سرشت سرنوشتم | دکتر سندوزی

سرشت سرنوشتم | دکتر سندوزی

امیر اسماعیل سندوزی یک استثناست. آمدنش استثنا، رشدش استثنا، زیستنش استثنا، کارهایش استثنا و بودنش که این متن را می خواند و به یک همکار جوان خود  رخصت می دهد که چنین جسورانه برای اثر توضیح بنویسد نیز استثناست! اما آنجا که از روی صداقت و صراحت بخواهد او را توصیف کند، رخصت نمی دهد و با تواضع اما مقتدر درخواست سکوت می کند...هیچ نیازی هم به معرفی او نیست! تنها مروری بر آثار او کافی است که مخاطب را سِحر کند. اگر بیشتر بنویسیم معلوم نیست که دیگر بار ما را بپذیرد و بگوید ناگفته هایی را که کمتر به کسی گفته است...
 این انسان استثنایی  کتاب های خود "سرشت سرنوشتم"، "مرزهای مبهم احساس"، "وقتی چراغها ناگهان خاموش می شوند" و "مرد راه ویافتن" را به ایردن اهدا کرد تا با داشتن حق انتشار آن، مسیر خدمت فرهنگی این بنیاد تداوم داشته باشد. بخش هایی از  کتاب ها را به تدریح در ایردن خواهیم آورد. امید آن که بتوانیم به زودی این آثار ارزنده را با کیفیت مورد نظر او منتشر و عرضه کنیم. کتاب هایی که همه اش درس زندگی است. تجربیات مردی که افکار و رفتارش مبتنی بر اصولی بوده و هست که همه پاکی، صفا، صداقت و راستی است. کسی که وجودش، سرشتش و سرنوشتش تجلی بخش وحدت وجود است...
 
دکتر علی راد
سپتامبر٢٠١١ - کانادا




سِرِشتِ سَرنِوِشتم

من در بدن های دیگری زیسته ام



نگاهی از اکنون به گذشته

وقتی به گذشته می نگری سرنوشت خود را می بینی که خود ساخته ای نه روزگار.

دکتر امیراسماعیل سندوزی

اگربدانی که چه دست های توانمندی،
مادرطبیعت،
زینت شانه های توکرده است.
با هر دست ده هندوانه
برخواهی داشت

فهرست مطالب

یک خواهش                                                      1
نکته ای                                                           2
فصل اول
ساقه ای روبه خورشید
تولد و سفر                                                      

به خواهش می نویسم:

در این نوشته، هر کجا به واژه "من" رسیدید آنرا "هیچ" بخوانید. این واژه علاوه بر منّیت، دلالت بر وزن هم دارد. در حالیکه صاحب این قلم نمی خواهد "من" و در قید "وزنی" باشد، بلکه در اندیشه، رهائی، پَر و پرواز و نقطه ای شدن و دگر هیچ نبودن است.

ا.ا.س


"این فضای خالی و پروازها
این شب خاموش و این آوازها"

"فروغ"

سپاس از مهر و مهربانی های ارباب کرم و محبت 
 
رهبران
 
هنرمندان
 
 ارباب و بخشندگان مِهر

ریشه را میل به تاریکی است
ساقه امّا
جذبه خورشید به خود می کشدش آرام
ساقه می خواهد از خاک جدا باشد...
تا خلوت آراسته آغوشش
آشیان شب مرغان خوش آوا باشد"
میمنت میرصادقی

فصل اول


ساقه ای رو به خورشید

تولد وسفر

تولدم در زمانی که همه فکرمی کردند، جهان سال های تغیرات و انقلاب هایش را پشت سر نهاده است بود. در حالی که دنیا می رفت تا فاشیسم را بیازماید و جنگ جهانی دوم را آغاز کند! سرمایه داری جهانی گلوی آسیا، افریقا و امریکای جنوبی و شمالی را به نام دموکراسی و بهبود وضع موجودشان می فشرد. جوانان هندی آماده می شدند تا قلاده برگردن و زنجیر برپا -نه در کشور در بندشان بلکه- در افریقا و اروپا، برای بقاء و حفظ جانِ ملکه انگلستان، بجنگند! آلمان داشت میخِ پایه های خیمه گسترده نظم نوین نژاد برتر را بر زمین سبز و نمناک اروپای مرکزی می کوبید. کمال آتاتورک در ترکیه عثمانی و رضا خان در ایران بر سرکار آمده بودند. در ایران مرکزیت حکومتی و حکومت مرکزی داشت پا می گرفت. مدارس جدید و دانشگاه تهران داشتند آغاز به کار می کردند. مشروطه نوپا از چنگ مشروعه خواهان بدر شده و به دست تجدد خواهان نرسیده صاحب و ارباب نظامی پیدا کرده بود. رعیت به ملت بدل شد و برای هر کسی شناسنامه صادر کردند. من منتظر همین بودم تا به دنیا بیایم. پدرم برای خانواده چهار نفره اش که پنج نفره شده بود یک جا، برای همه شناسنامه گرفت. من پنجمین فرزند خانواده بودم! دو پسر سفید و بور و چشم آبی درشت اندام آمده بودند، این جهان را نپسندیده و مرخص شده بودند که منِ سبزه پوستِ مومشگی آمدم و زنده ماندم. سومین دهه آغاز قرن بیستم میلادی و دهه اول قرن چهاردهم خورشیدی، هزار و سیصد و هفت، بود.  

مادرم، پوستی گندم گون، قامتی کشیده و استوار، چشمانی قهوه ای روشن و خوش حالت و موهای تیره تر از رنگ چشمانش، فراوان و بلند داشت. پدرم، سپید چهره، با مو، اَبرو و سبیلی بور، چهارشانه، عضلانی، فرز و چالاک از ایلات شمال غرب ایران، شمال شرقی آذر آبادگان، در کناره رودخانه ارس و هم مرز با قفقاز، بخش جدا شده ایران و همسایه اتحاد جماهیر شوروی آن زمان بود. مراتع سر سبز قشلاقشان در جنوب ارس و ییلاق شان آن طرف رود بود. کوچ و عبورشان به شمال را روس ها پذیرا بودند ولی بازگشت به طرف جنوبِ آن ها را رضا شاهیان نمی پذیرفتند. به همین دلیل، هر ساله به هنگام بازگشت از ییلاق به قشلاقشان، همراه با درگیری و سخت گیری مرزبانان تازه به نان دولتی رسیده می شدند. روسای ایل "سلدوز" -که به غلط مامورخوش سواد سجل واحوال "سُندوز" می نویسد و پدرم بدان اعتنائی نمی کند -چون معتقد بود رضاشاه ومقرراتش ماندنی نیست- با دادن هدایایی مانند قالیچه های دست بافت زنان ایل، مواد لبنیاتی و گوسپند و گاهی اسب ماموران سرحّدی را آرام می کردند و از در گیری و برخورد برحذر می ماندند. اگر از طرف مامورین خودی، ایرانی، مشکلی پیش می آمد، زنان، کودکان و مردان سالخورده ایل در جلگه می ماندند و مردان مسلح ایل به کوه می رفتند و یاغی می شدند و امان از ماموران می بریدند، به گونه ای که ماموران کوتاه می آمدند و "صلح محلی" برقرار می شد. بالاخره هم همین باج گیری های دوستانه و به کوه کشیدن های مسلحانه ایل، کار دست همه داد و به زد وخوردی سنگین ختم شد که دولتی ها حریف نبودند. حیله کردند پس از امان نامه دادن حکومتی، سربازان رضاخان سران ایل که باخیال راحت از کوه فرود می آمدند را به رگبار "پیرامید" -نوعی مسلسل سه پایه دار- بستند. تا آن زمان مردان ایل مسلسل ندیده بودند، پدر، پدربزرگ، عموها، دایی های پدرم و برادران بزرگ تر او -عموهایم- شهید می شوند. حکومت، ایل را به طرف جنوب، زیر دریاچه "رضائیه" جایی که اکنون به نام "سُلدوز" معروف است کوچ و اسکان می دهند. مردان سرکش باقی مانده را خلع سلاح و اسب می کنند و خان زادگان زنده مانده را به عنوان گروگان به تهران می فرستند. پدرم و تنها عموی زنده مانده ام، به عنوان گروگان، اول به تهران سپس به سیستان و بلوچستان نزد "ریگی" ها فرستاده می شوند. ولی هوای گرم و شرایط نامناسب زیست محیطی، سبب بیماری هر دو طفل می شود. بعد از مرگ عمویم، پدرم را به بیرجند نزد شوکت الملک اعلَم، خان بیرجند روانه می کنند. در همان جا بوده که پدرم خواندن و نوشتن را بهتر فرا می گیرد. بعد از وقایعی که خواهد آمد، مسئولین ناگزیر می شوند تا او را به "خراسان"، "مشهد" تحویل ارتش بدهند. فرمانده لشگر خراسان سرلشگر حسین خزاعی بوده که عموی مادر من است، یعنی پدر تبعیدی ام با دختر برادر فرمانده لشگر ازدواج می کند! گمان می رَوَد، کودک ایلاتی جوان شده، هنوز در رویاهای ایلاتی خودش به سر می بُرده و بدنبال کسب قدرت بوده است. 

به دنیا آمدن من هم ساده نبود. چنانچه گفته شد. پس از ازدواج پدرم با مادرم آن ها صاحب چهار فرزند پشت سرهم می شوند، دو پسر و دو دختر به نام های "نیره" و "اختر"، هردو پسر را پدرم "اسماعیل" نام نهاده بود که زنده نماندند. هردو پوستی سپید و چشمان و مویی روشن داشتند، شبیه پدرم که چشمانی آبی وسبیل و ابروانی بور یا طلایی داشت. به دنیا آمدن من پس از به دنیا آمدن دو پسر به دنبال هم و مرگ زود رس شان برای هردو، مادر و پدرم، جنبه "عاطفی- حیاتی "مخصوص داشت. مرگ برادرانم را پدرم مرتبط به نبودن امکانات بهداشتی در خراسان و اطباء تحصیل کرده می دانست، ولی مادرم متعقد بود که چون هر دو پسرانش، وزین، درشت استخوان، فربه و چشم گیر و به اصطلاح "مُهرشده" - که نباید شناخته می شدند- چون شناخته شده بودند، چشم زخم خورده و مرده اند! به همین دلیل گرچه من لاغر و سیاه سوخته با چشمانی قهوه ای و مویی تیره تر از چشمانم به دنیا آمدم مادرم مرا در خفا از پدرم که به این خرافات و مسایل اعتقاد نداشت، به عنوان غلام حلقه به گوش "حضرت رضا" نامید، گوش راستم را سوراخ کردند تا بعدها حلقه ای از طلا از آن بگذرانند. نَذر کرد تا دوران بلوغم موهای سرم را بلند نگاهدارد. شاید حسودان ندانند پسرهستم، چشم زخم نخورم و زنده بمانم. نامم را هم که پدرم باز اسماعیل گذارده بود، "تقی" گذارد و "تقی" صدایم می کرد! مادر بزرگم که تنها پسرش "جواد" پس از سه دختر به دنیا آمده و افسر ارتش شده بود - در مرز ایران و روس آنزمان شمال خراسان درشهری به نام "خاکستر" گلوله ای در گیجگاه اش خالی کرده بود- مرا به نام او "جواد" صدا می کرد. مادرم پس از تولد من تا چند سال حامله نشد و بدین ترتیب سومین پسری که زنده مانده بود را، لای اطلس نذر و نیاز نهاد. من را "اسماعیل"، "تقی" و "جواد" صدا می کردند. هنوز مرگ و میر کودکان در مشهد فراوان و اطباء تحصیل کرده نادر و جز "اقبال الحکما"، پدر دکتر منوچهراقبال و چند حکیم باشی دیگر، دکتری در شهر نبود. می دانم یکی دوبار سخت بیمار شدم که یا حضرت رضا شفایم داد یا حکیم باشی های سنتی! ولی آخرین باری که بیماری ام سخت بود، طبِ سنتی کارگر نیافتاد و روز به روز حالم وخیم تر گردید، به گونه ای که حکیم باشی معروف و حاذقی چون اقبال الحکما از بهبودی ام قطع امید کرد. مادرم تعریف می کرد: 
"وقتی حکیم باشی جوابت کرد، تو را، آوردیم به خانه روی زمین وسط اطاق گذارده بودم و زار می زدم. صورتم را می خراشیدم که پدرت از در، در آمد، تو را از زمین برداشت و من و تو را به نزد دکتر جوانی که از فرنگ باز گشته ای برد که "دکترمنوچهر خان" اش می نامیدند. گرچه پسرِمعروف ترین حکیم باشی شهر، همان "اقبال الحکما" بود ولی مردم چون جوان بود قبولش نداشتند. کسی در اتاق انتظار نبود. من، تا وارد شدیم، ترا از پدرت گرفتم و به درون مطب دکتر جوان رفتم. ترا گذاردم روی میزش و از در زدم بیرون. وقتی جوانک حیرت زده پرسید که خانم کجا میروی گفتم این پسر سوم من است دو تای اول بیمار شدند و مردند. این هم مریض شده و اطباء جواب کرده اند، نگفتم پدرت جواب کرده است، یا او را خوب کن و به من بسپار و جانم را هم بخواهی می دهم یا خودت ببر دفن اش کن!" 
این دکتر جوان که مرا معالجه کرد و مادرم را تا عمر داشت سپاسگزار خودش نمود، از فرنگ "پاریس" برگشته و همان دکتر منوچهر اقبالی بود که استاد کرسی بیماریهای کودکان تهران شد (بعد وزیر، نخست وزیر و رئیس شرکت ملی نفت و بدلیل اینکه وقتی استاد و رئیس دانشگاه تهران بود، خود را "غلام جانثار" شاه خواند، مورد غضب دانشجویان گردید. جالب اینکه خاطرات کودکی ام درست پس از درمان او آغاز می گردد. نمی دانم چند ساله بودم، همین قدر می دانم و بیاد دارم که روی زانوهایم، چهار دست و پا، از رختخوابی که بر زمین پهن کرده بودند راه افتادم و از کنار دیوار خودم را کشان کشان به صندوق خانه ای متصل به همان اطاق هم کف حیات بود، رساندم و از درون دیگ نان، تکه نانی به اندازه و پهنای سینه ام بیرون کشیدم و مشغول خوردن اش شدم. مادرم وقتی به درون آمد من نیمی از قُرصِ نان را خورده بودم! دکتر منوچهرخان گفته بود: 
"مایعات صاف کرده اش بدهید. آب قلم چربی گرفته یا حریره رقیق بادام." 
حالا شکم و لپ ام پر از نان بود! مادرم به آنی مرا از زمین کند، با انگشت حفره دهانم را از نان خالی کرد و سراسیمه بی چادر، به کوچه زد. 

خانه ما در مشهد، کوچه دادگستری و چند قدمی خیابان اصلی شهر، خیابان پهلوی، و مطب دکتراقبال بسیار به خانه ما نزدیک بود. هجوم من به بغل مادرم و کسان مادرم به دنبال او به مطب، همه یِ منتظران را مضطرب کرد. راه گشودند و من را به درون بردند. به خاطر ندارم چه گفته و شنوده شد ولی مادرم مرا با آرامش خاطر به خانه آورد و جالب این که من که اسکلتی بیش نبودم، جانی گرفتم و کم کم به راه افتادم و در غفلت مادرم از گچ تبله کرده، بر اثر رطوبت، دیوار کندم و خوردم! گویا تأمین کلسیم مورد نیازم را خودم کشف کرده و تا به امروز زنده مانده ام. 

خانواده پنج نفری مان پس از چندی از آن خانه کوچک دو طبقه به دو منزل نوساز منتقل گردید. یکی بزرگ تر برای زندگی خودمان و دیگری کوچکتر برای اجاره دادن و کمک به تأمین هزینه زندگیِ ماساخته شده بود. هر دو خانه: روشن، آفتاب گیر، باروح، جا دار و خوش منظره بودند. باغچه هایی در میان حیات و درختان سیب فراوان که به هنگام بار دادن شاخه هایشان تا روی زمین و گلهای باغچه خم می شدند داشت. جوی آب روانی از میان حیاط هر دو خانه می گذشت و به خانه همسایه مان می رفت. هر دو منزل در نبش دو کوچه قرار داشت، یک کوچه باریک به باغ پُرازمیوه "دکتر پرهیز کار" ختم می شد و کوچه و سیعتر به خیابان می پیوَست. در شمال، همسایه مان پدربزرگِ همین آقای شجریان "بلبل ایران" و پدر شان بود، همسایه دیگرمان که به دیدار پدرم می آمد و ساعت ها با هم آرام صحبت می کردند. خطیب معروفی بود به نام "صدر" یا "صدرالدین بلاغی". 

پس از آمدن به این خانه با فضای پُر از درخت و باغهای اطرافش، کمتر بیمار شدم. اطباء جدیدی هم به مشهد آمده بودند. مادرم زنی اجتماعی، مردم دوست، پر رفت و آمد و معاشرتی بود. جلسات روضه خوانی مفصلی داشت، گرچه پدرم مسلمان بود ولی باورهای خاص خودشان را داشتند که با مطالب گفته شده روضه خوانان اسب و الاغ سوار جور در نمی آمد. وقتی مادرم روضه خوانی داشتند، آقایان روضه خوانان، که مادرم از میان خوش صدا ترین ها، انتخاب کرده بود، می آمدند، در اطاق پدرم منتظر نوبت می ماندند. همین نشست ها و منتظر ماندن ها سبب گفتگوی آن ها با پدرم می شد که خاطرات شیرینی از آن دارم که به جای خود خواهم نوشت. عقاید و نظریات پدرم از عهد و زمانِش جلوتر، روشن تر و مُستَدِل تر بود. جالبترین اش ضد خرافاتی بودن آن ها و عظمتی که برای ذات حق باری تعالی قایل بودند، بود. خدایش، خدای ملایان روضه خوانان هم زمانش نبود. بعد ها دانستم خدایش را در دامنه کوه های بلند و دشت های سر سبز و چراگاه های بی پایان شمال غربی ایران یافته و شناخته است. خدایش، خدای مولانا، که من تا بلوغ و نو جوانیم او را نمی شناختم بود. جز قرآن، حافظ، گلستان و بوستان سعدی، حسین کردِ شبستری، امیر ارسلان رومی و کتابی چاپ سنگی به نام مثنوی و کتاب دعای مادرم کتابی درآن خانه که بودیم نمی شناختم هنوز سواد نداشتم. رادیو و سایر وسایل ارتباط جمعی هم متداول نبود. پدرم بر خلاف سایر آشنایان ما با معتقدان ادیان مختلف رفت و آمد داشتند. غیر از موسیو یروانت ارمنی، دوستی بهایی داشت مردی روشن ضمیر، آرام، خوش صورت و بسیار مبادی آداب و مهربان و مادرم نیز دوستی ارمنی داشت، به نام "مادام ایوان" که بسیار به ما نزدیک و صمیمی بود. تقریبا مادر خوانده من و خواهرانم بود. در آن زمان "مادام ایوان" ارمنی و دخترش، پشت میز و روی صندلی می نشستند و غذا می خوردند، کما این که ما هم آشپزخانه روشنی با بادگیر قوی و پرده و پنجره وسیع میز و صندلی داشتیم و بشقاب جداگانه و قاشق های سنگین. هر وقت مادرم کاری داشت یا به مهمانی، ختمی، روضه ای، دید و بازدیدی و یا زیارتِ حَرَمّی می رفت ما را در منزل و نزد "مادام ایوان" می گذارد. ما بهترین ساعات حیات مان را در کنار آن زن پاک سیرت و خوش صورت و هنرمند که آشپز و شیرینی پز ماهری هم بود می گذراندیم. شوهرش نبود نمی دانم چرا و کجا بود، ولی دختراش "آرموش" همبازی خواهرانم "نیره" و "اختر" بود. هر سه دختر، بزرگ تر و از من نگهداری و مراقبت می کردند. "مادام ایوان" مرا پسر خودش می دانست. گویا پسری داشته بود که دیگر نبود، با نامی نزدیک به آرمین، که مرا به نام آرمین، باتلفضی شبیه "آمیر" صدا می کرد که شد نام چهارم من! اُرگی هم در گوشه اطاق داشتند که هم مادام و هم دختراش "آرموش" گاهی می نواختند. جالب ترین خاطره ام از آن خانه نورانی تمیز و پاک علاوه بر کیک های خوشمزه و غذاهای مخصوص و دست پخت مادام ایوان، همین اُرگ بود، که وقتی روی یکی از شاسی های آن می زدند، نمی دانم نوت "می" یانُت دیگری بود. قلب ام ضربان اش تند می شد! وقتی مادام ایوان مشغول کاری بود، دختران نبض مرا می گرفتند و دیگری نوت مخصوص را به صدا در می آورد. این سرگرمی مخفیانه دختران بود. رفت و آمد ما با مادام ایوان و تنها دخترش که سخت مورد حمایت مردانه پدرم بودند، یکی از دلائل کافری ما شده بود! دلایل دیگری هم بود. مثلا پارچه فروش کلیمی بود که پارچه برای فروش به خانه هامی آورد، با بار بر الاغ زِبر و زرنگ و لگد اندازش، به خانه ما که می آمد. مادرم که چادر نماز برشانه داشت از او رو نمی پوشاند، سایر خانم های همسایه را خبرمی کرد. آن ها هم برای خرید می آمدند. برای نورالله کلیمی پارچه فروش، مادرم چای می ریخت، حلوا و شیرینی و شله زرد و میوه می آورد. همسایه ها با تعجب نگاه می کردنند که مادرم پاک و نجسی سراش نمی شود و محرم و نامحرم شناسی اش هم خوب نبود! گرچه روضه خوانی هم داشت و نمازش هم ترک نمی شد! 

ایام رمضان پدرم هم روزه می گرفت و نمازی هم می خواند. ولی نمازش طولانی بود گاهی به چندساعت نشستن و به خود فرورفتن می انجامید. هرگز کسی جرأت نکرد سؤال کند چرا اینقدر طولانی؟ او هم هرگز توضیح ای دراین باره نداد. 

بعد از این که به این خانه آمدیم، خواهر سوم من اقدس به دنیا آمد. او آخرین فرزند پدر و مادرم بود و مسلم کننده یکی یک دانه بودن من به عنوان تنها پسر خانواده. پسری که پدرم سعی می کرد، لوس، نونُر و بیهوده بارش نیارد. دیگران، مادربزرگ، بستگان آشنایان و همسایگان ما آزاد بودند آن کنند که می خواهند. مادرم، به ویژه، اما پدرم سخت می کوشید تا مرا مسئول، مؤدب و کمک دهنده به دیگران بار بیاورد. مادرم با قربان و صدقه بیهوده نرفتن و پدرم با رفتار و برخورد ویژه مؤدبانه اش مرا متکی بر نفس بار آورد. او تنها معلم سراسر عمرم، حتی پس از مرگ شان، و در این آخرین سال های عمرم بود و هست. چگونه؟ خواهید خواند. 

در خانه ما، از زمانی که من به یاد دارم، نظمی یگانه و پویا، به معنای در حال پیشرفت و تکامل، بر قرار بود که درخانه دیگران، در آن زمان، نبود: 
اوّل، و مهمترین اش: این که تنبیه متداول در سایر خانه ها در خانه ما رایج نبود. مسیر و قانون نا نوشته خانواده بر اساس احترام متقابل و رعایت سلسله مراتب پایه گذاری شده بود! هر وقت پدر قرار بود عصبانی بشوند، اوج آن سکوت مطلق بود، که با پایین آوردن صدا و آوای او، آغاز و به سکوت مطلق اش ختم می شد! این سکوت متداول و جاری نبود. یکی دوبار، شاید در سال تکرار نمی شد. وقتی برقرار می شد تکان دهنده و فکر انگیز بود. 
دوم، پدرم، در نتیجه مادرم مانند او، همه کس را شما خطاب می کردند! حتی به من و خواهر کوچکترم نیز شما می گفتند! رفتگر کوچه که ایام فراغت اش را صرف نظافت حیات و باغچه مان می کردهم شما بود. به ویژه ما کودکان به این امر موظف بودیم! 
سوّم، در خانه ما صدای بلند، فریاد یا عتاب و خطاب، تقریبا مصرفی نداشت. یک بار خواهر بزرگ ترم باصدایی بلند خواهر دوّم را مورد خطاب و نهی قرار داد. پدرم سر بلند و آن دو را نگاه کردند، من در کنارشان نشسته بودم، هر دو ساکت شدند. خواهر بزرگم می دانست پدر او را خواهد خواند. وقتی پدرم به اواشاره کرد جلو آمد. پدرم آرام شمرده و با محبت پرسید: 
"دخترم، شما تصور نمی فرمایید که فریاد و صدای بلند مال بیابان و فاصله های زیاد است؟" 
خواهرم ساکت ماند. داشت چشمانش برق اشگ پیدا می کرد که پدرم دست پیش برد، شانه اش را نوازش کرد به جلو کشید و موهای بالای پیشانی اش را بوسید و ادامه داد: 
"در خانه ای که چند گام با هم فاصله مان بیشتر نیست کافی است آرام و مؤدبانه یک دیگر را بخوانیم. این گونه بهترنیست؟" 
خواهرم دَمی مانده به اشک گفت: 
"بله پدر، آرام گفتن یقینا بهتر است." 
"آفرین برشما. می توانم خواهش کنم یک لیوان نوشیدنی خنک لطفا برای من و برادرتان بیاورید." 
خواهرم برای آماده کردن و آوردن نوشیدنی پرواز کرد. وقتی باز آمد، لبش پُر از لبخند بود. 
چهارم، پدرم سخنش را هرگز، به صورت امر یا پند و اندرز بیان نمی کرد، بلکه، همیشه تا هنگام مرگ عجیبش، به صورت سؤال مطرح می کرد، با پیش جمله ای نظیر:"شما تصورنمی کنید؟"، "به نظر شما بهتر نیست؟" آوا و تُن صدای ایشان، مثل یک جوی آب روان در مرغزاری صاف و هموار، بی شتاب و شدت بود. گویی می خواستند به عمد، ما را به تفکر وا دارد، در حالی که خودش را مشتاق شنیدن نظر و سخن ما نشان می داد. همیشه در کنار دستش چیزی که ما دوست می داشتیم بود که همراه با آفرین و مرحبا به ما می داد. 
پنجم، احترام و بزرگ داشتی بود که برای هرکس و همه کس به ویژه در حق مادر ما و بانوان داشت. هر بار که مادرمان وارد می شد پدرم از جایی که نشسته بود، برمی خواست تا مادرمان یا آن زن نمی نشست او نمی نشست و نمی خواست ما جز این کنیم. غالب اوقات مادرم می گفت خواهش می کنم بلند نشوید، من در رفت و آمدی زیاد خواهم بود. پدرم بر نمی خواست ولی ورود مادر را با لبخندی و حرکتی، در هربار، استقبال می کرد. 
نکته جالب تر از همه این بود که: هر گاه مهمان داشتیم، که غالبا داشتیم، و بر جمعیت سفره نشینان افزوده می شد. پدرم دوست داشت سفره را روی زمین در اطاق نشیمن پهن کنند. سفره ای سپید، ضخیم، آهار دار و اتو خورده. برای هر کس بشقابی، لیوانی، قاشقی می گذاردند. جای هر کسی به طور طبیعی مشخص بود. مهمان ها در دست راست مادرم و خود او در دست راست پدرم و بقیه به ترتیب سن و سال می نشستند. خواهر کوچکترم نزدیک به خواهر بزرگ ترم برای دریافت کمک بهتر می نشست. غذاها در مجمعّه و سینی های بزرگ دسته و پایه دار آورده می شد. مادرم به میهمانان تعارف می کردند تا غذایشان را بردارند و خودِشان غذای ما را تقسیم می کردند. به هر کس سهمی از غذا می دادند. در پایان غذای پدرم و غذای خودشان را در بشقاب می کشید. در طول این مدت تقسیم غذا ممکن بود برخی از مهمانان نا خودآگاه آغاز به خوردن کنند ولی پدرم منتظر می ماند. تا مادرم لقمه از سفره بر نمی گرفتند، دست به غذا دراز نمی کرد ما تا پدر شروع نمی کردآغاز به خوردن نمی کردیم و او هم تا مادر شروع نمی کردند محال بود دست به قاشق یا سفره ببرد. وقتی مادر می گفتند بفرمایید، نوش جان، و پدرم آغاز به خوردن می کردند، حمله سراسری ما کودکان آغاز می شد ولی، باید هر بار که لقمه ای را با قاشق به دهان می بردیم قاشق را بی صدا و آرام بر کنار بشقاب بگذاریم پس از جویدن و فرو دادن لقمه قاشق دوّم را بر داریم تا به دهان ببریم. این نظم سبب می شد که ما خوب غذا را بجویم. پس از کوتاه مدتی این نحوه خوردن عادتمان شد. گاهی مهمانان نیز، آن ها که بیشتر به خانه مان می آمدند چنین می کردند که مامی کردیم. نقل و گفتگو به هنگام غذا به شرط خالی بودن دهان از غذا با استقبال و علاقه مادر و پدرم روبرو می گردید. به ویژه پدرم به حرف هر کسی به دقت گوش می داد و فراخور گفتگو سؤال می کرد، اظهار نظرش نیز جمله سؤالی بود مانند: "بسیار جالب بود، آیا به نظر شما بهترنبود...؟" 

ما، فرزندانِ مادر و پدرم، کمتر به خانه دیگران می رفتیم. به ویژه مادرم غیبت ما را تحمل نداشت، ولی در عوض دیگر کودکان هم سن و سال ما، می توانستند هر موقع که اراده کنند به خانه ما بیایند. شب را هم بمانند. به همین دلیل، همیشه، خانه ما، خانه ای پر رفت و آمد، با روح و با نشاطی بود. گاهی پدرم نوازندگان دوره گرد را به خانه می آورد تا برای ما و اهالی بنوازند و دیگران با اشتیاق به تماشا می آمدند. به خاطر دارم خواهرانم و دوستان شان تأتری تهیه کرده بودند که من را به جای پسر و خواهر کوچکترم، اقدس، را به جای کودک خانواده به بازی گرفته بودند. چند روز تمرین کردند، روز نمایش والدین اطفال دعوت شدند تا برای نمایش در حیات منزل ما، در یک بعد از ظهر تابستان حضور یابند. گوشه ای از حیات را سِن تأتر کردند. پرده کشیدند. دَرِانبارِ واقع در گوشه حیاط خانه هم که به سِن تأتر باز می شد، اتاق پشت صحنه شد. کاری ندارم که تماشاچیان روی فرش مثل صحنه نماز جماعت به خط نشسته بودند و درحساس ترین دقایق نمایش من که باید خواب باشم نیاز به توالت رفتن پیدا کردم پا شدم، رفتم، کارم را کردم و برگشتم و دوباره به خواب رفتم! تماشاچیان به صدای بلند خندیدند و نزدیک بود نظم نمایش درامِ اخلاقی با این نیاز طبیعی من بهم بخورد. جالبترین نتیجه این نمایش خانگی، لگدمال شدن گل و گیاهان و به تاراج رفتن سیب های نیمه رسیده درختان خانه ما بود! ولی حسنی هم این نمایش برایمان داشت این بود که خانه دوّم مان را به یک افسر نیروی هوائی اجارّه داده بودیم، که همسر ایشان دبیر دبیرستان دخترانه بود و بعدها صاحب دو فرزند شدند. این افسر نیروی هوائی در آن بعد از ظهر به تماشا آمده بود. بعد از پایان نمایش با همسر و دوستی که اهل موسیقی بود (چه سازی؟ درست به خاطر ندارم) مهمان پدر و مادرم شدند. معلوم شد که افسر مذکور اهل موسیقی و هنراست و دستی در کار تأتر و کنسرت دارند. نام ایشان سروان یا ستوان شب پَرِه، پدر همین شب پره های هنرمند و نامدار لس آنجلسی بود. قول دادند تا ترتیب یک تأتر کوچک کودکان را در خانه ما همراه با موسیقی بدهد که ندادند و به تهران منتقل گردیدند. ساکن همان محله عربهایی شدند، که ما هم سال های بعد به آنجا کوچ کردیم، زیرا منزل مادر بزرگ ما در آنجا بود. بعد تا سرهنگی ترقی کردند و هر دو پسرش هم اهل موسیقی بودند و هنرمندان به نامی شدند. 

وقتی من به سن و سال مدرسه رفتن رسیدم، مادرم دلش نمی آمد که مرا از خودش جدا کند و به مدرسه بفرستد! می گفت:"برای او (یعنی من) هنوز مدرسه زود است و می سوزد!" منظورش این بود که افسرده خواهم شد. پدرم می خواست من را در شش سالگی قبل از وارد شدن به هفت سالگی به مدرسه بفرستد. مادرم می گفت: "اجازه بدهید هفت سالش تمام بشود!" درنهایت هم حرف مادرم مانند همیشه اثر کرد و مرا در هفت سالگی کامل و نزدیک به هشت سالگی به مدرسه گذاردند. هر دو خواهرانم به مدرسه ای دخترانه نزدیک خانه مان می رفتند و مدرسه پسرانه ای نیز در آن حدود بود که در یک منزل قدیمی قرار داشت با شرائط نامناسب فیزیکی. پدرم مرا به یک مدرسه مختلط (اولین مدرسه مختلط، پسر و دختر، در خراسان) مدرسه هفده دی که پشت عمارت فرهنگ استان عمارت چهارطبقه (بقول مشهدی ها عمارت چهار مَرطَبَقَه) واقع در خیابان پهلوی بُرد و نامم را نوشت. اغلب دختران مدرسه از مهاجرین قفقازی بودند که به ایران باز گشته و در خراسان مأواء داده شده بودند. غالب دختران بیشتر از ده یا دوازده سال سن داشتند! چون فارسی نوشتن و خواندن نمی دانستند به کلاس اوّل آمده بودند! این برای من نعمتی بود. چون آن ها از من بزرگ تر و جهان دیده تر و از قفقاز آمده بودند. شهر های ایران را در مسیر سفر دیده و از فرهنگ روسی برخوردار بودند. سن شان ازمن فراتر و عقل شان بیشتر بود. وقتی در کلاس درس بین هر دو دختر یک پسر نشاندند. من با قد بلندم در ردیف آخر جا گرفتم بین دو دختر یکی سهرابه که از خواهر بزرگ ترم درشت تر بود. دختر دیگر سودابه که بلند بالا و نازک اندام، با موهای بافته بلند در دو طرف شانه هایش بود. علت این نوع چیدمان جنسی! این بود که دختران به زبان روسی با هم حرف می زدند. هم نظم کلاس را بر هم می زدند و هم حواس معلم نا آزموده را مختل می کردند. ما پسران که تعدادمان کمتر و کم حرف تر بودیم را بین آن ها جا داده و سپرده بودند که هر وقت آن دو با یک دیگر یا سایر شاگردان جلو و عقب تر حرف زدند، ما پسران انگشت بلند کنیم و به معلم خبر بدهیم! اولین کلمه ایکه سهرابه به سودابه گفت و انگشت دست راستم حرکت کرد تا بالا بِرَوَد سهرابه دستم را گرفت نگذارد بالا برود ودرگوشم گفت: 
"پسرخوبی باش، خبرکشی نکن، والی در زنگ تفریح مزدت را خواهم داد." سودابه هم لقمه ای از گوشت رانم را بین دو انگشتش گرفت و پرسید:" بفشارم اش تاکبود شود؟" گفتم نه. وِل کرد. ما شدیم دوست. آن ها که از خواهر بزرگ ترم مهربان تر، زور دارتر و عاقل تر بودند. شدند حامیان من در مدرسه. حرفها و درسهایی از آن دو آموختم که هرگز اگر نبودند نمی آموختم. مدرسه مان به علت نو سازی و نزدیکی به اداره فرهنگ و آموزش و آمد و رفت مکرر بازرسان قد و نیم قدِ زیاد، مدرسه نمونه ای بود. غالب شاگردان منجمله آن هایی که از قفقاز آمده بودند بهایی و از "احباب" بودند که علاوه بر کلاس مدرسه، کلاس درس اخلاق هم از طرف بهائیان داشتند. من هم نمی دانم چگونه درآن کلاسها شرکت داده شدم، تا دروغ نگویم. راست گفتار و راست کردار باشیم و مسایل اخلاقی دیگر که زیاد به خاطر ندارم ولی یک نکته درذهنم ماند و آن این که در آن مدرسه کسی من و پدرم را کافر نخواند و کودکان بهایی بر خلاف ما مسلمان ها مشت هایشان را برای نوشیدن آب به کار نمی گرفتند. هرکدام لیوانی داشتند. پدرم برایم لیوانی خرید که در هم فرو می نشست و باز و بسته می شد. وقتی من با آن لیوان آب نوشیدم. مسلمان ها من را بهایی می خواندند. این عیبی نبود. در آن زمان هنوز سازمان حجتیه در مشهد تاسیس نشده و بهایی بودن مشگلی نبود. من تا حدودی خواندن و نوشتن را پیش از به دبستان آمدن، بیاری پدرم می دانستم. در آن مدرسه نمونه، اصول صحیح خواندن و نوشتن را به من خوب آموختند. میل به خواندن را از همان نخستین روزهای مدرسه ام در ذهن صاف، پاک، بی خط وخَش و صیقلی ذهن کودکانه ام هم معلم مان خانم نوری، هم کلاس درس اخلاق بهائیان و هم پدرم کاشتند. آبیاری اش با پدرم بود که در این باره سخت کوشا و هوشیار می نمود. من هنوز به مدرسه نیامده از نوشتن و خط خطی کردن کاغذ خوشم می آمد. از جمله سرگرمی های من و پدرم، پس از یادگیری خواندن، ساکت ماندن پدرم و کتاب خواندن من بود. در آن زمان کتاب کودکان نبود. پدرم روی دسته ای کارت مقوایی قصه های کوتاهی را با خطوط درشت و خوانا نوشته بودند، هر کارت را به دست من می دادند و من حروف را آن گونه که می توانستم می خواندم. برای بار اوّل، قطعه ای نانِ شیرینی یا میوه خشک شده از او به عنوان جایزه می گرفتم، تشویق و ترغیب می شدم. برای بار دوّم، پدرم می پرسیدند: "دوست دارید من هم یکبار آنرا بخوانم و شما اگر من اشتباه خواندم مرا تصحیح کنید؟" وقتی من موافقت می کردم. ایشان می گفتند:"دقت کنید با من کلمات را دنبال کنید، هر اشتباهی که من می کنم را اگر بیابی جایزه ای خواهی داشت. به علاوه یاد خواهی گرفت و یاد من هم خواهی داد که چگونه باید بخوانیم تا در کلاس بدرخشیم!" این هم وزن کردن خودشان، برای من، چنان لذتی داشت که من آن غرور را هرگز فراموش نکردم واین "درخشیدن" یکی از چشمه سارهای پُر بهایِ یاد گیری و عشق به خواندنم شد. به گونه ای که هر وقت مهمانی، بازدید کننده ای یا مقامی به مدرسه ما می آمد، من نوشته ای که به دستم می دادند را با صدای رسّا، بلند، شمرده و بی لکنت زبان می خواندم و در بین دیگر شاگردان می درخشیدم! نگاه های نَرم شاگردان مدرسه و توجه اولیاء مربوطه درخشندگی ام را عیان ترمی کرد. سهرابه و سودابه موهای بلند، قهوه ای تیره و فراوان من را دوست می داشتند و نوازش می کردند. همه جا من را با خود می بردند و تنهایم نمی گذاردند. من نیز سعی می کردم درخور این توجه و نگاه های تشویقیِ آن دو باشم. 

افسوس که عمر اقامتم در این مدرسه کوتاه بود. ما، در مشهد، شمال شرقی ترین شهر آباد ایران، بدون دسترسی به وسائل ارتباطی نمی دانستیم در جهان چه می گذرد. رژیم پهلوی آن دوران رضاخانی همه جا و همه چیز را زیر نظر و کنترل داشت. علاوه بر کنترل افراد سرشناس و صاحب قدرت، از نفوذ بلشویک "کمونیست" ها هم به شدت جلوگیری می شد. در اروپا جنگ جهانی می رفت شعله وَرشود. آلمان ها صاحب صنعت و قدرت شده بودند. حال می فهمم که "فاشیزم" مانند یک غده سرطانی داشت رشد می کرد. ایتالیا، اسپانیا، اطریش، و ژاپون در خاور دور در تلاش و تقلای دگرگونی بودند. ما، بی خبر از همه جا و همه چیز سرگرم روز مره گی متداول مان بودیم! در یک شب تابستانی صدای رگبار مسلسل ها و تفنگها، همه ی ما را از خواب بیدار کرد. مادرم لب تخت چوبی اش بیرون از پشه بند، نگران نشسته بود. خواهران بزرگ تر از من هم بیدار بودند. وقتی صدای گلوله ها فروکش کرد، صدای کامیون ها و ماشین های باری آغاز شد ومن را خواب در ربود. بعدها دانستم که واقعه مسجد گوهرشاد و سخنرانی بهلول  نامی در آن شب شورشی برای برسرنکردن کلاه پهلوی و بی حجابی بانوان وکشتاری فراوان رخ داده است این خبرها را من از گفت و گوی مادرم با سایر دوستانش بطور نامفهوم شنودم. بعدها آن شنوده ها را با مسایل سیاسی مطابقت دادم و دانستم که چه شده بود. 

چندی بعد، گویا آلمان پیشروی اش را به کشورهای دیگر آغاز و غالب آن ها را اشغال و قصد روسیه سپید از برف را کرد. هواپیماهای روسی بر آسمان مشهد آمدند و کاغذهای زیادی را فرو ریختند. شهر نا آرام شد. سربازان بی اسلحه، در شهر فراوان شدند. نیمه شبی، دستی شانه ام را لمس کرد و لبی گرم پیشانی ام را بوسید و من در خواب غرق شدم. صبح فردایش، مادرم و خواهرانم آرام آرام می گریستند. پدرم در خانه نبود. شب و روزهای چندی آمد و رفت و پدرم را هرگز ندیدم. مادرم با خواهرانم صحبت های در گوشی و محرمانه می کردند. هر دو خواهران بزرگ تر از من سخت به مادر و من و خواهر کوچک ترم "اقدس" مهربان ترشده بودند. نوعی همدمی و همراهی بین آن سه بر قرار بود و کارهایی پنهانی و بی سر و صدا می کردند. هیچ کدام از خانه بیرون نمی رفتند و کسی هم از خارج به خانه ما داخل نشد. هر کس در خانه را کوبید. خواهرم رفت پشت در عذر خواست که غیر از او کسی در خانه نیست و اجازه باز کردن در خانه را ندارد! من حیران و سرگردان این رفتار غیر معمول بودم. چند روز بعد از ناپدید شدن پدرم. ناگهان هر سه آن ها فعال شدند. بلندتر صحبت کردند و قربان صدقه یکدیگر رفتند. سَر من و خواهر کوچکترم را گرم کردند. در خانه مان جنب جوش آرامی پدید آمد. مادرم به یاری خواهرانم اسبابهای منزل را جمع می کردند، در چمدان های بزرگ و چمدان ها را ردیف در اطاقی می نهادند. دوستان مادرم دیگر به خانه ما نیامدند یا آمدند و مادرم رو پنهان کرد. چند هفته ای بعد از روزی که هواپیماهای روسی در آسمان پیدا شدند و کاغذ فرو ریختند و پدرم ناپدید شد، کامیون ارتشی ای آمد و تمام اثاثیه منزل ما را بار کرد و رفت. کامیون را عموی مادرم فرستاده بود. سربازی که بارها را می بُرد پاکتی به مادرم داد. خواهرم آن را برای مادر خواند. مادرم هم گریست و هم خندید. من حیران ماندم. خواهر کوچکترم خودش را به من چسبانده بود و حیرتم را با چشمان درشت اش می پایید. صبحی تاریک بود که مادرم مرا بیدار کرد. لباس پوشاند. خواهرانم آماده و لباس پوشیده بودند. چند ساک و بقچه ردیف در اطاق خواب مادرم کنار دیوار چیده شده بود. بقیه اطاقها خالی بود. ما پنج نفر در یک اطاق شب را گذرانیده بودیم. مادرم برای هر کس بسته ای فراخور توان و وزنش بسته بود. یک اطاقک آهنین با پنجره های میله دارش سر خیابان منتظرمان بود. اوّل ساک و بقچه بندیل ها را بردند، بعد مادرم در اطاقهای خالی را قفل کرد. خدمتکار یا همسایه ای آئینه و قرآن وآب گرفت، ما را دانه دانه مادرم از زیر آب وآئینه وقرآن رد کرد، مجبورمان کرد تا کتاب را ببوسیم، خواهر بزرگ ترم که دستانش آزاد بود دست من و خواهر کوچکترم را گرفت و از پله بلند و پر صدای اطاقک آهنین بالا بُرد. خدمتکار یا همسایه، نمی دانم کدام بود، زارمی زد و با چادر نماز خالخالی اش آبِ چشم و بینی اش را یک جا می رُفت. وِردی می خواند و به در و دیوار اطاقک آهنی فوت می کرد! مادرم با او خدا حافظی کرد. چیزی لای مشت اش گذارد و بالا آمد. مادرم و خواهر دوّم ام پشت صندلی شوفر نشستند. در اتاقک آهنی، مادرم خواهر کوچکترم را بر زانو گرفت. خواهر بزرگ ترم، مرا کنار پنجره میله دار نشاند. خودش در کنارم نشست. جایی برای پدرم خالی نبود. نه تنها تمام صندلی های اطاقک را آدم های جور و واجور اشغال کرده بودند، راهروی وسط اطاقک را هم رختخواب پیچ و بقچه هایی گذارده بودند و روی آن مسافر سوار کرده بودند. دور و کنار این دو صندلی که ما پنج نفر اشغال کرده بودیم فقط خالی بود! صدای بستن در با غرش سهمگین موتور همراه شد و آخرین قطره های خواب کوتاه شبانه ام را از رگهایم بیرون کشید. کسی از جایی به آهنگ، چیزی به صدای بلند خواند و جمعیت داخل اطاق آهنی نعره کشیدند. باز آن شخص چیزی گفت و باز ساکنین اطاقک نعره بلندتر کشیدند. دفعه سوّم خواهر و مادرم هم با جمعیت صلوات فرستادند. من نمی دانستم چه می گویند. خواهرم گفت که "صلوات" برای سلامتی سفر ما می فرستند و ما مسافریم! وقتی ماشین از خیابان اصلی شهر که اسفالت بود گذشت و به خیابآن های سنگفرش رسید چهارستون اطاق آهنی شروع به لرزیدن و تکان خوردن کرد. وقتی از شهر مشهد بیرون رفتیم من برای اولین بار در عمرم بیابان را دیدم و برجستگی های کبود رنگ دور دست ها را که خواهرم بابی حوصلگی گفت کوه اند! گفت و سراش رابه عقب تکیه داد. پیشانی اش عرق کرده، رنگ صورت و لپ و لبهای قرمزاش سپید شده بود. حال خوشی نداشت. مادرم را صدا زدم که سر برگردانید، وقتی رنگ روی خواهرم را دید. بقچه نرمی را روی شانه چپ من گذارد و سر خواهرم را گرفت خم کرد و او را خواباند و گفت که چشم هایش را ببندد، ولی او نتوانست. حالت تهوع داشت. حوله و پارچه و چادر نمازی را خیس کرد. مادرم بالای سرش ایستاده بود. با دستی دسته صندلی را محکم گرفته بود که فرو نغلطد! با دست دیگر سر و صورت خواهرم را تمیز می کرد. سر او را روی بقچه نهاد و به من گفت: 
"تا وقتی پدرات باز نگشته است، تو مرد ما هستی! از خواهرت نگاهداری کن." 
من دستم را از زیر بقچه به رُو آوردم و روی شانه خواهرم گذاردم و احسلس کردم که مرد شدم و مسئول! ولی اندکی بعد خودم در پیچ و واپیچ های بی پایان راه و لرزش مداوم و بی امان بدنه اطاقک تاب نیاوردم و در خواب فرو غلطیدم! 

چه سفر بی پایانی. راه تمامی نداشت. همه چیز از زیر پایمان می گریخت و دور می شد. خطی سپید از جلوی اطاقک به انتهای افق می رفت که هر چه ما می رفتیم او کش می آمد. گاهی مار پیچ مانند می شد و از سر بالایی بالا می رفت و دو باره خطی مستقیم و پایان ناپذیری می گردید. در قهوه خانه هایی کثیف که مردانی زمین گیر در آن با انگشت و ناخن غذا از کاسه بر می داشتند و به دهان می گذاشتند، توقف های جان گدازی داشتیم. مادرمان ما را در گوشه ای برپتویی که به همراه داشتیم جمع می کرد، خواهر بزرگ ترم را بر بقچه ای که زیر سراش می گذارد می خوابانید، من و دو خواهرم را اندکی در همان حول و حوش خواهر خوابیده ام راه می برد. اگر نیازی به دست شویی داشتیم خودش مقدمات نظافتی را مهیا می کرد، می ایستاد تا ما کارمان را به پایان ببریم. در عین حال چشم بر همۀ ما داشت. دست و صورت ما را اگر آب جاری و تمیزی می یافت می شست، خشک می کرد. هر چهار نفرمان را بر پتو می نشاند و خودش دست و صورتی می شست و کنارمان دمی می آسود تا گاهِ حرکت فرا رسد و تکان،  لرزش، بالا و پائین پریدن ما در دست اندازها و نا همواری های جاده خاکی آغازگردد. راستی چه سفر بی پایانی بود؟ شب تا دیر وقت راننده راند، وقتی همه از پای در آمدند و خود راننده را خواب گرفت تا کله پایش کند، ماشین را نگاه داشت. نمی دانم کجا بود، ولی، ایوانی بود و درِ بسته ای و تختهای چوبی چندی، راننده پتوی سیاه وآغشته ای از کنار دست اش برداشت چراغهای ماشین را خاموش کرد. از روی بدن خفته شاگردش، که روی پله ماشین وکف ماشین وِلو شده بود گذشت، دیدمش که پتو را به خود پیچید، روی تختی، بهم گره خورد، گلوله شد و بی حرکت ماند. مادرم خواهر کوچک ام را خفته در بغل و سر خواهر دوّم ام را بر شانه در حال خواب داشت. خودش سر بر بقچه مانندی که بر شیشه و گوشه صندلی نهاده بود، گویا به خواب رفته بود. سنگینی سر و شانه خواهرم بر بازو و شانه راستم را احساس می کردم و آوایی مرا به مردی و مرد خانواده بودن می خواند، که خوابم برد. چه مدت همه با هم در "غش خواب" بودیم نمی دانم. تکان ماشین بیدارم کرد. هوا تاریک روشن بود و راننده داشت می راند. من دو باره به خواب رفتم. وقتی ماشین ایستاد، آفتاب همه جا پهن شده بود. ساختمان گِلی ای با درختی کم جان و تشنه و چند تخت چوبی و سگی بی حال و الاغی لاغر و نحیف، همه بی سایه بودند، اقدس را مادرم به دست اختر سپرد و بقچه نان و خوراکی را خودش به دستی گرفت و پتوی زیر انداز را به دست من داد. خواهر بزرگ ترم را از صندلی و من به سختی جدا کرد تا با خود ببرد. من احساس مردی ام گل کرد. یک ضرب بلند شدم، ولی سرم گیج رفت، دستی به میله صندلی گرفتم و پتوی سنگین را روی صندلی رها کردم. وقتی دَوَران سرم فروکش کرد و چشمانم اطرافم را دید، نگاه کردم ببینم کسی منِ مرد را در حال افتادن دیده است؟ خوشبختانه غیر از پیر مرد و پیره زنی که هر دو در کنارهم سر به سر و گردن هم خفته بودند کسی در ماشین نبود. صدای مادرم که مرا به نام می خواند آمد که: 
"تقی جان چرا نمی آیی؟" 
پله های ماشین برای گام های من بلند بودند. جَست زدم روی پله و از روی پله بر زمین، پتو به دست خودم را به مادرم رساندم که پتو را از من گرفت و روی تختی زیر هلال یک طاقی پهن کرد. خواهر بزرگ ام را روی آن خواباند. اختر خواهرم اقدس را از توالت آورد و به مادر سپرد تا خودش بِرَوَد. مادرم نگاهی به راه او انداخت که در خم ساختمان گم می شد. رو به من گفت: 
"برو سر آن پیچ ساختمان بایست به گونه ای که من ترا ببینم و تو هم خواهرت را که به کجا می رود!" 
اطاعتش کردم هر دو دست بر کمر در خم راه ایستادم، مادرم سفره غذا را آماده کرد. در حالی که چشمی به من و چشمی به کوچکترین دختراش که سرپا بر زمین نشسته بود و مورچه های سواری، نوعی مورچه درشت و پا بلند، را نگاه می کرد داشت. وقتی اختر بازگشت من به کوه بنفش رنگ دور دست نگاه کردم. صد قدمی آن طرف تر از ما، در فرو دست، درختانی چند و جوی نازک آبی از لای چند قلوه سنگ می جوشید و در علف زاری راکد و بی حرکت گم می شد. به طرف مادرم دویدم مژده یافتن آب و سبزه را دادم. مادرم مرا به جای خود گذارد و چند گامی به طرف زمین فرو دست برداشت وقتی آب و درخت را دید. زمین هموار را با چشم برای استراحت ارزیابی کرد، تصمیم اش را گرفت. دستور کوچ به طرف جوی آب را داد. به نیر که چشم باز کرده بود و ما را نگاه می کرد گفت: 
"دخترم سعی کن اوّل بنشینی و بعد از جا برخیزی تا من پتو و وسائل را به کنار جوی آب ببرم. ( به من هم گفت) دست خواهر کوچک ات را بگیر همراه نیر راه بیافت." 
نگاهش به دنبال اختربود که رو به طرف قهوه خانه داشت و حیرت زده مردمان در هم لولیده درون قهوه خانه را نگاه می کرد. صدای مادرم آمد: 
"دخترجان به کار مردمت چکار، بقچه ها را عزیزم بردار و همراهم بیا." 
خودش پتو را که خواهرم از روی آن برخواسته بود جمع کرد و به طرف جوی آب راه افتاد. در کنار جوی آب، من و دو خواهر بزرگ تر و کوچکتر از خودم، جوراب های مان را در آورده و بر روی قطعه سنگی که در کنار جوی برای رخت و ظرف شستن نهاده بودند نشستیم و پای در آب خنک و باریک که به گود مکانی نظیر حوضی کوچک در زمین مرطوب می ریخت داشتیم. نگاهی به مادر که مشغول لقمه گیری برای فرزندان بود. در آرامش خاطر کامل، به ما این اجازه را می داد که دست در آب تمیز و زلال کنیم. هر سه با هم آب خنک و صاف را در گودی کوچک و کم ظرفیت انگشتان مان گرفتیم که دوام نمی آورد و از لای انگشتان ما فرو می ریخت. مادرمان، هرگز به ما اجازه نداد، دراین سفر ناراحت و پرتکان، مانند دیگران از غذای قهوه خانه ها بخوریم. قوری چای تازه دم و پارچی آب جوش می گرفت. در لیوان های سفری لعابی مان که بیرونشان سورمه ای و درونشان مثل شیر سپید بود، چای می ریخت. برای هرکدام ما چای ریخت و دور از دستمان نهاد و گفت: 
"خیلی داغ است، می سوزید. دست نزنید تا کمی وِلَرم شود!" 
من نگران گرمی و سردی اش نبودم نگران مقدار شکری بودم که مادر با قاشق از قوطی ای فلزی و عکس دار بر می گرفت و در هر لیوان می ریخت. گفتم: 
"مادر برای من..." 
نگذاشت حرفم تمام شود و گفت: 
"می دانم. یک قاشق بیشترمی ریزم" و ریخت. خواهر کوچکترم گفت: 
"پس من چی؟" 
"شما هم چای را شیرین ترمی خواهی؟" مادرم با مهر پرسید. 
"آری." 
مادرم قاشقی هم برای او ریخت و بهم زد. کتلتی برشته ولی سرد و خوشمزه لای نان لواش به دستمان داد تا با چایِ شیرین مان فرو دهیم. نیر خواهرم که کمی رنگ به پوست صورت سپیداش دویده بود. قطعه ای نان و چای خورد. می دانست در چرخش و تکان های ماشین آن را بیرون خواهد داد. او همدست و همیار و کمک فعال مادرمان بود که اکنون قادر به یاری رسانی به مادر نبود، که هیچ، آن گونه که خودش نالید: 
"باری شده ام بر دوش همه." مادر نگاهی پر از مهر به او انداخت و گفت: 
"کم کم عادت خواهی کرد من هم بار اوّل ام، در اتاق آهنی، همچنین بی تاب شدم ولی دفعات بعد، بهتر از بار اوّل بودم." 

ساعتی بعد، صدای بوق اطاق آهنی بلند شد. کسی ما را به نام فامیل مادرمان، خانم خزاعی، به نعره می خواند، یاد پدرم افتادم و بیابان. جایش سخت خالی بود. اشگ در چشمانم داشت حلقه می زد که شاگرد راننده بر بلندی ظاهرشد و راننده را گفت: 
"اینجا هستند. این جا هستند بیوک خان، کنار جوی آب جا خوش کرده اند و غافل..." 
بعد از همان بالا فریاد زد: 
"همه سوار شده اند یک ساعت است منتظر شما ها هستیم!" 
"شنودم، فریاد نزنید، لطفا بیایید پائین کمک کنید زودتر برسیم بالا." مادرم در جواب گفت. 
شاگرد راننده از شیب تند تپه پائین آمد نه از راه بُز رو. به آنی در کنارمان بود. مادرم پتو و وسایل را بقچه کرد و به دستش داد و گفت دست مرد ما را هم شما بگیرید و ببرید بالا. نگاهی به صورت او انداختم. خنده ای آن را پر کرده بود. دهانش موقع خندیدن کج می شد، من را به آنی با خودش از شیب تندِ تپه بالا کشید، بقچه و مرا درون ماشین رها کرد و باز گشت تا دیگران را یاری دهد. مادرم و سه خواهرانم قبل از رسیدن او بالا آمده بودند. مادرم وقتی من و بقچه را در ماشین دید از او تشکر کرد و دهان او دوباره کج شد. 

جان کلام، ما را نیمه جان، خسته و خیزان بعد از دو روز و یک شب به تهران رسانیدند. در محلی وسیع و پر از ماشین و آدم و بار، به نام "گاراژفرد شیشه" پیاده کردند. سربازی همراه رئیس اش، که او را سرکار استوار می خواند به پیشوازمان آمدند. رئیس اش جلو آمد و خوش آمد گفت و به اطلاع مادرم رساند که عموی بزرگ ترش سرلشگرحسین خان خزاعی به علت گرفتاری عذر خواسته اند و خیر مقدم گفته اند. فرموده اند که برای فردا به دیدارتان خواهند آمد. مادرم تشکر کرد. من نگاهی به مادرم و نگاهی به این دو نظامی داشتم. تعجب کرده بودم. تا آن زمان هرگزنظامی ای را ندیده بودم جلوی مادرم خبردار بایستد. 


اگربه خانه من آمدی،
برای من ای مهربان چراغ بیاور.
و یک دریچه 
که از آن به ازدحام کوچه خوشبختی بنگرم

"فروغ"


خانه ای در محله عربها



بین شهادت و شقاوت،
فاصله باندازه تفنگی است،
تا، در کدام سوی آن ایستاده باشی.

گرمارودی

گذر محله عرب ها



"آفتابی لب درگاه شماست
که اگر دَر بگشایید، به رفتار شما می تابد"

سهراب سپهری


دبستان


"در کف دست زمین، گوهر نا پیدایی است،
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند"

سهراب سپهری


دبیرستان


زیر باران باید رفت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی در حوضچۀ"اکنون" است
رخت ها را بکنیم:
آب در یک قدمی است

سهراب سپهری

فصل دوم


در تلاش دانش


دوران دانشجویی



شاید:
"کار ما نیست شناسائی رازِ گل سرخ،
کار ما شایداین است،
که میان گل نیلوفر قرن،
پی آواز حقیقت بدویم

"سهراب سپهری"


یادگیری در گرما گرم بحران



برای گذر زین رودخانه غم،
پلی بایدم به اوجِ رنگین کمانی.
زامید می سازم، این پل.
نه از هفت رنگِ "شاید"


فراغت از تحصیل در زندان موقت شهربانی




"چشم ساری در دل و آبشاری در کف
آفتابی در نگاه و فرشته ای در پیراهن
از انسان که تویی قصه ها می توان گفت
غم نان اگر بگذارد"
شاملو


در جستجوی کار


نام عزیز تو فریاد باغ بود (ای پدر)
.............
ای قصه گوی عشق
ای یار 
ای عزیز
ای آبروی عشق
اعجاز تو به من نامی دو باره داد
...یادت به خیر باد

جنتی عطایی


فصل سوم



زندگی بال و پری دارد به اندازه عشق


بازگشت به زادگاه



"قناعت وار
تکیده بود...
چون پیامی دشوار
درلغتی...
مردی مختصر
که، خلاصه خود بود"
شاملو


مطب داری


من، چشم هایم را که
خسته از تورم رنگهاست
میبندم
و عبور سبک بال خویش را
در پشت مرزهای زندگیم
عاشقانه می نگرم
که چشم بسته
سراب را
می توان بهشت خوب خدا پنداشت

لیلا کسری


ناهاری در رستوران فرید
و داستان پایان نامه



"در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور،
مثل خواب دم صبح،
چنان بی تابم که دلم می خواهد،
بدَوَم تا ته دشت،
بِرَوَم تا سر کوه.
دور دست ها، آوایی است،
که مرامی خواند،
باید رفت."

سهراب سپهری


"همه جا خانه عشق است..." 


"باغ ما در طرف سایه دانایی بود.
باغ ما جای گره خوردن احساس و گناه،
باغ ما نقطه برخورد ِنگاه و قفس و آینه بود.

سهراب سپهری


خانه ای در سایه دانایی


"من آمدم تا بگذرم چون قصه ای تلخ
در خاطرهیچ آدمی زادی نمانم
ننشسته ام تا جای کسی را تنگ سازم
من می روم تا شاخه دیگر بروید
هستی مرا، این بخشش مردانه آموخت"

منوچهرآتشی


فصل چهارم



زیست دل خواهم


در خدمت دانشگاه

"ای دل،
به کوی او، زکه پُرسَم که یار کو
در باغ پر شکوفه که پرسد بهار کو
نقش و نگار کعبه نه مقصودِ شوق ماست
نقشی بلند تر زده ایم، آن نگار کو؟"

ه.ا.سایه


کوشش بیهوده به از خفتگی

 

باید پرواز را،
از مرغان مهاجر آموخت،
فرصت کم است،
باید راه افتاد...

گرمارودی


استفاده از فرصت 


"دیدم که بر سراسر من موج می زند،
چون ابری از تشنج باران ها،
چون هُرم سرخ گونه آتش،
چون انعکاس آب
چون آسمانی از نفسِ فصل های گرم،
تابی نهایت،
تا آن سوی حیات، 
گسترده بود.

"فروغ"

ساخت و سفر


آتشی از عشق در دل بر فروز
سر به سر فکر و عبارت را بسوز
مردمان، آداب دانان دیگرند
سوخته جان و روانان دیگرند
حال من اکنون برون از گفتن است
این چه می گویم نه احوال من است

مولانا


از شمار دو ده یک تن کم!


رفتن به راه می پیوندد
و ایستادن به سکون
باید رفت

طاهره صفارزاده


آماده برای سفر

".....
هم او گفت:
سلاح داران، گل های باغچه را
لگدکوب کرده اند.
اما تبار گل،
هرگز نخواهد مرد:

احمدرضا احمدی


فصل پنجم


فشرده ای از داستان پدرم

تولد در حرکت



در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه ازتابش آن خیره شدند
پی گوهرباشید
...............
سهراب سپهری


چادر عمه بر بلندای تپه


دلی که پیش تو رَه یافت باز پس نرود،
هوای گرفته دل، از پی هوس نرود
به بوی زلف تودَم می زنم دراین شب تار
وگرنه چون سَحَرَم، بی تو یک نَفَس نَرَوَد

ه.ا.سایه


سردار غضنفر
 



پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین را"
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نا معلوم
نگران من و توست
ای سرا پایت سبز

فروغ


اسب بی سوار




می بافت دست سنگ،
گیسوی رود را،
می ریخت آفتاب،
پولک، بر روی دامن چین دار آب مست.
یک تکه ابرِخُرد،
از ابرهای تیره جدایی گرفت و رفت، 
تنها نهاد سایه ابر کبود را،
کوتاه کرد قصه گفت و شنود را.

نصرت رحمانی


سرنوشت سرخ



هشدار،
یک دنیا فریب و نیرنگ و بازیست،
روزی شنیدی گر کسی می گفت:"تدبیر."

نصرت رحمانی


کودکی که تبعیدی سیاسی می شود


شبدیز،
اسب جوانم،
با من به راه شو،
کز کنار تو، 
تا دورترین ستاره،
چند گامی بیش نیست.


شبدیز در بیرجند



آن طرفها دریاست،
با طپش های دل آبی بی آرامش،
با صدف های گران بارش، با ماهی هایش،
جان غمناک تو را می خواند،
به تکاپو و تلاش. 

میمنت میرصادقی


بازی سرنوشت 



روشن تر از خاموشی، چراغی ندیدم،
و سخنی، بِه از بی سخنی نشنیدم.
مرغی گشتم؛
چشم او، از یگانگی،
پر او، از همیشگی،
در هوای بی چگونگی، می پریدم.
کاسه ای بیاشامیدم که هرگز، تا ابد،
از تشنگی او سیراب نشدم.

بایزید بسطامی

فصل ششم



آغازی برای اولین پایان


بازگشت از سفر دوم و دگرگونی


من، جز از ستاره
درسی نیاموختم
که بر دور دست نشست
و بزرگیش را به رخ نکشاند

موسوی گرما رودی


نتیجه اندکی فکر


بیا به رود بپیوند اگر هدف دریاست
بیا ز ره مترس
بیا و گمره باش
سماع رقص جنونت تبرک است بیا
بیا
که مرد می رود از دست در نهفتن ها
چو آب در مرداب 

نصرت رحمانی


سفر سوم در لندن 


خوشا به حاتان
که غم هایتان فقیرانه کم  بود
سرعت نبود
قاصله کم بود
در عصر ما 
سرغعت زنور می گذرد
و حادثه برسرعت نشسته می تازد
چون اجل


بازگشت ناخواسته


تا:
غير ممکن را از خاطره ها محو کنند 
و، کسی بعد از اين 
نگويد: "هرگز"
رنگ را در پاييز 
قطره را در باران
موج را در ساحل 
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه 
کار را در کندو 
و طبيعت را در جنگل و دشت تعليم دهند

مجتبی کاشانی


در نقش نفیس آموزگار


صبحدم، 
پیمانه شد از خفتن لبزیز
جام بیداری بر کف کجدار و مریز
نه در خواب بودم نه بیدار نه مست
می دیدم خود را در فضایی مقدس
غافل از همه چیز
فارغ از هر کس
....
یحیا دولت آبادی

دگرگونی و سفر


بهار نزدیک است
تو ای طراوت مفقود فصل های نوین
بیا دوباره در این باغ
همان فروغ جوان در سکوت گل ها باش

بهمن صالحی


فصل هفتم



زِ وادی ها به وادی ها روانه#


آخرین ناهار در باغ پر درخت



شام گاهان که رویت دریا
نقش در نقش می نمود کبود
داستانی نه تازه کرد به کار
رشته یی بست و رشته یی بگشود
رشته های دگر بر آب ببرد

نیما یوشیج


پایان هر چه بود

زندگی یعنی تکاپو
زندگی یعنی شب نو، روزنو، اندیشه نو
زندگس یعنی غم نو، حسرت نو، پیشۀ نو
زندگی بایست شرشار از تکاپو و تازگی باشد
زندگی بایست درپیج وخم راهش زِ الوان 
حوادث رنگ بپذیرد
زندگی بایست یک نفس حتا زجنبش وانماند
گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد
 
دکتر هوشتک شفا

در پیچ و خم یک رخداد



جنگلی بود و جهانی داشت
در جهانش:"ابر و باد و مه خورشیدی در کار"
من یکی ز شاخه ها بودم
در میان شاخه های دگر
آرزویم و آرزومان که بخندد مهر
و بگرید ابر
کین ببارد و آن بیافشاند
نقد خود را بر سر جنگل...

اسماعیل خویی


خورشید همیشه نمی تابد


آنجا که ماه خسته ز پهنای آسمان 
افشانده نور غمزده بر دشت های دور
آنجا که می دوند هراسان و تند خیز
بر تپه های گمشده دیوان پُرغرور
....
زیر فروغ ماه، شتابنده رهگذر
در دشت خفته می گذرد بر نوار ماه
در جست و جوی مهر فروزان زندگی
بر دامن سپید افق می کند نگاه

شبرنگ 

فصل هشتم


در آن سوی زمین


افقی گشوده به پهنای آرزو



عصیان، خشم را به خاموشی می خواند
و راز پُر شکوهِ نا گفته ها را بر او آشکار می سازد:
باشد که درون و برون را مرزی نباشد
باشد که هستی، در شکست من ها به تجلی آید
باشد که من هستی را در بر گیرد
و سکون نا بودن ها بودن ها را آرامش بخشد

هوشنگ ایرانی


وقتی نبودن نوعی بودن است 



از انتهای دره سیب
و پلکان رفته رود
می آیم
و نَفسِ پرسه زدن اینست
رفتن، گشتن، برگشتن، دیدن
دو باره دیدن
رفتن به راه می پیوندم
ماندن به رکود
باید رفت

طاهره صفارزاده


بازیگر گمنام


من به بوییدن سیبی خشنودم.
هر کجا هستم، باشم، 
آسمان مال من است.
پنجره، فکر، عشق، زمین مال من است 
چه اهمیت دارد،...
گاه اگر می روید...
...
سهراب سپهری


کسی که می خواست مانند خودش باشد#


دو:از پونا تا کتماندو

من آمدم تا بگذرم
چون قصه ای
در خاطر هیچ آدمیزاده ای نمانم
....
من می روم تا شاخه دیگری بروید
هستی مرا، این بخشش مردانه آموخت

منوچهر آتشی

فصل نهم


در ایران اسلامی

مرد سفر و یافتن



فرصت کم است
باید راه افتاد
باید به گیاهان
یکا یک 
سلام گفت
باید کنار چشمه های جهان بیدار نشست
و روی در آیینه صافی شان، آراست

گرما رودی

در گرما گرم جنگ




سفر ادامه دارد و پیام عشقانه کویرها به ابرها،
سلام جاودانه نسیم ها به تپه ها
تواضع لطیف و نرم دره ها،
غرور پاک و برف پوش قله ها
صفایِ گشتِ گله ها به دشت ها،
چرای سبز میش ها و قوج ها و بره ها.
مرا که مانده ام به شهر بندِ یک افق
به بی کرانه می برد.

شفیعی کدکنی

سفر به چین


کار، نیمه رها شد
و من در آیینه، تصویر خویش را دیدم
نقاب صورتم از تصویر و خط تهی شده بود من بخواب فرو رفتم
و قاب آیینه از عکس من تهی گردید

نادرپور

 
آخرین امتحان درچین 


نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه به زنجیر کسی بسته ام و بردۀ دینم
نه گرفتار و اسیرم
نه فرستادۀ پیرم
خود آن نقطۀ عشقم که ندانی 

مولوی

در راه باز گشت به تهران 



اکنون،
خاموش ترین زبان ها را درکام دارم،
با پرنده ای درترک خویش،
که هجاهارابه یاد نمی آورد
به کدامین رودبار می رانم؟
هر روز،
همه روز، در اکنون.

هوشنگ چالنگی

روزان وشبان بی قراری

حس می کنم که وقت می گذرد
حس می کنم این "لحظه" سهم من از برگ های تاریخ است
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

فروغ


فصل دهم


زندگی باز یافته

تولدی مکّرر!

آه، هنگامی که یک انسان 
می کشد انسان دیگری را 
می کشد در خویشتن
انسان بودن را.

هوشنگ ابتهاج


با نگاهی فراتر از خود


درسینه گرم توست، ای فردا!
درمان امید های غم فرسود
در دامان توست ای فردا!
پایان شکنجه های خون آلود
ای فردا ای امید بی نیرنگ 

هوشنگ ابتهاج 


امید بی نیرنگ 


گویی همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
...
حال، معجزه باران را باور کن
سخاوت را در چشم چمن زار ببین
و محبت را در روح نسیم
...
فریدون مشیری


معجزه یاران! 


آن طرفها دریاست،
آن طرفها دریا
با تپشهای دل آبی بی آرامش
با صدف های گران بارش
جان غمناک مرا می خواند
به تکاپو و تلاش

میمنت میرصادقی

فصل یازدهم



سفر برای گذری ناگزیر


رخداد، رخ خواهد داد


نگاره های دروغین و سایه تزویر
کجاست آینه،
ای طوطیِ نهان آموز!
که در نگاه تو بنماید اینهمه تقریر؟

شفیعی کدکنی 


من در بدن های گوناگونی زیسته ام


اکنون در بدنی که زندگی می کنم که  سخت درآن جا افتاده ام و شرح حال زندگیم را دارید می خوانید که شبان و روزهای فراوان از بیم گذر بی موقع از روزن زمان داشتم تایپ اش می کردم. و اکنون هم دارم  همین کار را می کنم.

شاید پس ازتمام شدن این شرح حال، جلد سوم داستان های کوتاهم را تایپ وتمام کنم. قلبم این "لخته خون گرم" یکی دوبار داشت میان کار سخت کردن من را تنها می گذاشت که به دادش رسیدم و حالا هم پزشگ متخصص "این لخته خون گرم که قلب است نام آن" و "این منبع امید که گاهیست سنگ سخت" معتقد است باید دهلیزهایش را دست کاری کنند وَگرنَه شبی در خواب از کار باز خواهد ایستاد! غیب گویی نیست، هر کسی باید به بهانه ای بگذرد. تا نگذشته ام می نویسم و شاید جلد سوم داستان های کوتاهم را پیش از تمام کردن تمام کنم. 

بر دوش خسته کشیدم 
و عاشقانه گذر کردم
از سال های خردی، کودکی
از سال های نو جوانی، گیجی
از سال های کنکور، کار و اجبار
از سال های بن بست، جمعه، کمکم کن
از سال های شاملو، اخوان، نیما
از سال های سارتر، فلینی، برشت، جشن هنر
از سال های اعتصاب، گاز اشگ آور، دود، لاستیک
از سال های نعش، اوین، چیتگر
از سال های پویان، رضایی، خسرو، کرامت
از سال های جهل، توطئه، فریب 
از سال های قتل عام انقلاب
از سال های سایه روشنِ سیّال، شک و پشیمانی
ار سال های....
بر دوش خسته کشیدم ترانه ها و گذر کردم
تا با دهان کوچک تو بخوانم
آواز سر زمین صبورم را
در جشنِ سال روزِ کودک آینده.

*- بخشی از شعر بلندِ "آوازهای سرزمین صبور" سروده ترانه سرای معاصر ایران، ایرج جنتی عطایی است که در کتاب شعرشان به عنوان پایانه کتاب آورده اند. دستم ز دامانش دور است که رخصت آوردن شعرشان را برای پایان سرشت سرنوشت طلب کنم. امیداست موافق باشند. 


پایان

تیرماه یک هزار و سیصد و نود، فوراِس رنچ، سان دیاگو، کالیفرنیا


پیوست دو



گزارشی کوتاه از یک مصاحبه بلند
بخش اول
خسته، کمی هم سرخورده و ناراضی، از یک مصاحبه باز می گشتم. نرفته بودم خودم را پشت ویترین زیر نور تبلیغات مطبوعاتی به نمایش بگذارم. رفته بودم اگر بشود خودم را باز شناسی کنم. یک نفر که کارش انتقاد و مصاحبه کردن و مو را از ماست کشیدن است، من را زیر ذره بین سئوال و کنجکاوی خوب بکاود و حلاجی ام کند. به من بگوید در کجای این زمین پهناور ایستاده ام. وزن و ثقل غبار مانندم، چند هزارم میلی گرم است. در کشوری که از آن دور افتاده ام "ایران" نزدیک دو ده "کشیده"، "ساخته" و مهر و لطف فراوان دوستان را، به عنوان تشویق و ذره پروری از دل و جان بسیار به چشم و دوش کشیده بودم. که اگر غافل تر از اینکه هستم می بودم، باید غرق خود خواهی می ماندم. گرچه هنوز هم امیدم نیست که نمانده باشم و به ساحل نجات رهی یافته باشم. بهرحال در ایران به مهر دوستان "تشویق" از "تنقید" فراوان تر و شایع تر بود. اکنون که به حکم ضرورت- جراحی و درمان و مراقبت- در امریکا زندگی می کنم. در سر زمینی که باور دارم مردم اهل فضل و قلم اش، تا حدودی، واقع گرایند. تعارف کم و تعریف و تمجیدشان حد و حدودی منطقی و عقلانی دارد، شاید بتوان واقعیت ها را به گونه ای؛ صریح تر، روشنتر، شفافتر، شنید و پذیرفت. بنابراین با دل شنیدن و شناخت رفته بودم.


پیوست سه

داسنان موزه 

دکتر امیر اسماعیل سندوزیموزه هنری دکتر امیر اسماعیل سندوزی


کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
مطالب مرتبط:  وضعیت من درآمریکا | دکتر سندوزی
جهان وطنی | دکتر سندوزی
جهان بینی | دکتر سندوزی
نقشه راه موفقیت | دکتر سندوزی
خیلی ساده مثل راه رفتن۱ | دکتر سندوزی
مرزهای مبهم احساس | دکتر سندوزی
معرفی کتاب: وقتی چراغ‌ها ... | دکتر سندوزی
من هرگز هنرمند نبوده ام | دکتر سندوزی

بازگشت به فهرست


لیلا احمدی | Ahmadi
با عرض سلام و ادب و احترام

حضور محترم دکتر سندوزی عزیز و ایردن عزیز .

با کسب اجازه از دکتر سندوزی بزرگوار و دست اندر کاران محترم ایردن

قصد قراردادن نوشته های دکتر را در وبلاگم دارم .

تا علاقمندان با چنین شاهکار خلقت بیشتر آشنا شوند

پست امروز :

مطالب بیوگرافی | سرشت سرنوشتم | سندوزی


و من ا... توفیق

با احترام - لیلا احمدی
نام گفتاورد
 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil