خیلی ساده مثل راه رفتن۱ | دکتر سندوزی

خیلی ساده مثل راه رفتن۱ | دکتر سندوزی

فشرده بخش اول

مقدمه ای کوتاه:

خسته، کمی هم سرخورده و ناراضی، از یک مصاحبه باز می گشتم. نرفته بودم خودم را پشت ویترین زیر نور تبلیغات مطبوعاتی به نمایش بگذارم. رفته بودم اگر بشود خودم را باز شناسی کنم. یک نفر که کارش انتقاد و مصاحبه کردن و مو را از ماست کشیدن است، من را زیر ذره بین سوآل و کنجکاوی خوب بکاود و حلاجی ام کند. به من بگوید در کجای این زمین پهناور ایستاده ام. وزن و ثقل غبار مانندم، چند هزارم میلی گرم است. در کشوری که از آن دور افتاده ام، ایران، نزدیک دو ده "کشیده"، "ساخته" و مهر و لطف فراوان دوستان را، به عنوان تشویق و ذره پروری از دل و جان بسیار به چشم و دوش کشیده بودم. که اگر غافل تر از اینکه هستم می بودم، باید غرق خود خواهی می ماندم. گرچه هنوز هم امیدم نیست که نمانده باشم و به ساحل نجات رهی یافته باشم. بهرحال در ایران به مهر دوستان "تشویق" از "تنقید" فراوان تر و شایع تر بود. اکنون که به حکم ضرورت- جراحی و درمان و مراقبت- در امریکا زندگی می کنم. در سر زمینی که باور دارم مردم اهل فضل و قلم اش، تا حدودی، واقع گرایند. تعارف کم و تعریف و تمجیدشان حد و حدودی منطقی و عقلانی دارد، شاید بتوان واقعیت ها را به گونه ای؛ صریح تر، روشنتر، شفافتر، شنید و پذیرفت. بنابر این با دل شنیدن و شناخت رفته بودم.
آدرس، در یک منطقه "اداری - تجاری" پر از آسمان خراش و در ساختمانی، سراپا از شیشه سکیوریتی تیره رنگ، در طبقه هفتم شماره 722 قرار داشت. شاسی زنگ را که فشردم عقربه های ساعتم یازده و سی دقیقه را نشان می داد. راس ساعت موعود و مقرر رفته بودم. برخلاف انتظارم جوانکی شسته رفته و کت و شلوار خاکستری پوشیده مودب و خوش برخورد در را باز کرد و پرسید:
"شما باید "آمی ایزمائیل" باشید که ما منتظرتان هستیم."
نخواستم او را تصحیح کنم. فقط گفتم: "بلی خودم هستم." گفت:
"خوش آمدید. رییسم منتظرتان هستند. لطفا از این طرف. من را همراه باشید. به همان طرف که گفته بود، همراه او شدم. وارد سالنی بزرگ و وسیعی شدیم که با دیواره های شیشه ای کوتاه، بشکل هندسی زیبائی، آن را به ده ها اتاقک کوچک تقسیم کرده بودند. در هر اتاقک، کسی پشت میزی و کامپیوتری سخت مشغول کارش بود. هیچ کس به ورود و حرکتم توجه نکرد. در انتهای سالن وسیع و گسترده چند سالن کنفرانس و چندین اتاق برای مصاحبه یا ملاقات نظرم را جلب کرد. جوانک در اتاقی را باز کرد. مبل چرمی سبز راحتی را نشانم داد و گفت که تا چند لحظه دیگر مصاحبه کننده "رییس اش" خواهد آمد. فکر کردم: بیهوده پیشداوری کرده و جبهه گرفته بودم. اینها انسان هائی بسیار آزاد و راحتی هستند. با کسی تعارف ندارند. بی اصراف و وقت کشی و بسرعت می روند سر اصل مطلب.

مصاحبه

همچنان که وقتی مصاحبه کننده آمد با یک سلام و علیک ساده رفت سر اصل مطلب و پرسید:
-    ما معمولا مصاحبه را ضبط می کنیم از نظر شما که اشکالی ندارد؟
"برای من اشکالی ندارد."
دستگاهش را روشن کرد و میکرفون بسیار کوچکی را به یقه لباسم نصب کرد و گفت:
-    اجازه بدهید گفتگوی خودمان را با شناختی از خود شما برای خوانندگان آغاز کنیم اول از خودتان، تحصیلات، مشاغل و موفقیت هایتان برای ما بگویید.
به اختصار و فهرست وار برایش گفتم. خودکاری که دستش بود را بر روی میز نهاد و"کیبرد" کامپیوترش راپیش کشید. با سرعتی باور ناکردنی همین سوآل و سوآل بعدی را تایپ کرد و پرسید:
-    این تحصیلات در کجا و در چه سالهایی بوده است؟
"ایران. انگلستان و ایالات متحده از1940 تا اوایل دهه 1970 " با تعجب نگاهم کرد. می دانستنم تعجبش از چیست. سی و اندی سال تحصیل برایش عجیب بود. چون او نپرسید من هم چیزی در این باره نگفتم. پرسید:
-    این رشته های تحصیلی که هیچکدام مرتبط با هنر نیست؟
"من هم چنین ادعائی ندارم."
-    ولی این مصاحبه، گفتگوئی ایست بر اساس رابطه شما و هنر.
"زیاد هم من و هنر بی ارتباط با هم نیستیم. هر کس و همه کس، از منظر و نگاه من، زندگی اش به نحوی در رابطه با هنر است. من همه وقت و در همه جا، همه و هر چیز را با دقت نگاه می کنم. هر گاه از منظری شاد و از دیگری متاثر می شوم گمان می کنم به گونه ای با هنر مرتبط می شوم. یکی از اصول ساده هنر دوستی به گمانم حساسیت، توجه و تاثر است. خوب و با دقت دیدن است. آیا من اشتباه می کنم اگر بگویم متاثر از اثری هنری شدن، به گونه ای با هنر در ارتباط قرار گرفتن است؟ هر قدر این ارتباط و دامنه دید وسیعتر و دقیقتر باشد، ارتباط با مقوله هنر، گویاتر و فراگیرتر خواهد بود. در همین جا با تاکید بگویم این حساسیت و تاثیر پذیری که خوی و خصلتی انسانی و دلیلی برای هنر دوستی است، یقینا دلیلی بر هنرمند بودن نیست."
-    در این زمینه من سوآل دارم، ولی سعی می کنم اول به آنچه که خوانندگان دوست دارند بخوانند بپردازم. سوآل این است، چگونه شما که در رشته هنر تحصل نکرده اید. نقاشی را آغاز کردید و کار مجسمه سازی، که در آن تکنیک و فن دارای نقشی اساسی است، را فرا گرفتید و شروع نمودید؟
"خیلی ساده، مانند راه رفتن، حرف زدن، خوردن، خوابیدن و... برای انجام و یادگیری این گونه اعمال ساده، تنها دیدن شنیدن تکرار و تقلید کافیست. منهم برای آغاز به نقاشی، آن گونه نقاشی ساده و ابتدایی که می کردم و می کنم، نیازمند یادگیری اکادمیک نبودم. به باورم، فقط به ذات و سرشت انسانیم تکیه کردم. همان کاریکه هر کودکی با سادگی کودکانه اش انجام می دهد، من هم از توان و ذات عاشقانه و کودکانه ام استفاده کردم. اکنون هم آرزو می کنم بتوانم مانند دوران کودکیم ساده، صمیمی، روان و صادقانه نقاشی کنم که ممکن نمی شود. البته این گفته پیکاسو است: "وقتی کودک بودم آرزو داشتم مانند بزرگان نقاشی کنم و اکنون در اوج شهرت دوست دارم مانند کودکان کار کنم."
-    از ابتداء تاکنون معلم نداشتید یا در آغاز خود یار بودید، بعد به معلم روی آوردید؟
"متاسفانه در کودکی نه معلم داشتم و نه امکانش برایم فراهم بود. بعد ها وقتی امکانش فراهم شد فرصتش فراهم نبود. درآن غوغای آغاز نوجوانی سیاسی ام مسئله رهایی و دموکراسی در خاور میانه مسئله مرگ و زندگی و شکنجه و امید بود. بدیهی است وقت و فرصتی برای پرداختن به هنرم نبود. در واقع برای هنر جز پدرم کسی معلم و مشوقم نبود. هم او بود که برایم وسایل نقاشی و عکسهای دیدنی فراهم می کرد. من را به موزه یا به خانه های قدیمی که در آنها تابلوهای نقاشی بود می برد. در واقع من نقاشی را از راه چشم و عشق و هوش یاد گرفتم. اگر بشود آنچه من کشیده ام را "نقاشی" نامید."
-    ایشان نقاش بودند؟
"خیر. برای یک بار هم من ندیدم که ایشان خطی، نقشی، یا شکلی بکشند. ولی خط خوب موسیقی و نقاشی را دوست و دیدی زیبا پسند و طبیعت گرا داشتند."
-    پس. شما؟
"من، به گونه ناخود آگاه همیشه، همه وقت، در هرحال و هرکجا هر تصویری که نظرم را جلب می کرد، به دقت نگاه می کردم. اگر امکان داشت آن را در مقابلم می گذاردم و سعی می کردم تا از روی آن بکشم. کوششم آن بود که هرچه بود را چند برابر بزرگتر کنم."
-    رنگی یا سیاه و سپید؟
"سیاه و سپید. در آنزمان، برایم فرم و شکل مهم تر از رنگ بود. بعدها، کم کم با نور و همزادش سایه آشنا شدم. به یاری این آشنائی، خود به خود طراحی های کودکانه ام جان گرفتند. بُعد و فاصله را یافتم. این کشف و توان تازه در آن زمان، برایم نه تنها ارضاء کننده بلکه مستی آور بود."
-    از چه زمانی به رنگ روی آوردید؟
"شاید باور نکنید، حدود بیست سال بعد."
-    چرا چنین دیر و طولانی؟
"دوران دبیرستان و دانشگاه دوران پر جنب و جوش سیاسی کشورم، ایران بود. دوران ملی کردن نفت، جنبش های سیاسی و کودتاء. در آن دوران فرصت برای من، بعنوان یک فرد جوان سیاسی ایران دوست، موضوعی نادر و دور از آرامش هنری بود. پس از آن هم، مطب داری، خدمات پزشکی، تدریس و تلاش معاش مانع بود. چند سال پس از اشتغال به خدمت در دانشگاه، مطب داری و تدریس، دست یابی به رفاه، فرصت کار هنری برایم فراهم آمد و به کار نقاشی با رنگ پرداختم."
-    پس، تا فراغت و رفاه مالی نیافتید نقاش و هنرمند نبودید؟
"حالا هم نیستم."
-    حالا که کارهایتان در گالری بنمایش گذاشته شده است باز هم نقاش و هنرمند نیستید؟
"به نمایش گذاردن با هنرمند بودن از نظر من دو مفهوم، کاملا جداست."
-    دوستان شما می گفتند که موزه ای در ایران به نام شماست؟
"بله هست."
-    از کارهای خودتان؟
"بله."
-    نقاشی یا مجسمه؟
"از هر دو."
-    فقط از کارهای شماست یا کارهای دیگران هم هست؟
"فقط کارهای من است."
-    مگر چه مقدار کار است که موزه ای را پُر کند؟
"شاید موزه کوچک است. مجموعا حدود صد و هشتاد کار. از طراحیهای کوچک گرفته تا مجسمه ها و نقاشی های بزرگ رنگ و روغن."
-    می توانم سوآل کنم چگونه و چرا این موزه به نام شماست. شمایی که مدعی -هستید هنرمند نیستید؟
"به نام من بودنش ساده است. مالک آن محل من بوده ام. زمانی این محل، هم مطب و هم نمایشگاه و گالری ای برای نمایش نقاشی و مجسمه هایم بوده است. فضای بزرگ و وسیعی که کارهایم را در آنجا به جای فروختن و گم کردنشان جمع می کردم و به نمایش می گذاردم. زمانی که دانستم باید از "روزن زمان" عبور کنم، آن را به مالک واقعیش، مردمی که آنرا به من در طول زمان اندک اندک به امانت داده بودند، باز گردانم و هدیه مهر و مهربانی های فراوان مردم کردم و گالری- مطب به شهرداری تهران به نمایندگی از طرف مردم واگذار شد. شهرداری "سازمان گسترش فضاهای فرهنگی، هنری" شهرداری تهران آن مکان را به نام من و موزه نامید."
-    و جواب شما در باره بخش دوم سوآل چیست؟
"مدعی هنرمند نبودن؟"
-    بله.
"این انکار، هنرمند نبودن، نه ادعاست و نه نوعی شکسسته نفسی. بلکه واقعیتی است استوار بر اساس تعریفی که من از هنرمند بودن برای خودم دارم. بر اساس آن تعریف است که من خودم را هنرمند نمی دانم."
-    تعریف شما از هنر و هنرمند چیست که بر اساس آن شما هنرمند نیستید؟
"خود هنرمند مورد گفتگوی ما بود، نه هنر. تعریف هنر که ضرورت ندارد؟"
"اگر ممکن است شما هر دو را تعریف کنید. تصور می کنم شنیدن تعریف هنر و هنرمند، توسط کسی که نقاش و مجسمه ساز است ولی خود را هنرمند نمی داند، برای مخاطبان این گفتگو تا حدودی جالب و شنیدنی باشد."
-    من از بیان تعریفی برای هنر باکی ندارم. آیا وقت و زمان شما اجازه و فرصت بیان این تعریف بحث انگیز را می دهد؟

دستگاه ضبط را خاموش کرد. بعد برایم توضیح داد که هزینه این مصاحبه به عهده بیمارستان اسکریپ است. بنابر درخواست پزشگ جراحم پرداخت می شود و جنبه تبلیغاتی برای بیمارستان دارد و محدودیت زمانی ندارد و اضافه کرد که:
-    چون محدودیت زمانی نداریم و موضوع برای خود من هم جالب توجه است، بدم نمی آید که از فرم کلیشه ای یک مصاحبه سفارشی محدود، بدر آئیم و آنگونه که دوست می داریم به صحبت بنشینیم. بنابر این از نظر وقت شما و من محدودیتی نداریم. شما باخیال راحت توضیح بدهید و در اندیشه گذر زمان نباشید. امیدوارم شما خودتان فرصت کافی داشته باشید؟"
گفتم که فرصت کافی دارم. شاد شد و دستگاه ضبط را دو باره بکار انداخت و گفت:
-    بله فرصت کافی داریم. شما تعریف هنر را از دید و باور خودتان بفرمائی.
"هنر" مانند "شعر" تعریف روشنی ندارد. اگر کسی بتواند تعریف جامع و کاملی از شعر بکند، که من هرگز چنین تعریفی را در جائی ندیده و نخوانده ام، من نمی توانم چنین تعریفی از هنر را ارائه بدهم. آنچه خواهم گفت: دریایی به سبویی کشیدن است. یک تعریف کاملا شخصی است. عصاره هرآنچه: دیده شنیده و یا در جائی خوانده ام می تواند باشد، البته، در محدوده محدود درک و فهم هم اکنونم. اصراری هم در اثبات و یا صحت اش هرگز ندارم. بهرحال هنر مقوله ایست جذاب و مسحور کننده مانند "شعر" و"عشق" که تظاهراتش را به شیوه های گوناگون در رشته های گسترده آن می توان دید، شنید، درک و فهم کرد. مقوله ای بسیار ساده- در عین حال پیچیده و درهم تنیده- که می توان به سویش رفت چند و چونش را بررسی کرد. تصور کرد که به رمز و رازش دست یافته ایم، در عمق آن غوطه ور شده و از آن سیرآب و غنی گشته ایم. باور کنیم که به مراد و معنی اش پی برده ایم. در حالی که، آنچه ما برداشته ایم، اندکی از بسیار و قطره ایست از دریا. دریائی بی پایان و فنا ناپذیر، همچون خود هستی. جالب اینکه: آن کس که بسیار برداشته، کم و ناچیزش می داند، و آنکه کم و ناچیز سهمی از آن دارد چه غروری از بسیار دانی آن بردوش خویش دارد. آنکه بهره ای دارد سرشار از جذبه و شور و شیدایی است. جالب تر اینکه هرچه این جذبه، شیفتگی و سرشاری از هنر افزون تر و غنی تر می شود، هنر و هنرمند به سر حد اعجاز و خلاقیت نزدیکتر می گردد. میکل آنجلو و لئوناردو داوینچی، دو نمونه برجسته ای از این شیفتگی و دستیابی به اعجاب و اعجازاند. شکیپیر و تولستوی دو نمونه دیگر از آن، در ادبیات اروپای غربی و شرقی هستند. تولستوی "جنگ و صلح" اش را با بیش از دو هزار کاراکتر می نویسد. در کشور غنی از فرهنگ من مولانا جلالدین رومی که شما اورا به نام "رومی" می شناسید. فقه و درس و فلسفه را رها می کند و در زمانی کوتاه بیش از پنج هزار بیت شعر می سراید که تاکنون کسی بدان پرباری و غناء نتوانسته است بسراید. برای آن نام آوران هنرمند هنر به نظر و باور من، معنا و مفهوم عشق را می دهد که گاهی به صورت وحی و اشراق رخ می نماید و زمانی به صورت الهام ظاهر می شود تا بدرخشد و چشمها را خیره کند که این خود چراغی فرا راه دیگران است. گامی است در راهی بی پایان، از هم اکنون زمان تا مرزهای ناشناخته هنر و هستی، هستی به معنای آنچه بوده و هست و خواهد بود." گفتم و ساکت ماندم.
-    تعریف جالبی بود. دوست می دارم بدانم نقش فرهنگ در این تعریف چیست؟
"نقش فرهنگ در این تعریف کلی از هنر- با تمام تاثیر و اثرش- به عمد کنار گذاشته شد. در تعریف دیگر می توان گفت هنر یک پدیده "اجتماعی - فرهنگی" است در بستر زمان که با زبان بیانی ایکه دارد خود به خود گستردگی جهانی می یابد و در قید و بند مرزها نمی ماند."
-    حال بگوئید هنرمند کیست که شما در آن نمی گنجید.؟
"اول اشاره کنم که این نگنجیدن معنی آن ندارد که قد و قامت غبار مانندم در آن عظمت نمی گنجد. دوم وقتی من تعریف و باورم را از هنرمند بیان کنم شما خود قبول خواهید کرد که شرایط بیان شده در من موجود نیست و من در آن تعریف نمی گنجم. به باور من، که اصراری در صحتش ندارم، هنرمند کسی است که: حرفه اش، شغل اش، تمام مشغله ذهنی اش، هدف از زیستن اش، عمل و آمالش، فقط هنر باشد نه دیگر. حتا عشق و زندگیش هم هنر باشد و در راه هنر صرف شود. نگاه کنید به نام آوران خطه هنر، آنها که کارهای هنری شاهکار شناخته شده شان را از موزه ها به سرقت می برند و به میلیون می خرند. این بزرگان، در روزگار زیستن شان چنان مفتون کارشان بودند که در بند حال و رفاهشان نبودند. نیازی به بردن نامی نمی بینم. من، عشق و حرفه ام دندان پزشکی است و خودم را یک دندان پزشگ می دانم که گاهی نقاشی می کند و یا مجسمه ای می سازد شما که یک ژورنالیست موفقی هستید اگر پیانو نواز خوبی باشید خود را موسقیدان می نامید یا ژورنالیست؟"
-    شما من را به چه نام می نامید؟
"من شما را، اگر بخواهم تشویق و خوشحالتان کنم، یک ژورنالیست موسیقی نواز و اگر در رشته موسیقی پیشرفت درخشانی کرده باشید یک ژورنالیست موسیقی دان می نامم."
-    بنابر این، از نظر شما من هنرمند نیستم؟
"ژورنالیست بودن خودش هنر است. مخصوصا وقتی؛ شغل، تخصص، عشق و تمام زندگانی تان نوشتن و نشر باشد. شک نداشته باشید اگر در کارتان از تقلید و تکرار می پرهیزید به ابتکار و نو آوری توجه پُر رغبتی دارید و صاحب سبک و هویتی ابتکاری هستید و از همه بالاتر کارتان پویا است نه ایستا شما هنرمندید."
-    اگر شرایط گفته شده را فاقد باشم ولی در کارم موفق باشم شما مرا هنرمند نمی دانید؟
"نه. نمی شناسم. همچنان که خودم را هنرمند نمی شناسم."
-    در چنین شرایطی، من را چه می نامید؟
"شما را یک ژورنالیست ماهر و علاقمند به کارش می شناسم. مانند هر استاد کار ماهری که مهارت دارد ولی فاقد خلاقیت، ابتکار و نو آوری است."
-    هنرمند چیست و کیست را شنیدیم. حالا بگویید یک هنرمند، مورد نظر و تعریف شما، در کجای هستی ایستاده است و با هنر چه می کند؟
"آیا منظورتان در این پرسش رابطه " هنر" با "هنرمند" است؟"
-    دقیقا.
"هنرمند، با تاکید بر نقاش و مجسمه ساز، در عین حالیکه روی بند ظریف و نازکی در بلندای آمیزه ای از شگفتی، تصویر، تصوّر، خیال و حقیقت حرکت می کند. برداشت اش این است که زیر پایش سخت استوار و پا برجاست. او باور دارد که می تواند به گونه ای وجدان آگاه و واقعی یِ "بصری - تصویری" زمان خود باشد. مانند یک شاعر یا آهنگساز خود را قصه گوی این حَذَر و حضور و رمز و راز زندگی و ناقض همه ی تکالیف از پیش تعیین شده دیگران- که با دقت و وسواس محدود و مرز بندی کرده اند- می داند. رسالتی که بر دوش روشنفکر پیشرو به سختی سنگینی می کند. اگر ما روشنفکر را علاوه بر تعاریف متداول یک زیاده طلب بر حقِ، حقوق انسانی و اجتماعی جامعه و فرهنگ خود و جهانی بدانیم. کسی که همیشه و همه وقت پویا جستجوگر پیشرو و پیشگامی روشنگر است. یک "هنرمند پیشرو"- از نظر جایگاه اجتماعیش- بی هیچ گفتگو یک روشنفکر هنرمند است. هر دو سعی می کنند خود و جامعه را همیشه به جلو برانند. اگر در این نکته با من همراهید. یکی دو گام فراتر بردارم؟"
-    خوشحال خواهم شد.
"از طرف دیگر، در زمینه هنری مورد نظرمان- نقاشی و مجسمه- هنرمند، مواد، تکنیک، تفکر، خیال، غم، وَجد، سرور، شوق، شعف، معانی و مفاهیم فراوان دیگری را در هم می آمیزد و به خط، فرم، بُعد، حجم، رنگ و عناصر بیانی دیگری تبدیل می کند تا پیام خودش را به مخاطب اش برساند. تمام این داد و ستد، گرفتن و دادن و تبدیل تبادل کردن ها که در ذهن پویا و خلاق هنرمند صورت می گیرد، پروسه ای بسیار پیچیده در محدوده ناشناخته و به هم پیچیده ای بنان مغز انسان. یا به عبارتی ساده تر نتیجه فعالیت های شگرف مغز و ذهن هنری هنرمند است. نمی خواهم وارد بحث علمی سلسه عصبی و چگونگی کار کرد مغز و ذهن انسان و ارتباط مغز، فهم، درک با شعور و آگاهی هستیحاکم بر کل هستی بشوم. همین قدر اشاره می کنم که این فعالیت های منجر به خلاقیت، ضمن اینکه استوار به ذات و خود جوش و مقوله ای کاملا شخصی و مرتبط بر؛ اراده، خواست، تلاش، کوشش، تمرین و تمرکز فرد است- که در تعریف هنرمند گفتم- در بستری مرتبط با شعور و آگاهی هستیهم حرکت می کند. این شعور و آگاهی جهانی- شما به هر نام که می شناسید به نامیدش- همان است که نظم کاینات و هستی را به عهده دارد. بنابر این، از دید و باور من، ارتباط هنرمند با هنر در گستره وسیعتری صورت می گیرد که ذره ای- جهانی است. همان "ریز ذره ایکه فیزیک "کوانتوم" می گوید صاحب شعور و درک و انتخاب است و شاعر هموطنم، در هشت قرن قبل از پیدایش اتم و میکروسکپ الکترونیکی، گفته است که: "دل هر ذره را بشکافی آفتابیش اندر آن بینی".
-    ارتباطی جهان شمول؟
"نه به معنای ادبیات سنتی غرب، بلکه از دید و تئوری فیزیک ذره ای جدید که اتم را بی لایه و جدار پوسته می داند و هستی را پیوسته و بخشی از عرفان شرق که دانشمند غرب تشنه شناخت آن است برای بیان کلامی یافته ها و مفاهیم علمیش."
-    دوست جراحتان می گفتند که شما خلق یک اثر را یک "زایش" می دانید. بار داری و تولدش می نامید."
"توجه داشته باشید که گفت و گوی من با دکتر وال، که خودش روی شیشه کار می کند یک گفتگوی ساده و دوستانه بوده است. در فرهنگ شرق، ما به تمثیل و اشاره و مثال بیشتر از شما غربیها روی می آوریم. نوعی فلسقه مصداقی ایرانی است. در بوداییزم و ذن، این مصداق مبهم و رازگونه، ولی درعرفان ایرانی روشن وصریح ترعرضه می شود. بدیهی است که این گفته ام، فقط یک تشبیه و ساده کردن مسئله است. در پروسه خلق یک اثر- که ممکن است سالها طول بکشد تا به مرحله خلق و ظهور برسد- نطفه خلق یک اثر در زمانی، در ذهن خالق آن بوجود می آید. کم کم (و گاهی ناگهان و بسیار سریع) رشد می کند. بارها و بارها از صافی "ذهن و جان" هنرمند می گذرد تا فرم و شکلی یگانه و مورد پسند و نظر هنرمند را بیابد و به زبان ویژه هنریش ترجمه و عرضه گردد. در همین ظهور و دگردیسی است که اثر از تقلید فاصله می گیرد، نو، تازه، یگانه و به صورتی بدیع خَلق و پا به عرصه ظهور می گذارد. چنین اثری نه تنها از تقلید به دور است، بلکه از نوعی اصالت هنری برخوردار است که شناسنامه هنری هنرمند می گردد. هنری ناب نو و نوظهور. من این پروسه- با همه ی تحمل و تلاش برای تولید و تولدش- را به "زایش" و لذت دیدار نوزاد با ویژگی های فیزیکی خاص هر انسان تشبیه می کنم تا بگویم چرا کارهایم را، هر چند ابتدایی و بی مقدار، نفروختم."
-    تشبیه جالب و شنیدنی بود. حال بفرمایید نقش تعلیم و تربیت کی و چگونه وارد صحنه هنر، از دید شما، می شود؟
"تعلیم، آموزش و تربیت در طول تاریخ و بستر تمدن بشر، کی غایب بوده است که ظاهر یا وارد شود؟ از آن زمان که انسان سنگی را بر سنگ دیگری زد تا آتش بسازد، حتا پیش از آن، مسئله تقلید، آموزش و یادگیری در طول طولانی تاریخ تمدن بشری حضوری چشم گیر داشته است. در بستر قرون، آموزش با تغیر و تحول فراوانش- زمانی کند و در دیگر زمانی بسیار سریع و تند- انسان را از راه آموزش و یادگیری، از قرن بیستم (عصر تکنولوژی مدرن و فرا مدرنیست) به قرن بیست و یکم عصر مفاهیم- ارتباطات- اطلاعات سریع آورده است. بهرحال، درست است که خلاقیت و نوآوری در ذهنِ پدید آورنده هنر به گونه الهام و اشراق ظاهر و حادث می شود ولی این ظهور و حدوث در بستر تکامل ذهنی - فرهنگی تمدن بشری در طی قرون اتفاق افتاده است. که خود به خود یک پروسه آموزشی یِ مُداوِم و پویا انسانی بوده است. به عبارت ساده تر، راه پیشرفت و تمدن بشری از روی شانه های انسان ها گذشته و می گذرد که راهی آموزشی و فرهنگی است. هنر که با تقلید از طبیعت آغاز گردید در رشد آرام و کندی که داشت اول به مهارت و بعد به خلاقیت رسید. این خلاقیت است که مقوله ای، شخصی- ذهنی- تربیتی و تظاهری فیزیکی از آن آگاهی هستی یا شعور جهانی است."
-    آیا شما برای آن ذات هستی یا آگاهی هستینوعی از قداست الهی یا آسمانی قایل هستید؟ به عبارت دیگر، هر کسی نمی تواند هنرمند بشود مگر اینکه از آن آگاهی یا ذات هستی، بخشی یا سهمی داشته باشد؟
"گمان نمی کنم من در گفتگویم، با شما، به بخشش الهی یا آسمانی اشاره ای کرده باشم. در مفاهیم ذهنیم، اگر به شعور یا آگاهی گیتی اشاره هایی دارم نگاه و نظر به علم فیزیک و نیروی شگرفیست که در هستی هست و حاکم بر هستی است دارم. نیرو و توانی که هسته گیاهی را از سکون، در شرایط نامناسب، به رویش در شرایط مناسب (خاک مرطوب) وا می دارد. همچنان که هر شخصی را در شرایط مناسب، اگر آن شخص بخواهد و اراده کند، می رویاند و بارور می کند."
-    از توضیح تان سپاسگزارم. نمی دانم شما را چه به نامم؟ هنر دوست چطور است؟
"بسیار عالیست."
-    شما به عنوان یک هنر دوست که کارهای هنری هم می کنید از چه شیوه و مکتبی برای ترجمه و بیان احساس تان پیروی می کنید؟
"من از هیچ مکتب و شیوه خاصی پیروی نمی کنم. بطور کلی، اهل قید و بند و پیروی نیستم. اهل رهایی و پروازم. بعلاوه آن عامل- نمی گویم خلاقه- تولید کننده در من، به فرمان من نیست که من آنرا در قالب شیوه و سبک خاصی بریزم. من به فرمان او هستم. در نیمه شبی بیدارم می کند و سرودی را بر من می سراید و یا به کار ساختنم وا می دارد. در لحظه های پایانی کار است که می بینم آنچه ساخته ام نه آنست که می خواسته ام و نه آنچه می اندیشیده ام. مانند این است که پیامی برایم دارد که: "این تو نیستی که می کشی یا می سازی" مانند این است که می خواهد همیشه مرا شگف زده ببیند. که می بیند."
-    شاید خودتان چنین می خواهید؟
"نمی دانم. شاید چنین است که شما می گویید. من سعی کرده ام خودم با خودم صادق باشم. از طبیعتِ بازیگوش انسانی و نیرنگ های رنگارنگش هم در هفتاد و اندی سالگی غافل نیستم. در عین حال این؛ جوشش های ناگهانی، بی مقدمه آغاز به کار کردنها، تداوم کار برای ساعتهای طولانی بیست و اندی ساعتی بدون احساس خستگی یا گشنگی، شوق و نا آرامی شگرفم برای تمام کردن یک کار، نا آگاهیم از آنچه در شرف تولید و خلق آن هستم، عدم تواناییم در تولید و تکرار مجدد همان کار به همان شیوه و شکل، تولید و ساخت کاری که، هرگز به هنگام آغاز به کار در ذهنم، مجسم نکرده بودم و علایم دیگری... مرا وا می دارد تا گمان کنم که این من نیستم که می سازم یا می کشم. اشتباه نشود، من به شدت تاکید می کنم که به هیچ عنوان، مدعی داشتن هیچ نوع توان غیر طبیعی و مافوق طبیعت انسانی نیستم."
-    خودتان در این باره چه می اندیشید؟
"تصور می کنم شاید بافت و ساخت طبیعی ام چنین است. شاید هم:
سالها با حسرت و اشتیاق به کار و هنر دیگران نگاه کردن،
باعشق و علاقه به موزه و گالری ها رفتن،
کار و هنر و ابتکار دیگران را با ولع و شیدایی در ذهن گنجانیدن و در دل و جان جای دادن،
از همه مهمتر از کودکی شنیدن که: "پدر بزرگت خطاط، نقاش و نگارگر (به معنی مینیاتورساز) قابلی بوده، امید است که تو هَم برای خودت مانند او مرد هنرمندی بشوی" که، به دلایلی نشدم،
در ضمیر نا آگاهم اثر گذارده است، در نتیجه، تمام این عوامل دست به دست هم داده و از من که باید به طرف هنر می رفتم و نرفته ام چنین ملقمه ناهمگونی ساخته است."
-    تحلیل روان شناسانه خوبی بود. شما در لابلای گفتارتان گفتید که:"نمی توانید از روی کارهای خودتان شبیه سازی کنید. آیا در امریکا هیچ کاری شبیه کارهایی که در تهران دارید نساخته اید؟ آیا سعی در ساختن کرده اید و نتوانسته اید. یا تصور می کنید که نمی توانید؟
"صادقانه بگویم. دوست ندارم خودم را تکرار کنم. کوشیده ام. یکی دو بار هم چیزی شبیه به آنچه می طلبیدم شده است ولی آن حال و هوایی را که باید داشته باشد را در آن نو ساخته ام نیافته ام و بر هم اش زده ام."
-    در این قیاس، آیا نظر صاحب نظری را هم خواسته اید؟
"تفاوت چنان آشکار بود که اگر پستچی محل را هم به قضاوت می گرفتم قبل از اظهار نظر در باره شباهت دو اثر به سلامت مغزیم شک می کرد. از شوخی گذشته شما طرح های مرا در دوران پرتو درمانی ام دیده اید. در حدود چهل و اندی طرح اند که در بیدار خوابی های ناشی از پرتو درمانی ام کشیده ام. صرفنظر از "تم و تکنیک"شان دو تای از آنها شبیه یکدیگرند؟"
-    نه، شبیه هم نبودند، ولی در گذر زمانی واحدی قرار داشتند. گویی تمامی آنها را در یک شب کشیده اید."
"بسیار زیبا بیان کردید. در تمام آن دوران من در اتاقی بستری بودم. از بسترم به پرتو درمانی، خسته می بردنم و خسته تر بازم می آوردند. در آن دوران، نه تنها دنیای فیزیکی ام محدود بود دنیای ذهنی ام نیز بین مرگ و زندگی محدود و فشرده شده بود. نیمه نشسته می خوابیدم. حالتی نیمه بیدار و نیمه خواب، بین خفه شدن و نشدن داشتنم. در آن بیدار خوابی هایم، تصوّری از تصویری که باید بکشم را در ذهنم می یافتم و در بیداری آن را می کشیدم. تصویری، نه آن که دیده بودم و نه آنچه می خواستم بکشم بود."
-    این نکته را وقتی من از دختر بزرگ شما، دکتر سندوزی روانشناس، بیمارستان مان شنیدم اقرار می کنم بنظرم کمی اغراق آمیز آمد. وقتی مجموعه جلد شده "شعرهای شبانه" شما را با آن ضخامت و پر برگی دیدم تصور کردم واقعا دفتری از شعر است. با اندکی بی میلی بازش کردم. از گوناگونی طرحها حیرت زده شدم. با یکی از همکاران هنرمندم که گرافیست نقاش و نویسنده- بقول شما ژورنالیست نقاش- است صحبت کردم و نظر اش را جویا شدم. ایشان هم با نظرم در باره نحوه تجسم تصویرهایتان همراه بودند. قضاوتشان در باره احساس و حالات روحی شما دال بر نوعی نوستالژی پُر از افسردگی بود. برخلاف آنچه اکنون من در شما و در کارهای شما، به ویژه در مجسمه های زن و مرد گردن افراشته تان، می بینم. ساخته هایی مملو از نیرو و نشاط زندگی، نیرویی که گویی می خواهد حجم کار را بشکافد است. ولی هنوز هم فرهنگ ماشینی و مادی گرا و منطق پسندم نمی خواهد تسلیم پذیرش آن حال و هوای خلاقه درون زای شما بشود. نظر شما در باره این اقرار صریحم چیست؟
"تصور می کنم من به سوآل ها شما در حد خودم به صداقت و صراحت جواب دادم. اصراری هم در رد یا قبول آنها ندارم. به نظر و دیدگاه مستدل و منطق خواه شما هم احترام می گذارم. در این باره باید صبر کرد و دید مخاطبین من و شما چه نظری دارند. من به قضاوت مردم در بستر زمان بیشتر توجه دارم تا قضاوت خود خواهانه خودم."

کیبرد را به کنار نهاد و دستگاه را خاموش کرد. صمیمانه پرسید:" آیا این یک اعلام مودبانه کفایت مذاکره در این زمینه است؟ یا نیازی به یک فرصت کوتاه برای استراحت کردن تان هست؟" گفتم:
"هیچ کدام. از گفتگو خسته نشدم بلکه واقعا معتقدم که من برای متقاعد کردن یا تغیر نظر شما نیامده ام. آمده ام تا شما من و کارهایم را به چالش و نقد بکشید و به من، شاید بتوانید نشان دهید تا ببینم گره کارم در کجاست. آیا ارزش و اعتباری در خور انتظارم می توان داشت ویا انگاشت؟ یا این حال و هوای هنریم را نیمه وحشی به خودش بسپارم تا همچنان خود جوش و خود رو بروید؟"
با خنده گفت:
-    موافقم. حقیقت امر را بخواهید، نظر من این بود که این مصاحبه را در دو بخش انجام دهم. در بخش نخست، من با خود شما و شناخت بهتری از شما و نحوه کار و تکنیک شما و باورهای شما و بیماری و نجات تان در رابطه با بودن در امریکا و امکانات موجود درمانی سر و کار داشته باشم. در دومین بخش به بررسی و ارزیابی کارهایتان به تفکیک: طرح ها، نقاشی ها و مجسمه های ساخت شما بپردازم. کمی از مسیر تعیین شده منحرف شدیم. ولی گفتگو جالبی بود. موافقید که به همان نظم رها از قید و بند اصول مصاحبه بر گردیم؟
"بله."
او دستگاه ضبط را بکار انداخت و پرسید:
-    تنوعی در کارهایتان می بینم که در کار برد مواد گشاده دست و محدودیتی برای خودتان قایل نیستید. از خودکار، قلم، مداد، ماژیک، آبرنگ، اکریلیک، رنگ و روغن، برنز، چوب، فایبرگلاس و... حتا از کاغذ خمیر شده استفاده کرده اید. چرا؟
"می توانم سوآل شما را با یک سوآل جواب بدهم و بپرسم:" چرا نه؟ من به شما گفتم که اهل قید و بند و مرز و حدود و محدودیت نیستم. به هنگام کار و گاه "زبان کار" و زمانی "ضرورت کار" نوع مواد را ایجاب و انتخاب می کند. کاری که با چوب می توان و باید آن را ساخت برنز جوابگو نیست و برعکس. اما در برخی از موارد فرمان کار می رسد ولی امکانات فیزیکی اش فراهم نیست. در چنین موقعیتی به ناچار روزنامه های باطله را خیس می کنم و با چسب چوب اگر موجود نباشد با نشاسته پخته شده یا سپیده تخم مرغ مخلوط و فرمان را اجراء می کنم. بسیار پیش آمده است که رنگ و بوم نبوده است با کاغذ های رنگین مجلات تبلیغاتی، مد های بانوان، کلاژ کار کرده ام."
-    در چه اندازه هایی؟
"برای من محدودیتی در کار و اندازه هرگز مطرح نیست. کارهای کلاژ بزرگ بیش از ابعاد 250 در 150 سانتیمتر و کارهای12 در 18 داشته ام."
-    در کارهای شما، بطور کلی، نقش "مدل" چیست؟
"مدل، بطور کلی، از دید و باور من می تواند نماد دو عامل باشد: آنچه هست- مدل های فیزیکی- و آنچه باید باشد یا میخواهیم که بشود- مدل های ذهنی- در هر دو صورت من آن را یک عامل و بهانه آغاز به کار کردن می دانم. زیرا اگر هنرمند عین مدل فیزیکی را بسازد و تولید کند که یک تقلید و کار هم یک مهارت و از بحث و مقوله هنر به دور است. اگر کاری فراتر و دگرگون تر از مدل انتخاب شده باشد مدل یک بهانه بوده است. به گونه کلی، مدل در هر دو نمادش، نقشی در کارهای من، با توجه به نوع ظهور و حدوث آنچه می سازم، ندارد. ممکن است آن را به عنوان مدلی ذهنی برای آغاز به کار پذیرفت. ولی چون، آنچه برای آغاز به کارم در نظر می آورم با آنچه در پایان کار به دست می آید مطابقت ندارد، اگر هم داشته باشد، شباهتی گنگ و نا محسوس است. می توان گفت در کارهای من مدل نقشی ندارد. یا نقشی محو و نا محسوس، آن هم ذهنی، برایم دارد. به عبارت دیگر برای من شکل های زندگی رابط مستقیمی با زندگی شکل ها ندارد. زندگی شکل ها جدا از پدیده شبیه سازی بوده و در راه و روش و ذهن هنرمند پرورده و ظاهر می شود. گاهی نبودن مدل هنرمند را به منبع و جوهر واقعی شکل و به منبع و مبداء نبوغ و خلاقیت نزدیک تر می کند."
-    نبوغ از دید و باور شما چیست که نبودن مدل هنرمند را بدان نزدیک تر می کند؟ آیا نبوغ در چنین فاصله کوتاه و نزدیکی به هنرمند قرار دارد؟
"مبحث مهم و گسترده ای را در مقابلم باز می کنید و از من می خواهید تا جوابی کوتاه و مختصر بدان بدهم. این کار چندان آسانی نیست. به اختصار و اشاره می گویم که نبوغ و مقولاتی شبیه آن مانند کشف، شهود، وَحی و اشراق تابع مقیاسهای زمانی و مکانی متداول ما نیستند که دوری یا نزدیکی در باره آنها صادق یا کار برد قیاسی داشته باشد. از طرفی هنرمند هم به عنوان یک انسان در محدوده فیزیکش محدود و مورد شناسایی قرار نمی گیرد. بلکه او مالک روح و جان خویش و به عنوان موجود زنده و بخشی از نفس و ذات هستی است. هستی بر او غالب و او در هستی حل شده ایست، مختار و صاحب اراده و اختیار. نبوغ و انسان در هم و بر هم منطبق اند بی حد و فاصله ای. اما در باب امکان دستیابی آسان انسان به نبوغ هرگاه انسان از جوهر ذات خویش نقدی را برگیرد، بپروراند، به وجود آورد، آن نا موجود که تاکنون نبوده و اکنون وجود یافته است هنر است. مثل خلق یک سمفونی، هنری ناب نو و غیر تقلیدی. خلاصه کنم اگر هنر لذت ابدی و ازلی باشد، اگر رنگ را درد و نور را عشق و انسان هنرمند را مجری فرمانی از شعور و آگاهی هستی بدانیم، ترجمه و اجراء آن فرمان، هرگاه به صورت نوعی "نافرمانی" ظهور کند، آن نافرمانی و آن ظهور نابجا نبوغ است. وقتی "گوگن" اسب را سبز و آب را ارغوانی می بیند و می کشد حاصلش نبوغ است."
-    سهم شما از این نبوغ چه مقدار است؟
"اول، شما واحدی که میزان نبوغ را با آن می سنجید برای من روشن کنید تا من بر اساس آن واحد، میزان سهم خودم را بسنجم. اگر چنین میزان یا واحدی در اختیار ندارید من می گویم سهم من به اندازه سهم شما و یا هر انسان دیگریست. فزونی یا کمی آن از یک سو بستگی به میزانِ سعی، کوشش، تلاش، تامل، تحمل، تمرکز، جرأت، جسارت، پی گیری، پایداری، استقامت، عشق، وقت و توانی که در آن راه صرف می کنیم دارد. از سوی دیگر بستگی به میزان و توانی دارد که در استفاده و ارتباط با نیروی حاکم بر کل نظام هستی داریم است. نیرویی که یکسان بخش و سخت عادل و بخشنده ای ابدی و ازلی است. همان که مظهر عشق، عدالت، مساوات و گرداننده هستی است."
نمی خواهید از آن نیرو و آن ارتباط روشنتر صحبت کنید؟"
"می خواهم. ولی گفتگو در این باره نیازمند پیش گفتاری دقیق همراه با تعریف مفاهیمی کلیدی است برای بیان و تفهیم دقیق موضوع که نه جایش اینجا و نه امکانش از نظر زمانی برای من و شما فعلا فراهم است باید وقت و فرصتی بیشتر داشته باشیم. بگذاریم برای وقت دیگری تا در زمینه تئوریهای جدید پیدایش هستی، نقش فیزیک کوانتوم در شناخت واقعی ذرات ساب اتمیک، هوشیاری هستی و همبستگی و پیوستگی کیهانی و نقش شعور و آگاهی ذات هستی در رابطه با هنر و خلاقیت های هنری صحبت کنیم. به علاوه در زبان مادری من شعریست که می گوید"
هرکه را اسرار خلقت آموختند
مُهر کردنند و دهانش دوختند
فعلن می بینید که دهان من را، در این زمینه، نیاموخته دوخته اند."
-    هرطور که شما راحتید. پس، باز می گردیم به خود شما و آثارتان. سوآلی که هم اکنون برایم مطرح گردید این است که برخی از نقاشیها و کارهای برنز شما در دو گالری در همین شهر "ساندیاگو" برای فروش گذارده شده است. که من آنها را دیده ام. کارهای جالب و ارزشمندی هم هستند. اگر شما کارهای خودتان را نمی فروشید و در ایران و امریکا جمع کننده و نگاهدارنده کارهای خودتان هستید مسئله کارهای عرضه شده در دو گالری را چگونه پاسخ می گویید؟
"من، در ایران از امکانات فراوانی برخوردار بودم که در آمریکا از آن امکانات محرومم. از مهم ترین آنها دو مسئله مالی و مکانیست. برای نگاهداری کارهای بزرگ غیر از انباری که در اجاره دارم و پر شده است، دیگر جایی در خانه خود و فرزندانم موجود نیست. بناچار کارها را به دو گروه تقسیم کردم: کارهای به جان و دل بسته و کارهایی که خریدار دارد. برخی کارها که مورد توجه و علاقه ام نیستند می توانند تأمین کننده مخارج سنگین ساخت و آماده سازی کارهای هنری بیشتری بشوند. این دردناک است ولی چاره ای دیگر مرا فعلا نیست. من در امریکا شغلی برای کسب درآمد ندارم. قرار است دفتر حفاظت منافع ایران در واشنگتن برای انتقال کارها به ایران اقدام کند. فعلا منتظرم. *
-    نمی خواهید بخشی از این کارها را به بیمارستان اسکریپ هدیه کنید تا به نام تان نگاهداری شود؟
"هم بیمارستان اسکریپ، هم انجمن حمایت از بیماران سرطانی کالیفرنیا داوطلب بودنند ولی ما در ایران ضرب الامثلی داریم که می گوید:"چراغی که به خانه رواست به مسجد دادنش حرام است." اگر خانه نخواست و روزگاری نپذیرفت، آنوقت حجت تمام است و مسجد شایسته خواهد بود."
-    امیدوارم شما این مسئله را همیشه در نظر داشته باشید که "اسکریپ" با جان و دل پذیرای کارهای شماست.
"با سپاس از بیمارستان اسکریپ."
-    تا مصاحبه بعد روزگارتان خوش باد.



* هنوز هم پس ازهشت سال منتظرم.

کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
مطالب مرتبط:  خیلی ساده مثل راه رفتن۲ | دکتر سندوزی
خیلی ساده مثل راه رفتن۳ | دکتر سندوزی
سرشت سرنوشتم | دکتر سندوزی
مرزهای مبهم احساس | دکتر سندوزی
معرفی کتاب: وقتی چراغ‌ها ... | دکتر سندوزی
پیام به همایش بزرگداشت پزشکان هنرمند | دکتر سندوزی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil