مرتبط به کارش به تهران دریک مهمانی فامیلی خانم جوانی را ملاقات می کند. این زن هم آرام، متین، کم گو، زیبا و جذاب بوده است. نمی دانم بین آن دو چه می گذرد. ولی می دانم که دیپلمات ایرانی به این زن آرام و متین تهرانی دل می بندد. مدت اقامتش را تمدید و از پدر و مادر ثروتمندش می خواهد تا مقدمات ازدواجش را با او به سادگی و سرعت فراهم آورند. دستگاههای امنیتی تحقیقات لازم را به جا می آورند. موافقت می شود. می دانید، درآن زمان، کادر سیاسی نمی توانست بدون تحقیق و تفحص و موافقت مقامات امنیتی ازدواج کند! آن دو با هم ازدواج و پس از مدت کوتاهی عازم مصر می شوند. من به دلایلی نمی خواهم مشخصات ایشان را افشا کنم زیرا پس از تغییرات سیاسی درایران ایشان پناهنده سیاسی شدند و تحت نام و مشخصات دیگری به کشوری دورتر از ایران و اروپا برده شدند. نغمه در قاهره در ناز و ثروت بدنیا آمد، مورد مهر مادر و تربیت پدر و عشق شدید پدر و مادربزرگ مسن اش رشد کرد. در حقیقت مادر و پدر مردِ دیپلمات که تنها یک پسر لایق، یک عروس زیبا و یک نوه شیرین و دلربا داشتند. زندگی شان را بین تهران وقاهره می گذرانیدند. به ویژه پس از به دنیا آمدن نوه زیبایشان، نغمه، بیشترین وقت را در قاهره و در کنارعروس و نوه شان بودند. پس ازپناهنده شدن دیپلمات و ناگزیر شدنش از سفر به کشوری در قارّه دیگری، ناگزیر نغمه با پدر و مادر بزرگش به ایران آمد. مدت کوتاهی درایران بود. صلاح ماندن در ایرانش نبود. در سن شانزده سالگی به اتفاق آن دو سالمند مهربان و فداکار، برای اقامت و تحصیل به انگلستان رفتند. دو سال بعد وارد دانشگاه شد. این ورود به دانشگاه همزمان با اخذ لیسانس و آغاز دوره فوق لیسانس من و آشنایی ام با نغمه شد. من تا پایان و فراغت از تحصیلم قصد ازدواج نداشتم. اما آشنایی ام با نغمه همه برنامه هایم را بهم ریخت. دو سال دوستی و رفت و آمدهای دلپذیرِ پر از توافق وهمآهنگی این فکر را برای ما به ارمغان آورد که به یک زندگی مشترک فکر کنیم. هر دو نیازمند مهر و مهربانی مادر و پدربزرگ بودیم، من به دلیل جدا بودن از مهر پدر و آغوش مادر درکودکی و او هم به دلیل جدا شدن اجباریش از پدر و مادر پناهنده شده اش. در آن دو سالِ آشنایی، شایدهمیشه، درغربتِ غرب، زمان های بسیاری را در کنار آن دوعزیز به جان بسته مان بودیم. وقتی آن دو به ایران رفتند. تصمیم به ازدواج گرفتیم تا درکنارهم باشیم. نغمه تلفن کرد. از آن ها اجازه خواست. وقتی موافقت کردند خواهش کرد تا برای برای برگذاری مراسم به لندن بیایند. هر دو خوشحال شدند. گفتند که امکان برگزاری ازدواج ما که آرزوی آن هاست در لندن برایشان فراهم نیست. بهتر است ما به ایران برویم. رفتیم. آنچه دلشان خواست و خواسته شان برای پسرشان بود و نتوانسته بودند بکنند برای نغمه ومن کردند. جالبترین نکته قابل ذکر این بود که غالب مدعوین عروسی ما با عصا و همراهِ کمک کننده آمده بودند! جای شما حریرخانم خالی بود چون غالب مدعوین حرف فراوان برای گفتن داشتند ولی گوش شنوا برای شنودنشان بسیار کم بود! برای ماه عسل هم برایمان بلیط هواپیما خریده و جا رزرو کرده بودند، هر دوی ما به اصرار، مادر و پدربزرگ را بغل کردیم و با خود به ماه عسل چهار نفره بردیم! تمام ماههای آشنایی ما برای ما چهار نفر از دو نسل، ماه های شیرین تر از عسل بود. چهار نفره، دنیایی از شادی را در جزایر قناری در سواحل نیلگون دریای مدیترانه گذراندیم. یک ماه عسل چهار نفره! گمان می کنم آن دو بیش از ما از آن سفر لذت بردند. این آخرین سفرشان با هم بود. نغمه که هدا را حامله شد. ما در ایران بودیم ولی آن زن و مرد مو نقره ای مهربان دیگر نبودند. یکی در کمای مغزی، درخانه سالمندان بستری بود و دیگری دو ماه قبل از وضع حمل نغمه، در خواب ایست قلبی کرد."

آقای امیری ساکت شدند. هدا سرش پایین و حریر محوّ داستان و متاثر از آن بود. من پرسیدم که چای دوم را بروم بیارم. آقای امیری میل نداشتند. هدا سر برنداشت. حریر پرسید:
"پس هدا پدر و مادربزرگی در آنطرف دنیا که حالا صبح است دارد؟"
"هم بلی وهم نه! ولی چه فرقی می کند حریرجان؟ اساس هستی بر دگرگونی، تغییر مدام، تولد و مرگ و جا به جایی نهاده شده است. راهی است که همه می روند. هر کسی چند روزه نوبت اوست."
"شما، نامشان را نفرمودید "
"پدرومادربزرگ هدا!"
"با آن دو تماسی نداشتید یا ندارید؟"
"من نام جدید و آدرس پستی آن ها را نداشتم و هرگز هم از نغمه نپرسیدم. آخرین ارتباط و خبر هم، گویا بعد از ازدواج ما -که بدون اطلاع و کسب اجازه از آنها، چون در ارتباط نبودیم- و به هنگام خبر بارداری نغمه بود. اول تلفن کردند تبریک گفتند. همیشه آن ها با ما تماس می گرفتند، نه ما با آن ها. چندی بعد از خبری که ما دادیم، نامه و بسته کوچکی به در خانه ما آوردند. نغمه بعد از باز کردن بسته در اتاقش ماند و گریست. از من خواست تا او را برای مدتی آزاد و رها بگذارم. دورادور هوا و نازش را داشتم و می کشیدم. تا آرام شد. او دختری آرام، صبور، صدیق، خوددار و متین بود. ولی سه ماهی طول کشید تا توانست به آرامش دست یابد، عادت و فراموش کند، تا زندگی مشترکمان را نیالاید!"
دگربار آقای امیری ساکت شدند و در خودشان فرونشستند. حریر منتظر و متاثر نشست تا ایشان به خودشان بازگشنتد. سر بلند کردند و به حریر منتظر شنیدن لبخندی زدند و با ملایمت خاص خودشان گفتند:
"حریرجان اگر در ذهن خودت می خواهی بپرسی که در آن بسته و یا نامه چه بود، من بگویم که نمی دانم. دلم می خواست بپرسم ولی چون نغمه نگفت من هم نپرسیدم. کاشکی پرسیده بودم و اکنون می توانستم جواب نگاه پر از سؤال این مخبر حقوقدان را می دادم. متاسفم."

من به بهانه تهیه عصرانه یا شام برخاستم. از حریر هم خواستم کمکم کند. هدا هنوز به فکر بود. برای لحظه ای سر بلند کرد که بیاید کمک، حریر گفت آقایان بهتر است استراحت بفرمایند. نیرویِ شان را موقع صرف شام مصرف کنند. در آشپزخانه از او خواستم تا این کنجکاوی پرسش گری که در خانه خودمان اجرا می کند، را کنار بگذارد. گفتم:
"می بینی که آقای امیری از نغمه نپرسیده است که پیام اشگ آورچه بوده است. شاید اگر می پرسید و او می گفت مادر هدا چنان افسرده، که پدر تعریف می کرد، نمی بود. کیسه سبز مخملی را بیاد بیاور. یک کلمه، نه هدا پرسید و نه پدرش توضیح داد!"
"چرا؟"
من با تعجب، به ویژه بعد از این توضیحم، نگاهش کردم. مرا بغل کرد که تو راست می گویی من کنجکاو و فضولم و تو بردبار و صبور. آنچه دیپلمات را راغب آن زنِ زیبا و آرام کرد همان متانت و سکوتش بوده، انتخاب نغمه هم از طرف آقای امیری، شاید به همین دلیل بوده است. صبوری و کم حرفی را متانت می نامند. خوشبختانه نسل چنان مردانی و چنین دخترانی دارد وَر می افتد وگرنه منِ فضول، باید گیسم مثل دندان هایم سفید بشود و بانتظار شوهر بمانم! خنده ام گرفت. بوسیدمش و با هم میز عصرانه را آماده کردیم.

شبی که فردایش آقای امیری پرواز می کرد. شام را در خانه ما خوردیم. آقای امیری، یا واقعاً شاد و سرحال بودند، یا خودشان را شاد نشان می دادند. برادرم هم از شیراز آمده بود. آقای امیری فردا بعد از ظهر پرواز داشتند. در فرودگاه، پدر و مادرم هر کدام بسته کوچکی در دست داشتند. می دانستم که پدرم خاویار خریده بود. برادرم یک شاخه ارکیده سفید آورده بود. موقع خداحافظی کادوها را دادند. با آقای امیری روبوسی کردند. آقای امیری بسته و گل را گرفت. تشکر کرد. بسته ها را در ساک دستی سبکشان گذاردند و گل را به یقه لباسشان زدند. هدا و من را به عنوان دو عنصر گران بها به مادر و پدرم سپردند. اول هدا را بوسیدند و رها کردند. بعد حریر را در آغوش گرفتند، پیشانیش را بوسیدند که به اشگ افتاد. نگاهی عجیب وعمیق به من کردند. مرا در آغوششان مدتی طولانی نگهداشتند. اندکی عقب گرفتند دوباره بغلم کردند. این بار چیزی را آهسته در جیب روپوشم نهادند و در گوشم گفتند:
"آن را درخلوت باز کن. از من به عنوان هدیه و یادگار بپذیر. اگر آن را شناختی با کسی از آن مگو.حتی با همسرت هدا!" بعد با صدای اندکی بلندتر گفتند:"هدایم را بتو می سپارم هماجان، هدا، جز تو و کسانت کسی را ندارد."

مثل این که در جیبم آتش داشتم. جرأت لمسش را نداشتم. سالن فرودگاه پر از همهمه و هیجان بود. برای لحظه ای ندانستم که در کجایم. همه بی چهره و شبیه هم شده بودند. خون در سر و صورتم جریان نداشت. همه کس و همه جا محو و ناپیدا، خیس و مواج بود. کسی مرا در آغوش گرفت. بوی پدرم به هوشم آورد. نگاه کردم آقای امیری نبود. هدا در آغوش مادرم و حریر بود. برادرم به دختری که موهای خوش رنگ و چشمان درشتی داشت نگاه می کرد.

هدا و من می خواستیم به خانه خودمان برویم. مادرم مانع شد. در خانه پدرم مدتی تا دیر وقت نشستیم و حرف زدیم. با هدا، به اتاقم رفتیم. تخت خوابم باریک و تنگ بود. هدا را بوسیدم و گفتم تا بخوابد. کودکانه پذیرفت. خسته بود به خواب رفت. پتویی که در کناری گذاشته بودم را برداشتم. به سراغ حریر رفتم.
"منتظرت بودم می دانستم خواهی آمد."
"تختم باریک وهدا جاگیراست."
"می دانم. باورت می کنم. تو هم مرا باور کن هما. این سفر، سفری بی بازگشت است. نوعی گریز بود نه سفر. از چه و به کجایش را نمی دانم. سفری هدفمند بود نه برای گردش، رفع خستگی و یا جهان گردی!"
جوابی ندادم. ماندم تا او هم خوابید. پتو را برداشتم به طبقه پایین رفتم. در اتاق نشیمن آباژور کنار کاناپه را روشن کردم. از لای پتو، روپوش اسلامی ام را بیرون کشیدم. می دانستم که در جیب طرف چپم چیزی منتظر نگاهم هست. چیزی که من ممکن است بشناسم ولی هدا نباید بداند! برای لحظه ای متفکر ماندم. آیا بهتر نیست که آن را باز نکنم و ندانم که چیست تا صفا وصداقتم را با هدا حفظ کرده باشم؟ کنجکاویم ندا داد:"اگر به رابطه تو و هدا آسیب می رساند او آن را بتو نمی داد." دست در جیبم کردم با این انگاره که ماری برانگشتم نیش خواهد زد. پاکتی بود دراز، کوچک و ضخیم. درش بسته و روی پاکت بخط خوشی نوشته بود" برای هما پاره ای از جانم که اکنون تمامی جانم است." هرچه اندیشیدم نتوانستم حدس بزنم که درونش چیست. سرش را باز کردم. دو طرف پاکت را بهم فشردم. لای لبه آن باز شد. سایه دستم نمی گذاشت درونش را ببینم. با دو انگشت که بداخل پاکت فروبردم کیسه مخملی سبز رنگ را بیرون کشیدم. نزدیک بود از تعجب فریاد بزنم! دَمی چند حیران ماندم. سعی کردم تا جرأت گشودنش را بیابم. چهره، نادیده نغمه،مادر هدا، بنابر تعریف پدرم، تمام فضای ذهنی ام را پر کرد. انگشتانم در اختیارم نبودند. صدای آرامِ آقای امیری، درذهنم، به دادم رسید:"...آن را به عنوان هدیه از من بپذیر..."گره اش را گشودم. از درونش جعبه از مخمل سبز را بدر آودم. اندیشیدم که نکند این جعبه همان جعبه معروف "پاندورا" و در آن جُز غم و بدبختی چیزی نمانده باشد؟ همان صدا در گوشم زمزمه کرد:"در خلوت بازکن. آن را هدیه و یادگار من..." با اعتماد بازش کردم. در جعبه یک انگشتر بیضی شکل بود با پنج نگین برلیان. نگین میانی ازچهارنگین دیگر درشت تر و درخشانتر بود. انگشتر مادر نغمه!... به جای آقای امیری دراتاق مدیرمدرسه ایستاده بودم و اتاق بدور سرم می چرخید که مادرشوهرم...

بهاریکهزاروسیصدهشتادوچهار
کالیفرنیای جنوبی


دکتر امیر اسماعیل سندوزیموزه هنری دکتر امیر اسماعیل سندوزی


کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
مطالب مرتبط:  معرفی کتاب: وقتی چراغ‌ها ... | دکتر سندوزی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil