دو تن در یک پیراهن | دکتر سندوزی

دو تن در یک پیراهن | دکتر سندوزی

هنوز هم:
"در دو راهه سپیده دَم،
نیاز بازوان من
انتظار بارشی است در کویر.
 در دو راهه سپیده دَم
هر رگ از رگان من
تندری ست نعره زن،
که گوید:
آی تو!"
اسماعیل خویی

گفتی همین دیروز بود که از زندان آزاد شدم. سر و صدای وحشتناک خیابان به سختی آزارم می داد. گذرانِ پانزده سال عمر در قید و بندِ سکوت و نظم زندان برای دختری جوان، زمان کوتاهی نیست. وقتی مرا به این مکان آوردند، بیست و چهار ساله و چهار سال از بهترین سالهای عمرم را در کنار و آغوش او بودم. اکنون سی و نه سالم است. هنوزهم چشمانم، دستانم و هر ذرّه وجودم بوی خوش او را می دهد!
 می اندیشم ما انسان ها، نا خودآگاه، اسیر و خسته خاطرات گذشته خویشیم.

غمگین، مصمم با یک دنیا خاطره، زنگ را فشردم، می دانستم که در را خودش بازخواهد کرد، مرا که دید، چشمانش ناگهان خیره به من و برقی از ترس، تعجب و حیرت توی صورت زیبایش نمایان شد. انتظار نداشت به این سرعت او را بیابم. دست چپ اش به در بود. دید چه آلت کشنده ای در دست دارم. دست راست اش را بالا آورد تا حایلی بین خود و من گردد. اولین حرف کلمه "نه" در دهانش بود که گلوله ام سینه اش را شکافت و من پشیمان شدم.
می اندیشم خشم و خشونت در ذات تربیت نایافته انسان نهفته است.

در آن روزها که بدلیل خشم و خشونتم به این مکان آورده شده بودم، نگهبان گشتِ صبح، در حیاط زندان، وقتی از مقابل پنجره سلولم رد می شد گاهی نگاهی می کرد و می گذشت. پس از مدتی، یک روز به قصد بازی خودم را آراستم. به هنگام عبور خودی نمودم و گم شدم! در گشت زدن هایش به پنجره نزدیک شد. ندید و نیافت. در دُورهای بعدی سرک کشید. می دانستم که مرا می جوید. خودی نشان ندادم. در زاویه تنگ سلول،دور از دیدش ماندم. نگاهش مرا نیافت. فرصت هم دیگر نیافت که مرا بیابد. رفت و جایش را به دیگری داد که راه نمی رفت. می نشست و فکرمی کرد! فردا که آمد گشت اش را از این طرف آغاز کرد. از دور مرا دید. کلاه از سر گرفت. دستی به موهای فراوانش کشید. اما وقتی نزدیک آمد کسی را ندید. دور که شد برگشت نمایی از نمایش سر و گردنم را در قاب مشبک پنجره نشانش دادم و گم شدم. می دانستم در دور بعدی شعاع گردشش را افزون خواهد کرد تا به میدان دیدش از درون سلولم بیافزاید. مخفی شدم.

مدتی که این بازی دوام یافت نگاهش تبدیل به عادت وعلاقه شد از دورمی دید. از نزدیک می جست و نمی یافت و در آخرین لحظه های رفتن می دید شاد و راضی می رفت. من در این بازی اعتماد به نفس از دست داده ام را بدست آوردم.
اندیشیدم:ما در اندرون خود کودکی داریم که تا پایان عمر هم چنان کودک می ماند.

از مدرسه باز می گشتیم، ولی هم مدرسه ای نبودیم. از دو مدرسه در دو جهت متفاوت می آمدیم و از کنارهم، با فاصله ای مشخص و محاسبه شده، می گذشتیم. او یار و همراهی نداشت و من هم تنها می گذشتم. کوچه فشرده و کم وسعت بود. هر دو در سالهای پایانی دبیرستان بودیم. اگر به هنگام گذر از هم دست می گشادیم سرانکشتِ دستان مان بهم می رسیدند. اما نمی دانم چرا برای سالی، هم چنان دو آشنای بیگانه با هم ماندیم. از دور یکدیگر را می جستیم و می یافتیم ولی در گذر از کنارهم سربزیرمی انداختیم، که توان نگاه مان نبود! او متین و سر فراز و از خود خرسند می آمد و من اندکی از او بلند قامت تر ولی مطمئن و مسلط تر می نمودم و بودم. روزهای اول یکدیگر را برانداز کردیم، پس از چندی، سعی کردیم یکدیگر را نادیده بگذریم. نتوانستیم. نیازمان به نگاه بود. این نیاز را تا دور بودیم برمی تافتیم و بجا می آوردیم، اما وقتی به چشم رس نگاه هم می رسیدیم از هم می گریختیم. ماه ها آمد و رفت. به هم و با هم عادت کردیم، تا آشنا و شاد، یکدیگر را بجوییم و بیگانه وار از کنارهم بگذریم و ناشاد جدا شویم. در پیچ کوچه که من می پیچیدم واو از دیدم می گریخت آخرین نگاه را، هر دو، من در خم کوچه، او هر کجا که بود، با هم سر می گرداندیم،می دیدیم و گم می شدیم.
دانستم:تکرار عادت زا وعادت نوعی وابستگی است و هر دو در بستر زمان شکل می گیرد.

درطول زمان، اندک اندک شهامت نگاه کردن در چشم هم را یافتیم ولی با شرمی دخترانه که به سرعت شرم به جذبه و اشتیاق بدل شد و دانستیم که یک دیگر را سخت و عاشقانه دوست می داریم، چرا و چگونه بودنش را نمی دانستیم. همین قدر می دانستیم که اگر نادیده می گذشیم، روزمان ناقص و دردناک بود.
می اندیشم:ما از یکدیگر می آموزیم و یاد می گیریم، تجربه و تکامل در کنار هم رشد می کنند.

او همیشه کتابهایش را به سینه برجسته و لغزنده اش می فشرد و می برد. روزی دریافتم که دیگر کتاب هایم را در کیف قشنگی که حسد برانگیز دوستانم بود نگذاشته ام، بلکه به سینه می بُردَم. تا مرا از دور کتاب بر سینه دید، برقی در چشمانش درخشید. لبخندی نرم و شاد، صورتش را پُر و لبان زیبا و غنچه مانندش را شکوفا کرد. خواست لبخندش را از من بدزدد که دیر شد من دیدم و از نگاه و لبخندش چهره من هم شکفت. نگاه مان بر هم گره خورد، باز شد و ما، با هم آشناتر شدیم او نگاهی بر کتابهای بر سینه گرفته من و بعد به کتاب های خودش کرد. از هم گذشتیم. من دانستم که با او"نگاه آشنا"شده ام. گرچه از هم گذر کردیم ولی با هم ماندیم. او در خاطر من و من در ذهن او ماندنی شدیم. از آن به بعد نگاه مان دیگر نمی سوزاند. آشنا، نوازشگر و طالب با هم بودن و با هم گفتن شد. اما، نمی دانستیم کی، کجا، چگونه و چه وقت می توانیم آغازگر و شاهد گفت وگوی با هم باشیم.
می اندیشم:عطش دیداروانتظار شیرین است، حسرت و افسوس بر آن روزهای خوش نو جوانی باد. که سراپا عطش بودیم و انتظار...

آن روز، در نوجوانی، وقتی وارد خانه مان شدم، مجلس زنانه و خانه پر بود از دوستان مادرم! تقریباً همه با هم در یک زمان حرف می زدند. وضع، عادی و هموار نبود. دیر رسیده و بی خبر از خبر بودم. خبری هم اگر بود من بالای ابرهای شوق و مست نگاه آشنای او بودم. که:"مژده، یار پسندیده مرا." حرف بر سر چه بود، نمی دانم. همین قدر می دانم که گفت و گو بر سر آبرو و آبرو ریزی بود. گویا کسی از قوانین نانوشته آن زنان با هم آشنا، گامی فراتر گذاشته بود. امری نادر و باور نکردنی، که چشم ها را خیره و رگ گردن ها را برجسته و تعصب همه گان را بر انگیخته بود. همه شان می گفتند که:" به ما مربوط نیست" ولی درباره آن با ایما و اشاره حرف می زدند و برآشفته می شدند! شنیدم، یکی از دیگری پرسید:
"تو اطمینان داری؟"
"بعله، مچ شان را با هم و موقع عمل گرفته اند."
"آخر، هر دوشان که دختر..."
"دیگر بدتر!"
"پدرشان می داند؟"
"نه."
"برادرها؟"
"سرگرم کار خودشانند."
"بی چاره مادر هاشون"
"اگر دق کنند از این آبرو ریزی حق دارند!"
به اشاره مادرم، رفتم تو اتاقم در نیآمدم. آنچه شنیدم با هم بودنِ شان... مرا آنی رها نکرد. تصورش در ذهنم تجسمی تصویری یافت. چنان بدان مشغول شدم که برایم لحظاتی، تجربی و مسحور کننده شد.
چه آسان آن را کشف و تجربه کردم.
دریافتم:دنیای پُر رمز و رازِ غریزه، افسونی پنهان و پر از لذتی نا آشناست!

چند روزی نگهبان نیآمد. کس دیگری به جای او آمد. صدای پای او را می شناختم. سایه ای از پنجره آمد و رفت. کسی و نگاهی سلولم را نکاوید. می دانستم این صدای پای او نیست. آن جریان سیال و گرم، ذهنم را پر نکرد و زیر پوستم منجد ماند. در این دنیای سکوت و سکون، خیال، خود نوعی پرواز و حرکت فریبنده را ماند که زندانی را از مرز جنون دور نگه می دارد! برای نیامدن اش دها دلیل ساختم و ویران کردم. باید اقرار کنم، سوای دل مشغولی، منتظر آمدنش بودم. نیامدن او داشت مرا ملول و زمین گیر می کرد. به خودم نهیب زدم:" او کیست که مرا زمین گیر کند؟" همان کاری که بازپرس آمریکایی می خواست با من بکند.
هرکس برای خود شخصیت ومنشی دارد که تصورمی کند دیگران رامی فریبد اما نوعی خودفریبی است.

وقتی وارد شد با غرور و اعتماد بنفس فراوان آمد گردن راست گرفت و گفت:
"من، بازپرسِ ویژه پرونده شما هستم."کیف نویش را گذاشت روی میزاتاق ملاقات، اسباب کارش را به دقتِ وسواس مانندی چید. از نو بودن کیف، سنِ کمش و عجول بودنش فکر کردم که تازه کار است. دفتر یادداشتی درآورد، باز کرد و گذاشت روی میز از خطوط ریز و منظمی که نوشته بود، دانستم ساعات زیادی را برای بازپرسی از من با خودش تمرین و صرف وقت کرده است. نگذاشتم سناریوی آماده شده اش را اجراء کند. به میان دو اَبروی پر پشتش نگاه کردم و گفتم:
"این دفتر و یادداشت ضروری نیست! اگر یک ورقه کاغذ مارک دار و رسمی و یک قلم به من بدهید من کارتان را آسان خواهم کرد."
گیج شد. برای لحظه ای سر در گم ماند. از بالای عینکش نگاهم کرد. دید که جدّی و مصمم هستم. من برخلاف برنامه تنظیمی او رفتار و نظم کاری او را بر هم زده بودم. سعی کرد آرامش خود را باز یابد. که یافت. دفتر یادداشتی از کیفش و خودکار زیبایی از جیب بغلش درآورد و روی میز نهاد. همان طور که نگاهش می کردم گفتم:
"ترجیح می دهم یک برگ کاغذ مارکدار و رسمی داشته باشم."
از کیفش ورقه مارک داری بیرون کشید. حیران بود که من چه خواهم کرد. من بر روی همان برگ رسمی و مارکدار با خطی خوانا و خوش به کاری که کرده بودم و قتل عمدِ دوستم اقرار و مسئولیت و عواقب حقوقی آن را به عهده گرفتم.تاریخ گذاردم و امضاء کرده به دست او دادم. گرفت نا باورانه خواند. جا خورد! بی حرکت ماند. دوباره خواند. نقش و هدف از آمدنش، گرفتن اقرار غیر مستقیم با سوالات پیچیده پلیسی، را پشت سر گذارد. در نقش یک وکیل دعاوی ظاهر شد!
"شما از قبول وکیل تسخیری هم سرباز زده اید. مجبور نیستید که اقرار بکنید. توصیه می کنم وکیل تسخیری را بپذیرید. با او مشورت کنید. من می توانم این دست نوشته شما را نادیده بگیرم!"
همان گونه که نگاهش می کردم خودم را اندکی به طرفش کشیدم. فاصله مان را کم کردم. به آرامی و صمیمانه در نزدیک ترین فاصله از صورت و چشمانِ متعجب او با شیطنت از او پرسیدم:
"مگر شما این همه سؤال و یادداشت را برای اثبات جرم من، در دفتر یادداشت تان، فراهم نکرده اید؟"
هول شد. حرفهایی گفت که من گوش نکردم. به سؤالاتش هم جوابی نداشتم که بدهم. نمی دانم چه مدت پریشان و بیهوده گویی کرد. در نهایت دانست که هر آنچه گفته و دارد می گوید، بی نتیجه و بی اثر بوده است. هر آنچه با دقت و وسواس بر روی میز چیده بود را برچید و در کیفش نهاد. نگاهی به اقرارنامه ام کرد که هنوز روی میز بود. پرسید:
"مطمئن هستید که در تصمیم اشتباهی که گرفته اید نمی خواهید تجدید نظر کنید؟ حکم صادره اگر اعدام نباشد حبس ابد است! به هرحال من به شما..."
"سپاسگزارتان هستم. شما به وظیفه انسانی و قانونی خود رفتار کردید. تشکرم را بپذیرید. خیالِ راحت همراه با آرامشِ وجدان داشته باشید."
سر تکان داد ورقه را برداشت و رفت. با اطمینان می نویسم، آن که رفت همان که آمده بود نبود. او دیگر نیامد.

نگهبان همبازیم، مدتی نیآمد. آن که آمد جوان و اهل بازی نبود. چه حیف سرگرمی خوبی بود. در زندان، گاهی، مگسی می تواند نقش شیری را برای زندانی بازی کند!

وقتی به من گفتند که روان شناسی برای اطمینان از سلامت روانیم به دیدارم خواهد آمد، خوشحال نشدم. می دانستم که بازپرس کار خودش را کرده و نقش وکیل مدافع من را دارد بازی می کند! فرصتی برای نجاتم فراهم آورده است. با این که می دانستم که از روان شناسی چیزی نمی دانم ولی مطمئن بودم که قتل نفس خود یک رفتار ناهنجار و نقصی روانی-رفتاری است. همان قدر که بدین باور معتقد بودم، همان قدرهم باور داشتم و می دانستم که من از نظر روانی سالم و آنچه کرده ام از روی توجه و دقت و با فکر و اندیشه بوده است. قرار من و او چنین بوده است. نه جنون آنی یا عملی احساسی و غیرارادی. با اراده و آشنایی به عواقب وخیم عمل ام دست به این کار زدم. به همین دلیل از رفتن به بهداری زندان و ملاقات با روان شناس سرباز زدم و او بدیدن من آمد.

دکتر روان شناس، از بازپرس درمانده و پریشان تر می نمود! وقتی وارد شد، باتمام سعی و کوششی که بکار برد تا متین و بزرگوارانه و آرام باشد، حضورش به یک هجوم بیشتر شبیه بود تا یک ورود! زمانی که دید من روی تختخواب ناراحتم به راحتی لم داده ام و او جا برای نشستن ندارد. از این که مامور همراهش را به اصرار برای نمایش اعتماد بنفس خودش مرخص کرده بود سخت، گویا، پشیمان شد. به اطراف نگاه کرد. به او فرصت دادم تا مطمئن شود که جایی برای نشستن ندارد و باید ایستاده من را، منِ لمیده در رختخواب را، بپذیرد! نگاه کرد و دانست. از بی مکانی برای نشستن، مطمئن و حیران شد که چه کند. دلم به حالش سوخت. هر دو پایم را جمع کردم و به طرف دیوار بردم. با دست گوشه ای از تختخواب را هموار کردم. با لبخندی آشنا، برای نشستن به او نشان دادم. با اکراه نشست مثل این که روی خنجری می نشیند که او و جهانش را به آنی دو نیم خواهد کرد! او، هم جوان و تازه کار می نمود هم به نظر می رسید تا روی صندلی نرم و چرخانی ننشیند آقای دکتر روان شناس نیست. کیفش را کنار دست اش گذارد. نگاهی به صورتم کرد. با اختلاف چند سال هم سن خودم و خوش صورت و بد لباس بود. نفسی عمیق کشید و گفت:"بله... ضرورت گاهی ایجاب می کند که پایین پای بیمار به جای بالا سرش نشست." خنده ام گرفت. من خودم بودم و آسوده و راحت. از من پرسید که راحت هستم؟ نگاهش کردم. نگاهم را دریافت که بر خنجر نشسته ای از در جا لمیده ای می پرسد که راحت هست! این بار هر دو از ته دل خندیدیم. بر خلاف بازپرس به زودی ماسک تصنعی متانت و اعتماد بنفسِ تصنعی را از چهره برداشت و صمیمی تر از ورودش گفت:
"حالا می فهمم که چرا در درمانگاه به دیدارم نیآمدید. من هم جای شما بودم رختخواب راحت را با صندلی چوبی و ناراحت درمانگاه زندان عوض نمی کردم. در آن جا هر دو ناراحت بودیم."
"دلیل نیامدنم این نبود."
"هرچه بود، از نظرِ منِ راحت طلب، این یکی از دلایل عقلانیش بوده است. حالا دلیل شما چه بود؟"
من دلیل خودم را گفتم. شنود و سؤال کرد. چون با صداقت پرسید، با صمیمیت به او جواب دادم. وقتی اظهار مرا در سلامت کامل روانیم و بی نیازیم را به دکتر روان شناس برای فرار از محکومیت شنود. خندید که همین اصرار به سالم بودن می تواند دلیل ناهنجاری روانی بیمار باشد! من با خنده گفتم:
"اول، من اظهار سلامت بودن کردم نه اصرار. دوم، در فرهنگ غالب بر تربیتِ شرقی من، گفته عامیانه ایست که می گوید:" وقتی در آب غرق می شوی کم و زیادی عمق آب دیگر مهم نیست." (اندکی تامل کردم بعد گفتم) "من در کمال آرامش، اطلاع از عواقب کار و تامل کافی اقدام به این کار کردم. حالا هم می دانم غرق شده ای هستم فاقد امید و دل بستگی به نجات، که متر و عمق سنج در این غرقِ شدن عمدی، به همراه برنداشته ام!
نه تعجب کرد و نه نصیحت. فکر کرد. بعد سر برداشت گفت:
"شما را می فهمم اما صادقانه اقرارمی کنم که دلیل تان را کافی نمی دانم و نمی فهمم. اگرهم برایم بگویید، به صداقت هم بگویید، باز نمی خواهم بفهمم و بپذیرم که جان انسانی را به این سهولت ودلیل سُست می توان گرفت! به علاوه چهره، مَنِش، کُنش و واکُنش رفتاری شما هم با تحصیل و دانشجو بودن تان دلیلی را برای چنین نا هنجاری یِ رفتاری عرضه نمی کند. می دانم که می خواهید خود را سالم و مستحق اعدام کنید، این خود دلیل پشیمانی و پاداش خواهی گناهکاری پشیمان است که نه قاتل است و نه قتل را راه و چاره می داند."
نخواستم جوابی بدهم. باهوشی که داشت، راه صادقانه و درستی را در گفت و گوی با من انتخاب کرده بود. وقتی می رفت انسانی بهتر و مهربان تر از آن که پریشان آمده بود رفت. دکتر روان پزشگ که رفت یاد نگهبان افتادم که دیگر نیآمد.
فکر کردم ذهن انسان عجیب مجموعه ای از تضاد هاست.

یک روز، از مدرسه که در آمدم، هرچه نگاه کردم او نیآمد. به بهانه ای راه رفته را به طرف مدرسه بازگشتم و دوباره بازآمدم. باز هم نیامد. فردایش، و روز بعد هم نیامد. هر روز چندین بار راهِ هر روز را امیدوار رفتم و نا امید باز گشتم. از دَرِ دبیرستان که بیرون می آمدم، نگاه می کردم. وقتی نمی دیدمش، قدمهایم سنگین می شدند. گفتی برکف کفش هایم قیر مالیده اند، بر زمین کوچه می چسبید. پیش نمی رفت. گام های من، از آنِ من و در اختیارمن نبود. کندترین سرعت را انتخاب می کردم. شاید بیاید و ببینم اش. کوچه ازدانش آموزان ودلم ازامید تهی می شد. هفته نحس و سنگین تمام شد و جمعه آمد. روزی سنگین تر، نحس تر، تهی تر و طولانی تر از روزهای دیگر. تمام آن روز تعطیل طولانی را فکر کردم. شنبه صبح زودتر از خانه زدم بیرون. تا نزدیکی های مدرسه اش رفتم و بازگشتم. دوباره رفتم و سنگین، منتظر و مایوس تر از بار اول باز آمدم. فرصتی باقی نمانده بود، باید به مدرسه می رفتم. بعد از ظهر وقتی دبیرستان تعطیل شد، اظطرابم افزون تر گردید. وقتی آرام و نظاره گر حرکت کردم. نمی دانستم که چه باید می کردم. در طول راه، با آن همه دانش آموز در حال حرکت، کوچه خالی و عاری از آدم بود! سرشکسته،سنگین و باری بر کولم به سنگینی یک کوه، بی نگاه و جستجو. تا آن پیچ جدایی رفتم. قبل از این که به مرز جدایی مان برسم، همان جا که برمی گشتیم و آخرین نگاه را به هم می کردیم، توقف کوتاهی کردم. گامی پیش از رفتنم به درون کوچه ای که به خانه ما می رسید، اول یک سایه روی آسفالت خاکستری کوچه، پیش پایم پیش دوید، آسفالت را به نما و شکلی که سایه انسانی شد تیره تر کرد، بعد یک جفت کفش تمیز نو و خوش رنگ نزدیک پا هایم بهم جفت و بی حرکت ماند و راهم را بست! لازم نبود که سر بالا کنم تا صاحب کتاب به سینه را بشناسم. قلبم توی سینه ام داشت طبالی می کرد. چنان می کوبید و می زد که راه برای نگاه و حرف را می بست. پرده ای از اشگ آمد و فرصت ریختن نیافت. خشم هم همراهِ شادی آمد دلم می خواست بر سرش از این همه ظلم بی خبری فریاد بزنم. قبل از این که کاری بکنم، حرفی بزنم، دستی پیش آمد، دست را دیدم. قدرت حرکت نداشتم. دستم قبل از تصمیم من پیش رفت، گلی از آتش کفِ دستم و هوشم را یکجا سوزاند. اول گیج و منگم نمود، بعد خاکسترم کرد. پیش از این که کاری کنم کفش های جفت شده حرکت کرد و بوی عطری را با خود برد که من هنوزهم در جسم و جانم دارم. فقط دیدم که سایه با کفش ها رفت و من برجای ماندم با سوزشی در کف دستم و طبلی که درون سینه ام می کوبید! در میان حیرت و خوش حالی از دوباره یابی اش اشگ شادی فرصت ریختن کرد. آتش به کف چگونه به خانه رسیدم را نمی دانم. سرم درد می کرد و زانوانم طاقت تحمل وزن بدنم را نداشت. گیج و مست و آتش بدست رفتم. صورتم از گرمی درونم داشت گُر می گرفت.

در خانه و خلوت اتاقم، فقط توانستم کاغذ تا خورده را باز کنم و بخوانم. نوشته بود:"عزیز بی نامم، می دانم که من روزهای سختی را بر تو ناخواسته تحمیل کرده ام. اگر بدانی چه کشیدم، می دانم که من را به مهری که به یکدیگر داریم خواهی بخشود. فردا،.یکشنبه دبیرستان تعطیل است و کسی در خانه ما نیست. خانه ما به تو نزدیک است. تمام روز، تا خورشید در آسمان است، منتظرت خواهم ماند. حتمن بیا، به جان منتظرم. آدرس..." سرم درد می کرد و سخت خسته و ناتوان بودم.غذا نخورده به رختخوابم رفتم. نفهمیدم مادرم کی آمد، دستی بر سر و پیشانیم و پتو را بر شانه ام کشید.

سردی دل چسبی را روی پیشانی ام احساس کردم که به آنی گرم شد. دستی آن را برداشت و دوباره لذت سردی را احساس کردم. برای بار سوم یا چهارم سردی پیشانیم دوام بیشتری یافت. چشمانم را باز کردم.مادرم بر بالینم نشسته بود. مِهربانی از صورتش فرو می ریخت چشمانش نمناک و غمناک بود اما لبان اش پر از لبخند شد. برایم گفت که تب کرده و هذیان بسیار گفته بودم. شنیدم:
"خوشبختانه تب ات تند بود. شب که گفتی سرت درد می کند. راحت ات گذاشتم که بخوابی، تا ظهر هم به خیال خواب آزادت گذاشتم. شام نخورده خوابیدی، صبحانه را من و پدرت با هم خوردیم، بیدارت نکردیم. ساعت دو بود که آمدم برای ناهار بیدارت کنم، چنان خفته بودی که حیفم آمد غروب که داشت می شد، من و پدرت آمدیم سراغت. دست بردم تا با نوازش بیدارت کنم داشتی می سوختی. پدرت رفت تا دکتر حکیم زاده را بیاورد. مطب او هم تعطیل بود. من کمپرس آب سرد بر پیشانیت گذاردم. خدا را شکر..."
من در جایم نیم خیز شدم، لباس خوابم ازعرقی سرد شده خیس بود. وقتی مادرم گفت مطب تعطیل بود دانستم که یکشنبه را از دست داده بودم. من در تب و او در انتظار، هر دو سوخته بودیم.

دوشنبه که به مدرسه رفتم در همان کوچه، این او بود که به سراغم آمد. باب گفت وگو را به سادگی باز کرد. کاری که من و او حدود دو سالی به تاخیر انداخته بودیم. این گفت و گو به دوستی و رفت آمد خانوادگی کشیده شد. غروب همان روز مادرش تلفن کرد با مادرم حرف زد. نیم ساعت بعد او را به خانه ما رسانید تا ساعت هشت بیایند و برش دارند. مادرش خانمی مقتدر و مدیر بود. با نگاهی به خانه و زندگی مرفه و تمیز ما و صحبت کوتاهی با مادرم و اطلاع از شغل پدر و تنها فرزند و تنها دختر بودنم راضی و خشنودش کرد و دخترش را به مادرم سپرد نه به من که دل در سینه نداشتم و چنان پرکوب می زد که می ترسیدم رسوایم کند. تا تنها شدیم گفتی لال شدیم. کلمه ای از دهانمان در نیآمد. تنها ایستادیم و یکدیگر را خوب نگاه کردیم. فقط نگاه بود و نگاه. که در چشم هم خیره و ناباورانه ماندیم. مادرم به موقع ما را تنها رها کرد و پی کار خودش رفته بود. هر دو هم نام بودیم، فرض کنید نام ما به جای فتانه، سودابه، یاسمین، یا هر نام گل وگیاه دیگری فقط "نگاه" بود. دو نگاه در مقابل هم، چقدر حرف زدیم بی آن که کلامی بر زبان آریم. نزدیک دو سال گذر و نگاه گویی کم بود. شاید رمز بودنمان در همین نگاه کردمان بود و بس. ندانستیم کجاییم. نا باورانه ماندیم تا سیر یکدیگر را در خلوتی که یافته بودیم نگاه کنیم. دستی آمد و دستی را گرفت تا بر لب ببرد و ببوسد ولی دست دیگر بر گردنش آویخت و لبی مرطوب و گرم لب دیگری را جست یافت و بوسید. دو نگاه مدهوش و مبهوت هم ماندند. برایم گفت که در آن مدت غیبت در فشار مادر بوده که ازدواج با جوان ثروتمندی را به او می خواسته تحمیل کند. از دید مادر، ثروت و سعادت با هم و همدوش هم راه می روند. پدرش موافق نبوده ولی مادر کسی نبود که بشود با او شوخی کرد. حرفش حکم بود و پدرش حرمت حریم همسرش را داشت! مادر گفته بود:
"درس را می توان در دوران نامزدی و یا پس از عروسی هم در بهترین دانشگاه های خارج از کشور، به آسانی، خواند ولی همسر رام و ثروتمند را نمی توان زود و آسان بدست آورد. من سعادت تو را می خواهم."
"مادر من باید در این باره فکر کنم."
"از فردا به مدرسه نخواهی رفت در خانه فکر کن و تصمیم بگیر!"
دو سه شب بعد، پدر به بهانه رام کردن اش با او حرف می زند و به او می آموزاند که به ظاهر قبول فرمان مادر کند. تا خاتمه دبیرستان دو سه ماهی بیشتر نمانده بود. اجازه بگیرد تا دبیرستان را تمام و به فرمان مادرعمل کند. پدر به او قول می دهد که فردای پایان سال تحصیلی او را برای تحصیل به آمریکا نزد عمویش خواهد فرستاد تا آزاد درسش را بخواند و آن گونه زندگی کند که دوست می دارد. نام گذاری و مراسم را برای پایان امتحانات نهایی گذاشته بودند. مادر راضی و پدر در خفا کار خودش را می کرد. یک بار دیگر نگاه در نگاه هم گره زدیم تا به بوسه برسیم! رسیدیم و مادرش هم برای بردنش رسید. هر دو خانواده یکدیگر را پسندیدند. در هفته های بعد، پس از روزها و ساعتها گفت و گوی عیان و راز و نیاز پنهان در اولین خلوتی که یافتیم یکدیگر را باز بوسیدیم و گیج ومنگ این بوسه، خیره به یکدیگر نگریستیم و ناشیانه خندیدیم و به سرعت دانستیم که به جای خیره ماندن به یکدیگر می توانیم باز یکدیگر را ببوسیم. اکنون که دارم این خطوط را می نویسم می اندیشم که بوسیدن نیازی به عریان شدن نداشت!
دانستم:انسان موجودی کاشف و خالق است. این کشف و خلق را، معمولا، ما از خودمان آغاز می کنیم. آغازی همراه با لذت و ترس که گاهی به بی خبری و هم آغوشی می رسد ولی تمام نمی شود! دنیای دیگری ظاهر می شود که با کلمه و بیان قابل توصیف نیست، شاید شعر و موسیقی بتوانند بیان کننده بهتری باشد. صد البته، این دو هم تمام کشش و کوشش این افسانه ممنوعه را نمی تواند به تصویر بکشد.

آمریکا، کشور حرکت، سرعت و تبادل سریع اطلاعات است. دادگاه من به سرعت تشکیل شد. من به گناهم اقرار و وکیلی تسخیری را نپذیرفتم برای دفاع از خودم از جای بر نخاستم و در مقابل رسانه های خبری مهر سکوت بر لب زدم. هرچه گفتند و پرسیدند من فقط مؤدَبانه، اما آن ها نوشتند معصومانه، نگاهِ شان کردم! هر زمان نام دوستم را آوردم یا آوردند، چشمانم از اشگ پر شد. دادستان به دلیل فرار نکردنم، مراجعه و تسلیم داوطلبانه آرامم به پلیس، قبول واقراربه جرم، همراهی و همگامی در جریان تحقیق، جوان بودن، پشیمان بودن، رفتار و منش خوب در زندان موقت و از همه مهم تر دانشجو بودنم تقاضای حبس اَبد، با تخفیف احتمالی پس از بیست سال اول راَ نمود در آخرین دفاع و تقاضایم از دادگاه گفتم
"حرفم همان است که در روز مراجعه به پلیس گفتم با تمام وجودم از جنایت متنفر، از عملی که کرده ام پشیمان و دوستم را هنوز دوست می دارم. حکم دادگاه هرچه باشد را می پذیرم. اعدام، زندان و هر مجازات دیگری برایم مهم نیست. اگر آزادم کنید دنیا باز هم برایم زندانی ابدیست. او اولین، مهم ترین و آخرین عشق و تجربه عشقی یِ عمر کوتاهم بود. ولی اگر اعدامم نمی کنید اجازه بدهید در زندان بخواندن درسم ادامه بدهم!"
دادگاه شلوغ شد مخبرین خبر را، از همان جا مخابره کردند. روزنامه ها تیتر زدند. هیات منصفه، به دو گروه تقسیم و مشاوره شان طولانی شد. با اختلاف چهار رای به زندان ابد همراه با تاکید بر رعایت امکانات تخفیفی زودرس محکوم شدم نه اعدام. تجدید نظر و فرجام هم ندادم ولی خودشان مراحل قانونی را طی و حکم نهایی را مشروط به شروطی کردند که امکاناتی برای تخفیف در مجازات قتل عمدم می داد و با درس خواندنم در طی دوران زندانم موافقت کردند.
 بر این باورم که انسان اسیر و زندانی یِ قیود، باورها، ارزش های اجتماهی ذهن خویش است. تصورم این بود و هست که من یک انسانم!

از زندان موقت من را به این زندان آوردند. دو هفته ای دربندِ دیگری و شرایط دیگری بودم. دیدند و دانستند که از قماش قاتلین و محکومین زندان ابد نیستم. نه خودم و نه رفتارم با جانیان و آدم کشان، هم خوانی نداشت. شرایط آن زندان وحشتناک بود، ولی جالب هم بود. خشن ترین بانوان دربند هم در مقابل ادب و متانت تغییر روش می دادند. انسان دیگری می شدند. به موقع و بسیار زود رئیس بخش بندهای تربیتی و مدیر زندان در جا به جایی من اقدام کردند. یک ماه و بیست روز بعد من را بدین سلول پنجره مشبک دار و مشرف به حیاطی شش گوش، که ویژه زندانیان آرام و تربیت پذیر بود، منتقل کردند. رئیس بند پیشین به رئیس بند کنونی من گفت:
"اگر او را ببرید و در شهر رها کنید خودش به پای خودش باز خواهد گشت تا دوران محکومیت اش را طی کند! مجسمه اعتماد و شرافتی انسانی است."
شنیدم و شاد شدم. دستی بر شانه من گذاشت و به همکارش گفت:
"او را به عنوان دختر من مراقب باش پشیمان نخواهی شد."
رو به من کرد و گفت:
"امکانات درسی ات را داریم فراهم می کنیم. مدیر زندان می خواست اول از اَمن بودن مکانت مطمئن گردد. بعد برای درس ات اقدام کند. منتظر خبر من باشید."
من منتظر خبر ماندم.

هر دو منتظر بودیم. پدرش هفته ای به پایان آخرین امتحان سال ششم متوسطه مان خبر داد که پذیرش او از کالج زبانی در شمال کالیفرنیا رسیده و ویزای تحصیلی اش صادر شده است. او باید آماده باشد تا به محض پایان امتحانات پرواز کند. این تنها راه گریز از امر مادر ثروتمند، و مقتدری، چون مادر اوبود. ما هر دو نگاه توافق کرده بودیم که چند ماه دوری بهتراست از ازدواج اجباری او. او رفت تا برایم پذیرش بفرستد. به چه سرعتی چنین کرد، مرا مدیون مهر فراوان خودش، که به آن ایمان داشتم، نمود. برایم هر روز نامه می نوشت. هفته ای دو بار پست می کرد!چه نامه های شیرین و خواندنی ای. می گویند عدد سیزده نحس است ولی برای من مبارک ترین شماره بود، زیرا همراه با سیزدهمین نامه پذیرشم رسید و بین پذیرش و پروازم فاصله چندانی نبود. وقتی از گمرک فرودگاه اُکلند کالیفرنیا خارج می شدم، اشتیاق دیدارش چنان با سرعت بیرونم برد که چمدان نگرفته، می خواستم از گمرک بگذرم! سؤال و تعجب مامور گمرک سبب شد تا چمدانم را از گردش دَوِرانی اش نجات دهم. به سالن مشایعت کنندگان که رسیدم دیدمش که تا کمر روی میله ای که ما را از منتظران جدا می کرد خم شده و جیغ می کشد. چمدان و ساکم را رها کردم و از روی نرده به هم آمیختیم.

تا چند هفته نه ما جایی رفتیم و کسی را دیدیم و نه کسی به دیدارمان آمد. اولین روز کلاس درس هم که آغاز شد جدایی بدن های ما از هم ممکن نبود وقتی او می راند تا به کلاس درس برویم، من کنارش بازو به بازو نشسته بودم. نگاهش بیشتر به من بود تا بر بزرگراه پر رفت و آمد. وقتی به او گفتم تا حواسش به رانندگی باشد نه من. گفت دست خودش نیست نمی تواند نگاهم نکند و پرسید می دانی دلم چه می خواهد.
"نه نمی دانم."
"هر دو در یک پیراهن بودیم و یا از خانه بیرون نمی آمدیم!"
از نیمه راه دور زد و به خانه برگشتیم. اولین کلاس درس مان را با خوشحالی و لذت فراوان از دست دادیم.
دانستم که انسان حیوانی اجتماعی است ویادگیری وآموزش تنها راه گذرازاین مراحل تکاملی است.

اجازه و امکانات تحصیلی ام که فراهم شد. خواندن و تمرکز در چهار دیواری محدود و مسدود زندان برایم نعمتی بود. باور نمی کردم که در زندان امکان خواندن چنین گسترده وآسان فراهم باشد. گروهی از انسان های فرهنگی و فعال این مهم را برای من فراهم کردند. یکی از آن ها داوطلب رابط من و دانشگاهی شد که چنین امکاناتی را داشت. واحد های خوانده شده ام راقبول کردند ومن برای گرفتن لیسانسم سخت کوشیدم.

 با آغاز درس خواندن، آمدن هیچ نگهبانی برایم دیگر، جالب و جذاب نبود. وقتی هم آمد گویا، با درس خواندنم، نگهبان را نا امید و عصبی کرده بودم. خواندم و باز هم خواندم. لیسانسم را به سرعت گرفتم. برای فوق لیسانسم اقدام کردند. خواندم وامتحانات مربوط را دادم و فوق لیسانسم را گرفتم. در دوره دکترا که نام نویسی کردم. به راهنمایی مسئول بند و گزارش مفید او تقاضای آزادی مشروطی برایم دادند که رد شد. هشت سال ادب، اطاعت و مدارا را کافی ندانستند. مدیر زندان امید زیادی نداشت ولی نهایت همراهی و کمک را کرد. پذیرشم برای دوره دکترا از آزادی برایم مهم تر و خوش حال کننده تر بود.
باور دارم: درس خواندن و تحصیل وجه هنجاری از وجوه باطنی انسانی است.

موفقیت درپذیرش دوره دکترا، برایم خوش حال کننده ترازآزادیم بود. شاد و راضی نشسته بودم و کتابم را مطالعه می کردم. صدای قدمهای تند چند نفر در کریدور ساکت بندِ زندانیانِ تربیتی حادثه ایست که توجه همگان را جلب می کند. تمام زندانیان به پست میله ها آمدند. من کتابی را که می خواندم و نکات برجسته اش را با ماژیک زرد رنگی مشخص می کردم را بر زمین گذاشتم. از جایم تکان نخوردم تا صدای قدمها به سلول من نزدیک شد. می دانستم که کسی را با مَنَش کاری نیست و به سراغ من نخواهند آمد. شاید سلول های بعد از من ایجاد گرفتاری کرده بودند. زندانی های بندهای روبرو را می دیدم که به وارد شوندگان نگاه می کردند. وقتی قدم ها در کنار میله سلول من متوقف شد، هَمهَمه زندانیان هم متوقف شد. نمی دانستم چه شده است. ولی به دقت می دانستم که باید آرام و خونسرد در جای خودم باقی بمانم. ماندم. رئیس و سرپرستِ بخش تربیتی، همان که مرا جا به جا کرد و بنام دختر خودش به مسئول بند معرفی کرده بود، مردی ریز نقش و خوش چهره که به رئیس یک دبیرستان بیشتر از مدیر بخشی از زندان شبیه بود، همراه با مسئول بند و دو نفر دیگر در مقابل دَرِ میله ای زندانم ایستادند. مأموری قفل در را باز کرد و عقب ایستاد. دو بیگانه دو بسته مقوایی بزرگ و کوچک را به درون آوردند. بسته بزرگتر دو بسته بود. وقتی بازش کردند، میز تحریر مانندی بی پایه بود که به دیوار سلولم نصب کردند. چراغی که دورِ محوری می گردید و نور را بر هر کجا که لازم بود متمرکز می کرد در بسته کوچکتر بود. بسته دوم را که باز کردند یک صندلی کوچک و راحت گردان بود که گذاردند پشت میز. مسئول بخش آمد تو، چراغ را روشن کرد و صندلی را به عقب کشید و مرا دعوت به نشستن کرد. دانستم از یک زندانی قاتل به یک زندانی متمدن و قابل اعتماد تغییرکرده ام. باز هم، این هدیه مسئولین زندان از آزادی مشروط برایم مهم تر و ارزشمندتر بود.
میدانم:انسان به آنچه می خواهد و می طلبد می رسد.

او به آنچه طلبید و خواست رسید. دو تن در یک پیراهن شدم و شدیم. او خواست و من اجابت کردم. همه جا همه وقت و در همه حال با او و در یک جامه بودم و ماندم. با هم به دانشگاه می رفتیم، با هم یک رشته را انتخاب و در یک کلاس نام نویسی می کردیم (چند کلاس که استاد خودش انتخاب شاگرد می کرد و اختیاری نبود را کوشیدیم تا با هم باشیم. در دو درس، با خواهش و سفارش موفق شدیم ولی یک درس بنیادی، به دلیل پایین بودن نمره ام ناچارشدم درسی را تکرار کنم تا بتوانم در ترم بعدی نام نویسی کنم این تنها کلاسی بود که من در کنارش نبودم! چه سخت و غمناک بود دوری ما.) با هم می خوردیم می نوشیدیم می خواندیم، می خوابیدیم و برمی خاستیم. با هم می آموختیم و به رمز و رازهای نهان مان پی می بردیم و تجربه می کردیم. بی هیچ قید و بندی در پی مهر و عشق هم بودیم. آشنا بسیار داشتیم ولی کسی را به حریم حَرَم خودمان راه ندادیم .سوگند خوردیم که با هم تا زنده هستیم وفادار بمانیم. هر کس جدا شد و رشته مهر برید دَمی زنده نماند. من آنچه خواسته و پیمان بسته بود و بودیم را محترم شمردم. او نیز استوار بر سرعهد و مهرش با همه وجودش و تا سرحد ایثار ایستاده بود. پدر و مادرش را، به بهانه سنگینی دروسش، از آمدن منع کرد تا مبادا دَمی از من جدا شود. به این استواری و پایداری هر دو می بالیدیم. چندین ترم تحصیلی را، با هم به مهربانی زیستیم و خواندیم. برای پایان نامه لیسانسم، خواستم مانند او همان استاد سخت گیر، با سواد و مورد علاقه همه ی دانشجویان را به عنوان استاد راهنما انتخاب کنم. وقت نداشت و عذر خواست. سخت مایوس و ناراحت شدم. در کلاس درسش پذیرفته شده بودم. فکر کردم اگر خوب بخوانم و توجه او را جلب کنم. در ترم بعدی راهنمایی ام را خواهد پذیرفت. او سخت طرفدار همین استاد بود و بسیار از محاسن، تسلط بر درس و سوادش برایم گفته بود. وقتی دانست که راهنمایی من را رد کرده است ناراحت شد. برگِ پر شده درخواست را از من گرفت برد داد امضاء کرد و به دستم داد. باورم نمی شد. حسابی سورپرایزم نمود. آن قدر بوسیدمش که در رفت رفت توی حمام مخفی شد.

نگهبان که می آمد، من پشت میز و زیر نور چراغ مطالعه ام نشسته و مشغول بودم. می دانست که اگر صد بار هم سرک بکشد دیگر ناپدید نخواهم شد. گمانم، این نگاه بازی برایش عادت شده بود. گاهی بعد از چندین بار سرک کشیدن من برایش دستی تکان می دادم. شاد و دل خرسند می رفت. دفعات گردش و چرخشش را نمی شمردم. نمی دانم از کجا می دانستم که آن آخرین دور گشت اوست و سهمیه دل شادیش را می طلبد! شاید از نیروی نگاه و تمنایش...

ده سال مدت کمی نبود. تمنای خواندنم آن قدر بود که بیشتر از کتابخانه ایکه در خانه داشتیم من در آن سلول کوچک کتاب جمع کرده بودم. یک نویسنده معروف نمی دانم از کجا به نیازم پی برده بود. برایم یک ماشین تحریر الکتریکی، سریع و نو فرستاد. نوشته بود:"وقتی به سن تو بودم سه سال سخت کار و پس انداز کردم تا بتوانم ماشین تحریر دست دوم قراضه ای داشته باشم! من می فهمم که توچه می طلبی ومی خواهی..." خیلی من را خوشحال کرد، حیف که نامش را ننوشته بود. من تایپ کردن را آموختم و پایان نامه دکترایم را با آن تایپ و تمام کردم استاد راه نمای نا دیده ای داشتم که هرگز شانس ملاقات و شرکت در کنفرانس هایش را نیافته بودم، ولی بیوگرافی و هر آنچه خوانده و نوشته بود را بهتر از خود او چند بار خوانده و بیاد داشتم! او را از روی افکار و تعریف های نوشته شده دیگران درباره اش می شناختم.
شناخت ما، از اطرافیان ما، غالباً براساس شنود و قضاوت شخصی است تا تحقیق و تفحص منطقی.

با تعریف هایی که از دیگر دانشجویان و"نگاه"همزاد و تمامی عشقم، درباره معلم سخت گیر و سخت کوش مان شنوده بودم، برای آغاز کلاس درس اش روز شماری می کردم. او راست می گفت. استادی جوان، بسیار متین و باوقار بود. فصیح، شمرده و آهنگین سخن می راند. در نوشتن دستی روان و نثری ممتاز داشت. به هیچ کس نگاه نمی کرد. گویی در حد فاصل زمین و آسمان دل مشغول است. فردایش، دومین کلاس درس او، لباسی به رنگ روشن و چشم گیر پوشیدم و برخلاف عادتم خودی آراستم که شاگردان برایم سوت زدند و تحسین از زیبا شدن ناگهانی ام کردند. ولی دریغ از نیم نگاهی، وَلو اتفاقی، گفتی که من نامریی شده بودم. چند بار در گفت و گو کلاس شرکت کردم. اظهار نظر و عقیده کردم. گوش کرد جواب داد ولی مرا ندید. کلاس که تمام شد، نگاه در کافه تریا منتظرم بود. می دانست برای چه شیک کرده ام. پرسید چه شد. برایش تعریف کردم که مرا ابدا ندید! لبخند رضایتی در گوشه لبان و برق عحیب و ناشناخته ای در چشمانش دیدم. می دانست من با مردان میانه خوشی نداشتم تنها مردی که مرا در آغوش گرفته بود پدرم بود. دلم می خواست درباره استادمان بیشتر بگویم. شنود، ولی روی خوشی برای ادامه گفت وشنود نشان نداد، چندی بود که بیشتر می اندیشید و کمتر حرف می زد، من هم ادامه ندادم.

سخت می خواندیم. به پایان ترم که رسیدیم، سه هفته تعطیلات میان ترم داشتیم. گفت که عده ای از بستگان مادرش به کالیفرنیا، لس آنجلس آمده اند می خواهند او را ببینند. خوشحال شدم. من سفر را دوست می داشتم. گفت که نمی خواهد مرا نشان کسی، به ویژه آن ها، قوم و قبیله فضول مادرش، بدهد. من با کوچک ترین حرکات چهره اش آشنا بودم. ناراحت و عصبی بود. می دانستم که او با مادر و کسان او میانه خوشی ندارد. بوسیدمش و گفتم برای من دوری از تو بسیار سخت است. ولی نمی خواهم برایت مشگل آفرینی کنم. چند روز فکر می کنی مرا محروم از دیدنت کنی؟
"نمی دانم، مردم سمج و پر توقعی هستند. سراغ شان نروم می آیند این جا مزاحم هر دوی ما خواهند شد."
زنگی در گوشم صدا کرد و چشمانم پر از اشگ شد. نوازشم کرد و در آغوشم گریست. دانستم که دوریم او را نیز می آزارد. آن شب تا دیر وقت خواند و نوشت وقتی آمد لبانش گرمی و آغوشش آن نرمی یِ تمنا را نداشت. در خفا گریستم و خفتم.

آسمان سخت می گریست و می بارید. آن پنجره به من اجازه نمی داد تا شکفتن حباب قطرات باران را بر زمین تماشا کنم. بیرون از سلولم، همه جا و همه چیز به رنگ خاکستری بود. دومین پیشنهاد آزادی مشروطم، ظاهراً، به بهانه دفاع از تز دکترایم، ولی در اصل پاداش منش و روش پسندیده یازده سال اقامت آرامم، دوباره رد شد. اما، توانستم با مامور و نگهبان بدون دستبند، برای دفاع از پایان نامه ام در دانشگاه حاضر شوم و استاد پیر، دانشمند و راهنمایِ یگانه ام را ملاقات کنم. چه پیر برنایی بود آن مرد بزرگ. پایان نامه ام را پذیرفتند. اما آزادی ام مرتبط با قوانین جاری، که بعد از گذشت مدت بیست سال داده خواهد شد، را موکول به تصمیم دادستان کل استان کردند.

در مراسم جشن فراغت از تحصیل، از من خواسته شد تا بیست دقیقه سخنرانی کنم. من، دوستانم و مسئولین زندان از این بیست دقیقه، به کمک استاد راهنمایم بهترین بهره گیری را برای جلب توجه رسانه های خبری، افکار عمومی و مقامات قضایی کردیم. استاد نادیده ام، وقتی مرا، در ژوری دفاع از پایان نامه ام دید، دگرگون شد مقاله ای تحت عنوان "بی قانونی در قانونمندی کور" نوشت و منتشر کرد که گاهی، قانون چه ظالمانه و بی احساسِ انسانی قضاوت می کند. سخن من هم در همین زمینه بود.
اشعار، کتب و مقالات و دانش کتبی موجودبشری، بخش وسیعی از خواسته ها و دل مشغولی های انسان ودلیلی برهنجاربودن انسانی است.

به یاد آوردم درآخرین کلاسهای درس، فتوکپی.مقاله منتشر شده علمی استاد سخت گیر و مورد ستایش همه دانشجویان ومن ونگاه را شب قبل خوانده بودم .می دانستم که همزاد در یک پیراهنم، دیگر کلاسی ندارد و برای دیدار بستگان سمج و پر توقع مادرش باید برود. حالم خوش نبود و دلم نمی خواست در بحث شرکت کنم. وقتی استاد محبوب دانشجویان از من نظرم را با ذکر نامم پرسید اول کمی هول شدم. به سرعت ذهنم را متمرکز موضوع کردم و از تئوری اصلی و تزی که استادمان درباره اش نوشته بود انتقاد کردم. حرفم که تمام شد برای اولین بار به صورتم نگاه کرد و گفت:
"بسیار عالی. خوشحالم که نظرت را شنیدم. در این شماره از مجله، من موضوع و نظریه ایشان را باز کرده ام و در شماره بعد به عنوانِ یک منتقدِ نظریه او ظاهر خواهم شد. دوست دارم شما دانشجویان، کتاب ایشان را بدقت بخوانید تا جواب و انتقاد من، به نظریه ایشان برای شما بهتر تفهیم و درک اش آسان تر شود. اگر کتاب را بخوانید و نظریه ایشان را، از دیدگاهی انتقادی، تفسیر کنید. به اندازه بیست و پنج درصد از نمره امتحانی ارزش و اعتبار خواهد داشت.
حال خوشی نداشتم، جوابی هم به این استادِ محبوب ندادم. زودتر از دیگران برخاستم و رفتم تا مشخصات کتاب را بگیرم و بروم کافه تریا اگر او نبود براي اولين بار خودم تنها به خانه بروم. وقتی مشخصات کتاب را خواستم خم شد از درون کیفش کتابی را بیرون کشید. بدستم داد و گفت:
"من دو نسخه از این کتاب را همراه دارم. این نسخه ایست که من خودم استفاده کرده ام، نه نسخه ایکه به شاگردان می دهم بخوانند. زیر بسیاری از نکات مهم و قابل توجه را من خط کشیده و توضیحاتی دادم. اگر خوب بخوانید،به نکات "های لایت" شده توجه، یاداشت ها وحاشیه نویسی هایم را مرور و با دید انتقادی از نظر بگذرانید و تفسیر کنید در پایان نامه تان می توانید از آن استفاده کنید. تصور می کنم دقت در مطالعه کاملا برای شما که به این خوبی به نظریه ایشان با دیدی صحیح و انتقادی نگاه کرده بودید هم جالب وهم در نوشتن پایان نامه اتنخابی شما مفید و موثر باشد.
کتاب را گرفتم. به کافه تریا رفتم. باکمال تعجب، نگاه در کافه تریا نبود.به خانه هم که رسیدم دیدم در قفل و او در خانه نیست. کلید انداختم و قفل در را باز کردم. دلخور به درون رفتم. در اتاق خواب چمدان آماده شده برای سفرش نبود! حیران شیوه رفتنش بودم. گریه ام گرفت. میل به هیچ چیز و هیچ کاری نداشتم رخت هایم را در آوردم و رفتم توی تخت خواب. کتابی را که گرفته بودم را گذاردم روی رانم. حال خواندش را نداشتم. خم شدم رموت کنترل را برداشتم، کتاب لغزید و از تخت بر فرش افتاد. اهمیت ندادم. چند کانال تلویزیون را عوض کردم. هجوم افکار آزار دهنده داشت دیوانه ام می کرد. فکرکردم، این رفتن سرد، بی خداخافظی و نوازش و گفتن به امید دیدار، پی آمد شومی دارد. چرا؟ نمی دانستم یک احساس بود. عصبی، واخورده تحقیرشده، و گیج ومنگ بودم. بیهوده می کوشیدم که خودم را دلخوش به امیدی بکنم که سرابی بیش نبود! سؤالات زیادی می آمدند، می آزردند و پس شان می زدم. می رفتند رنگ عوض می کردند و بشکل و سؤالی دیگر در می آمدند. من غرق در خودِ تحقیرشده ای بودم که رموت کنترل در دست اش مانده بود. آن را بر روی میز کنار تخت گذاردم. خم شدم تا کتاب را از زیر پایم بردارم، لبه یک ورق کاغذ آبی از لای کتاب بیرون زده بود. برایم، در آن زمان، هیچ چیز مهم نبود. داشتم کاغذ آبی را فراموش می کردم که کتاب را بالا آوردم و دو انگشتم کاغذ آبی را بیرون کشید. لازم نبود تا آن را بخوانم که بدانم خط کیست. از ضربان تند قلبم و عرق سردی که بدنم را خیس کرد، صاحب خط را شناختم که روزی نوشته بود:"عزیز بی نامم این یکشنبه دبیرستان تعطیل است ومن..." زار زدم. بر سر و صورت خود کوفتم و مدهوش افتادم. چه مدتی بی هوش و حواس بودم را نمی دانم. درخانه ماندم به آخرین کلاس هم ترفتم. هیچ کجا نرفتم و هیچ کاری نکردم بهت زده به انتظارنشستم. هنوزهم امید به بازگشت او داشتم که دو روز بعد پستچی نامه اش را آورد، نوشته بود:
"آنچه در آن جا دارم از آن تو، نمی خواهم شان. آنچه کردیم و داشتیم زیبا بود و خاطرات خوشی که بیاد خواهم داشت... ولی قرار براین نیست که ما به عنوان انسان همیشه یک راه و روش را برای زیستن انتخاب و طی کنیم. هم چنان که راه ها دگرگون اند انسان ها نیز در حال دگرگونی و تغییری مداوم اند. تا بودم، با تو صادقانه در یک جامه بودم اما اکنون دگرگون شدم. از آن پیراهن پر لذت بیرون خزیدم و به لباس و جامه دیگری بر اساس قوانین طبیعی تری درآمدم... این انتخاب ناگهانی و غیرارادی نبود درباره اش بسیاراندیشیده..."
دیگر نتوانستم بخوانم آواری بر ذهن و باورم فرود آمد که مرا خُرد و خمیر کرد. نامه آدرس نداشت این به این معنی بود که باب گفت و گو بسته و امکان بازگشتی نیست. خون به صورتم دوید. تحقیر و حسادت بر جسم و جانم چنگ زد. مثل یک سگ پلیس هوشیار و فرز از جا جستم. خرید اسلحه و پیدا کردن آدرس منزل یک پرفسور سرشناس دانشگاه کار مشگلی نیست. بیاد آوردم پیمانی که با هم بسته بودیم:"...تا زنده هستیم وفادار بمانیم هر کس که جدا شد و رشته مهر بِبُرَد، دَمی زنده نماند..."رفتم تا عهدش را بیاد او بیاورم.
می دانم:قتل، عملی ناهنجار است. انسان موجودی هنجار و ناهنجاریست که برای ناهنجاری های خود دلیل و برهان می سازد. دری را می گشاید تا راه فراری داشته باشد، من هم گشودم و ساختم.

دکترا گرفتنم هم اثری بربخشودگیم نکرد. آنها که درباره ام تصمیم می گرفتند آزاد بودندوگذشت سنگین وسهمگین ایام زندان رااحساس نمی کردند که هرروزش به درازای قرنیست!شایددوسال وهفت ماه وشانزده روز برای مطالعه وتصمیم گیری هفته ای بیش نبوده است!

 یک بار دیگر صدای پا آمد. کلید در قفل چرخید و درِ نرده ای سلولم بر روی ریل لغزید. می دانستم که چه باید بکنم. میز تحریر از دیوار جدا شده و بسته بندی شده در کنار دیوار بود. آن میز و صندلی تنها چیزی بود که به یادگار و به اذایِ کم دانی و احساسات تند جوانی ام، پس از چهارده سال از زندان با خود بیرون آوردم.

بهارهزار وسیصدوهشتادویک
رنچوبرنادو،کالیفرنیای جنوبی
 





کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
مطالب مرتبط:  معرفی کتاب: وقتی چراغ‌ها ... | دکتر سندوزی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil