گُم از خویشتن، در زیر خاکستر زمان | دکتر سندوزی

گُم از خویشتن، در زیر خاکستر زمان | دکتر سندوزی

"دردِ سیاه و سنگینی است
میزِ تمیزو براقی بودن
در گوشه اتاقی بزرگ و تاریک..."
میرصادقی

بند یک: گم از خویشتن اش

هرگز چنین چیزی برایم اتفاق نیفتاده بود. می دانستم که در برنامه کاریم دو قرار ملاقات داشتم، سرگرم کار اداریم بودم. سنگینی نگاهی مجبورم کرد تا سر از کارم بلند کنم، در آن طرفِ میزکارم، آرام، صبور، کشیده قامت، خوش صورت و شیک پوش، با وقار و ظرافتی زنانه منتظر ایستاده بود! ورود، حضور و اتنظارش را متوجه نشده بودم. قبل از تعجب، شرمنده وخجل ازبی توجهی ام، رنگی ازشرم مردانه بر صورتم نشست. باعذرخواهی از جا برخاستم.گفتم:
"امیدوارم من را خواهید بخشید. متوجه حضورتان نبودم."
با دست مبلی را نشان دادم و خواهش کردم تا بنشیند. ولی ایشان ننشستند. گامی جلوتر آمدند و پاکتی را، با لبخندی مؤدبانه به طرفم گرفتند. آن را که گرفتم گامی پیش آمده را به عقب رفتند و بر لبه مبلی که نشان داده بودم، صاف و استوار هر دو پایشان را جفت کردند اول ایستادند، بعد آرام نشستند. پاکت در دستم بود، فکر کردم تاکنون با خانمی چنین معتمد برخویشتنِ خویش، و متانتی چنین خانمانِه بر خورد نکرده بودم. این آرامش و متانت نه تنها برایم جالب بود بلکه برای مدت کوتاهی مرا مسحور کرد. به گونه ایکه پاکت در دست ایستاده بودم! به خود آمدم و بر جای خویش نشستم.از او اجازه خواستم تا به نامه بپردازم. با لبخندی کوتاه گفت:
"خواهش می کنم."
ازخط خوش نامه، نویسنده را شناختم. آن را گشودم. خواندم. دوستم روانشناس نام داری بود که ریاست بیمارستان و آسایشگاه روانی خصوصی و معروفی را در تهران به عهده داشت. هم کلاس دورانِ دبیرستانی من بودند. مردی ادیب، خوش سخن، با هوش و حافظه ای استثنایی با محضری بسیار شیرین و آموزنده. در نامه با معرفی حامل نامه، که تحصیلاتش را در فرانسه و انگلستان گذرانده بودند، ازمن خواسته بودند در مؤسسه تحقیقاتی و مرکزی که من مسئول مستقیم آن مرکز هم بودم برای ایشان پست مناسبی در نظر بگیرم. توصیه کرده بودند که ایشان از نظر مالی نیازی به استخدام ندارند، بلکه منظور، اشتغال ایشان در محیطِ آرامِ، فرهنگی و مناسب با تحصیلات عالی ایشان است. در ضمن نوشته بودند که خود ایشان در همین روزها، بعد از ساعات اداریم برای تشکر حضوری از محبتم و توضیح شفاهی به دیدارم خواهند آمد. نکته قابل توجه برای من همین سه کلمه "برای تشکر حضوری" بود که خود تاکیدی بر لزوم حتمی استخدام ایشان به نظر می رسید. شرح حال و سوابق علمی ایشان، به زبان انگلیسی، ضمیمه بود، که خواندم. تحصیلات ایشان، بسیار عالی و قابل استفاده در مؤسسه به نظر می رسید. بعد از خواندن شرح حال ومدارک تحصیلی بود که دانستم چرا دوستم چنان تاکیدی بر پذیرفتن ایشان فرموده اند. همان طور که نامه را در دست داشتم. فکر کردم باید در این باره سریع و دقیق تر اقدام کنم. ضمنا به یادم آمد که وقتی از طرف شخصیت مسئولی که به آمریکا آمده بودند تا عده ای از ایرانیان شاغل و متخصص را به کار در ایران ترغیب کنند، مرا هم دعوت به کار و مطمئن از استخدام مناسب مقام علمی ام کردند. به ایران که بازگشتم و مراجعه کردم. توصیه نامه سر به مُهری به دستم دادند تا به مسئولی در وزارت علوم بدهم. به دیدار آن مسئول رفتم. به منشی خوشگل و مانکن مانند شان گفتم که نامه از که و چه مقامی دارم. تلفن را برداشت، در دو کلمه گفت و با دست اشاره به اتاقِ سوپرلوکسِ گران بهایِ جناب رئیس کرد. رفتم داخل اتاق. سلام کردم. سری بلند و نگاهی نه بر صورتم بلکه به دستم کردند. نامه را دادم و منتظر تعارف ایشان ایستادم. نامه را باز کردند. با یک نگاه خواندند و فرمودند:
"آدرس شما در نامه هست با شما تماس خواهندگرفت!"
سرشان را انداختند پایین. خداحافظی کردم. بی دریافت حرکت یا کلامی درجوابم، آمدم بیرون! نگاهم را به خانمی که استوار در مقابل میزم نشسته بودند انداختم. حال، ایشان بودند که مرا نگاه نمی کردند! گفتم:
"از ملاقات شما خشنود و از حضورتان در مؤسسه شادمانم. اگر ممکن است، اجازه بفرمایید من یک هفته فرصت داشته باشم تا ترتیب استفاده ازمعلومات جالب و شایسته شما را بدهم. برای هفته بعد همین ساعت، یا هرساعتی که برای شما مناسب باشد، منتظرتان خواهم بود. سلام و ارادتم را حضور جناب آقای دکتر ابلاغ و ممنونم فرمایید." از منشی ام خواستم برای ایشان وقت دیداری معین کند.
از جایش بلند شد. از پشت میزم برخاستم و بیرون آمدم. گامی به جلو نهادند و دستی نرم و گرم را به طرفم دراز کردند. تکانی کوتاه دادند و خداحافظی همراه با تشکری کردند، مانند شبَحی نرم و رَوان، ندانستم که از دَر یا ضخامت دیوار، چون رویایی، بی صدا، هم چنان که آمده بودند، گذشتند و رفتند. من ماندم و نامه بر روی میزم، نمی دانستم که مرا چه می شد.

چهار دهه تجربه اجتماعی، زمان کمی نبود. سالها از آن التهاب و هیجان جوانی فاصله داشتم. در باز گشتم به ایران، به خانه ای برگشته بودم که پُر و سرشار از مهر و توجه مادری بود که از همه فرزندان پنج گانه، ساکن آمریکا و اروپای غربی و همسر درگذشته او، تنها من را در کنار داشت. پسر دیگر او، برادر بزرگترم، سالها از کسان خود بریده وما را بی خبر از خودش گذاشته بود. به همین دلیل، مادرِ تنها مانده ام، چون پیچکی از گل یاس، نرم و مهربان و معطر از مهر مادری بر جسم و جانم پیچیده بود. من همه یِ ثمر عمر و زندگی گذشته، حال و آینده اش، شده بودم.

برای انصراف ذهنم از این دیدار و برخورد، به یاد آن توصیه و برخورد نامناسب آن مقام مسئول افتادم. به خاطر آوردم:چند هفته به سختی وانتظارِ بی مورد گذشت و خبری از آن مقام نشد. به همان توصیه کننده رجوع کردم. تعجب نکرد، مثل این که امر عادی و متداولی است! با خونسردی بزرگ منشانه ای به منشی شان دستور دادند تا شماره ای را بگیرد. که گرفت ولی ایشان به عمد گوشی را بر نداشتند و برای دقایقی طرف را منتظر گذاشتند. بعدهم که برداشتند. چند کلمه بیشتر حرف نزدند. بی خداحافظی گوشی را گذاردند و به من گفتند که به دیدارهمان مقام بِرَوَم، اگرکارم را انجام و جواب مناسبی ندادند از همان جا با ایشان تماس بگیرم! این بار محکم و استوار رفتم. از برخورد منشی خانمِ خوشگلِ شان دانستم که تلفن کار خودش را کرده است و تصمیم گرفتم که سلام نکنم. اما نتوانستم، فرهنگ وادب سنتی ام مانع شد! سین سلام در دهانم بود که ایشان از جا برخواستند ومن را به نشستن دعوت کردند. هنوز نیم ساعتی از ورودم نگذشته بود که حکم استخدامی ام دردستم بود! وعازم همین مؤسسه ای شدم که رئیسی انسان و خون گرم و با عنوان پرفسوری داشت...

فردا صبح مطابق عادتم نیم ساعت به وقت اداری در دفترم بودم. منشی مو خاکستری رئیس قبلی که من ایشان را منشی موروثی خواهم نامید، زودتر از من آمده بود. دسته ای ازنامه های رسیده را در گوشه چپ میزم گذارده و روی همه نامه ها یک نامه در پاکتی ضخیم و زَرد رنگ بود که برپشت آن کلمه محرمانه را با خطِ خوش سرخ رنگی نوشته بودند. تا دیدم، صاحبِ خط را شناختم. از همان دوست روان پزشگم بود. نامه را با اشتیاق باز کردم و خواندم. شرح مفصلی، بدون ذکر نام آن خانم مراجعه کننده، بود که ذکر جزییات آن را ضروری نمی دانم. به گونه خلاصه آنچه می توانم بنویسم این بودکه:

"...ایشان، دریک خانواده مرفه وپدری دیپلمات، در فرانسه به دنیا آمده و درتهران به مدرسه آلیانس فرانسویان رفته ودیپلم دبیرستان را درتهران، لیسانس را در رشته مردم شناسی، فوق لیسانس را جامع شناسی از پاریس و دکترا را از انگلستان درهمان زمینه می گیرند. در لندن با یک جوان ایرانی که لیسانس خودش را در فرانسه، مدیریت صنعتی، گرفته، مهندسی در صنایع نفت، از انگلستان داشته و ده سالی ازخود ایشان بزرگتر بودند، آشنا و درپاریس با او ازدواج می کند. این ازدواج فقط چهار سال و چند ماه دوام می یابد. دو سال اول ازدواجشان موفق و هر دو در دانشگاه سوربن تدریس وبه خوشی زندگی زناشویی را می گذرانند. اوایل سالِ دوم، صاحب فرزندی می شوند. ازسال سوم که کودک دوم به دنیا می آید، همسر ایشان مشگل آفرین شده و کار به جدایی می کشد. ولی همسرشان به آسانی تن به این جدایی نمی دهد. دو سالِ بسیار سخت و طاقت فرسایی را برای او فراهم می کند. به گونه ای که ایشان تدریس را رها و خانه نشین و دچار افسردگی شدید می شوند. همسر شان، در آغاز سال پنجم هر دو کودکان را از او می گیرد و با خود به ایران می برد! حاصل این دوری از فرزند و چهار سال زندگی نا آرام، سبب در هم ریختگی روانی و افسردگی شدیدی می شود که او را از زندگی اجتماعی دور و گریزان می کند. مدتی گم وبی خبرمی شود. دوستانش بر سبیل اتفاق کشف می کنند که در جنوب انگلستان، شهرساحلی برایتون در انزوای مطلق بسر می برد! در حالی که آن زندگی جنجالی و این سکوت و تنهایی او را از پای در آورده است. وقتی به کمک مراجع پزشگی - قضایی ایشان را به ایران می آورند، کسی را نمی شناسد. حتا در هویت خودش نیز دچار مشگل بوده اند. بیشترین صدمه، در تهران و توسط کسان سرشناس، بر او وارد می شود! پنهان کاری، درمان و باورهای غلط هم مزید بر علت می گردد. او بر این باور بوده و هست که دارای دو شخصیت کاملا متفاوت است. آن شخصیت که با اوست خود او نیست! خودِ اصلی او، روزی از خانه بدر می شود و دیگر هرگز باز نمی گردد. با این که کسان فرهنگی و فرهیخته ای دارد، ولی پنهان کاری کرده و سعی می کنند تا به او بقبولانند که او خودش بوده و هرگز گم و ناپدید نشده است. دارو درمانی و درمان های غلط، کار را سخت تر و بر هم ریخته تر و او را منزوی تر می کند. به گونه ای که اوهام و خیالات ناشی از داروهای آرام بخش و روان گردان کننده هم مزید برعلت می شود. وقتی به توصیه یکی از دوستان پدر ایشان، به من مراجعه کردند، درشرایط سخت و بسیار متاثر کننده ای بسر می بردند. اولین کارِ من یک مشاوره درغیاب بیمار، با همکاران مورد اعتمادم در حضور اطباء معالج قبلی ایشان بود. تا عیوب درمان های ناقص و تشدید کننده، بیشتر شناخته و راه درمان بهتر و مطمئن تری را انتخاب و به کار گیریم. یک تیم کوچک درمانی برای ایشان ترتیب و ایشان را از خانواده، محیطی که در آن رنج می کشیدند جدا، درمحیط آرام و شاد تری قرار دادیم. یک کمک کارِ روان درمان مهربان و کار کشته هم پیدا کردیم به خدمت و در کنارشان گماردیم، داروهای آرام بخش را به تدریج کم کردیم و شرایط مناسبی برای ایشان فراهم آوردیم. هنوز هم باور داشتند که کس دیگری هستند. ما هم اصراری در نبودن شان نکردیم. شخصیت دوم، بر خلاف نظر پزشگ معالج قبلی شخصیتی جالب و قابل توجه بود.با استاد سابق امریکایی خودم تماس گرفتم تا درباره جا به جایی ایشان مشورت کنم. گرچه استادم بازنشسته شده بودند ولی آن قدربه من لطف داشتند که ترتیب اسکان ایشان را در کالیفرنیا، سان دیاگو، محلی که می زیستند بدهند. خانم دکترِ روان شناس جوانی را به من معرفی کردند که ایرانی-امریکایی بودند. این خانم دکتر جوان، باور داشتند:
"شخصیت دوم یک شخصیتِ جالب، با فرهنگ و تربیت کاملا غربی است. حضور ایشان در یک جامعه آرام غربی، آمریکا یا اروپا، در بهبودِ روانِ شان می تواند موثر باشد."
استادم معتقد و تاکید داشتند که این خانم دکتر روان شناس، که از شاگردان ایشان بودند، به علت تربیت کودکی شان درایران و تحصیلات متوسطه شان در انگلستان و امریکا، دارای دو فرهنگ شرقی و غربی زنانه مدرن امروزی اند که ایشان -استادم- و من از آن تا حدود زیادی بی خبر، یا بهتربگویم بیگانه ایم، در نتیجه، می توانند عامل و کمک موثری در بهبودی کامل ایشان باشند. در گفتگوی تلفنی با خانم دکتر جوان ایشان عقیده داشتند:
"با توجه و آشنایی به دو فرهنگ حاکم بر ذهنِ شکل گرفته بیمار، می توان کم کم آن شخصیت اروپایی و آن شخصیت سنتی ایرانی، ناسازگار با هم، را از دَرِ سازگاری درآورد. به قول استاد شما:"...اگر این دو شخصیت؛ گم شده و تازه فرود آمده، با هم از در همراهی و هم آهنگی در آیند ما انسانی استثنایی ای خواهیم داشت درخور علم و دانش مردم شناسی و جامعه شناسی ای که خود ایشان خوانده اند. انسانی که من برای دیدار و گفت و گو با ایشان بی قرارم..."

نامه را با تمام علاقه ای که به خواندنش داشتم کنار گذاردم. یک دَم آن آرامش، متانت و وقار را در نظر مجسم کردم. تعجب کردم. نامه را برداشتم و خواندم. نامه مفصل و تایپ شده، .در واقع خلاصه ای از یک گزارش پزشگی به زبانِ ساده بود. خلاصه این که:
"ایشان به آمریکا می روند با آن خانم دکتر ایرانی روانشناس نه تنها آشنا بلکه دوستی صمیمی می شوند. درنتیجه تغییرات عمده و چشم گیری در روش و منش ایشان پدیدمی آید. مدتی به توصیه خانم دکتر ایرانی-آمریکایی در بیمارستان، گرین اسکریپ لاهویا، به عنوان مددکار اجتماعی و مشاور افتخاری کار می کنند. این کار کردن به قدری در روحیه ایشان اثر خوب برجای می گذارد که می خواسته اند که در آمریکا بمانند ولی کسانشان نگران بودند. برای سفرکوتاهی به ایران بازمی گردند. در ایران. سفری به اصفهان و بعد، شمال ایران کرده وسخت شخصیت غربی ایشان دل بسته زیست درایران می شود. به اصرار پدر و مادر ایشان دوستم سعی می کند کاری درخور شخصیت تحصیلی ایشان که محیط آرام و فرهنگی هم باشد بیابد که قرعه به نام مؤسسه ما درمی آید..."

نامه را روی میز رها کردم. تا هفته بعد فرصتی بود، ولی دلم می خواست زود و فوری اقدام کنم. مسئول مرکز "تحقیقات وروابط بین الملل" مؤسسه یکی از دوستان خوبم بودند. مردی آرام، جدی و کاردان. در امریکا هم دوست وهم دانشگاهی بودیم. اهل کتاب و مطالعه، نه پست و مقام. زنگ زدم و از او خواهش کردم اگر وقت دارد دیداری باهم داشته باشیم. با خوشحالی پذیرفت وبه شوخی پرسید:
"امروز آفتاب از کدام جهت دمیده است که شما به یاد من افتاده اید؟"
"می دانی که من جغرافیا وجهت شناسی ام خوب نیست. اگر خودت بیایی خواهی دانست جهت طلوع خورشید، دعوت وآفتاب مِهَرم ازکدام جهت و برای چه ناگهان طلوع کرده است. ضمنا قهوه ای هم با هم خواهیم نوشید."
"پس تا آفتاب غروب نکرده خواهم آمد. فقط ده دقیقه به من فرصت بدهید، کاری نیمه تمام در دست دارم. به پایان ببرم در خدمت خواهم بود."
"عجله ای نیست، منتظر و مشتاقم."
"ممنون."
در اتاق را که باز و داخل شد گفت:
"قبل ازسلام بگویید که در پناه عذر موجه، گرفتاری های اداری، چه شده یادی ازمن کردید؟"
"اگر قول بدهید که دلخور نشوید، باید بگویم که این دیدار هم بهانه و دستمایه اداری دارد."
"قول می دهم، به شرطی بازهم تکرار بشود!"
هردو خندیدیم. وقتی داشت قهوه اش را به هم می زد گفتم:
"دوست مشترک روان پزشگ مان یکی ازدوستانش را که تحصیلاتی عالی و مناسب با نیازِ مرکز شما دارند را برای استخدام معرفی کرده است. من شرح مختصر تحصیلات ایشان را می دهم مطالعه، اگر مورد پسند و نیاز قرار گرفتند، در باره استفاده از حضور شان اقدام کنید."
شرحِ حالِ تایپ شده به انگلیسی را دادم به دست شان. خواندند، خوشحال شدند و گفتند:
"سه زبان دانستن ایشان مهم تراز رشته های تحصیلی جالب وبه درد خورشان است. به گونه قرارداد موقت، شش ماهه، استخدام شان کنید. چنانچه با مؤسسه و شرایط کاری ما هم آهنگی و هم خوانی مناسب داشتند. نسبت به استخدام رسمی شان اقدام خواهیم کرد."
"فکر مناسب و محتاطانه ایست. حتماً این کار را خواهم کرد. ولی دلم می خواهد، شما هم، یک بار ایشان را ملاقات و این نامه دوست مشترک مان را هم بخوانید وبا اطلاع بر مسائل نوشته شده در این نامه و دیدارتان نظر دهید. چون با شما کار و بر خورد روزانه خواهند داشت. اطلاع وآگاهی شما بیشتر از من، در باره ایشان، ضروری و لازم است."
با تعجب نگاهم کرد. می دانستم که نمی داند منظورم چیست. نامه محرمانه دوستم را به دست اش دادم و گفتم:
"این نامه که برای خواندن به شما می دهم نامه ای کاملا محرمانه است که دوست مشترک مان برای من نوشته است. می دانم اگر شما آن را بخوانید، همچنان محرمانه خواهد ماند. به علاوه خواندن آن، نوعی کمک و همراهی با کسی است که می خواهیم به ایشان به عنوان یک شخصیت فرهیخته و تحصیل کرده کمک و یاری برسانیم. کمک و یاری شما بیش از من ضرورت اقدام مناسب دارد. به همین دلیل لازم می دانم که شما آن را بخوانید، در نظرداشته باشید، ولی فراموشش کنید که خوانده اید!"
نامه در دستش ماند، گر چه شخص تیز هوش و سریعی بود، اما در خواندن تردید داشت. شاید می اندیشید که، نامه محرمانه ای که برای من نوشته شده است را، باید بخواند یا نه. نگاهی بر چهره من کرد و پرسید:
"مطمئن هستید که من می توانم این نامه محرمانه نوشته به شما را بخوانم؟"
"می بینید که داده ام به دست دوستی که به او اعتماد و اطمینان دارم. اطلاع شما بر مفاد نامه ضروریست. با آسودگی کاملِ خیال بخوانید."
نامه را روی میز گذاشت بعد به طرف من برگشت پرسید:
"قبل از خواندن نامه، چون شما ایشان را دیده اید، ممکن است بگویید، بدون خواندن این نامه، اگر آن توصیه دوست مان و این نامه محرمانه نبود، شما با استخدام ایشان موافقت می کردید؟"
"باجرأت و اطمینان کامل در استخدام چنین بانو و شخصیتی در مؤسسه، یک لحظه هم درنگ و تامل نمی کردم. بی هیچ گفت و گو من در همان لحظه های اول دیدار مفتون رفتار موقرانه ایشان شدم. به شما هم دوست عزیز توصیه می کنم اول نامه را بخوانید بعد ایشان را ملاقات کنید، اگر صلاح دانستید جواب قبول و یا رَد بدهید."
"اگررَدکنم."
"من اشکالی نمی بینم. دلیل یا دلایل شما را می شنوم. چنانچه قانع کننده باشد می پذیرم، اگر ممکن بود، در مرکز دیگری از مراکز شش گانه مؤسسه از وجود ایشان استفاده خواهم کرد. شما سیاست مدیریتی من را خوب می شناسید، اصول حاکم بر مقررات مؤسسه بر توافق و همکاری مدیران مؤسسه استواراست، نه رای من به تنهایی."
با خوشحالی نامه را برداشت و گفت:
"ممنونم مرا از قیدی اخلاقی آزاد و به خواند چنین نامه ای راغب کردید."
نامه را باز کرد و شروع بخواندن کرد.
احساس کردم که با دقت و توجه می خواند. وقتی به انتهای نامه رسید، یک بار دیگر نامه را از آغاز خواند. تا کرد. در پاکت گذارد و به طرفم گرفت:
"از اعتمادتان سپاسگزارم. شخصیت جالب و قابل مطالعه و مقتدری دارند. می توانند، هم مشگل آفرین وهم بسیارهمراه و سازنده باشند! این بستگی دارد به طرف مقابل و منش و روش اش! پذیرش و شناخت شخصیت تازه شان کلید اصلی همکاری مفید و موثر با ایشان خواهد بود."
نگاهی از روی تعجب بر او انداختم، به سرعت دریافت با لبخند گفت:
"گرفتاری اداریست، تقصیر شما نیست. فراموش کرده اید که من روانشناسی هستم که دکترای دیگرم را در مدیریت و برنامه ریزی آموزشی گرفته ام."
من این مطلب را براستی فراموش کرده بودم. مدتها بود که به روان شناس بودن ایشان فکر نکرده بودم، ابراز خوشحالی وعذرخواهیم را پذیرفت. به ساعتش نگاه کرد و به شوخی گفت قبل از این که من مرخصش کنم، خودش متاسفانه باید برود! دست هم را فشردیم و رفت.

زمان به سرعت گذشت و روز ملاقات فرارسید. بر خلاف گذشته، من مشتاق ومنتظرشان بودم. منشی موروثی ام با انگشت به در زد و برای ایشان بازکرد. از جا برخاستم و تا مقابل میزم به استقبال شان رفتم. در یک گامی ام ایستاد دست دراز کردم دست دادیم. تکانی ظریف و نامحسوس به دستم داد و رها کرد. مبل را نشان دادم و خواهش کردم تا بنشیند.به طرف مبل رفت پشت به مبل ایستاد تا من به صندلیم رسیدم. وقتی داشتم می نشستم، مانند دفعه قبل، هر دو پا را جفت و زانو خماند و صاف بر لبه مبل منتظرنشست. چند لحظه ای را، به سکوت گذراندم. آرام و با وقار کیف برزانو منتظر نشسته ماند. من را نگاه نمی کردند بلکه به پنجره اتاق نگاه می کردند. دو نقطه روشن ازنقش نورانی مینیاتورمانند پنجره درتیرگی نی نی چشمان درشت و خوش حالت شان می درخشید. قیافه ای آرام، گشوده و بسیار زیبا داشتند. به انگشت بی حلقه دست چپ شان که طرف من بود نگاه کردم. یاد مادرم و نصیحت های مادرانه وشبانه اش افتادم. مدلی ازپسند من. اگر مادر اینجا بودند... به سرعت این فکر را پس زدم. آرام وشمرده گفتم:
"از ملاقات مجدد شما خوشحالم. با توجه به مدارک تحصیلی شایسته شما و مورد نیاز مؤسسه تحقیقات وشخصیت ممتاز خودتان با همکارانم مذاکره و مقامی برای استفاده از معلومات و تجربیات شما در مؤسسه فراهم است، تا در بخش تحقیقاتی و روابط بین الملل مؤسسه از همکاری شما برخوردار شویم."
برای لحظه ای سَر بَرگرفت نگاهی سریع، درحّدِ شانه هایم، بالا آورد، لبخندی کوتاه و گذرا بر گوشه لب آورد و برگرفت. حالتی مانند تشکر و توجه که من به نامه و سفارش اشاره ای نکرده و به مدارک و استحقاق او تکیه کرده بودم. گویی گفت سپاس، ولی نه با کلام، بلکه با نگاه و درک ظریف ترین اشاره ای، به اشاره ام. من به سخنم ادامه دادم:
"شما، همکاران فراوانی در مؤسسه خواهید داشت اولین همکار شما یکی از دوستان دوران تحصیلی من اند که با اشتیاق منتظر دیدارتان هستند. ایشان دکترا در مدیریت و برنامه ریزی آموزشی از آمریکا دارند -به عمد اشاره به روانشناس بودن ایشان نکردم- انسانی کاردان وهمکار ارجمندی هستند که سخت مورد علاقه دیگر همکاران شان بوده و هستند. دوست می دارید باهم به دیدار ایشان برویم؟"
"باکمال میل."
"پس، اجازه می دهید به ایشان خبر بدهم، اگر وقت داشتند در خدمت تان باشم."
"خواهش می کنم."
زنگ زدم با او صحبت کردم و گفتم که آیا فرصت دیدار ما را دارند. گفتند که منتظرمان خواهند بود. به طرف ایشان رو کردم. سرشان پایین ولی پشت شان خم نبود. همچنان استوار نشسته بودند. موهای فراوان قهوه رنگ شان را در پشت سر به نحو زیبایی جمع کرده بودند. پوستی روشن و گل بهی رنگ داشتند. پرسیدم آماده اند. آرام برخاستند و ایستادند. ازمنِ قد بلند فقط چند سانتیمتری کوتاه تربودند. راه که افتادیم من گامی تا دم در عقب بودم. مقابل در ایستادند تا من در را بازکردم. قدم به بیرون گذاشتند. منشی مو خاکستریم با تحسینی زنانه، نگاه شان کرد و لبخندی مهرجویانه دریافت کرد. به افسون مادرانه مادرم فکرکردم و براه افتادیم. تا چند گامی به آسانسور من می اندیشیدم نباید ازسِرِشتِ سَرنِوشت غافل بود. اما درآسانسور سعی کردم تغییر فکربدهم. دادم.

هفته بعد، ایشان برطبق قرارداد شش ماهه همکار ما شدند. پس از چند هفته، گرفتاری های اداری ذهنم را اشغال کرد. فراموش کردم که بهترین سالهای پایانی چهارمین دهه عمرم را دارم فقط در این مؤسسه و برای موفقیت مؤسسه صرف می کنم. دو سال پیش، رئیس قبلی ام که تسلط کامل برنقش روابط برای اجرای ضوابط مؤسسه را داشت. به ریاست یک دانشکاه تازه گشوده شده انتخاب شد. قبل از رفتنش دست من را گرفت وبا شخصیت های کلیدی کشوری -همان روابط کلیدی ونامریی- آشنا کرد. من را که مشاورش بودم به جای خودش بر پست ریاست نشاند و رفت، ولی دست نیرومندش را از پشت وحمایتم بر نداشت. تا مسلط بر کار شدم.

مؤسسه امکان ارتباطات علمی فرهنگی وسیعی، به ویژه با خارج ازکشور، در اختیار من می گذاشت. باعشق و علاقه کار کردم و موفق هم بودم. در ضمن به آرزوها، خواسته ها، نصایح وافسون های مادرم احترام می گذاشتم و می گذشتم. تصورم این بود که اولین تجربه ناموفقم دراین زمینه برایم کافی بود. تا دیر وقت اداری کارمی کردم. بعد به خانه می رفتم و به حرف های پر از مهر مادر، به تنها فرزندی که در کنار داشت، با دقت و علاقه گوش می کردم!

چند هفته بعد از استخدام قرار دادی آن خانم، تلفن زنگ زد. دوست روان پزشگ ام بودند. می پرسید چه روز و درچه زمانی فارغ ازکار اداری هستم، تا بدیدنم بیاید. گفتم:
"همین امروز و همین حالا."
خندید که غافل گیرش کرده ام:
"باور کن که دست پاچه شده ام. خودم را آماده هفته بعد کرده بودم. چند روز است که می خواهم تلفن کنم، فرصتش رانمی یافتم... "
"حالا که فرصتش را یافته اید من نمی خواهم آن را ازدست بدهم. منتظرتان هستم."
"کاری نداری وآزاد هستی؟"
"تا وقتی شما در مطب یا بیمارستان هستید که آزاد نیستید، من هم همین طور تا وقتی در مؤسسه باشم کار هم برای انجام دادن هست. منتظر می مانم تا بیایید. ساعت اداری کار من تمام شده است. آزاد ومنتظرم."
"من ناهار نخورده ام. غروب هم نزدیک است. اگر دعوتم به شام می کنید، قرارمان را در چاتانوگا بگذاریم."
"موافقم ساعت شش در رستوران منتظرتان هستم."
"تا چهل وپنج دقیقه دیکر خداخافظ. کیف پولت را فراموش نکنی. بهانه بی بهانه!"
"باشد. خداحافظ."

من که رسیدم او در رستوران منتظرم بود. از جا برخواست و آغوش گشود. دست دادیم شانه هم را فشردیم. او پیرتر از سنش شده بود. موهای انبوهش عقب نشینی کرده و برایش پیشانی صاف و براقی را درست کرده بود که من را متعجب کرد. نشستیم از حال و کار هم پرسیدیم تا رسیدیم به همکار تازه ام. گفت:
"بی جهت نیست که از مدیریت شایسته و کار آمد مؤسسه ات در همه جا تعریف و تحسین می کنند و نُقلِ نَقلِ هر محفل و هر مجلسی شده ای."
"ممنونم، اول بگو این سخنرانی را چه کسی برایت نوشته است، از جایی..."
حرفم را قطع کرد که:
"گذشت آن زمان که مردم برایم انشاء می نوشتند و پز می دادند حالا خودمان شده ایم یک پا انشاء نویس."
اشاره اش به دبیرستان بود که من برایش انشاء می نوشتم. او نمره هیجده ومن شانزده می گرفتم! هر دو خندیدیم. من در فکرم، به دنبال فرصتی می گشتم که او از همکار جدیدمان بگوید. نمی خواستم سؤال کننده باشم. ساکت ماندم. نگاهم کرد. همیشه صورتی خندان و قیافه ای شاد داشت. اکنون هم شاد و خندان می نمود ولی وقار و متانتی محترمانه هم داشت که احترام برانگیز بود و من را بر آن می داشت که از خودمانی بودن پله ای بالاتر بروم و فعل جمع در گفت و گو با او به کار ببرم ولی او خودش آن تِم خودمانی را کنار نمی گذاشت. گفت:
"ایشان هم صمیمانه از کار در مؤسسه خوشحال و راضی است. معمولا کم و گزیده گو هستند. در دیدارمان او را شاد، سرحال، دل زنده و دل گرم یافتم. در آغاز دیدار با ایشان، من سخت متاثر و دل نگران حال شان بودم. نه تنها خودشان بلکه کسانِ شان هم دَرهَم و آشفته خیال شده بودند. همه با هم گرداب وار در گردش نا خواسته و در حال فرو غلطیدن بودند. من اطرافیان ایشان را بیشتر مستحق و نیازمند درمان می دیدم تا خود ایشان را، که در چهار چوب مهر و توجه ای بی جا گرفتار آمده بودند! تا او را از آن خانه اشرافیِ پر رفت و آمد و دستورات نا هم آهنگ و مِهر آلودِ دور و بَر و نزدیکانش جدا نکردیم، دَراَمن و آرامش کامل ذهنیِ مناسب قرار ندادیم، نتوانستیم به یک راه و روش درمان مدرن و مؤثر دست یابیم.آرام، آرام وضع فرق کرد. ایشان آسوده تر، کسان شان هم واقعیت را -البته به سختی- پذیرفتند به ویژه درمان و مواظبت از ایشان را به عهده ما گذاشتند با صبر و برد باری توانستیم مصرف غالب آن داروهای داده شده را کم کم کنار بگذاریم تا درمان مسیر عادی و صحیح خودش را بیابد."
برای زمان کوتاهی ساکت شد. گفتی داشت در ذهنش برای بیان مطلب، نظمی را مرور می کرد. سؤالاتی در ذهنم آماده پرسیدن می شدند. ولی ساکت ماندم. مثل این که نظم ذهنی دل خواهش را یافت. تعریف کرد که:
"گرچه شخصیت گم شده ایشان، شخصیتی آرام، متین، شاعرانه ولی حساس و ضربه پذیربود، متاسفانه از دید کسان شان، گم شدنش یک فاجعه محسوب شده و در صدد باز گردانیدن آن بودند! شخصیت تازه شان که در حال آمد و رفت بود، به قول و باور همان خانم دکتر روانشناس ایرانی-آمریکایی که در نامه اشاره کردم:"یک شخصیت جدید، شخصیتی منطقی، مُستدَل، برنامه ریز، ملایم و دور از هیجان و احساساتِ تند و زود گذراست. در واقع، در ایشان، دو شخصیت فرهیختهِ و آداب دانِ فرهنگ، شرق و غرب، در مقابل هم قرار گرفته بودند که یکی ریشه در قید و بند اخلاق و سُنَنِ کُهنِ شرق داشته و تکلیف پذیر و دیگری غربی، مدرن، متجدد، پیشرو حق طلب بوده و هنوز هم هست! به باور من از ظهور شخصیت دوم باید خوشحال بود و آن را تقویت و رشد داد، در حالیکه، در ایران، کوشیده بودند این تضاد درگیری دو شخصیت را در مقابله با هم وبنفع شخصیت عامه پسند شرقی قرار داده و دیگری را به شدت تمام سرکوب کنند..."
باز هم مکث کوتاهی کردند و ادامه دادند:
"استادم، نقش دکترت. سین.رادراین ماجرا..."
"ببخشید، فامیل ایشان تسین است؟"

"خیر، از نظر قانونی نمی خواهم و نباید نام و فامیل ایشان را بگویم، حروف اول اسم وفامیل ایشان...
"اشکالی ندارد. بگوشم."
"بله، نقش ایشان را در این ماجرا بسیار موثر و کارساز می داند. معتقد است آشنایی شاگرد سابق، و همکار فعلیش، به رمز و راز و گره های کورِ سنتی فرهنگ حاکم بر شخصیت اولیه ایشان و توجه به تضادهای روان پریش کننده آن فرهنگ سنتی با فرهنگ حق طلب غربی بوده است که به ایشان توان تشخیص و درمان بهتر را داده است. اضافه کنم دوستی بی شایبه این دو هم سن و هم جنس نقشی اساسی در درمان داشته است. استادم می گفتند:"وقتی شاگرد تیز هوشم شرح حال بیماری ارسالی شما را خواند. نادیده خصوصیات رفتاری ایشان را چنان ترسیم کرد که بعد ها من در اینجا و به موقع ملاقات و ویزیت ایشان با تعجب به واقعیت شناخت، ندیده، شاگردم اذعان کردم. هم او بود که به بیمار شما آموخت که شخصیت اولش باید می رفت. سعی کرد که ایشان را با شخصیت برجسته و حقوق اجتماعی طلب اش آشنا و همراه کند. اعتماد، شناخت و دوستی به یاری علم و تجربیات علمی آمد و ایشان براحتی درقالب شخصیت جالب دومشان قرار گرفتند. این استحاله و دگرگون شدن، بسیار خوب و سازنده بوده است. اکنون ایشان نیازی به من و همکارم، دیگر ندارند..."
سخن ایشان را قطع کردم و گفتم:
"بنابر این می توان گفت که ایشان با این بیماری، دو شانس داشته اند! اول شخصیتی مدرن، تجدد خواه و حق طلب یافته اند و از سوی دیگر با دوستِ مهربانی آشنا شده اند؟"
خندیدند که:
"اگر جای دو شانس را با هم عوض کنید موافقم. زیرا شانس دوم ارجح برشانس اول ایشان است. بنا برگفته شما، شانس اول اگر نگوییم بیماری، دگرگونیِ وصدمه ای روانی ناشی از کژ رفتاری اجتماعی همسر ایشان است. من آن را شانس نمی شناسم. بهای سنگینی برای این کژ رفتاری و مرد سالاری احمقانه و جدا کردن و محروم نمودن مادری از حق مادریش، صرفاً به دلیل لج بازی، پرداخت شده است. در همان ابتدای مشاوره و گفت و گویم با استادم، ایشان معتقد بود که درمان بهتراست در ایران انجام گیرد و درمان کننده اگر مرد است از مشاوره با خانم روان شناسی استفاده کند که بر ظرایف روح زنانه، فرهنگی و مادرانه بیمار، آگاهی کامل داشته و بر پس زمینه، فرهنگی اجتماعی، باورها و سنت ها بتواند بهتر و صحیح تر تکیه کند. به این ترتیب بتواند با اطلاع از فرهنگ غالب، پذیرش شخصیت دوم را ممکن سازد. در مشاوره من با ایشان به دلیل قبول کمک همکارشان بود که با سفر و اقامت ایشان به آمریکا موافقت کردم."
از سکوت موقت دوستم استفاده کردم و گفتم که در واقع این شما بودید که سلامت روانی ایشان را سبب شدید. خندید گفت:
"نه. به جرأت باید بگویم نه. زیرا این یک کارِ دسته جمعی بوده است که خودت هم در آن شریک و سهیم هستی!"
"من؟"
"بلی شما."
"این تهمت دلیل قانع کننده هم دارد!؟"
"هر نامی که دلت می خواهد روی آن بگذاری قبول می کنم، در جواب باید بگویم بلی بهترین دلیلش انتخاب محل اشتغال ایشان زیر نظر همکار من و دوست مشترکمان است. نمی دانم به قصد، یا برسبیل اتفاق بوده است به هرحال، این انتخاب، انتخاب مناسبی است. خود ایشان نمی داند که رئیس و همکارشان روان شناس است. آیا دوست مان می داند که..."
"بلی می داند. من از ایشان خواستم قبل از دیدار و ملاقات با ایشان آن نامه محرمانه شما را بخواند. نمی خواند و به اصرار من خواند."
"عجب. من چند روز قبل، بعد از تعریف فراوانی که خانم ازمسئول مرکز شان کردند، فتوکپی آن نامه را همراه با نامه ای دوستانه برای ایشان فرستادم. نمی دانستم که شما از من هشیارتر و..."
"هوشِ من مطرح نبود. به نظرِمن ظرافت و رعایتِ حال ایشان چنین ایجاب می کرد. اگر مرا باور کنید در آن هنگام، من مسئله روان شناس بودن دوست مان در نظرم نبود. بیشتر تحت تاثیر متانت، وقار رفتاری ایشان ونامه ایکه در دست داشتم بودم. درهمان دیدارِ نخست، به نظرم ایشان در مجموع مَنِشی غیر از دیگر بانوان داشتند.
"همان شخصیت حق طلب فرهنگ غربی در قالب ادب و متانتِ یک بانوی ایرانی منهای کنجکاوی و تظاهر به صمیمیت و پرسش گری متداول ما شرقی ها."
در فکر بودم که چه جواب بدهم که شام آوردند.

شش ماه آزمایشی به سرعت تمام شد. به میل و رضایت دوست همکارم تقاضای استخدام رسمی ایشان را برای موافقت و امضاء آوردند که امضاء و ابلاغ شد.

در ایران انقلاب آغاز و همه چیز زیرو رو گردیده بود. امکان کارم بود ولی انجام کار به گونه ای که من می طلبیدم و دلخواهم بود ممکن نبود. به بخش خصوصی با امکانات بهتر، حقوق بیشتر و آرامش فراوان تر منتقل شدم. شش ماه بعد هم مامور خارج از ایران شدم و در نهایت، به دلایل شغلی سر از آمریکا در آوردم. جانشینی بهتر و شایسته تر از همان دوستم نبود. همت به خرج داد و برای رهایی آبرو مندانه من قبول مسئولیت کرد. ازشغل جدید و رفتن من راضی و دلشاد نبود. من از ایران و وقایع دل خراش پس از انقلاب، به دلیل گرفتاری های شغلی که در آمریکا، بسیار وقت گیراست، بی خبر، و به دور ماندم. اما هر زمان به خود می آمدم، به ایران، به مادرِ تنها مانده ام می اندیشیدم، یاد و خاطره آن دیدار اول و دوم در ذهن و دلم زنده می شد. غمی ناشناخته جانم را فرا می گرفت. غمی که می شناختم ولی نمی خواستم به کسی بگویم یا دنبال کنم! این غم و دل مشغولی ماند تا آن روز که به خانه دوستی قدیمی و ایرانی ام برای شام دعوت شدم.

دوستی از دوستان دوران دانشگاهی ام، هم خودش و هم همسرش، که در همان دوران با هم ازدواج کردند. دو دختر جذّاب و زیبا ایشان را من در کودکی، در امریکا و سپس در ایران در خانه بزرگ و باغ مانندی در شمال شهر تهران دیده بودم. مرا عمو می نامیدند. با مادرم هم در ایران آشنا بودند ولی گرفتاری واشتغال من، مانع از رفت و آمد پیاپی می شد. تا باز در امریکا دوستم را یافتم و به دعوتش نتوانستم نه بگویم.
 

بند دو: در زیر خاکستر زمان

باید اقرار کنم که مرد اجتماعی بودم ولی انسانی اهل مراوده و آمد و شد نبودم. بعد از چند سال زیست در آمریکا این اولین باری بود که به یک خانواده پنج نفره دعوت می شدم! پدر، مادر، مادربزرگ و دو دختر! نمی دانستم چه باید بکنم و چگونه با این پنج نفر از سه نسل متفاوت برخورد کنم. تنها نقطه اتکاء، که اندکی آشنا با مرام و منش برخورد کردنش بودم مادربزرگ بود که مرا به یاد مادرم، شاد و دل خوش می کرد. در روز موعود، آدرس را به کامپیوترم دادم تا نقشه راه را به من نشان دهد و زمانی را که در راه باید باشم را برایم مشخص کند. فکر کردم این دستگاه همه چیزدان و همه کار کن همه کس و همه چیز من است. وابستگی من به آن ناخود آگاه، مکانیکی و بی احساس به نظرمی رسد ولی در واقع نوعی وابستگی و دل بستگی احساسی و ضروری است! به بخشِ کمک برای خرید کادویِ کامپیوتر رفتم. به من گفت که چه کسی با چه خصوصیاتِ جنسی، سنی و شغلی چه می طلبد و آن طلب را از کجا باید خرید. فرصت سفارش و ارسال نداشتم والا در کوتاه تر از بیست و چهار ساعت جنس خواسته شده در خانه ام بود! باهمنشین مکانیکی ام مشورت کردم. در بیست دقیقه راه از خانه دوستم مرکز خریدی را نشانم داد. زودتر براه افتادم. خوشحال و آسان خریدم و در همان فروشگاه به صورت کادو بسته بندی شده در ماشینم نهادم و زنگ در خانه وسیع و سبز و خرم شان را درمحله اعیان نشینی فشردم.

دو نسل جوان تر پشت در منزل به پیشوازم آمدند. مادر، پدر، و دو دخترِ شاد و شیطان که در ولایت غربت "عمو دکتر سلام خوش آمدید" گویان از آغوشی به آغوش دیگر تحویل ام دادند. مدتها بود چنین محیط گرم خانوادگی را ندیده و نداشتم! مادربزرگ، هم سن مادرم، و به همان اندازه خون گرم و مهربان، خوش آمدم گفت. بانویی چاق و گِرد و قلمبه، در همان آغاز سلام و علیک کردن، تمام هوش و کوشش خودشان را دادند به من و اولین سؤالاتی که پرسیدند این بود:
"دل تان برای ایران تنگ نشده؟ خیلی وقت است که اینجا هستید؟ و چند تا بچه دارید؟"
تا آمدم جواب بدهم دوستم گفت:
"خانم جان ایشان هنوز ازدواج نکرده اند. مدت زیادی هم نیست که در آمریکا هستند."
مکالمه به جای من و خانم جان بین داماد و مادرزن جان در گرفت. بیشتر اطلاعاتی را که خانم جان در باره من می خواستند را داماد جان به ایشان دادند. حالا، تمام هَم و غَم خانم جان این شد که برای من به سرعت همسری مناسب دست و پا کنند! برای فرار از اطلاع رسانی بیش تر و داماد نشدن سریعم، کادوها را دادم. دخترها جیغ کشیدند و احساسات شان را به انگلیسی با لهجه کامل آمریکایی بیان داشتند. زبانی دو گانه بلد بودنند. مخلوطی از فارسی و آمریکایی که برای مادربزرگ هم قابل درک و فهم بود! دوستم صبور و بردبار، مانند سپری من را در مقابل سؤالات سخت و فکر برانگیز مادربزرگ، محافظت می کرد و به جای من که می دانست برایم، اگر بیگانه نباشد، جواب این گونه سؤالات را به سرعت دادن مشگل است جواب می داد و خوشحالم می کرد. نمی دانم چرا زمان پرواز می کرد، عقربه های ساعت دیواری گفتی مسابقه ای باهم گذاشته اند که این ایام خوش و محیط جالب خانوادگی را برای من کوتاه تر کنند! منی که، حدود بیست سالی ازداشتن چنین روابط شیرینی محروم و دور بوده ام. وقتی کادو ها را می دادم وبرای همسر دوستم چون مطمئن نبودم که دوست خواهند داشت دو کادو خریده بودم، دوستم به شوخی گفت:
"می خواستی چیزی بخری و بیاوری، چرا دست خالی آمدی؟"
اول نگران شدم. فکرکردم جدی می گوید. به همسرش گفت که:
"ببخش عزیزم که برای تو هدیه ای نیاوردند."
یکی ازدخترها به پدرش به لهجه کاملِ آمریکایی گفت:
"پدر، عمو را نگران کردی. ایشان باور کردند که کم هدیه خریده اند"
پدرش برگشت، صورت نگرانم را دید، بازویم را گرفت، فشرد وحالیم کرد که شوخی کرده است. تا شام آماده شود مادر و دختران به کمک هم رفتند. خانم جان فرصت بهتری یافت تا بپرسد چرا تا کنون ازدواج نکرده ام. تا آمدم جوابی درخور سلیقه ایشان بیابم به من گفتند که در بین آشنایان و دوست تان بسیار محترم و نجیب و شریف شان هستند کسانی که به جان از خدا می خواهند یک مرد نجیب .خانواده دار ایرانی بیابند و صاحب دامادی مانند من بشوند! نمی دانستم چه بگویم دوستم با مشروب قبل از شام به دادم رسید. همسرش هم آمد که یادشان بوده من چه غذایی را بیشتر دوست می دارم. گفتند می خواهند من را متعجب کنند. پرسیدند می توانم حدس بزنم. نتوانستم. نام یکی دو غذا را گفتم که اشتباه بود. می دانستم غذای دل خواهم، که مدتهاست نخورده بودم، چیست ولی خودم را گیج و متعجب نشان دادم. گفتند که سورپرایز دیگری هم دارم که بعد از شام به من نشان خواهند داد. این را واقعا نمی دانستم که چیست. غذای مورد علاقه ام شیرین پلو بود که بسیار خوشمزه، به ویژه با برنج خوش بو و کره ای پخته بودند که عطر کره های دهاتی ایران قدیم را داشت. بعد از شام پاکتی را به دستم دادند که در آن چسبانده شده بود. پنج جفت چشم گوناگون من را نگاه می کرد. دختر دوستم از من پرسید می توانم حدس بزنم که در درون پاکت چیست. سعی کردم ولی صحیح نبود. سبک و کم حجم بود. فکر کردم کارت دعوت عروسی یکی از دختران دوستم است. ولی نگفتم. وقتی از حدس و کشف عاجز ماندم، گفتند تا آن را باز کنم. باز که کردم عکسی بود از هفت نفر. همسر دوستم دو دخترش نشسته بر سه صندلی و دوستِ همکارم در مؤسسه باهمان خانم متین و باوقار بالای سرشان ایستاده بودند! من دیگر کسی را ندیدم تمام ذهن و هوشم شد چشمم و همان کس که در کنار همکار و جانشینم ایستاده بود! به آنی تمام خون بدنم به صورتم هجوم آورد. برای چند لحظه گیج و منگ ماندم. کوشیدم آرام و خوددار شوم. وقتی شدم. به عکس هفت نفره نگاه کردم که تنها یک نفر را در آن می دیدم. تازه به کشش یا عشقی پی می بردم که زیر خاکستر زمان همچنان گرم سوزان مانده بود. مهم تر اینکه حال باید بر آن آبِ گذشت و حرمت دوست را فرو ریخت. سعی کردم. او به مراتب زیبا تر، با وقارتر و متین تر از آن شده بود که در آن دو دیدار دیده بودم. نمی دانم چه مدت از زمان بر آن عکس و آن چهره، خیره ماندم
...پشت میزم بودم، سر بلند کردم ایستاده دیدمش، عذر خواستم، نامه را داد، سخنم را شنید و رفت... هفته دیگر آمد. پا جفت کرد و استوار نشست، گفتم، شنید، راه افتادیم دَرِ اتاق را برایش باز کردم، در راه تا آسانسور فکر کردم اگر مادرم او را می دید...
عکس و پاکت را بر روی میز نهادم. خواستم تظاهر به تعجب نکنم. نتوانستم. حرف در گلویم گره خورد. عذر خواستم و سراغ دستشویی را به بهانه گرفتم. در را بستم و خودم را در آیینه زیر نور شدید بالای آیینه دیدم که پیشانیم غَرقِ عَرَق بود. آبی بر صورت زدم، ازخودم تعجب کردم. باورم نمی شد که سالی چند، چه تمایل شدیدی، اگر نگویم عشقی، را از خویشتن خودم مخفی کرده بودم. چند نفسِ عمیق کشیدم و به حالت عادی بازگشتم با صورتی آرام و شاد بیرون آمدم. به طرف میز و خانواده دوستم رفتم. با ماسکی که بر چهره داشتم از دوستم پرسیدم شما این دو انسان دوست داشتنی را از کجا یافتید. دوستم به شوخی گفت توی خیابان پیدایشان کردیم. همسرش هوشیارِ دگرگونی من بود. سخن دوستم را قطع کرد:
"امتیاز یافتن و آشنایی شان بامن است. ازهمان روز اول که دسته جمعی برای دیدن وخرید آپارتمان بزرگ وچهار اتاق خوابه ما آمدند. من از دوست شما و خانواده اش خوشم آمد. با چه صمیمیتی نظر فرد فرد همراهانش را می پرسید. وقتی یکی از دخترهایش نظر خود او را جویا شد، گفت:نظرِمن را مادرتان خواهد گفت!"
"دخترها شان؟" من با تعجب پرسیدم.
"آری. وقتی مرتضا آمد، نگذاشتم لباس از تن در آورد گفتم و خواهش کردم اگر آن ها آپارتمان را به نیمه بهای هم خواستند به این خانواده بفروشد."
دنباله سخن را نشنیدم. خم شدم عکس و پاکت را برداشتم و به دو نفر دیگر، در دو طرف هرکدام، که ندیده بودم، خیره ماندم. نمی دانستم که این دو دختر در دو طرف ایستاده کیستند. به دوستم نگاه کردم که همسرش به جای او توضیح آشنایی شان را داده بود. دوستم گفت:
"من عکاس بودم. برای همین در عکس نیستم."
بد فهمیده بود. جواب تعجب و حیرت من این نبود. سعی کرد توضیح بیش تری بدهد:
"آن خانه بزرگ و باغچه اش را که در خیابان فرشته داشتیم، خراب کردیم و ساختمان شیک و دوازده واحدی مدرنی به جایش ساختیم. یک آپارتمان بزرگ و دو آپارتمان کوچک تر در هر طبقه داشت. یک طبقه را برای خودمان نگاه داشتیم و باقی واحدها را به بستگان و دوستان مان اجاره یا فروختیم. یکی از آپارتمان های بزرگ برای فروش آماده بود که دوست شما برای خریدش آمد و همسایه شدیم. دوستی خوب و خانواده ای مهربان و دوست داشتنی پیدا کردیم. وقتی دید هنوز حیرانم. ساکت شد.
همسر هوشیار و تیز فهم اش گفت:
"زمانی که جا گیر و آماده پذیرفتن مهمان شدند، تلفن کردم و برای خیر مقدم و خانه نو مبارکی وقت گرفتم. با مرتضا و دخترها رفتیم بدیدن شان. عکسی از شما و ایشان روی سر بخاری بود. من تعجب کردم و ایشان توضیح دادند که با شما دوست و همکار بوده اند. بسیار از شما تعریف و تمجید کردند..."
"کدام شان، آقا یا خانم؟"
"هر دو نفرشان، گر چه خانم کم گو و کم حرف ترند. برعکس دختران شان آتش پاره ها ای هستند خوشگو، با نمک، فرانسه دان که خبر از همه جا و همه کس دارند. غالب اوقات در خانه ما و با دختران ما دوست و هم راز بودند. هر چهار نفرشان به چهار زبان حرف می زدند فرانسه، انگلیسی، فارسی و زبان چهارم شان را فقط خودشان بلد بودنند. نه من و نه مرتضا و نه پدر و مادر خودشان، از آن زبان اختراعی، واقعا چیزی درک و فهم نمی کردیم. هنوز هم هر وقت با تلفن حرف می زنند از مخلوطی از سه زبانی که ما می فهمیم و زبان خودشان استفاده می کنند.
دختران لبخند بر لب آماده توضیح دادن بودند، ولی من حواسم به عکسی بود که در دست داشتم و به حرمت همسر دوستم که سخن می گفتند بر آن نگاه نمی کردم. در یک فرصت بدست آمده که دختران در باره زبان چهارم شان توضیح می دادند، من به دو چهره نا آشنایی نگاه می کردم که در عکس در دو طرف دوستم و همسر با اُبُهت اش چهره گشاده و خندان رو ایستاده بودند. متحیر آن دو بودم که سن و سال شان، با زمان اشنایی دوستم و همسر انتخابی اش نمی خواند. چون می دانستم که دوستم ازدواج نکرده بود، فکرکردم شاید صاحب این دوچهره گشاده خندان، همان دختران برگرفته ازمادر بودند! اگرچنین است، اندیشیدم، پس پدرشان، پدرِ دو دخترِ خندان کجاست؟ سر بلند کردم. همسر دوستم داشت چهره در هم رفته ام را مطالعه می کرد. هم او و هم من هر دو تغییر چهره دادیم. هر دو هم دانستیم که می دانیم دیگری می داند که عکس، سورپرایزی، واقعی و حتا تکان دهنده بوده است. همسر دوستم با لبخند گفت دو عکس با هم اند. بر پشت عکس ها هم برای شما مطلبی نوشته اند که شاید جواب تعجب شما را بدهد. عکس اول را لغزاندم. عکس دوم از چهره چهار نفر بود. بزرگتر و نزدیکتر. از راهنمایی شان تشکر کردم و به زبان اشاره دانستم که سکوت شان برای دادن فرصت بیش تر به من است، تا بتوانم بهتر عکسها را ببینم و فکر کنم. دخترها رفته بودن دسر و قهوه را آماده کنند. دوستم پا بر روی پا انداخته بود و ساکت نظاره گر نگاه من بود. چهره روشنِ یکی از دختران در کلوزآپ به مادر شبیه بود، اما چهره دیگری سبزه رو با چشمانی درشت، پُر مژه، سیاه و موهای فراوان مشکی و اندکی مُجعَد هیچ شباهتی با مادر نداشت. چهره این دختر به نظرم بسیار آشنا می آمد. می دانستم در جایی این صورت را بسیار دیده ام. هر چه می جستم نمی توانستم بیابم. سؤالم این بود:"من این دختر چهره آشنای سیه مو و زیبا رو را در کجا دیده ام." اندیشیدم من پدر دو دختر باز گرفته از مادر را هرگز ندیده بودم. نوشته پشت عکس را خواندم متنی ادبی ومهربانانه داشت به خط دوستم و نام هر کدام به خط خودشان بود. تنها یک خط ظریف تر و منظم تر دلم را لرزاند. سر برداشتم تا قهوه ام را از روی سینی بردارم، نگاه گیرنده سینی در مقابلم چنان پر از مهر صفا بود که تاکنون کسی چنین به صورتم از نزدیک لبخند نزده بود. احساس کردم دختران مرتضا دختران نداشته خودم در رویاهای جوانیم هستند. دست بردم قهوه ام را برداشتم. یک بار دیگر، به دقت به عکسِ چهره آشنای دختر نگاه کردم. فکری به سرعت آمد. با همان سرعت پس اش زدم. ممکن نبود! به نوشته عکسی که در دست داشتم، نگاه کردم.نوشته بود تقدیم:
به دوست سالهای جوانیم،امضاء،
به مهربان انسانِ نازنینی که مرا به محبت پذیرفت و یاریم داد،امضاء،
کمی پایین تر:
به عموی نادیده مان که تعریفش رابسیار شنوده ایم ولی هرگز شانس دیدارش را نیافتیم، دو نام و دوامضاء.
این سه کلمه "عموی نادیده مان" به دل و جانم نشست. چهره آشنا در عکس تاب خورد، محو و نا پیدا شد و چون بازگشت مرا به یاد برادر بزرگترم انداخت. برادر برزگترم که در جوانی به فرانسه و انگلستان رفت. همان جا، در فرانسه، ازدواج کرد. صاحب دو دخترشد. پس ازمدتی، شنودیم با معشوقه خوزستانی اش و دو دخترش به ایران برگشت. هرگزسری به مادرمان وما نزد. بامعشوقه ودخترانش به آبادان رفت. گویی هرگز مادر، برادر و سه خواهر نداشته است. شنودیم منصب مقامی در شرکت نفت داشت. من پنهان از مادر سعی کردم با او در تماس باشم و او را به دیدار مادر تشویق کنم. هرگز جواب نداد! شنیدم در دوران اوایل انقلاب جنازه اش را در کوت عبدالله نزدیک اهواز یافتند و بی خبر از من و مادرم به خاک سپردند. شنوده بودم ولی هرگز او را پس از سفرش برای تحصیل به اروپا ندیدم! با خود تکرار کردم به عموی نا دیده مان...

پاییزیک هزاروسیصدوهشتاد و دو
رنچ وبرنادو، کالیفرنیای جنوبی
 


کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
مطالب مرتبط:  معرفی کتاب: وقتی چراغ‌ها ... | دکتر سندوزی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil