مرا به موقع به درون خواند | دکتر سندوزی

مرا به موقع به درون خواند | دکتر سندوزی

در سالنِ انتظار جراح نام داری منتظر نشسته بودیم. کلینیک مجهزی با اتاقهای معاینه متعدد، با چندین دکتر متخصص، زیر نظر همان جراح. کارمندان کار کشته ورزیده در حال رفت و آمد و فعالیت. سه نفر در دست چپ من، چندین نفر در انتهای سالن عده ای در دست راستم منتظر نشسته بودند. بیش از ساعتی زودتر از وقت معین من رسیده بودم. با خیال راحت، ناراحت از این که کتابی را که در دست خواندن داشتم را نیاورده، منتظر و بیکار نشسته بودم. در طرف راستم، به فاصله یک صندلی، آقایی میان سالِ با دو اَبروی بهم پیوسته با چشمان درشت جستجوگرشان مرا می کاویدند! دانستم که ایرانی هستند و می دانند که من هم ایرانیم، نگاه شان آشنا و گفتگوطلب بود. می دانستم که بعد از این نگاه ...
زودتر از انتظارم... سر پیش آورد پرسید:
"ببخشید، شما ایرانی هستید؟"
"بلی."
"خوشوقتم از ملاقاتتان، منهم ایرانی هستم!"
جمله آخر را به فارسی گفتند. در جواب مهربانی شان، با لبخند دوستانه ای گفتم ایرانی خالص و شیرازی خوش ذوق و خون گرم. سر فرود آورد و گفت که من لطف دارم. می دانستم سؤال بعدیشان این خواهد بود که چند وقت است که به آمریکا، قبل یا بعد از انقلاب، آمده ام. چه می کنم و...با این که خودشان منبع و مرکز موثق خبرند، خواهند پرسید از ایران چه خبر دارم. خودم را آماده کردم تا تمام اطلاعات مورد نیازشان را در دو جمله خلاصه کرده و خدمتشان عرض کنم و بعد شرحِ مهاجرت و شغل های مهمی که در ایران شاهنشاهی داشته اند را بشنوم و کم کم کار به خبر و سیاست بکشد و آنچه ایشان از رسانه هان گفتاری و دیداری آموخته اند را، همراه نظرات صحیح و تجربیات شگرف و خبرهای پشت پرده و تاپ سِکرِت ویژه شان را بشنوم! می دانستم که باید غرق تعجب و شگفتی بشوم و از خودم عقیده ای را بیان نکنم که کار به تهمت طرفداری از رژیم و شستشوی مغزیم نکشد، تا به خوبی و خوشی ومحترمانه از هم جدا بشویم و شاید شانس دعوت برای مراوده بیشتر و گوش شنوای بی مخالفت کردن هم برای شنیدن فرمایشات بعد ایشان داشته باشم! ولی ایشان فرمودند:
"آن پدر و دختر را می بینید که درطرف چپ شما با یک سرباز امریکایی نشسته اند؟"
دیده بودم، برنگشتم نگاه کنم. دختر جوان و خوش اندامی بود که تمام سر و صورتش را باندپیچی کرده بودند. چشمان، بینی، لب و دهانِ متورم اش فقط بیرون بود، گفتم
"بله دیده ام."
"پدر و دختر در پیک نیک توی جنگلی دو بچه خرس کوچک می بینند، دختر بر زمین می نشیند تا توله خرسها را نوازش کند، غافل از این که خرس مادر در پشت سرش، نگران بچه هایش، منتظراست! از پشت پنجه ای بسر دختر می زند که پوست سر و موهای دختر را به عقب می کشد! بیهوش و غرق خون ایشان را با بال گردان به بیمارستان آوردند. چند ساعت زیرعمل بود تا پوست را بجای اولش برگردانیدند، بخیه کردند. من در اتاق روبرو بستری بودم. همسرم با مادر دختر دوست شد و ماجرا را پرسید. ببینید حیوان هم غریزه دفاع و مراقبت ازمحدوده محیط زیست خود..."
پرستار تیره پوستی نام ایشان را با تلفظ غلطی صدا کرد. ایشان با اظهار تاسف که باید بروند، اظهار امیدواری کردند که باز هم مرا زیارت کند! ایشان که رفتند برگشتم به طرف آن ها، پدر درشت اندام، سرخ چهره، پرنشاط و شاد بود. ندانستم این همه شادی از بی خیالی و زنده دلی بود یا زنده بودن و از خطر جستن دختر زیبایش؟ سرباز خوش هیکل، عضلانی، سپید پوست، طلایی مو، با سری سربازی اصلاح شده، پیشانی ای صاف و بلند، ابروانی نازک که فاصله زیادی با چشمان خوش رنگش داشت، صاف و استوار ولی اخم کرده نشسته بود. دختر سر بر شانه چپش گذاشته و وزن بدنش تکیه بر سینه ستبر و قامت استوار سرباز داشت و دستی زیر بغل مرد جوان، دست چپش را به کمک گرفته بود تا به بازوی ورزیده اش آویخته بماند. آستین های سرباز کوتاه و عضلات دستش با هر حرکتی موج برمی داشت. از مکانی که من نشسته بودم سینه ستبر جوان، نیمرخ دختر و بخشی از ران ها و قسمت قدامی هیکل فربه پدر را می دیدم. نگاه دختر که گاهی رخ می چرخاند و جوان راعاشقانه- که من آن را مانند منظره ای زیبا، بویی خوش، قطعه شعری لطیف، آهنگی دلپذیر و جِلوه ای از کشش و کوشش طبیعت برای دوام بقاء اش می دیدم- نگاه می کرد و سینه بر بازویِ ستبر جوان می فشرد. نگاهِ پر تمنای دختر و بُهتِ بی جای جوان مرا متعجب می کرد. تعجبم از این که جوان بی تفاوت، بیگانه و مجسمه وار، بی احساس و غروری از این نگاه، تکیه، توجه و علاقه دختر نشسته بود. گفتی هیچ ارتباطی با مهر دختر و شادابی پدر او ندارد. انگار جسمش در کنار آن دو و روحش در آسمان هاست! نوعی در بُهت بودن، غرق در رویا های دورماندن، شاید هم از نظر من دچارِ نوعی افسردگی بود! نگاه پر از تمنای دختر با این بُهت و گم در خود بودنِ جوان، آنهم با این سن و نیروی شگرفِ جوانیش، همخوانی نداشت. اگر آن سَر باندپیچ شده و سنگینی عاشقانه بدن دختر بر شانه و سینه جوان نبود می شد گمان کرد که افسردگی جوان، غم عشق است و بی وفایی دلدار! اما این نیاز، ناز و کنار، با این بی توجهی و گریزِ خیال نمی خواند. هَمرَه و هَموار نبود. جوان هیچ از جوانی، جز جذبه و کشش، جوانی کم نداشت! همچنان که نشسته بود تصور کردم در حال رفت و برگشت است، گاهی سرتکان می داد. مانند این که دارد با خودش می ستیزد یا اندیشه مزاحمی را از ذهن می زداید و پاک می کند.

در باز شد و پرستاری در سالهای پایانی جوانی، ولی شاد و خندان با سر و سینه ای رقصان و لغزان آمد و پدر و دختر را در آغوش کشید و رها کرد، دختر چیزی گفت و جوان را نشان داد. پرستار شاد و سرخوش از دیدن جوان اظهار خوشحالی کرد و گفت از دختر درباره او بسیار شنوده و دلش خیلی می خواسته او را ببیند و حالا خوشحال است که او سالم و بازگشته است. برخلاف آن استقبال و سُرور پرستار، جوان از جای خود بر نخاست. همچنان بی تفاوت و منجمد ماند. لبخندی کوتاه و بنظر من تلخی، زد و سری فرود آورد که همچنان، تا وقتی آن سه نفر به داخل رفتند، پایین بود! من ماندم و او و بی تفاوتی حیرت آورش و چندین نفری در گراگرد و انتهای دیگر سالن. جوان با دست راست شانه چپش را ماساژ داد قبل ازاین که باز در خودش گم یا غرق شود من لبخندی زدم و پرسیدم :
" برای مرخصی آمدید؟ "
با تعجب نگاهی به موهای خاکستری چهره مشتاقم کرد. به عنوان آری سر به پایین تکان داد.پرسیدم"از عراق؟" به جای جواب نگاهم کرد. دید که منتظر جوابم. کوشید تا جوابی بدهد، ولی فقط گفت:
"کاشکی عراق بودم!"
خودم را متعجب وعلاقمند نشان دادم. قبل از این که دَرِ تنگِ مذاکره کوتاه مان را ببندد، فکر کردم همین کاشکی گشایشی است برای ادامه گفت وگو پرسیدم:
"پس، در افغانستانِ ما بودید؟"
بجای جواب پرسید: "شما افغانی هستید؟"
"نه در افغانستان بوده ام. آمریکایی هستم. ایرانی آمریکایی."
باز دست برد و شانه چپش را لمس کرد. دید که من نگاه می کنم گفت:"دو گلوله مسی کلاشنیکف یکی در شانه دیگری را زیر استخوان ترقوه ام کاشته بودند! سؤالم را به سرعت، برای تداوم گفت وگو، تکرار کردم:
"در افغانستان؟ "
مثل اینکه حرف و سؤال مرا نشنود. گفت :
"هنوزهم ناراحت و شانه بند می بندم."
به شیوه جواب دادن خودش گفتم:
"این که یک سلاح و مسلسل سبک روسی است. پس درافغانستان بوده اید؟"
چشمانش برقی زد و گفت:
"آری درلانه زنبور، جایی که..."تامل کرد. وقتی دید منتظر مانده ام ادامه داد:
"گلوله ازغیب می آید."
من موقع را غنیمت دانستم برای ادامه گفت وگو تلاش کردم وگفتم:
"و هر گلوله بجانِ رهاکننده اش بسته است. با هر تیر می خواهد صد جان بگیرد. دستشان هرگز نمی لرزد. تیرشان هم به خطا نمی روَد."
"از کجا می دانید؟"
نگاهی به شانه چپش کردم. گفت:
"ما را نشانه نگرفت دِرو کرد. چهار کشته و یازده زخمی.غیر از من حال بقیه وخیم..."
"کدام منطقه؟"
"مرزافغانستان و پاکستان آنجا که تنگه خیبرمی خواهد به جلگه برسد. در بلندی های هیمَنِه، پایگاه مرزی نیروهای ناتو."
"منطقه کوهستانی خطرناک و ترسناکیست.من در آن ناحیه آبادی و شهرکی را ندیدم."
برای اولین بار برگشت و به صورتم نگاه کرد. نگاهش مات و مرده بود. از آن دو چشم شیشه ای درشت و خوش رنگ این نگاهِ مرده، نگاهی نگران کننده و هشدار دهنده بود. یاد همکار جراحِ جوانم افتادم که صدا و لرزش انفجار"موج" ی اش کرده بود. نگاه او هم مانند نگاهِ همان همکارجوانم، مات و گنگ و سر در گم بود. صدایش مرا باز آورد شنیدم گفت:
"آبادی درچند مایلی مرز، پایین دست آن گذرگاه، جایی که چشمه یا تراوش آبی از دل کوه، هست، قرار دارد. دربلندیهای هیمَنِه همه جا، فقط سنگ و ترس از سنگر گرفته گان نامریی است. برای ما آب را با تانکر می آوردند. شما در آنجا بوده اید؟"
"با ریش و پشم، بدن یک ماه نشسته، درلباس افغانی و به عنوان شاگرد راننده یک تانکر نفتکش، نمی دانستم که بجای نفت هم آدم در تانکر جا داده است! "
برایش جالب بود.منتظر بود تا من شرح دهم. من می خواستم داستان او را بشنوم، داستان خودم را خوب می دانستم. پرسیدم:
"به دنبال طالبان بودید یا القاعده؟"
"چه فرقی می کند؟ همه شان یک شکل و یک لباس دارند. بزرگ و کوچک، مرد و زنشان خطرناک اند. تا چشم کار می کند، کوه، دره و منظره زیباست. ولی فرصت دیدن و لذت بردن نیست. چشم بگردانی از پشت سنگی تیری شلیک می شود و بر زمین افتاده ای. رفقایت دیوانه وارآتش می گشایند ولی از پشت سرشان و لای شکاف سنگی با تیری سرنگون می شوند. همان تیر غیبی! وحشت زمین گیرت می کند، بدنبال پناهگاهی می گردی و فرصت فرارشان می دهی."
"در حال گشت بودید یا تعقیب؟"
"هیچ کدام. مهاجم نبودیم. یک پست امنیتی بودیم. دو سه هفته ای بود که در آرامش نسبی به سر می بردیم. صبح زود و نگهبانان بر سر نگهبانی شان و ما در بلندی، مسلط بر سه گلوگاه و گذرگاه اصلی مرزی بودیم. حرکت خرگوشی را تا فاصله های بسیار دور با دوربین و تجهیزات مدرن مان، حتی در شب زیر نظر داشتیم. من نگهبان صبحگاهی درون قرارگاه و سایر سربازان مشغول نظافت و اصلاح سر و صورتشان بودند...
ساکت شد. مثل این که پشیمان از حرف زدن بود. من به انتظار ماندم. یک پایش را بر روی پای دیگرش انداخت و به طرف من گردید. وقتی دید که منتظر مانده ام، ادامه داد:
"دو دهکده فقیرنشین زیر پای پایگاه ما، هر کدام با چند خانوار، بیشتر زن و کودک و مردان کهن سال از کار افتاده، قرار داشتند که سرشماری و شناسایی شده بودند. مردمانی گرسنه، بی آزار و گرفتار فقر خودشان. جوانانِشان گریخته بودند.چند بز و گوسفند داشتند و باریکه آبی به جانشان بسته! من نمی دانم چگونه در آن مکان زندگی می کردند. نان و غذایی اگر زیاد می آمد، در روشنی روز بر روی سنگی می گذاشتیم، گاهی سگی گرسنه یا شغال و روباهی زودتر از اهالی می آمدند و غذا را می ربودند. آنروز هوا صاف و آفتابی وهنوز خورشید درست بالا نیآمده بود. نگهبان بالا و طرف راستم با فرستنده دستی اش خبر داد که زنی با الاغ مردنیش دارد از راه بزرو بالا می آید. گفتم او را دیده و حواسم جمع است همکارم گفت که به نگهبان سوم هم خبر داده است. من اسلحه ام را کنار دستم داشتم. برگشتم دوستانم که مشغول اصلاح صورت، نظافت، آماده کردن خودشان و صبحانه همگانی بودند را نگاه کردم. نفهمیدم کی،چگونه و چه وقت چادر زن پس رفت و صدای رگباری از گلوله به هوا برخاست. دوستانم، میز و صندلی های تاشو دانه دانه به هوا پرتاب شدند.تا خم شدم که اسلحه ام را با دست راست بردارم اول صدای برخورد جسمی به سنگ پشت سرم را شنیدم، بعد شانه و گودی کتفم سوخت همان طورکه خم بودم حس کردم دست چپم از کار افتاد،با دست راستم، که به اسلحه رسیده بود و اسلحه ام، شانه ام را گرفتم. از دو طرف صدای رگبار مسلسل های دستی می آمد من نگاه کردم زن و چادرش روی هوا بلند شدند. اول جسم سیاهی بر زمین افتاد، دو نیمه شد و تکانی خورد بعد از آن چادر نقاب دار پف کرد و آرام روی جسم سیاه فرود آمد. دوستانم هنوز داشتند شلیک می کردند. دیگر نفهمیدم چه شد. چهار کشته و یازده زخمی در مقابل یک پسر هفده ساله و الاغی نحیف و مردنی. معادله این حمله تک نفره بود... "
بلند شد ایستاد.من هم بی اختیار بلند شدم ایستادم. نفهمیدم چرا.هیجان زده می نمود. نمی توانست بنشیند. خواستم آرامش کنم:
"این اولین مرگی بود که دیده بودید؟"
نگاهم کرد فقط گفت: "نه". ساکت ماند. نمی دانست چرا بلند شده است من پرسیدم:
"بنابراین نباید..."
همانطورکه مستقیم به چشمانم نگاهش ثابت مانده بود گفت:
"هم کشته بودم وهم کشته شده بسیار دیده بودم. ما را برای کشتن تربیت می کنند."
"بنابراین نباید..."
بی حوصله بود. فقط گفت:
"نمی دانم... گفتم ما را برای کشتن تربیت کرده اند. اما..."
"اما چی؟"
"کشتن دشمنی که به کشورم... نه جوانی که از کشورش دفاع می کند... نمی دانم من در آنجا چه می کردم...
کلاهش را بر سرش گذارد. امتحان کرد که در جای درستی استوار باشد. مثل اینکه من یک دیوارم که راهش راسد کرده ام مرادورزد!
"اگر این جا بودید، به نامزدم بگویید بعد با آن ها در خانه شان تماس خواهم گرفت."
منتظر واکنش من هم نشد. بوی خوش ادکلن و سایه سنگین نگاهش هنوز در سالن بود که در درپشت سرش بسته شد. من حیران ایستاده بودم. هم وطنم از کلینیک بیرون آمد، تا مرا دید خوشحال به طرفم راه افتاد. اما من آن نبودم که مرا به امید دیدارمجدد ترک کرده بود. پرستار تیره پوستی در را باز و نام مرا صدا کرد. چه به موقع این کار را کرد.

پاییزهزاروسیصدوهشتادوهفت
فور.اس. رنچ، کالیفرنیا


کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
مطالب مرتبط:  معرفی کتاب: وقتی چراغ‌ها ... | دکتر سندوزی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil