شاپرک و سرمه فراری زِ سرمه دان | دکتر سندوزی

شاپرک و سرمه فراری زِ سرمه دان | دکتر سندوزی

مثل یک پرده ی مجهول قلمکار قدیم،
آن همه نقش دلاویز ترا بود ترا.
منوچهر نیستانی

داستانِ دل بستگی امروز و دیروزم نیست. از روز اولی که آمدم سر کلاس درسش، این جوان ترین پرفسور ادبیات انگلیسیِ دوره دکترا، برایم آشنا، صمیمی، قابل اعتماد و توجه بود، چرا؟ نمی دانم. نزدیکِ چهل سالهِ، مردی خوش هیکل، خوش پوش، خوش صورت، خوش بیان و خنده به لب، شاد، سر حال، پر از انرژی و پر طرفدار بود. تا آمد، شروع کرد خودش را معرفی کردن گفت پرفسور ادبیات مدرن تطبیقی است ولی هنوز مثل ما، شاگردانش، دانشجو و به دنبال یادگیری مدام است. تدریس را برای تداوم یادگیری انتخاب کرده و خوش حال از این انتخابِ به جایِ خودش هم هست
"کس را عمر دوباره نمی دهند، اگر به من صد بار هم بدهند، هر بار، باز معلم خواهم شد."
یاد دوست پسرم افتادم که از دماغ فیل افتاده بود چون در کنکور دانشکده ادبیات شاگرد اول شده بود و شعر بی سر و ته اش را یک مجله، که صاحب امتیازش شاگرد پدرش بوده است، چاپ کرده بودند، هیچ کس را قبول نداشت. با آن همه مهر و عشق صادقانه که بی ریا به پایش ریختم و قول قراری که داده و گذاشته بود، تو زرد از کار درآمد و فرار کرد تا با دختر عموی پولدار سنگین وزنش ازدواج کند، که عمویش سکته کرده بود و همین یک دختر را وارث داشت!

منِ شکست خورده و افسرده را پدرم به لندن مِه گرفته فرستاد تا هم آن نا جوان مردی را فراموش و هم مستقل زیستن را بیاموزم که نشد! نیآمده و نا خواسته این جوانترین استاد خوش بیان و شاد، مرا مفتون خودش کرد و بی خبرِ خودش، هم چنان مفتون ماندم. نیرویی در او بود که مرا راضی، شاد، مجذوب و به زندگی امیدوار می کرد. درسش، نه تنها برای من، بلکه برای انگلیسی های خونسرد و محافظ کار هم زمزمه محبتی بود.

پروفسور شاوروکی(شاهرخی) که شاگردان فراوانش او را دکتر شاو می نامیدند، کلاس ودرس اش رنگ و بویی شاعرانه، عارفانه، پر از صفا و طنزی ادیبانه داشت. رفتارش بی ریا، خاکی و فروتنی خاص وتن صدایش آهنگی داشت که همه را مفتون و مجذوب درس دادن شیرین و کنفرانس های پر مطلب و کم حجم اش می کرد. می گفتند که هر پاراگراف از گفتارش یک مقاله نو و ناخوانده است. شاگردان محترمانه دوست اش داشتند و من یک وقت متوجه شدم که عاشقانه دوست اش دارم و نمی دانستم چرا! کلاس های او اولین کلاسی بود که پر می شد و لیست انتظار داشت! درسطوح متفاوت دروس متفاوتی داشت. کسی نمی دانست با این سن کم، از کی چنین پر طرفدار شده است.

در صورت مردانه اش دو تا چشم قهوه ای درشت و خمار داشت که گاهی زیر آن همه موی سیاهِ فراوانِ اندکی فری گم می شد. غالب اوقات سر به زیر و روی زمین به دنبال گم شده ای بود نیافتنی! وقتی سر بر می داشت نگاهش بر دور دست می نشست، نه بر صورت کسی. مثل این که عاشقی نا شاد است که می خواهد شادمانی را در دور دست ها نشان ما بدهد و به خوبی هم می تواند، ولی خودش از آن شادی بهره ای نمی طلبید!

شانزده سال از من بزرگتر بود. شرح حالش را در پشت سه جلد کتابش که دو کتابش، کتاب درسی، ما بود خواندم. در اکسفورد، دانشگاه سلطنتی ادبیات لندن درس خوانده و صاحب تالیفات و مقالات زیادی بود. وقتی خواندم با تنها پسرش درمحله ای اعیان نشین درحومه لندن زندگی می کند، نزدیک بود گریه کنم. ندانستم از شادی و خوشحالی آزاد بودنش بود یا دل سوزی! رفتم کتاب معروف "هو ایز هو"، (ترجمه آن کی کیست) را نگاه کردم بازهم نوشته بود که بیش از ده سال در همان منطقه معروف زندگی می کند. از مادرِ پسرش نامی ندیدم. از ازدواجش چیزی ننوشته بود. این توجه و جستجو در همان سال اول درس خواندنم، به خودم ثابت کرد که می توانم روی پای خودم استوار بایستم ولی بر خلاف نظر پدرم نمی توانم تنها بایستم. دلخوشی، سرگرمی، احساسی، اگرنه به عنوان غذای روح، ولی به نام دل خوش کُنَک و مَزِه زندگی لازم داشتم. در هر حال، گویا سرنوشتم این بود که دل تپیدن را باید همیشه یِ خدا یَدَک کِش باشم! مثل اینکه، خمیره ام را با نوعی عصاره از عشق و ناکامی به عمل آورده اند. پسرهای انگلیسی فراوانی بودند که چشم درشت ایرانی یِ خمار و ابروهای خوش شکل سیاهم را طالب بودند، نه تنها طالب که تقلای عاشقانه هم می کردند، ولی بچه بودند. با اختلاف یکی دو سال همسالان خودم بودند! در جوانی، دلم از آن نوجوان بازی ها آشوب می شد. نمی دانم شاید همه این نکات بهانه ای بودبرای توجیه جا گذاردنم توسط عاشق فراریم و عشقم به معلم بزرگتر از خودم. مردِ بچه داری که من آرزو می کردم زن نداشته باشد، یا بقول دخترای لندنی گل کاکتوس نباشد که سالی یک بار دزدکی گل بدهد آن هم پر از خار و مزاحمت!

به زحمت و کوشش فراوانم شد استاد راهنمایم. از سال دوم، به توصیه او، باید تِمِ پایان نامه ام را انتخاب و مشخص و روی آن موضوع تکیه و مطالعه کنم. برایم مثل روز روشن و معلوم بود که من تِمِ مرتبط با عشق را انتخاب می کنم! موضوع پایان نامه ام:"مفاهیم قیاسی عشق در دو فرهنگ و ادب غرب وعِرفان شرق" شد. پیش از این انتخاب، در همان ماه های اول حضورم در کلاس گاهی سنگینی نگاهی را احساس می کردم. چشم که بر می گرداندم نگاهی از نگاهم می گریخت. این آغاز احساس وعشق دخترانه ام گردید. آنچه می خوانید بر اساس همان دو ضرب المثل فارسی مخلوط شده با هم که من می گویم:"خواستن توانستن وعشق کور" است نوشته شده است. قصه زندگی او در رابطه با من را از زبان خودش که برایم تعریف کرد بخوانید:

پری سیما
 
پدرم، یک بازاری سنتی ته ریش دار که هرگز تکمه یقه اش را باز نمی گذاشت، مردِ؛ خدا، نماز و روزه، بهشت و جهنم، حساب و کتاب، اعتبار و آبروی و ایمان و آخرت بود و من، بقول پدرم بی کتاب بودم. با این که دانشگاه شیراز معتبر و نام آور بود،من کنکور دانشگاه ملی تهران را دادم که خوش منظره، بربلندای مشرف برشمال تهران ساخته، خوش آب هوا، ازنظرنوع دانشجویان، در ضمن از شیراز نیز دور بود و من از هفت بند سنت و آبرو، اعتبار و خوش نامی، گناه و ثواب، حساب و کتاب خدا و بنده خدا، که پدرم بود، آزاد بودم. پول را پدرم می داد کم هم نمی داد. درس را من می خواندم البته نه آن چه او خواسته بود، اقتصاد تجارتی، بلکه رشته ای که دوست می داشتم. آپارتمانی جمع و جور و شیک در مجتمعی دنج اجاره کرده بودم. صاحب خانه ام خانم میان سال خوش چشم و ابرویی بود دل زنده و بشکن و بالاانداز. در آپارتمانش مرتب جدیدترین آهنگهای روز را پخش و حسابی عشق می کرد. شوهر تیمسارش به موقع سکته فرموده بودند، عزاداری را زن اول و بچه های فرنگ رفته شوهر مرحومش می کردند و او در این مجتمع پنج واحدی، که تیمساربه نامش خریده بود، یک طبقه سه اتاق خوابه را، خودش نشسته بود و دو طبقه دیگرکه چهار واحد بود را به هفت دانشجوی مجردِ خوش اخلاق اجاره داده بود! بی سر و صدا و خوش آب و هوا! زندگی می کرد. دست دل باز و مهمان نواز هم بود! از همان روز مصاحبه برای اجاره فهمیدم که شرایط مستاجر خوب را دارم. من یک اتاق خوابه می خواستم. او دو اتاق خوابه را به بهای یک اتاق خوابه، به من اجاره داد. به ویژه که من شیرازی اهل دل، بی کس و کار، مؤدَب و خوش قد و بالا هم بودم.

مرغِ از قفس پریده، برای پرواز، آرام و قرار ندارد! چندین ماه آزاد بودم هر چه دلم خواست پریدم. اول هر ماه کرایه را می بردم دم آپارتمان زنگ می زدم می دادم و دَر می رفتم! صبر و تجربه ایشان زیاد و شاید هم سرشان گرم بود. سال دوم را که تمام کردم. برای خودم بلایی شده بودم. کار کرده و کار کشته که پدرم سکته کرد، تصور می کرد به سفارش او دارم اقتصاد تجارتی می خوانم. اصرار داشت که برگردم کمک او و برادر کوچکترم که رونوشت برابر اصل پدرم بود و معتمد بازاری های خوشنام، به حج هم مشرف و در جوانی حاجی شده بود، بشوم! و من اهل بازار و داد ستد نبودم. زبان و ادبیات انگلیس را انتخاب و می خواندم فکر می کردم بروم اروپا دکترایم را بگیرم و دنیا را بگردم. کارعلمی کنم درس بدهم و زندگی را از کیفیت اش اندازه بگیرم و غصه وغم کمیّتش و کسب و خرج پول را نخورم. اگر هم قرار است بخورم با ویسکی جانی واکر شیواز بنوشم. دوبار شیراز رفتم و هر دوبار با پدرم درگیری داشتم. او یک وَر دَست و کمک تاجر حجره نشین می خواست و من اهلش نبودم. اولین شکایتش ریش تراشیده و صورت تمیز ادکلن خورده ام بود. تهدید کرد:
"اگر نیایی نه پول و نه ارث. پسر بزرگ کرده ام که عصای دستم باشد. درس و ولگردی بس است. مگر من لیسانس داشتم که این سرمایه و اعتبار را در بازار دارم. سفره ای گسترده و آماده بیا بشین بخور و بخوران!"
هر چه در تلفن گفتم درسم تمام نشده است، بگوشش نرفت. فقط می گفت خواندن و ولگردی بس است. واقعا خوب می خواندم. به زبان انگلیسی علاقه و استعدادش را هم داشتم. زبان فرانسه را هم شروع کردم. اول چون کلاس های درس فرانسه، خوش آب و هوا بود، تفریحی سه واحد انتخاب کردم. بعد از تلفظ زیبایش خوشم آمد. با علاقه خواندم. در سال اول خیلی شیطنت کردم ولی دیدم با درس جور در نمی آید. دخترها هم باهوش و زرنگ شده بودند دنبال مرد زندگی می گشتند، نه جوانی دَدَری و فراری. اسمم شاهرخ بود "شا بی شا" صدایم می کردند بهانه ام هم این بود که تا دکترایم را نگیرم به زندگی اشتراکی هرگز فکر نمی کنم. سال سوم سال سختی بود. من هم بازی گوشی هایم را کرده بودم. سخت می خواندم. دوست دختر معین و مشخصی که مثل اتیکت به من چسبیده باشد هم نداشتم. تنها تفریح من، آخر شب ها باری بود در کوچه های شمالی خیابان پهلوی بنام سانتیمانتال شماره دو، تمیز و شیک و مشتریانش هم روشنفکران جوان، بیشتر اهل قلم و ادبِ کم پولِ با حال بودند. با محل زیستم در خیابان آناهیتا غربی، راهی نبود. خسته که می شدم سری به بار و تریا می زدم. آب جویِ تیره و تلخ مزه ای می گرفتم با سوسیسی سرخ کرده یا هات داگی لای نان می خوردم با دخترهای بار گپی می زدم، شوخی و خنده ای می کردم، ویسکی برایشان سفارش می دادم و می رفتم می خوابیدم.

باور نمی کردم پدرم تهدیدش را عملی کند. دوست جون جونی مرد هم نداشتم فقط یک دختر بود نازلی نام، همکلاسم که خوشگل نبود ولی پر استقامت و بسیار امیدوار بود. با تمام کج خلقی ها و بدقولی هایم کنار آمد و مثل سایه دنبالم بود. دوست ساده و اجباری هم بودیم! همه جا و در همه وقت می توانست مرا پیدا کند. مطمئن بودم که خانه ام، گرچه هرگز نیآمده بود، را هم بلد است.

سر ماه که پول حواله نشد، فکر کردم خواهند فرستاد. اگر پدرم ندهد مادرم پنهان از پدرم خواهد فرستاد. اشتباه کردم. هیچ کدام نفرستادند! تلفن کردم پدرم گوشی را گرفت گفت اگر خانه و زندگانی راحت، ناهار و شام و خدمت می خواهی سرت را بگذار جای پایت بیا شیراز! گوشی را هم گذارد. به مادرم زنگ زدم. گفت:
"مادر، پدرت سخت خشم کرده است. نُک پا بیا شیراز، هم دیدار و هم راضیش کن.پدراست. حق دارد. مرا هم از فرستادن پول نهی کرده و قسم داده است کمک نکنم. آخرعمری نمی توانم برنجانم اش. صلاحت در آمدن است. برادرت از تو چهارده ماه کوچکتره دو تا بچه داره!"
اندکی پس انداز داشتم. اگر کرایه خانه را نمی دادم. خرجی خورد و خوراکم برای یک ماهی می شد. ولی دوماه بیشتر شد که پول نیآمد و فشار آمد! واقعیت امر را صادقانه به صاحب خانه گفتم. به جای نگرانی خوشحال شد که:"شاهرخ جان! کی پول و اجاره از تو طلب کرد. ناهار شام هم بیا من که می پزم، با هم می خوریم! فکرش را نکن." شب زنگ زد،شام دعوت کرد، گفتم درس دارم و سخت گرفتار امتحان هستم. چند دقیقه بعد زنگ در صدا کرد. شامم را در سینی با یک گل ارکیده کنارش داد دستم! گرفتم تشکر کردم و در را بستم. نظرش هر چه بود من کاری ندارم. این برای من نوعی خود یا تن فروشی بود. شامم را خوردم، بقیه آن را هم برای فردا گذاشتم در یخچال. درسم را خواندم. دیر وقت رفتم بار تریا آخرین اسکناسم را دادم یک آبجو گرفتم گذاردم مقابلم نم نمک نوشیدم. کامران آمد. خوش هیکل و درشت اندام بود. هر شب می آمد. همه می دانستند برای کسی می آید که محل سگ هم به او نمی گذاشت. سربه سرم می گذاشت می گفت سرمه من را زیر نظر دارد. حوصله اش را نداشتم. گفتم کامی راحتم بگذار امشب حالم خوش نیست.
"مخلص حال ناخوشی ات هم هستم. به روی چَشم.اِمشی میشم."
رفت ته سالن جا گرفت. دیده بان سرمه اش شد. کارش همین بود. خیلی ها دنبال سرمه بودند. محل به کسی نمی گذاشت. من تنها کنار بار نشسته بودم. داشتم فکر می کردم. جمشیدخان بارمَن گیلاس خالی آبجو را برداشت، یک گیلاس ویسکی گذاشت جلوی من. با دست پَسَ اش زدم گفتم:
"ببخش جمشیدخان، امشب نمی خواهم."
"چرا؟"
"حوصله ماندگار را ندارم!"
ماندگار دربان و گاردِ بار بود هر کس می خواست بدمستی یا بدحسابی کند می بردش در حیاط خلوت ساختمان حالیش می کرد که با کی طرفه و کجا آمده است! کمتر لازم می شد ولی اگر لازم می شد حریف چند نفر هم بود. جمشیدخان همان طور که لیوان خالی آبجو را برمی داشت گفت:"بردار بینداز بالا تعارفیه!" پرسیدم:"از کی؟" اول باانگشت به پشت سرش اشاره کرد بعد گفت:"سرمه خانم سفارش دادند." نگاه به طرف اشاره اش کردم. در انتهای تاریک دیگر بارسرمه تنها نشسته بود. سرخی نوک سیگارش رفت بالا، سرخ تر شد و آمد پایین و در تاریکی محو شد. همه آن ها که بدین بار جوانان روشنفکر و اهل قلم و ادب می آمدند او را می شناختند. بیست و سه چهارساله می نمود، کسی واقعاً نمی دانست که چند سالش هست. جوان، ظریف، زیبا، چالاک و خوش اندام بود. صورتی خندان و چشمانی درشت، گیرا و خوش حالت داشت. می گفتند:"دو چشم مست دارد." من نمی دانستم چرا مست. از نزدیک ندیده بودم، خماربود ولی مست؟ نمی دانم. می گفتند پدرش ثروتمند، اوضاعش توپ توپ، نماینده مجلس و حالا سناتور شده است. از دست دختر و کارهایش کلافه است. یکی از دخترهای بار، برخلاف دخترهای دیگر که سایه سرمه را با تیر حسادت می زدند، عاشقش بود! یکشب که مست اش کرده بودند می گفت:
"خاطرخواهشم! از صد تا مرد سکسی تره. آستین بالا زده، سینه جلو داده، صاف می شینه و صاف راه میره، از این همه جوان یکی جرأت نمی کنه شانه به شانه اش بشه! تو انوشیروان دادگر، با هم شاگرد مدرسه ای بودیم. آن وقتها هم سَرکِش بود. پدرش مِترِس داشت. خانه شان یک قصر بود. او با پدرش و چهار پنج نفر راننده و باغبان و آشپز و خدمتکار زن در آن خانه تنها بود. چند بار باباهه گیر داد، او هم گذاشت از خانه آمد بیرون. باباهه با افسرای رتبه بالای شهربانی رابطه داشت با یک تلفن پیداش کردند آوردندش خانه. یک بی ام وِ زرشگی داشت که افسرای راهنمایی براش می گذاشتند بالا! باباهه گفته بود بیا برو فرنگ، آزاد باش اما او قبول نکرده بود. بالاخره هم باباهه باهاش کنار آمد. روز خواب و شب رو بود. کاری که باباهه را دیوانه کرده بود..."
پرسیدم شوهر نکرده، نگاهم کرد که:
"خودش یک تنه ده تا مَردِه، کی جرأت می کنه طرفش بره. هفت تیر جوازدار تو کیفشه!"
"بوی فرند؟"
"هر از گاهی یک خوشگل اش را انتخاب می کنه. بعد هم ولش می کنه."
"کامران؟"
"خوابیده پارس می کنه. از ترس ماندگار جرأت جلو رفتنش نیست. از دور دُم تکان می دهد. به هیکل شیرمانندش نگاه نکن دل موش درسینه داره!"
او که حرف می زد من داشتم سرمه را از دور نگاه می کردم. آن زمان بود که پول می رسید. یک ویسکی دوبل برایش سفارش دادم. حساب جمشیدخان را پرداختم. او می دانست که من می دانم ویسکی ای به لی لی نمی دهد پولش را به حسابش می گذاشت. آن شب خدا حافظی کردم و بلند شدم رفتم.

گیلاس ویسکی را پیش کشیدم. خطی از رطوبت پشت لیوان پر از یخ سطح میز را خیس کرد. جمشید به سرعت رطوبت میز را با حوله تمیزی که بر شانه داشت پاک کرد و یواشکی گفت شاهرخ خان حواست را جمع کن شانس یک بار در خانه ات را می زند. فکر کردم در چه زمان بدی هم می زند. گیلاس را بالا آوردم به عنوان تشکر به طرفش بردم و یک جرعه از آن نوشیدم. باز هم نوشیدم. فکر کردم اگر صاحب خانه قرارست بابت اجاره سه ماه امشب مصادره ام کند! مست باشم بهتراست تا هشیار! ناهار و شام و محل خواب داشته باشم بهتر از بی خانمانی، گرسنگی و به شیراز رفتن است. به ویژه آخرین امتحانات هم در راه بود، بیمی از امتحان نداشتم. خوب خوانده بودم، باید امتحان بدهم بعد بروم سراغ پدرم. گیلاسم را تمام کردم و با سر خداحافظی کردم و راه افتادم. مست به خانه رسیدم. نمی دانم چه گذشت فقط می دانم که صبح فردا صبحانه مفصلی روی میز منتظرم بود.

دیر از خواب برخاسته بودم. به سرعت صبحانه خورده و ناخورده رخت پوشیدم و دویدم سر خیابان، اولین اتوبوسی که رسید همه را سوار کرد. من می ترسیدم که نوبت من نرسد و به کلاسم نرسم. سوار شدم. مسافرین پول و بلیطشان را دادند. تازه من بیاد آوردم که یک شاهی در جیب ندارم! در اتوبوس بسته شده بود. من به سرعت ساعتم را از مچم باز کردم و توی مشتم گرفتم. آخرین نفر بودم. ساعت را گذاردم تو مشت راننده، در گوشش گفتم:
"نوکرتم، اینو داشته باش. کیف پولم را نیاوردم. هر وقت پول آوردم می گیرمش."
ترمز دستی را کشید. از جایش نیم خیز شد به صدای بلند گفت:
"به به احمد آقای عزیز خودمان، تو کجا اینجا کجا (دست راستش را انداخت گردنم با دست چپش ساعتم را انداخت توی جیب کوچکم و گفت ببند سر جاش و بلند گفت) خوش حالم کردی پسرعمو بفرما بشین..."
من ماتم برد. اما او دوباره دعوت به نشستنم کرد، ترمز دستی را آزاد کرد و راه افتاد. رفتم ته ته اتوبوس،دور از پسر عموی تازه آشنایم، نشستم.
مقابل در دانشگاه پیاده شدم. شماره اتوبوس را یادداشت کردم و به طرف در ورودی راه افتادم. نازلی مصمم و منتظر ایستاده بود:
"کجا بودی، چرا اینقدر دیر؟"
"چرا تو نرفتی سرکلاس؟"
"امروز کلاس نداریم."
"باز چه خبره؟"
"خبری نیست استادمان نمی آید. بیا بریم چهارفصل، صبحانه مهمان من."
"من خورده ام. تو برو بخور، تو کتابخانه می بینمت."
آستینم را گرفت:"خودت را لوس نکن. می چسبد. مهمون منی."گفتم که:
"خوردم، میل ندارم تو برو بخور. من باید بخوانم."
دختر خوبی است. کمی سمج است. نرفت با من راه افتاد آمد کتابخانه تا غروب خواندیم و نوشتیم. بیرون که آمدیم باز اصرار کرد که برویم چیزی بخوریم. بهانه منتظر تلفنی از شیراز بودن را کردم. به حالت قهر رفت. من هم پیاده راه افتادم. ساعتم را از جییم در آوردم و به دستم بستم. بیش از ده ساعت خوانده و نوشته بودم. به ساختمان منزل که رسیدم کلیدم را درآوردم. فکرمی کردم در آپارتمانم باید باز و صاحب خانه منتظرم باشد. خوش بختانه در قفل و کسی منتظرم نبود. لخت شدم دوش آب ِگرمی گرفتم آمدم از توی یخچال خوراکی ای درآوردم گرم کردم. خوردم. مسواک زدم و ساعتی دراز کشیدم. فکر کردم. دو هفته تا آخرین امتحانات پایانی وقت دارم فردا آخرین روز یکی از کلاس های درس است. و پس فردا پنج شنبه می رَوَم شیراز با پدرم صحبت می کنم می گویم که یک ماه به من فرصت بدهد. راضیش می کنم. پول می گیرم و برمی گردم. شاید هم اجازه داد تا برای ادامه تحصیل بروم خارج. حالا که تهران مرکز گناهان کبیره و صغیره است می رَوَم خارج و قول می دهم، دو ساله برگردم شیراز و کمکش بشوم. چرتی زدم و بیدارشدم. لباس پوشیدم آمدم بیرون. می دانستم که یک شاهی هم در جیب ندارم. تنها جایی که می شد رفت و نشست و چیزی نیاشامید و نخورد همان بار بود. راهی نبود. عادت کرده بودم. رفتم کنج سالن و دورتر از بار و دیگران نشستم. تصمیم برای رفتن به شیراز را مطالعه کردم. راه دیگری نداشتم. یادم افتاد که پول بلیط شیراز را هم ندارم. فکر کردم تلفن کنم و بگویم پدرم پول بفرستد تا من راه بیافتم ولی دیدم بهتر است که او نداند که من از روی ناچاری و بی پولی رام شده ام. فکر کردم بهتر است خودم را ناگزیر و نیازمند نشان ندهم. از نازلی مبلغی قرض کنم و بروم و برگردم. پشت به بار و رو به در ورودی داشتم. جواد آقا آمد. می دانستم که برای گرفتن سفارش مشروب یا خوراکی می آید، ولی نه به این زودی! خودم را آماده کردم که بگویم حالا چیزی نمی خواهم به موقع خبرش خواهم کرد.اما وقتی به میز من رسید خیلی مؤدَبانه گفت:
"سرمه خانم با شما کار دارند."
برگشتم به طرف بار، دیدم همان جای دیشب نشسته، لباسی سیاه و شال گردنی سرخ دور گردن و موهایش را عقب سرش بسته است. زیبایی غریبی داشت. مانند زنان اسپانیولی، ولی ظریفتر و زیباتر خود را آراسته بود. با چشم و سر سلامی کردم. اندکی جا به جا شد و اشاره نا محسوسی به کنار خودش کرد. بلند شدم و راه افتادم. جواد آقا داشت رومیزی و صندلی را مرتب می کرد که من به کنارسرمه رسیدم، در دو قدمی او ایستادم، اشاره به چهارپایه گردان و پشتی دار کرد که نشستم. پرسید:
"شاهرخ یا شا بی شا به کدام نام صدایتان کنم؟"
حیرت زده نگاهش کردم. داشتم ازخودم می پرسیدم:"نام دانشجویی من را از کجا می داند" به سرعت دانست و با لبخند گفت در دانشکده همه دوستانم بدین نام تو را می شناسند. فکر کردم در دانشکده من هرگز او را ندیده ام. به ویژه، می گفتند که او روزها خواب و شبها بیرون می آید. مهلت جوابم نداد، پرسید:
"یکی دو ماهی هست که گوشه گیر و در خود غرقی. عاشق که نشده ای؟"
"وقتش را نداشتم."
"اگر داشتی می شدی؟"
"چرا نه؟"
جوابم را نداد پرسید:"اینجا راحت ترهستی یا پشت میز؟"
"هر کجا که شما دوست دارید."
کیف کوچکش را برداشت، بلند شد و گفت که پشت میز راحت تریم. راه افتاد. من هم به دنبالش دو قدمی که رفتم یاد شوفر اتوبوس و"به به احمد آقای خودمان" و ساعتم افتادم. نتوانستم یک گام جلوتر بروم! برگشت دید جا مانده ام. پرسید که چرا نمی رَوَم. جوابی نداشتم که بدهم. راه افتادم کنار میزی ایستاد. من به سرعت صندلی ای را عقب کشیدم و او نشست:
"مرسی."
اشاره به من کرد و صندلی روبرویش. جواد آقا مثل باد آمد میز را مرتب کرد.فندک زد شمع روی میز را روشن و صندلی دیگر را به زیر میز راند. رفت و با یک دفتر و خودکار آمد. منتظر ماند. به جای این که من بپرسم چی میل دارد، او از من پرسید:
"با دو مارتینی موافقی؟"
"نه. منظورم این است که من حالا..."
رو کرد به جواد آقا:"جواد کمی به ما فرصت بده."جواد چشم خانمی گفت و رفت. از من پرسید:
"چرا عصبی هستی، نمی خواهی با من بنوشی؟"
"چرا نخواهم... اما..."
"اما چی؟"
به سادگی گفتم:"پولی همراه ندارم."
"من دعوت کردم کی گفت که تو پولش را بدهی؟"
"من دلم می خواست داشتم و می دادم."
"کیفت را نیاوردی... یا... مهم نیست... بیا دوستانه با هم گپ بزنیم... کیفت، یا به بی پولی دانشجویی برخوردی؟"
"کیفم همراهم هست. پول توش نیست!"
"چی شده با پدرت بهم زدی؟"
"حدس تان درست است، از کجا فهمیدید؟"
"خودم بچه پُررو وسَرکِش بودم. همه این کلک ها را زده و خورده ام..."
برگشت به طرف بار، جواد آقا چشمش به او بود با یک اشاره که دو انگشت اش را باز و بسته کرد جواد آقا با دو تا مارتینی در سینی ای آمد. سرمه در کیفش را باز کرد،قوطی سیگارش را درآورد و سیگاری تعارفم کرد و فندکش را داد دستم. سنگین و طلایی رنگ بود. سیگارش را روشن کردم مال خودم را نیز بالای شعله گرفتم و لای دو انگشتم نگاه داشتم سیگار دوست نداشتم، ولی برای همراهی با او بدون فرو دادن دودش کشیدم. فهمید و لبخند زنان اول از خودش و مبارزه شدیدش با پدرش و مادرش که از پدرش طلاق گرفته، زن یک انگلیسی جوان و دانشمند شده و رفته بود استرالیا گفت. صادقانه هم گفت. من هم از پدر بازاری پولدارم گفتم و دستور بازگشتم. و عدم اطاعتم. داستان شوفر اتوبوس را هم گفتم به سرعت وجوه مشترکمان را یافتیم. او دانست من در کجا ایستاده ام و هدفم چیست من هم فهمیدم که تکلیف پذیر نیست، حق خواه و رهایی طلب است. هیچ قید و قلاده جواهر نشانی را به هیچ عنوان قبول ندارد. دو تا ویسکی دَبِل سفارش داد. ساعت ده شب بود که بیرون آمدیم تا سوار بشیم. از من پرسید:
"شاپرک! تو میرانی و مرا می بری یا من برانم و تو را ببرم؟"
"من با کیف وجیب خالی نه میرانم و نه می برم."
"چه بهتر. فکر می کنم من از تو هوشیارترم. جمشید سنگ تمام در مخلوط کردن ویسکی گذاشته بود. ندیدم که تو غیر از آبجو مشروب دیگری بخوری. بطور حتم شنگولی و آماده تصادف!"
هر دو خندیدیم. راه افتاد سریع ولی صحیح می راند. چند خیابان را راند سر از جاده قدیم شمیران و کاباره ساقی درآورد. یکی دوباری همان اوائل پروازم به ساقی رفته بودم. شبها هم خودِ گلپایگانی می خواند هم هایده. عاشق هر دوی آن ها و ساز و آواز ایرانی بود که در خانه ما، در شیراز، حرام بود!
از کاباره که بیرون آمدیم، من به دلیل غذایی که در خانه خورده بودم، با شکم خالی ننوشیده بودم، نیمه مست بودم ولی او هوشیار می نمود. پرسید:
"از آپارتمانت چیزی نمی خواهی برداری."
"برای چی می پرسی؟"
"تا مورد غضبی می برمت آپارتمان خودم، بریم هر چه لازم داری بردار."
آن نیمه مستی از سرم پرید. نگاهش کردم جدی بود. گفت که همه یِ این بازی ها را آزموده. با خنده گفت که پدر پدرش را، با اینکه بسیار دوست اش می داشته، در آورده است. حال مرا می فهمد. مرا بُرد. آنچه لازمم بود برداشتم، دیگر من بدان آپارتمان دو اتاق خوابه قفس مانند نرفتم. آپارتمان سرمه در فرمانیه، درطبقه دوازدهم یک ساختمان بلند و سوپر لوکس بود، می گفت عشرتکده پدرش بوده که بعد از آشتی و سازش با هم بدین جا آمده بود. گفت
"پدرم همه فعالیت های "هنرِ مردانه اش!" را، بعد از سازشِ، با من در خانه انجام می دهد! بین خودمان توافق کردیم. او در خانه و من در این جا زندگی کنیم."
آپارتمان نبود قصرکوچکی با چهاراتاق خواب وسالنی بزرگ وخوش منظره ای بود و خودش پروانه ایکه به آرامی و ظرافت بر روی سینه ام می نشست و به لطافت و نرمی بر می خاست.

زندگی من و او چنین آغاز شد. دو یاغی، دو سرکش و دو عاشقِ پروازِ غیر مشروط. تا وقتی احساس راحتی و آسایش می کنند با هم و درهم می لولند. هرگاه قید و بندی پیش آید، از هم می گسلند و می گریزند! در همان روزهای التهاب و اشتیاق جفت یابی گفت:
"من از هر قید و بندی بیزار و گریزانم. رضایت خودش صیغه عقد است گرچه از ازدواج متنفرم. ولی بودن با تو را دوست می دارم. کنارت مرا اقناع می کند و نیاز جنسی و احساسیم را به نحو عجیب و شگفت آوری، که تاکنون برایم سابقه نداشته است، برآورده می سازد. هرگاه ناخشنود باشم می گریزم. هیچ کار تو به من و زندگی راحت و آزاد من به تو مربوط و مرتبط نیست مانند دو دوست با هم هستیم. بی دغدغه، توقع، قید و بندِ مالکیت برهم!"
می توانست چنین کند. حساب بانکی ای با پدرش داشت که حد و مرز نداشت! وقتی غم نانت نباشد می توان شاد زیست، به شرطی بدانی چگونه در تعادل با حیات سَرکنی. او می دانست و به من هم آموخت. من امتحانات دانشگاه خودم را دادم و قبول شدم. تلفن و آدرسی هم نداشتم که کسی مرا ردیابی کند. هنوز هم از فکر ادامه تحصیل غافل نبودم. سخت به آن می اندیشیدم. در همین فکر ادامه تحصیل، خیلی راحت، آزاد و سیرآب از محبت وعشق، عشقی نامشروط و آزاد از هر قید و بندی، بودم!

در همان یکی دو هفته اول که من امتحان داشتم و قرار بود راحت و آزادترم بگذارد و به شب زنده داری نروم. نمی دانم برای آزمایش من یا به دلیل دیگری دو هفته ای غیبش زد. به خانه نیآمد و خبری هم نداد. وقتی آمد من شاد و خوشحال به استقبالش رفتم از زمین کندَم اش و با خودم به اتاق خواب بردم کاریکه دوست می داشت. درهمان روزهای اول آشنایی مان به من گفته بود:
"در کودکیم، کسی مرا بغل نکرد. مادرم که نبود پدرم که همیشه گرفتار و آغوشش پُر بود! کم بود بغل کردن دارم. هر وقت به اتاق خواب می خواهی بروی مرا بغل کن ببر..."
در اتاق خواب و فردایش و روزهای دیگر هم من نپرسیدم که کجا بوده است و چرا مرا بی خبر گذارده است. خوشحال هم بودم که فرصت کافی داشتم تا با آسایش خیال بخوانم و امتحان بدهم. یک هفته بعد از من پرسید:
"شاپرک چرا از من نپرسیدی که کجا بودم. دلت تنگ نشد؟"
"خیلی هم شد."
"پس چرا نپرسیدی؟"
"چون قرارمان بر آزادی و رهایی بود. عشق بی شرط و شروط. بی سؤال و پرسش. اگر لازم و ضروری بود تا من بدانم خودت می گفتی. نیاز به سؤالم نبود."
نگاهم کرد. ساکت و لبخند بر لب ماندم پرسید:
"فقط همین؟"
"همین دلیل کافیست. من و تو با هم بر اصولی توافق کردیم. رعایت اصول نوعی رعایت اخلاق و اتیکت اجتماعی است. نپرسیدن من دلیل بر بی اعتنایی نیست. نوعی حرمت به حریم خود و دیگریست."
"چرا خود؟"
"زیرا اگر من حریم تو را رعایت نکنم بازده و واکنش این عدم رعایتِ حرمت، حرمت و آزادی خودم را نشانه خواهد گرفت."
دست بر گردنم انداخت. مرا بوسید و گفت:
"این چیزیست که من ندانسته می خواستم و برای آن سالیانی با پدرم که بسیار دوستش می داشتم و می دارم مبارزه می کردم. نمی توانستم حرفم را بدین گونه فشرده و مختصر بیان کنم که اگر او آزادست، من هم آزادم. اگر او آزاد است که دوستی داشته باشد اگر کار درستی هست، چرا در خفا و از من پنهان می کند و دروغ می گوید و اگر خطا و گناه است چرا می کند!"
"در نهایت، تو حرف و سخنت را به ایشان قبولاندی..."
"درست است. ولی، می توانست بهای بسیار سنگین و ننگینی برایم داشته باشد. بر سبیل اتفاق استاد "اصول مقدماتی حکمت و منطق" مان بدادم رسید و مرا به خانه اش دعوت کرد با همسر مهربانش به سخنم گوش داد. هدایت و دلالتم کرد. به من آموخت که چه می خواهم و چگونه خواسته هایم را، با پرداخت بهای کمتری بدست آورم. منزلش پناهگاه امنِ من در گریزهای ناگزیرم بود! مخفی گاهی که هیچ کسی، حتا پدرم نمی دانست و همین، بی خبری، پدرم را دیوانه می کرد."
"تو هم می خواستی تا او به حد جنون برسد؟"
"در حقیقت نه. ولی مسئله قهر و طلاق مادرم و جدا کردنم از او در این حرکات و لج بازیهای نوجوانانه ام بی تاثیر نبود. همسر استادم که نامش آسیه بود و آسی جان من شد، روانشناس تحصیل کرده فرانسه و در آن ماجرا فرشته هدایتم شد."
"می توانم سؤالی بکنم؟"
"حتماً."
"چرا شب گردی و چرا بار سانتی مانتال؟"
"روزها دانشکده می رفتم. پدرم می خواست که من از دانشکده به خانه ای بروم که خودش در آن نبود! من بعد از کلاس، حدود ساعت چهار خسته می آمدم. گرچه او کمتر در خانه بود، ولی آمدنم و کوچکترین حرکتم را در خانه کنترل می کرد. من تا می آمدم می خوابیدم. ساعت نُه شب بیدارمی شدم. مانند تو تا ده یا ده ونیم یازده شب می خواندم. وقتی همه خواب بودند از خانه می گریختم. در آن وقتِ از شب، جایی جز کاباره و بار باز نبود! پدرم می گفت:"نمی خواهم سُرمِه من، سر از بار و کاباره های شبانه در آورد!" این همان جایی بود که من دلم می خواست بروم و ببینم چگونه جایی است که من ممکن است سر از آن جا در بیاورم! با دوست پسرم قرارمی گذاشتم می آمد منتطرم می ماند، با هم سوار می شدیم، می رفتیم به شبگردی دو سه بار و کاباره را سر می زدیم. سه و چهار صبح تو رختخوابم بودم! می خواستم ثابت کنم که بار و کاباره می رَوَم و سرمه هم می مانم. دوستم یک شب با دو سه نفر درگیر شد و چاقو خورد. داشت کار بیخ پیدا می کرد. افسر کشیگ مرا شناخت. جوان مردی کرد و از کلانتری دَرَم بُرد و به خانه رساند و به پدرم حرفی نزد! این اتفاق مصادف با آشناییم با استاد، همسرش و هدایتم شد."
"ببخش کنجکاوی سبب پرسیدنم می شود می توانی جواب ندهی."
"بپرس."
"چرا مسلح، برای همان واقعه زخمی شدن دوستت؟"
"نه و آری. نه برای این که در همان زمان ها بود که دختر یکی از تیمساران را ربوده یا گم شده بود، که بعد معلوم شد که ربوده نشده اند بلکه توسط یکی از درباریان فریفته شده بود. صدایش را هم در نیاوردند. پدر دختر هم رفت پیش شاه پاگون هایش را کند و گذارد روی میز ایشان وآمد خانه خودکشی کرد! این داستان بعدها آفتابی شد. بهمین دلیل پدرم، وقتی دانشجو شدم، بیاد آن واقعه بود. هفت تیر کوچک و زنانه ای را به من دادند و مرا برای تمرین تیراندازی به محلی برد که به من آموزش لازم برای به کار بردن اسلحه و در نهایت همین سلاح را دادند. تو هوای خودت را عزیزم داشته باش. تیراندازِ تمرین کرده و به هدف زننده ای هستم. اما آری، چون آن شب تا سرحد مرگ ترسیده بودم. تا آن شب موضوع راجدی نمی گرفتم. اگر آن شب اسلحه همراهم بود دوستم زخمی نمی شد..."
دیگر سؤالی نکردم.

من لیسانسم را با درجه ممتاز گرفتم. فکر کردم برای دکترای ادبیات مدرن انگلیس یا ژورنالیست شدن نام نویسی کنم. او در مدرسه آلیانسِ فرانسوی ها درس خوانده و زبان فرانسه را به خوبی و روانی می دانست. انگیسی اش به خوبی فرانسه نبود. وقتی به او گفتم که چه می خواهم بکنم، مخالفت کرد. من خوشحال شدم که برای اولین بار به من نه گفت. این نشان می داد که به من و آنچه می خواهم بکنم توجه دارد. فکر کردم شاید نظرش این باشد که من دوره دکترایم را در رشته دیگری شروع کنم. پرسیدم:
"چرا نه؟"
"چون دکترای ادبیات انگلیسی را باید در انگستان یاد گرفت نه در ایران!"
دو ماه بعد، پدرش خیلی خوشحال شد، چون دخترش برای ادامه تحصیل عازم لندن می شد، پدرش بسیار کمک و راهنمایی کردند. البته نمی دانست که من هم عازم ام چون من را نمی شناخت و هرگز ندیده بود. ناباورانه یک ماهی همه جایِ دور و نزدیک لندن و شمال و جنوب انگلیس را زیر پا گذاشتیم. تماس مداوم ومنظمی باپدرش داشت. ایشان ازاین سفر سرمه بسیار راضی و خشنود بودند. چند ماهی نگذشته بود که سفری به انگلیس کردند. پیرتر از آن بودند که من تصورمی کردم. اما دل زنده اهل گردش و تفریح و رستوران های خوب و شوهای شبانه لندن. سرمه مرا به عنوان یکی از همکلاسی هایش معرفی کرد تا پدرش را به گردش و دیدن جاهای دیدنی لندن ببرم. بردم. مقداری هدایای و لباسهای گران بها بسیار زیبای زنانه خرید من با خودم به هتل بردم، در مدت بودن پدرش من ساکن هتل بودم، همه را بسته بندی کردم و به عنوان هدیه برای رفتن ایشان به فرودگاه بردم و تقدیم شان کردم. کلامی هم با سرمه گفت وگو نکردم. لازم نبود و پدرش سخت ممنون و خوشحال شد.

او یک دوره مد و طراحی لباس برداشت. دست به طراحیش خوب بود.ولی وِل کرد. من پذیرش در اکسفورد را به سختی به دست آوردم. ساکن همان نواحی اطراف شدم ولی او در رفت و آمد به فرانسه، هلند، اطریش و ایتالیا بود. مدتی هم موسیقی خواند. نواختن پیانو را می دانست برای ترکیب و ساخت آهنگ در کالج موسیقی کلاسیک سلطنتی لندن نام نویسی کرد. پدرش خوش حال تر شد. در سفری خوش که باز به لندن کردند. خانه ای بزرگ در محله ای اعیان نشین سوییس کاتج لندن به نامش خرید. که جا و مکان برای یک پیانوی بزرگ رویال را به خوبی داشت. سرمه بی هیچ گفت وگو دختر مورد عشق پدرش بود. من هم به لندن منتقل و از افتخار فارغ تحصیل شدن از اکسفورد محروم شدم. ولی بسیار راحت، راضی و زندگی ای پر از شادی و سُرور داشتم. در ظاهر به پدرش که قرار بود باز با همسر تازه اش به لندن بیاید نوشت که با من نامزد شده و می خواهد ازدواج کند. پدرش موافقت کرد! وقتی با همسرش که فقط هفت سالی از دخترش بزرگتر بود آمد. من دیگر مجبور به اقامت در هتل نشدم. عروس و داماد واقعی آن دو بودند. بعد از خرید آن خانه سرمه کمتر سفر کرد بیشتر با معلم اش و بدنبال یادگیری موسیقی بود. استعداد در همه فن وهنری را داشت. با من صادق و صمیمی بود و عاشقانه سیرابم می کرد و می شد. بودن عروس و داماد واقعی هم خالی از لطف و ظرافت های رفتاری نبود. رابطه او با پدرش به حد اعلایی از دوستی، صفا و صمیمیت رسیده بود که هر دو احساس صمیمیت ونزدیکی بیشتری می کردند. سخت با نامادریش، که از پدرش مواظبتی عاشقانه می کرد، دوست و همراه شد. روزهای بسیاری را صرف راهنمایی و آشنایی همسر پدرش برای زیبایی و زیباتر شدن کرد. در نتیجه بیشتر خانگی شد و کمتر سفر رفت دو ماهی ماندند. در این مدت او واقعاً از هر دوی آن ها مراقبت و پذیرایی جانانه ای کرد. حرمتِ پدرش به من به دلیل سِرّ نگهداریم بسیار زیاد و به دلیل دامادی در حقم احساس پدری می کردند. مردی جالب و محضری بسیار شیرین داشت. تصویر واقعی شان از تصّوری که من از ایشان داشتم کاملا متفاوت بود. در هفته های پایانی اقامت پدر و همسرش، سرمه حالش خوب نبود. زیاد می خوابید و اشتها به غذا نداشت. در مدت بودن پدرش هم سیگار نمی کشید اگر می کشید در غیاب آن دو نفر و از روی بی میلی بود! روزی که آن ها پرواز کردند. به خلاف دفعه قبل که سیگاری روشن می کرد و با لذت دود می کرد، سیگار روشن نکرد وقتی هم کرد به دستشویی رفت. من نگران حالش بودم. نزد دکترش درهارلی استریت رفتیم. وقتی بیرون آمد ناراحت و عصبی بود گفت که حامله است. من سخت هیجان زده و شاد شدم. خواستم در آغوشش بگیرم، مانع شد. سخنی گفت که مرا سخت شگفت زده و حیران نمود. وقتی مرا شاهرخ می خواند به جای شاپرک من می دانستم که جدی است:
"شاهرخ من می توانم همه کار بکنم و همه چیز بشوم غیر از مادر و مادری!"
خواستم اعتراض کنم، یاد عشق مشروط بر آزادی و خود مختاری بی قید و شرط مان افتادم. سر به زیر انداختم. مدتی ساکت ماندم. دست برشانه ام گذارد، من فقط گفتم:
"هرچه تو بخواهی همان خواسته من هم خواهد بود، اما من کودک مان را دوست می دارم. افسوس که من نمی توانم بارور شوم ولی می توانم درس و دانشگاهم را رها کنم و مادر بشوم!"
نگاهی به من کرد برق صداقت و علاقه ام در چشمان براق از اشگم را دید. باورم کرد. ولی حرفی نزد و ساکت ماند.هر بار در این باره صحبت کرد، من ساکت ماندم. هر بار پرسید جوابم همان بود که گفته بودم. چند بار تصمیم جدی به کورتاژ گرفت وقتی سکوت و برق چشمانم را دید پا سست کرد. در سونوگرافی یک پسر بود. چند روز فکر کرد. بعد آمد نشست و به آرامی گفت:
"چون تو می خواهی، چون کودک توست، گرچه برایم مشگل است ولی این شش هفت ماه را مادر خواهم شد، فقط همین چند ماه، سزارین خواهم کرد. پس از آن تو خوددانی و پسرت."

من و پسر به دنیا آمده ام و یک پرستار ایرلندی با هم زیستیم.سرمه برخلاف تصور من که وقتی کودکش را ببیند مهر مادری او را رام خواهد کرد، حتا نوزادش را تغذیه مادرانه و لمس و نوازش هم نکرد. قبل از سزارین یک پرستار ایرلندی را انتخاب، با او مصاحبه و قرارداد شش ساله بست. جا و مکانی در خانه به او داد. اتاق کودک را نزدیک اتاق کار من و کنار و مرتبط به اتاق پرستار تعیین و مجهز کرد. پرستار چهل و سه ساله، تحصیل کرده در بهداشت و پرورش کودک، منظم، کودک دوست و باتجربه بود. مانند یک مادر در حق پسرم و من مادری کرد. نه تنها شاهد را بلکه پدرش که من بودم را مراقبت و خدمت کرد. در آرام کردنش، تغذیه اش، برپا ایستادنش، براه افتادن و افتادنش، سخن گفتنش و پرسنده شدنش او و من را آموزش داد که چه باید بکنیم!"

شاهد، دو ساله بود که من دکترایم را در ادبیات تطبیقی مدّرنِ معاصر گرفتم. پایان نامه ای نوشتم که پس از دفاع از آن از طرف دانشگاه چاپ و منتشر شد! بلافاصله از طرف همان دانشگاه دعوت بکار شدم. پس از چند مقاله تحقیقی که به عنوان استراحت و در کنار فرزندم ماندم، نوشتم و منتشر کردم، مرا به تدریس در همین دانشکده که تو اکنون داری در آن درس می خوانی دعوت به کار با رتبه اسیستان پرفسوری نمودند. فقط هشت ماه اسیستان پرفسوردانشگاه بودم.

درکنار شاهد ماندم، خواندم و نوشتم. انتشار دو مقاله پیاپی مقام آموزشی ام را به گونه جهشی بالا برد. می بینی که به کارم عشق می ورزم و تدریس را مانند پسرم، دوست می دارم. در این سن و سال صاحب کرسی وپرفسور آموزشی درسی شده ام که زبان مادریم نیست. ساکت شد. هزار سؤال در ذهنِ عاشقم می آمد و می رفتند. نمی دانستم بپرسم یا نه. وقتی من پرسیدم:
"و سرمه؟"
نگاهم کرد. در نگاهش غمی بود که نمی توانم توصیف اش کنم. گویا برگشت به سالهای دور. در حالی که از آنچه می خواست بگوید زیاد دور نبود. من صبور و بردبار منتظر ماندم تا به اکنون و حال بازگشت. لبخندی زد وگفت:
"شاهد هنوز دو ساله نشده بود که یک روز به خانه آمدم و او در خانه نبود! گنجه لباسش عاری از لباس بود. من ماندم آن؛ خانه بزرگ، پیانوی رویالی که کسی دیگر آن را نمی نواخت، شاهد پسرم و پرستار ایرلندی وفادارش. مدت ها از او دیگر خبری نداشتیم. می دانستم که عشقش به پایان رسیده و پروانه پریده است.
"هرگز دیگر او را ندیدید؟"
"یک بار در یک باله، با شاهد دهساله ام، شاهد حضورش در بین جمعیت شدم که تنها، استوار و سرفراز نشسته بود. خواستم برخیزم و بدیدارش برویم. اما به حرمت استقلال و آزادیش و باورهای نوجوانیم درجای خود ماندم. او خانه خودش و مکان ما را می شناخت اگر رغبت دیدارش بود می آمد. می دانست که خانه خانه اوست و کسی هست که از زمینش برکند و در آغوش به اتاق خوابش ببرد."

پایان نامه ام به پایان نرسیده بود که پایان دوره دوازده سال تنهایی او به پایان رسید. هم چنان که او می خواست من عشق نا مشروط او را پذیرفتم و حالا یک پسر دوازده ساله بنام شاهد و یک مادر خواندهِ ایرلندی پنجاه و چهار ساله و شغلی در دانشگاه دارم، که ملقمه ای از ادبیات، عشق وحرمت متقابل است .

پری سیما شیخ آوری

زمستان هزاروسیصدوهشتادونه
فور.اس. رنچ،کالیفرنیا


کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
مطالب مرتبط:  معرفی کتاب: وقتی چراغ‌ها ... | دکتر سندوزی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil