من دکتر تِرنِر هستم | دکتر سندوزی

من دکتر تِرنِر هستم | دکتر سندوزی

بیش از پانزده سال از خداحافظی در مقابل در آسانسور با او می گذرد. حدود پنج ماه پس از حرکتش در یک روز تعطیل و در حالِ استراحت در کنار استخری موبایلم زنگ زد. گوشی را باز کردم. کسی سلام کرد. مرا به نام نامید. روز بخیر گفت. بی مقدمه و معرفی کردن خودش گفت:
"دکتر تِرنِر من مدتی است که به سفرم خاتمه داده ام!"
فورا او را شناختم. شادمان و خوش حال با او حال و احوال کردم. با ادب و متانت جواب داد و از توجه و راهنماییم، به ویژه سفر دریایی، سپاسگزاری کرد. گفت:
"من، بازگشتم، تا بنابر تعالیم شما، با آنچه آموخته و استحقاق اش را دارم، زندگی کنم. سپاس فراوان و صمیمانه ام را قبول کنید."
"خوشحال و ممنونم که با من تماس گرفتید. سخت مشتاق دیدارتان هستم."
مکثی طولانی کرد. آرام شمرده گفت:
"آقای دکتر تِرنِر برایم گفتن این حرف مشکل است. ولی با همه احترامی که برای شما دارم نمی خواهم حتا یک گام به سوی عقب و گذشته ام بردارم. حمل بر قدر ناشناسی و ناسپاسیم نکنید. از همه چیز بریده ام. در یکی ازجزایر هاوایی ساکن هستم. تنها کاری که می توانم بکنم سپاس، قدردانی و ابراز این نکته است که هرگز فراموش تان نخواهم کرد. خداحافظ!"
گوشی را گذارد و مرا در بُهت وحیرت رها کرد. چند روز بعد پست برایم نامه ای آورد. حاوی چک بانکی ای به مبلغ قابل توجهی و یادداشت کوتاهی که نوشته بود:
"می دانم جبران مِهر و کمک های شما با پرداخت هیچ مبلغی مقدور نخواهد بود. سپاس من از شما، بیش از این هاست"
پست سفارشی بود. پاکت آدرس فرستنده نداشت. چک و یادداشت مختصر در دستم ماند. من به او و شخصیت او احترام می گذاشتم ولی نکته تاریکی در ذهنم بود که می دانستم ولی هرگز بر زبان نیاوردم و آن فاصله زمانی یِ بین خوابیدن در آن تختخواب اتوماتیک و بیداریش بود. به هنگام خداحافظی هم اشاره گنگی در این زمینه به اوکردم، ولی درچهره اش تغییری ندیدم. حال هم درتلفن اش می گوید:" من بازگشتم" معنای این تاکید این است که می داند بر او چه گذشته است! گفته بودم وقتی دانستید. آن زمان باز گردید. اندیشیدم بنابر سوگند پزشگی که خورده ام، من نه گوینده، نه قضاوت کننده و نه گزارش دهنده می توانم باشم. سعی کردم کل داستان را فراموش کنم.

پانزده سال، وقت کمی نیست. به ویژه در سالهای کهن سالی. مدتهاست که باز نشسته شده ام. همکار جوانم به جای من آن مطب و مراجعه کنندگانش را اداره می کند. هفته ای دوبار همراه همسرش، شام را با من می خورد. از بیماران و مراجعه کنندگان مطب یاد و غالباً، از یاد آوریهای بیماران سابقم درباره ام، با من گفت و گو می کند. این شده غذای روح من. هفته قبل در موعد مقرر نیآمد. یک روز زودتر و خوشحال تر ازروزهای دیگر و تنها آمد. در دستش پاکتی زرد رنگ و بزرگ بود. آن را به طرفم گرفت:
"حضرت استادی، برای شما پست سفارشی ای سنگین و با دقت چسب کاری شده آمده است. دو جا را امضاء کردم تا بسته را به من دادند. فکر کردم از دریافت آن خوش حال خواهید شد. سرِ راهم به منزل، رساندن پاکت را بهانه دیدارتان کردم. باید جالب باشد؟"
راست می گفت پاکت سنگین و به دقت چسب کاری شده بود. هر کاری کردم نتوانستم آن را باز کنم. همکارم از من بی طاقت تر و عجول تر بود و سویچ ماشین اش را داد که در پاره کردن پاکت کارساز شد. در پاکت، یادداشت هایی بود که خواندید. من بخشی از آن را سانسور کردم. اسامی را عوض کردم. یادداشت مختصری روی نوشته ها بود که نوشته بود:
"فرمودید بنویسم، نوشتم. گفتید بخوانم و صیقل و صادق ترش کنم. نیازی ندیدم. صداقت مقوله ای نسبی است. در آن حَد و نسبتی که من می شناسم صادقانه نوشته ام، بجز دو نکته که در تمامی لحظه ها از همه پوشیده می داشتم. یکی را برای شما نوشتم .و دیگری را نتوانستم! سالی چند است که این نوشته ناخوانده مانده است. حال که برای شما می فرستم دست شما از من و دست من می روَد تا از هستی کوتاه شود. یک نفر باید این دست نبشته را بخواند. چه کسی بهتر از آن که گفت: بنویس..."

وقتی نوشته رامی خواندم، تنها بودم. دلم می خواست کسی بود تا از او می پرسیدم:"در آن پاکت دسته دار رنگین جز لباسی که بوی جنون می داد چه بود که او با خود به کشتی برد؟"

بهار،هزاروسیصدوهشتادوچهار
رنچوبرنادو، کالیفرنیا
 

کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
مطالب مرتبط:  معرفی کتاب: وقتی چراغ‌ها ... | دکتر سندوزی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil