تاریخچه تأسیس دانشکده دندان پزشکی مشهد | دکتر سندوزی

تاریخچه تأسیس دانشکده دندان پزشکی مشهد | دکتر سندوزی

دکتر امیر اسماعیل سندوزی

از من پرسیده اید داستان تأسیس دانشکده دندان پزشکی مشهد چه بوده است. در پاسخ باید بگویم، این نخستین باری است که کسی پس از 50 سال (نیم قرن!) چنین مشتاق، به معنای رضامندی، عشق داشتن و از روی علاقه برای درک و فهم خودش و دیگران چنین پرسشی را مطرح می کند. دوستان قبلاً هم پرسیده بودند، برای روشن شدن موضوع یا رفع شبهه بود، چنین پی گیر موضوع نبودند.
به دو نکته اشاره کنم و جواب سؤال شما را بدهم:
اول هر کجا در این فشرده نویسی به واژه "من" بر می خورید آن را "هیچ" بشمارید نه منیت خود فریفته گرفتار "ایگو". دو تصور می کنم من انسانم و در معرض اشتباه ناخواسته و ندانسته. باور دارم آنچه می گویم از روی صدق است و صفا، ولی صد در صد واقعیت نیست. درک من است از یک رویداد! منتظر اصلاح، راهنمایی و پذیرش هر گونه نقدی هستم.
دوم: فشرده بیش از ده سال فعالیت برای انجام چنان کاری در نیم ساعت وقت، گوینده را از خطا در بیان حقوق دیگران که در این راه پیشرو بوده اند مصون نمی دارد. بر من ببخشایند.

برای مشاهده بخش ویژه دانشکده دندان پزشکی مشهد در ایردن
روی تصویر زیر کلیک کنید
دانشکده دندان پزشکی مشهد Mashad Dental Faculty

اما داستان:
سال 1333 است، با سر و زلف از ته تراشیده، به لطف دکتر محسن سیاح استاد دانشکده دندان پزشکی تهران و معاون نامرعی و دائمی رئیس دانشگاه (بنام رئیس اداره بازرسی یا عنوانی بدین معنا) و شخص آقای دکتر جهانشاه صالح که وزیر وقت بهداری بودند، به مشهد منتقل شدم. مشهدی که در آن زمان یکی از پرجمعیت ترین و مهاجرپذیرترین شهرهای ایران بود و دانشکده ای بی نام و نشان برای تربیت "دندانسازان پراتیکی" که بیماری های لثه را به صورت "لصه" یا "لسه" بر تابلوهای گوناگونشان می نوشتند!!
 صدها دکان مطب مانند که خودشان قالب می گرفتند و خودشان می ساختند بود. از اقصی نقاط ایران، هند و افغانستان برای زیارت و درمان به مشهد می آمدند. چنین شهری سه دندان پزشک تحصیل کرده داشت یکی دکترآرام که مسیحی و فارغ التحصیل از دانشکده دندان پزشکی تهران بودند، با مطبی آبرومند با صندلی و چرخ پایی و نور افکنی. دیگری سرکارعلیه خانم دکتر بدری تیمورتاش بودند، تحصیل کرده بلژیک و تبعید شده فامیل به تربت و مشهد با یک صندلی ساخت ایران، یک چرخ پایی و لامپ دویست واتی از سقف آویزان. دیگری افسری مأمور به خراسان که موقت آمد و رفت.


در دیدارم با آقایان و خانم دکتر، هر کدام به نحوی برخورد داشتند. دکتر آرام بزرگ منشانه و شاد، سرکار خانم دکتر تیمورتاش که برای منِ 25 ساله حرمتی دلسوزانه و مادرانه و تا حدودی- به علت سن کم من- ناباورانه داشتند، تا وقتی نامه آقای دکتر فریدون فرزین را خدمتشان ندارم که استادم بودند، باور نکردند که دکترا دارم! بعد هم باورشان شد و دانستند که دکتر دندان پزشک هستم و کارمند وزارت بهداری مأمور در مشهد اولین جمله شان این بود: "حالا که شما آمده اید و در اداره بهداری استان کار می کنید، شرّ این دندانسازان را از سر مردم بی گناه کوتاه کنید. خجلت آور است."
خدمت ایشان عرض کردم: شهری به این بزرگی که فقط یک درمانگاه رایگان برای "فقط کشیدن دندان" دارد و سه دندان پزشک، مردمش چه کنند؟ آنها که یقه مردم را نمی گیرند بکشند در دکانشان! مردم خودشان از روی ناچاری مراجعه می کنند."
همین هم سبب ناراحتی ایشان شد و ناچار شدم توضیح  بدهم که هر وقت ده دندان پزشک و حداقل 6 درمانگاه مجهز برای خدمات دندان پزشکی رایگان یا نیمه رایگان در مشهد ساختیم، مردم خودشان پیش آن‌ها نمی روند و مراجعه نمی کنند. آن زمان من به فکر ایجاد دانشکده دندان پزشکی در مشهد نبودم. در کیفم بیش از شش «توصیه نامه» از ارباب علم و قدرت برای بزرگان مشهد داشتم. برای دکتر حسین سامی راد، رئیس "آموزشگاه بهیاری" مشهد که نبردم و ندادم. برای دکتر محمود ضیایی طبیب معروف، دکتر علی سالاری بزرگ خاندان سالاری ها و دکتر اسدی، پسر شادروان اسدی که توسط دربار کشته شد و در مشهد سخت محبوب بودند و آقا موسی قائم مقامی سرسلسله سادات رضوی، همان کسی که بعدها، باغ منبع، منزلش را برای دانشکده اجاره کردم که توصیه نامه را دادم و مورد ملاطفت قرار گرفتم و توسط این حضرات به سایر دوستان هم سن شان که بیست یا سی سالی از من بزرگتر بودند معرفی شدم. در سن 28 سالگی دوستانی داشتم در حد سن پدرم. اولین کارم افتتاح درمانگاه خدمات دندان پزشکی در بهداری استان (میدان شاه یا به قول مشهدی‌های آن زمان: مجسمه) و بعد از آن درمانگاه خیریه رازی در کاروان سرایی در بالا خیابان که سالی بعد صاحب یک دستگاه یونیت دندان پزشکی شد. پیش از این درمانگاه ها من برای درمان دخترم به مطب متخصص نام آور اطفال خراسان، دکتر سامی راد مراجعه و با ایشان افتخار آشنایی پیدا کردم و بسیار پشیمان که چرا نامه را به ایشان زودتر ندادم و از محضر حضورشان محروم مانده بودم. دوستان ایشان دکتر قوام نصیری، دکتر حسن شهیدی، دکتر رادپور و مستقیمی و ... دیگران هم محبت کردند و مرا به کوچک دوست خودشان پذیرفتند. ایجاد درمانگاه رازی و مجهز شدنش به درمانگاه های خیریه متعدد، دوستی و صمیمیتی (که به نوعی ارادت من بود) بین آقای دکتر سامی راد و من ایجاد کرد که دوام یافت. ایشان دانشکده پزشکی را با تعطیل آموزشگاه بهیاری ایجاد، دانشکده ادبیات را به یاری دکتر فیاض، دکتر غلامحسین یوسفی و دکتر جلال متینی و دانشکده علوم را هم درصدد راه اندازی بودند. یک شب از شب های جمعه که همه آقایان در منزل یکی از دوستان به نوبت جمع می شدند، دکتر سامی راد گفت: "من آموزشگاه پرستاری مجهز تأسیس و به کار انداخته ام. دوست داری بهداشت دهان و دندان به آنها درس بدهی؟ که من داشتم فکر می کردم چرا از وجود خانم دکتر بدری خانم استفاده نمی کنند و چرا دانشکده دندان پزشکی تأسیس نکنند! ... که خودشان گفتند: "یا دوست داری کمک کنی که دانشکده دندان پزشکی ای در کنار دانشکده پزشکی مانند تهران داشته باشیم؟" این هسته مرکزی فکر ایجاد دانشکده شد. دکتر سامی راد مرد کار بود. چند روز بعد تلفن کرد و مرا به دانشگاه خواست. موضوع کمکی بود برای درمان کارمندی از کارمندان دانشگاه که مبتلا به سرطان خون شده بود. وقتی قضیه حل شد و من اجازه مرخصی خواستم گفتند: "شما بمانید کارتان دارم."
ماندم و پیشنهاد کردند تا به دانشگاه منتقل گردم. عین جمله شان این بود: "اداره بهداری گنجایش و ظرفیت رشد و پیشرفت ندارد. 20 سال دیگر هم همین سمت و مقام را داری! خانم دکتر تیمورتاش دست تنها هستند و درمانگاه دندان پزشکی هم فقط دندان می کشد. به جای کار در بهداری و درمانگاه رازی به دانشگاه منتقل بشو. هم امکان رشد و پیشرفت برایت فراهم است تا دانشیاری و استادی اگر بکوشی بالا خواهی رفت و هم همتی کنیم، شاید دانشکده دندان پزشکی ای دایر کنیم که از دانشکده الهیات مفیدتر و لازم تر است. آستان قدس رضوی هم فشار می آورد. با ناباوری و خوشحالی زیاد موافقت کردم.
مرد کار و عمل بودند. آگهی استخدام دستیار دادند. من و یکی دو نفر از تهران نام نویسی کردیم. برای گذراندن امتحان کار می کردم که دکتر سامی راد در دیدار فوری گفت: "آقای دکتر اقبال کسی را برای دستیاری توصیه فرمودند، اگر گوش کنم شما را از دست داده ام و اگر نکنم پست خودم را! دو سه ماهی بگذارید تأخیر شود تا آب ها از آسیاب توصیه بیافتد!" داوطلب دستیاری که آقازاده یکی از روحانیون با نفوذ بودند، قول وکالت مجلس شورای ملی را گرفت و رفت و بنابراین من توانستم دستیار دانشکده پزشگی شوم. یک سالی دروس پایه پزشگی را خواندم. این بار با عشق و نیاز برای یاددهی خواندم. هم زمان، امکانی رخ داد که با اهل علمی از آمریکا رسیده آشنا شدم که برنامه ریزی آموزشی خوانده بود، آماردان. شاگرد او شدم که از من جوان‌تر و بسیار پرمطالعه بود. در همین آشنایی و یادگیری بود که به اهمیت برنامه ریزی و مدیریت آموزشی در دانشگاه پی بردم و با نحوه‌ی نوشتن یک طرح یا به قول امروزی ها پروژه تأسیس دانشکده دندان پزشکی در دانشگاه مشهد- بعد ها شد فردوسی- را نوشتم. به منشی آقای دکتر سامی راد دادم، تایپ و در دونسخه به من داد. آن را جلد کردم. جلدی کرم رنگ با نوشته های طلایی. یک نسخه به آقای دکتر سامی راد دادم که باید در پرونده دانشگاه مشهد موجود باشد و نسخه کپی گذاشته شده (منظور "کاربن گذاشته شده"، نه "فتوکپی گرفته شده"! چون هنوز فتوکپی رایج نشده بود) را با نامه رییس دانشگاه مبنی بر تقاضای اجازه تأسیس دانشکده از وزارت علوم را به تهران بردم. چند رونوشت هم از تقاضای دانشگاه برای وکلای مجلس شورای ملی از خراسان بردم، که با آشنایی که با من داشتند به حرفم گوش کردند ولی عمل نکردند!! قرار بود فردای آن روز به مجلس شورا و دیدار آقای دکتر محمود ضیایی و سایر وکلای خراسان بروم تا توصیه نامه برای وزیر علوم بنویسند و تأکید بر لزوم و ضرورت این دانشکده کنند که رفتم و راهم ندادند. هر چه به سر پیش خدمت مجلس که همه کاره بود خواندم که خود آقایان فرمودند، قبول نکرد و دانستم که سر پیش خدمت هم وکالت انتصابیِ "بنابرفرموده آقایان" را قبول ندارد، وزیر که جای خود دارد! فشرده داستان، برای ملاقات وزیر رفتم. جناب وزیر هر روز در هیأت دولت و یا شرف یاب پیشگاه همایونی بودند. منشی شان فرمودند به معاون اداری مراجعه کنید. مراجعه کردم 6 کیلو غبغب گردن زیر چانه شان داشت کراوات را پاره می کرد. اول اوضاع اجتماعی بهداشتی خراسان، بعد مشهد زیارتی، نیاز مردم به دندان پزشگ، در نهایت تنها یک دانشکده دندان پزشکی در تمام ایران و در نهایت، ضرورت تأسیس دانشکده را عرض کردم و در نهایت طرح را تقدیم کردم که گرفتند نخوانده گذاشتند کنار و با لبخند و طنز فرمودند: "دکتر جان، دانستم حتماً فامیل من را از روی کارت ویزیت یاد نگرفته اند ادامه دادند: "آدم 34 تا دندان دارد" مرضش پوسیدگی، علاجش تراش و پر کردن و بعد کشیدن و دست دندان است. این که دیگر دانشکده دندانسازی نمی خواهد." خیلی خویشتن داری کردم که خرخره چوبشان را نفشردم! فقط گفتم: "جناب معاون، اول انسان 32 دندان دارد نه 34 عدد، دوم دانشکده دندان پزشکی نه دندانسازی! به علاوه دندان پزشکی علم است نه حرفه، 5 سال درس دارد و 3 سال دوره تخصص، کم لطفی می فرمائید. گفتم و خداحافظی کردم.
رفتم خدمت معاون آموزشی وزارت نوبنیاد "علوم و آموزش عالی". ایشان انسان والایی بودند، گفتم: می خواهم با جناب وزیر وقت ملاقاتی داشته باشم. با مهربانی و ادب فرمودند: "خدمت ایشان هم برسید، جواب همین خواهد بود که من عرض می کنم. باید این درخواست و طرح به سازمان برنامه و بودجه فرستاده شود. آقایان مطالعه و لزوم طرح را اگر بپذیرند، امکانات مالی اش را فراهم و اجازه تأسیس بدهند. اما توصیه می کنم نه در وزارت علوم رهایش کنید و نه خودتان ببرید. یک شخصیت با نفوذ مانند آقایان اسدالله اعلم، عماد تربتی، یکی از والا گوهرها یا شاهزاده یا آقای دکتر اقبال وکسی مانند این ها را دنبال کار بفرستید."
تنها کسی را که می شناختم و هرگز روبرو با ایشان نشده بودم ولی می دانستم مرد کار و علاقمند به امور خراسان است دکتر اقبال بود. رفتم در آسمان خراش آن زمان تهران در خیابان تخت جمشید دفتر ایشان. منشی جا افتاده کاردانی داشتند. اول خیال کردند که من از خارج آمده و جفا دیده استادان صاحب کرسی و برای احقاق حق آمده ام. عرض کردم: "مسأله خصوصی است و پیامی از رئیس دانشگاه مشهد آقای دکتر سامی راد دارم برای جناب دکتر که باید حضوراً و شفاهی عرض کنم."
طرح و نامه را به ایشان نشان ندادم. احتیاط کردم که دادنش آسان و گرفتنش مانند جناب معاون اداری مشکل خواهد بود. ایشان فرمودند:
برای پس فردا ساعت شش و بیست دقیقه صبح وقت می گذارم. شما 5 دقیقه وقت دارید، چهار دقیقه پیام تان را می گویید و یک دقیقه هم برای جواب ایشان بگذارید. تاکید کردند فقط 5 دقیقه!
 بدون دادن فرصت توضیح و چانه زنی نوشتند و دادند دستم و مرخصم کردند. در پله های سنگی وسیع ساختمان ایستادم تا چهار دقیقه را که تا آن زمان نسنجیده بودم چه مدتی است را بسنجم. دیدم فقط وقتی است برای رفتن، سلام کردن، نشستن و خداحافظی کردن!
رقتم خانه خواهرم، یک نامه فشرده، کوتاه، مؤثر و گویا نوشتم تا به جای حرف زدن بدهم دکتر اقبال که بعد بخواند. بردم دم پستخانه (این جزئیات را می نویسم برای نشان دادن عشق به کاری که می خواستیم بکنیم) نامه نویس تایپ کننده ای بود. نامه را دادم کپی بگذارد در دو نسخه. اول می خواست بالای نامه بنویسد "تو نیکی می کن و در دجله انداز و ..." که خواهش کردم تایپ نکند بعد هم جلوی نام دکتر اقبال "جناب جنت مآب، حضرت خلد ایشان" می خواست بگذارد که این مردمان عریضه گیرنده از این القاب خوششان می آید و کارت را راه می اندازد. باز هم با قربان و صدقه رفتن نامه نویس، متقاعدش کردم که فقط نامه و نوشته مرا تایپ کند نه از آنِ خودش را. نامه تایپ شده را گرفتم تمرین کنم تا بتوانم در 4 دقیقه یک کوتاه برای آقای دکتر اقبال بگویم و مدارک را بدهم خدمتشان، حرفم این بود:
" قربان 5 دقیقه فقط به من وقت داده اند تا داغ  سال ها نیاز یک استان مثل خراسان را برای شما بگویم. نتوانستم در عرض 4 دقیقه این کار را بکنم. قصه کوتاهی برایتان می گویم و به خودتان وامی گذارم تا چه مرحمت فرمائید. قصه این که در 28 سال قبل طبیب جوانی از پاریس به مشهد آمد. مطب باز کرد. تا آن زمان، مشهد پزشک تحصیل کرده نداشت. مادری دو پسر به دنیا آورد و هر دو بیمار شدند و مردند، سومین پسرش که به دنیا آمد و سه ساله شد مریض شد. حکیم باشی های مشهد (نگفتم پدر خود ایشان "اقبال الحکما") کودک را جواب کردند که مُردنی است. مادر طفل وقتی دانست که طبیب جوانی آمده است، کودک محکوم به مرگ خود را در آغوش گرفت و بی حجاب آن زمان، کودک را به مطب دکتر جوان برد. بر روی میز نهاد و خواست از در بیرون شود که طبیب جوان پرسید کجا خواهر؟ مادر گفت: دو تا پسر زاییدم هر دو بیمار شدند و مُردند! طاقت مرگ این آخرین پسرم را ندارم. یا درمانش کن و جانم را بخواه تا بدهم یا خودت ببر دفنش کن." ساکت شدم. نگاهم کرد. ادامه دادم "جناب دکتر اقبال اکنون همان پسر که جانش را نجات داده ای طرح تأسیس مورد نیاز دانشکده دندان پزشکی را در مشهد، شهر شما، آورده و روی میزتان می گذارم. یا امر فرمایید اجازه تأسیس اش را بدهند یا در سبد زباله کنار میزتان بیاندازید. من در چهار دقیقه عقلم نمی رسید چه بگویم."
نه تنها پذیرفتند که من حرف هایم را از جمله قصه معاون اداری وزارت علوم را بزنم، بلکه قول دادند تا در سازمان برنامه و بودجه موضوع مطرح و تصویب شود. در آخرین دقایق وقت 20 دقیقه هم، فرمودند چند دانشجو دارید؟ گفتم هیچ! فرمودند چند دانشجو می خواهید بپذیرید؟ گفتم چهل دانشجو. فرمودند بروید در کنکور چهل دانشجو بپذیرید. هزینه امسال را تا تصویب نهایی طرح از طرف سازمان حواله خواهم کرد. چنین شد که چنان کردیم! نه من بلکه همه آنها که نیستند تا بگویند که چه کرده اند! من شاید آخرین راوی این قصه باشم. همین.



دکتر امیر اسماعیل سندوزیموزه هنری دکتر امیر اسماعیل سندوزی


کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil