دو دوست و یک عنایت | دکتر سندوزی

دو دوست و یک عنایت | دکتر سندوزی

اولین خبر:
"بهار، شاخه های هر درخت را
 به شکوفه ها اجاره داده است."
آخرین خبر:
"ما، هنوز زنده ایم"
کامبیزصدیقی

سالها بود که ندیده بودمش، نامش را در لیست سخنرانان یک کنفرانس علمی یافتم. آنقدر خوش حال شدم که با همه گرفتاری هایم، سعی کردم به کنفرانس بروم دو روز دیرتر از روز افتتاح، همان روز که او سخنرانی داشت، رفتم. در سالن کنفرانس منتظر نشستم. می دانستم هیچ سخنرانی، پیش از کنفرانس، وقت کافی و دلِ دیدار ندارد! در پایان کنفرانس دانستم که برای خودش شخصیتی است و صاحب نظریه و تالیفات فراوان. پانزده دقیقه معرفش، یک پرفسور امریکایی، یک نفس، درباره او و تالیفاتش گفت. وقتی آمد پشت میکروفن دیدم از آن همه رعنایی و زیبایی مردانه دانشجویی اش دیگر چیزی باقی نمانده است، جز وقار و متانت استادی دانشمند و معتبر.

در پایان سخنرانی اش همه بپا خاستند و برایش کف زدند که چند سالی صورتش از رضایتِ تشویقِ صمیمانه شرکت کنندگان، جوان شد. در پایان جلسه، وقتی که مرا دید جوانتر و شاداب تر از سنش شد. باور نمی کرد که من چنین آسان او را یافته ام. قهوه ای نوشیدیم و باهم قراری برای دیدار گذاردیم و جدا شدیم. در اولین پایان هفته بعد ازظهرِ جمعه ای، پرواز و به سراغم آمد تا شنبه و یکشنبه ای را با هم بگذرانیم. ازفرودگاه تا خانه از هر دری باعجله گفتیم و گذشتیم تا به دوران خوش جوانی و دانشجویی مان رسیدیم. در آن ماندیم و گفتیم و شنیدیم تا به داستان بعد از تحصیل مان که رسیدیم من خلاصه کردم و زود گذشتم. اما او مرد تحقیق و تفسیر بود، داستانش جالب، به ویژه داستانی ایرانی بود. از آن داستان هایی که در امریکا نمی شود یافت و خواند یا شنود. من که مدت ها از ایران به دور بودم، سراسر گوش شدم. او برایم گفت:

دکترایم را که گرفتم تو به آمریکا پرواز کردی تا تخصص ات را بگیری ولی من تازه متوجه شدم که با تحصیل خواهرانم و پزشگی خواندنم کفگیر اقتصاد خانوار به کف دیگ خورده است. سرخی گونه والدینم از بی نیازی مالی نیست. از خوشحالی بار تحصیل سه فرزند را به مقصد رساندن است! پدرم بازنشسته ای نیک نام و پاکدامن بود. به سرعت دریافتم که امکان ادامه تحصیل و تخصصم، حتا در ایران هم نیست تا چه رسد به برون از مرز! پدرم به روی خودش نمی آورد که کم پول است. فکر کردم، شغلی در دانشگاه بیابم، مطبی باز کنم و بیمارانی فراهم و درآمدی بسازم که کمک آبروی کسانم گردد. به دو سه نفر از اساتیدی که من را می شناختند و حرمت دانشجوی خوب بودنم را داشتند مراجعه کردم. شغل دانشگاهی می خواستم که تماس با خواندن و مطالعه کردنم قطع نشود. قولهایی دادند که به انتظار ماندم. در ضمن برای اطمینان در جستجوی مکانی جهت مطب داری بودم، گرچه، برای همان سرمایه اجاره محل، مبلمان، تابلو و تبلیغش هم پولی موجود نبود. ناگزیر، داشتم برای استخدام دولتی که می بایست به شهرستان ها بروم فکر می کردم که مادرم بدادم رسید. مرا به کناری کشید، جعبه مخمل زرشگی رنگی را در خفا به دستم داد و گفت:
"ببرش نزد حاج مرتضا مظفریان جواهری، پولش را بگیر، مطب باز کن. خدا بزرگ و نیت تو خیراست! وقتی کار و بارت گرفت بهتر و گرانترش را برایم بخر..."
کار را تمام شده گرفت. نگفت که اگر کارم گرفت برایش خواهم خرید. می دانستم که برایش این گردنبند عزیز بود. به خواهرانم، وقتی عروس شدند، نداد. برایش از دست دادنش سخت بود. چرا؟ نمی دانم. شاید هم غیر از ما سه فرزند، تنها یادگار ازدواجش بود. دستم نمی رفت بگیرم و نزدیک بود به اشگ بنشینم، که زد زیر بغلم و از خانه بیرونم کرد. خانه ما در خیابان اکباتان و مغازه بزرگ حاج مرتضا در نبش خیابان های لاله زار نو و استانبول بود. لاله زار را جعبه بدست رفتم به طرف استانبول. در میانه راه، که گردش کنان می رفتم، وقتی رسیدم به پاساژ کم عمق رزاق منش با آن سقف شیشه ای بلندش پا سست کردم. مغازه پارچه مردانه فروشی آبراهیمیان نظرم را گرفت. بهترین و گرانترین فاستونی کت و شلواری را او داشت. از آن که رد شدم، نبش دیگر پاساژ مغازه جواهر فروشی نو و نواری با چراغهای فراوان و روشن در روز! توجه من را به خود کشید. صاحب مغازه بلند قامت و ستبرسینه و خوش پوش بی کراوات و دکمه یقه بسته، نمونه یک بازاری به خیابانِ بالای شهر آمدهِ کامل بود، با سبیلی زبر و خوش بُرِش. بیرون از مغازه اش ایستاده و سیگار دود می کرد. نگاهی به من و جعبه در دستم انداخت، لبخندی آشنا و دعوت کننده چهره اش را گشود و پرسید:
"برای فروش است؟"
نگاهش کردم. مردِ میان سالِ موقری بود. منتظر جوابم نشد.سیگار را، نیمه کشیده، بر دیوار فشرد خاموش و گامی به درون مغازه نو نوارش گذاشت و تعارف کرد:
"بفرمایید داخل مغازه، دیدنش ضرری ندارد. در این راسته از من خبره تر برای قیمت گذاری نمی یابید. بدانید چند می ارزد بهتر از ندانستن و مغبون شدنست. پدرم در بازار حاجی زمردیان معروف اند اینجا را تازه باز کرده ایم."
اشاره بنام مغازه کرد، جواهری زمردیان، چیزی در چهره آن مرد مرا مجذوب می کرد. نوعی اعتماد و وقار شغلی. این که گفت:"باز کرده ایم"مرا به فکر انداخت که کاشکی من و پدرم هم می توانستیم با هم کارمی کردیم. در این حسرت نا بجا بودم، شنیدم که گفت:
"بعلاوه، در دست گرفتن این جعبه مخملی برای بیکاران و ولگردان این خیابان وسوسه انگیزاست. ممکن است خالی باشد ولی با آن بی خیال قدم زدن هم خالی از خطر نیست."
با بازاریان آشنا و به اعتبار دوستی و کوشش آنان برای کسب اعتماد و خوش نامی آگاه بودم. جعبه را روی شیشه ویترین جلو دستش گذاردم. گامی به عقب ایستادم. این نشانی از نوعی اعتماد بود. رفت پشت ویترین ایستاد. دست کرد چهارپایه نو و روکش داری را از جایی بیرون آورد. با احتیاط کامل آن را از روی ویترین به طرفم دراز کرد. می دانستم محتاط و محافظه کاراست. تا مطمئن نشود، چهارپایه را رها نخواهد کرد. با هر دو دست آن را گرفتم و با حرکت چشم به او اطمینان دادم که شیشه ویترین جلودست او در امان از شکستن است و می تواند رهایش کند. خوشش آمد. از نگاهش دانستم. گفت:
"معذرت می خواهم، سرپا خسته می شوید."
چهارپایه را دور از دیوار ویترین گذاردم. آرام جا به جایش کردم و روی آن نشستم. پرسید:
"معذرت می خواهم، این طورکه خرامان و قدم زنان می رفتید، گمان می کنم وقت برای استکانی چایِ تازه دَم داشته باشید؟"
از تیزهوشی و بی اعتنایی اش به جعبه خوشم آمد. منتظر جوابم نشد. از همان پشت استکان و نعبکی ای آنتیک مانند، گلدار و لب طلایی، ای بیرون آورد، برای خودش و من گذارد روی شیشه ویتزین. بازاریان مردمان هوشیار و کاسب کاران مردم شناسی هستند. قوری تمیزی را با حوله کوچکی بالا آورد و با دقت بدون قطره ای فروچکیدن، برای خودش و من چای ریخت. قوری را به جای خودش گذارد و ظرف قندی را در معرض دیدم گرفت که دیدم دری دارد و نقش نگاری از جنس همان استکان و نعلبکی. فکر کردم با همین مانور نمایشی دقت، نظافت و حرمتش را در باور و تصورم تزریق کرد تا در ذهنم جا بگیرد و اعتمادم را فزونتر کند. با عذرخواهی گفت نوش جانم باشد. تشکر کردم. گفت:
"عذرمی خواهم. اجازه می دهید نگاهی..."
"خواهش می کنم، لطف و همراهی می کنید."
"قدیمی است."
از کجا می دانست ؟ حرفی نزدم. جعبه را آرام پیش کشید. گیره آن را آزاد و در جعبه را آهسته باز کرد. نگاهی بگردن بند کرد. نگاهش گرم و مشتاقانه بود. مثل این که می خواست بگوید، عجب کارقشنگی است. ولی چیزی نگفت. گیره گردنبند را آزاد کرد و آن را با احتیاط بیرون آورد. با دست وزن کرد و با ذره بینی که بر چشم گذارد سنگهایش را نگاه کرد. همه چیز را به جای خودش گذارد و در جعبه را بست و آن را در مقابلم نهاد، گفت:
"عذر می خواهم. کار روسیه و بسیار ظریف و هنرمندانه ساخته شده است. ولی سنگ هایش، آن چنان که کار و ساخت اش پر بهاست، گران بها نیست. الماس هستند ولی الماس ناب، پاک وخوش تراشی گران بهایی نیستند.چنین کاری را اگر بخواهید بخرید بهای جنس به کار برده شده و مزد ساخت را طلب می کنند ولی وقتی می خواهید بفروشید، مزد ساخت را محاسبه نمی کنند. برای بهای جنس هم بسته به انصافشان، میزان آشنایی شان با فروشنده جنس و نیاز فوری به پول داشتن فروشنده مرتبط است."
نگاه به دستهای بزرگ و انگشتان درشت و ضخیم اش کردم. به سرعت دریافت:
"عذر می خواهم. دستهای کارگریست. از کودکی کار کرده اند. جواهرسازی کار و هنر دست است. پدرمان ما را برای این کار تربیت کرده است معتقد بود جواهر فروش باید جواهر ساز هم باشد. برخی از برادرانم کارگاه جواهرسازی دارند نمی شود کار جواهر را به دست هر کسی داد. از نُه سالگی کار کرده ام. سی سال بیشتر است."
ساکت شد. به ناچار من گفتم که مادرم مشتری حاج مرتضا مظفریان بوده اند. با پدرم هم آشنایی دارند. می بردم بدهم ایشان قیمت بگذارند.
"عذرمی خواهم، پدرتان بازاریند؟"
"خیر."
"عذر می خواهم، اداری اند؟"
"خیر"
"ارتشی؟"
"نه، ایشان ارتشی نیستند."
خندید و گفت:
"یک زمان دور دور بازاریان و تجاربود، بعد افتاد دست دکترها و مهندس ها، عذر می خواهم، حالا افتاده دست دلال ها و ارتشی های مامور خرید اسلحه و مهمات. گویا شما را ناراحت کردم. عذر می خواهم."
"نیاز به عذرخواهی نیست. بیشتر مردان فامیل مادریم ارتشی اند ولی پدرم اهل کتاب اند و صلح و مصالحه."
"پس معمم هستند و اهل لباس؟"
خندیدم که حالا وقت عذر خواهیست! اندکی جا خورد و ابرو در هم کشید. به سرعت خودش را کنترل کرد و پرسید:
"اهل دین که هستند؟"
"شیعه پاک و عاشق مولای متقیان حضرت علی."
چنان قیافه اش باز شد که سبیل های زبرش در یک خط قرار گرفتند. نگاهی به استکان چای دست نخورده ام کردند و گفتند چای تان سرد شد. استکان مرا برداشتند با دو گام رفتند بیرون گوشه دیوار آرام خالی کردند و گفتند:
"حالا چای بهتر دم کشیده و رنگ انداخته است."
قوری را بالا آوردند با حوله محافظش و پرسیدند:
"عذر می خواهم، پر رنگ یا کم رنگ؟"
"پر رنگ خواهش می کنم."
"عذر می خواهم من هم چای را پر رنگ و تلخ، گرچه می گویند که چای پررنگ برای قلب خوب نیست، دوست می دارم."
"چرا برای قلب خوب نیست؟"
"عذر می خواهم عقیده عام است."
"عقیده عامِ علما یاعوام؟"
گفت که عذر می خواهد. من تازه دانستم که این تکیه کلام ایشان است، بعد اضافه کرد هر کدام را شما بپذیرید. من گفتم که اندکی فرق می کند من مضر بودن چای پررنگ را قبول ندارم.
"مگر شما دکترید؟"
"تقریبا."
"شما که خیلی جوانید، دانشگاه را تازه تمام کرده اید؟"
"بله."
لبخندی باز سبیل ها را به خط کرد. عذر خواهانه پرسید:"در چی؟ منظورم این است که دکتر در چه رشته ای" گفتم فعلا طبیب عمومی هستم، اگر خدا بخواهد تخصص داخلی عفونی می خواهم بگیرم. خوشحال شد و گفت که خداوند همیشه خیر و صلاحِ بندگانش را می خواهد. اضافه کرد:
"عذر می خواهم، چای تان سرد نشود."
در قندان را برداشت و گرفت مقابلم. تشکر کردم که بی قند می نوشم. باعذرخواهی گفت که ایشان هم همین طور بدون قند و تلخی چای را دوست می دارند. بعد پرسیدند که ازدواج کرده ام. گفتم خیر. دست کردند جعبه بیسکویتی را بالا آوردند که روی آن عکس رنگین بانویی نیمه عریان دراز کشیده و کنیز رنگین پوستی او را باد می زد بود! جعبه را در مقابلم گرفت و صورتم را نگاه کرد، با لبخند وعذرخواهی گفت:
"از آلمان برایم، دوستی آورده است، تازه، مطمئن، خوشمزه و در ضمن بی میکرُب است!"
دَرِ جعبه را باز کرد. به کناری کمی دورتر از مقابلم، طوری گذارد که عکس به خوبی دیده می شد. من یک بیسکوییت برداشتم، کنار استکانم گذاردم و سر فرو انداختم. پرسید:
"مطب تان در کجاست؟"
"بدنبال مکانی می گردم که..."
"شیک، نوساز و چشم گیر باشد."
"خیر. تمیز و آفتاب گیر و پر جمعیت باشد. جاییکه مردمش نیازمند دکتر و توجه و درمان باشند."
"آفرین بر شما."
شاد و راضی به استکان چایم نگاه کرد. برداشتم و نوشیدم. او جعبه گردنبند را برداشت، در پاکتی گذارد و کنار دستم نهاد و گفت که این طور بهتر و مطمئن تراست. اگرعریان در دست نگرفته بودید من نمی دانستم چه چیز گران بهایی در دست دارید. لاله زار مانند بازار نیست. دزد و جیب بر را در بازار ما خودمان می گیریم، ادب و لختش می کنیم می فرستیم برود! دست در جیب کرد قوطی نقره سیگارش را در آورد، بازکرد و در مقابلم گرفت. گفتم که اهل دود نیستم. با لبخند وعذرخواهی پرسید:"اهل بزم و..." نگاهی به عکس زن لخت کرد.
"نه وقتش را داشته ام نه میلش را..."
"عذرمی خواهم... جوانیست... جوانی می طلبد."
"بله جوانی خیلی چیزها را می طلبد، ولی با طبابت و طبیب بودن جور در نمی آید. طبابت، اولین پایه اساسی اش بر زهد اخلاقی، حرمت انسانی و احترام و اعتماد عمومی استوار است. طبیب باید محرمی محترم باشد. اگر نباشد اقبال مردمی را با خود نخواهد داشت."
"تا این حد که نیاز جوانی را هم منع می کند؟"
"منع نمی کند. راهی دارد که اخلاق و قوانین عمومی هم آن را تایید می کند. وقتی شما دخترتان را به نزد طبیب می برید. به هنگام معاینه شما رو می گردانید ولی طبیب رو نمی گرداند. عصمت طبابت حرمت محرمیت طبیب را تضمین می کند."
محو و مات گفته ام ماند. سر تکان داد و آفرینم گفت و بر پدر و مادر و شیر و سفره حلالی که من بر سر آن رشد کرده ام درود فرستاد. اظهار خوشحالی از آشنایی ام کرد و گفت گردنبند را بدهم به حاج مرتضا قیمت بگذارد ولی نفروشم بیایم با ایشان مشورت کنم:
"گرچه ایشان استاد و هم طراز پدرم و از جواهر فروشان طراز اول بازار و لاله زارند و نظرشان محترم و قابل اعتماد است. اگر شما دوستی من را بپذیرید مشورت با دوست هم خالی از منفعت نیست. در هر حال برای یافتن محل مناسب مطب هم قول می دَهَم تا حد امکان شما را همراهی کنم. دراین زمینه وارد و امکاناتی هم دارم. اگر مکانی را نیافتید یا یافتید و مشورت خواستید بفرمایید در خدمت خواهم بود."
خداحافظی کردم و رفتم سراغ حاج مرتضا، سرشان شلوغ بود و مشتری خارجی داشت. گردنبند را گرفتند و گفتند که قیمت گذاری خواهند کرد. فردا صبح بروم که خلوت تراست. راه افتادم که بروم، صدایم کرد که نروم. به پسرش که شکل و قد و هیکل خودش بود گفت رسید بدهد. به من گفت فردا اگر من نباشم بی رسید کسی گردنبند به دست شما نخواهد داد. بیرون که آمدم سراغ بنگاه معاملات ملکی رفتم. یکی دو جا داشت که به درد من نمی خورد. شمال شهر پر از دکترهای معروف و مشهور بود. اجارّه محل هم خیلی بالا و مریضِ محلی و تراکم جمعیت هم کم بود. قرار شد باز هم بگردد.

دو روزی گرفتار وزارت بهداری و وزارت علوم بودم برای کاریابی. در نهایت هم کار به درد خوری در تهران و شهرهای اطراف نبود. روز سوم رفتنم سراغ حاج مرتضا، گردنبند را آورد گذاشت در مقابلم:
"از قول من سلام برسانید، این کار را از خودم در بازار خریده اند، اگر نیاز به پول شان نیست نفروشند نگهدارند اگر من مشتری ای برایش یافتم خبرشان می کنم."
"می خواستند بهای روزش را بدانند."
قیمتی گفت که دیدم سه برابر آن هم دردی را دوا نمی کند. جعبه درون پاکت را زدم زیر بغلم و راه افتادم طرف خانه. وقتی به پاساژ رزاق منش رسیدم از طرف دیگر خیابان آمدم به طرف مغازه حاج عباس زمردیان، چراغها روشن و مغازه خالی از مشتری بود. فکر کردم که بهر حال از نظر اخلاق و آداب معاشرت به او بگویم که از فروشش منصرف شده ام. تا داخل شدم دوستانه از جا برخاست و پدرانه استقبالم کرد. نگاهی به پاکت کرد. دید که آن را بر روی شیشه ننهادم، فهمید که از فروش منصرف شده ام. پرسید:
"چای حاضر و تازه دم است، میل دارید؟"
قبل از جوابِ من چهارپایه را بالا آورد و بدستم داد. گرفتم. نشستم. خوشحال استکان و نعلبکی خوش نقش را در آورد گذارد روی شیشه. پرسید:
"دکتر جان، عذرمی خواهم، برای مطب جایی را یافتید؟"
"خیر."
تعجب کردم تاکنون کسی مرا دکترجان صدا نکرده بود. چایی برای من و برای خودش ریخت و نگاهم کرد. نگاهی آشنا و صمیمی، بازهم پدرانه با مایه ای از احترام. از نگاهش خوشم آمد. به نظرم آمد که فقط بیست سالی از من بزرگترند. این نگاه و احترام به جای خود، آن برق مهربانی برایم نا آشنا بود. تنها پدرم مرا چنین نگاه می کرد. صدایش را شنیدم که باز هم گفت:
"دکتر جان، عذر می خواهم، من در خیابان حافظ کمی پایین تر از سه راه فرهنگ ملک استجاری ای دارم تمیز، نوساز، با شش دربند مغازه بَرِ خیابان. دو طبقه بالای شش مغازه، هر طبقه سه آپارتمان بزرگ مستقل تجارتی. یکی از آن ها در ماه آینده تخلیه می شود. قراری بگذاریم یک روز به اتفاق برویم ملاحظه کنید اگر مورد پسند بود در اختیارتان خواهد بود!"
باورم نمی شد. استکان چای در دستم ماند. خیابان فرهنگ رابط بین حافظ و مولوی بود. محله ای اعیان نشین پرجمعیت و بافرهنگ و استخوان دار. دقیقا همان جایی که من به دنبالش بودم. قراری گذاردیم و روز بعد باهم رفتیم و دیدم. پسندیدم. یک دکتر چشم پزشگ سه آپارتمان طبقه سوم را به عنوان محل زندگی خود و کلینیکی که بیمار عمل چشم شده هم بستری می کرد را در اختیار داشت. و یک آزمایشگاه پزشگی و یک بخش تزریقات دو همسایه طبقه دوم آپارتمانی بود که قرار بود تخلیه بشود. از نظر من ایده آل. از میزان اجاره اش پرسیدم.
"عذر می خواهم، متعلق و در اختیار شماست."
اصرار کردم. گفتند:"هنوز که تخلیه نشده است. هر وقت تخلیه و تعمیر و رنگ شد، کلیدش را می دهم خدمت تان." گفتم:
"من، می خواهم آغاز به کار کنم. هنوز مریضی غیر از دوستان و بستگان رایگان ندارم. باید بدانم لقمه ای که بر می دارم از گلویم به آسانی پایین می روَد یا خیر؟
"ابوی کمک تان خواهند فرمود. نگرانی نداشته باشید."
"مشگل همان ابوی اند. ایشان هفت سال مخارج تحصیل دانشگاهی من و دو خواهرم را داده اند. روانیست که باز هم متحمل مخارجی بشوند. اگر بخواهند هم من راضی نخواهم شد."
لبخندی در کنار و گوشه لبهایش آمد و رفت. همان طورکه سرش پایین بود. کوتاه مدتی فکر و سکوت کردند. آرام و شمرده بعد از تکیه کلام، عذرمی خواهم، شان گفتند:
"واقعیت قضیه این است که اجاره، به دلیل موقعیت ممتاز محلی و همسایه های جانبی اندکی گران است. من فقط محل را برای اجاره دادن به دکترها ساخته ام به همین دلیل سرویس و امکانات بهداشتی اش برای آقایان بی نظیر، در نتیجه کرایه آن اندکی گران است. ولی اگر کرایه ساختمان برای شما زیاد و امکان پرداختش مقدور نباشد. به دلیل این که از روش، ادب و منش شما خوشم آمده است با شما راه خواهم آمد. حتا حاضرم با شما شراکت کنم و..."
تعجب کردم. من تاکنون مطب اشتراکی بین اطباء با رشته های تخصصی متفاوت شنیده بودم ولی شراکت دکتر با جواهر فروش ندیده و نشنیده بودم. باهوش بود. بسرعت تعجبم را دریافت و گفت:
"من آپارتمان را بر حسب سلیقه و میل شما رنگ، حتا مبله می کنم، به گونه ایکه شما فقط وسائل تحریرتان را با خودتان بیاورید. هزینه برق، تلفن، آب،مالیات و حتا حقوق منشی تان را قبول و می پردازم. مریض هم از بازار و دوستان برایتان می فرستم نگهداری، جلب رضایت بیماران با شماست..."
تصور کردم، عوضی می شِنَوَم. پاکت را بر گوشه ای دور، روی شیشه ویترین نهادم. سعی کردم اثر انگشتم شیشه پاک و تمیز شده را لک نکند. استکان و نعلبکی را کنار پاکت دور از دست خوردن و افتادن نهادم. نگاهم می کرد. سبیل هایش در یک خط افقی و صاف شد. دانستم که این توجه و دقتم را زیرنظر دارد و ستایش می کند. پرسیدم:
"این همه مهر و مخارج برای چه و به اذاء کدام خدمت نا کرده من است؟"
دست در جیب کت اش کرد و تسبیح ظریف دانه کهربایی را درآورد. چشم بر هم گذارد. بخشی از دانه های تسبیحش را جدا کرد. مانند این که می شمارد سه تا سه تا جدا کرد و یکی ماند. لبخند زد. نشانم داد. با عذرخواهی گفت:
"دکترجان می گویند در کار خیر حاجت استخاره نیست. اما من معتقدم... (چند لحظه درنگ کرد. نگاهم کرد و ادامه داد) آن مَنِش ای که من گفتم برایم جالب بود و هست همین نحوه گذاردن استکان نعلبکی است و وقار و رفتار تان که از جوانی و سن تان فزونتر و فراتراست. به چنین منشی من اعتماد می کنم و مورد تحسین فراوانم هست. اما شما فرض کنید که من از جوانی دلم می خواسته که حکیم باشی بشوم و پدرم نگذاشته است. خوب این هم دلیلی دیگر است. بعلاوه، من گفتم با شما شراکت می کنم، نه این که شریک تان خواهم شد. شما به اذاء اجاره و هزینه های من درصدی از درآمد مطب را حضرت عباسی به من می دهید. اول کم و ناچیز است و من ناگزیر خواهم شد تبلیغ در بین دوست و آشنا، آخوند و روضه خوان را بیشتر کنم، تا مریض زیاد و درآمد شما افزون و در نتیجه درصد درآمد من، به جای اجارّه، بیشتر گردد."
عقلم بدین جا و نکته مالی نمی رسید. مغز پزشگی ام، متحیرِ ذهن بازاری و دور اندیشی ایشان بود و مرهون این مهر و لطف از آسمان رسیده، اگر نه آسمانی! گفتم:
"اجازه بدهید دراین زمینه با پدرم مشورت کنم و خبرش را بعد به شما بدهم."
از انبساط چهره اش و لبخند و سر تکان دادن ایشان دانستم که از قبول پدر سالاریم خوشحال و راضیست. به ویژه گفت:
"حتمن این کار را بکنید. از جانب منهم عرض ادب و سلام کرده، اگر مزاحم شان نباشم دوست می دارم خدمتشان شرفیاب و افتخار آشنایی با ایشان را داشته باشم. (اندکی سکوت کرد. تسبیحش را گذاشت در جیبش، بعد گفت) هم عرض ادب است هم آشنایی با پدری که مانند شما فرزندی تربیت کرده اند."

ذوق کنان فاصله مغازه و خانه را پیمودم. گردنبند را به مادرم دادم و گفتم که مسئله حل است و نیازی به فروشش نیست. حرفی هم از قیمت و پیام حاج مرتضا نزدم. لازم نبود. پدرم که آمدند. ماجرا را به اختصار گفتم. گوش کردند. حرف و ذوقم که تمام شد گفتند که یک بار دیگر ماجرا را از نو و با ذکر جزییات برایشان بگویم. گفتم. گوش کردند. فکرکردند و بعد گفتند که ایشان هم دوست دارند. جواهر فروش را ببینند. گفتند که پدرشان را در بازار دیده و دورادورمی شناسند. اضافه کردند:
"بهتراست، قبل از دیدار من با ایشان، در ملاقاتی اتفاقی، به عنوان مثال دارید عبور می کنید و ایشان را می بینید، شما نکاتی که برای تصمیم گیری دانستن اش لازم ضروری است را از ایشان بپرسید. تا به هنگام دیدار و اظهارنظر کردن آمادگی بیشتر داشته باشیم. در ملاقات اتفاقی تان از گفت وگوی با من سخنی به میان نیاورید. اگر پرسیدند بگویید فرصت نشده است که با من گفت وگو کنید!"
من عجله داشتم و پدرم صبور و بردبار و محتاط بود. چند بار گذر کردم تا به گونه ای ظاهراً اتفاقی یکدیگر را دیدیم. نشستیم گپی زدیم. من نکاتی را که پدرم تذکر داده بودند را در بین گفت و گو پرسیدم. ایشان گفتند که مدیریت مطب صد در صد با من خواهد بود و ایشان شاید هرگز پایشان را هم در مطب نگذارند. تاکید کردند:
"من صلاحیت چنین کاری را ندارم. فقط مالک ملکی هستم که به شما اجاره، رهن تصرفی، داده ام. مبلغ رهن را هم اندک، به گونه ایکه سود عادلانه آن مبلغ کرایه مطب باشد، تعیین می کنیم. مبلغی هم رد و بدل نمی کنیم. تنها شما در مدرکی که به من می دهید اقرار به دریافت مبلغ بیع می کنید. این برای آن است که اگر خدای ناکرده شما از پرداخت درصد خوداری یا بر قرارمان تمکین نکردید من در تخلیه مطب، از نظر حقوقی، دچار اشکال نشوم."
خبر و جواب سؤالات را به پدرم گفتم. بدقت گوش کردند. و گفتند غیر از آن درصد که باید قید شود مثلا، از دو برابر میزان اجاره مطب نباید تجاوز کند، من مشگلی که عمده باشد نمی بینم. شرائط عالی و حتا استثنایی هم هست. بعد از مکثی کوتاه گفتند:
"نکته ایکه من نمی توانم درک و فهم کنم این است که هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی گیرد. به ویژه گربه های کار کشته بازاری جماعت! منش و روش شما را پسندیده اند. این قابل قبول است. خدمات پزشگی را هم دوست دارند. این هم به جای خود محفوظ می توانستند، وسع مالیشان هم می رسیده و می رسد که یک درمانگاه خیریه باز کنند. شما را هم استخدام کنند... نمی دانم شاید..."
ساکت شدند. پرسیدم:
" شاید چی؟"
" بگذارید ملاقات دست دهد شاید مسائل خود به خود روشن شود."
برای زمان دیدار پرسیدم.
"هنوز که ساختمان تخلیه نشده است. بگذارید برای دو هفته بعد،شامی در خدمت شان بخوریم و سر فرصت گفت و گو کنیم.عذرتان هم گرفتاری من باشد."
"چرا پدر زودتر نگذاریم؟"
"عجله نکنید. این آقایان بازاریان که شما را با آن مهارت به درون می برند و می فهمند که فروشنده و نیازمندید ولی ریسمانی از ادب و اخلاق و زیرکی به پایتان می بندند که بروید و خودتان به نزدشان باز گردید. چون تصوّری هم به ایشان می گوید نکند فرستاده خود حاج مرتضا باشید که خواسته است همکار کهنه کار بازاری از راه رسیده اش را بیازماید. شما را رها می کند بروید و بازگردید. هم چنان که نرسیده دانست که دیگر فروشنده نیستید و نپرسید که چه بهایی بر متاع شما گذاشته اند. این آقایان که روان شناسی تحلیلی نخوانده اند، روان شناسان قهاری هستند. حرکت گوشه چشمی دال بر علاقه مشتری، قیمت جنس را به سرعت تغییر می دهد. سعی کنید آن طرف ها آفتابی نشوید.اگر باز، بر سبیل اتفاق، عبوری به ایشان برخوردید! خبر دیدار و دعوت دو هفته بعد را بدهید و دعوتشان کنید و سعی کنید، دیگر آفتابی نشوید. مطمئن باشید، نیم ساعت قبل از موعد مقرر ایشان پشت در خانه خواهند بود و یک ساعت قبل هم از در و همسایه و کاسب و سپور محله تحقیقات لازم را درباره شما، من، خانواده و خواهرانتان به عمل آورده، آمده اند!"
"اگر ایشان محل را به کس دیگری..."
"نگران نباشید. اگر لقمه چرب تری پیدا کنند، شما در آن آپارتمان هم ساکن باشید با در دست داشتن همان اقرارنامه دال بر باطل شدن رهن تصرفی کمتر از هفته ای شما را بیرون خواهند کرد! البته ممکن است من اشتباه در شناخت ایشان داشته و قضاوتم قضاوتی صحیح نباشد، این خود مسئله ایست که باید در موقعش برایش فکری کرد که دست شما چنین زیر ساطور تخلیه نباشد."
ساکت شدم. پدرم بیشتر از من وارد بر امور و مردم شناس بود. در دیداری باز هم اتفاقی، دعوت و گرفتاری پدرم را به اطلاع ایشان رساندم. خوشحال شدند. از تعداد نفرات و سه فرزند بودن پدرم و دو خواهرانم پرسیدند وقتی دانستند که هر دو به خانه بخت، بقول ایشان، رفته اند و من تنها فرزند پسر ایشانم خوشحال تر شدند. چرا. نمی دانم. وقتی از زیر همان ویترین یک کاتالوگ آلمانی بیرون آوردند و بدستم دادند و گفتند:
"شوهر یکی از خواهرانم کارخانه مبل سازی دارند. این کاتالوگ را به من دادند. شما نگاهی به آن بیندازید و ببینید که کدام مناسب کار مطب و اتاق انتظار شماست."
تعجب کردم. فکر کردم از من بیشتر در این باره فکرمی کنند و جدی تراند. با هم نگاه و مشورت کردیم. قرار شد من برَوَم مطب چند تن از استادانم را نگاه کنم تا نظر و نگاهم متمرکزتر گردد."

در موقع مقرر به دیدن پدرم آمدند. سخت فریفته وقار، متانت، آرامش و رفتار مردانه و مؤدَبانه پدرم شدند. پدرم هم ایشان را مرد شایسته و قابل اعتمادی دانستند. وقتی ایشان رفتند. پدرم اظهار خوشحالی کردند که مرد محتاط و محافظه کاری مانند ایشان من را پسندیده و این چنین شناختی از من پیدا کرده اند. گفتند که در کار خیرشان صادق و مصمم اند. قرار شد من با دوستان یا اطباء جوانی که مطبی دارند گفت و گو و میزان درآمد سالهای اولیه مطبِ شان را بپرسم. اسیستان های بیمارستانی بسیاری را می شناختم. پرس و جو کردم. وقتی پدرم پیشنهاد کرد که درصد درآمد مطب پس از پرداخت هزینه های جاری از دو مقابل کرایه جاری مطب بیشتر نشود. حاج عباس بی هیچ گفت وگو قبول کردند. گفتند که ایشان کیسه ای برای درآمدی از این کار ندوخته اند. هر پیشنهادی را پذیرا هستند، پدرم سخت تحت تاثیر کمک و لطف ایشان قرار گرفتند و سر فرو انداختند. دیگر در این گونه مسائل مالی سخنی نگفتند ولی محتاط بودند و ماندند.

وقتی ایشان رفتند پدرم به من گفتند که پدر ایشان را بخوبی می شناسند. در بازار چند زمردیان داریم. پدر ایشان مرد محترم و بسیار با نفودی در بازار و یکی از چند جواهرفروش معتبر بازارهستند. اولاد فراوان و ثروت فراوان تری هم دارند. چندین مغازه جواهرفروشی در تهران و شهرستان ها دارند. که داماد ها و پسرانشان آن ها را اداره می کنند. اغلب داماد هایشان از کارگران و کودکانی هستند که سالها برای ایشان کار کرده اند، آزموده شده اند. وقتی بالغ شده اند دامادشان شده اند. پرسیدم:
"مگر چند تا دختر و پسر دارند؟"
"تعدادشان را نمی دانم. خانواده بزرگ و بسیار قدیمی و بانفوذی در بازار هستند. این آقایان صبح زود برمی خیزند. نمازی می خوانند و می روند به بازار تا غروب. وقتی هم به خانه می روند کاری ندارند جز گفت و خورد و تولید مثل. شیر به شیر همسران متعددشان می زایند. دختران شان را به شاگردان وفادار و دست و دل پاک شان می دهند و پسران شان را سخت تر از شاگردان و در قید و بند خودشان بار می آورند. هنوز ریش و سبیل در نیاورده اند دختر یکی از علما یا مجتهدین را برایشان عقد و از آن ها پدری می سازند مقید به دین و اخلاق، کاسب و سربه راه! بر حسب اهمیت و صداقت و امانت شاگردان شان، یا داماد خودشان یا کسان و بستگان شان می شوند. به هرحال از دست شان نمی دهند. دختر هم به بیگانه نمی دهند تا ثروتشان در گردونه مسدود خودشان جا به جا شود! جالب این که این پسران پدر شده و آن شاگردان داماد شده تنها زمانی از کار و کاسبی دور می شوند که به حج بروند و حاجی بشوند. یعنی تا پول و اندوخته ای بدست می آورند، مُشرَف می شوند. این اولین و آخرین سفر دور و درازشان است. دل بخواه هم نیست. خود حاج آقای بزرگ می فرستند شان به حج."
بخاطر آوردم که در مغازه حاج عباس هم دیدم کودکی ده دوازده ساله آمد. پیغام یا امانتی آورد. داد و چیزی گرفت که بِبَرَد.

دو هفته ای پس از دیدار پدرم و پذیرفتن شرایط ایشان، من چند بار به دانشگاه، استادانم و بیمارستانی که در آن اَنترن بودم سرزدم ولی خبری از استخدام نشد. هربار سری به مغازه می زدم. چندین بار عذر می خواهم می شنیدم و گپی هم می زدیم و به خانه می رفتم. سخن های پدرم سبب شد تا بدان شاگردی که می آمد نظافت می کرد. استکان و نعلبکی را می شست. خشگ می کرد و با دقت در جای خودش می گذاشت و بی کلامی حرف در گوشه دکان می ایستاد تا حاج آقا کاری به او رجوع یا مرخصش بکند، توجه کنم. او در تصورم کم کم بزرگ، ریش و سبیل اش در می آمد، داماد، جواهر ساز یا جواهر فروشی می شد. سبزه رو و خوش صورت بود. دو چشم بزرگ و معصوم داشت که گفتی پرده ای از اشگ همیشه در آن موج می زد. اسمش عنایت بود. وقتی حاج عباس دید که عنایت نظرم را جلب کرده است گفت:
"بچه مظلوم سر براه و نجیبی است. پدرش، سی سالی بود که نزد خودمان کار می کرد. از بالای نردبان افتاد سرش صدمه دید، از گوشش خون آمد تب کرد و بیهوش و گوش مرد. حالا عنایت نان آور مادر و دو خواهرش شده به جای پدرش کار می کند و مزد به خانه می برد!"
مثل این که کسی گلی از آتش گداخته را گذارد توی سینه ام. استکان چای در دستم ماند. کودکی نان آورخانواده ای! آقایان، نمی توانستند بدون آنکه کودک را از مدرسه به بازار بکشند، به پاس سی سال خدمت پدر نانی به آن خانواده بی سرپرست بدهند؟ در خانه با مادر و خواهرانم صحبت کردم. دست به نذر و نیازشان خوب بود. هرچه نذر و نیاز می کردند را می دادند به من و من در موقعیت مناسبی آن را پنهانی به او می دادم.عنایت حیران و متعجب می گرفت با چشمان سیاه پُر مژه اش نگاه، دستی بر سینه استخوانیش می گذاشت، به من تعظیم و مرا شرمنده و سخت ناراحت احتیاج و ادب ناشی از آن اش می کرد. یک روز وارد که شدم. عنایت داشت با دست های کوچکش بیرون از ویترین را گردگیری می کرد. کف مغازه برق می زد. حاج عباس سرحال با آن قد بلند و اندام درشت اش تا من رسیدم گفت:
"عذر می خواهم، شما که برای رفتن عجله ندارید؟"
"خیر."
"من، کار لازمی است با یکی از همکاران چند مغازه بالاتر، بیست دقیقه ای می رَوَم و باز می گردم. عنایت در خدمتتان است. اگر مشتری ای آمد، روانه اش کنید دنبالم می داند در کجا هستم در ضمن خبر خوش این که مستاجر مطب را تخلیه کرد. هفته نو نقاش و بنا می روند برای تعمیرات جزیی و رنگ کاری."
چای برای خودش ریخته بود برای من هم ریخت نوشید و رفت. ویترین ها را هم قفل نکرد! تعجب کردم. من چایم را نوشیدم. از عنایت پرسیدم در کجا زندگی می کند. محلی را در جنوب شهر گفت که من نمی دانستم کجاست. خودش گفت پشت میدان ِبار. خودش با مادر و دو خواهر کوچک ترش در یک اتاق که اجاره کرده بودند زندگی می کردند! می گفت مادرش می روَد پشم پاک کنی، هر دو خواهرانش می رفتند قالی بافی. مزد بگیر نبودند. ناهارشان را می خوردند و کار یاد می گرفتند. تا مزدگیر شوند. سه چهار ماهی کار داشت! پرسیدم تا مغازه بزرگ چقدر راه است.
"اگر بِدَوَم نیم ساعت، اگر راه بِرَوَم یک ساعتی می شود."
"چرا با اتوبوس نمی روی؟"
"آن موقع صبح اتوبوس نیست، باشد هم دو خط باید سوار بشوَم. خرجش زیاده دیرتر هم می رسم."
"زمستان ها چکار می کنی؟"
"در تاریکی، بیدار می شوم. می اندازم تو کوچه پس کوچه ها از ته بازار می آیم که سر پوش دارد و گرم ترست. اول می روم مغازه جعفرخان پسر کوچکِ حاج آقا بزرگ، وقتی آنجا را آب جارو کردم، منتظر می مانم تا خودشان بیایند و روانه مغازه بزرگم کند!"
"مگر حاج آقا بزرگ چند تا پسر دارند؟"
"خیلی آقا، قد و نیم قدند، از مدرسه رو دارند تا زن و بچه و نوه دار! خود حاج عباس آقا پنج تا دختر از زن اولشون دارند که دو تاشون شوهر کرده اند. یکی شان دو تا و دیگری یک بچه دارد. دختر کوچکشون سه سال از من بزرگتراست. سه سال پیش همسرشان، عذرا خانم مرد. شش ماه بعد، حاج عباس آقا باز داماد شدند. یک پسر شیرخوار دارند که جون حاج عباس آقاست. اما دخترها با مادر اَندَرشون نمی سازند. هر روز جنگ و دعوا..."
همین طورکه پشت سرهم داشت می گفت، چشمی هم به خیابان داشت. گویا سر و کله "حاج عباس آقا" بقول او، پیدا شد. ساکت شد. دست و پایش را جمع و کِز کرد و گِره خورد درِ یک گوشه نزدیک در ورودی، با چشم هایش مرا نگاهی کرد، پر از التماس، دانستم چرا. چشم هایم را هم گذاردم و باز کردم. یعنی می دانم نباید حرفی بزنم. خیالش راحت شد. سرش را پایین انداخت ولی گره خورده و کِز کرده ماند. حاج عباس حالش خوش نبود. از من تشکر کرد و به عنایت توپید:"چرادیروز خاک کارگاه را چرا ریخته بودی دور؟"یاد حرف پدرم افتادم:
"این حاج آقا های سختی کشیده اغلب شان از پادویی به مغازه داری رسیده اند. هنوز هم خاک دکانشان را جمع می کنند و می دهند به خاک شور برای یک نخود گرد طلا بشوید!..."
عنایت بی جواب ماند، حاج عباس استکان نعلبکی نشسته را دید برگشت به طرف عنایت من خواستم بلند شَوَم خداحافظی کنم و بروم. دیر شد او به عنایت گفت:
"گور مرگت این مدت را چه می کردی؟ این دو استکان و نعلبکی را می شستی زیر شیراب پاساژ. بی عرضه..."
من این طرز حرف زدن را توهین به خودم می دیدم. من بودم که با او حرف زده بودم. مثل این که به من دارد می گوید. دلم نمی خواست بنشینم. پا از روی پای دیگرم برداشتم تا بلند شوم که عنایت آمد جلو، ترسان و لرزان دست کرد یک نعلبکی و استکان درون آن را برداشت، داد بدست چپش و دست دراز کرد که دیگری را بردارد، دستش نرسید، روی پنجه پایش بلند شد، تا دست دراز کرد، استکان از توی نعلبکی افتاد بر زمین و صد تکه شد. حاج عباس مهلتش نداد با آن دست بزرگ و پهن اش چنان زد تو گوش عنایت که نعلبکی هم افتاد و خرد شد. گفتی چشمان حاج عباس است که صد تکه شده است. دست بلند کرد که یکی دیگر بزند، نتوانستم طاقت بیارم و آرام بنشینم. یقه کت عنایت را گرفتم عقبش کشیدم و خودم را بین او و خشم کور اربابش حایل کردم. دست عنایت را گرفتم کشیدم و از مغازه بیرون بردم.

صدای صاحب خشم کور را شنیدم که مرا می خواند. می دانستم که نمی تواند مغازه را قفل نکرده رها کند و به دنبالم بیاید. من به طرف خانه مان راه افتادم. بعد از کوچه نکیسا یک بستنی فروشی بزرگ بود. داخل شدم یک پنج ریالی گذاردم روی پیشخوانش. نگاهی به من کرد و پرسید لیوانی یا نانی. گفتم هیچ کدام. دستمالم را از جیب شلوارم درآوردم پهن کردم کنارپنج ریالی گفتم:
"به اندازه پنج ریال یخ خُرد شده از کنار پاتیل بستنی بریزید تو دستمال!"
نگاه تندی به ابروهای گره خورده ام کرد و نگاهی به صورت خیس از اشگ عنایت، تازه دوزاریش افتاد، با خودش غرّ زَد:"روزگار، مصّب ضعیف کشَت را کفر"، لنگ از حال رفته ای را برداشت با یک حرکت عصبی جِرّش داد. بخش کوچکترش را دو سه بار تا زد تا به اندازه دستمالم شد. رو به من کرد:
"چند دقیقه بشین روی آن صندلی این طفل یتیم را هم بشون کنار دستت. این یخ نمک داره آتِشش می زنه..."
شاگردش را صدا کرد گفت بِرَوَد یک تکه یخ را خوب خُرد کند و بیاورد. رفت وآورد. یخ ها را ریخت توی لنگ با یک حرکت دَوِرانی آن را گره زد، چند بار به روی میز کوبید تا خرده های یخ جا افتاد. بسته یخ را آورد سر میزی که ما نشسته بودیم، با گوشه لنگ خون دماغ و زیر چانه عنایت را پاک کرد. لنگ و یخ را گذارد روی گونه اش. رو به من کرد که:
"شما نگه اش دارید. این عنایت جواهری زمّردیان ما دستِ کوچک اش جان و خون ندارد. یخ می کنه."
من نگه داشتم. رفت پشت پاتیل بستنی زنیش ایستاد من و او را نگاه کرد. چند دقیقه بعد با دو تا ظرف بستنی آمد. گذاشت روی میزمان و گفت:
"خیر ببینی جوان، از توی دهانش هم خنک بشه بد نیست!"
دست بردم به طرف جیبم. مچ دستم را گرفت که:
"نوکرتم، خیر و ثواب را فقط برای خودت نخواه، با ما هم شریک شو. همان پنج ریالی برام حکم پونصد چوق و داره! برای یادگاری و برکت کسب ام نگاهش می دارم."

با عنایت آمدیم خانه، غیر از مادربزرگم کسی خانه نبود. داستان عنایت، که مادر بزرگ او را ندیده می شناختش، را گفتم. اول گریست. با گوشه چادرش صورتش را پاک کرد از حضرت ابوالفضل عباس خواست که دستی که صورت این طفل یتیم را کبود کرده است چلاق کند! یاد دستهای خود آن بزرگوار،که در واقعه کربلا، ظالمی آن ها را قطع کرده بود، افتادم. حرفی نزدم. تُشَکی بر زمین اتاق نشیمن خودش پهن کرد و متکای گرد و درازی که به اندازه قد و بالای عنایت درازا داشت برایش گذارد او را خواباند و پتویی هم بر رویش کشید و با من آمد به اتاق نشیمن ما. بارِ دگر گریست و خودش، خودش را دلداری داد و گفت که او عادل است و جزای ظالمین را خواهد داد، بعد رو کرد به من که:
"مادر خدا نه تنها عادل است چاره ساز هم هست. این پسر معصوم حالا باید درس بخواند نه پادویی کند و تو گوشی بخورد. شما در اندرونی جا بسیار دارید. خواهرانت رفته اند. من هم در بیرونی تنهایم دو اتاق هم که انباریش کردیم عاطل وباطل افتاده است. بده خالیش کنند. خواهرانش جای دو خواهرت را پر می کنند. مادرشان هم همدم من و مادرت و کمک دستمان می شود. این پسر معصوم هم برود همان مدرسه ایکه تو می رفتی. روز از نو روزی از نو. خیرببینی که ثواب کردی"
من متحیر این برنامه ریزی جالب بودم و حادثه ایکه عنایت را به مدرسه و درس می رساند. وقتی پدرم آمد، نه تنها پیشنهاد مادربزرگ را پسندید، بلکه فرستاد عقب عبدالله گاریچی. عبدالله نیمه خل ولی پر زور و قلچماق بود. همه کاره و همه فن حریف بود. آبِ حوض می کشید، برف پارو می کرد، باغچه بیل می زد و... تا آمد و عنایت را دید که دارد چای شیرینش را با نان و پنیر می نوشد، رو کرد به پدرم که:"آقا مبارکه کی آقای دکتر را داماد کردید و نوه دار شدید که مارو خبر نکردید!" پدرم جوابش را ندادند فقط گفت که:
"برو به آقاجواد بگو وانتش را بیاورد هر چه در دو اتاق بیرونیست بار کند ببرد. تا او می روَد و باز می گردد، دستی به در و دیوار اتاق ها بکش، تمیز و نظیف شان کن با جواد و این عنایت خان ما سوار وانت شوید بروید منزل شان هر چه دارند و ندارند را بار کنید یک تاکسی هم بگیرید خانم مادر و خواهرانشان را سوار تاکسی کن بیار اینجا. می خواهم تا غروب و تاریک نشده اینجا باشید! خودت هم با جواد سوار نشو بشین بغل دست راننده قوم و خویش ما را، قبل از تاریکی، زودتر برسان این جا!"
آنشب مادر و خواهران عنایت نا باورانه مهمان ما بودند. فردا من رفتم دانشگاه، دانشکده پزشگی، نمی دانم چرا رفتم طرف اتاق دکتر حفیظی که خیلی به من لطف و مرحمت داشتند. نه تنها به من که دست خیلی ها را گرفته بودند. شاگردان بسیار دوست و محترم شان می داشتند. خوش و بشی کردند و از کار و نام نویسی من برای دوره تخصص ام پرسیدند. گفتم به دنبال شغلی آموزشی در یکی از بیمارستان ها هستم تا... نگذاشت که حرفم را تمام کنم. درد عمومی دانشجویان را می دانستند. گفتند:
"میکرب شناسی آگهی استخدام دستیار داده است. فعلا برو نام بنویس. بیماریهای عفونی به میکرب شناسی می خورد شاید بعد برای رشته دل خواهت تامین اعتباری شد. جابه جا خواهی شد."
قبول نکردم حقوق دستیاری کمک خوبی بود ولی میکرب شناسی، کار آزمایشگاهی را دوست نداشتم. گفتم برای یک پست بالینی صبر می کنم. قول دادند خبرم کنند. آدرس و شماره تلفن منزل را دادم و آمدم بیرون. هوس کردم سری به کتاب فروشی های مقابل دانشگاه بزنم. از وسط خیابان که رد شدم، کسی نامم را صدا زد. برگشتم استاد راهنمایم بود. سلام کردم دست دادند و پرسیدند:
"برای تخصص ات چه کردی؟"
"هیچ کاری نکردم."
"مگر نمی خواهی تخصص بگیری؟"
"می خواهم، نمی توانم،... باید یا استخدام بشوم یا مطب باز کنم شاید..."
حرفی نزد. سر راه عابرین پیاده رو بودیم. بازویم را گرفت مرا با خودش نزدیک ویترین مغازه ای برد تا از آمد و رفت عابرین دور باشیم. پای راستش را گذارد روی بلندی سیمانی جلو مغازه کیفش را گذارد روی پایش سرنسخه ای بیرون کشید. خودکارش را در آورد. چیزی نوشت تا کرد داد دستم:
"فردا می روی بیمارستان فیروزآبادی، این را می دهی به دکترعلایی رییس بخش عفونی و معاون بیمارستان. هرچه گفت بکن. برای تخصص ات هم فرمِ درخواست را پرمی کنی می دهی به دبیرخانه دانشکده. دو هفته ای بیشتر وقت نداری."
شدم کشیک شب بیمارستان. شام و ناهاری برای خوردن، دفتر میزی برای خواندن و حقوقی که برای هزینه زندگیم کافی بود تا دیگر سراغ مغازه جواهرفروشی نروم. جایم را در خانه عنایت پر کرد. نه تنها پر کرد با ادب و مظلومیتش جایی برای خودش نزد پدرم باز کرد عزیزتر ازمن که یتیم، مظلوم و مؤدب بود. مادر بزرگم زنی درس خوانده و بافرهنگ بود. هر دو دختر، انیس ومونس، و مادرشان زهرا خانم شدند انیس و مونس مادربزرگم که درسهای دبستان را با آن دو دختر یک بار دیگر با شوق ورغبت شروع به خواندن کرد.

ساکت شد. ساعتش را نگاه کرد. با خنده گفتم که در سان دیاگو جنوبی ترین شهر ساحلی کالیفرنیاست، نه در برکلی. اکنون جمعه شب وآغارِ تعطیلات پایان هفته است. جز حرف و تجدید خاطرات هم کاری نداریم که نگران وقت و ساعت باشیم. چرا ساعتش را نگاه می کند. بازویم را گرفت، فشرد و خندید که عادت سی سال کار منظم و بی وفقه است. پرسید:
"بیست یک سال است که ترا ندیده ام. در امریکا چه می کنی؟"
نگاهش کردم با لبخند پرسسیدم:"همان که تو می کنی! بگو بعد چه کردی؟ بگو عنایت و خواهرانش چه شدند؟"
" خسته ات نکردم؟"
"نه با رغبت وعلاقه هم دارم گوش می کنم."
"فکرکردم حوصله ات راسربردم."
"برعکس بد دلایلی دوست دار بشنوم؟
نگاهم کرد. دید که مشتاق شنودنم. گفت:
"تا من تخصصم رابگیرم، عنایت وخواهرانش شدند من وخواهرانم برای پدر،مادر ومادربزرگم. بعد ازپایان تخصص آمدم آمریکا، با یک دختر آمریکایی فیزییولوژیست پر کار که همکارم بود ازدواج کردم و هرگز دیگر به ایران نرفتم. از همه کس و همه جا بی خبرماندم. به ایران هم نرسیدم بروم. دو سال قبل شنیدم که عنایت، با همسری بنام سایه در کانادا، گویا با پسری که دارد زندگی می کند کجای کانادا؟ نمی دانم. اما خواهر جوانترم نوشته بود که خواهران عنایت انیس پیرا پزشگی خوانده و با رادیولوگی ازدواج کرده و در ایران و با مادرش، زهرا خانم، یک جا زندگی راحتی دارند. اما باور نخواهی کرد که مونس شاگرد قالیباف خواننده اپرا شد! در ایران موسیقی خواند. صدای فوق العاده ای داشت. به عنوان شاگرد اول هنرستان موسیقی به ایتالیا فرستاده شد. باورمی کنید؟ در آن جا صدایش نظر صدا شناسان را جلب کرد. دوره های مخصوصی دید و امروز یکی از بهترین هاست؟ این همه خبرهایی است که از نقش رنگین کمان حوادث روزگار دارم. به علت گرفتاریهای علمی تحقیقاتی، حتا از کسان خودم، بی خبرم.مرا باور می کنی؟
"گرچه عجیب و باور نکردنی است ولی وقتی شما می گویید چرا باور نکنم. بعلاوه، من هم دلایلی برای باور کردن آن رنگین کمان حوادث دارم."
"چه دلایلی؟"
"اول این که آن چشم پزشگ طبقه سوم همسایه بالای مطبی که شما به دنبالش نرفتید و نگرفتید، برادربزرگ همسر من و اولین داماد حاج عباس زمردیان اند که با منشی مطب خودش، دختر حاج آقا، ازدواج کردند! بسیار خانم خوب و مهربانی هستند که قدر شوهرش، در قیاس با پدر قلدر مرد سالارش، را بسیار می داند. همان گونه که عنایت گفته بود، دو فرزند هم دارند و در نیویورک زندگی می کنند. دکتر آزمایشگاه هم داماد دوم ایشانند که لابراتوار را رهن تصرفی کردند چون مؤمن و نماز خوان بودند، منشی زن نپذیرفتند. رفت و آمد خانوادگی با حاج عباس پیدا کرد و به سرنوشتی، که قرار بود شما هم پیدا کنید، رسیدند..."
"یعنی داماد حاج آقا شدند؟"
"بله. در انقلاب فعال و حزب الهی بودند حالا هم یک پست سیاسی در لبنان با نام امنیتی شان دارند!"
"همراه با زن و بچه؟"
"بله."
دوست قدیم وهمکار دانشمندم از تعجب دستهایش را محکم بهم زد به طرف عقب مبلی که روی آن لم داده بود خزید و سر بالا کرد چنان شاد خندید که من هم به خنده افتادم. گفت:
"عجب شانسی من آوردم! از چه تله ای جَستَم. پدرم گفتند گربه بازاری محض رضای خدا..." من حرفشان را قطع کردم:"
"بگذار من حرفم را تمام کنم و دلیل دوم را بگویم."
"بگوشم بگویید."
"نکته جالب دیگر آن رنگین کمان حوادث در این است که منِ گرفتار، بر سبیل اتفاق، نامت را در مجله پزشگی بخوانم و برای دیدنت پرواز کنم و بیایم به کنفرانس و قرارمان را در یک فرصت سه روز و دو شب پایان هفته بگذاریم. تو دانشمند گرفتار بی خبر از همه جا بیایی و برایم از قدیم بگویی و داستانت به اینجا برسد که حالا، من به تو بگویم که اسم پسر عنایت پارسا، هم نام خودت، نوه من و مادرش سایه دختر من است."
"نه؟"
"آری!"
"و عنایت...؟"
"بله عنایت هم داماد من است."
برای مدتی ساکت ماند. سکوتش را محترم شمردم. پس از دقایقی چند سر برداشت. نگاهم کرد. می دانستم که پشیمان است که چرا قصه عنایت را برای من گفته است. برای آسایش وجدانش خبردارش کردم که عنایت قصه زندگیش را برای من به تفصیل گفته است. نام ترا هم بر پسرش به عنوان قدردانی گذاشته، سه عکس بزرگ در اتاق پذیرایی شان از پدر، مادر و مادربزرگ تو دارد. تا دو ساعت دیگر هم با دخترم سایه و تنها نوه ام پارسا در فرودگاه هر سه نفرشان را خواهیم دید. عنایت از کانادا، برای دیدار تو می آید.

بهارهزاروسیصدوهشتادوشش
فور.اس. رنچ، کالیفرنیا
 

کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
مطالب مرتبط:  معرفی کتاب: وقتی چراغ‌ها ... | دکتر سندوزی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil