"او" مردِ سفر و یافتن | دکتر سندوزی

"او" مردِ سفر و یافتن | دکتر سندوزی

یک: از آمریکا تا پونا
 
چگونه او چنین شد، خود داستانی دیگر است. لباس های آخرین مدل اش از جورجیا آرمنی، ورساجی، ژان مایکل، بیژن و دیگران سالی چند، دست نخورده و نپوشیده، باقی مانده بودند! جلوی ریش و مو را هم ول کرده بود. لباسی بلند، سپید، ساده و بی آرایشی می پوشید و کیسه ای از متقال سفید با بندی بلند از شانه اش آویخته بود که مایحتاج اش را در آن داشت. در غربت غرب سال های هفتاد کسی را با کسی کاری نبود. از همه کس و همه چیز بریده و به خویشتن خویش رسیده بود. این را نوعی استحاله و دگرگونی رو به جلو می خواند و بیشتر با خویش تازه یافته اش به تفکرمی نشست. با این که از همه دوستان و کسانش بریده بود، تنها نبود. زیرا به این باور رسیده بود که "هرگاه منیت ات را گم کنی و خویشتن خویش ات را بیابی در ژرف ترین ژرفای زمین هم دیگر تنها نیستی!"

این "خویشتن خویش" برای او، گوشت و پوست و استخوان نبود. عنصری بود تعریف ناپذیر که با تمام عظمت اش غباری بود از ذات هستی و آگاهی جهانی. همان که "نه مرکب بود و جسم نه مریی نه محل" به زبان ساده همان جان و هستِ کل هستی در ارتباط با اراده و درک و فهم جوینده.

خودش می دانست چرا و چگونه از کعبه غرب دل کند و به غربت غریب شرق پیوست. مسافری شد برای خودیابی یِ خویشتن اش. "گره" ای یافته بود که ریشه در بود نبود اش داشت. دوست داشت عرض حیات را وجب کند که طولش،برای او در آن زمان، چندان طولانی نبود!

در سنندج و مریوان کُردنشین، به سراغ دراویش قادری رفت. راه رفتن شان بر ذغال گداخته و کارهای اعجاب آور دیگرشان را دید. عقل می گفت خوب ببین و دل می گفت:"چشم دل باز کن تا آن بینی". دید. اما دیدنش هدف نبود. یافتن را نشانه کرده بود. مراد سنندجی و پیر مریوانی مریدِ مطیع می خواست، نه پرسش گر چند و چون کُن. در تهران، به چند محفل اهل حق رفت و دستِ تُهی برگشت که سخت خالی بود، آنها که پُر بودند گم هم بودند! در گناباد خراسان هم کسی را نیافت صالح علیشاه گنابادی هم جانشینی از خود بر جا نگذاشته بود. از ایران دل کند، هفته یِ بعد در پونای هند بود. در اشرامی سبز و خرم و زیر چتری از سایه درختی، در هوای آزاد، جایش دادند. بوریایی در زیر سایه، ظرف آبی و قرص نانی همراه میوه ای جیره روزانه اش بود که بسیاری آن را در دو یا سه روز می خوردند! پیری جوان نما و پر آوازه در هند که بودای زنده و دانای یکتا اش می خواندند، ولی او خود را آموزگاری ساده می دانست، وهر دو و فزون از آن هم بود، معلم وراه بَرِشان بود. آرام، چون نسیم. روشن، چون خورشید. در سکوتی ملکوتی بیش از همه کار می کرد و از همه کمتر می خفت معلم و راهنمای همه بود و نبود، زیر سایه درختی که خانه و مکتب و بارگاه اش بود هر روز صدها نفر را کمک و راهنما بود. غروب، وقتی که از کشت زار و زراعت باز می گشت بر بوریای مَسنَدَش می نشست و می آموزانید. عده ای نگفته می شنودند و ناشنوده می پذیرفتند و براه خودشان می رفتند! برخی به انتظار درس اش به روزه می نشستند. دانای یکتا، قصه گویِ توانایی بود که درس را به صورت عمل می آموزاند و عمل و منش اش درسی بود برای اهل اش!.

زمان در اشرام کم نبود، گم و پیوسته بود. کسی ساعت و تقویم نداشت. دیروز، امروز و فردا با هم و به هم یکی شده بودند گویی همه در ابدیت می زیستند. پرفسور جامعه شناسی از دانشگاه برکنتاکی، بر بوریای اش "هم سایه" او بود و سخت به خود مشغول. وقتی دانست که رگ و پی و گوشت و استخوان هم سایه بان اش از آب و خاک شرق است ولی هم زبان اوست، رغبتی به "او" یافت و نگاهش آشناتر شد تا نا آشنایی های فرهنگی خودش را به یاری او برطرف کند. دل آشنای هم شدند. پرفسورهم زبان یافته، طلب کمک کرد تا هادی و راه بَرَش باشد. در آنجا که مگسی را از خود نمی رانند، اهل راه و جستجو را جز به عزت و حرمت چه می توان کرد. در جواب کمک خواهی اش گفت:
"من کسی نیستم که یار و یاور کسی شَوَم. خود در این راه نوپا و جوینده ای حیرانم."
"حیرانی ات برای من کافی است. به هدایت و یاوری ات در شناخت این فرهنگ غنی و پر رمز و رازِ بیگانه گریز نیازمندم."
کوشید تا کمک کاری صادق باشد. هر آنچه پرسید، به دقت شنود و به صداقت و مهر جواب گفت. از عمق دانشِ بیگانهِ از راه دور آمده، شگفت زده شد که سخت می کوشید تا راه را به درستی بشناسد و به صراحت در آن بیاندیشد و ثمر گیرد. او با خود گفت:"این مرد، عظمت دریا را دریافته، ولی در منطق و باور فرهنگی اش به عمق و ژرفای عظیم آن نرسیده است. می طلبید تا قطره ای از آن دریا و دریا شود، ولی راهش آسان نمی نمود. روزی جامعه شناس گفت:
"دنیای عِرفان شرق، به ویژه بوداییزم و ذِن دنیای مسحور و مجذوب کننده ای پُر از رمز و راز و ایماء و اشاره در عین حال ساده و واقعی است، به عقب که می نگرم، می بینیم عمری را به هدر داده ام. جهان را واژگونه و گسسته و از هم پراکنده دیده ام، این هم بستگی و وابستگی را چگونه نادیده گذاشته و گذشته ام نمی دانم. می دانم، دو جهان بینی دگرگون در زوایای دیدی کاملا متضاد و مخالف جهت یک دیگرند. امروزه علم فیزیکِ ذراتِ بنیادین، با بی غشاء و پوسته دانستن اتم، این وابستگی وهمبستگی را بیان و اثبات می کند ولی آنچه شرق می گوید داستان دیگری است. داستان موج و دریاست. موجی که تا در دریا هست موج و نیرومند است ولی نمی توان آنرا ز دریا برگرفت. هرچه هست در وابستگی اش با دریاست عظمت دریا مرا گیج مسحور کرده است.
"به عمق آن هم توجه کرده اید؟"
"برای این درک و کشف و شهود این جا نشسته ام."
"دیروز دانای یکتا به شما نشان داد تا خالی نشوید پر نخواهید شد. خالی زباورهای علمی."
"دانستم، ولی هنوز نتوانستم."
"این خود نیمی از راه است."
هر دو ساکت شدند.

در یکی از روزها که سایه ها کشیده تر و خورشید به مغرب نزدیکتر و نسیم شب حرارت روز را می رُفت، دانای یکتا به آموزش دل شیفته گانش نشست. سخن را آرام آغاز کرد. از هستی و توان حاکم بر هستی و رابطه کل با جزء، تشابه و متابعت آن دو با هم و از هم، برای شاگردانش سخن راند. گفت که این جزء از کل جدا شده، هر گاه خود را بشناسد و به کل بپیوندد، توان کل را در خود خواهد داشت. گفت که شما راه را و چاه و چاره را شناخته اید و توان یکی شدن را آموخته اید حال بروید و به آرامش دل خواهتان برسید و رستگار شوید. مدتی همه به خویشتن خود فرو رفتند در حالتی بین بود و نبود، خواب و بیداری و هوش و مدهوشی غرق شدند. چون به خود آمدند نشاطی فزون تر یافتند، یک به یک و چند با چند از جا برخاستند و به نزدش رفتند، سر خم کردند و چشم بر خاک دوختند و رخصت رفتن طلب کردند. پیر دانا رستگارشان خواند و مرخص شان کرد. فردایش جامه زرد پوشیدند و بارِ سفر برداشتند و رفتند.

"او" در تمامی این زمان بر بوریای خویش نشسته ماند. هم سایه اش که بازگشت و او را نشسته یافت حیران شد ولی دل سؤال اش نبود. به حالت لوتوس کامل در مقابل اش ساکت و منتظر نشست. او بی آن که سر بردارد گفت:
"مرا با این گونه فراگیری، که نوعی فرافکنی، است توافقی نیست. بر این باورم که آگاهی و روشن نگری را با حرف و کلمه و به صورت لقمه آماده بر دهان کسی نمی توان به نام آموزش نهاد. درک و فهم این مهم نیازمند یک پروسه عملی و کاملا شخصی است."
ساکت ماند. صبر کرد تا همسایه اش پرفسور دانشگاه فکر کند. بعد آرام و شمرده ادامه داد:
"مثال ساده اش این که کسی را با کلام و سخن نمی توان شاعرکرد. شاعرو روشن بینی، قبل از آموزش و تمرین و کوشش، نیازمند حال هوایی است که از دل و ضمیر شخص می تراود، رشد می کند، بارور می شود و به گل و ثمر می نشیند. تمرین و هدایت ضروری است ولی شرط کافی نیست. سهمی از آگاهی جهانی و نیروی هستی بُردَن چنین آسان میسر نمی شود."
از آن شامگاه به بعد "او" بر بوریای خود، نشسته و نخورده و نخفته ماند. خورشید بر بالای سرش آمد، سایه ها کوتاه تر، قائم، و سپس در جهت دیگر خزیدند و ناپدید شدند. شبی دیگر آمد و خورشید و ماه جا به جا شدند و جیره غذایی اش دست نخورده هم چنان بر جای ماند. صبح پیش از دمیدن آفتاب، دانای یکتا بر او گذشت و دید.غروب که آمد دانای یکتا هم آمد. خواست برخیزد دستی او را فرو نشاند. خاموش ماند تا دانای یکتا گفت:
"بپرس."
"همان که می دانید!"
"هم چنان است که می دانی و می انگاری. اما این مردمان را باید به زندگی شان باز گرداند. به وادی امنی فرستادشان تا با آرامش کامل زندگی کنند. این نوعی هدایت است نه ارشاد. بسیارکس، بی خُفت، نوش و خورد بر زمین نمی مانند... آن که مانده یکی است. که گامی دیگر باید بردارد. زیرا راهش همان است که می جوید ولی نمی گوید. شوق یافتن ات افزون باد. یافتن در تداوم رفتن و جُستَن است. ماندن و مرداب در یک خط اند و منتظر لغزش ره رو. "
اندیشید:"آیا دانای یکتا می تواند آن حال وهوایِ ناگفته شنودن و نا خواسته برآوردن و با چشم بسته دیدن را در دیگران القا کند؟ یا ظرف باید نخست ظرفیت مظروف را داشته باشد؟" به آنی، چشمانش بسته شد و سکوتی سراپای وجودش را درنوردید، بی وزن و حجم شد. چون دانه غباری گردان به دور خویش، سبک، بی وزن و در فضایی بس گسترده ای گردان و چرخ زنان گردید. هرچه بود و نبود، نور بود و روشنی یِ بی منبع و ماخذی! آوایی شنید از درون وجود خودش، نه از برون، که رهروی ز راه دور آمده به راهت برو. بجوی تا بیابی که:
"آن چیست که دیده نمی شود ولی با آن می بینیم،"
"آن چیست که شنوده نمی شود ولی به وسیله آن می شنویم،"
"آن چیست که در تصوّر ما نمی گنجد ولی با آن تصویری را در تصوّرمان می سازیم،"
"آن چیست که آن را نمی شناسیم ولی با آن شناسایی می کنیم و آن چیست که اگر آنرا بشناسیم همه چیز را خواهیم شناخت."
ندانست کی، ولی زمانی که سبک و نسیم مانند بازگشت. حالی خوش داشت پر از شادی، سبکی و سُرور، مانند برخاستن از خوابی طولانی و خوش. دستی ظرف آب را به دستش داد که:
"بنوش و بدان که بر کرسی دو پایه کسی استوار نمی ماند و سه پایه بایدش عشق تفکر و پایداری. از زیرکی بسیار بپرهیز که تا گمراهی فاصله چندانی ندارد."
ظرف آب را با حرمت بسیار گرفت، بر لب نهاد، به تمامی نوشید. چقدر تشنه بود! اندیشید آب روانی، ره یابی و تداومی از حیات و روشنایی است. حتا قطره ای از آن را در ظرف هدایت اش باقی نگذاشت.


دو: از پونا تا کتماندو

ظرف آب را که فرونهاد، خسته نبود. دانایش که رفت گامی به حرمت اش با او رفت و چون بازگشت سر بر زمین نهاد و خفت. در خواب دید که ایستاده بر دشتی گِرد و کاو چون جامی پر از سبزه هایی به رنگ سبزِ زمرد! در دور دست ها کوهی بنفشِ کبود رنگ، عظیم و استوار سر بر فلک کشیده و قله در دل ابر فروبرده، در پیش پایش دریاچه ای آیینه مانند بی موج و حرکت گسترده و بی انتها که تا دور دست و دامنه کوهِ کبودِ هم رنگ آسمان، در سکوت سکون، پیش می رفت. در دو سوی آن آبِ آیینه نما درختان عظیم و پر شاخه و برگ آسمان را پر از سبزی یِ سبزِ برگ های شان کرده بودند، به گونه ای که آسمانِ بر فراز دریاچه خودی می نمود و دیگر فضاهای آسمانی پوشیده از برگ و تاریکی بود. همه جا و همه چیز در سکوت و سکونی سبز، منجمد بود. ندانست خودش یا آوایی گفت:"یافتن نه جستجو کردن" و "آن چیست که..." شنود همه برگ ها سؤال کنندگانی شدند که بی وقفه می پرسیدند آن چیست...! آرام آرام بیدار شد. کیسه سفید متقالی اش را برداشت بر شانه اش انداخت و بی یک نگاه به عقب، از اشرام وپونا بیرون رفت.

در بمبی، دهلی و کلکته هم خبری نبود. در آژانس مسافرتی، به انتظار نوبت نشسته بود. با خود گفت باید از هند رفت. صدایی پرسید:" به کجا؟" برگشت نگاه کرد کسی با او سخن نمی گفت. "هر کجا که سبزتر باشد." این را خودش گفت. برخاست و از آژانس بیرون شد. دو هفته ای همه جا را با چشم باز و دل گشاده گشت.

 هند سبز و خرم بود ولی شلوغ و فقرزده هم بود. آیینه ای بر زمین گسترده که آسمان را در خود منعکس کند و بر دامنه کوهی بنفش و قله در ابر فرورفته باشد، هر چه گشت، نیافت. سرراهش به آژانس دیگری رفت. آن جا هم صف و انتظار بود. نشست. پشت به خیابان و رو به فضای آژانس داشت. ناآرام بود. دو صندلی کنارتر رفت تا دید بهتری از دیوارهای پر عکس داشته باشد. درست روبروی او بر دیوار تصویر بزرگ رنگینی از کوهِ پر برف و پر قله هیمالیا بود در کنارش عکس هوایی ای از کتماندو پایتخت نپال بر روی عکس با حروف سفید و درشت نوشته بود:"به جام زمردین جهان خوش آمدید."شهری غرق در سبزی و خرّمی، غنوده در دامن بلندترین و بزرگترین قله زمین و زیر پای بام جهان. جامی ز سبزهِ سبز انباشته. دشتی وسیع، گسترده و کاو پر از سبزهِ سبزی به رنگ زُمُرُد. که اورست و قلل دیگر را چون تاجی بر سر دارد.". فردای آن روز درکتماند بود.

نپال سرزمین ناباوری های فرهنگ بودائیسم جهان، کعبه جوانان سرکشِ نوجو و گریخته ازتمدن ماشینی غرب. پس از اشغالِ تبت، بام جهان، قبله گاه ارزان و فراوانِ هیپی های جستجوگر جهان. کشورمیمون های شیطان، معابد پر مهمان آغوش های گسترده بوداییان مهربان.

آرام و استوار، هم چنان که عادت او بود، از پله های فراوان معبد میمونها بالا رفت. پله هایی طولانی به صورت خطوط طویل کشیدهِ موازی که ده ها مشتاق دیدار و زیارت را بر خود به بالا می برد. گویی پله تمامی نداشت. از معبد خبری و منظری دیده نمی شد.تا بود پله بود که بالا و به سوی آسمان می رفت. در طول هر پله طویل ده ها میمون شیطان گرسنه با چشمان گردشان در جست وجوی خوراک در دست کسی. بودند تا به سرعت و جسارتی باور ناکردنی در چشم به هم زدنی از دست و گاهی از دهانِ مردمان بربایند. وقتی آخرین خط پله در آسمان آبی رنگِ بی اَبر، به محاذات چشمانش رسید، نمایی از تاج معبد را دید که می خواهد خودی به بالا رونده از نفس افتاده بنمایاند. پله که تمام شد، فضای گسترده بر بلندی ومعبد مفتون اش کرد. دمی آسود. چشم بر هم گذارد به سیر و سفری ذهنی رفت و بازگشت. احساس گرسنگی کرد. در فضای وسیع و سنگ فرش معبد بر سنگ تراش خورده ای نشست. صبحانه و ناهارش را که قرصی نان و دانه ای موز بود هنوز از کیسه اش بیرون نکشیده به یغمای ماده میمون بچه به بغلی رفت که با یک خیز و جهش طمعه را ربود. لبخندی زد که آسوده زِ زحمت خوردن. در آن معبد ساخته بر بلندایی مشرف بر همه جا، مجسمه ای از بودا، لبخند بر لب، فربه -آن گونه که سازنده آن تصوری از سلامتی داشته است- پیچیده در حریرهای رنگین و عطر تند عود در حال سوختن به او خوش آمدی بی کلام و سخن می گفت. زیارت کنندگانِ مو بور و چشم روشن - که تعدادشان کم نبود- در حال خلسه و حرمتی، متین و خموش دوش به دوش بومی مردمان بودایی به ستایش ایستاده بودند. عده ای به نیاز و جمعی بی نیاز از هر نیازی، شاید به پاس حرمت آموزگارِ تأمل، تحمل، تفکر و اندیشه چنین تمام قد به سکوت و احترام برجای مانده بودند.

آن چه او را به این مکان کشیده بود معبد و سنگ نبود، فضا و جوّی پر از نیروانا بود، مکانی بود که در عالم رویا، نادیده، دیده بود! تجمعی از دو ضد، امری ناشدنی در باورعلمی غرب. بخشی از جام زمردین در دید و زیر پایش بود! گفته بودند:"بر خلاف هند، در نپال نباید به دنبال آشرام گشت. نپال آشرامی گسترده.در سایه کوهی عظیم و سر بلند، مکانی روحانی و رویایی است. در این دیار، فرصت برای تفکر بسیار و دانای گمنام هم کم نیست. در هر گوشه و کنار و شکاف کوه هوشی سرشار از آگاهی به انتظار جوینده نشسته و بر سر هر سفرهِ فقر و غنّا شاخه ای از معرفتِ معنوی روییده است." از دیگری شنوده بود:
"بر بام دنیا اگر بروی، برای آموختن وقت کم خواهی آورد. جهان را به وسعت و گونه دیگری خواهی یافت."
پرسیده بود:
"بام جهان که در اشغال است؟"
"تو به دنبال تفکر بی همتای بام جهان باش. تفکری که هستی را دگرگونه می بیند و می شناسد. برخی از کوچندگان ومهاجرین ازلهاسا درخاک نپال؛ دانش های ناب، معرفت های دست نخورده، ناشنوده، نادیده و کم یابی هستند که باید بجویی تا بیابی شان. چشم دل باز باید کرد. داشتن دو چشم بر صورت کافی نیست!"
چند روزی در معبد میمون ها پرسه زد و شنود. گفتگو بسیار و شوق آور بود. دانست مهاجرین بام دنیا که به نپال پناهنده شده بودند، در همان دره های سرسبز زیر بام دنیا پناه گرفته بودند. شنود:
"اهل ارتفاع و بلندی هستند. مردمی پر از فکر و اندیشه، پر از تازگی و طراوت که شب های سرد هیمالیا را با یکتا قبا در هوای آزادِ زیرِ صفر به ریاضت می نشینند!"

مینی بوس سینه کش جاده خاکی را می لیسید، پر صدا و تکان و ناله کنان بالا می رفت. این وسیله برای آن راه ناهموار ساخته نشده بود، می نالید و شکوِه کنان خودش را از کف جام زمردین کتماندو به بالا، لبه جام، دامنه های سنگین و بلند نشین کوهپایه می کشید. راه شرق پررمز و راز و پیچ و خم است! قرار بود راهنمایش با او باشد، در آخرین لحظه حرکت گفتند که او در آخرین ایستگاه که مقصد مینی بوس است به او خواهد پیوست. مسافرانِ مینی بوس،غالباً توریست های غربی بودند. جوانکی فرز و سبک، با قامتی متوسط ولی سالم و استوار با دو چشم درشت و سیاه که انگلیسی لندنی را با لهجه نپالی به روانی صحبت می کرد ایستاده همه مسافران را با هم آشنا کرد. در کوتاه مدتی هر کس دانست که دیگران کیستند و به کجا می روند! کاری که درغرب، به این سرعت و صراحت ممکن نیست، گاهی هم دور از ادب و اتیکت اجتماعی است. اول خودش را معرفی کرد. بعد گفت که ما مسافرین در این سفر نیازمند شناخت خود و دیگرانیم. مفهوم انگلیسی "تفاهم و درک متقابل " را بکار برد که "او" را متعجب کرد. اندیشید کاربرد به جای این مفهوم از پسری بومی و نا آشنا با مفاهیم ادبی بعید به نظر می رسد ولو تصور شود که او ندانسته تقلید کرده باشد،که بسیار به جا آن مفهوم را بکار برده بود. وقتی معرفی، ترجمه و راهنمایی رایگان اش تمام شد آمد، آرام در کنارش که خالی بود نشست. نگاهی بر ساز و برگ ساده و ناقص او برای چنین سفری، در قیاس با دیگران، کرد پرسید:
"اهل قلّه و صعود که نیستید؟"
"نه."
"تا کجا می روی؟"
"تا کمپ پناهندگان تبتی."
"راهنما داری؟"
"قرار است در آخرین ایستگاه به سراغم بیاید."
"که چه کند؟"
"آن چه قرار است بکنم."
"چه می خواهی بکنی؟"
"چیزی نمی خواهم، برای یافتن آمده ام نه خواستن."
"درست است، خواستن طلب است و جستجو ولی یافتن غنّا است و مکاشفه..."
برگشت نگاهش کرد. شلوار جین، تی شرت آرم دار، موهای بُرُس خورده و سرعت حرکات جوانانه اش را سنجید. تاملی کرد و گفت " چنین است که می گویی"و ساکت ماند جوانک تأمل اش را دریافت ولی به روی خودش نیاورد، پرسید:
"راه ناهموار و سخت است، با این پاپوش..."
"در مقصد پاپوش مناسب خواهم خرید."
"نان گیرت نمی آید...پاپوش؟"
"پاپوش محلی..."
"محلی ها بی پاپوش و پای برهنه بر سنگلاخی برنده، چون شیشه شکسته راه می روند و همسران خودشان را نیز در آن سر بالایی هان نفس گیر بر پیشانی و پشت می بَرَند!"
"چه باید کرد؟"
"راه را کوتاه کن."
"چگونه؟"
"با آیدا گفت وگو کن."
"آیدا کیست؟"
"دانای ما."
"در کجا؟"
"در کنار دریاچه خاموش. آبادی کوچکی قبل از آخرین توقف گاه همین مینی بوس. دهکده ای با یک خانه سه اتاقه بنام هتل، رو به دریاچه! تا "ویل" یا "فال" جانسون تماشایی هم نیم ساعت با دوچرخه راه است."
"منظورتان چاه است یا آبشار؟"
"هر دو، آبشاری است که در چاه عمیقی می ریزد!"
"سرزمین عجیب و دیدنی است."
"نادیدنی هایش عجیب تر و دیدنی تر است. اگر به ژرفای نادیدنی ها دست بیابی فرصت تعجب هم نخواهی داشت."
"این را چه کسی به تو گفته است؟"
"هم او، دانایم. "
"او در کجاست؟"
"به مقصد که رسیدیم، اتاقی در هتل بگیر منتظر باش اگر تو را بطلبد من خبرت خواهم کرد."
صداقت جوان جای شبه ای برای او نگذاشت. فکر کرد در گفتارش نوعی عشق، صفا،ارادت و رضا است که مجذوب کننده و صادقانه می نماید. پرسید:
"اگر مرا پذیرا نشود..."
"در خلوتت از او بطلب، او بر همه چیز تسلط دارد. آگاهی مهربان و بخشنده ای رهنما و یاری دهنده ای بی ادعاست، اگر خالص باشی او محکی بی همتا!"
با تعجب جوان را نگاه کرد. انتظار چنین گفت و شنودنش نبود! جوان، سر به پایین داشت. اندیشید که روزی چند می مانم بیاد راهنمایش افتاد که در مقصد منتظرش است. جوانک گفت:
"نگران او نباشد. به راننده خواهم گفت به او بگوید که منتظرت نماند."
حیرت زده نگاه اش کرد ولی او هم چنان سر به زیر داشت. پرسید:
"من که به تو حرفی نزدم."
"نگرانش که بودی!"
بقیه راه را دیگر حرف نزد تا مینی بوس ایستاد. جوانک پیاده شد به راننده به زبان محلی چیزی گفت و براه اش رفت.او بار سبک اش را برداشت و پیاده شد. جوان به سوی میدانی وسیع در زیر سایه درختانی تنومند، بلند و کهن که آسمان را از آن خودشان کرده بودند رفت. او چند گامی به سوی میدان برداشت. ایستاد. میدان، از سه سو به تنه درختان ستبر و عظیم محدود می شد. از سوی دیگر به دریاچه ای شیشه مانند، پر از آبی سبز، بی موج و حرکت و دانه ای برگ فروریخته از آن همه درختان سِتبرِکهن! دریاچه ای در خاموشی پر ابهتی فرو نشسته، که عکسی از آسمان پر نور بر فرازش در نزدیک و سلسله جبالِ کبود، استوار، عظیم بلند و پُر قلّه هیمالیا را در دوردست در خود داشت. اندیشید که اُبُهتِ سنگین و سهمگین هیمالیا حرکت را از آب دریاچه ربوده است. یا، باد هم در این ارتفاع و در پناه آن کوه، جرأت حضورش نیست تا موجی بر آب بیندازد! تنها همین بخش از فضای بر فرازِ دریاچه گشوده و آفتاب گیر وبی درخت بود. در میدان زیر سایه درختان بلند دانه ای از آفتاب را برخاکِ زمینِ سخت وصیقل شده نمی توانست بیابد. تضادی آشکار بین فضای برفراز دریاچه پر از آفتابِ طلایی و سایه سبز نیمه تاریک زیر درختانِ بلندِ بر آسمان گریخته می دید. مکان، میدان و دریاچه یِ خاموش، برایش دل آشنا بود. یک بار این مکان را در جایی دیده بود. زمین خاکی تیره، محکم، سنگین، مرطوب، سخت پاخورده و رُفتِه شده داشت. از آن همه برگ سایه انداز بر سینه آسمان دانه ای بر زمین سخت صیقل شده نبود. گفتی میدان را رفته و شسته بودند! بخشی از میدانِ خالی از سَکنِه، با بوریای درشت بافتی، مسجد مانند، مفروش بود مانند اینکه بوریا بخشی از خاک زمین میدان است. پاخورده و براق از مصرف. بر بالا دست میدان، تختی به ضخامت چهارانگشتِ باز از زمین برجسته تر نهاده بودند که بوریایی نرم بافت داشت. تخت مسلط برفضای از بوریا پوشیده شده و پس از آن زمین عریان ولی هم چنان رفته و پاک بود. اندیشید این فضا، با آن سقف بلندِ پوشیده از شاخه های پر برگ چون گنبدی از مساجد کشورش می ماند. فضایی روحانی و تفکر برانگیز. ندانست چرا چنین مفتون و متحیر، در این فضای بیگانه ولی دل و روح آشنا مانده است. از خود پرسید:" آیا این منظره همان که در رویای بین خواب و بیداری در اشرام پونا دیده بودم است؟" بهتر و دقیق تر نگاه کرد. در کُنجی از میدان، دور از دریاچه، فرش بوریا و رفت وآمد احتمالی مردمان، کلبه ای ساده ولی پاک و درخشانی را دید که تا آن لحظه ندیده بود! در رویایش نیز کلبه نبود، پا سست کرد، چند گام به طرف دریاچه خاموش برداشت زیر سایه های همه جا گیر درختان گُم در آسمانِ نامعلوم، پشت به دریاچه و رو به میدانگاه پوشیده از بوریا، بر زمین هموار به حالت لوتوس کامل نشست. دانست که محل سکنای خود را یافته است. نرمه انگشتان شست و اشاره را بهم پیوست هر دو دست را بر زانوهای لمیده بر خاکش نهاد، برای اولین بار- پس از خروج از پونا- به آرامش دل خواهش رسید. سایه عظیم ترین سلسله سنگین جهان را بر سر کشید و به سفری عمیق و پر نشاط رفت. سفری در پیچ خم های ذهن روشن و سیال اش. اول چون حبابی شکفت و چون بخاری همه جا رو و همه جاگیر شد. سپس با هست و هستی یکی و چون غباری سبک از زمین و خودش چرخ زنان برخاست. برخاسته وغوطه ور ماند تا شب تمام شد. در تاریکی هایِ صبحِ ندمیده، چشم گشود، سایه هایی از لای درختان، آرام و بی کلام می آمدند و بر بوریای درشت بافت، بر گرداگرد آن تخت برآمده از زمین نیم دایره هایی می ساختند که آرام آرام گسترده تر می شد هنوز آفتاب در پشت افق سیاه از تاریکی گم بود اما سایه ها می آمدند و نیم دایره پیرامون تخت پوشیده از بوریای نرم را کامل می کردند. شکل نشستن اش را تغییر داد. پنجه پاهایش را مالید، نرم و گرم شان کرد. پشت بر تنه ستبر درختی داد.بالای سرش را نگاه کرد برگ درختان سیاه می زد. نه آسمان و نه ستارگان، هیچ کدام پیدا نبود، برگشت به دریاچه خاموش که حالا سیاه می زد نگاه کرد. هم چنان در سکون و خاموشی غرق بود. اندیشید که در این مکان برگ و باد با هم بیگانه اند، نه باد را دل وزیدن است و نه برگها تکان می خورند:
"...در این آرامش،
باد را، دل وزیدن اش نیست.
آبها موج بر نمی دارند،
همه با هم اند،
در آسودگی و صفا،
هستی را به سجود و سکوت می ستایند،
تو هم در آرامش باش،
چون باد که بر برگ به آرامی لمیده تا مبادا او را بلرزاند،
و برگ، نمی جنبد که باد بیدار نشود.
سعی کن در ژرف ترین نگاه برخویشتن ات،
خود را دوباره بازسازی که زندگی در تو و تو در زندگی هستی..."
ترجمه شعر نپالی، که در مجله " حضورمداوم" خوانده بود را بیاد آورد. در همین هنگام نگاه ها به کلبه ساده گردید که پرده اش بالا رفت و زن جوانی کشیده و ظریف اندام با آبشاری از موهای ابریشم مانندِ طلایی لغزان و افتاده بر شانه و سینه، تا بلندای کمر بیرون آمد. نرم و روان آمد. از تخت پوشیده از بوریا ظریف با گام کوتاهی بالا رفت. رو به جمعیت نشسته در سکوت ایستاد. کف هر دو دست را بر هم نهاد و به احترام در مقابل پیشانی گرفت، اندکی به جلو خم شد و سر فرود آورد. دمی در این حال ماند. سپس زانو خماند و مانند دامن سپید نرمش آرام بر زمین، به حالت لوتوس کامل نشست. همان جوان، شانه ای در مقابل اش گرفت که زن جوان آنرا به دست گرفت و توده نرم و ابریشم مانند موهایش را که نیاز به شانه نداشت را آرام آرام شانه کرد. تازه او دریافت که چهره زن در زیر نقاب مو پوشیده شده است. زن، شانه را بر زمین گذارد و با هر دو دست موهای لغزنده اش را از میانِ دو ابرو، به دو نیم کرد و از چهره پس زد و به عقب برد، بر هم تاباند و پیچید و به صورت نیم تاجی بر پشت سر نهاد. او پیش از این که چهره زن جوان را ببیند مردم را دید که هر دو دست بر بوریا نهادند و پیشانی بر میان دو دست به سجده در آمدند. دید که زن برخاست، دست بهم جفت کرد و بر مقابل چهره به احترام گرفت. همه از جا برخاستند. زن جوان هم چنان که آمده بود به کلبه رفت. دیگران با هم گفتگو کردند که او ندانست چه گفتند. او ندید ولی بعد شنود که همزمان با نمایان شدن چهره زن از انبوه مو، نوک قله کوه را آفتاب، گردی از طلا می پاشد و صبح دهکده کوچک آغاز می شود! فردا این هم زمانی را دید، گرچه نادیده هم باور داشت.

نشسته مانده بود که جوانک به سراغ اش آمد، صبح بخیرگفت و آرام نشست. چندی هر دو ساکت ماندند او پرسید:
"ترا به چه نام باید خواند؟"
"راجو."
"راجوی چه؟"
"راجوی دختر آفتاب، نامی که اهالی آیدا را به زبان بومی خودشان می نامند."
"تو او را چه می نامی؟"
"گاهی همسر دانایم و گاهی فقط ..."
"مگر او همسر توست؟"
"آری. زمانی که به این جا آمد و ماندنی شد با هم ازدواج کردیم. شش بهار بیشتر است."
"از هند؟"
"نه، از لندن."
"کسانش..."
سر بر داشت و نگاهی براو کرد و به آرامی گفت:" بیگانه دیرآشنا، زیاد می پرسی. به اتاقی که نگرفته ای برو. ناشتایت را بخور از دیروز ندیدم چیزی خورده یا آشامیده باشی، ما ساده و کم خواری و پُراندیشی را دوست می داریم ولی ریاضت جان فرسا و افراط را هم نمی پذیریم. برو آماده باش شاید امروز تو را بطلبد.

اتاقی گرفت. آنروز به شب پیوست و کسی او را نطلبید. در طی روز گردشی به دور دریاچه کرد. چشمی به طبیعت مبهوت کننده داشت و چشمی از دور به کلبه. از هیچ کجا آبی به دریاچه نمی ریخت و از هیچ کجا هم آبی به در نمی رفت! سطح آب هموار، بی موج و تکان، همچنان که در رویایش دیده بود، فقط آیینه وار از هوا،آسمان و هیمالیا نقشی در خود داشت. کسی را فارغ و بیکار ندید تا بپرسد که چگونه می توان به دیدن آبشار یا چاه جانسون رفت. فکر کرد از راجو راجع به آب دریاچه و راه آبشار بپرسد به اتاق کوچک و ساده اش بازگشت. خودی شست و به پشت دراز کشید. مدتی بود که در بستر نرمی دراز نکشیده و نه آرمیده بود. به سرعت خوابش برد. در خواب هم بر آبی صاف و صیقلی شدهِ درخشانی بود. نمی دانست بر آب خوابیده یا راه می رود. تنها می دانست با صافی، پاکی و صداقتی آب گونه در تماس است. در تاریکی بیدار شد و راه افتاد. به میدان که رسید، در همان جای پیشین اش نشست. در روشن تاریکی صبحِ ندمیده، چند نفری داشتند نیم دایره اول را شکل می دادند. او بر سقف تیرهِ گنبد مانند میدان نگاه کرد، یک دست سیاه بود و پر از تاریکی. دید که نیم دایره های نشسته دارد کم کم پر می شوند. دقت کرد که نوک قله های چندگانه هیمالیا در پشت سر و طرف راست زن جوانی که بر تخت بوریای ظریف جلوس می کند و روبروی دید خود او خواهد بود. دمی خجل از این نظاره و دقت شد. اندیشید که شک در حقانیت اهل واقعیت کار او نباید و نیست. وقتی زن مو از چهره پس زد سر بر نداشت تا قله را بنگرد می دانست که چنین خواهد بود ولی نقش قله در آب را دید که برف بر نوک قله کوهِ کبودِ در آبِ ساکن طلایی رنگ شد. چشم بر هم نهاد وقتی باز کرد که راجو آمده بود:
"برخیز ناشتایت را با ما بخور."
نگاه بر کلبه کرد پرده بالا زده و آماده حضورش بود. سنگین برخاست و سبک رفت، وارد که شد آیدا از جا برخاست، کف هر دو دست برهم بر پیشانی و چشم. با لهجه انگلیسی ملکه ای، به او خیر ورود به نپال و دهکده گفت. او هنوز خجل از شک در هم زمانی دمیدن آفتاب بود و سربه پیش پا داشت. دید که کلبه نشینان ساده تر از کلبه، و کلبه هیچ ندارد جز سادگی و صفا. چه ابُهت و بی نیازی باور نکردنی ای دارند این زوج ناجور! آیدا مکانی را به او نشان داد که نشست. دید که راجو دو زانو بر زمین نهاد و در پایین دست ترین مکان آماده نشست. هنوز نگاه بر زمینش بود که آیدا گفت:
"مرد سفر و یافتن بر گلیم ساده ما به دنبال چه می گردی که نمی یابی؟"
"شرمی که از شک داشته ام."
"فراموش اش کنید. همان که توجه داشتید دیگر شرم نیست خود نوعی آگاهی و پیش گیری از گریزی به بیراهه است، ما یکدیگر را برای سرزنش نیافته ایم."
سر بلند کرد. چهره دانای یکتا را در صورت زنانه یِ زیبایی دید. صورتی آشنا و پر از هوش و سرشار از آگاهی با نگاهی تیز، بُرّا، نافذ، صریح، ژرف و به رنگ دریاچه اما نه خاموش، که پر از گفتگوی برون و آرامش درون. اندیشید هر که و هر چه هست کار کرده و تعلیم دیده و دست پرورده استادی است روشن ضمیرکه با سن و سالش هم خوانی ندارد. این فقط یک نگاه کوتاه بود و نیازی به نگاه دیگرش نبود. دانست که آیدا او را ندیده شناخته واو تا ندیده بود نمی شناخته است. با خود گفت: "عجبا این زنِ جوان فولادی آب داده و شعری ناسروده است. آن برنا، که چنین سروده و پرورانده است چه کسی است. می داند که من کیستم و پی چه آمده ام!" زنِ جوان با لبخند گفت:
"راجو گفت که، شما را از راه تان منحرف کرده است."
"بانوی دانا می دانند که هم راه من را کوتاه و هم به اقبالم فزونی بخشیده اند سپاس شان بر من واجب است."
هر سه ساکت ماندند. این دو در سکوت، یکی به سرعت و مهارت و دیگری به سعی بیشتر، سنجش آگاهی های خودشان را در کفه ترازوی ذهن شان به تعادل ویکسانی رسانیدند. امواج نافذ ذهنی شان، هم خوانی و همراهی لازم را یافت. سومین نفر که بر دو زانوان خویش نشسته بود سکوت هوشیارانه زن و آرامش مرد را می سنجید. به یادآورد که وقتی به آیدا گفت مردی به بهانه یافتن، برای آموختن آمده است، آیدا گفته بود:" او هر که هست، شاگرد و نوآموز نیست. به راهی نشان کرده و یافته آمده است یافتن اش بهانه افتادگی است. برای تایید آمده نه یافتن. فرصت تفکرش بده تا خود را باز هم بهتر و بیشتر بازیابد. در این مکان زیاد نخواهد ماند. حرف زیاد دارد ولی کم گو و بیشتر گوشِ شنودن دارد. راهش را می شناسد، می پرسد می رود. آگاه و زیرک است. زیرکی اش از سواد و زیادخوانی و از شاخه ای به شاخه دیگر پریدن هایِ ناگزیر سابق او است. بیش از عمرش می طلبد. سارقِ وقت است و..." حال می دید که هر دو خموشند. هم بانوی دانایش و هم سارقِ وقت و فرصت. در نهایت آیدا پرسید:
" راجو گفت که به کمپ پناه جویان تبتی می رفتید."
"چنین است که شنیده اید."
"به دنبال که می رفتید؟"
"همان که اکنون در حضورش نشسته ام. اگر می یافتم."
"اگر می یافتید؟ شما که خود می دانید از چه می پرسیدید؟ او را می آزمودید یا دانسته های خود را به محک ناب و نیالوده آن کوه نشینان می آزمودید؟"
"هیچ کدام و هر دو."
"این که جمع اضداد و رمز زندگی است. در "هیچ کدام" ناباوری از راه فراگیری و سخن گویی و تدریس متداول نهفته است و در"هر دو" گفتن تان اشاره به پیوند و پیوستگی هستی - پذیرش هر دو رویِ سکه هستی- و نوعی زیرکی و تیز هوشی دارید... "
واژه "زیرکی" او را بیاد دانای یکتا بُرد و به سرعت بازگشت. در حضور این زن جوان نیازمند تمرکز و سرعت انتقال ذهن بود. نگاه کرد لبخندی گوشه لب های ظریف زن را تکان داد که به سرعت محو گردید.به راجو اشاره ای شد و او سه ظرف ساده و سفید چینی را بر زمین مفروش کلبه نهاد، آیدا از قوری براقی مایعی خوش عطر و گرم در آنها ریخت. قرص نانی و اندکی خامه و عسل بر کنارش گذارد. بی کلامی هر سه صبحانه را در تفکر خوردند. راجو برخاست و ظرف ها را به پشت کلبه برد و با بوریای ظریف لوله شده ای باز گشت آویزه پرده دیگری را بالا گرفت و منتظر ایستاد. آیدا برخاست و گفت برای آشنایی ما همین کافی است اگر شما هم موافق باشید به بیشه و فضای باز می رویم تا رهاتر و آزادتر گردیم. او گامی به عقب ایستاد تا زن جوان بیرون رفت و او بدنبالش، باز هم در این اندیشه که این روشن بینی و کمال را زنِ جوان از که آموخته است.

در بیشه صبحی پر طراوت گسترده و آماده بود. این بخش از بیشه در پس کلبه را او هرگز ندیده بود. وحشی، پر طراوت، وسیع و بی رفت و آمد، در آغوش طبیعت پنهان شده با زمین نرم و مرطوب از شبنم شبانه - بر خلاف زمین سخت میدانگاه- این جا هم در چتری از سایه شاخه و برگ و بی آسمان بود بر بوریا در سه راس یک مثلث روبروی هم نشستند. آیدا بی مقدمه، جواب اندیشه او را داد:
"پدرم به دلیل مرگ زودرس مادر، تربیت مرا به عهده گرفت. استاد فلسفه وعِرفان خاورمیانه به ویژه اسلام در دانشگاه آکسفورد انگلستان بود. با عمق افکار زکریای رازی،سهروردی، ملاصدرا و هم فکرانشان مانند مولانا جلالدین رومی آشنا و مأنوس بود. وقتی از جهان می رفت مرا به دوست و همکارش استاد دیگری که در زمینه عِرفانِ خاور دور، ذن و بوداییزم، کار می کرد سپرد که استادی یگانه و مُدَرسی بی همتا بود. این دو فرهنگ بزرگ خاوران در ذهن تازه و نورسته من سخت خانه کرد. در بلوغ ذهنیم، تحملم به پایان رسید و ازغرب به شرق کوچیدم.
همچنان که آغاز کرده بود ناگهان ساکت و بی سخن ماند. او با شنیدن این مختصر اشاره، به تضاد او و راجو اندیشید. در میان بُهت و تعجب اش، زن جوان به آرامی گفت:
"او را دست کم نگیرید! جوان و خام اش ندانید. نزدیک چهار دهه عمر دارد! عارفی بومی، کوه نشینی سالک، رَه شناس ساده نما، عاشقی صادق و دانایی در لباسی، به عمد، مبدل است. سادگی شیوه ذاتی، بومی و غریزی او، نه فضیلتی انتخابی و تفاخری است! قلبی چون آیینه دارد و یاد گیری اش اعجاب آورست. دو زبان را به روانی آموخته و به لهجه های محلی بسیاری آشنا و تکلم می کند. در کشوری که مردان همسرانشان را بر هودجی بر شانه و پشت حمل می کنند او مرا در قلب وسیع و یگانه اش با خود به همه جا می برد. اگر به اتاق کار وکتابخانه اوراه بیابید او را دگرگونه تر از این خواهید یافت. مردی تعریف ناکردنی است. زیرکی را او به من به اشاره رساند تا شما را به عقب ببرم و دگرگون کنم!"
او سر فروانداخت و از قضاوتش درباره راجو خجل ماند. دانست که توان راجو در خود ننمودن اش، بیش از نیروی شناخت اوست. ره یابی به حجابی که راجو به دور خود کشیده است آسان نبوده و نیست. به دو روی یک سکه و نقش آموزش کتبی و شفاهی در مسایل معنوی اندیشید و پرسید:"شما را موافق با اندیشه خود نیافتم." در جواب شنید که:
"من هر چه آموختم از این راه بوده است. خواندن و نوشتن را در کودکی و در خانه آموختم. با فلسفه هم در خانه و توسط پدرم، به صورت جهشی، آشنا شدم. آداب و روابط اجتماعی را هم در مدرسه ای خصوصی فراگرفتم. آنچه علم و تجربه لازم بود هم از این راه به سوی من آمد. معرفت به آگاهی، فرهیختگی، فرزانگی، هوشیاری، عشق، الهام، اشراق و نظایر آن را با ممارست، تمرین، تفکر، تمثیل، تواتر، تداوم، تذکر و نظایر آن از راه خود کوشی، خودداری، خودشناسی، به خودآیی و... اگر سهمی من را باشد به یاری معلم و پدر دوم ام هست.
"می توان گفت که زمین را کسی آماده کشت وکاشت کرده و بذر را دیگری پاشیده و به مراغبت نشسته است."
"نقش من در آن کِشت، پرورش و برداشت در کجاست؟"
"این همان هیچ کدام من است."
"و توضیح اش؟"
"بدون حضورِ و توان پذیری زمین، هر زحمتی، هَدَر و عَبَث است."
"تفکر در کجا می ایستد؟"
"شما بهتر می دانید، متاسفانه در کنار حرف و کلمه."
"تاسف اش؟"
"برای بیان تفکر نیاز به حرف و کلمه داریم. در ازل کلمات با هم و مفاهیم برای بیان کلی بودند، دانشمندان آن ها را، به تدریج از هم تفکیک کردند تا بهتر تفهیم منظور کنند. تاریکی با روشنایی و زشتی همراه زیبایی با هم می آیند یکی بی دیگری گنگ و بی معناست، هم چنان که دانای من می دانند بنیان هستی در نوعی از پیوستگی است که تفکر بشری برای بیان اش به علم،تجربه، تمثیل و قصه روی می آورد."
"و مثال در رابطه با تاسف؟"
"وقتی دانای یکتایی می گوید "آرامش بیاب تا رستکار شوی" آرامش در رابطه با حرکت و جا بجا شدن معنا پیدا می کند. آرامش بی تکان و حرکت مرگ است، رستگاری نیست. در خلوت و تنهایی هر کسی پارسا و در رابطه با دیگران است که زُهد معنا می یابد. هستی در حال حرکت، جا به جایی، گسترشِ ذرّه ای و کیهانی است. ما هیچ عنصرساکن ودرحال آرامش مطلق نداریم!"
"بنابراین هستی، کامل، شامل و درعالی ترین صورت ممکنه بوده و هست که نیازمند تغییر و تکاملی دیگر نیست؟"
"چنین است که می گویید. ولی در همین حال، در حال دگرگونی مداوم تکامل دورانی است، که ساده ترین اش، چرخش ها و گسترش و انقباض های پیاپی و بی وقفه ذرّه ای و کیهانی ابدی و ازلی است!در ضمن دو عامل ناگفته ماند زمان و مادّه."
آیدا روی بر راجو گرداند و با لبخند پرسید:
"راجو زمان چیست؟"
"بانوی من مرا از گفتگو معاف کن. من امروز فقط گوش هایم را همراه آورده ام."
آیدا با لبخند گفت:
"او می گوید:"زمان اسبابِ بازیِ دانشمندان است که از حرکت سیارات تقلید کرده اند. مقوله ای انتزاعی، نسبی و غیر واقعی که درد سر آفرین هم می تواند باشد. انسان با مقیاس زمان پیر می شود." اما اشیاء یا ماده: به همان سؤال های دقیق علمی بازمی گردد که شناخت کل از راه بررسی جزء ممکن می شود که گویا هدف شما از این سفر نیست، بلکه، شناخت عاملی که" اگر او را بشناسیم همه چیز را خواهیم شناخت" است!
هر سه ساکت، بی کلام و خموش چون آب دریاچه ماندند تا گفتگوی پنهان شان را از راهی دنبال کنند که نیازمند کلمه نباشند!

سه روز مسافر ناپدید ماند. در چهارمین روز او در همان محل نشسته بود. راجو به سراغ اش آمد. بی کلامی حرف، برای مدتی، روبروی او نشست. آیینه ای در مقابل آیینه دیگر شد. شاید هم گفتگو در سکوت. زمانش که فرارسید سر برداشت که:
"آیدا سفر و جامه نو پوشیده ات را تبریک گفت."
"امید است سپاس فراوانم را پذیرا باشد. او این رخت نو را به مهارت و بخشندگی فراوان بر تنم استوار کرد!"
"گفت که تو ما را ترک می کنی."
"او، آموزگاری دانایی، بخشنده ای فروتن و راه نشان دهنده ای بی همتاست."
"او، آخرین سؤالت را جواب خواهد داد ولی در حیرت است که وقتی می دانی چرا می پرسی؟"
"تحیراش از فروتنی است. می داند که مرا جرأت آزمودن او نیست. نادان نمی پرسد."
"آمادگی حضورش را داری یا هنوز هم در راهی؟"
"راجو که بسیار می داند چرا می پرسد؟"
"آن که می طلبد می پرسد. من طالبی منتظرم. دیدارتان با هم، برای من دیدنی است! تاکنون ندیده بودم با کسی چنین کند."
"راهی را که در سکوت به من نشان داد برای نوپایی چون من صاف و هموار نبود."
"شیوه کارهمسرم، سهل و ممتنع است، می دانست می توانی. توانت را به رُخت کشید! "
"منتظر می مانم."
راجو، برخاست و گفت که زیاد منتظر نخواهد ماند. رفت. "او" با نگاه دنبالش کرد تا در بیشه ناپدید شد. آمدن آیدا را ندید. اول احساس انبساط و آرامش کرد، بعد صدایش را شنود:
"سفربه خوشی، بر این باور بودم که بیشتر از این خواهی ماند. به سرعت باز آمدید! "
"می خواستم، ولی بیش از این طاقت ام نبود. "
"نتیجه؟"
"دریک کلام همان:وحدت وجود، بی ورا وماوراء بودن و تطابق توانِ کل وجزء..."
"واقعیت چنین است."
"در آغاز به عرفان ایرانی در تربیت پدر اشاره کردید، بانوی دانا می دانند سالک در طی طریق ازهفت وادی و گذرگاه سخت، تحت مراقبت و هدایت مراد، می گذرد.اگر سالک از این هفت مرحله سلوک به سلامت و امانت بگذرد و پیر و مرشدش او را سالک مصلحی بشناسد، در پایان راه مراد بر گوش مرید رمزی را آشکارمی کند که دیگر واجبات دین بر او واجب نیست. مرید پس از شنیدن، اگر دیوانه نشود و حلاج وار سر خود به دار نسپارد، سر به کوه و بیابان نگذارد به کنجی می خزد و بی صدا منتظر گذر از روزن زمان می ماند تا در گذرد! مراد بر گوش مرید چه می گوید که از مرز جنون تا دیوار بلند سکوت گسترده است."
آیدا، آرام و سنگین نگاهش کرد. از جا برخاست. او هم بر خاست و همراه رفتند. می دانست که دیدار و گام های آخری است که با او برمی دارد....
برگشت نگاه کرد شب و تنها ایستاده بود.

سر و صدای آن آهن پاره متحرک که آمد، دانست وقت رفتن است بار سبک اش را خواست بردارد دید در دست راجوست. راجو راه افتاد و او سنگین به دنبالش. از میدان که می گذشتند نگاهی به کلبه کرد می دانست که پرده فرو افتاده است. راجو هم چنین که سر به راه داشت تا چند گام مانده به مینی بوس ساکت ماند. در پای پله بار سبک اش را بر شانه اش نهاد و گفت:
"در کیسه سفیدت گذاردم همسرم گفت بگویم همه... همان است که می بینی... "مکثی کرد وادامه داد" گاهی در خلوت دل و جانت با ما پرواز کن...خوش پروازی. مرد سفر و یافتن من تو را در باران می بینم!"
می دانست در کیسه سفیداش آیینه دسته داری دارد!

سه: از کالیفرنیا تا لندن

برای گفت وگو با اعضای اداره کننده کنفرانس، قرار بود، بیست و چهار ساعت قبل از آغار کار کنفرانس، او دربانکوک باشد. از کالیفرنیا، دو ساعت قبل از پرواز وارد فرودگاه نیویورک شد. اول یک ساعت و بیست دقیقه تاخیر پرواز به بانکوک اعلام و بعد از ساعتی کلیه پروازها کنسل شد! در نتیجه فردای آن روزچهارساعت به آغاز کنفرانس وارد فرودگاه بانکوک شد. مستقیم، خسته و کوفته از فرودگاه به کنفرانس رفت. تنها کمتر از دو ساعت وقت داشت تا آماده کنفرانس شود. راهنمایش در ماشین او را در جریان کار کنفرانس گذاشت. اوراق و مدارک مربوطه را به او داد. به سرعت آن چه لازم داشت را مطالعه کرد. وقتی به محل کنفرانس رسید تقریباً می دانست که چه باید بکند. افتتاح کنفرانس با سخنرانی مسئولین دولت میزبان آغاز می شد. در خلال آن مدت او می توانست که آمادگی بیشتری برای اداره و آشنایی با اعضای پانل پیدا و نظم کنفرانس را اداره کند. کنفرانس مرتبط برعلوم انسانی در زمینه فلسفه حیات و هستی شناسی از دید معنوی بود. سخنرانان مردمی آرام و متین بودند، نه گروهی سیاسی و فرصت جو و قدرت طلب که دو نفرشان در کشوری نگُنجَند. بعد از مراسم رسمی اولین سخنران یک پرفسور قهوه ای رنگ لاغر اندام از کشور هند بود که در لباس سفید و بلندش، تیره ولاغرتر می نمود. فصیح و فاخر سخن گفت. در جمع بندی گفتارش، فشرده ای از نظریه بدیع و ناشنوده و جالب اش را ارایه داد که در نهایت سادگی از هر لحاظ شامل و کامل بود. بسیار تشویق شد و تایپ شده سخنرانی اش را به مسئول پانل داد و بر جای خود نشست چنان روان و روشن گفت که کسی سؤالی نداشت.او زمان سنج اش را نگاه کرد، پرفسور هندی سر دقیقه و ثانیه بر جایش نشسته بود. سخنران دوم از آمریکا بود با کت زرشگی و شلوار آبی و قد بلندش حواس همه را از سخنرانی تند و پر آمار و نمودارش به خود و لباس اش جلب کرد. دو برابر حرف و گفتِ پرفسورهندی را در کمتر زمانی که مرد قهوه ای رنگ استفاده کرده بود، بیان کرد. جوک گفت و شوخی کرد و شنوندگان سؤال فراوان و او آمادگی جواب دو برابر آن سؤالات را داشت که وقتش تمام شد و اسلایدهایش بر روی پرده بود که سخنران سوم را به نام خواندند. سخنران سوم ساعت اش را نگاه کرد و گفت چون زمان صرف ناهار نزدیک است من عنوانِ گفتارم را از "تربیت روان برای خود درمانی و سلامت روان و بدن "به" ساده ترین غذای روح برای بهتر و سالم زیستن انسان" تبدیل می کنم تا شما با اشتیاق بیشتربه گفتار کوتاهم توجه کنید. ژاپنی آمرکایی ای بود که در جوانی در کمپ ژاپنی های مقیم امریکا - در جنگ بین المللی دوم- شاگرد استادی جدا شده از درس و شاگردانش شده بود و از مهندسی نفت به فلسفه و عرفان ذنِ ژاپنی بقول خودش"سویچ"کرده بود. براستی ساده گویی شگرفی کرد و اصول خود توانمندی های انسانی را به زبانی ساده چنان پخت و آماده در ظرف فهم و درک مشتاقان سخن اش گذارد که طولانی ترین کف زدن ها را برای خودش فراهم آورد و تعظیم کنان بر سر جایش نشست.

در ادامه کنفرانس پس از ناهار سخنرانان شرقی خواب آلوده آمدند. بیشتر حرف زدند و کمتر تشویق شدند. فردای آن روز دو دانشمند آفریقایی با لباس های رنگین و جالب شان آمدند استقبال خوبی از آنها شد. بخشی از فرهنگ و باورهای سنتی و تجربیات باور ناکردنی خودشان را گشودند و میزان نزدیکی ارتباط بومی خودشان را با طبیعت وزمین، به عنوان مادرانسان، بهره گیری از آن برای زیست و سازش باروَرتر را به اطلاع دیگران رساندند و نشان دادند. سادگی و ساده زیستی و مرتبط بودن باعناصر گوناگون طبیعت تکیه گاه باورهای صریح، روشن و بی ایماء و اشاره آنها بود.

در میان دو سخنران صاحب نام بعد از ظهر همان روز یکی آمد گمنام! با تأنی و متانت از جا برخاست با چشمانی درشت و تیره ای که فقط پیش پایش را نگاه می کرد آرام آمد. آرام ایستاد. سر بلند کرد همه کس همه جا را به دقت نگاه کرد. لحظه ای آرامتر ایستاد تا تمامی توجه منتظران را به خود جلب کرد. شرقی بود ولی به انگلیسی شیرین و سلیسی بدون تعارف و تکلف گفت:
" خانم ها و آقایان
در آن زمان که فرمان هست شدن جهان صادرشد "هستی" بود. همه وهرچیز در بطن هستی ناشکفته بود. فرمان که صادرشد، کسی نبود تا بداند که اول نظام هستی آمد و بر اساس آن نظام آمده خلقت آغاز شد، یا نظم و خلقت با هم آمدند! بعید است که چنین خلقت منظمی بی نظم اولیه حادث شده باشد. به هر صورت، زمان خلق چنین خلقت شگرفی را ادیان الهی در شش روزِ محاسباتی ما دانسته اند که در روز هفتم بنابر ذهن راحت طلب انسانی ما "هستی" که هست را می آفریند، به استراحت می پردازد! بدیهی است که لزوم استراحت دلیل برخستگی و خودنقص وضعف هستی می تواند محسوب گردد. ازاین نکته درمی گذرم. به زمان شش روزه برمی گردم، شاید ارقام نجومی، نوری پذیرفتنی تر باشد. به خاطر خواهیم داشت که این باور درباره خلقت کبیر و خلق کهکشان هاست و هنوز تا خلقِ خلقتِ صغیر میلیون ها سال راه در پیش است! پس از گذشت میلیون ها سال. در این گذر و گزار در کُراتی که آب و هوا و نیروی زاد و زایش فراهم بود، آبها از خشگی ها جدا شد. زیست شناسان که راه دیگری برای پدید آمدن حیات تاکنون نیافته اند بر این باورند که در آب های کم عمق و نور رَس، به حکم طبیعت، تک یاخته ای، از راه تقسیم مستقیم، تکثیر می شود. سپس، چند یاخته ای ها، جلبرگ ها، چنداُرگان داران و آب زیان به وجود می آیند که با امواج به خشگی می روند و باز می گردند تا دوزیستیان پدیدار شوند. کره خاکی ما صاحب خزندگان، دوندگان،پرندگان و در نهایت موجودی بنام انسان گردد که خودش را اشرف مخلوقات و مرکز ثقل هستی بداند و بشناساند. فراموش نکنیم که هوش، فراست، درک، تمیز و آگاهی در ذات و غریزه هستی است و هر ریزذره اتمیک می داند چه باید و می تواند بکند و در عین حال با هست و هستی در ارتباط تنگاتنگی است. دنیایی ازهوش وآگاهی دردل هرذرّه..."

او چشم از گوینده درشت و سیه چشم برگرفت، بر مدعوین نگاه کرد، همه مجذوب و غرق در سکوت شنودن، دل و چشم به او سپرده بودند. گفتی با چشم باز به خواب رفته اند. صدایش می آمد، تُن صدایش زیر و بمی آرام داشت و با کلمات بازی ماهرانه ای می کرد. بی هیچ گفتگو، همه را در جاذبه سخن خود داشت. هر آنچه به سادگی می گفت همه می دانستند ولی نظمی در بیان داشت که سخت جذاب و دل ربا بود به یاد آورد پرفسور هندی سخن اش نغز، نو، تازه و ناشنوده بود. ولی این مرد با اندامی متوسط، محکم و سالم و سخنی ساده همان جذابیت بیان و افسون گری مرد هندی را داشت. داستان میلیون سال خلقت را با طنزی علمی و افسانه ای افسون کننده گفت تا به افسانه خلقت انسان که خالق هستی او را، بنابر تجسم از ذات خودش در محدوده ای از ایده آل ذهن انسان - در بهشت- می سازد و از خوردن میوه معرفت اش بر حذر می دارد...شنود که می گفت:
"...آن منبع آگاهی ومعرفت، خالق یا هست کننده "هستی" موجودی بنابر تجسم از ذات خویش -معرفت، دانش، آگاهی و خرد مطلق- می آفریند و او را از خوردن میوه معرفت منع می کند! بهانه افسانه سازان هرچه باشد، بعد ها گفتند دلیل آن تمایل خصلت انسان به آن چه منع می شود بوده است، منع عنصری که ذرّه ذرّه وجودش از آگاهی و معرفت انباشته است، از لمس میوه و یا خود معرفت، برای چیست و به چه منظوری است من نمی دانم. دیگرانی آمدند و زیرکی کردند که انسان را از خوردن سیب و گندم برحذر داشته اند شاید این گروه با معرفت انسانی، سَرِ سازگاری نداشته اند! بهر حال شیطان پا پیش می گذارد، با خالق، معبود و سَروَر خود در می افتد و انسان را از بهشت، تنبل خانه ابدی (شاید بی کار، خانه آسمانی و الهی) به در می برد! آیا این درسی بود تا انسان به حکم معرفت از فرمان نامعقول خالق اش شانه خالی کند و بر استدلال و اندیشه عقلانی خویش تکیه کند؟ شاید هم ادبیات افسانه ای کوشیده تا برای "ذات هستی بخش" هم ضدِ متضادی بنام شیطان بسازد! از دید معلم ساده زیستم بودا خلقت انسان، مانند هر موجود و عنصر دیگری از هستی؛ پاک، مقدس و محترم و در خور توجه و مطالعه و منبعی از توانمندی های بی نظیری است بر اساس تفکر، تعقل، تأمل و تحمل که کوه نشینی ساده اندیش می خواهد راه و راز کاربرد این توانمندی خداگونه را برای شما به نمایش بگذارد و بگوید که..."

واژه "کوه نشین ساده اندیش" ذهن او را از سخنران ربود و به بیست سال قبل و مکان مجهولی برد. سعی کرد بازگردد. بازگشت. به چهره سخن ران نگاه کرد. دست برد و لیست اسامی سخنرانان را برداشت. نام و نام فامیل سخنران را یافت. خواند: " برهمن هاری راجنکا شاندارکی" در شرح حالش خواند:" متفکر، محقق، بوداشناس و...عضو انجمن علوم معنوی سلطنتی انگلستان..." هیچ کدام از این تعاریف و عناوین او را کمک به شناسایی اش نکرد. متحیر و متفکر بود که شنود:
"...تعجب آورست اگر بدانیم که تاثیر میوه معرفت بر انسان جز آن بود که سازندگان آن افسانه و شیطان می انگاشتند. راهی که انسان در طی قرون پیمود؛ سخت پرپیچ و خم، نشیب و فراز، طاقت فرسا و دشوار بود. ولی انسان هم، سست اراده و آسان از خواسته هایش کنار نمی نشست. بسیار بر زمین خورد و برخاست تا راهش را یافت. اگر راه ناهموار و بر قله های بلند می رفت هدف و آمال انسان هم به بلندا و عظمت همان هستی و پروسه ای تکاملی و بی پایان بود! انسان،بنابرداستانِ خلقتِ انسان، منبع و ماخذ ذات خویش "هستی مطلق" را از یاد نبرد و برای به او و جایگاه بلندش رسیدن پیوسته و سخت کوشیده است. این همه شعر، ادب، موزیک، موسیقی و هنر که بر در و دیوار معابد، کلیسا، کنیسا و مسجد و موزه هاست گویای این توجه و عشق انسان وناله نی یِ از نیستان بریده ایست که..."
ناگهان برقی از ذهن اش جهید و چشمان درشت و سیاه راجو را شناخت. تمام بدن اش به لرزه درآمد. به آنی دررویایی غرق شد...دردریاچه خاموش فرورفت تا به عمق عمیق آبِ دریاچه ای رسید، بی تکان و موج که نه برآن آبی می ریخت و نه از آن سر ریز و لبریز می شد. تعادلی پایدار. در آن عمق ژرف، همه جا برایش روشن و نورانی بود. بُعد زمان مکان از میان برداشته شده و دید که از پایه و شکم کوه در کف دریاچه نهری می جوشد و می خروشد و در آن سوی دیگر کف دریاچه، این آب زلال جوشیده از پایه و شکم کوه، در دل زمین فرو می نشیند. یاد سخن راجو افتاد که وقتی از او پرسید:
"چگونه است راجو که نه آبی بر این دریاچه آیینه گون می ریزد و نه آبی از آن می گریزد؛ آیا در طی قرون چنین بوده و هرگز تبخیر،سرریز یا لبریز نشده است؟
راجو، دَمی ساکت مانده، پس از دقایقی سر برداشته و گفته بود:
"من زمان را نمی شناسم و از قرون بی خبرم ولی می دانم؛ ذاتِ ذهنِ خلاقِ انسانِ خودکفا مانند همین دریاچه و قائم به ذاتِ خویش است. از خودش و در خودش مصرف می کند تا نیازمند نباشد اگر دیروز و فردا را نشناسی مانند همین دریاچه آرام، خموش، توانمندی ابدی و ازلی خواهی شد "
به سخنران برگشت، می گفت:
"...و انسان با همه این کوشش و توان روزافزون اش هرگز قادر نخواهد بود از راه بیان، کلمه و مفاهیم گفتاری موجود، موفق به تعریف و شناخت ذات هستی گردد. برای بیان، شناخت، تعریف و توصیف اش نیازمند تجربه، ابداع، و خلق امکانات دیگری است. امکانات بیانی موجود متعلق به دنیای انسانی است نه جهان هوشیار هستی. شاید، نیازمند به نوعی از معرفت و شناخت تازه، نه واژه، باشیم..."
 بیاد آیینه دسته داری افتاد که آیدا به جای جواب "آن چیست که اگر او را بشناسیم ..." به راجو داده بود و او در کیسه و بر دوشش نهاد... آیینه ساده و بومی دست ساز نپالی را هنوز، پس از گذشت بیست سال داشت. به میز خطابه نگاه کرد. راجو داشت هم چنان آرام، شمرده، متین، مستدل و صادقانه سخن می گفت. گویی برای دل باز و گسترده دریا مانندِ خودش می گفت... بی هیچ خواسته یا نشانی از خودخواهی و انتظار تشویقی. به چهره شاد و بی چین و شکن زمانه اش نگاه کرد. از همه جوان تر و سر حال تر می نمود. اندیشید که در آن دو دهه گذشته نزدیک چهاردهه عمر داشت. بیست سال گذشته بود! ازخاطرات بیست ساله اش که بازآمد، فهرست اسامی سخنرانان را برداشت دوباره نگاه کرد:"برهمن هاری ...عضو انجمن سلطنتی علوم معنوی..."صدای کف زدن حضار را که شنود نگاه اش را از فهرست اسامی برگرفت، دید در راه رفتن و نشستن است. شنوندگان غرق در گفتارش دیر خبردار شده بودند داشتند کف می زدند به گونه ای که او ننشسته ماند تا به تشویق کف زنندگان سپاس گوید. پرفسور آمرکایی و هندی از جا برخاستند او هم در جایگاه اعضای پانل از جای خود برخاست و سالن یک پارچه وهم آهنگ ایستادند. راجو ننشست و ایستاده ماند و در تداوم کف زدن ها رو به جمعیت چرخید، سر خم کرد. ولی کف زدن ادامه یافت بلندگو از او خواست تا به پشت میز خطابه باز گردد. هنوز دقایقی از وقت اش باقی بود. به پشت میکروفن رفت ایستاد از همه خواست تا بنشینند. همه آرام نشستند. سر به طرف بلندگو پیش آورد و گفت:
"سپاس و احترام یک کوه نشین ساده اندیش را بپذیرید. آن چه می دانستم و می توانستم و به من یاد داده بودند که بگویم را برای شما گفتم، اگر بخواهید بر آن چه گفتم اضافه کنم، جز سپاس و احترام، کلمه ای ندارم تا بیان کنم. اگرسخنی بگویم تکرارست و اتلاف وقت شماست که برای ما کوه نشینان "زمان" بی معنا و برای شما اهل علم و ادب که هزارم ثانیه اش را اندازه می گیرید بسیار پر بهای است. اجازه فرمایید با همین خاطره خوشی که به من بخشودید شاد و قانع باشم و بر جای خودم بنشینم."
عده زیادی سؤال داشتند. با فروتنی گفت که در زمان تنفس، اگر جواب را بداند، جواب خواهد داد. عده زیادی منتظرش ماندند و زمان تنفس را با راجو به سر کردند.

مشغولیات وتشریفات ختم کنفرانس او را به خود مشغول کرد. بعد از ظهر که کنفرانس پایان یافت او سرگرم مصاحبه و کارهای اداری پس از کنفرانس بود. غروب به هتل رفت. دوشی گرفت و آماده شام تشریفاتی پایان کنفرانس گردید. امید داشت تا راجو را در هنگام شام ببیند. ولی هرچه نگاه کرد او را ندید. از مسئول تشریفات کنفرانس پرسید، در جواب گفت:
"ایشان برای شرکت در مراسمی به مناسبت انتشار سومین جلد " بررسی سه مکتب هستی شناسی عِرفان عمده شرق" نوشته همسرشان ناگزیر از پرواز به لندن بودند و از شرکت در شام عذر خواستند."
فردای آنشب او به آژانس مسافرتی اش تلفن کرد تا پرواز بانکوک نیویورک اش را به بانکوک لندن نیویورک تبدیل کند. بعد از ظهر بود که پرواز کرد. شب را در لندن استراحت کرد و فردایش برای پیدا کردن نام و آدرس نویسنده کتابی که جلد سوم آن منتشرشده بود اقدام کرد. کار بسیارسهل و سریعی بود. بیست دقیقه بعد نگاهی به ساعت اش کرد وقت مناسبی برای تلفن کردن بود. شماره را گرفت. صدای زنانه مسنی جواب داد. خودش را معرفی کرد و پرسید که می تواند با خانم یا آقای شاندارکی صحبت کند.
" لطفاً برای چند دقیقه گوشی را داشته باشید."
انتظار اندکی طولانی شد، صدای آیدا را شناخت که گفت:
"بعد از بیست سال شنودن صدای یک دوست، بسیار دل نشین و شادی آوراست. ما را سخت شگفت زده کردید. راجو و من خوشحال خواهیم شد اگر امکان دیدار شما برای ما فراهم شود."
"برای همین به لندن آمده ام."
"لطف کردید ما را چگونه یافتید؟"
"از طریق مؤسس انتشاراتی کتاب شما."
"در کجای لندن هستید؟"
"در حوالی فرودگاه."
"کی شما آزاد هستید، هر چه زودتر بهتر."
"جز دیدار شما کار دیگری در لندن ندارم."
"امروز بعد از ظهر برای شما مناسب است؟ آدرس..."
"آدرس شما را دارم."
"منتظرتان خواهیم بود."
"باکمال اشتیاق خواهم آمد."

با لندن آشنا بود در لندن مدتی درس خوانده بود. ساری منطقه اعیان نشین و خوش منظره ای بود.آماده رفتن شد. شغل اش ایجاب می کرد دو باره به لباس کلاسیک غربی بازگردد. تاکسی ای از هتل خواست، سوار شد. آدرس را به راننده داد. می دانست ساعتی راه در پیش دارد. چند نفس عمیق کشید و چشمانش را بر هم گذارد. فصل باران نبود ولی باران گرفت! دانه های باران بر سقف ماشین ریتمی منظم داشت. نظمی آرام بخش احساس کرد. از کنار معبد میمون ها گذشت، پیچ وخم جاده را به سرعت پیمود. در دهکده و کنار دریاچه خاموش هم باران می بارید. در میدانِ کناردریاچه، جز مِه و باران چیزی نمی دید. میدان بی بوریا و تخت پوشیده از حصیر ظریف بود. کلبه هم نبود. گودالی بود که او در عمق آن گودال ایستاده بود. در آن مِه و باران نه آسمان و نه شاخه های درختان پر برگ را می دید و نه کوه بلند کبود رنگ را. فرمانی او را به نام می خواند ولی او توان جواب دادن نداشت. دری باز و بسته شد هوای سردی به صورتش خورد. راننده در را باز کرده بود. او پیاده شد از راننده خواست منتظرش بماند. خانه بی دیوار و دروازه بود. هیچ خانه ای در آن اطراف دیوار و دروازه نداشت. تاکسی تا مقابلِ در ورودی خانه آمده بود. همه جا و همه چیز از درخت و درختان هم پوشیده از برگ بودند. فضای خانه سرسبز، همه جا و همه چیز غرق در سبزی برگ های سبز، تنها پنجره ها و دَرِ ساختمان پیچک پوش نبود! خانه بزرگ، کهن سال و قدیمی بود. تا در ورودی چهار گام بیشتر فاصله نداشت، زنگ را که فشرد. در آرام باز شد بانوی سالخورده ای، با موهای سفید و قامتی اندکی خمیده، همسال خانه در را باز کرد و او را با نام و عنوان اش نامید. پس از خیر مَقدَم گفت که میزبانان اش منتظرش هستند. راجو در چند گامی ایستاده بود. هر دو کف دست بر هم نزدیک چشم های درشت و سیاه اش نهاده، سر به حرمت خم کرد. چوب های لاک و الکل خورده و صیقل خورده زمین از نظافت می درخشید. یاد خاک مرطوب و رُفته شده و بوریای صیقل شده از مصرف سالیان طولانی افتاد. آیدا با چند گام خودش را به او نزدیک کرد، دو کف دست به هم نهاد و ورود اش را خیر مقدمی صمیمانه گفت.
هر دو لباسی ساده، بی زینت و بلند بر تن داشتند. زمانه خطی بر چهره هیچ کدام نگذاشته بود! تنها رنگِ بخشی از موهای هر دو نقره ای شده بود. هر سه با هم به طرف سالن پذیرایی به راه افتادند. سالن بزرگ پذیرایی، موزه ای از هنر شرق و بسیار تماشایی بود. اشیاء عتیقه و گران بهای در درون دیوار، در زیر نور مناسب و سیستم ایمنی جاسازی شده بودند. مینیاتورهای بسیار نفیس ایرانی، سینه ریزهای نقره وطلا، دستبند های دست سازهند و...هر کدام در جای مناسب و در نهایت نظافت و ظرافت نهاده شده بودند. او نمی دانست کدام را نگاه کند. یاد کلبه و پرده ساده اش، اتاق کاری که هرگز ندید و بیشه پشت کلبه افتاد. عذر خواست و ناخواسته گامی به طرف کتابی خطی به خط زیبای فارسی در میزی شیشه ای برداشت دیوان خطی حافظ با کناره های مینیاتور شده گران بهای کتاب، دیوانه اش کرد. بیتی از شعر را خواند و نگاهی به آیدا کرد که آن آرامش و متانت اش در هم ریخته بود و با تعجب او را نگاه می کرد. با لهجه ادبی، به فارسی از او پرسید:
" شما زبان فارسی خواندن می توانید ؟"
حال نوبت او بود که تعجب کند. چند لحظه ساکت ماند. بر خودش مسلط شد و به انگلیسی جواب داد:
"فارسی، زبان مادری من است. باید من از شما بپرسم که چگونه فارسی صحبت می کنید."
"مگر می شود عرفان اسلامی را بدون دانستن زبان عربی و فارسی درک و فهم کرد؟ پدرم و دوست اش هر دو یکی عربی و فارسی؛ دیگری فارسی و زبان های خاور دور را بخوبی می دانستند. برای شما گفتم که من تحصیلات منطقی خاصی بر اساس تفکر پدرم داشتم نه برنامه های وقت بَرِِ مدارس متداول دولتی، نوعی میان بُرزدم. من ریاضی را برای درک و فهم منطق و فلسفه آموختم و نه محاسبات جبر و الگاریتم. در نوجوانی به یادگیری تاریخ و ادبیات اسلامی در رابطه با علوم الهی و هستی شناسی هدایت شدم که شعر ارگان عمده آن بود. گفتار عرفانی و اسلامی به زبان و بیان خاصی عنوان وعرضه می شد که درک و فهم اش با زبان متداول مردمی ممکن نبود. سواد عربی پدرم به من کمک کرد تا در زمان شاگردی دوست اش بتوانم استادم را یار و همراه باشم در حالی که سن وسواد دانشگاهی نداشتم ولی متون فلسفی وعرفانی را درک و فهم می کردم. خواندن نوشتن ام از گفتارم بهتر بود. مدت زمانی هم در دانشکده ادبیات تهران شاگردی کرده ام.
کلمه "متون" را به فارسی گفت. او از این که آیدا فارسی می دانست و متون کهن ادبیات اسلامی را درک و فهم می کند سخت متعجب و غبطه خورد. این تعجب و توان را به او هم گفت و اضافه کرد:
"یادتان هست که در اولین دیدار گفتم از اینکه با یک هم زبان گفتگو می کنم خوشحال هستم. در آن زمان اشاره ام به زبان انگلیسی بود و نمی دانستم که دامنه این هم زبانی تا کجا به پیش می رود. "
راجو گفت بهتر است تا برای گفت وشنود به کتابخانه بروم. به کتابخانه رفتند. مبل ها قدیمی تر ولی نزدیک تر و راحت تر بودند. تعداد کتب و قدمت آنها به قدری بود که او به سرعت دریافت سالی هم برای جستجو و تماشای کُتُبِ نفیس و بی نظیر این کتاب خانه کم نظیر،کم است. سعی کرد توجه اش را به جای کتب و اشیاء به میزبانان راغب و مشتاق دیدارش بدهد.
"از چگونگی یافتن ما می گفتید. داستان ناشر و کتاب چه بود؟"
"من، برهمن شاندارکی را در کنفرانس بانکوک یافتم. اول ایشان را نشناختم. دیدار شان رَگِه هایی از آشنایی را برایم زنده کرد، ولی شناخت ایشان برایم ممکن نبود. به فهرست نام سخنرانان هم مراجعه کردم، آن هم کمکم نکرد. وقتی ایشان گفتند:" ماکوه نشینان ساده اندیش" ناگهان پرده از پیش نظرم برداشته شد و به دهکده و دوران جستجوگری، دریاچه آرامِ آیینه مانند و میدان گاه پر سایه باز گشتم. اما این مرد کامل و آن جوان زلف آراسته جین پوشیده بقول شما "در لباس مبدل" با هم همخوانی ظاهری نداشتند. اما دو چشم درشت و سیاه مملو از عشق و احترام صادقانه همان بود که بود و راهنمای حافظه ذهنی ام گردید. باورم نمی شد. یک زمان دیدم ایستاده ام و کف دست هایم مثل گلی از آتش گرم و سرخ است. در شام آخر سراغ ایشان را گرفتم مطمئن بودم که فرصت دیدارشان را خواهم یافت ولی به من گفتند به دلیل لزوم حضورشان در لندن، پرواز کرده اند."
"پس آن که در پانل اول برخاست و کف زد شما بودید؟"
"نه. قبل از من دو پرفسور برجسته هندی و آمریکایی برخاسته بودند. بعلاوه من برنخاستم بلکه نیرویی از شوق و ذوق مرا از جا بلند کرد. وقتی نگاه کردم دیدم سالن به حرمت "کوه نشین ساده اندیش" ایستاده و کف می زنند.ناگزیر از طریق بلندگو خواسته شد که به پشت میکروفن برگردید."
آیدا به راجو نگاه کرد و پرسید:
"در این مورد راجو تو برایم حرفی نزدی."
"گفتنی ها را از تو آموخته بودم. در آن کنفرانس من درسم را پس دادم و بازگشتم. اگر دوست داشتند یا مورد قبول بود ربطی به من نداشت. هم چنان که گفتم کلمه ای نداشتم که به آموزه های تو بیافزایم!"
آیدا به من برگشت و توضیح داد که این افتادگی و فروتنی اوج دانش و فرهنگ غنی و سنتی شرق است که از سویی ریشه در رضا و تسلیم دارد و از طرفی می گوید "افتادگی آموز اگر طالب فیضی" و نهایت دانش در درک و کشف، وقوف بر کم دانی خودِ دانا است."
راجو حرف را عوض کرد پرسید:
"می توانم بپرسم چرا در ترک لندن، تا این حدّ، عجله دارید؟"
آیدا سر بلند کرد و نگاهی به "او" و سپس به راجو کرد و لبخندی چهره زیبای زنانه اش را روشن کرد. او صمیمانه گفت:
"دوست می دارم که بیشتر بمانم ولی چرایی عجله داشتن من را در پایان سخنرانی کوتاه بار دوم، که پشت میکروفن آمدید شرح دادید، که وقت برای کوه نشینان هیچ مهم نیست برای شما ساعت نگاه داران هزارم ثانیه ای قابل شمارش و توجه است. در غرب همه کارها بر اساس پیش بینی و برنامه ریزی های دقیق تنظیم شده است. در یک سیستم به هم پیچیده و پیوسته گردش نابه جای یک چرخ دنده، ولو کوچک و نا چیز ضایعه آفرین است."
"چارلی چاپلین هم در روشنایی صحنه، چندین دهه قبل می خواست همین رابگوید. به صراحت می گویم، کسی در آن سوی دنیا منتظر شما نیست. بمانید شایدحضورتان در این دیار ضروری باشد!
هنوز هم چهره آیدا روشن و لبخندی از رضایت بر لب هایش می درخشید و هم چنان به راجو نگاه می کرد. مثل اینکه منتظر واقعه ایست که باید اتفاق بی افتد. او ساکت ماند. نمی توانست حدس بزند چه اتفاقی قرار است رخ بدهد. آن باران و مِه و میدان و گودال را بخاطر آورد. لرزشی ناپیدا بدنش را لرزاند. سعی کرد آن را پنهان از دید آن دو نگاه دارد. پرسید فاصله بین نپال و لندن بسیاراست، نظراش بُعدِ فرهنگی،نه فاصله مکانی بود، شما را در لندن نمی دانستم. به عمد نگفت "نمی دیدم"...
"همه کسان راجو به زیر خاک رفتند. کسانی از دولت مردان هم بر زمین های کنار دریاچه چشم طمع بستند. جای ماندن نبود."
آیدا گفت و ساکت به راجوی نگاه کرد که هر دو دست بر زانو نهاده و چشم فروبسته بود.

او ابتدا، در خود رخوتی احساس کرد و اندکی بعد چشم برهم نهاد شنود کسی گفت:
"کسی در آن سوی دنیا منتظر شما نیست بمانید شاید..."
تهران را دید و شهری که در آن جوانی اش را صرف کرده بود و شمال سرسبزایران درنظرش آمد وگم شد... احساس کرد هم چنان که نشسته است دارد ریشه می دواند بر مبل، فرش، کف پوش و خاکِ زیر کف پوش خانه!.وقتی تمام جسم و جانش ریشه ای شد درهم تنیده و گره خورده ودرعمق زمین فرونشسته، دیگر هرچه بود ریشه بود. مدتی به همین حال -ریشه گره خورده- ماند. احساس کرد از رخت و لباسی که بر تن داشت، دارد آرام آرام بیرون می رود. اول عریان شد بعد همان ردای سفیدی را که زمانی بر تن می کرد را کسی از سرش عبور داد و بر تن اش پوشاند. حس آرامشی بر او دست داد. دید که انبوه ریشه همچنان در جایی که بود باقی است ولی خودش دیگر در آن انبوهِ بهم پیچیده و در زمین فرو نشسته نیست.

به هتل که بازگشت بارش را برداشت و به فرودگاه رفت. در نیویورک دو ساعتی ماند. در کالیفرنیا دو شب بیشتر سر نکرد ترتیب کارهایش را داد و همان قبای بلند و سفیداش را پوشید. به تهران رفت و به همان کاری که در نوجوانی مشغول بود مشغول شد و زندگی را از جهت عرض آن پیمود می دانست که طول زندگی را هیچ کس نمی تواند اندازه بگیرد مطمئن بود که برای او و گره ای که با خود داشت دیگر آن راه طولانی آینده، بسیار کوتاه است

بهاریک هزاروسیصد وهشتاد و شش
فوراِس رنچ، ساندیاگو، کالیفرنیا

کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
مطالب مرتبط:  معرفی کتاب: وقتی چراغ‌ها ... | دکتر سندوزی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil