چهار راوی و یک نویسنده | دکتر سندوزی

چهار راوی و یک نویسنده | دکتر سندوزی

"دلت، کبوترِ آشتی است
درخون تپیده، به بام تلخ،
بااین همه،چه بالا،چه بلند،
پرواز می کنی."
احمدشاملو

فروزان:

می دانم برای شما مهم نیست که نام من در اصل فروزان نبوده است و نام پدر و مادرم را هم نمی دانم! ولی می دانم که خیلی زودتر از این ها باید از آن پرورشگاه لعنتی می گریختم. آنجا، جای ماندن هرگز نبود. این گریز اول من هم نبود. بار اول و دوم، ناشی بودم، گرفتار شدم و کتکی خوردم که دیگر بی گدار به آب نزنم.این بار مطمئن بودم که موفق خواهم شد. چهارده سالم بود.چگونه از آن خیابان شلوغ و پر ازدحام در شمال شهر سر در آوردم، خودم هم نمی دانم. تا احساس آزادی نکردم، چند خیابان و چهار راه را بی اختیار و به سرعت دویدم وقتی به این خیابان پر درخت و جوی پر آب، مغازه های پُر رونق و مردمانِ خوش حالش رسیدم دانستم که آب از بلندی به طرف پایین می آید. آب راهنمایم شد. هرچه بالاتر آمدم، خیابان آبادتر و پر جمعیت تر می شد. از میدانی که در آن ساختمان های شیشه ای بلند و تابلوی میدان ولیعهد را داشت، گذشتم. مغازه ها قشنگتر و بزرگتر و مردمان تمیزتر و جمعیت بیشتر شدند. وقتی به پیاده روی پُر جمعیتی که در آن نمی شد دَوید، رسیدم حیرت زده ایستادم. تماشایی بود. برای این که در سر راه مردم نباشم به کنارجوی آب که پلی با میله های آهنی داشت، زیر سایه درخت بزرگی، کنار یک تیرسیمانی چراغ برق، رو به مردم و پشت به خیابان ایستادم. خیابان پر از ماشینهای رنگارنگ در حال حرکت، و پیاده رویِ انباشته از مردم خوش لباس، مغازه های شیک و زنان و مردان خوشحال و خندان در حال و رفت و آمد بود. عده ای سریع و تند و عده ای تفریح کنان می گذشتند. بر خلاف اطراف پرورشگاهی که در آن به نوعی زندانی بودم، ساختمان ها تو سری خورده، مغازه ها بی رونق و خاک گرفته، مردم فقیر و بیکاره نبودند. در اینجا، کسی به کار دیگران کاری نداشت. نمی دانستم این همه آدم تمیز و خوشگل و خوش لباس، با این عجله، به کجا می روند. ایستادم به تماشا. یادم رفت که از کجا گریخته ام. چرا گریخته و به کجا باید بروم. روی پل نرده مانند، زیر پایم، آب را می دیدم که بروی هم می غلطید و می دوید. شعاعی از آفتاب شانه راست و پشتم را مانند دستی نرم و گرم نوازش می کرد. کمی دورتر فروشنده جوانی روی نایلون آبی رنگی مقداری لباس را مرتب چیده بود. چند زن لباس ها را برمی داشتند نگاه می کردند وقتی می خواستند بر زمین بگذارند جوانک می گرفت تا می کرد و بر جای اصلیش می گذاشت. فکر کردم اگر من می توانستم که چیزی برای فروش عرضه کنم مانند او پولی را که از مشتری گرفت، می گرفتم و مانند او صافش می کردم و لای دسته اسکناس های رنگارنگ دیگرم می گذاشتم و برای خورد و خوراکم خرج می کردم. یادم افتاد که گرسنه ام. تنها فکر فرار را کرده بودم. به جا و مکانِ ماندن و خورد و خوراکم فکر نکرده بودم. به مردمی که از دور می آمدند نگاه کردم. دو مرد می آمدند و بلند بلند حرف می زدند و می خندیدند. خانمی جوان و خوش لباس پشت سرشان بود. خانم، از دو مرد فاصله گرفت. من را که از دور دید. مثل این که، چیزی در من، نظرش را گرفت. گرچه کسی به من نگاه نمی کرد، ولی این خانم،. قدم آهسته کرد. بازهم نگاهم کرد و رَد شد. چند قدم نرفته برگشت دوباره نگاهم کرد. خواست به راهش برود. نتوانست. ایستاد. برگشت. راه رفته را به طرفم آمد. قبل از این که به من برسد، هیکل مردی بین او و من حایل شد. مرد اسکناسی در دستم گذارد و رفت که همچنان در دستم ماند. زن دید و جلو آمد. ایستاد. نمی دانستم که چرا چنین مرا نگاه می کند و من باید چه کنم. فکر کردم باید بگریزم. ازدحام مردم در پیاده رو و ماشین های فراوان در خیابان مرا ترساند، جا و امکان برای دویدن و فرارم نبود. من شیر خوارگاه، پرورشگاه، مدرسه و نزدیک دو سالی بود که دبیرستانِ کم فضا، دانش آموزان پرخاش گر، فراش بی ادب و مدیر بدخلق و ستمگر را فقط دیده بودم. با چنین محیط، مردمان شاد و چنین نگاهی خو نگرفته و آشنا نبودم. نزدیک آمدن زن و نگاهش، نگاهی همراه با مهربانی، مرا سر گردان تر کرد. فکر کردم قصد بدی ندارد. منتظر ماندم تا آمد نزدیک تر. نزدیک تر از آنچه تا کنون کسی به من شده بود. خانمی شیک پوش و خوش بویی که می توانستم موی نازکی که روی آستین سیاهش تکان می خورد را بخوبی ببینم تازه لبخندِ بر لبش را دیدم. پرسید:
"پسرجان چرا اینجا ایستاده ای؟"
جوابی نداشتم که بدهم. سؤالش را تکرار کرد.
"پرسیدم، پسرجان چرا اینجا سرگردان ایستاده ای؟ کسی را نداری؟ یا از شهر و دیار دیگری گریخته ای؟ پدری، مادری، کس و کاری در تهران داری؟
"نمی دانم."
لبخند زد. از جایی که ایستاده بود حرکت کرد. گامی به طرف چپم برداشت. دیگر پشت اش به مردم و گذر کننده ها نبود. تنه نمی خورد. در کنارم ایستاده بود. من نیم چرخی خوردم و روبروی او و پشت به ستون سیمانی چراغ برق ایستادم. سرم پایین بود. دستی که کیفی را گرفته بود سفید، ظریف و ناخن های براق به رنگ قرمز داشت. کیف را بالا آورد. دَرِ آن را باز کرد. تأملی کرد. در کیف را بست. نگاهم بردستهایش بود. صدایش پرسید:
"مدرسه می رفتی پسرجان؟"
من را این "پسرجان" که تا کنون نشنوده بودم، به خود مشغول کرد. گویا سرم را تکان دادم، چون گفت آفرین. بعد گفت:
"ساعت دو و نیم بعد از ظهر است. من گرسنه هستم دوست داری با هم ناهاری بخوریم؟"
من فکر کردم شاید خطابش به کس دیگری است. برگشتم پشت سرم را نگاه کردم. سیمان تیر چراغ برق مملو از کاغذ هایی رنگارنگ بود که چسبانده و کنده بودند. پشت سرم کسی نبود. گرسنه بودم. از دیروز غروب هیچ نخورده بودم. بیاد ندارم که جواب داده باشم ولی او گفت:
"بیا برویم."
راه افتاد. من هم در کنارش گامی عقب تر. دو سه چهار راه بی کلام و حرف رفتیم. جلوی در بزرگ شیشه ای ایستاد. کسی از تو در را باز کرد. بوی خوشی مشامم را پُر و اشتهایم را تحریک کرد. عده ای در حال خوردن بودند. مردی با شلوار سیاه، پیراهن سفید و کرواتی که بر گردن داشت ما را تا کنار میزی برد. صندلی ای را کنار کشید. خانم نشست. به من هم اشاره کرد. من هم صاف و سیخ، مانند خانم، نشستم. یک نفر ظروفی را در روی میز جا به جا کرد. مردی، نان و سبزی خوردن و شیشه آشامیدنی بر روی میز گذارد و رفت. مرد دیگری با شلوار سیاه و پیراهن و کراوت، قلم و کاغذ به دست آمد. خانم شیک پوش چیزی گفت و او نوشت. به آن طرف شیشه های بزرگ که از زمین تا سقف ادامه داشت نگاه کردم. مردم در خیابان در حال رفت و آمد بودند. پشت شیشه نوشته بود چلوکبابی نایب اما نمی دانم چرا بر عکس نوشته بودند! صدای خانم مرا به خود آورد از مدرسه، کلاس و درس و نمره هایم پرسید. در چند کلمه گفتم. بعد از خودش و پسری که همسن من دارد که نامش نریمان است گفت. گفت که پسرش شانزده ساله، با هوش و بسیار زیرک ومتکی به خود است. من چهارده سال داشتم دو سال کوچکتر از او بودم، نه هم سال پسرش. اما حرفی نزدم. او گفت که دختر دهساله ای دارد شیطان، مهربان، بازی گوش که بسیار زود آشناست. فکر کردم از من چهار سال کوچکتر است. از خودم پرسیدم چرا این خانم این حرفها را به من می زند. در این عمر پرورشگاهیم کسی با من این گونه حرف نزده بود. ما کودکان غیر از گفت و گوی کودکانه روزمره مان اگر حرفی می شنودیم یا فرمان و نصیحت بود و یا تهدید و منع. مثل این که ما به عنوان آدمهای، نامریی بودیم. دسته جمعی مورد خطاب یا فرمان قرار می گرفتیم. شنیدم که خانم، داشتند می گفتند که:
"شوهرم وکیل دعاوی است. خانه ما بزرگ و باغی پر درخت است. همه جور میوه و استخری بزرگ برای شنا داریم. تو شنا بلد هستی؟"
"نمی دانم!"
خندید. با خنده و مهربانی پرسید:
"چطور نمی دانی که شنا بلد هستی یا نه؟"
"تا حالا درآب نرفته ام که بدانم!"
"عیبی ندارد. نریمان یادت می دهد. دوست خوبی برای تو خواهد شد. من مطمئنم که او ترا دوست خواهد داشت."
خواستم بپرسم چرا، او که مرا ندیده است چگونه مرا دوست خواهد داشت، ولی یک نفر از پشت سرم یک پشقاب پر از پلو جلویم گذارد. برگشتم ببینم او کی بود. دیدم دارد بشقابی پلو هم برای خانم می گذاشت. بعد هم بشقاب درازی پر از کباب روی میز گذارد که بوی خوبی داشت. زن جوان دستمال لوله شده ای را چرخاند باز کرد. از میان آن قاشق و چنگالی را بیرون آورد. کنار بشقابم.و دستمال را هم کنار آن گذارد. دستمال لوله شده مرا برداشت. باز کرد برای خودش گذارد. من متحیر این کاربودم که گفت:"پسرم کره رالای پلویت بگذارو بهم بزن تا ذوب شود." خودش این کار را کرد و من تقلید کردم. از بشقاب پلو بخار بلند می شد. بعد هم کباب برایم گذارد. سعی کردم ببینم او چه می کند تا منهم همان کنم. ولی گرفتن چنگال به دست چپم آسان نبود. او صاف نشسته بود. من که برای جلوگیری از ریختن غذا از قاشقم خم شده بودم، سعی کردم صاف بنشینم. خانم باز گفت که همسر، پسر و دخترش مرا دوست خواهند داشت. پرسید که آیا من کسی ومحل زیست و زندگی ای در تهران دارم. گفتم که ندارم. پرسید:
"دوست داری با من، به عنوان مادرت، همسرم به عنوان پدرت، به خانه ما بیایی و بنام پسر دوم ما، با ما زندگی کنی؟"
لقمه غذا بیخ گلویم گیرکرد. نتوانستم جواب بدهم. نمی دانم سیر بودم یا ناگهان سیر شدم! نمی توانستم چیزی بخورم. قاشق در دستم مانده بود. به ویژه وقتی خانم گفت:
"در خانه ای بزرگ، با من، همسرم، برادرت نریمان و خواهر کوچکت زندگی کنی، به دبیرستان بروی درس بخوانی، به دانشگاه بروی و برای خودت مردی بشوی و به دیگران خدمت کنی؟"
دلم می خواست مانند دانش آموزانی که پرورشگاهی نبودند، لباسم رنگین، مو های سرم بلند، و پدر و مادری مهربان داشته باشم که وقتی بی گناه تنبیه می شدم، به مدرسه می آمدند و از من حمایت می کردند. نه این که در پرورشگاه هم تنبیه بشوم که آبروی پرورشگاه را بر باد داده ام. بگذریم که برای خود مردی شدن و به دیگران خدمت کردن یک آرزوی محال بود و دور از گنجایش و ظرفیت ذهن من. پرسید:
"دوست داری؟"
نپرسیده بود که من در کجا هستم. از کجا می دانست که من بی جا و مکان و خورد و خوراک ندارم و فراری هستم. جوابی برای این سؤالم نداشتم و جواب سؤالش را می خواستم با حرکت سر بدهم. ولی شنیدم که گفتم:"نمی دانم". خوشحال لبخند زد و گفت:
"غذایت را بخور تا با هم برویم. من کمی خرید دارم با هم خرید می کنیم و با هم می رویم خانه."
من دیگر گرسنه نبودم. نیمی از غذایم را نخورده گذاشتم و برخاستم. خانم نگاهی به من و نگاهی به غذای نخورده کرد ولی هیچ نگفت. فقط پرسید بچه ها در مدرسه چی صدایت می کنند. گفتم رضا نگاهم کرد. گفت:
"اسم من مهربانو بوده، بعد از ازدواج با همسرم نادرمیرزا جهان آرا مادرشوهرم مرا نگار بانو خواند. از شازده های پر افاده قاجار بودند. حالا تو دوست داری نامت را عوض کنم و فروزان بگذارم. من دلم می خواست اسم پسرم را فروزان بگذارم. اما مادر همسرم موافق نبود. می دانی معنی فروزان چیست؟"
نمی دانستم.
"یعنی روشن کننده. چون پسر خوبی هستی می دانم که در خانه خواهی درخشید."
یکدفعه سرخ شدم. چیزی در من زنده شد. تا آن روز خودم را، به عنوان یک واحد انسانی، نشناخته بودم. حالا یک نفر برای اولین بار دارد از من تعریف می کند. فکر کردم که باید کاری کنم که شایسته تعریف باشم. همان طورکه در مدرسه بودم. نمره اخلاق و رفتارم همیشه بیست بود. این شد که نام فروزان مرا خوشحال و زندگانیم را دگرگون کرد. اکنون که قادر به درک و فهم مسایل شده ام باید برای شما بگویم که فروزان، برای من و سرنوشتم به معنای ناگهان از تاریکی به روشنی رسیدن، صاحب پدر و مادر و جا و مکان شدن، متحَوِل و دگرگونه شدن، از تسلیم و رضا، بَدَل به فروزان شدن را می داد. هنوزهم می دهد.
فروزان، برای چند لحظه ساکت ماند. حرفش را خلاصه کرد:

رفتیم خرید کردیم و سوار شدیم. راه طولانی بود. برای من که اول بار بود سوار ماشینی می شدم که مثل کشتی بر روی آب، روان و نرم می رفت، آن هم بغل دست راننده، راه طولانی برایم بسیار کوتاه بود! از شهر خارج شدیم. به "کرج خوش آمدید" رسیدیم و از آن هم گذشتیم به منطقه ای که همه خانه ها باغهایی بزرگ بود که رسیدیم. در آهنی بزرگی باز شد ماشین وارد یک باغ بزرگ و از سر بالایی مارپیچ مانندی بالا رفت که بر بلندی آن تپه باغ دیگری بود با ساختمانی عظیم و گلکاری های باور نکردنی. دریاچه -استخر- بزرگی پرآب، آبی ذلال و صاف به رنگ آسمان و پر از تکه هایی از اَبر های سفید!

جلوی ساختمان، زیر سایه بان بزرگی ماشین ایستاد. گفتند رسیدیم. کف زمین از تکه های سنگ مرمر بود. زیر سایبان و کنار دریاچه مبل های بزرگی از پارچه های گلدار گذاشته بودند. خانم به مبل بزرگی اشاره کرد و گفت:
"فروزان پسرم، همین جا استراحت کن تا من باز گردم."
او رفت. من همان جا متحیر با قلبی پر ضربان ایستادم. تا کنون مرا با نام های:"هی باتوام"، "بچه بیا اینجا ببینم"، "پسر اسم ات چیه بیا جلو"، "تکان بخور حیف نان" و... صدا می کردند. پسرم، پسرجان مرا گیج می کرد. نا باورانه به آن همه گل و گیاه و درختان عجیب خیره ماندم. نتوانستم بنشینم. همان جا، منگ و ناراحت منتظر ایستادم. اگر راه را بلد بودم از آن همه تجمل و اشرافیت می گریختم. نمی دانم چه مدت ایستادم تا از ساختمان زنی ریز نقش با لباسی تیره سینی ای نقره ای رنگ به دست که در آفتاب برق می زد بیرون آمد. اخم هایش در هم بود. به سایه و من که رسید اَخم هایش را باز کرد و لبخند زنان جلو آمد. سلام کردم. جواب داد:
"علیک سلام عزیزم. چه پسر خوشگلی، به خانه خودت خوش آمدی فروزان جان. بیا اینجا. چرا سرپا ایستادی."
لیوان بلوری که در آن مایع آلبالویی رنگ و یخ بود را روی میز گذاشت و دوباره گفت:"عزیزم بیا بشین". من مست این کلمه که تا کنون کسی به من نگفته بود "عزیزم" در جا ماندم. برگشت نگاهم کرد دوباره گفت:"بیا بنشین. تا تو شربتت را بنوشی، مهربانو می آید. من هم می رَوَم تا اتاقت را آماده کنم. هر کلمه مرا سرمست تر می کرد. "اتاقت" برای کسی که عمری را در خوابگاه صد نفره و در تخت خواب های دو طبقه خفته است شما نمی دانید چه معنا و مفهومی را القاء می کرد!

زن مهربان با سینی رفت من رفتنش را نگاه می کردم. کنار دَرِ ورودی ساختمان، پنجره وسیعی بود که شیشه هایش از دور برق می زد. مثل این که کسی در پسِ پنجره مرا نگاه می کرد. تا زن مهربان به درون رفت آن ناظر از پنجره غیبش زد. درست نگاه کردم. کسی را دیگر ندیدم. خانم جوان لباس عوض کرده بازگشت. وقتی دید من هنوز ایستاده ام تعجب نکرد. تعارف کرد تا بنشینم. خودش تا نشست در مبل فرو رفت. من سعی کردم لب مبل که سخت بود بنشینم تا فرو نروم. سخت بود، بهر حال، خودم را استوار نگاه داشتم. ساعتی با من صحبت کرد. هر چه گفتند را به دقت گوش کردم. در مقابل هیچ سؤالی سعی کردم با گفتن، نمی دانم، از جواب فرار نکنم. فکر می کردم اگر به من بگوید که پشیمان شده است، مرا نمی خواهد من چه می توانم بکنم. جواب ها را از روی صداقت کودکانه ام و اطلاعات محدودم می دادم. حالا می فهمم که بازجویی نبود. نوعی تفاهم و آشنا شدن بود. فکرمی کنم، آن چه یک مادر درباره پسری که چهارده سال او را ندیده است و می خواهد بداند را می پرسید. او پرسید ومن جواب گفتم. بازهم پرسید که آیا دوست می دارم با او، همسرش، نریمان و نرمه زیر یک سقف زندگی و فرزند خوانده آن ها باشم. شهامت گفت وگو کردن یافته بودم گفتم:
"می خواهم. بسیار هم می خواهم اما می ترسم. برایم بسیار مشکل است."
"مشکل بودنش را قبول دارم. چرا می ترسی. از چه می ترسی فروزان."
"چون من در پرورشگاه بزرگ شده ام. با این گونه زندگی ها و این گونه انسان ها و آداب و رسوم هرگز برخورد نداشته ام می ترسم کاری بکنم که خجل و شرمنده شوم. ندانسته کاری خلاف کنم. من از تنبیه..."
"در این خانه ما کسی را تنبیه نمی کنیم..."
"من از خجالت و خفت تنبیه می ترسم. من از پرورشگاه گریخته ام. ترس از تنبیه رایج در پرورشگاه نبود که سبب فرارم شد. بلکه خفت و خواری تنبیه بود که مرا می شکست. در مدرسه نمره اخلاق و انظباطم بیست بود، اما در پرورشگاه..."
"ببخش که من حرفت را قطع می کنم. پرورشگاه را فراموش کن عزیزم. من سعی می کنم تا همیشه در این خانه مانند مدرسه با تو به عنوان یک شاگرد برگزیده و خوش اخلاق رفتار شود. می دانم و مطمئن هستم که هم چنان .همیشه نمره رفتار و اخلاقت بیست خواهد بود. بسیار پسر مؤدب و منظمی هستی من بسیار دوستت می دارم."
هیچ نگفتم. ضربان قلبم تند شد. به ناچار ساکت ماندم. خانم جوان برخلاف مربیان پرورشگاه حرفم را با خشونت قطع نکرد. نگفت "کافیست پر حرفی موقوف" عذر خواست که حرفم را قطع می کردند! من خودم از آن همه حرف که در سینه و جان داشتم و به کسی نگفته بودم جلو گرفتم. ساکت شدم. داشتند فکرمی کردند. سرشان پایین بود. همان خانم مهربان آمد. دید که لیوان نوشیدنی همچنان باقیست پرسید:
"چرا نوشیدنی ات راعزیزم ننوشیدی؟"
"عذر می خواهم!"
هر دو خندیدند. یکی شان پرسید چرا عذر می خواهی پسر خوب. گفتم ما در پرورشگاه یاد گرفته ایم برای هر کاری یا هر نا فرمانی ای فوری عذرخواهی کنیم. خانم جوان گفت:
"پسرم، گفتم که پرورشگاه را فراموش کن، نمی خواهی ننوش، بیا برویم خانه و اتاق خوابت را ببین و با برادر و خواهرت آشنا شو."
بلند شدم ایستادم. آن دو هم بلند شدند و راه افتادند. لیوان نوشیدنی بر روی میز تنها ماند. یکی شان سریعتر رفت و خانم جوان با من هم قدم شد. پاهایم ناباورانه مرا به جلو می بردند. خانم جوان راجع به خانه و ساعات صبحانه، ناهار و شام خوردن شان می گفت در ضمن گفت:
"برادرت نریمان پسرخوب و خوش قلبی است ولی سخت جوش و دیر آشناست، برخلاف خواهرش نرمه که زود جوش و زود آشنا است، او گاهی درشت گویی می کند که داریم کم کم یادش می دهیم این عیب بزرگ را ترک کند. شاید از تو یاد بگیرد که یک پسرخوب چگونه باید باشد."
پاهایم نیرو گرفت و به عنوان یک پسر خوب که نمونه خواهد بود گام برداشتم. نزدیک در ورودی، در را باز کردند. دستی بر شانه ام گذاردند و مرا با خودشان به درون بردند. باز هم به من گفتند که به خانه ام خوش آمدم. دخترکی ظریف، با موهایی کوتاه و چشمانی درشت و بسیار خوش حالت منتظر ایستاده بود. تا مادرش گفت نرمه بیا با برادرت فروزان آشنا شو، اول دو قدم متین و آرام برداشت ولی نتوانست طاقت بیاورد. دوید آمد جلو آغوش گشود، اول مرا بغل کرد فشرد بعد گفت:"من نرمه هستم. مادر گفتند که بتو خوش آمد بگویم." مادرش خندید و گفت من به تو نگفتم که به برادرت فروزان بگویی که من گفته ام. گفتم از طرف خودت خوش آمد بگو. بسیار خوب برادر بزرگتر کجاست. صدا کردند:"نریمان جان" نریمان سنگین آمد. از من بزرگتر بود ولی بلندتر و قوی تر نبود. صورتی کشیده، چشمانی سیاه و موهایی سیاه تر از چشمانش داشت. تنها پا ها و کفش هایش از من بزرگتر بود. به پاهای کوچک خودم نگاه کردم. صدای مادر را شنیدم که گفتند:
"نریمان جان با برادر کوچکترت فروزان آشنا شو. دوست خوب و همراهی برای توست، امیدوارم..."
"شما که گفتید اسمش رضا ست."
"بله اسمش رضا ست. ولی من دوست دارم نام پسر دومم را فروزان صدا کنم اشکالی دارد؟"
"شما هر چه می خواهید بنامید. ولی من همان رضا صدایش می کنم!"
"نریمان!"
گویا مادر ناراحت شدند. ولی من ناراحت نشدم. اسمم رضا و خودم راضی به این نام بودم. گفتم:
"نریمان خان، هرچه دوست دارید مرا صدا کنید، من جواب می دهم."
لبخندی به او زدم. یا ندید یا دید و بروی خودش نیاورد. دست هم نداد، اخم کرده ایستاد تا خانم مهربان آمد جلو که بیا برویم بالا اتاقت را نشانت بدهم. او از جلو من از عقب به طرف پله های وسیع طبقه دوم راه افتادیم. نرمه گفت:
"خاله بهتاش منم بیام کمک کنم؟"
"آره جانم بیا."
خندان و دوان دوان آمد، از من پرسید که من بسکتبال بلدم بازی کنم، وقتی گفتم نه خندید گفت که ناراحت نباشم خودش به من یاد می دهد. بعد پرسید که من کلاس چندم هستم وقتی گفتم کلاس هشتم. نگاهم کرد و گفت:
"تو به این بزرگی چطور کلاس هشتی، رفوزه شدی؟"
"نه معدلم شانزده و نیم است."
"پس حتما گوشت می خوری و تابستان بعد از ظهرها هم خوب می خوابی که این طور بزرگ شده ای."
خانم مهربان خندید. رسیدیم به سرسرای طبقه دوم که اتاق های خواب درآن قرار داشت. دری را باز کرد. اتاقی بود نورانی که پنجره ای گشوده به باغِ پشت ساختمان، یک تخت خواب با دو آباژور در دو طرف آن، مبلمانی بسیار شیک داشت. نرمه همه جا را نشان من داد در ضمن به من گفت:
"پارسال دو تا موش آمده بودند خیلی چیزها را توی این اتاق جویده بودند. همه را عوض و نوکردند. یکی از سه اتاق برای مهمان هاست. مگر تو مهمانی؟"
خاله بهتاش جواب داد که نه فروزان مثل تو و نریمان صاحب خانه است. این اتاق چون بزرگ و مجهزتر از اتاقهای دیگراست به برادر دومت داده شده است تا در آن مستقل و راحت تر باشد. نرمه ذوق کنان گفت:
"خوش به حالت فروزان اتاق خواب من نصف اتاق خواب تو نیست. اتاقت از اتاق نریمان هم بزرگتراست."
خانم مهربان رو به نرمه کرد و گفت عزیزم بگذار برادرت کمی در اتاقش استراحت کند. با اتاقش آشنا بشود و بعد اگر خواست دوش بگیرد و آماده شام بشود. رو به من کرد و گفت:
"فروزان، تا زمان شام چهار پنج ساعتی وقت داری استراحت کن. اگر کار داشتی با تلفن بغل تختخوابت، شماره نُه را بگیر من کمکت خواهم کرد."
"شماره اتاق منهم شماره دو،است. زنگ بزنی من هم می آیم به کمکت! شماره اتاق نریمان هم یک..."
خانم مهربان دست نرمه را گرفت که بیا برویم "وروجَک" نمی خواهد همه شماره ها را همین امروز به برادرت یاد بدهی. او را با خودش برد. جای نرمه در اتاق خالی ماند.
با کنجکاوی پسرانه ام اتاق را بررسی کردم. بیاد آوردم که در پرورشگاه اوایل روی زمین تشک پهن می کردند و تمام کودکان کنار هم می خوابیدیم. بعدها که خانمی آمد و برای پرورشگاه تختخواب چوبی دو طبقه و یک طبقه سفارش داد و آوردند. یک ماه و اندی، باز ما روی زمین می خوابیدیم، تا بیایند و خوابگاه را با رختخواب های نو افتتاح کنند! کتم را در آوردم و روی تخت نرم، که بوی صابون عطری دست شویی آقای مدیر پرورشگاه را می داد، دراز کشیدم. خسته فرارصبح بودم. ندانستم خوابیدم یا خواب من را ربود. چه مدت از زمان خوابیدم نمی دانم. بیدار شدم. گویا کسی به در زد. دلم نمی خواست چشم باز کنم. بعد از سالها خوابی راحت در رختخوابی نرم و خوش بو کرده بودم. چشم بسته ماندم. گویا باز خوابم برد. برای بار دوم که کسی به در اتاق زد بیدار شدم. صدای همان خانم مهربان بود. پرسیدند می توانند بیایند تو. هیچ وقت هیچ کس از ما اجازه ورود نمی گرفت. از جا جهیدم تا بر پا بایستم، در پرورشگاه رسم چنین بود. خانم سرشان را از لای در به درون اتاق آوردند. وقتی دیدند من از خواب پریده و دارم خبردار می ایستم عذر خواستند و گفتند:
"پدرت! نادرمیرزا، مقداری لوازم ضروری و مورد نیازت را برایت خریده و با خودشان آورده اند به من کمک می کنی تا آنها را در کمد و کشوها بگذاریم؟"
"بله."
"پس کمک کن این جعبه ها را بیاوریم داخل اتاقت."
باورم نمی شد که من صاحب اتاق شده ام. کمک کردم خرید های "پدرم" نادرمیرزا را آوردم به درون "اتاقم"! این دو کلمه هم مرا باز گیج و مست کرد. جناب آقای رخشا شما نمی توانید حال و احساس منِ پدر و اتاق ندیده را درک و فهم فرمایید. اگر بگویم که ندیدم چه خریده و آورده بودند و من و آن خانم مهربان آن ها را جا به جا کردیم و چه چیز را در کجا نهادیم باورم فرمایید. مست و مدهوش این تغییر سرنوشت بودم که شنیدم می گویند:
"شام برای یک ساعت دیگر آماده خواهد بود. عزیزم، دوشی بگیر و لباس عوض کن، نرمه چند بار می خواسته بیاید که تو را ببرد به پدرش و پدرش را به تو نشان بدهد. ما مانع شدیم. می آید دنبالت که موقع شام ببردت به سر میز شام. از من و مادرش قول گرفته است که او این کار را بکند. همه از آمدن تو خوشحالند و من از همه خوش حال ترم. نریمان و نرمه را من بزرگ کرده ام. هر دو مرا خاله بهتاش صدامی کنند تو هم می توانی مرا به همان نام بخوانی."
خوشحال و راضی گفتم چشم باخوش حالی شما را خاله بهتاش خانم صدا خواهم کرد. خندید که خانمش اضافی است. همان خاله بهتاش کافیست.
"چشم."
دستی به موهای کوتاهم کشید و رفت.

مدتی بی حرکت ماندم.رفتم حمام و دوش را آزمودم. لباس های تازه را به دقت نگاه کردم.همه چیز بیگانه و همه کارها تا حدودی سخت بود.ولی آموختم تا حمام بگیرم و آماده شوم. از یافتن نحوه کار شیرآب سرد و گرم تا کشف ماده ای بنام "شامپو" از انتخاب لباس مناسب تا راه رفتن با کفشی نرم و نو روی چوبهای براق و سنگهای صیقلی مرمر، که هر لحظه خطر سُریدن و زمین خوردنم بود. همه برایم نا آشنا و بیگانه بود. حدود نیم ساعت قبل از وقت شام حاضر و هزار بار خودم را در آیینه نگاه کردم. با خودم و آنکه در آیینه بود بیگانه بودم. سعی کردم کاری نا باب، نا شایسته نکرده باشم. وقتی مطمئن شدم که مرتب و منظم هستم، آرام به طرف در اتاق رفتم تا از لای در ببینم که کف سرسرا هم سنگ است یا فرش، راه رفتن روی سنگ صیقلی با کفش نو و لغزان برایم مشکل بود. موقع آمدن گیج بودم و ندیده بودم. تا در را باز کردم صدای جیغی کوتاه آمد. نرمه پشت در و ترس و خنده با هم در صورتش بود که گفت:
"آمده بودم دنبالت. منو ترساندی. یک بار دیگرهم دزدکی و پنهان از همه آمدم. گویا خواب بودی. چطور در روز می توانی بخوابی؟ نگارجون به پدر گفتند که برای او یک پسر خوشگل وبرای ما یک برادرخوب، مؤدَب و سالم آورده است. پدر می خواهد ترا ببیند. راه بیافت ببرمت پیش پدر. راستی بگو چرا تا حالا پدر ترا ندیده است؟"
مرتب سؤال می کرد. خوشبختانه ولی فرصت جواب به من نمی داد. در حال پرسش مرا برد و به آقای جهان آرا معرفی کرد. آقای جهان آرا، نریمان بزرگ و مرد شده ای بودند که بر خلاف پسرشان خوش بر خورد و بسیار مهربان و مبادی آداب می نمودند. مرا در آغوش شان فشردند، دَمی نگاه داشتند و نگاهم کردند. نگاهشان پر از مهربانی بود. "به خانه خودت خوش آمدی پسرم"ای گفتند و مُهر مِهرشان را بر دلم کوبیدند. این شد که آن مرد شریف، خوش صورت، خوش خو، مهربان و بسیار مؤدب مرا به فرزندی، همسرشان به پسری، نرمه به برادری و اسباب بازی ای جان دار. نریمان به عنوان رقیبی نرم، مطیع وفرمان بردار -در آن خانه مجلل و اشرافی- پذیرفتند. از همان روز نخست من حّدِ خودم را، بنا بر زَهرِ ترسی که در پرورشگاه در دل و جانمان ریخته بودند دانستم. می ترسیدم مرا از آن خانه راحت و پر نعمت بیرون کنند. لباس های کهنه ام را در جعبه خالی ای برای چنین روزی، زیر تخت، مخفی نگاه داشته بودم! تصور می کردم در چنان بدبختی ای عریان بیرونم خواهند انداخت! با احتیاط کامل رفتار می کردم. دوست داشتم نریمان بداند که من خود را با او هرگز قیاس نمی کنم و جایش را به هیچ وجه تنگ نخواهم کرد. برادرانه دوستش داشتم و حرمت بر حقش را قبول و محترم می داشتم. من در پرورشگاه اهانت، خواری، حق کشی، ظلم و تعدی را در حدّ کمال دیده و چنان آموخته بودم که رفتار نریمان برایم نه تنها قابل تحمل بود بلکه در حدّ شکر گذاری و سپاس هم بود! سپاس برای مهر و لطفی که در حقم کرده بودند. نجات دهنده ام مادر او بود. بهمین دلیل تحمل و اطاعتم از او سیاست مدارانه نبود. بلکه حق او می دانستم که آن کند که می خواهد. آنچه از گذشته ام به زبان اکنونم می گویم، ممکن است از نظر مفاهیم و کاربرد کلمات غنی و رساتر باشد. ولی حدّ صداقتش، به ویژه احساس و حالات کودکانه من، به صداقت همان کاریست که مهربانو و جناب آقای جهان آرا در حقم نمودند.

پنج سال تمام من در آن خانه در رفاه و نعمتی در خور ستایش به سر کردم. در بهترین دبیرستان، دبیرستان البرز، نامم را نوشتند. راننده یک مینی بوس نریمان، نرمه و من را می برد و می آورد. بعد از سالی که نریمان به دانشگاه رفت و خودش رانندگی می کرد، گاه نرمه را می برد ولی مرا هرگز با خودش نبرد. من به دانشگاه رفتم با این که ریاضی ام بسیار خوب بود و می توانستم به مهندسی، کامپیوتر، فیزیک اتمی و رشته های بهتری را بخوانم، به دلایلی کاملا شخصی اقتصاد و مدیریت را انتخاب کردم. در دو دانشگاه شیراز و تهران قبول شدم. تهران را انتخاب تا در پناه محبت آن خانواده مهربان باشم. افسوس که سرنوشت انسان همیشه از مسیر زیبا و منطبق بر انتظاراش نمی گذرد. نگاربانو مادری مهربان و بانویی نیکوکار و نمونه بود. مرگ ایشان بزرگ ترین غم حیات کوتاهم بود و هست. همه خون گریستیم. من دوماه از در اتاقم جز برای شام و رعایت حریم حرمت آقای جهان آرا بیرون نیامدم. گاهی نرمه می آمد، ساعتی با هم در فضای باز می نشستیم. از مادرِ مهربانش می گفتیم و من به لانه ام بر می گشتم. هنوز هم آن خانه خالی از نگاربانو را تحمل ندارم. من هرگز به حرمت و رعایت خاطر نریمان، به خودم اجازه ندادم که مردی بزرگوار، مهربان، نجیب، متین و بخشنده ای چون آقای جهان آرا را در حضور فرزند حساس ایشان، حتی در غیاب او، پدر بنامم. گرچه او حامی و نجات دهنده ام بود. پدری که پدر بودن را شایستگی کامل داشت. مرگش برایم، فاجعه و ضایعه ای کمرشکن بود. از من خواستید تا درباره ایشان بگویم. اما "کلمه" با تمام عظمتش که زمانی شعر می شود چقدر در بیان احساسم برای تعریفِ پدر بودن پدر نریمان ناتوان است! من در این باره جز سکوت حرفی ندارم."
 
من:

من علی محمد رخشا دوستِ صمیمی وهمکلاس مرحوم دکتر نادرمیرزا جهان آرا هستم. هر دو با هم دبیرستان البرز را تمام کردیم، کنکور دادیم، قبول و در دانشکده حقوق نام نویسی کردیم، فارغ از تحصیل شدیم، دوره تخصصی دیدیم، او در فرانسه حقوق بین الملل خواند و دکترایش را گرفت، من در ایران دفتر وکالت تاسیس کردم در ضمن حقوق مدنی خواندم و تخصص گرفتم. وقتی او از اروپا بازگشت، در خیابان میرداماد میدان محسنی تمامی یک طبقه از ساختمان نوسازی را خرید و دفتر و شرکت حقوقی بزرگی را تاسیس کرد که من و دو تن از وکلای کاردان و کاری را به همکاری خواند. وضع مالی خانوادگی اش بسیار خوب، از روابط اجتماعی بالایی برخوردار و می توانست دست به کارهای اساسی و بزرگی بزند. ارتباط اش باعوامل قدرت، بسیار خوب بود. دفتر، مجهز و شیک، امکانات کافی و از همه مهمتر شخصیت و مردم داریش سبب شد که به سرعت مراجعین خارجی و ایرانی مهمی به شرکت حقوقی "جهان آرا و شرکا" مراجعه کنند. اعتمادش به من بیشتر از استحقاقم بود. سعی کردم صمیمانه کمکش کنم. علاوه بر کارهای حقوقی، من به امور اداری شرکت هم رسیدگی می کردم. پس از چندی شرکت را برای در امان بودن از "لاسوت"های کمپانی های غربی به صورت شرکت مشارکتی "کُرپُریشن" در آورد و من شدم مدیر داخلی شرکت. زبان انگلیسی من خوب بود. با فرصت مطالعاتی اجباری و توصیه او برای کار آموزی حقوقی به لندن رفتم و در بازگشت در کار های حقوقیش، من یار و یاورش شدم. تا حدودی می توان گفت تمام کارهای مدیریت شرکت در تهران زیر نظر و مدیریت من بود. او اغلب اوقات در سفر به خارج از ایران و مشغول انجام امور حقوقی بین المللی شرکت بود. کارهای حقوقی مس سرچشمه و فولاد مبارکه هم با او بود. او مردی شریف، امین، درستکار و صدیق بود. به سرعت کار شرکت رونق گرفت و ضرورت گسترش آن سبب شد که نادر ساختمان نوساز بسیار شیکی در چهار طبقه، با پارکینگ برای کارمندان و چند جای اضافی برای مراجعین شرکت بخرد و ما نقل مکان کنیم. دو طبقه از ساختمان به شرکت و شرکاء، یک طبقه از آن را به من فروخت که من در آنجا ساکن و از آمد و رفت و ترافیک تهران خلاص شدم. طبقه چهارم را برای خود و خانواده اش مبله کرد. آپارتمانی خوش منظره با دیدگاهی به کوه های شمالِ خوش هوا و جنوب غبارآلوده تهران داشت. گاهی که خانواده اش به تهران می آمدند شبی را در آنجا می گذراندند و تقریبا حکم مهمان سرای شرکت را هم داشت. مهربانو که به نام ازدواج ایشان را نگار یا نگاربانو خطاب شان می کردند. بانویی به تمام معنا مهربان، متین، مؤدَب، نیکوکار، خوددار و مادری مهربان برای همه کسانیکه به مهر و محبتی نیاز داشتند بود. من ایشان را حتی یک بار هم درشرکت ندیدم. سرگرمی ایشان دو فرزند و کمک به امور خیریه بود. نادر را به حد پرستش دوست داشتند.

نادر شاید به دلیل مسافرتهای هوایی بی شماری که می رفت، محافظه کاری و دوراندیشی ذاتی اش و یا گرفتاریهای حقوقی و ارثی فراوانی که با بستگان و فامیل بزرگ و سرشناس اش داشت، وصیت نامه ای رسمی و در پاکتی سر به مُهر به دست من سپرد. من آن را در صندوق امانات و اسناد شرکت به امانت گذاردم. گفته بود:
"چنانچه اتفاقی برای من رخ داد که منجر به مرگ، فلج فیزیکی یا مغزی و یا بی هوشیم بشود تو آنچه را که من بر پشت پاکت اختیار مطلق برای اجرایش به تو داده، نوشته و گواهی امضاء کرده ام را می خوانی پاکت را باز و مفاد آن را اجرا می کنی."
بطور شفاهی هم تاکید کرد که نمی خواهد غیر از همسرش و من هیچ کس یا مقامی، به ویژه بستگان متنفذش، قیم و مسلط بر سرنوشت فرزندانش باشند. با سلامت فیزیکی و منش ملایم و سالمش تصور نمی کردم من هرگز این وصیت نامه را باز کنم. تصادف عجیب و درد ناک او، که بگردن خیلی ها انداختند و من قضاوتی در این باره نمی کنم، مرا حیرت زده و مبهوت کرد. پس از آن سانحه دلخراش و پایان مراسم دفن و ختم به سراغ آن پاکت سر به مُهری که هیچ کس از آن، جز نگاربانو که دیگر در قید حیات نبود، خبر نداشت رفتم. در پشت پاکت با خط خودشان نوشته بودند:
"در صورت هر حادثه ای که منجر به مرگ یا عدم توانایی من در تصمیم گیریم گردد، آقای علی محمدرخشا دوست و شریکم وکالت تام و تمام دارند تا این وصیت نامه درون پاکت را باز و اجرا کنند. بدیهی است هرگونه تغییر یا مصلحت اندیشی در اجرای مفاد این وصیت نامه، مگر با نظر و صلاح دیدِ وکیلم آقای علی محمدرخشا فرزند سیدکمال رخشا، مردود و باطل است امضاء..."

با این که اجازه باز کردن پاکت را داشتم، صلاح دانستم تا در حضور بازماندگان و یکی از وابستگان طراز اول آن مرحوم این کار را انجام دهم. با دعوتی که از برادر بزرگتر نادر، نریمان، نرمه، خانم بهتاش وفروزان -عذرخواست و نیآمد- کردم من توضیح دادم که گرچه حق باز کردن و اجراء مفاد وصیت خط، بنا بر وصیت آن مرحوم، را دارم ولی ترجیح دادم تا در حضور همه این کار را بکنم. (فرزندان دوستم، مرا عمو، عمورخشا، صدا می کردند) بعد از این توضیح مختصر، پاکت را به دست خانم بهتاش که حالا جای مادرشان بودند دادم. ایشان چشمان شان پر اشگ بود نگاه نکرده آن را به دست برادربزرگتر نادر داد که ایشان بدون نگاه کردن به نوشته و یا خود پاکت، به احترام من، آن را به نریمان دادند. او پاکت را گرفت متن روی پاکت را خواند و آن را گرداند. مُهر و دربسته بودن پاکت را دید. گرچه اینکار اندکی برمن گران آمد ولی از دقت و توجه حقوقیش خوشم آمد، فکر کردم فرزند یک وکیل دعاوی معروف و کارکشته باید این توجه و دقت نظر را داشته باشد. نرمه که اشگش به اشگ خاله بهتاش اش گره خورده بود. گریست. خط پدرش را نگاه کرد و آن را دوباره، به برادرش داد، نه به من. نریمان از جا برخاست و پاکت را مؤدَبانه به دست من داد و سر بزیر نشست. همان گونه سر بزیر ماند. من گفتم چون هنوز وصیت خط را نخوانده ام و از متن آن اطلاعی ندارم که باید به اطلاع شما برسانم یا خیر اول آن را می خوانم بعد، اگر مطلب خصوصی ای در آن نبود، برای شما هم می خوانم. خواندم. نکته محرمانه ای در آن نیافتم، غیر از تاکید بر عدم دخالت بستگان خودش که من به حرمت برادر بزرگتر ایشان آن قسمت را نخواندم،. خلاصه آن این که پس از اتفاق هر حادثه ای همسر ایشان قیم و اختیار دار اموال و زندگی او، با اختیارات کامل حقوقی و اجرایی، خواهد بود. در صورت عدم حضور یا تمایل نداشتن ایشان به کفالت به هر دلیلی، من تا بلوغ کامل و پایان تحصیلات نریمان عهده دار این کفالت خواهم بود. شرایطی برای قبول، اداره و نحوه گردش امور اموال فراوانش قید و به دقت شرح داده شده بود که ذکرش لازم نیست. تنها نکته قابل اشاره اختیارات نظارتی وسیع من بر حسن انجام امور مالی شرکت و مستغلات او بود. نریمان همچنان سر به زیر داشت و گوش می کرد و دو نفر دیگر مشغول اشگ ریختن بودند. من نریمان را بسیار دوست می داشتم او بر زانو، آغوش و دوش من بزرگ شده بود. هنوز من ازدواج نکرده و صاحب اولاد نشده بودم. پسر و فرزند اول نادر را بسیار عزیز می داشتم. در سفرهای پدر، من جای خالی نادر را پر می کردم. پس از ازدواجم، همسرم با من در پسر داری فرزند دوست گرفتارم شریک و سهیم بود. نیمه بیشتر از وسایل بازی های فراوان کودکی نریمان را من و همسرم خریدیم، دلبستگی او به ما و ما به او، زبان زد دوستان ما و خانواده بزرگ جهان آرا بود.

من وصیت نامه را بعد از خواندن برای حاضرین در پاکت گذاردم و به خانم بهتاش و نریمان گفتم که من فتوکپی این دست نبشته را به آن ها خواهم داد. ضمنا گفتم دوست دارم و صلاح می دانم که با نریمان عزیزم دراین زمینه در یکی دو ماه آینده برای رای زنی و اطلاع یافتن او از کم و کیف برخی از مسایل مالی و اداری ملاقات های مرتبی داشته و از کمکش برخوردار گردم. در واقع کفالت من محدود به زمان مشخص و معینی است. دوست دارم مسئولیت اصلی را هر چه زودتر نریمان با کفایت و هوشی که دارد به دوش بگیرد. البته من دورادور، هر زمان لازم و ضرورت داشته باشد در اختیار هر چهار نفرشان خواهم بود. نریمان سر بلند کرد، مرا نگاهی کرد که ندانستم اشتباهم در کجا بود. ولی این نگاه دوام نیافت و دوباره سر بزیر شد.

از آن به بعد، هرروز، در پایان وقت اداری، زنگ می زدم و از حال و احوال آن ها با خبر می شدم. به دلایلی که خواهد آمد، زنگ زدم و از فروزان خواستم به دفترم بیاید. دوست داشتم هر کدام را جداگانه و دور از قید و بند حضور دیگران، بطور خصوصی و خودمانی تر ببینم و بشنوم. حرفهای پر از احترام و سپاس این پسرِ سر براه، آرام، متین، درس خوان، تودار و کم گوی نادر را خواندید. از خود و زندگی بد و سعادتی که نصیبش کرده بودند گفت. ذره ای شِکوِه یا شکایت در شُکرِ فراوانی که داشت نیافتم. به این قناعت و رضای او غبطه خوردم. منبع خبر و امیدم به نرمه بود. که مرا عموپُرکار می خواند و همیشه در حال سؤال و جستجو کردن بود. با همسرم ساعتها اگر می نشست و می گفت ومی شنود خسته نمی شد ولی همیشه ناراضی بود که وقت کمی با زن عمو پُرکارش بوده است! قبل از هر کس از خانم بهتاش خواهش کردم با من دیداری داشته باشد. ایشان بودند که گفت و گو با فروزان را مُقدَم برخودشان و لازم دانستند.
 
بهتاش:

گمان می کنم که ما یکدیگر را نزدیک سه ده هست که می شناسیم. من جوان ترین دوست پریدخت بانو مادر مهربانو -که بعد از ازدواجش بنام نگاربانو تغییر نام داد- بودم. پانزده سالی ازاو، که من همچنان مهربانویش می خوانم، بزرگ تر هستم. همچنان که با مادرش همسایه باغ به باغ و دوست بودم. با او هم دوست ماندم. آمدنم به این خانه داستان شاد و شنودنی ای نیست. در می گذرم. در زمان حیات مهربانو تصور نمی کردم که عمرم از او، متاسفانه، طولانی تر شود یا مرد تندرست و برومندی چون نادرمیرزا ما را بگذارد و چنین ناگهانی و دردناک، در گذرد! این همه ی آنچه از سر گذشتم، که خواسته بودید، است. ولی فروزان و آمدن و نقشش در خانه ما داستانی دیگر دارد. سربسته و به اشاره می گویم. آمدنش تحولی بود. چهره های واقعی هر کس را ناخودآگاه با آمدنش آشکار کرد. وقتی مهربانو به دنیا می آمد، مادرش نونزده ساله و من پانزده ساله بودم. کودکی، خوش خواب و خوش خوراک و بی دردسر بود. یک روز ایستاد و چند روز بعد هم راه افتاد. از کودکی آرام و مهربان در نتیجه، مهربانو نام خوبی برای او بود. در هفت یا هشت سالگی، او هر مرغ بال شکسته، هر حیوان رنجور و زمین گیری را، در هر کجا می یافت، بیاری من و دور از چشم مادر مقتدرش به انتهای باغ می برد. برایش نان آب و آسایش فراهم می کرد. پذیرایی و از گزند محفوظ شان می داشت تا جان بگیرند، آن وقت رهاشان می کرد تا خودشان راه شان را بیابند. سگها و گربه ها می ماندند. بچه کلاغی پس از بهبودی، پرید و بر بالای درختی خانه گزید. پایین می آمد و از دستش غذا می گرفت بر بالای درخت می خورد و غار می زد. جفتی یافت و دو بچه زشت به دنیا آورد که پرواز کردند و رفتند ولی کلاغ مهربانو بر درخت ماند تا روزی گم شد و دیگر نیآمد. این تعریف را برای شناساندنش کردم تا بگویم که پناه دهندگی و پناه دادن برای او امری طبیعی و ذاتی بود. در نتیجه، من از یافتن، انتخاب و آوردن رضا تعجب نکردم. از آنچه شنوده بودم و ضایعات راه دادن این گونه کودکان، به حریم سالم خانه، با داشتن فرزندانی مانند نریمان و نرمه، که لای زَر وَرق مهر و حریر معصومیت بزرگ شده بودند، سخت نگران بودم. اتاق اورا من، به عمد واحتیاط، درطبقه دوم انتخاب کردم. اما رضا ی فروزان شده در خانه ما خوش درخشید. حَد و حدودش را این پسر چهارده ساله چنان نگاه داشت که حرمت همه ما را به آسانی صاحب شد. ابتدا حرمتی مساوی با دیگر فرزندان خانه داشت، در کوتاه مدت فزون تر از هر دو، مورد توجه و مهر ما قرار گرفت. نادرمیرزا شناسنامه بنام خود و نازنین بانو به نامش گرفت و حکم فرزند اول و دلخواه را، اگر نه به ظاهر، ولی به حق و در باطن، از آن خودش کرد.

سخنم هر آنچه هست درباره اوست. روزی که آمد، در محلی که پیاده اش کردند. ایستاد. گامی فراتر نگذاشت. من و نرمه او را از درون سالن و پشت پنجره می دیدیم. مهربانو آمد و خبر یافتن و انتخابش را مژده داد. نرمه نا باورانه وذوق زده، تا من شربتی برایش بردم و باز آمدم، او را از درون ساختمان نگاه می کرد. می خواست با من برای دیدنش بیاید. مادرش گفت که تامل کند تا او به محیط بیگانه خانه عادت کند. به دخترش نرمه گفت:
"من ترا با او آشنا خواهم کرد. تو باید به او که برادر تازه از راه رسیده ات هست خیر مقدم بگویی با او دوست و مهربان باشی. کمی صبر کن او را به درون خواهم آورد."
نرمه پذیرفت و آرام شد ولی نریمان اعتراض کرد:
"او را کجا می خواهید جا بدهید؟"
"دریکی از اتاقهای مخصوص مهمان در طبقه دوم."
"پس مهمانست و می روَد."
مهربانو با ملایمت گفت:
"نه عزیزم، مهمان هست ولی نمی رَوَد. من می خواهم بماند و دوست خوبی برای تو و برادر دیگری برای نرمه باشد. مهمان است چون بر ما وارد شده است و تا هست عزیز و محترم است. مانند تو و نرمه در این خانه ماندنی است."
"اگر مانند من و نرمه هست واینجا خانه اوست چرا مانند ما در پایین و اتاق کوچک کنار اتاق من نمی خوابد؟"
"چون لازم است تا با ما عادت کند و خو بگیرد در جایی تنها و مستقل، اندکی دورتر از شما عزیزانم سرکند، باید مدتی با خودش تنها باشد؛ وقتی با هم دوست شدید و من مطمئن از انتخابم شدم، شاید در کنار اتاق تو جایش دهیم."
"اگر او بیاید پایین من می رَوَم بالا."
مهربانو ابرو در هم کشید و با نرمی و مهر گفت که دوست ندارد که چنین گفتمانی را در باره مهمانی بشنود که برادر و دوستی از او دو سال کوچکتر است. نریمان رضایت نمی داد:
"اگر از من دو سال کوچک تراست، چرا هم قد و بالای منست؟ رفوزه شده؟"
نه چهارده سال دارد. هر کسی در سن و سالی مخصوص به خودش تکامل بدنی پیدا می کند. تو شبیه پدرت هستی. وقتی پدرت که همسایه دیوار به دیوار و باغ به باغ ما بودند به سن و سال تو بود. همین قد و قواره تو را داشت. حالا دو برابر توست توهم...
"آری هم قد من وپسری از خانواده شازده جهان آرا بود، برایش هم برادری نیاوردند!"

مهربانو این جمله را ناشنوده گذارد و به سراغ فروزان درباغ رفت که در همان جا و همان گونه که آمده بود، بر جای منتظر ایستاده بود. وقتی آن دو به گفت و گو نشستند من و نرمه از پنجره نگاه شان می کردیم. نریمان به اتاقش رفت و در را محکم بست. خوشحال شدم که مادرش در داخل خانه نبود. از همان روز، به تصور من، کدورتی یک طرفه و بی جهت در ذهن نریمان که من به او سخت دلبسته بودم ایجاد شد که هنوز هم زهرش در جسم و جان نریمانِ من خانه دارد.

سرشب، هنگام صرف اولین شام، وقتی نرمه شادی کنان برای آوردن فروزان از پله ها دوان دوان بالا رفت من ناخشنودی برادرش را دیدم. غذا خورده و نخورده سر درد را بهانه کرد و از سر میز شام برخاست، درحالی که نرمه با ذوق و شوق داشت حرف می زد و تازه وارد هم، آرام و آهسته غذایش را می جوید. دقت کردم:هر بار قاشقش را نیمه پر به دهان می برد، در کنار بشقابش می نهاد تا غذا را خوب بِجَوَد، گفتی آیینه ای شده بود در مقابل بانوی خانه. من تصور می کردم این کودک گرسنه بشقابش را هم خواهد خورد! اما چنین نکرد. اگر در کنار بشقاب مهربانو یک قاشق غذا مانده بود، در بشقاب او چند قاشق غذا هنوز بود که عقب نشست! در آشپزخانه مهربانو برایم تعریف کرد که ظهر هنگام هم غذایش را نیمه خورده رها کرد. وقتی از او می پرسد چرا غذایش را تمام نمی کند می گوید که نمی داند! مهربانو گفت:
"همین چشم و دل سیریش، هول نزدن و صداقتش که گفت:"نمی دانم" و مظلومیت اش مرا مفتون و مصمم به آوردنش کرد. تصور کردم اگر او را به خود رها کنم، سرزنش تمام عمر خواهم داشت."
این، تنها گفته و نظر مهربانو ی عزیز من نبود. مرد خانه نیز این متانت و خودداری را ستود. در گفت وگوی بعد از شام وقتی نوجوانان برای خواب رفته بودند گفتند:
"من از بُنِ دل از آمدن این جوان به این خانه خوشحالم. تو، عزیزم بارها به من سعی کردی آرام خوردن و قاشق، برای جویدن بهترغذا فرو نهادن، را بیاموزانی. این پسر عملا امشب به من آموزاند که آرام خوردن نوعی فضیلت انسانی و نوعی تمایز انسان از حیوانست! دلم می خواست نریمان سر درد ناشی ازحسادت پسرانه را بهانه نمی کرد، می ماند و می دید که یک کودک پرورشگاهی چگونه گامی به سوی بهتر شدن و بهتر زیستن را آگاهانه برمی دارد."

از من پرسیدید واکنش نریمان در مقابل برادرش فروزان چیست. من به اشاره گفتم ولی فکر می کنم دانستن واکنش فروزان هم برای شما ضروری باشد. نمونه ها فراوان اند، ولی آنچه مرا تحت تاثیر قرارداد و سخت متاثرم کرد دو واقعه است که بعد از درگذشت مهربانو و در زمان حیات شادروان نادرمیرزا رخ داد و مستور و نا گفته ماند. مرگ مهربانو سبب شد تا دو سه ماهی فروزان آن پسری که بود نباشد. از اتاقش بیرون نمی آمد. گاهی به اصرار من که نرمه را به سراغش می فرستادم تا بیرونش بیاورد، می آمد. ساعتی با نرمه حرف می زد و به اتاقش می خزید. موقع شام لباس پوشیده وقتی نادرمیزا آمده بودند، می آمد، سلام می کرد، می نشست شامش را می خورد و به دنبال بلند شدن پدر او هم بلند می شد از من تشکر می کرد و به اتاقش می رفت. تا کلاسها ها باز شد. گاهی صبح ها با ماشین نادرمیرزا آنهم نه در خانه بلکه او اول پیاده می رفت و نادر او را در میانه راه خانه تا ایستگاه اتوبوس سوار می کرد. اغلب اوقات نادرمیرزا به او می گفت صبر کند تا با هم بروند، به خصوص در روزهای سرد و بارانی. در بازگشت او با مینی بوسی آشنا می آمد. نریمان ماشین داشت و نرمه را، به ویژه، با خود می برد و می آورد. گرچه سرویسی برای مدرسه او بود، ولی هرگز برادرش را سوار نکرد و نبرد.
شبی که فردایش روز تولد فروزان بود و به ظاهر کسی یادش نبود، وقتی نادرمیرزا آمدند با خودشان کِیک تولد، شمع و چند بسته کادویی آوردند و مخفیانه به من دادند تا بعد از شام، تولدش را جشن کوچکی بگیریم. من بسته هر کس را زیر صندلیش گذاردم، به موقع کِیک را با شمع های روشن آوردم، شعری خواندیم، دستی زدیم، فروزان شمع ها را فوت کرد. من به نریمان و نرمه گفته بودم که کادوی تولد برادرشان در کجاست و چه زمانی به او بدهند. نرمه با این که بزرگ و دختری زیبا برای خودش شده بود، هنوز هم رفتاری سریع و کودکانه داشت. طاقت نیاورد، تا شمع ها را برادرش فوت کرد جعبه اش را بالا آورد و "فروز جان تولدت مبارک" گویان آن را به او داد. من و نادر میرزا خنده مان گرفت. فروزان بسته را گرفت. تشکر کرد. تکانش داد تا بلکه بتواند قبل از باز کردنش حدس بزند که درونش چیست. نتوانست. یا توانست ولی نخواست نشان بدهد که کشف کرده است. از پدر، من و برادرش اجازه گرفت تا آن را باز کند. تا او مشغول باز کردن بود نادرمیرزا به پسر بزرگترش اشاره کرد تا او جعبه اش را بدهد. او با ناخرسندی جعبه را بالا آورد و به طرف برادرش گرفت و گفت:
"من که نمی دانم توش چیست پدر به جای من خریده است. گویا مال توست!" من و نادرمیرزا هر دو ناراحت شدیم، من جعبه ام را بالا آوردم دادمش به او و گفتم:
"فروزان جان قابل تو را ندارد خیلی گشتم و فکرکردم تا انتخابش کردم. امیدوارم دوست داشته باشی."
"ممنونم خاله بهتاش هر چه هست بر روی چشمم می گذارم."
بعد برگشت طرف برادرش و گفت نریمان جان از تو هم ممنونم هر چه باشد برای من، چون تو می دهی عزیز خواهد بود. به من گفت:خاله بهتاش اجازه می دهید من اول بسته نریمان جان را باز کنم؟
"خواهش می کنم حتما اینکار را بکن."
باز کرد، یک آلبوم جای عکس بود که در آن عکسهایی از او و سایرین نصب و جای فراوان برای عکس های بیشتر داشت. آلبوم را با دقت ورق زد. از نریمان باز هم تشکر کرد. بسته مرا باز و اظهار خوشحالی فراوان کرد. پدرش وقتی کادوی تولدش را می داد دستش گفت
"تو با ادب، متانت و رفتار شایسته ای که داری استحقاق بیشتر از اینها را داری. تولدت مبارک باشد. در ضمن از طرف نریمان که نرسیده بود هدیه ای بخرد، و لحن بیانش من از تو معذرت می خواهم. او خودش بعد از پایان مراسم از تو عذرخواهی خواهد کرد."
نریمان در میان بُهت و حیرت ما سه نفر حرفی زد که نادرمیرزا مثل انارسرخ شد. او گفت:
"خودم زبان دارم. من نخریدم.عذرخواهی برای چی؟"
نادرمیرزا آرام و شمرده گفت:
"برای رعایت ادب و آداب معاشرت نکردن با برادر کوچکترت. اشتباه کردی. اشکالی ندارد همه اشتباه می کنند. من هم ممکن است اشتباه کنم.عذرخواهی برای جبران همین اشتباهات کوچک کردن است. شما هم یا عذر می خواهید یا میروید فکر می کنید هر وقت دانستید با پدر و برادرت چگونه برخورد و رفتار کنید به پشت این میز باز می گردید. او به پا خاست، ایستاد، صندلیش را به جای اولش لغزاند و بیرون رفت! یک هفته سر میزغذا حاضر نشد. هفته بعد هم نادرمیرزا باز به سفر خارج از کشورش رفت."

بعد از ظهری بود، من منتظر بازگشت هر سه شان بودم. اول نرمه با ماشین مدرسه اش آمد. تعجب کردم که چرا با برادرش نیامده است. بعد از مدتی نریمان زود تر از روزهای دیگر -که آخرین و دیرتر از همه می آمد- خوشحال، سر حال و عرق کرده آمد. اما از فروزان خبری نشد. نرمه و من نگران تاخیرش، که هیچ وقت از ساعت مقرر دیرتر نمی آمد، بودیم. نرمه از برادرش پرسید:"
"داداش، فروز نیآمده، فکر می کنی اتفاق بدی..."
او با خنده گفت:"من هرگز درباره اش فکر نمی کنم" خم شد ریگی از زمین برداشت، با شدت و تمام قوا، به طرف درختان میوه باغ پایین پرت کرد و ادامه داد:"هر کجا هست دارد کیف می کند!"
"تو که درباره برادر کوچکترت هرگز فکر نمی کنی، از کجا می دانی که هر کجا هست دارد کیف می کند؟"
نریمان براق شد:
"نرمه تو دیگر بچه نیستی، بزرگ شده ای و برای خودت باید خانمی باشی. سعی کن حّد و حدود خودت را با اشخاص به سنجی و رعایت کنی. او یک غربتی، بچه سر راهی وغریبه است. نه برادر تو و نه نسبتی با من دارد. هواداری های تو دارد کم کم معنی دار می شود. این وظیفه خاله بهتاش است که ترا نصیحت کنند و نگذارند از گلیم دخترانه خودت پا درازتر کنی."
قبل از این که من چیزی بگویم. نرمه روبرویش ایستاد و گفت:
"تو هم یادت باشد، چه کسی او را بدین خانه آورد و پدر چه گفت. تو تا عذرخواهی از او، هر که می خواهد باشد، نکنی حق نداری کنار دست پدر بنشینی. بعلاوه حدّ من و تو نیست که برای خاله بهتاش تعیین تکلیف کنیم. حرف زدن من هم به دلیل بزرگ شدنم حق انسانی تو و من است. علاقه من به تو دلیل این نمی شود که چشم بر هم بگذارم و..."
من برای جلوگیری از ادامه بحث گفتم:
"نرمه جان، نریمان قصد تعیین تکلیف برای من نداشت. از روی دلسوزی و علاقه به تو بود که حرفی زد. من تصور می کنم مسئله..."
تلفن منزل زنگ زد. من حرفم را نیم تمام گذاشتم. رفتم درون ساختمان و گوشی را برداشتم. فکرکردم نادرمیرزا از راه دور تلفن می کند. اما او نبود. مردی از پاسگاه ژاندارمری محل بود. پرسید:
"منزل جهان آرا؟"
"بله."
"از پاسگاه احمدآباد کرج صحبت می کنم. پسر جوانی بنام فروزان که مصدوم شده است را مردم رهگذر به درمانگاه محل برده اند. آن ها برحسب وظیفه شان به ما گزارش کرده اند."
"چرا به خانه ما خبر نداده اند؟"
"آن ها به ما خبر و گزارش می کنند نه به شما."
"حالش چطوراست. چرا مصدوم شده است؟"
"حالش خوبست و خطر جانی ندارد. مصدوم می گوید که از روی دوچرخه افتاده و دست سر و صورتش اندکی زخمی شده است. ما معمولا مامور می فرستیم ولی چون طرف شاکی نیست و شکایتی ندارد مامور تحقیق نفرستادیم."
"او که دوچرخه ندارد و سوارشدن دوچرخه را هم بلد نیست..."
"دیگه این چیزاش به ما مربوط نیست مادر. ما فقط خبرتان کردیم."
"چطور به شما مربوط نیست؟"
"همان طورکه به شما هم مربوط نیست که ما را بازخواست کنید. ما برای رضای خدا خبرت کردیم."
گوشی را گذارد. بُهت زده، نگران و سر در گم ماندم. نفسی عمیق کشیدم. به خودم نهیب زدم تا آرام و مسئولانه رفتار کنم. تلفن تاکسی تلفنی را گرفتم. برداشت و قبل از این که بپرسم گفت که تاکسی آماده فرستادن نداریم. گفتم بیمار بد حال داریم و باید فوری به دکتر برسانیم. گفت:
"مریضتان را زودتر برسانید. ما ماشین آماده نداریم شش نفرم اینجا دارند قدم می زنند، تو نوبت اند."
"بگویید آقای مرادخانی با من صحبت کند."
"خانم جان، سرمان خیلی شلوغ است. ایشان هم با ماشین خودشان مسافر برده اند برسانند."
گوشی را گذارد. مرادخانی برای ما همیشه تمیزترین و بهترین ماشین و راننده اش را می فرستاد. فکر کردم اگر به نریمان بگویم هرگز مرا نمی برد. خودم را آرام نشان دادم و آمدم بیرون. برادر و خواهر قضیه را حل کرده بودند. داشتند می خندیدند. به نریمان گفتم من برای خرید باید تا دم مغازه های محل بروم. تاکسی تلفنی هم تاکسی آماده ندارد. تو مرا می بری. بر خلاف انتظارم و خُلقِ بد این چندین روزه اش گفت:
"چرا نبرم خاله بهتاش جانم."
برگشت به خواهرش گفت:
"بزن بریم نرمه یک مخلوط، پالوده بستنی، افتادیم. خاله بعد خرید دعوتمون می کنه به بستنی خوردن."
تا من رفتم آماده شدم، او ماشین اش را آورد جلوی در ساختمان. سوار شدیم و راه افتادیم.
در احمدآباد جلو داروخانه پیاده شدم. از فروشنده آدرس درمانگاه را گرفتم. برگشتم سوارشدم، چند دقیقه بعد، کمی جلوتر از درِ ورودی درمانگاه پیاده شدم. خواهر و برادر داشتند با هم حرف می زدند. قلبم به شدت می زد. درمانگاهِ کوچکی و بخش اورژانس دو اتاق تو در تو بود با چند تخت خواب باریک و بلند که پرده هایی آن ها را از هم جدا می کرد. روی تختی زنی لاغر ناله می کرد و پرستاری با روپوش پر از لک داشت برای او کاری انجام می داد از او پرسیدم که پسرم فروزانِ جهان آرا کجاست. پیش از این که جواب من را بدهد گفت:
"خدا ببخشدش به شما چه پسر خوش تیپی دارید، در اتاق پانسمان است."
تابلوی کجی نصب به دیوار راه رو را نشانم داد. در اتاق باز بود. من سراسیمه و نگران وارد شدم. فروزان روی یک صندلی چوبی نشسته بود. دگمه های پیراهنش از بالا تا پایین باز بود. بالای شکم، دور قفسه سینه اش، را باندپیچی کرده بودند. کنار گوش راست و پیشانی اش نیز باندپیچی شده بود. مرد میان سالی داشت پوست دستش که کنده و خراشیده شده بود را مِرکُرکُروم می مالید. پرسیدم:
"فروزان جان چی شده؟"
"سلام خاله بهتاش، چیزی نیست. از روی دوچرخه افتادم."
"تو که دوچرخه..."
چشمکی به من زد و گفت:
"بچگی کردم، داشتم خودنمایی می کردم. که بدجوری خوردم زمین خدا رحم کرد."
مردی که پانسمان می کرد، سربلند کرد، اول او، بعد مرا نگاه کرد و گفت:
"دو تا از دنده هاش فرونشسته. سر و صورتش را هم که خاله خانم می بیند. این کارِ دوچرخه نیست، کار موتورسیکلت یا کتک کاریست. چند جا و دو طرف بدنش کبودی دارد. یک طرف بدنش که نیست..."
"خطری که نداره، امانت و دست من سپرده است. نباید عکس برداری کنیم."
"تجربه به من میگه، نه. میل خودتان است. عکس برداری هم بکنید، اگرخوب و روشن بردارند، می نویسند شکستگی دودنده. باز هم درمانش همین است که ما کردیم. دادیم توی بطری فوت کرد، ماشاء الله خوب ورزیده و محکم اند، دنده ها آمد بالا، با مشمای مخصوصی آن دو دنده را ثابت و باند پیچی کردیم سه چهار هفته استراحت کنند. بعد بیایند خودم باند را باز و مشما را برمی دارم. ما کارمان همین است. خوب می شوند. اگر استراحت کنند، تکان نخورند و دیگر از این جور دوچرخه سواری ها نکند، خطری ندارد."
من سخت افسرده و متفکر بودم. آن چشمک و دوچرخه سواری، این تن و بدن دو طرف کبود داستانی داشت که فکر کردم در خانه و به مرور ایام کشف خواهم کرد.

وقتی من و فروزان از درمانگاه بیرون آمدیم. من بازوی او را گرفتم و به طرف چپ پیچیدم نریمان و نرمه داشتند به آواز و موسیقی ای گوش می کردند که صدایش را من از چند قدمی شنیدم و خوشحال شدم. همراهم، ماشین را ندید. من کنار درِ عقب ماشین ایستادم و در را باز کردم. فروزان تازه دانست که ماشین چه کسی است. تأمل کرد. نمی خواست سوار شود. من بازویش را محکم فشردم و گفتم سوار شود. نگاهم کرد. وقتی دید جدی و مصمم هستم سوار شد. نریمان از تو آیینه دید ولی نپرسید چه شده است. من همین را می خواستم ببینم! نرمه بی طاقت شد. پرسید چه شده. در ماشین را باز کرد و آمد صندلی عقب کنار فروزان نشست. اشگ توی چشمش چرخید و فرو ریخت. فروزان گفت که چیز مهمی نیست. تصادفی با یک موتورسیکلت داشته که به خیر گذشته است. تغییر دوچرخه به موتورسیکلت مرا هوشیارتر کرد. من در آیینه چشمان خندان وراضی نریمان را دیدم و تمام اعتماد و علاقه ام از او سلب و قیافه مهربانو تمام ذهنم را پر کرد و مانع احساس نفرتم شد. به خاطر آوردم آخرین روزهای حیاتش و سفارشی که به من کرد:
"بهتاش من از نفرتی که پسر بزرگم دردل دارد و تحمل و گذشتی که دیگری از خود نشان می دهد می ترسم. حامی و مواظب فروزان مظلوم و با گذشت من باش. من نتوانستم، تو سعی و کمک ام کن این نفرت لعنتی را از این خانه و ذهن نریمان بدر کنیم. گذشت و تمکین فروزان، نریمان را جرّی تر از آن می کند که هست."

خبرتصادف با موتورسیکلت، به ویژه خبر شکسته شدن دو دنده اش، از چشم و اطلاع نادرمیرزا وقتی از سفر آمدند، به خواهش، گذشت، اصرار و همت فروزان دور نگاه داشته شد. نادرمیرزا هنوز جواب سلام پسر بزرگش، را نمی داد. در اولین روز جمعه که همه در خانه بودیم، نریمان را به اتاق دفترش، در خانه، صدا کرد. مدتی به آرامی و ملایمت گفت وگو کردند. بعد از نیم ساعتی نرمش و مدارا من صدای بلندِ نادرمیرزا را شنیدم که آمرانه گفت:
"یا قوانین اخلاقی و اصول معاشرتی حاکم بر این خانه را اطاعت و مراعات می کنی و میروی آنچه گفتم را انجام می دهی و قول می دهی که دیگر هرگز در این خانه این رفتار تکرار نشود یا برای خودت جا و مکانی و ماشینی انتخاب می کنی و از این خانه بیرون می روی!"
من خواستم اندکی جلوتر بروم تا بهتر بشنوم که نریمان سرخ و عصبی بیرون آمد، مرا نادیده گرفت و رفت مقابل برادرش که در سالن نشیمن با نرمه نشسته بود ایستاد و مانند یک ضبط صوت گفت:
"فروزان من از آنچه در شب تولدت گفتم عذرمی خواهم و قول می دهم که هرگز دیگر تکرار..."
فروزان حرفش را قطع کرد و بر خلاف برادرش با ملایمت گفت:
"نیازی به عذرخواهی نیست. من هرگز از تو دلخور نیستم، برای هیچ کار تو دلخور نیستم! فراموشش کن. به عنوان دوست بزرگتر، دوستت دارم و حرمتت را نگه می دارم."
نادرمیرزا در آستانه در دفترش ایستاده بود. دید و شنود که چه گذشت. متین و سنگین آمد. ایستاد و گفت:
"ما در این خانه به مهر و ادب زیسته ایم. شاید آنچه اتفاق افتاد، به ویژه پس از در گذشت مادرتان، نتیجه آن اندوه و شوکِ واقعه بوده است. خوشحالم که برادر وار با هم گفت وگو و از هم درگذشتید، شایسته اخلاق و آداب خانواده ما نبود."
دستی برشانه نریمان و دستی بر بازوی فروزان نهاد هر دو را به سینه فشرد و رها کرد. سینه ایکه چندی بعد در تصادف خُرد شد. گمان ندارم او از علت و چگونگی تصادف با موتورسیکلت فروزان قبل از تصادف خودش، خبری داشت.

هفته ای از عذرخواهی نگذشته بود. وقتی نرمه از دبیرستان آمد با چشم گریان خودش را در بغلم انداخت، خوب زار زد، بعد گفت که دوست صمیمی و هم کلاسش سیما برایش تعریف کرده است که برادرش کوروس به او گفته است که او و پسرخاله شان جمشید که با نریمان دوست اند، آن روز تصادف، وقتی فروزان از مینی بوس پیاده می شود او را با ماشین دنبال می کنند. درابتدای خیابان خلوتی که به باغ ختم می شود، نریمان و یک پسر قلچماق که بغل دستش نشسته بوده است، هر چهار نفر از ماشین پیاده می شوند، کوروس و جمشید هر دو دست و بازوهای فروزان را می گیرند و نریمان و دوست قلچماق اش او را به قصد کشت می زنند. کوروس گفته من و پسر خاله با اولین ضربه چنان ترسیدیم که او را بر زمین رها و فرار کردیم. آمدیم سر خیابان به مردم گفتیم که یک نفر را دارند توی خیابان درختی می زنند. نرمه گفت و اشگ ریخت.
"خاله، این نریمان خیلی ظالمه، چطور می تواند..."
"ظالم بود حالا که عذرخواهی کرده و قول داده است..."
"نه خاله بهتاش، نریمان جلو پدرم با صدای بلند عذر خواست که پدر ماشینش را نگیرد و از خانه بیرونش نکند. خودم شنیدم که وقتی پدر رفت به فروز گفت:"بچه غربتی، پُر رو نشی، عذر خواهیم زورکی بود. هر چه شنیدی و خوردی حقت بوده است. همین را اگر فروز به پدر بگوید پدر از خانه بیرونش می کند. نمی دانم چرا حرفی نمی زند. زورش به نریمان می رسد ولی باز هم سربزیر و آرام می ماند. من می رَوَم و به پدر می گویم..."
من نرمه را بغل و آرام کردم. از او قول گرفتم که در این زمینه چیزی به پدرش نگوید. قول دادم با نریمان در این باره صحبت کنم. صحبت هم کردم. به او گفتم که پدرش به اندازه کافی درگیری شغلی با دستگاه های دولتی دارد. اگر بداند که تو چنین رفتاری کرده ای و تصادف موتورسیکلت واقعیتش چیست سخت تنبیه خواهی شد. ترسید و قول داد که دیگر بچگی و خامی نکند. تا پدرش زنده بود، او آرام و بی آزار ماند. من ندیدم و نشنیدم که او کار نا بابی یا حرکت نسنجیده ای کرده باشد. پس از مرگ پدرش، مدتی سخت آشفته و پریشان، شاید هم پشیمان، بود. در آنروز که ما آمدیم و هر کاری کردیم فروزان نیامد، گمان می کنم نظر نریمان به برادرش، تا حدودی، عوض شد. او را به طور کامل نادیده می گیرد و کاری به کارش ظاهراً ندارد. فروزان هم هرگز بر سر میز شام، جای خالی نادرمیرزا را نتوانست تحمل کند، به من گفت که نمی تواند بیاید و بنشیند اگر مدتی به او اجازه بدهم حاضر نشود ممنون و متشکرم خواهد بود. من موافقت کردم و او دیگر بر سر میز شام نیامد. ما سه نفر با هم می خوردیم و او به تنهایی در همان اتاقش می خورد و سخت می خواند. رابطه اش با ما، به ویژه با نرمه، وقتی برادر بزرگترش در خانه هست، را محدود کرده است. فعلا خبری نیست، اگر هم باشد، آتش زیر خاکستر است. شاید هم احساس مسئولیت و تمکینِ کاملِ فروزان او را نرم و عاقل کرده است. حرمت مرا بسیار دارد. شاید گفت وگوی نرمم او را بیدار کرده است. در این مدت کمتر بیرون می روَد. بیشتر فکرمی کند. ولی حالش خوب نیست و دوستان نامناسبی هم داشت، شاید هم هنوز دارد. به هر حال فعلا آرام است حتما با شما صحبت خواهد کرد. از شما حرف شنوی و حرمت شما را بسیار دارد. کمی یک دنده و لجبازاست هوایش را داشته باشید."

نریمان:

شما صمیمی ترین، عزیزترین، نزدیکترین دوست پدرمان و بهترین کس ما بوده و پس از در گذشت مادر و پدرمان همه کسِ خاله بهتاش، فروزان و خواهرم نرمه و من هستید. مرا از کودکی دوست و مورد مهرتان قرارداده اید و هنوز هم همچنان حمایتم می کنید. از صمیم قلب از سرپرستی تان برخودم و کسانم از شما سپاسگزارم. همراهی، همدلی و کمکهای فراوان شما را در مرگ مادر و پدرم هرگز فراموش نمی کنم. دیگران، بستگان مادر و پدرم، هم آمدند، دیدند، تحسین کردند و سپاس گزارتان شدند. خوشحال و سپاس گزار پدری هستم که من و دیگران را به عطوفت و مهربانی شما سپرد نه بستگان پدری مان! امیدوارم شما ما را همچنان که هرگز تنها نگذاشته اید، تنها نگذارید. از اینکه ما را در گشودن و خواندن وصّیت خطی که شما باید باز و اجراء می کردید شریک و سهیم کردید ممنونتان بوده و هستم. مرا به عنوان همان کودکی که به بغل می گرفتید تا به خواب روم بشناسید و قبول کنید و ببینید. روزهایی سخت و فزون برطاقت و تحمل ما بود اگر خطایی ندانسته از من سرزده اکنون عذرخواهی می کنم."
ساکت شد. ساکت و غم زده ماند. بعد از لحظه ای با تاثر شدید که مرا سخت تحت تاثیر قرار داد گفت:
"عمو رخشا من باید اقرار کنم که هرگز پدرم را آنطورکه باید و شاید نشناختم و قدر و منزلت شان را بخوبی و شایستگی درک و فهم نکرده بودم. اکنون سر به زیر و شرمنده ام. نباید انسان چیزی را از دست بدهد، بعد به ارزش و اعتبار آن پی ببرد. این اشتباه بود. اکنون حسرت حضورشان تمام وجودم را می سوزاند. عکسها، هدیه ها، حتا کوچک ترین یادگارهای ایشان را جمع کرده ام. مجموعه ای برای همه ما خواهد بود. شما پدرم را می شناسید. عظمت روح و مردانگی و بزرگواریش را شاهد بودید. خود شما برای ما یادگار او که من بدبختانه نشناختم شان..."
به اشگ نشست. بغض کرد. چشمانش را بست و نتوانست حرف بزند. من متاثر و از این که تصویر و تصّور دیگری از او در ذهنم ساخته بودم خجل شدم. یاد تولدش افتادم. وبیست واندی سال زیستن با او و پدرش. بلند شدم. به کنارش رفتم. گفتم که مطمئن باشد که من چون دوستی جان برکف در کنارش خواهم بود. او نباید خود را سرزنش کند. همان گونه که سربه زیر داشت گفت که احساس گناه می کند که قدر واقعی پدر را ندانسته است. نه تنها من، که فروزان، خاله بهتاش و نرمه اکنون همه با هم دانسته ایم که چه بر سرمان آمده و چه عزیزی را از دست داده ایم با یادگارهایش اکنون دل خوشیم. دلداریش دادم. پرسیدم حال چه باید برای او بکنم.
"هرچه صلاح می دانید انجام دهید. هیچ کدام از ما چهار نفر نظر و سخنی دراین زمینه نداریم و شما در نبود پدرمان پدرمایید. آن کنید که پدرمان می کرد. اگر پدرمان..."
نتوانست حرف بزند. شانه اش را فشردم و گفتم:"مرد باش". سر تکان داد:
"می خواهم ولی نمی توانم."
همان گونه که سر پایین داشت، زمانی ساکت و سربه زیر ماند. بغض راه گلوی هر دوی ما را بسته بود. می دانستم با کلمه ای به اشگ خواهیم نشست. ساکت ماندم تا او برخود و احساسات اش غلبه کند. وقتی موفق شد گفت:
"تنها خواهش همه ما عمورخشا این است که آخرین دستخط حقیقی پدر از دست رفته مان را در کنار یادگارهایش داشته باشیم. این پاکت کپی وصیت نامه پدرمان را شما نگاه دارید و اگر صلاح می دانید، اصل آن را به عنوان آخرین یادگار و خط پدر به ما بدهید. این خواسته همه ماست. من سخن دیگری جز تقاضای راهنمایی و هدایت مداوم پس از مرگ... مرا ببخشید. نمی توانم دیگر..."
پاکتی که من برایشان فرستاده بودم رابازنکرده، روی میز گذارد. سخت متاثر بودم. هر چه سعی کردم او را دلجویی بدهم و آرامش کنم سر بزیر ماند. اصرار کردم. فقط گفت:عمو رخشا اجازه بدهید بروم من به خودم قول داده بودم کم طاقت نباشم و در حضورتان گریه نکنَم. خواهش می کنم اجازه بدهید بروم. رفتم پاکت اصلی را آوردم به او دادم بوسیدمش. او پاکت و دستخط پدرش را بوسید، به سینه فشرد و بی خداحافظی از در بیرون رفت.

مدتی در پشت میزم حیران و متاسف ماندم. منشی ام زنگ زد تا با یکی از موکلینم گفت و گو کنم عذرخواستم گفتم که گرفتارم به ایشان زنگ خواهم زد. پاکت را در گاو صندوق گذاردم. قفل کردم. در مقابل عکس بزرگ دوستم ایستادم، اندیشیدم که زندگی عجب بازیهایی دارد! با نرمه قرار دیدار داشتم. غمی ندانسته از درون مرا می خورد. فکر کردم فردا به خانه دوستم بروم، دیدار و دلداری شان بدهم. به منشی ام گفتم برای دیدار و گفت وگو با نریمان برای هفته بعد وقت رِزِرو کند تصمیم داشتم که او را در جریان وقایع مالی شرکت بگذارم و با چند و چون کار شرکت هر چه زودتر آشنایش کنم.
 
نرمه:

من خودم می خواستم یک روز با خاله بهتاش بیایم پیش شما حرف بزنم. حرفهای لازم و مهم. خاله گفتند که خود شما می آیید مرا از دم مدرسه بر می دارید و با من مفصل صحبت خواهید کرد. خوشحالم که این کار را شما کردید. می توانم از همین حالا حرفم را بزنم.
خندیدم و گفتم:
"نرمه جان، فکر نمی کردم که تو، با این که دختر بزرگ و خانمی شده ای هنوزهم پر ازحرف وسؤال باشی. راجع به چه مطلبی می خواهی، چنین زود و زیاد، حرف بزنی؟"
"راجع به برادر ظالم و ستمگرم. کاشکی به پدر، وقتی زنده بودند گفته بودم. اگر این کار را کرده بودم، سرنوشت ما را به دست نریمان نمی سپرد! شما او را خوب می شناسید. او چنین ستمگر نبود. لج باز و یک دنده بود ولی نمی دانم چرا با آمدن فروز او چنین دگرگون شد؟ گویی او را با پسر ظالم و بیرحمی عوضش کرده اند. خاله می گویند که از دوست و معاشر بدی هست که پیدا کرده است. من دوستانش را می شناسم، هیچ کدام چنین نیستند که او هست."
تعجب کردم. از رفتن به دفترم منصرف شدم جلوی اولین کافه تریای تمیزی که رسیدم پارک کردم گفتم:
"نرمه جان، تا دفتر من خیلی راه است. بعد از گفت و گو با هم، باید برویم خانه شما. قرار است خودم ترا به خانه برسانم. همین جا می نشینیم یک کافه گلاسه می خوریم و حرف می زنیم. موافقی؟"
"به شرطی که مهمان من باشید."
"باشد. دعوت یک خانم خوشگل را نمی شود رَد کرد."
"ممنونم."
نشستیم. او شروع کرد:
"داشتم می گفتم او در بچگی ظالم بود. گربه ها را می زد. سگ همسایه را که به باغ ما آمده بود را می انداخت توی استخر ولی با آدمها کاری نداشت. با من مهربان بود. دوستم می داشت. هنوزهم دارد. اما از روزی که فروز آمد یک دفعه زیر و رو شد. همان روز اول با اسم او، با اتاق او چه در بالا و چه درطبقه پایین و حتی با ماندنش مخالفت کرد. در غیاب پدر و مادرمان او را، غُربَتی سر راهی، صدا می کرد. ولی فروز او را نریمان جان می خواند. نریمان به او فرمان داد که او را جان صدا نکند گفت:"من جان تو نیستم. من را نریمان خان صدا کن." فروز بدون این که سربلند یا به او نگاه کند، گفت:"چشم آقای نریمان خان". نریمان عصبانی شد که:"مرا مسخره می کنی؟" او به سادگی گفت:"هرگز، چرا باید شما را که از من بزرگتر و پدر و مادرتان به من محبت کرده و وسایل آسایش و تحصیلم را فراهم کرده اند مسخره کنم؟" نریمان زبانش بند آمد و اندکی ملایم شد. می دانستم که ملایم شدنش موقتی است. به من گفته بود که کاری می کنم خودش از این خانه فرار کند. یک روز فروز آمد و به من گفت:"نرمه پدر صدایت می کند." نریمان به او گفت که او حق ندارد پدر ما را پدر صدا کند. فقط آقای جهان آرا باید ایشان را بنامد! او همین کار را تا پدر زنده بود کرد. بعد از مرگ پدر، او سعی کرد تا کمتر پایین بیاید. مگر برای بردنِ غذایش."
پرسیدم:
"رفتار نریمان بعد از نیآمدن فروزان به آن جلسه، پس از بازگشت به خانه، به طور کلی تغییرکرد. اگرتغییرکرده، بهتر یا بدتر شده است؟"
"بسیار تندتر و بدتر شد. تا چند روزی که حالش خیلی بد بود. حتی با من هم مثل زمان کودکیم حرف می زد. تند و پرخاشگرانه. تنها حرمت خاله بهتاش را داشت و دارد. اگر خاله نبود. یا فروز را بیرون کرده بود و یا آن رفیق قلچماقش را به خانه آورده بود تا دنده هایش را باز بشکند."
"یادگاری های پدر را با شما شریک و سهیم می شود یا فقط برای خود و دلش نگاه داشته است؟"
"کدام یادگاری ها؟"
"می گفت که هر چه از پدر به جا مانده است را به عنوان یادگار در جایی عزیز و محترم می دارد و از آنچه در گذشته کرده است پشیمان است. حتی اصل خط پدر را از من گرفت تا به خانه بیاورد..."
"من اطلاعی ندارم."
من به فکر فرورفتم. در طول گفت و گو، هم چنان که از برادرش شکایت و از فروز به نیکی و خوبی یاد می کرد، من در اندیشه رفتار و حرفهای آنروز نریمان بودم که به نام تاَثر و تاسف شدیدش بی خداحافظی از دفترم بیرون رفت. نرمه برایم گفت که:
"نریمان مرا از محبت کردن به فروز به عنوان این که، در خورِشاَن و مقام خانوادگی ما نیست، منع می کند. من هرگز نپذیرفتم. زیرا، نه من همان دختر بچه کوچکم و نه شاَن و مقام برادر دیگرم در خور سرزنش است."
در حدود یک ساعت نرمه حرف زد. از ظلم و رفتار برادرش گفت. ولی من چنان سرگرم رفتار نریمان در دفترم بودم که بی اختیار از جا بلند شدم. او هم از جا برخاست. نرمه را به خانه شان رساندم. صلاح ندانستم که طبق قراری که گذاشته بودم به درون خانه بروم دم در ورودی باغ عذری آوردم، با او خداحافظی کردم و به سرعت به طرف دفترم رفتم. سرایدار در را باز کرد، نظافتچی ها داشتند اتاق ها را تمیزمی کردند. مستقیم به دفترم رفتم. در گاوصندوق را باز کردم و پاکت وصیت نامه را برداشتم و در آن را باز کردم و اوراق درونش را درآوردم. یکدسته کاغذ سفید در دستم بود و حیران که بعد ازعمری وکالت، نوجوانی، به آسانی، مرا فریفته بود. احساس کردم از مقام ومسئولیتی بزرگی که به رغبت پذیرفته بودم به خواری و خفت عزل شده بودم! راه کارهای قانونی ای وجود داشت. تصمیم گرفتم واکنش شدیدی از خود بروز ندهم. هم چنین، نشان ندهم که من پاکت خالی از وصیت نامه را گشوده ام! منتظر بمانم. اقدامات احتیاطی قانونی ای در این مورد بکنم و منتظر شوم ببینم چه پیش می آید.
 
من، فروزان و نرمه

روزی چند گذشت، کار روزانه در دفترم تمام شده بود. منشی ام خداحافظی کرد و رفت. من ماندم تنها و فرصتی تا به آنچه بر من گذشته بود بیاندیشم. هر چه بود، روزها و ماه های سختی بود. کار شرکت زیاد و نبودن نادر هم دشوار،هم دردناک بود. داستان فریب خوردنم مشکلی بود که خودم را نمی توانستم ببخشم. زنگ می زدم با خانم بهتاشِ ساکت و فکور، نریمانِ فریب کارِ زرنگِ دو رو و نرمه همیشه شاد ولی شاکی از برادر بزرگتر صحبت می کردم. به کارهای خانه و زندگی شان سرکشی و کمک می کردم. به ویژه با پسر بزرگ فامیل، که صورتک مصنوعی احترام و تمکین را داشت آرام آرام کنار می گذاشت و من آن را به عاریت بر صورتم گذاشته بودم، با مهر و احترام یک مسئول خانواده گفت و گو و مشاوره می کردم! به هیچ وجه نشان نمی دادم که پاکت را باز کرده ام! در ضمن رفتارم را طوری تنظیم اجراء می کردم که نیازی به مراجعه به وصیت نامه، نیابم و نیافتم! نریمان را مسئول شناختم و در هر کاری با او مشورت و نظرش را اجرا کردم. سعی من این بود که رفتارم لزوم پرده دری به جوان مغرور را ندهد و احترام موجود محفوظ بماند. در ضمن رابطه ام را با سه تن دیگر، در خفا از نفر چهارم، گرم و پویا نگاه دارم. منتظر سن و بلوغ قانونی نرمه و موقعیت مناسب بمانم. می دانستم که نریمانِ جوان در نهایت امر اشتباه بزرگی خواهد کرد. در ضمن با دادستان کل هم ملاقاتی، خصوصی وغیر رسمی داشتم و شرح ما وقع را دادم. نادر را به خوبی می شناخت. گفتند تا شرح ماجرا، به ویژه آن جلسه ای را که وصیت خط را گشوده و خوانده ام را به صورت رسمی و کتبی اعلام کنم. که کردم. ترس و رعایت احتیاطم از این جهت بود که مبادا نریمان با احساس خطر، پاکت و دست نوشته را از بین ببرد. فکرمی کردم تا وقتی من با مدارا، آرامش و اجرای کامل خواسته های او گام برمی دارم او این کاررا نخواهد کرد. خود او هم باوَرَش نمی شد که من پاکت را باز کرده و چنین آرام و همراه بمانم. فکرمی کرد که هنوز به پاکت نیاز نداشته ام. خوشحال بود که هم کارش را کرده بود وهم مرا درکنارش به عنوان همراه نه مخالف داشت. اوایل بیمناک و محتاط بود. نمی دانست با من چه کند و با او چه خواهم کرد. کم کم مطمئن شد که من پاکت را باز نکرده ام و بعد مطمئن شد که تا پنجه به صورتم نکشیده است من نیازی به بازکردن آن پاکت نخواهم کرد. من هم هرگز نمی گذاشتم کار به ضرورت مراجعه به وصیت خط برسد! به عمد دست او را برای خطا کاری بازگذاشتم. می دانست مرتبط بودنم با او تا وقتی با او مخالفتی نکنم برایش مفید خواهد بود. قراری منظم با خانم بهتاش گذاردم که ایشان را در دفترم ملاقات و از مسایل و مشکلات مطلع شوم.
ایشان سخت نگران رفتار، آمد و رفت ها و دوستان نریمان بودند. ولی بنابر اخلاق و رَوِش خودشان شکایت صریحی از او نمی کردند. از ماجرای تعویض پاکت هم چیزی به هیچ کس نگفتم، که لازم هم نبود. گمان نداشتم که اشاره گذرایم، به نرمه در ذهن پاک دخترانه او مانده باشد. می دانستم اگر نریمان را به دفترم بطلبم نخواهد آمد. خودم به بهانه دیدار از بازماندگانِ دوست از دست رفته، به دیدارشان با اطلاع قبلی بزرگ خانه، نریمان خود را چنین می شناخت، می رفتم. حال و احوالی و اظهار خوشحالی از این که پسر بزرگتر مسئولیت امور را به خوبی برعهده گرفته و از عهده بر می آید با او مدارا می کردم. لازم بگفتن نیست که در این دیدارها فروزان هرگز حاضر یا ناظر نمی شد. اگر نریمان هوشیار و سیاس بود می توانست مرا در کنار خودش داشته و فروزان راهم به گونه دلپذیر و مسالمت جویانه ای از خانه دور کند. که نخواست و نکرد. در حال حاضر اگر چنین می خواست من می گذاشتم که چنین کند! زیرا مترصد اشتباهی بودم که در نبود فروزان اتفاق وقوع آن بیشترمی شد!
من، فروزان را به عنوان یک فیزیک انسانی به نام رضا ندیده می شناختم. ولی شخصیت فروزان را از تعاریف و زبان دیگران درک و فهم کرده بودم. به نظر من، رفتار و منش او مانند خصوصیات شخصیتِ خیالیِ رمانی بلند بود که نویسنده ای آن را آفریده است تا در طول داستان وظایف سنگین و سختی های فراوانی را به عهده بگیرد و در پایان هم قربانی شود، تا هیجان داستان را به اوج دلخواه نویسنده برساند! اگر من آن جلسه دیدار کوتاه را با او نداشتم، تصورم این بود که تعاریف نرمه از تحمل و بردباری شگرف برادر دومش، زاییده ذهن سازنده دخترانه اوست که فروز رویایِ ذهنی خودش را در فروزان از راه رسیده می بیند. در آخرین دیدارم با نرمه برایم تعریف کرد:
"دیروز، نریمان به فروز گفت حالا دیگر پشتیبان ات هم زنده نیست. حرف، حرف من است." فروز همان طورکه سرش پایین بود، جواب داد:"آن زمان هم که آقای جهان آرا زنده بودند، برای من، حرف حرف تو بود!"
چند لحظه ساکت ماند، سعی کرد تا گریه نکند. بعد گفت:
"عمورخشا، فروز حالا بیست و دو سال دارد. دیگر بچه نیست، ناتوان هم نیست که دنده هایش را بشکنند و دم نزند. در آن چه می گوید و می کند می دانم که صادق است. تظاهر نمی کند. من و برادرم را صمیمانه دوست و حرمت مان را نگه می دارد. شما که قیم و حامی ما هستید دخالت کنید."
فکرکردم. کسی که هدف دارد کینه ندارد. این پسر چهارده ساله فراری از پرورشگاه می دانست که چه می کند. هنوز هم می داند و هدفی دارد. همین هدفش سپر تحمل و بردباریش شده است. اندیشیدم که چقدر دلم می خواست آن مهربانوی نگاربانو نام داده شده زنده بود، از او می طلبیدم که بدیدنم آید. روی همین مبل چرمی بنشیند و من روبرویش بایستم و بِه آن جوهر مهر و مهربانی نگاه کنم و بپرسم از کجا می دانست که رضا، پسرِ فراری از پرورشگاه و سرگردان در خیابان ولی عصر، پسر غیر شرعی نادر میرزا است! پسری حاصل عشقی تند و کوتاه که مادرش، با او در رحمش، به ایران آمد، زاد، نهاد و رفت! ناگزیر به شیرخوارگاهی آشنا سپرده شد. در آن زمان نریمان دو ساله بود. به یادآوردم روزیکه با نادر در دفترش کار می کردیم. تلفن زنگ زد نادر گوشی را برداشت نگاربانو بود. با اشتیاق با همسرش گفت و گو کرد. گویا از حال من هم پرسید که نادر گفت:
"همین جاست. داریم روی یک پرونده با هم کار می کنیم."
"..."
"او هم سلام میرساند. بگو..."
"..."
"نه همین حالا بگو. می دانی من هفت ماهه به دنیا آمده ام."
"..."
"نه. صبر بی صبر. بگو عزیزم. بگذار باخیال راحت و آسوده کارم را بکنم."
گویا گفت. نادر که ایستاده بود، صندلی را با دست دیگر پیش کشید و روی صندلیش تا شد! ننشست. تا شد. رنگش پرید و پیشانی بلند و برّاق اش غَرق عَرق شد. دستمالش را در آورد. عرقش را با آن پاک کرد. گوش کرد و گفت:
"عزیزم کار بسیار خوبی کردی. دیدن من ضروری نیست. اگر تو صلاح دانسته ای من صد درصد موافقم."
خم شد خودکارش را برداشت. شنود و یادداشت کرد. در پایان گفت:"بطور حتم و یقین موافقم. می خرم و با خودم می آورم." خداحافظی کرد. گوشی را گذارد و سرش را بین دو دستش گرفت. مدتی به همان حال ماند. من او را سالیان درازی بود که هرگز در چنین حالتی پُر از درماندگی و نگرانی ندیده بودم. می دانستم باید ساکت و منتظر بمانم. ماندم. سر برداشت. لیوانی از آب پر کرد. نوشید. نگاهم کرد و گفت:
"مهربانو، به من مژده داد که برای من و خودش پسری و برای پسر و دخترم برادری به خانه آورده است."
"از مهربانو این کار بعید نیست. کاری جز این ندارد. بانوی خَیّر و نیکوکار اگر کودکی را به خانه و آشیانه ای ببرد پناه بدهد نه بعید است ونه تعجب آور..."
"می دانی این پسری که او به خانه آورده است کیست؟"
"از کجا بدانم؟"
"ازآنجا که، چهارده سال قبل، این کودک گرسنه را من در بغل داشتم تو میراندی تا او را به شیرخوارگاهی که مدیرش قوم وخویش تو بود ببریمش. همان که تو گفتی اسمش را رضا گذاشته اند. اساعه او در خانه ماست."
من ناباورانه پرسیدم که او را مهربانو از کجا یافته است.
"یک تصادف، در تلفن گفت:"پسرک کنار پیاده روایستاده بود. شباهتش با تو مرا میخ کوب کرد" می دانی ما همسایه باغ به باغ در گلابدره شمیران بودیم. از کودکی با هم آشنا و بعد عاشق بودیم، او کودکیم را دیده است می گفت:
"اول اعتناء نکردم اما پسرک مرا دید و نگاهش متعجب ترم کرد. مردکی اسکناسی در دستش گذارد و رفت. خواستم عکس جوانیت را از کیفم در بیاورم. اما شباهتش با کودکی تو چنان آشکار بود که نیازی به این کارم نبود. همچنان چون کودکی تو، محجوب و ساکت وخجول می نمود. اول دلم می خواست او را به یک بهانه به خانه بیاورم تا تو خودت را در نوجوانیت ببینی، اما وقتی دانستم که نمی داند چرا در خیابان است و کس وکاری دارد یا نه. بردمش چلوکبابی ناهاری بخورد. چنان نجیانه و آرام و متین خورد و رفتارکرد که دیگر نتوانستم از او دل بکنم. بیا ببین. اگر پسندیدی و صلاح دانستی..."
ساکت شد. جرعه دیگری آب نوشید. دستی به موهایش کشید. سعی کرد بر خودش مسلط شود. موفق شد. بدون آن که به صورتم نگاه کند گفت:
"من این اتفاق، ولو بر فرض محال، با آگاهی و طراحی قبلی باشد را به فال نیک گرفتم. جوابی است به عذاب وجدانی که مرا سالیان دراز از درون می آزرد."

متحیر ماندم. به تصادف می اندیشیدم. شاید مهربانوی خَیّر و نیکوکار می دانسته و تصادف طرح و نقشه ای انسانی و خیر خواهانه ای بیش نیست. نخواستم در آن روز، تخم شک و تردید در ضمیر دوستم که آن داستان را لکه ناپاکی در گذشته جوانیش می دانست، بنشانم. او همیشه از این عمل شرمگین بود. خود را سرزنش می کرد. آن روز آرزو کردم مهربانو چیزی از این داستان نداند، بعدها مطمئن شدم که یک تصادف بوده، هم چنان که تولد رضا یک اتفاق بود.
به هنگام تحصیل در دانشکده حقوق، دختر جوانِ ارمنی ای در کتابخانه دانشکده کار می کرد که کتابداری را در لندن فرا گرفته بود. نادر خوش تیپ و خاطر خواه فراوان داشت. اما دلش در گلابدره در گروی مهربانو دختر همسایه و همبازی کودکی اش بود. دختر ترسا، سخت دلداده نادر شد. نادرهم اورا می خواست، ولی کسان مسیحی او مخالف بودند. زورِ پول و دین چربید و دختر را باز به لندن فرستادند. مدتی نامه های عاشقانه آمد و گویا تمام شد. نادر برای تحصیل، به پاریس رفت و بازگشت و مهربانو را به خانه بخت آورد تا نگاربانو شود. سال بعد نادر در هنگ کنگ بود. محاکمه ای هم در لندن داشت. از هنگ کنگ به لندن پرواز کرد. در دادگاه تیم شان برنده شد. کمپانی برنده، مهمانی ای به افتخار تیم وکلای مدافع دادند که در آن نادر عاشق سابقش را می بیند. نمی دانم بر آن دو چه گذشت. همین قدر می دانم که هشت ماه بعد عاشق سابقش با شکم برآمده به تهران آمد. سوئیتی من در هتل اوین برای دو ماه اقامتِ دختر حامله اجاره کردم. دختر ترسا، در آن ماند و در بیمارستان پارس سزارین کرد. نمی دانم بین آن دو چه گذشت که مادر کودک را گذارد و رفت! من و نادر را چاره ای جز سپردن طفل به شیرخوارگاهی آشنا نبود.
در روز ملاقاتم با فروزان همچنان که او قصه اش را می گفت من سعی می کردم تا به نقش خانم بهتاش درماجرای یافتن او توجه داشته باشم. بدانم که این خانم آرام، مهربان، وفادار، کم حرف، تودار که هرگز به قضاوت دیگران سخن نمی گوید. آراء و عقایدش را تا نپرسند و صلاح نداند، بیان نمی کند. در همه وقت و همه جا در پشت و در جلوی صحنه ناظر بی نَظری است. دریافتن فروزان چه نقشی داشته است. هیچ نکته ای دستگیرم نشد. بعلاوه فروزان هیچ اشاره ای به شناخت قبلی اش با آن خانم جوان نکرده بود. در گفت و گویم با خانم بهتاش، ایشان از خودش کم گفت. اساس سخنش دیگران بودند نه خودش. از دیگران هم، در مقام قیاس نریمان و فروزان، با این که نریمان را او بزرگ کرده بود ولی از فروزان حمایت کرد! همچنین از آمدن پسر بیگانه ای با بودن دو نو جوان در خانه ابراز نگرانی می کرد. این برای من دلیلی بر بی اطلاع بودنش بود. همان روز، در حال شنودن، فکر می کردم، این کودک فراری از پرورشگاه چه می کند که از بزرگ خانوار، نادر و نگاربانو و دختر جوان آنها تا خانم بهتاش را فریفته رفتار خود کرده است؟
نمی دانم چه مدت از زمان در مرور گذشته غرق بودم. تلفن زنگ زد برداشتم. همسرم بود. گفت که پدر و مادرش امشب به خانه ما می آیند. اگر ممکن است کمی زودتر کارم را تمام کنم که قبل از آن ها در خانه باشم. خوشحال شدم گفتم همین اساعه خواهم آمد. تلفن را که زمین گذاردم و به طرف طبقه بالا راه افتادم من که رسیدم، به فاصله کوتاهی، مهمان ها هم رسیدند. همسرم گفت که نرمه تلفن کرد گفت زنگ زده تلفنت مشغول بوده. می خواست با تو صحبت کند. گفتم اساعه به او زنگ خواهم زد.
"نه، نزن. گفت که خودش زنگ خواهد زد. گویا از تلفن عمومی صحبت می کرد."
من اندکی نگران شدم. منتظر تلفنش بودم ولی آن شب زنگ نزد. صبح قبل از ساعت هشت زنگ زد:
"عموجان سلام."
"چی شده نرمه؟"
"عموجان، من باید بروم سرکلاس. از تلفن عمومی دم دبیرستان تلفن می کنم. دیروز صبح نریمان به فروز دستورداد که اسبابهایش را جمع کند برود به اتاق انباری زیر شیروانی. شما یک کاری بکنید. نمی شود که او هر کاری دلش می خواهد در آن خانه بکند. من..."
"نرمه جان، من هم باید بروم دادگستری دادگاه دارم. وقت کافی ندارم دلم می خواهد در این باره به دقت بشنوم، برو سر کلاس ات، من بعد از تعطیل دبیرستان در دفترم منتظرت خواهم بود. به خاله بهتاش هم اساعه زنگ میزنم و اطلاع می دهم که نگران دیر رفتن ات نشود."
"باشد. بعد از دبیرستان می بینم تان."
"منتظرت هستم."
"خداحافظ."
"خداحافظ عزیزم."
قبل از رفتنم به بهتاش خانم زنگ زدم تا بگویم که من امروز با نرمه می خواهم دیدارکنم، ممکن است کمی دیر بیاید. شنود. کمی تامل کرد و گفت بهتراست این دیدار را به فردا بیندازید. امروز، روز مناسبی نیست. شاید فردا خبرهای بهتری داشته باشد!
"من با او قرار گذارده ام. از راه مدرسه خواهد آمد."
"اشکالی ندارد با خانم سبحانی معلم شان دوستم زنگ میزنم کنسل می کنم. شما نگران نباشید. فردا خواهد آمد."
توضیحی نداد و خداحافظی کرد. احساس کردم نمی توانست یا نمی خواست صحبت کند.
فردای آنروز نرمه آمد. گویا، فرحناز منشی ام بیشتر از من منتظرش بود. از صدای گفت و گو و خنده شان دانستم. چند لحظه بعد در باز شد تا داخل شد گفت چه بوی قهوه ای فرحناز جان راه انداخته است عموجان. تا نشست منشی ام قهوه اش را آورد گذاشت مقابلش. همه کارمندان شرکت او را از کودکی می شناختند و می دانستند که چه چیزهایی را دوست دارد. قهوه شیرین یکی از آن ها بود. پس از احوال پرسی بی معطلی شروع کرد:
"دیروز برایتان گفتم که نریمان چه فرمانی داد."
"بله. فروزان چی گفت؟"
"هیچ، سرش را انداخت پایین و رفت که اسباب کشی کند. من اعتراض کردم که اول، چرا برود اتاق بالا پله ها. این همه اتاقست. اتاق کوچکتر و ساده ترهم هست. دوم آن انباری سالها بی مصرف افتاده است و پر از گرد و خاک است. باید بدهیم تمیزش کنند. از همه مهمتر، تا وقتی خاله بهتاش و عمو رخشا هستند، تو و من چکاره ایم. نریمان عصبانی بود عصبانی تر شد و گفت که من بهتراست در این کارها دخالت نکنم و حد ّو حدود حرمتم را نگاه دارم. گریه ام گرفت ولی سعی کردم جلوی او گریه نکنم. رفتم بالا اتاق فروز داشت اسباب هایش را جمع می کرد. گفتم فروز جمع نکن من اساعه به عمو رخشا زنگ میزنم بیایند تکلیف ما را معلوم کنند. فروز کارش را ول کرد آمد مقابلم ایستاد و گفت:"
"نرمه تو به خاطر من با برادر بزرگ خودت درگیر نشو. موقعیت مناسب نیست. او وارث و صاحب قانونی این خانه است. حرفش برای من فعلاً حجت است. مزاحم عمویت هم نشو. برهم خوردن روابط عمویت و برادرت به نفع هیچ کس نیست. برای من هیچ فرقی نمی کند. دلگیر و دلخورهم نیستم. چیزی که من نیاز دارم صلح، آرامش و فرصت مناسب است. قول بده این هر سه را برای من فراهم کنی نه برهم بزنی. قول بده و برو نزد خاله بهتاش ات بمان."
"خاله کجا بودند. در آشپزخانه.؟"
"بله."
"رفتی چی گفتند."
"بغلم کردند. گفتند تا آرام باشم. گفت که برادرت از دیروز حالش خوش نیست. شبها دیر و گاهی هم نمی آید. سعی کن دور و برش نروی. همین جا باش کاری نکن که او فروزان را از خانه بیرون کند. بالا باشد بهتر است تا من و تو تنها باشیم. برادر دوم ات می داند چه دارد و باید بکند. مطمئن هستم که بی سر و صدا می روَد بالا. هرچه به تو گفت را قبول کن و انجام بده. تو، برادرت و دوستان نادانش هنوز فروزان را آن گونه که پدرت می شناخت، نشناختید. عاقل تر از این باش که هستی دختر خوبم، سعی کن مانند فروزان عاقل و متحمل باشی. نمی دانم چه می گذرد ولی می دانم که عمویت هوشیار و گوش به زنگ وقایع هست."
ساکت شد. به من نگاه کرد. نگاهش کردم. برای خودش یک مهربانو نو جوان شده بود. گفتم:
"قهوه ات سرد نشود."
"نه خیلی داغ بود. دست زدم دستم سوخت. همه نمی توانند مانند شما قهوه لب سوز بنوشند. حالا من باید چه کنم؟"
"همان که برادر دوم و خاله ات گفتند."
"و شما..."
"نه. فعلا صلاح نمی دانم اقدامی کنم. بودن فروزان همان گونه که خودش هم دانسته و خاله ات هم گفته است فعلا لازم و ضروریست. او دارد می خواند و کار می کند. این نکته را به کسی، حتی به خاله مهربان و دلسوزت هم نگو. او دارد کار می کند. می تواند خودش را، به خوبی اداره کند. استادش با من دوست و همکلاس دبیرستانی بوده است. این را برای آرامش و راحتی خیالت می گویم. تحملش از ناچاری نیست. همان گونه که تو هم روزی گفتی از روی صداقت و صمیمیت است."
"عمو رخشا ممنونم که مرا محرم دانستید. این را هم بگویم که نریمان از روزی که به اجبار عذرخواهی کرد دیگر نریمان سابق نبود. یک گرگِ نَرِّ بی امان به جای نریمان شده است. من حرفها و داستان های زیادی دارم. شما نمی دانید در غیاب پدرم و در حضور دوستانش با فروزان چه می کند. اما فروز همیشه سربزیر و بی واکنش می ماند. اگر نریمان برای کتک زدن او باید از دوست قلچماق و قمار بازش استفاده کند. فروز به تنهایی می تواند او را سر جایش بنشاند. یک روز من به او اعتراض کردم که چرا این ظالم را گوشمالی نمی دهی تو که قوی تر از او هستی؟همانطور که سر به زیر داشت گفت:"نرمه مرا برای ایجاد مزاحمت و تنبیه و دعوا به این خانه نیاوردند. از روی مهر و شفقت آورده اند. پناهم دادند. من برای جبران آن محبت راهی جز اطاعت و نرمش ندارم. پنجه به دیوار این خانه هم نمی توانم بکشم تا چه رسد به صورت برادر بزرگتر تو و دردانه خانه؟ حق و حّد من همین است. هر چه کمتر و محدودتر، بهتر!"

من با ناباوری به حرفهای نرمه گوش می کردم. از خود می پرسیدم در پس این آرامش نرم، که و چه، خفته است؟ آغامحمدخان قاجاری یا امیرکبیری که تا لحظه ایکه رگش را در حمام فین کاشان می زدند به ناصرالدین شاه وفادارماند؟ از این همه تحمل و سیاست، یا بقول نرمه صداقت و صمیمیت پشتم لرزید و ترسیدم. ترسم را نشان ندادم. از نرمه پرسیدم:
"رابطه خاله بهتاش با نریمان وقتی نَرِبی ایمان یا بقول تو "بی امان" می شود، چگونه است؟"
"خاله مانند یک چاه پُر از آبِ زلال اند. من وقتی در آن نگاه می کنم، فقط عکس خودم را در آن می بینم. گاه لازم است سر خم کنم، خودم را برایش لوس کنم، دو دستم را کنار صورتم بگذارم درون چاه خَم شوم تا خودم را در آن چاه تاریک، آن گونه که او می بیند، ببینم. وگرنه، فقط سکوت، تاریکیِ و خودداری است. گاهی فکر می کنم که نریمان را او بزرگ نکرده است. فروز دست پروده اوست. تحمل، صبر، کم گویی، گوش دادن به دقت و عدم انحراف از راهی که انتخاب کرده است و کسی خبر ندارد، اخلاق برجسته هر دوی آن هاست. نریمان را بسیار دوست می داشت و هنوز هم دارد. اما پسر دل خواهش فروز شده است. از همان روز اول که ننشست و ننوشید. خانه بزرگ و پر تجمل ما را به هیچ گرفت. نه تعجب کرد، نه مجذوب شد. سر سفره به هیچ غذایی جز آنچه در بشقابش گذاردند نگاه نکرد. سیرتر از موقع برخاستن نشست. گویی سرسفره بزرگتر و پر رونق تری بوده است. نظر خاله را به خود متوجه کرد. این ها را خود خاله همان روزها برایم گفت و بارها برای دیگران تعریف کرده اند. به گونه ایکه من هم یاد گرفتم و دانستم خاله چرا مادرم را در حد ستایش دوست می داشت. گفتی فروز از قماش مادرم بود. یا بقول خاله "این پسربچه آیینه ای شده درمقابل مهربانوی من."
چند لحظه ساکت ماند. من از تعریف و تشبیه خاله اش به چاه آب حیرت زده بودم. از این بهترنمی شد این زن صبور و مهربان را توجیه کرد. مهر و خیرش عمیق بود و تمام ناشدنی. نرمه، سربلند کرد و مرا نگاه کرد که بر او می نگریستم. لبخند زد و گفت می دانید خاله پریروزچه کرد؟
"از کجا بدانم؟ من که درآن جا نبودم. چشم و گوش من تو هستی. چه کرد؟"
"رفت نزدیک پله ها سرش را به طرف طبقه دوم کرد و فروز را صدا کرد به گونه ای که نریمان هم شنود. فروز از اتاقش آمد بیرون. خاله پرسید داری چه می کنی. گفت اسباب کشی. گفت:" من درانباری اجناسی دارم که باید برای آنها جایی در نظر بگیرم تا بتوانم جا به جاشان کنم. امشب را در همان اتاقت باش تا من برای آن اجناس فکری کنم. تا فردا، شاید هم، پس فردا صبر کن و به من مهلت بده. من که انباری را تخلیه کردم برو بالا." عموجان، جیک داداش در نیامد. من حظ کردم."
ساکت شد مرانگاه کرد وقتی دید که من هم خوشم آمده است گفت:
"وقتی خاله آمد تو آشپزخانه اخم کرده بود گرفتم آنقدر ماچش کردم تا گره اخم هایش باز شد ولی نخندید. غمگین ماند."
"دیروز چرا نیآمدی."
"آن هم شاهکار خاله بود. ما هر سه که از خانه بیرون می رویم، خاله کارگر می فرستد بالا. تمام اثاثیه اتاق زیر شیروانی را می دهد می آورند پایین. نقاش میاورند اتاق را رنگ می کند. پرده میزند و تختخوابی، نمی دانم از کجا، را می دهد می برند بالا در اتاق زیرشیروانی می گذارند. در دبیرستان بودم که خانم سبحانی ساعت یازده آمد با معلم ریاضی مان صحبت کرد و به من گفت که نرمه خاله بهتاش آمده اند دنبالت، کیف و کتابت را جمع کن برویم. من تعجب کردم. آمدم دفتر با خاله آمدیم بیرون یک تاکسی آشنا، دَمِ در بود سوارشدیم. خاله گفت:"تو جوانی و می دانی که سلیقه پسرای جوان چیست. میرویم فروشگاه زنجیره ای با سلیقه تو اسباب اتاق خواب میز تحریر، چراغ مطالعه و هر چیز که فکر می کنی فروزان دوست و لازم دارد را می خریم می دهیم برای اتاقش ببرند. خودمان هم انگار نه انگار که این کارها را کرده ایم .می رویم خانه منتظر می مانیم. اگر به موقع برسد شاید اتاقش را با هم بچینیم و به جای او اسباب کشی کنیم. آنقدر ذوق کردم که در تاکسی گرفتمش ببوسیدن."
پرسیدم پس اتاقش آماده است. گفت:
"مثلِ یک دسته گل. امشب جا به جا می شود. دیشب نریمان نیآمد. یا اگر آمد دیر آمد. صبح من ماشینش را ندیدم. فروز هم از اتاق قبلیش بیرون نیآمد. گویا او سعی دارد با برادرش روبرو نشود."
"پس خاله هوایش را دارد؟"
"خیلی زیاد. بی تظاهر و پنهان از چشم رقیب!"
"رابطه با رقیب چطوراست؟"
"من یا خاله؟"
"هر دو."
"با من درحال نوسان است وقتی ظالم می شود، از او لجم می گیرد. اما خاله همان چاه بخشنده آب باقی می ماند. منتظراست. نمی دانم منتظر چیست ولی می دانم که منتظر است."
نرمه را رساندم. راه طولانی و پر ترافیکی بود. در بازگشت، به حرفهای او فکر می کردم. فردایش جمعه بود. حدود ساعت یازده صبح او زنگ زد:
"عموجان سلام. خاله در حمام اند. داداش خانه نیست و فروز هم در اتاق زیر شیروانی است! دیدم وقت خوبیست. از خواب صبح جمعه که بیدارتان نکردم."
"نه، بیدار بودم. چه خبر؟"
"دیشب، چون داداش در خانه نبود فروز با من و خاله حرف زد. شوخی کرد، اما شکایت نکرد. بازشامش را، گرچه نریمان نبود، در اتاق خودش خورد. من داشتم برای کنکور تمرین تست می کردم. تا دیر وقت کار کردم. خوابم نمی آمد. سری به اتاق خاله زدم، چراغش خاموش بود. رفتم به اتاق سابق فروز، همه چیز سر جایش، دست نخورده باقی، بود. از پله ها رفتم بالا. زیر دَرِ اتاق زیرشیروانی نورانی بود. خوشحال شدم به در اتاق زدم. فروز در را باز کرد تا مرا دید انگشت روی لبش گذارد. پیژاما تنش بود. گفت برو پایین من می آیم پایین. ترسیدم. رفتم پایین او پیراهن و شلوار پوشیده آمد. در سالن نشیمن نشستیم. پرسید چه شده است. گفتم تمرین تست کنکور می کردم. خسته شدم آمدم دیدم تو بیداری گفتم گپی با هم بزنیم. اتاقت تلفن ندارد اگر نه زنگ می زدم، خبرت می کردم. گفت که خوب کاری کردی. من با خاله بهتاش راجع به تلفن خواهم گفت تا تلفن برقرار نشده سعی کن دیگر بالا نیایی. مگر بخواهی که من از این خانه بیرون شوم. گفتم نریمان نیست. پرسید:"
"اگر او بود می آمدی؟"
"نه."
"نرمه جان کاری که در حضور او نمی کنی را در غیببت او هم نکن. من مصاحبت ترا دوست دارم ولی نمی خواهم از حدّی که برایم گذارده اند سرپیچی کنم. می دانم که تو بزرگ شده ای و حقوقی داری و من حق تعیین تکلیف کردن را نداشته و ندارم، ولی برای رفع بهانه هم شده از خطوط قرمز برادرت عبور نکن."
قبول کردم. با او از دوستان ناباب و نگرانی خاله گفتم. گفت حق با ایشان است. آن ها دوستان خوبی نیستند. من پرسیدم:"تو آن ها را می شناسی؟"
"یکی دو سه نفرشان را."
"کدامشان، کوروس جزو آن هاست؟"
"بود. ولی دیگر نیست. او و پسرخاله اش پسران خوبی هستند."
"از کی دیگر دوست نیستند؟"
"از روز تصادف من!"
"آن دو سه نفر چه کسانی هستند."
"یکی شان دون ژوآن سرخ بود که یک ماشین ب.ام.و. قرمز داشت از دانشکده بیرونش کردند..."
"اوه نیما آزادخانی را می گویی. خطرناکه. همه دخترها از او می ترسند. قاچاقچی مواد است. دیگری کیست؟"
"همان که باید خوب بشناسم و فراموشش نکنم."
"چه کسی است که نباید فراموشش کنی؟"
"همان موتورسیکلتی است که من از رویش افتادم!"
من یاد آن قلچماق ای افتادم که کوروس گفته بود. و بی اختیار از جا بلند شدم. خندید. به شوخی گفت:
"نمی دانستم برایش احترام قایلی تا اسمش را آوردم از جا برخاستی. بشین."
نشستم. گفت اگر با عمو پرکارت دیداری داشتی به ایشان بگو که توجه به دوستان نا باب پسر دوستِ شان داشته باشند. دوستان خانه خراب کنی هستند. می دانی من بد نریمان را هرگز نمی توانم خواسته باشم. بهمین دلیل، نه از قول من، بلکه به عنوان جلب توجه ایشان به آینده خودتان و نریمان خبردارشان کن. این شب زنده داریها، درست است که مرا راحت و از تیررس دور می کند، ولی، عاقبت خوشی ندارد. سخت نگران نریمان هستم. او جوان ساده و پاک دلی است. تنها آقای رخشا می توانند کمکش کنند.
نرمه ساکت شد. فهمید که به دقت دارم گوش می کنم. ادامه داد و گفت:
"عموجان یک کاری بکنید. شما قیّم و بزرگتر ما چهار نفر هستید. کسان پدرم از وصیت نامه دل خورند. کسان مادرم مردمی صلح جو و مبادی آدابی هستند که به شما و دوستی شما با دختر و دامادشان احترام زیادی می گذارند و دخالت نمی کنند.شما باید کاری بکنید."
دلداری اش دادم و گفتم که در جریان کارهای برادرش هستم. به او اطمینان دادم که به من اعتماد داشته و مرا در جریان اخبار خانه بگذارد همین خبرهای کوچک را اگر به موقع خبردار نشوم و پیش گیری نکنم می تواند فاجعه آفرین باشد. ممنونم که خبرم کرده. کلی خوشحال شد. خداحافظی کرد و گوشی را گذارد.
مدتی گذشت وهرکس به دنبال کارخودش بود ومن، منتظرخطای نریمان و اوسخت سرگرم کارهایی که دوستانش با آنها گرفتارش کرده بودند، بود.
 
بهتاش فروزان و من

مدتی بود که بهتاش خانم بامن دیداری نداشت. مسئله قابل ذکری هم پیش نیامده بود. نریمان دوسالی بود که دانشگاهش راتمام ونرمه دردانشگاه سرگرم خواندن بود. دورا دور از آنچه می گذشت با خبربودم. از بهتاش خانم خواسته بودم به دیدارم بیایند. تا آمد و نشست ومن پرسیدم تازه په خبرگفتند:
"نریمان مدتی هست که دیگر به دانشگاه نمی روَد. فروزان که اقتصاد می خواند در جشن فراغت از تحصیلش هیچ کس را خبر و دعوت نکرد. بی سر و صدا خواند و تمام کرد. گویا در همان سال دوم استاد راهنمایش او را می پسندد و در یک شرکت وارداتی وسایل الکترونیکی، که خودش سهام دار و مدیرعامل بوده کاری به او محول و حقوقی برایش در نظر می گیرد. که هیچ کس خبردار نشد که او، هم می خواند، هم کار می کند. در اتاق زیر شیروانی مطیع، آرام ماند و درس خواند. درسش را که تمام کرد باز هم خودی نشان نداد. نریمان هم سرگرم کارهای خودش بود و فروزان را کمترمی دید که خونش به جوش آید. در واقع این سیاست گوشه گزینی فروزان بود که آفتابی نشد، درسش را خواند و آرامش خانه را بهم نزد. صبح زود، تابستان و زمستان پیش از آفتاب، می رفت بیرون از باغ می دوید. وقتی همه خواب بودند، دوش می گرفت و از خانه به دَر می شد. دیر وقت بازمی آمد. دَمی با من و خواهرش گپی می زد. سپاس و تشکرمی کرد. شامش را در اتاقش می خورد. می خواند، دیر می خوابید و زود بر می خاست. مانند شَبَه ای بود که بود و نبودش یکی بود. مقدمات استقلالش را گویا دو سالی بود که فراهم می کرد. مدت زیادی پس از پایان تحصیلش در خانه و اتاق زیر شیروانی نماند. یکروز با ماشینی آمد که می گفت ماشین شرکت است، بعد دانستیم که شرکت به نامش به اقساط، از حقوقش، خریده است، از من و نرمه خداحافظی نکرد بلکه گفت همیشه با ما خواهد بود و از ما خبر خواهد گرفت. همین کار را هم کرد هر روز دو بار زنگ می زد با من و خواهرش صحبت می کرد. هر روز پنج شنبه عصر هم با یک بغل گل و کتاب و شیرینی بدیدن ما می آمد. جالب این که از حال نریمان مرتب می پرسید و ابایی نداشت اگر او از راه برسد. ولی تصور نمی کنم نریمان می دانست که او دیگر در خانه و باغ زندگی نمی کند. فروزان برای دو هفته سفری به بنادر جنوب کرد. از آن جا هم به ما زنگ زد و جویای حال و احوال ما شد. مهر و توجهی که او بعد از رفتنش از خانه به ما کرد برادر بزرگترش درعمرش به ما نکرده بود. گفتی نریمانی در جهان نیست.
نفسی تازه کرد. نگاهی به من نمود و دنباله حرفش را گرفت:
"نرمه که دانشجوشد. عمویش، برادر بزرگتر نادرمیرزا برایش معلم رانندگی گرفت و ماشینی به عنوان هدیه برایش خرید که من همیشه در کنار دستش نشسته ام. روزی که می دانستیم فروزان از سفر جنوب باز می گردد به فرودگاه رفتیم و منتظرش ماندیم. در سالن انتظار برخوردمان دیدنی بود. چون او نقشه استقبال ما را هرگز تصور نمی کرد، سخت جاخورد وخوشحال شد. به خانه بردیم اش و شام مفصلی سه نفری خوردیم بعد هم او را به خانه اش رساندیم. آن روز بود که دانستیم او در آپارتمانی در فرمانیه زندگی می کند! دعوتمان کرد. هر دو با کنجکاوی پذیرفتیم و حیرت زده از آن همه نظم و نظافت و سلیقه بیرون آمدیم. باور کردنی نبود. وضع مالیش عالی تر از حدس و گمان ما و عالیتر ازعالی بود. خودش ساده و خوش پوش بود خوش پوشتر و ساده تر شده بود. در سفر ریشی کوتاه و تمیز گذارده بود که می گفت برای پیشبرد کار در ادارات دولتی لازم است. دوشنبه بعد ازبازگشت اش، زنگ زد من و خواهرش را به شام دعوت کرد! اصرار من که به خانه بیاید و غذای خوشمزه ای برایش آماده می کنم را با جمله زیبایی رد کرد و گفت:
"خاله بهتاش جان، تمامی گوشت واستخوانم از مِهر و غذاهای لذیذ شماست به جان و شوق می آیم ولی نرمه جوانست و کمی دگرگونی و تغییر محیط لازم دارد. اجازه بدهید شام مهمان من باشید. شما خودتان هم باید گاهی از آن باغ خانه بدر آیید. تهران شهر جالبی است. موافقت و خوشحالم کنید."
"باشد، پس تو عزیزم این راه را نیا. من و نرمه می آییم ترا از خانه بر می داریم."
"ممنونم. قرارمان ساعت شش و نیم عصر دوشنبه."
"باشد."
"رستورانی که ما را برد عجیب مکانی، پشت تاتر مُدَوَر شهر و کافه شهرداری زمان شاه در کوچه ای و ساختمانی با نمای آجرهای تراش خورده قدیمی بود. مکانی برای پارک در مقابل خانه اعیانی قدیمی داشت. در خانه بسته بود. زنگ زدیم. پیش خدمتی با لباس تیره و دستکش سفید در را باز کرد. حیرت کردم که او را شناخت و گفت:جناب جهان آرا خوش آمدید. میزتان آماده است. و ما را بدرون برد. خانه قدیمی و اعیانی بود که اتاقهای متعدد آن را میز چیده و رستورانش کرده بودند. رومیزی ها آهارخورده و اطو شده و فضای تمیز و بسیار شیکی بود. پشت میز که نشستیم برایمان توضیح داد که خانه متعلق به خانواده ایست ایرانی و قدیمی که رستورانش کرده اند. در زمان شاه مشتریان این رستوران مردان و صاحبان مناصب نظام، خانواده های درباری و گاهی خود شاه و همسرش بودند. مدت کوتاهی تعطیل شد. دگر بار که باز شد، باز هم مشتریانش مردان صاحب نام رژیم جمهوری اسلامی اند. محلی امن و دِنج برای ملاقات های سیاسی و اقتصادی است. غذایش حرف ندارد. تنها جایی است در تهران که می تواند با دست پخت و سلیقه خاله بهتاش تا حدودی رقابت کند. من با لبخند به صورتش نگاه کردم. نرمه شاد و شنگول از این نظافت و پذیرایی پرسید:
"آن روز که از سفربرگشته بودی، آن قدر ذوق زده شده بودم یادم رفت بپرسم رفته بودی جنوب چکار کنی؟"
"رفته بودم برای کار."
"مگر تو توی اون شرکت چکاره ای که می روی بنادر جنوب؟"
"من دیگردرآن شرکت وارداتی الکترونیکی نیستم. برای خودم کار می کنم."
"چه کاری؟"
"ساده ترین کار. واردات و معاملات شکر. زعمای قوم و کسانیکه دستشان بازتر است شکر وارد می کنند. اینها واردکننده هستند نه فروشنده. شکر در کشتی و کشتی بر روی آب اقیانوسهاست که خرید و فروش می شود. کار من و دفترکوچک و ساده ام درخانه، یافتن مشتری عمده و خریدار بزرگ برای محموله ایست که هنوز نرسیده است و گاهی ترخیص آن شکر خریداری شده با کارمزد مناسب از گمرک است."
"پس تو تاجر شده ای می خری و می فروشی."
"نه من ریسک نمی کنم. قیمت ها در نوسان است. کسی وارد می کند و کس دیگری چندین میلیون تومان خرید می کند. من در این میان درصدی از آن میلیون تومان از دو طرف معامله می گیرم! بنفع و ضررش هم کاری ندارم. گاهی هم فروشنده نیارمند پول و فروش فوری است، مشتری اش را می یابم، ارزان می خرم و به نرخ اندکی بالاتر می فروشم."
"تو از کجا این کار را یاد گرفتی؟"
"مدتی بازاریاب شرکت بودم. یاد گرفتم که معاملات در بازار ایران بر اساس اعتماد و امانت صورت می گیرد که خود سرمایه ای نامریی است. اعتماد، راز داری و اعتبار، سرمایه کار من است. درآمد ها اتفاقی و درصدی از میلیون تومان است."
"شام خوبی بود. بعد از شام میز را تمیز و کیک تولدی به تعداد سالهای تولدم شمع روشن روی آن آوردند. نرمه دهانش بازماند و چشمانش از اشگ براق شد. من نزدیک بود اشگم جاری شود. فروزان گفت:"خاله تولدتان مبارک". شمع ها را که فوت کردم، جعبه ای روبان بسته از جیبش درآورد و به دستم داد و دستم را بوسید. نرمه اشگش جاری شد. خم شد او را بوسید و مرا در بغل گرفت و گفت:
"خاله بازش کن."
"قادر به این کار نبودم. گفتم:"تو برایم باز کن." منتظر همین بود سر روبان را گرفت و کشید. گره باز شد.کاغذ کادویی را با ناخن درید و جعبه ای از مخمل زرشگی را بدستم داد. دستم لرزشی محسوس داشت. در جعبه را باز کردم. کارت کوچکی که بر آن نوشته شده بود:"به بهانه تولدتان و بپاس یک روز از روزهای فراوانی که در حقم ما آن همه مهر فرمودید!" دستبندی از طلا و دورتا دور یاقوت خوشرنگ را بیرون کشیدم. کار قدیم و ساخت فرنگ بود. نرمه کمک کرد بر مچ دستم بست. قبل از این که من حرفی بزنم نرمه گفت:
"فروز کاری راکه من می خواستم روزی بکنم تو کردی. چکار زیبا و خوبی هم کردی، تو این کارها را از کجا یاد گرفتی؟"
"فروزان همچنان که سربزیر داشت گفت:"من نکردم. ما با هم کردیم". با دو انگشت دست بند را گرداند. بر پشت دستبند خطی به زبان بیگانه بود در زیر آن به فارسی کنده شده بود:"نرمه – فروزان". من آنشب چه حالی داشتم آقای رخشا بماند.
"سه روزبعد از آنشب بود که شما زنگ زدید و گفتید که:" امروز با فروزان در دادگستری ملاقات داشتم آمده بود تا یک چک به مبلغ هفتصد و خرده ای هزارتومان را من برایش به اجرا بگذارم. دیشب به خانه مان زنگ زد و مشکلش را گفت، گفتم فردا بیاید و مرا در دادگستری ببیند." من پرسیدم این مبلغ چک را درباره چه کاری دریافت کرده است، شما گفتید که نمی دانید باید ببینید. برای امروز وقت دادید. اما من هم می خواستم شما را ببینم چون سخت نگران سلامت "نریمان" هستم. دیروز چند ساعت پس از تلفن شما، سیگار به دست به خانه آمد. می دانستم که دزدکی می کشد ولی هرگز جلوی من نمی کشید. خسته و فرسوده. مدتی در اتاق کار و دفتر پدرش سرگرم کار و جستجوی چیزی بود. در را بسته بود، من نمی دیدم چه می کند و در جستجوی چیست. کارش که تمام شد آمد پیشانی مرا بوسید. گفت که سخت گرفتار کار های جاریست. وقتی رفت پنجره اتاق را باز کردم تا دود سیگار بیرون برود. شما می دانید که من او را بسیار عزیز می دارم، بزرگش کرده ام. نگران وضع و حالش هستم. شما چه می خواهید بکنید؟
"من کارخاصی نمی توانم بکنم. او به سن قانونی رسیده است. درسش را هم من می دانم به سختی تمام کرد. مطابق وصیّت نامه مختار به اختیارات قانونی است. هرگاه خلاف قانون ارث کاری به ضرر و زیان شما کرد، با وکالت شما من اقدام خواهم کرد."
"پس قیم و وکیل بودن شما چه می شود؟"
"اجازه بدهید تا من در موقع لازم و ضروری، که صلاح می دانم، اقدام کنم. باید شما هوشیار باشد. در کارهای شخصی از قبیل کشیدن سیگار و قمار من نمی توانم کاری کنم. شما می توانید فقط تذکر بدهید، که حرمت خودتان را به باد می دهید و گمان می کنم بی فایده باشد. خواهش من این است که هوشیار و با من در تماس باشید."

خانم بهتاش نگران رفت نمی دانست که چک بی محل در وجه حامل را نریمان کشیده و رفیق قلچماقش آن را پشت نویسی کرده است. چگونه چک را فروزان به دست آورده است را من نمی دانم. معمولا باید از کسی که آن را به بانک برده و مهر برگشت خورده است به مبلغ کمتری خریده باشد. او از نریمان شکایت نکرده است! بلکه از قلچماق نریمان که در حسابش ده هزار تومان بیشتر ندارد. شکایت کرده است. البته در حساب بانکی نریمان هم چنین مبلغی موجود نیست. قلچماق در زندان است و نریمان در صدد فروش ملکی از املاک پدرش هست که اسناد آن در گاو صندوق شرکت است. تنها ملکی که سندش در خانه هست همان باغ و خانه مسکونی است، که نیازمند آگهی حصر وراثت است به مجرد دادن این اگهی فروزان می تواند ادعای شرکت در ارث کند که مدتی طول می کشد و من می توانم آن را طولانی تر هم بکنم تا قلچماق در زندان آب خنک بخورد! بعمد من نریمان را آزاد گذارده ام تا برای رهایی دوست و حامی قلچماقش تلاش کند. هر چه از فروزان سؤال کردم که چگونه چک را بدست آورده است نگفت، فقط گفت:"جناب آقای رخشا، خواستن توانستن است. من پول نمی خواهم. شما محبت کنید دوست و حامی نریمان را از او دور و در زندان نگهدارید. روزی همه چیز را خدمت تان عرض خواهم کرد."

دو هفته بعد خانم بهتاش تلفن کرد گفت:
"نریمان می داند که فروزان از اینجا رفته است. امروز با یک نفر آمد که ساختمان را نشانش بدهد. مثل بنگاه داران معاملات ملکی بود. همه جا را دید. تمام اتاق ها را یکی یکی بازدید کرد و سرک کشید. اتاق زیر شیروانی را که باز کرد و دید که همه چیز مرتب ومنظم است، رفت گنجه لباسها را باز کرد. خالی بود. برگشت بیاید پایین دید که من در سرسرا ایستاده ام.پرسید:
"خاله این پسره تو اتاق پایین می خوابد؟"
"نه. مدتی است که از اینجا رفته است."
"کدام گوری رفته؟"
"گورش را نمی دانم می دانم کار گرفته و جایی برای خودش یافته و رفته است."
برگشت به همراهش گفت:
"آن مشکل دوم خود به خود حل شد."
مرد هم گفت چه بهتر. رفتند اطراف ساختمان را از بیرون دیدند. برگشتند، رفتند در دفتر پدرش مدتی با هم حرف زدند. وقتی می خواستند بروند مرد چیزی به نریمان گفت و او در جوابش گفت سفارش می کنم. برگشت به من گفت:
"خاله بهتاش، ایشان فردا کسی را میاورند تا از خانه و مبلمان آن عکسبرداری کند. شما اجازه بدهید این کار را بکنند."
من با سر موافقت کردم. بعد هم پشیمان شدم فکر کردم باید می گفتم از شما اجازه بگیرد.
"نه، خوب کردید که نگفتید. بگذارید هر کاری می خواهد بکند. من منتظر چنین روزی بودم و هنوزهم هستم."
"من نمی دانم شما چه فکرمی کنید. فقط می دانم که او را از من بهتر می شناسید. شما از پدرش بیشتر با او آشنا و مرتبط بودید."
فردایش نرمه تلفن کرد که عمو رخشا داداش به من دیشب گفت که:
"تو و خاله دو زن تنها صلاح نیست در این خانه بزرگ تنها بمانید. به دانشگاه تو هم دور است. بعلاوه اقتصادی هم نیست. وسایل و هر چه را دوست یا لازم داری را کنار بگذار، می فرستم از کالج بار بیایند بسته بندی و به آپارتمان بالای شرکت حقوقی پدر ببرند. راحت تر و امن تر و نزدیک به عمو رخشا هم هستید. شما می گویید چه کنیم؟"
"انتقالتان به ساختمان خیابان فرشته فکر بدی نیست. من از خدا می خواهم که نزدیک به من باشید. ولی تخلیه و فروش ساختمان مسئله ایست که شما سه نفر باید موافق نفر چهارم باشید به میل یک نفر نیست. شما هر چه نریمان می گوید را فقط بشنوید. با او مخالفت و مجادله نکنید. اینکار من است. واگذار من کنید."
همان شب خانم بهتاش تلفن کردند. ناراحت بودند. ایشان را مطمئن کردم که نظارت کامل به جریان فروش دارم.نگران نباشند. مخالفت هم نکنند. بگویند هر چه صلاح است بکند. بقیه را به عهده من بگذارند. خیالش راحت شد. گفتم که من برای پیش بینی و دانستن حدود قیمت واقعی خانه کارشناس خبره دادگستری را خواهم آورد. خودم هم همراه ایشان خواهم آمد، ولی می خواهم نریمان از این موضوع باخبر نشود. همین کار را هم کردم. کارشناس گفت که باید تحقیق محلی کند و نرخ رسمی چنین باغ بزرگ و ساختمان مجللی را بدقت تعیین کند این یک هفته ای کار دارد. ضمنا سند و مدارک ثبتی باغ و خانه را می خواست. من می دانستم که چنین مکانی به این آسانی مشتری نخواهد داشت و نریمان هم نمی تواند قبل از طی مسیر قانون حصر وراثت خانه را بفروشد. مگر از راه قولنامه. برای مدارک هم رونوشت آن ها در شرکت موجود بود. ضمنا به خانم بهتاش تلفن کردم که هر وقت نریمان به خانه آمد به من خبر بدهد می خواهم با او اتمام حجت کنم. گفت اساعه چند نفر از طرف یک شرکت تجارتی آمده اند دارند خانه را می بینند. تلفن کردند قراراست نریمان هم بیاید. تا آمد من به شما زنگ می زنم. نیم ساعتی بعد تلفن کرد. من چند دقیقه بعد زنگ زدم کسی تلفن را برنداشت. نگاه داشتم فکر کردم خانم بهتاش به عمد گوشی را برنمی دارد. همین طورهم بود. گوشی را نریمان برداشت. حال و احوال کردم و از او خواستم تا امروز یا فردا برای مذاکره پیرامون مسئله مهمی به دفترم بیآید. خیلی ساده و قاطع گفت که متاسفانه این روزها وقت ندارد. هر وقت فرصتی یافت زنگ خواهد زد. من به روی خودم نیاوردم گفتم:
"نریمان جان مسئله مربوط است به آینده خودت و خواهرت نرمه، لازم است که با هم گفت وگو کنیم."
خیلی جدی گفت:
"آقای رخشا، من با شما درباره "شرکت حقوقی جهان آرا و شرکاء" و مالکیت آن که متعلق به پدرم است باید روزی گفت وگو کنم. ولی حالا وقت ندارم. به موقع خبرتان خواهم کرد!"
گوشی را با یک خداحافظی ساده گذارد! گوشی در دست، متاثر و ناباور ماندم. از فرحناز منشی ام پرسیدم با کسی وعده ملاقات دارم گفت خیر. خواهش کردم یک ساعتی مرا راحت بگذارد باید درباره امر مهم مطالعه کنم. پرسید قهوه تازه دم دارد میل دارم گفتم متشکرم آنچه لازم و میل دارم آرامش برای مطالعه است مرا مطمئن کرد. یک ساعتی فکر کردم و تمام مهارتم را در کار حقوقی بکار گرفتم تا جواب مناسبی برای این گستاخی نریمان بیابم. وقتی از اتاق بیرون رفتم که می دانستم چه باید بکنم.
بعد از ظهر خانم بهتاش تلفن کردند که نریمان باغ و خانه را قولنامه کرد! مبلغی به عنوان پیش پرداخت چک بانکی گرفته است. قراراست ما خانه را درعرض چند هفته تخلیه و تحویل بدهیم. باورم نمی شد. ایشان هم اطلاع بیشتری از بها و شرایط معامله نداشتند. می دانستم که گرفتاری عظیمی این جوان کم دان برای همه ما فراهم آورده است. آن کس که چنین خانه ای را با قول نامه می خرد، یک خریدار ساده و کم دانی نیست. یقیناً می داند که چه می کند. گفتم:
"از خبری که دادید ممنونم. از امروز، لطفاً شما از در باغ و خانه بیرون نمی روید، ولو فوریت داشته باشد، مگر با اطلاع من. تا من خبر نداده ام سر جایتان بنشینید. به نرمه هم سفارش و تاکید کنید که هیچ ورقه، نوشته و سندی را هرگز امضاء نکند. در اولین فرصت من بدیدارتان خواهم آمد. آدرس و تلفن نریمان را خواستم گفت که نمی داند. همین قدر می داند که با دوست پولدارش نیما نامی در باغی در نیاوران سرگرم است. یاد حرف نرمه افتادم که گفت دوستان برادرش را فروزان می شناسد. فکر کردم به دادستانی اعلام جرم کنم و به صراحت و به صورت رسمی هم برایش اخطاریه ای بفرستم. می دانستم کاری اساسی نیست ولی می خواستم سنگی جلوی پایش بیندازم تا راه کار قانونی فراهم کنم. در اخطاریه بنویسم که مدارک در دادگاه تسلیم خواهد شد. خود این کار چوبی لای چرخش بود. نشستم بنوشتن. فرحناز آمد، خداحافظی کرد و رفت. مدتی کار کردم. تلفن زنگ زد. منشیم نبود. فکر کردم نریمان نشسته فکر کرده سر عقل آمده است. به عمد دیر گوشی را برداشتم. سر سنگین و رسمی گفتم:
"دفتر حقوقی جهان آرا و شرکا، من رخشا بفرمایید."
"با سلام وعرض ادب من ارادتمند فروزان هستم. جناب رخشا می توانم ساعتی از وقت گران بهای شما رابگیرم؟".
جا خوردم با لحن ملایم و مهربانی گفتم:
"ببخش فروزان جان، من منتظر یک تلفن اداری در نتیجه. رسمی و خشگ بودم. کی می خواهی بیایی؟"
"هرچه زودتر بهتر."
"دفتر تعطیل و من آزادم. اساعه کجایی؟"
"در بیست دقیقه ای دفتر شما."
"ساعت پنج و چهل دقیقه است. حدود شش یا شش و ربع می توانی برسی؟"
"شاید زودتر."
"دیگربهتر. منتظرت هستم. به موقع زنگ زدی."
"چطور؟"
"وقتی آمدی برایت می گویم."
"پس آمدم."
برایم عجیب بود. به جای نریمان، فروزان زنگ می زند. او فقط یک بار به دفترم آمد، یک بار هم تلفن کرد که در دادگستری یک دیگر را دیدیم. منتظرش ماندم.
 
من و فروزان

به نگهبان شرکت زنگ زدم و گفتم که مهمانی در حدود ساعت شش دارم بنام آقای جهان آرا وقتی می آیند راهنمایی شان کند. چند دقیقه بعد ازساعت شش کسی ضربه به در زد. گفتم بفرمایید و به استقبالش رفتم. خودش بود. در فاصله بین میز و در ورودی بهم رسیدیم. سلام کرد و ایستاد. تا دست پیش نبردم دست دراز نکرد. من او را زیر نظر داشتم. خوش هیکل تر و استوارتر شده بود. نوعی اعتمادِ بنفس مؤدَبانه داشت. تعارف کردم تا بر روی همان مبلی بنشیند که چندین سال پیش آمده و نشسته بود. رفت کنار مبل منتظرم ایستاد تا ننشستم ننشست! بیاد آوردم که آنروز قصه غصه هایش را نگفت. از خودش کم، بیشتر از حامی و نجات دهنده اش گفت. تاثرش از مرگ دوستم و همسرش آنقدر زیاد و سنگین بود که نتوانست در آن باره حرفی بزند. اکنون هم منتظراست تا من بپرسم. دلم می خواست نادر زنده بود و پسر برازنده، واقعی و مؤدَب اش را می دید. از دیدنش اظهار خوشحالی کردم. و گفتم که آماده شنودن هستم. تشکر کرد و گفت:
"در ابتدا باید از وقت فوری و فرصتی که به من دادید تشکر کنم. نیآمدن من دلیل کمی ارادتم به شما نبوده و نیست. حّد و حدّودَم، ارزشمند بودن وقت شما و ملاحظاتی که می بایست برای ناراحت نکردن دیگران رعایت می کردم مانع بود. اگر این موانع موجود نبود، بسیار زود تر شانس زیارتتان میسرمی شد. دورا دور مراحم شما و بذل محبت تان را از خانم بهتاش و نرمه شنوده و دریافت کرده ام. می دانستم که عنایت و بخشش شما بیش از رنجش تان است. به ویژه در حق ما بازماندگان دوست درگذشته تان. در همین جا باید اعتراف کنم که بیش از میزان و اندازه متعارف بخشنده بوده اید. من اصالتاً از جانب خودم و به وکالت از جانب برادرم نریمان یک عذرخواهی بزرگ به شما بدهکارم که امید است شامل بخشودگی بزرگوارانه شما بشویم!" تأمل کوتاهی کردوادامه داد:" شما لطف کرده قلم عفو بر کم دانی برادر بزرگترم بکشید. شما تنها یادگار و اکنون به جای پدرمان هستید، البته اگر این افتخار را به ما چهار نفر بدهید."

من برای مدتی روی دو کلمه برادر بزرگترم و پدرمان تامل کردم. شنوده بودم که او از بکار بردن چنین کلماتی خودداری می کند. اکنون از بن دل وجان و صداقت چنین می گوید. بی هیچ تردید و با تایید و تاکید هم می گوید. از خودم پرسیدم:چرا و چه اتفاقی رخ داده است؟ سؤالم را برای خودم نگاه داشتم تا بموقع جوابش را بیابم.
او ادامه داد:
"وظیفه هر چهار نفر ما، حفظ حریمِ حرمتِ شماست. آنچه بر ما گذشت یک فاجعه و ضایعه بود بدیهی است ظرفیت تحمل، کنش و واکنش افراد متفاوت است. شما خطای برادرم را بر ما ببخشید. در این ماجراها و اتفاقات گوناگون من به سرعت آموختم که باید صبور و متحمل بود. این صبر و تحمل مرا به گوشه نشینی و سکوت می کشید و در این مقام بود که درعالم خامی کم کم پخته شدم و یاد گرفتم، اگر نمی توانم کمکی باشم بار خاطری هم نشوم. این نوعی ریاضت منجر به تزکیه نفسی شد که من در آن زمان لزومش را احساس می کردم ولی درک و فهمش نمی کردم. خوش بختانه در دانشگاه استادی مرا زیر چترمهر و حمایتش گرفت و رسم زیستن و موفق بودن را به من آموخت. مرا با واقعیت وقایع اقتصادی اجتماعی موجود آشنا کرد. دستم بگرفت و پا به پا برد. چنان برد که دویدن را فراگرفتم و شدم یکی از دونده های دوی ماراتون بازار آشفته ایران! درس دیگراستاد راهنمایم، نقش شگرف پول بود در کسب قدرت و روش کاربرد صحیح آن در سرمایه گذاری. این اشاره را برای این کردم که بگویم آمدنم به نزد شما مرتبط برمسئله مالی نیست که بی نیاز از آنم."
مکث کوتاهی کرد، هم چنان که سربزیر داشت گفت:
"اکنون که در خدمت شما هستم استدعایی دارم که اگر بپذیرید،هر چهار نفر ما را بیشتر از آنچه هستیم مدیون محبت تان خواهید فرمود."
منتظر جوابم ماند.

اندیشیدم که او این گفتمان فاخر را از کجا آموخته است تنها کاربرد ادب و متانت در گفتار و آهنگین بودن کلام نیست. می داند کی و چگونه با چه صمیمیت و صداقتی بگوید و به طلبد که مخاطب به ِمِهر و رغبت پذیرای خواسته او گردد.

گفتم در این زمینه من موظف به وظیفه ای بوده و هستم که به دلایلی کوتاهی کردم! شما مطلب تان را بگویید.
"کوتاهی نکردید، تحمل، بزرگواری و گذشت کرده اید خواهش من این است که آیا می توانید صرف نظر از آنچه بوده و گذشته است وکالت ما سه نفر را بطور رسمی برعلیه شخص چهارم و اشتباهاتش بپذیرید و جلوی ضرر و زیان وارده بر ما را سد بفرمایید؟ به ویژه که در وصیت خط، به خط پدرمان، شما در صورت مشاهده سوء مدیریت به طور خودکار و بنابر تشخیص خودتان مختار به دخالت و وکیل وُراث خواهید بود."

متوجه شدم که تاکید بر پدر فرزندی دارد رسمیت پیدا می کند و او به دقت و صراحت بر این موضوی پای می فشارد. این پسر آرام، مطیع، انزواطلب و بی ادعا، نه تنها مدعیست بلکه برای دو نفر دیگر، خانم بهتاش و نرمه هم دارد ادعای حق می کند. خواستم از او در این باره پرسشی بکنم. اندیشیدم که این انسان گوشه گیر و کم سخن، حالا که به حرف آمده است بگذارم بگوید. حرفهایش شنودنی است. سؤالم این بود که او از کجامی داند که من چنین حقی داشته ام؟ بیاد نداشتم به او چنین مطلبی را من گفته باشم! او ادامه داد.
"اثبات کژ روی و سوء مدیریت برادر بزرگترم نریمان در نتیجه وارد شدن ضرر و زیان به ورراث بسیار آسان و سهل است. خود شما بر موارد متعدد آن آگاهید!"
نگاهی به من کرد تا واکنش مرا بسنجد. سنجید. راضی هم شد. ادامه داد
"اگر شما قبول ومرحمتی درباره ما بفرمایید، شاید، به دلایلی بتوان مشکل را از طریق مصالحه، نه طرح دعوا در محکمه، حل کرد و به نتیجه دلخواه رسید."

من، شرم داشتم که به اوبگویم که من آن وکالت خط رسمی و تصدیق شده را از دست داده ام. آن سند و مدرک دیگر در اختیار من نیست. بلکه در اختیار کسی است که او می خواهد از راه سازش و صلح با او کنار بیاید. می دانستم که باید اقرار کنم ولی می خواستم بدانم که این اعتمادبنفس و اطمینان محکم منبع و منشاء اش از کجاست. جوانی یا دلیل و سند؟ پرسیدم:
"فروزان شما گفتید:"ما سه نفر از آن چهار نفر" منظورت از این شمارش چیست؟"
"نریمان، نرمه دو نفرند که نیاز به اثبات و دلیل ندارند. نامشان در وصیت نامه آمده است. خانم بهتاش نفر سوم اند که باز نامشان آمده است و حق و حقوقی برای ایشان در نظرگرفته شده است. من که از نظر مالی نیازمند ارث نیستم نفر چهارم هستم! که نامم در آن وصیت خط نیآمده است. اگر شما قبولی خودتان را اعلام بفرمایید مدارکی هست که می توان ارائه داد."
"مدارک مستدل حقوقی یا مدارک و مقولات عاطفی؟"
"هر دو!"
"چگونه؟"
"شما اعلام قبولی می فرمایید؟"
"بله."
"متشکرِ این عنایت و بزرگواری شما هستم."
خم شد کیف قهوه ای خوش رنگی که بر زمین، بین مبل و میز تحریرم نهاده بود را برداشت با ملایمت و آهستگی درش را باز کرد، پوشه شفافی را بیرون کشید و به طرفم گرفت. آرام و شمرده گفت:
"این برگ اقرارنامه رسمی و تصدیق امضاء شده پدرم دال بر اقرار بر فرزند ایشان بودنم! همراه با گواهی آزمایشگاه دال برآزمایش(.A.N.D) یکسانِ هر دوی ما، گواهی پزشگی قانونی و رونوشتی از شناسنامه جدید من است."
پوشه شفاف را گرفتم بدون نگاه و خواندن بر روی میز نهادم. به سرعت این اعتماد و اطمینان من را درک، فهم و تشکر کرد. بار دیگر دست در کیف کرد و ورقه دیگری را بدستم داد:
"این هم ضمیمه وصیت خط قبلی است که در آن من را در وصیت خط قبلی شرکت می دهند. پدرم فرمودند چنانچه نریمان اعتراض یا تجاوزی به حقوق من نمود آن را به شما بدهم. من کج رفتاری دیده ام ولی تجاوز به حقوقم را شاهد نبوده ام بهمین دلیل تاکنون آن را به شما ارایه نداده ام. هر دو سند پس از درگذشت مادرمان تنظیم شده است."

من، از این همه صبر، تحمل، خوداری ومناعت طبع او حیران ومتعجب ماندم. اندیشیدم که باید با این جوان خوددار و متین به نوعی صادق و روراست باشم. خواستم به صراحت و صداقت ماجرای نریمان اعتماد و فریبم را در میان بگذارم. به دنبال جمله مناسب می گشتم که او...
در میان تفکر و جستجوی ذهنیم دست در کیف برد و مرا مبهوت تر از آنچه بودم کرد. پاکت وصیت خط اصلی را بیرون کشید و بر روی میز نهاد و گفت:
"این هم وصیت خط پدرم که من تصور می کنم باید نزد شما می بود. البته شما لطف کرده از من نخواهید پرسید که چگونه از کیف من بیرون می آید!"

نتوانستم کلمه ای حرف بزنم. اقرار می کنم که مانند تخته سنگی سخت و منجمد بی حرکت و حرف در جای خود ماندم. پاکت ودست نوشته دوستم بر روی میز و من ناباورانه بدان خیره ماندم. هر چه سعی کردم نتوانستم حرفی بزنم دست بردم آن را پیش کشیدم. دلم می خواست آن را بگشایم و از بودن اوراقش مطمئن گردم. اما نتوانستم. پاکت بر روی میز، میز و پاکت را ناباورانه نگاه می کردم. صدای فروزان مرا به خود آورد.

"آیا این مدارک جواب پرسش چگونه یِ شما هست؟"
"بطور حتم و یقین، با این مدارک شما نیازبه سازش ومصالحه ندارید بنابرنوشته برپشت پاکت من می توانم پاکت راباز و مفاد وصیت خط را بدون مشورت باکسی یا نظارت شخص دیگری اجرا کنم. پیوست ومتمم وصیت خط هم قابل اجراء در دل همین وصیت است. و شما صاحب حقوق ومزایای قانونی آن، ازجمله حق تملک و اعتراضید. نیازی به صلح وسازش نیست..."
برای مدت کوتاهی انگشتان دستش را به بازی گرفت، داشت فکرمی کرد. سر که بلند کرد مصمم بود. بدون نگاه کردن به چهره من، نگاهش رابین دستهای من وپاکت وصیت خط نگاه داشت وگفت:
"این در حَدّ و حق من نیست که برای کسی تعیین تکلیف کنم. شما هستید که باید دراین باره تصمیم گیری کنید. تنها من می توانم به نکته ای اشاره کنم. من در کودکی و نوجوانیم بی برادر و کس و کار بوده ام، آن زمان که جا و جایگاه خودم را در آن خانه نمی دانستم برادرم نریمان برآشفته و مهاجم را دوست می داشتم و آرزومند بودم که او با من به مهر رفتار کند. دراین باره سخت تلاش کردم تا رابطه ام را با او، در هر شرایطی، خوب و محترمانه حفظ کنم. برادری ولو نا برابر و برتر را نیزبه جان قبول داشتم و سخت تمکین اش می کردم تا مهرش را به گونه ای داشته باشم. این سخت بود، ولی غیر ممکن نبود. ریاضتی اگر بود جلا دهنده و صیقل کننده روح و روانم، که کینه را از دلم پاک کرد، نیز بود! وقتی به جایگاه وموقعیتم آگاه گردیدم این علاقه و حرمت به عشقی فزون بر برادرانه بودن تبدیل گردید. تازه دانستم که چرا چنین دوستش می دارم. پدرم از من خواست تا او را حمایت کنم، گر چه ایشان فرمودند هدایت ولی من جا و مقامم را می شناختم و حَد و حدودم را رعایت می کردم و می دانستم در ذهن برادرم چه می گذرد و عدم تجاوز به حقوقش را من درخفا و نزد خودم پذیرفته و رعایتش را لازم می دانستم. صلح و سازش را بدین دلیل طالبم که می خواهم برادرم را در کنارم داشته باشم. به دوستی و آمد و شدش نیاز دارم. بعلاوه نرمه خواهرم نیز به او دل بسته است. دوستی بین ما، گر چه نا برابر، بطور یقین، لازمه حیات اجتماعی منِ است. من قبل از مال، نیازمند داشتن یک خانواده، بستگان و فامیل هستم. عواملی که سالها دانسته و ندانسته در حسرت داشتن اش بودم و هستم. به این دلیل هرسه ما هر کدام بدلیلی چشم براه اصلاح و بازگشت نریمان هستیم و هدفمان حفظ حریم خانواده ایست که به ارث برده ایم. من تمامی حقوقم را حاضرم در راه جلب و مهر نریمان صرف کنم و جز مهرش هیچ نخواهم!
ساکت شد. سعی کرد رفتارش منطقی وعقلانی باشد، نه احساساتی، که داشت از خود نشان می داد. او صمیمانه و خالصانه برادرش را می خواست و می طلبید. صدایش را پایین تر آورد و ادامه داد:
"جز شما، جناب آقای رخشا که مرا در آغوش پدرم به پرورشگاه بردید کسی بر این راز آگاه نیست! دوست ندارم کاری را که پدرم نمی خواست آفتابی شود بر آفتاب نَهَم. به علاوه من به عنوان نفر چهارم از نفر سوم حرفی نزدم. که به موقع باید در آن باره هم گفت وگو کرد. امیدوارم، تقاضایم را قبول و صلاح را در مصالحه بدانید."
اندکی تامل کرد. دست در کیف برد و پاکتی را بیرون کشید و بدستم داد و گفت:
"این پاکت هم امانت در نزد شما باشد، پس از پایان سازش و مدارا و خاتمه مسایل و مشکلات، خودتان به طور خصوصی، بگشایید و بخوانید. قول بدهید که تا خاتمه ماجرا و بازگشت برادرم به خانه و زندگیش آن را نگشایید."

ابروانم را در هم کشیدم و پاکت را به کناری نهادم. این عدم رضایت، از دید آن جوانِ تیزهوش و پر از اعتماد بنفس مخفی نماند. لبخندی بر لبش دوید و محو گردید که من معنای آن را درک نکردم و لازم هم ندیدم درآن زمان درک و کشف کنم. اما دادن پاکت سخت بر من گران آمد! فکر کردم نگاه دارم و به موقع، دراین باره اقدام کنم.

دَرِ کیفش را بست و آن را به جای اولش نهاد. سربرداشت و به صورتم نگاهی حاکی از قدردانی و سپاس کرد. هم چنان که مرا می نگریست گفت:
"چند نکته کوچک را باید اگر اجازه بفرمایید به صورت خواهش، بدون ذکر دلیل و توضیح، خدمتتان عرض کنم."
هنوز گره بر ابروان داشتم که گفتم منتظر شنودن هستم. او با لبخندی تشکر کرد و توضیح داد:
"آنچه به صورت خواهش می گویم را در موقع مناسب دلیلش را خود جنابعالی کشف و درک خواهید فرمود. اول این که دستور دهید تا خاله بهتاش و نرمه در مقابل دستور نریمان دال برتخلیه و فروش خانه مطیع بوده و مخالفتی نکنند. دوم هر گونه که شما صلاح می دانید، تخلیه خانه را، به امروز و فردا کردن های ملایم و کاملا دوستانه، به تاخیری بیش ازیک ماه بیندازند. سوم به هیچ وجه خانه را در این مدت از زمان خالی از وجود خودشان نگذارند. در ضمن این تاخیر در تخلیه را با ادب و ملایمت و خواهش و مهربانی به گونه ایکه خشم نریمان را بر نیانگیزد انجام دهند. خود خاله بهتاش این مهر، محبت، سیاست و کسب اجازه تاخیر در تخلیه را به عهده بگیرند که حرمتی زیاد نزد نریمان دارند. چنانچه نریمان فشار آورد، خاله بهتاش تخلیه خانه را موکول به کسب اجازه از شما بنماید. سعی شود تا افشای وجود وکالت و اختیارات شما، به خصوص مسئله بودن وصیت خط پدرم نزد شما، تا تخلیه خانه و اگر بشود حتی بعد از آنهم بین شما و من مخفی بماند. یا هر چه بیشتر به تاخیر بیافتد. برادرم قبل از معامله و فروش خانه، که هرگز انجام نخواهد شد، از وجود آن نزد شما مطلع نگردد تا امکان سازش، مدارا، صلح و دوستی با ایشان ممکن و فراهم تر شود. من نمی خواهم ایشان شرمنده و خجلت زده شوند!"

من، پذیرفتم. دانستم که او مغزش بیش از سنش کار می کند و آینده نگری بس هوشیار است. ناشنوده، حدس زدم که او چه می خواهد بکند. نمی دانستم که طرح و نقشه اش چیست ولی مطمئن بودم کسی که اشتباه مرا با این ادب و متانت جبران و وصیت خط را، دوباره، بدستم داد می داند که چه می کند! سؤالاتی را باید با او مطرح و جواب می گرفتم و اوراقی به امضاء او می رساندم. ساعتی در این باره با هم صرف وقت کردیم. وقتی می رفت با همان ادب، افتادگی و احترامی رفت که به درون آمده بود.

همه با هم

نریمان، همان گونه که حدس می زدم، نه تنها حاضر به گفت وگو و ملاقات با من نشد، جوابی هم به پیام هایم نداد. وقتی عموپُرکار -به قول خواهرش نرمه- با دو مامور اجراء حکم بر سرش در باغ نیاورانِ دوستش نازل شد، درشتی نکرد، ولی روی خوشی هم نشان نداد، وقتی که حکم را مبنی بر پرداخت جریمه سنگین در اثرعدم تخلیه به موقع و تحویل خانه، بر اساس قولنامه را دید رنگ از صورتش پرید دانست که بازی را باخته است. اول سرخ شد. سعی کرد بر خودش مسلط شود. شد. گفت که شرکت خریدار خانه و باغ با تاخیر در تخلیه موافقت کرده است. تاخیر در اثر رضایت و موافقت خریدار بوده است:
"از رئیس و مدیرعامل شرکت خریدار بپرسید. مامور خریدشان می گفت عجله نکنید جناب مدیرعامل فرموده اند که ماعجله ای نداریم. مزاحم ساکنین نشوید. بگذارید هر وقت امکان جا به جایی شان فراهم شد تحویل و تحول را انجام دهید و به محضر بروید. ایشان خودشان تلفنی، همان روزعقد قولنامه، به من فرمودند که عجله ای تا پایان زمستان ندارند. می دانند که مشکل است جا به جایی در این فصل از سال!"
راست هم می گفت ولی مدرک و دلیلی بر این ادعا در دست نداشت. فروزان در خفا و من آشکارا می دانستیم که او در چه تله ای، از ملاطفت و گذشتِ به عمد شرکت خریدار، افتاده است!
قلچماق در زندان، طلب کارِ چک بی محل منتظر دریافت وجه چک، نریمان منتظر دریافت بهای کامل خانه و باغ و پرداخت بدهی باخته شده اش در قمار، حالا خانه هم معامله اش فسخ می شد نریمان باید پیش پرداخت بهای خانه، به اضافه مبلغ هنگفت جریمه و زیان دیرکرد در تحویل خانه را نیز پرداخت کند. حباب قدرت نریمان ترکید. او هرگز ندانست خریدار باغ و خانه چه کسی بوده است. دراین مرحله از بازی بود که فروزان توسط خاله بهتاش وارد صحنه شد. ایشان از فروزان خواستند حال که وضع مالی او خوبست به داد برادرشان برسد. نریمان داشت آماده می شد تا به فروزان تلفن کند و از در آشتی برای کمک خواهی در آید، که در بعد از ظهری سرد و یخ بندان فروزان بی خبر خودش بدیدار برادردرعشرتکده اش رفت. نمی دانم در آن دیدارچه رخداد ولی می دانم تا دیر وقت از شب، آن دو با هم حرف زدند. بر خلاف تصور من نریمان نرم شد. گویا دانست که فروزان کیست. با سیاست و گذشت فروزان هیچ کس ندانست که آن دو با هم دیدار کرده اند. فردایش نریمان به خانه رفت نرمه به اتاق خواب سابق مادرش منتقل شد. اتاق نرمه را برای فروزان آماده کردند. نرمه نرم ترین شخصیت آن باغ و خانه شد. وقتی دانست که فروزش برادر واقعی و ناتنی او هست -رازی که فقط من و آن چهارنفر می دانستند نه دیگران- بسیار گریست. خندید، دوباره و سه باره گریست. می گفت:
"من برای عشقی که به فروزم داشتم گریه نمی کنم. هنوز هم عاشقش هستم برادری است که باید عاشقانه پرستیدش. گریه ام از خوشحالی است. حالا می دانم که او دیگر همشیه از آنِ من و برادرم هست، نمی دانم چرا باور دارم که اوست که نریمان را دوباره به این خانه آورده است!"
هیچ کس، حتا خاله بهتاش هم نمی دانست خریدار باغ کیست!

در جشن کوچک بازگشت به خانه نریمان هم، دست مخفی فروزان در طرح و برگذاری آن دخیل بود. شام را همان رستوران اشرافی آورد، سرو کرد و رفت. خاله بهتاش را بر بالاترین مکان احترام و قدرشناسی نشاندند تا بر صدر نشیند و قدر ببیند. سیما، برادرش کورس و پدر و مادرشان، استادِ راهنمای فروزان با همسرش، چند تن از بستگان نزدیک خانواده بی خبر از همه جای جهان آرا، من و همسرم دعوت داشتیم. قرار بر آن بود که کسی جز ما، من و آن چهار نفر، نداند که کی کیست و بر ما چه گذشت! این خواست فروزان بود. استادش ناباورانه تعجب کرد، وقتی زندگی و خانه شاگردش را دید. برخلاف تصورش بود! من پاکت امانت فروزان که سنگین و می دانستم در آن مبلغ قابل توجهی پول، به عنوان حق وکالتم، هست را در کاغذ کادویی بستم و روبانی از اطلس سفیدی برآن نهادم و با خود بردم. در فرصتی مناسب که تنها شدیم آن رابه او دادم و گفتم:"فروزان جان من از کیاست، سیاست و متانت توسپاسگزارم. امانت تو را می دهم، خودت باز کن و بی هیچ گفت وگو بر دارش. تو در شرکت حقوقی جهان آرا و شرکا سهیم و شریک هستی. من از همکاران و شرکاء امانتی نمی پذیرم ولو بسیار سنگین و وزین باشد!" هیچ نگفت، آن را گرفت و کنار دستش گذارد. مکثی طولانی و نگاهی عمیق به من، سپس به پاکت بسته بندی شده کرد و با لبخند پرسید:
"شما مطمئن هستید که نمی خواهید آن را بپذیرید و بازکنید؟"
"صد در صد."
لبخندی برلب، نگاهی به صورتم کرد. آرام گفت:
"من تصورمی کردم شما علاقمندید تا اطلاعاتی از زندگی پدرم و دیگران داشته باشید. حال که ندارید یا نمی خواهید داشته باشید من بسته را قبول می کنم. ولی به خاطر داشته باشید که من سفارش پدرم را انجام داده ام و این شما بودید که سفارش او را نپذیرفتید! در اصل من با دادن آن به شما، موافق نبودم. این خواست پدرم و دوست شما بود که حتی پس از مرگش همه چیزش را می خواست با شما در میان بگذارد!"
این جوان یک بار دیگر سبب تعجب من شد. من بازهم اشتباه کرده بودم. برای بازپس گرفتنش سعی کردم. برای آسایش خیالش سر پیش بردم و گفتم:
"می دانم خاله بهتاش در واقع عمه تو و نتیجه شیطنت پدربزرگ پدریت در سنین بالای اوست! من اشتباه کردم، حالا پاکت را می دهی تا بخوانم؟
دست دراز کردم. دستش را روی پاکت گذارد با همان لبخند گفت:
"نمی دانم چرا پدرم می خواست تا شما آن را بخوانید. چون نخواندید بهتراست نخوانید راجع به عمه ام نیست. نامه های فراوان، طولانی و زیبائیست که مادرم درباره من به پدرم نوشته است!"

زمستان، هزاروسیصدوهشتادوهشت
فور.اس. رنچ، کالیفرنیای جنوبی
 

کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
مطالب مرتبط:  معرفی کتاب: وقتی چراغ‌ها ... | دکتر سندوزی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil