مرزهای مبهم احساس | دکتر سندوزی

مرزهای مبهم احساس | دکتر سندوزی

امیر اسماعیل سندوزی یک استثناست. آمدنش استثنا، رشدش استثنا، زیستنش استثنا، کارهایش استثنا و بودنش که این متن را می خواند و به یک همکار جوان خود  رخصت می دهد که چنین جسورانه برای اثر توضیح بنویسد نیز استثناست! اما آنجا که از روی صداقت و صراحت بخواهد او را توصیف کند، رخصت نمی دهد و با تواضع اما مقتدر درخواست سکوت می کند...هیچ نیازی هم به معرفی او نیست! تنها مروری بر آثار او کافی است که مخاطب را سِحر کند. اگر بیشتر بنویسیم معلوم نیست که دیگر بار ما را بپذیرد و بگوید ناگفته هایی را که کمتر به کسی گفته است...
 این انسان استثنایی  کتاب های خود "سرشت سرنوشتم"، "مرزهای مبهم احساس"، "وقتی چراغها ناگهان خاموش می شوند"، "آمالگام" ، ... و "مرد راه ویافتن" را به ایردن اهدا کرد تا با داشتن حق انتشار آن، مسیر خدمت فرهنگی این بنیاد تداوم داشته باشد. بخش هایی از  کتاب ها را به تدریح در ایردن خواهیم آورد. امید آن که بتوانیم به زودی این آثار ارزنده را با کیفیت مورد نظر او منتشر و عرضه کنیم. کتاب هایی که همه اش درس زندگی است. تجربیات مردی که افکار و رفتارش مبتنی بر اصولی بوده و هست که همه پاکی، صفا، صداقت و راستی است. کسی که وجودش، سرشتش و سرنوشتش تجلی بخش وحدت وجود است...
 
دکتر علی راد
سپتامبر٢٠١١ - کانادا



فصل اول
در کوچه باغهای جوانی

بند یک، پذیرش و تصادف
وقتی پذیرشم در دانشگاه تهران آمد، نزدیک بود از ذوق سکته کنم. باورم نمی شد. جزء سهمیه بسیج در رشته مهندسی راه وساختمان قبولم کرده بودند. برگ پذیرشم را با هردو دست، درحال تواضع، ازدست حاج آقامصطفوی گرفتم. پُر از: شوق، ذوق، ناباوری وهیجان. نفهمیدم چگونه از در دفتر کاخ نیاوران زدم بیرون! باز هم نزدیک بود بروم زیرماشین. این بار حاج عنایت نبود که مرا کنار بکشد. خود راننده بود که چنان روی ترمزاش فشار آورد که از صدای ناگهانی کشش لاستیک های ماشین اش برروی اسفالت خیابان همه برگشتند تا من را نگاه کنند که چگونه از یک مرگ حتمی جَسته ام. ولی گلگیر راست ماشین به رانم خورد. به آنی روی هوا بلند و پرتم کرد توی پیاده رو. ضربه چنان شدید و ناگهانی بود که استخوان رانم تَقّی صدا کرد. دردی شدید و تند توی ران، کمر و شانه ام پیچید. خواستم از جایی که افتاده بودم بلندشوم. نتوانستم. پای راستم را از زانو خم کردم، خواستم دست راستم را بگذارم زمین تا بلند شوم، باز هم نتوانستم. گردن و شانه راست ام دردناک و پای چپم در اختیار من نبود! به پایم نگاه کردم. زانویم به طرف سواره رو پیچیده بود. دو سه نفر ازعابرین به طرفم دویدند. خود راننده هم که زن جوانی بود سراسیمه رسید. همه باهم حرف می زدند و از من سئوال می کردند. من شوکه شده بودم. نمی دانستم چه شده و چه باید بکنم. فقط تنها چیزی را که قبل از هرچیز حس می کردم درد بود. دردی تند و کشنده که سراسر وجودم را درهم می پیچید. دو نفر زیر بغل، پشت وشانه ام را گرفته وهمان طورکج نگاهم داشته بودند. راننده، بی مهابا بغلم کرد و به سر و گردن وشانه و دنده هایم دست کشید تارسید به ران چپ ام که بی اختیارچنان فریادی زدم که نزدیک بود دو نفری که مرا گرفته بودند ولم کنند! راننده محکم زد تو صورتش صداش آمد: "خاک عالم پاش شکسته"با زاری و التماس از دیگران خواست او را کمک کنند. به خدا و پیغمبر قسم شان می داد. چند نفردیگرهم از راه رسیدند. کسی گفت: "چرا معطلید؟ بگذاریدش توماشین زود برسونیدش به دکتر و دوا"همه باهم ریختند دور و بَرَم که بلندم کنند. صدایی آمرانه فرمان داد:
"تکانش ندهید!"
تکانم ندادند. نور آفتاب افتاد تو صورتم. کسی از راه باز شده آمد جلو. زانو زد. صورتش را ندیدم. صورت هیچ کی را دیگر نمی دیدم. صدای زن گفت:
"پایش... پای چپ اش شکسته"
کسی که زانو زده بود پایم را دست زد. سعی کردم فریاد نزنم. نشد. همان کس، شاید به کسی، گفت:
"بدو از آن میوه فروشی یک صندوق چوبی خالی بگیر بیار". چند نفر دویدند. یک نفرآورد. کسی آن را با لگد شکست. دو تکه چوب صاف وپهن را به همان کس دادند. فرمان داد:
"شانه هایش را محکم بگیرید."
چند نفر گرفتند. زانوچپ ام را چرخاند. من دیگرچیزی نفهمیدم.
بعدها برایم تعریف کردند که پایم را لای دو قطعه چوب می گذارد و با تکه ای از روسری پهن و بزرگ راننده محکم می بندد و کمک می کند تا مرا در همان ماشین راننده بگذارند. جوانی هم همراهم می شود، تا در صندلی عقب ماشین مرا بی هوش در بغلش نگاهدارد. آن که پایم رابسته بود دکترجوانی بوده که کارتی از خودش را به راننده و کارتی به جوان همراهم می دهد تا مرا به بیمارستانی، در سرپل تجریش برسانند. به راننده سفارش می کند:
"با احتیاط برانید. در بیمارستان از کارت من برای بستری کردن بیمار و سرعت در رسیدگی بهتر در بخش اورژانس کمک بگیرید. تا چند دقیقه دیگرمن هم درآن جا خواهم بود. اگر پلیس یاکس دیگری از مسئولین امنیتی آمدند شماره تلفن من را به عنوان شاهد بدهید. نگران نباشید. شانس آوردید که جوان ورزیده و پرعضله ایست و الی ده جای بدنش شکسته بود."
شنودم که راننده برخلاف سفارش دکترکه نباید نگران باشد، درعقب ماشین را نبسته می خواسته راه بیافتد که جوانک مانع می شود و به موقع خبرش می کند!

برایم تعریف کردند که بخش اورژانس شلوغ پر از بیمار بوده است. سر و وضع منظم و نیمه پاره شده روسری راننده، کارت آقای دکتر، آشنای کارمند جوان وضع بد و بیهوش و حواس بودن من سبب می شود که من را زودتر از حدمعمول به بخش ارتوپدی بیمارستان ببرند. اول رادیوگرافی می کنند. شکستگی ران مسلم می شود زیر بی هوشی عمل می کنند از کشاله رانم تا زیر زانویم را گچ می گیرند. چه مدت بی هوش بودم. بامن چه کردند. چگونه مرا بدان اتاق خصوصی بردند. چند روز یا چه مدت درآن اتاق بودم را نمی دانم. تنها می دانم که دستی صورتم را لمس و نام مرا صدا کرد. چشم بازکردم. چند نفرسپیدپوش بالای سرم بودند. دلم می خواست رهایم کنند تا بخوابم. ولی مانع شدند. جسمی باریک و لغزنده را زیر زبانم فروکردند. بازوی چپم را فشردند و رهایش کردند. ندانستم کی و چگونه دوباره به خواب رفتم. وقتی باز بیدار شدم. از درد شدید بیدارشدم. پای چپم از درد آتش گرفته بود. گردن وشانه راستم از پایم بیشتر درد داشت. درد آن قدر شدید بود که من بی اختیار فریاد زدم. چند نفر آمدند. چیزی گفتند. شایدهم سئوال کردند ولی من نفس نمی توانستم بکشم. با هرنفس مثل این که خنجری توی سینه ام فرومی کردند. حرفی نزدم. یک نفر بازوی چپم را گرفت اول سوخت بعدآرام گرفت. گرمی دلپذیری در رگ وپی ام دوید و سراسر بدنم را فرا گرفت در نوعی رخوت خواب مانندغرق شدم. بیدارم کردند. جسم لغزنده را زیر زبانم گذاردند و بازویم را فشردند. کسی پرسید که صبحانه می خواهم. جواب ندادم و به خواب رفتم.
 
بوی عطرخوشی آمد. دستی گرم و نرم بر پیشانی ام لغرید. کسی چیزی پرسید. یک نفر گفت:"یک درجه کمی بالاتر"همان دست گرم دست راست ام که از پتو بیرون بود را نوازش کرد. نبض ام را فشرد. صدای زنانه ای پرسید:
"دیشب راحت خوابید؟"
جواب را نشنیدم. ولی صدا پرسید چرا. کسی ازطرف پای شکسته ام جواب داد:
"درنیمه های شب ناگهان فریاد زنان بیدار شدند خیلی بی تابی می کردند. آقای دکترحریری گفتند باز مرفین تزریق کنیم.
"تزریق کردید"
"بله."
"شما که مسکن درسرم اش ریخته بودید؟"
"بله."
"بازهم تزریق کردید؟ "
"بله. وقتی از درد بیدار شدند و سخت تقلا و بی تابی می کردند. دکترحریری آمدند دستورتزریق دادند. تزریق کردیم. هنوزم گمان می کنم که اثرمرفین است که گیج ومنگ شان کرده است."
"اگرتب دارندچرااین قدر دستشان سرد است؟"
"شاید از پتو بیرون بوده و جریان خون کُنداست. ماساژ می دهم می گذارم زیر پتو حتمن گرم میشه. "
دستی پشت و کف دستم راگرفت. آن را بالا برد تا پتو را از زیر دستم بیرون بکشد که بی اختیار فریاد زدم. دردی کشنده و تیزی توی گردن و کتفم پیچید. اشگ بی اختیارتوی هر دو چشمم دوید. خواستم آن را پاک کنم، دست راستم گفتی می خواست از جا کنده شود. قادربه حرکت اش نبودم. کتف و شانه ام داشت منفجر می شد. تنها می توانستم فریاد بزنم. فریاد کشیدم. از ته دل هم کشیدم، چون همه جانم پر از درد و فریاد بود. صدایی مرتب می گفت:
"آقای دکترگنجی... آقای دکترگنجی... فورا ًبه اتاق سیصدودوازده"
نفهمیدم چه شد. چشم بازکردم چند نفر بالای سرم بودند. یک نفرگفت:
"دست راست شان رامن خواستم بلندکنم که فریادشان به هوارفت!"
دستی قوی و مردانه مچ دستم را آزمود. کم کم بالا آمد تا به شانه و کتفم رسید.از آن جا به طرف گردنم آمد و به مکانی رسید که لمسش آتشم زد و فریادم ازشدت درد، بلند شد. چشمانم را بسته بودم وهمه جانم شده بود شانه وگردنم. صدای مردانه ای گفت:
"ترقووه اش... استخوان ترقووه راست اش هم شکسته است!"
"آقای دکتر! چه می گویید. چگونه استخوان ترقووه اش شکسته؟"
مدتی کسی حرف نزد. بعد صدای مردانه گفت:
"خانم. شکستگی چرا و چگونه ندارد. همان طور که ضربه استخوان ران به آن قطر و ضخامت را شکسته است. استخوان نازک وظریف ترقووه راهم شکسته. این جا... نمی خواهم لمسش کنم.شانس آورده اند که دراین جابه جایی ها تیزی استخوان شکسته رگی راپاره نکرده است که خون ریزی داخلی بدهد."
"چطور دیروز کسی نفهمیده ؟ "
"یک قیچی، خانم تبریزی لطفاً، یک قیچی به من بدهید. دیروز من نبودم. نمی دانم."
"نمی دانم که جواب نمی شود. شاید خونریزی مغزی هم کرده بود. مسئول مرگش من هستم. نباید بیمار را معاینه می کردند؟"
"از کجا معلوم است که نکرده... بی هوش نشدن؟"
"چرا وقتی آوردیم شان بی هوش بودند!"
"دیگربدتر. خانم تبریزی کمک کنید تا من این آستین را ببرم. به رادیولوژی و"ام. آر.آی."هم زنگ بزنید تا برای رادیوگرافی ترقوه و اسکن مغزشان آماده بشوند."
"آقای دکتر. ایشان دیشب درد داشته اند و فریاد می زده اند. به جای توجه و معاینه آقای دکتر بدون معاینه بیمار، به ایشان مرفین زده اند! این بیمارستان است؟"
"خانم تبریزی چه کسی دستور مرفین داد؟"
"آقای دکترحریری کشیک شب."
"معاینه نکردند. نپرسیدند کجای بیمار درد دارد؟"
"خیر. معاینه نکردند. من به ایشان گفتم که بیمار زیر مسکن قوی اند."
"مسکن قوی یعنی مرفین؟"
"بله."
صدای زنانه ای ازطرف راستم پرسید:
"حالا چه باید کرد؟"
مرد جواب داد:
"قبل ازهر کاری سعی کنید آرام باشید. برای آن چه درگذشته اتفاق افتاده است من مسئول آن نیستم. رئیس بیمارستان و مدیر مسئول بخش باید جواب گو باشند. من، سعی می کنم استخوان ترقووه ایشان را به دقت و فوریت جا انداخته و بی حرکتش کنم. راجع به ضربه مغزی شان هم تا مطمئن نشوم که خطری نیست بیمار را زیر نظر خواهم داشت. همین امروزهم از همکار متخصص مغز و اعصاب خواهم خواست تا ایشان را ویزیت کنند.گمان نمی کنم مسئله یا مشگلی موجود باشد. من از نظر احتیاط و آرامش خاطرخودم و شما این کار را خواهم کرد. این را هم بگویم که پرسنل و امکانات کم و مراجعین بسیار زیاد و مسئولین بیمارستان دست شان بسته ودولت مردان هم که گرفتار جنگ قدرت شانند. خدا را باید شاکر باشید که آشنایی داشته اید. که بستری شان کرده اند!"
"آقای دکترگنجی از شما و لطفتان سپاس گذارم. ولی با داشتن آشنا هم یک ساعت و چهل دقیقه منتظرماندیم تا ما را پذیرفتند! یکساعت و نیم هم منتظراتاق عمل ماندیم. تازه بعد از بیست وچهارساعت می فهمند که بیمار شکستگی دیگری هم داشته است! تا ناله مریض به آسمان نرود نمی دانند که مریض زیرتاثیرمرفین خواب و سکوتش از آرامش و آسایش نیست!"
"حق با شماست. ازمسئولین بازخواست کنید."
"یقیناَخواهم کرد."
جواب پرخاشگرانه، از روی عصبانیت و اعتماد بنفس و تا حدودی صدایی آشنا بود. گوشه چشمی بازکردم. خودشان بودند. همان که مرابه پیاده روپرت کردودرنتیجه من زنده ماندم! چشمم رادوباره بستم.

کسی حرف نمی زد. من گویا به خواب رفتم. صدای چند نفر دراتاق بیدارم کرد. کسی گفت:
"ما آمده ایم تا بیمار را برای رادیوگرافی ببریم."
صدای زنانه ای گفت:
"آقای دکترگفته اند بیمار را از روی تخت تکان ندهیم. باهمین تخت ببرید." لحظه ای سکوت شد. بعد یکی گفت:"اگر کمک کنند می گذاریمش روی برانکار راحت می بریمشان."
صدای آشناآمرانه گفت:
"مسئله راحتی آقایان مطرح نیست. سلامت و بی خطر بردن بیمار مطرح است. خانم لطفاً آقای دکترگنجی را"پیج"کنید."
"قای دکترگنجی لطفاًبه اتاق..."
صدای آقای دکتر را شنیدم که گفتند: "من آمدم". صدای آشنا گفت:
"آقایان می خواهند بیماررابا..."
صدای دکترگفت:
"نه نه. بی تکان وحرکت باهمین تخت لطفا ًببرید. استخوان ترقووه اش شکسته تکان خطرناک است. منهم خودم خواهم آمد. تا شما برسید من هم رسیده ام."
صدای آشناگفت: "بی نهایت سپاسگزارم آقای دکترگنجی". تختخوابم راحرکت دادند. در راهرو سروصدا فراوان و شانه راست و پای چپ ام مملو از درد و ضربانی دردناک بود. به مکان ساکت و سردی رسیدیم. آقای دکترآنجا بود. با تشک مراجابه جا کردند. برای اولین بار بود که من آن دستگاههای غول پیکر را می دیدم. در روز اول من از شدت درد کور و کر بودم. بعد از عکس برداری مرا به اتاق دیگری بردند که بوی مخصوص و نا آشنایی داشت. همه بینی و دهان شان را بسته بودند نمی دانم چرا لباس سبز پوشیده و کلاه سبزهم برسرداشتند! گویا بی هوشم کردند. دیگر چیزی به خاطر ندارم.

بار دیگر که بیدار شدم. گویا در همان اتاق پرنوری بودم که قبلا بودم. چشمانم سنگین و مرطوب بود. روشنی اتاق را از پشتِ پلکِ چشمانِ مرطوبم احساس می کردم. چشم بسته ماندم. حس کردم طرف راست بدنم ورم کرده و سخت، سفت، سنگین، و بی حرکت است. سعی کردم با چشم بسته دست، بازوذا، کتف وشانه ام را احساس کنم. ممکن نبود. این توده: یک پارچه سفت سخت بی حرکت تحت فشارهم بود. خواستم بادست چپم طرف راستم رالمس کنم و بدانم چرا طرف راست بدنم این قدر سنگین و بزرگ شده است. کسی دست چپم را گرفت. صدایی گفت:
"دراین دست تان سوزن سِرُم است. حرکتش ندهید!"
حرکتش ندادم. باز بوی عطری آمد. دستی گرم و نرم، بسیار آرام، پیشانی ام را لمس کرد. این اولین باری بود که کسی یا دستی من را نوازش می کرد. پس از بیست و اندی سال عمر، اولین دستی بود که پوست تشنه نوازشم را لمس می کرد. در کودکی ام مادرم... در آن حال و حالت، یادم نیامد. نه. هرگز، حتا مادرم هم بیاد نیاوردم که مرا این چنین آرام نوازش و یا لمس کرده باشد. اکنون درعالمی بین بیهوشی و هوشیاری این نوازش و لمس مرا از خود بی خود کرد. نمی توانم آن حال و احساسم را در آن لحظه تعریف و تفسیر کنم. شاید در نوعی از: رضایت، لذت و حیرتی نا آشنا غرق شدم. چشمانم را بسته نگه داشتم. می ترسیدم اگر آنها را باز کنم دست نوازشگر دست از نوازش بردارد! بعدها دانستم که کتف، بازو، شانه وسینه ام را باند پیچی کرده اند. صاحب آن دست نوازشگر روزهای دیگرهم آمد. ایستاد. پرسید. دستور داد. مواظبت و نوازش کرد. تا دیر وقت ماند. خواب بودم که می رفت. بیدار می شدم که شاید آمده باشد. آمده بود.

بهرحال تصادفی که می توانست سبب مرگم بشود به گونه باور ناکردنی ای مسیر زندگیم را چنان تکان و تغیرداد که در ذهن ساده و بی رویایم هرگز قادر به تجسم آن نبودم. شرح آن را خواهید خواند.

بند دو، من کیستم
کلاهم را جابجا کردم تا به سرم هوایی بخورد. در هوایی: گرم، دَم کرده، آلوده به بوی بنزین و گازوئیل بدسوخته، من، کشیک برج دیده بانی مسلط برمیدان گاه جلوی زندان اوین تهران بودم. از آن بالا: تمام فضای جلوی در زندان، تپه های ساخته و ناساخته دور دست، ساختمان های در حال ساخت وساز طرف راست و در طرف دست چپم: بزرگراه، باغهای اطراف و فضای شهربازی- که هرگزبرای دیدنش نرفته بودم- را می دیدم. زیر پایم انبوهی اززن و مرد، از همه سن و سال، درهم می لولیدند. لولیدنی: بی صدا، بی کلام وسخن و لبریز از غم و پریشانی و درماندگی. از آن همه انسان غم زده، شاکی، نگران و ناراضی همهمه ای به گوش نمی رسید. شاید سروصدای بزرگراه نمی گذاشت من بشنوم. نمی دانم چرا این درماندگی و تحمل مرگبارشان مرا در آن بلندای گرم پرآفتاب کلافه می کرد. بیهوده نبودکه بچه ها مرا"کَرَم عقاب"می نامیدند. من از آن بلندای پرآفتاب توی آن جمعیت نگران، "خبرکش"ها را یکی یکی می دیدم و تشخیص می دادم. زن و مرد، پیر و جوانشان، به هرشکل و قیافه ای که خود را ساخته بودند.نه تنهامی دیدم و می یافتم بلکه بنا برسابقه ذهنی که از آن ها داشتم می دانستم که چه دارند می کنند! حرف می زدند. تقلا می کردند. به نظام جمهوری اسلامی بی مهابا بد و بی راه می گفتند. از آن بالا نمیشنیدم که چه می گویند.اما وقتی به خوابگاه برای استراحت می آمدند، از شاهکارهای خودشان تعریف می کردندکه:
"آن قدربه مسئولین نظام بد و بی راه گفتم و نفرین کردم که "طرف"به هوای دل سوزی و مالش دادن شانه هایم دم گوشم گفت که حواسم به آنتن ها و خبرکش ها باشد!" بعدبه صدای بلندگفت:"برادرت که کاری نکرده است. اگر بی گناه باشد حتما آزادش می کنند. " بعد از سه روز وقتی به او اقرار و درد دل کردم که برادرم دو تا پاسدار که او را برای بازجویی همراه می بردند را غافل گیرو هردو را سر به نیست می کند و می اندازد در یک قنات خرابه پشت یخچال قدیمی آبادی مان، به من سفارش کرد که دیگر این حرف را برای هیچ کس تکرار نکنم که برادرم را اعدام خواهند کرد. امروز از راه نیامده سر درد دلش باز شد و گفت که پسرش دو کارتن اعلامیه و نوار را گذاشته رو دستش که هرکدام ازنوارهاحداقل ده سال زندانی دارد..." بقیه اش راگوش نکردم. می دانستم نشانش می کنند. می روند سراغش. بازبان نرم و دلسوزانه به اومی گویند پسرش به آن هاگفته است که چه کرده است اگر دادگاه بفهمد جرمش سنگین تر می شود. آن ها می خواهند قضیه را ماست مالی کنند! هرچه زودتر نوار و اعلامیه ها را باید سربه نیست کند، تاجُرمِ پسرش سنگین تر از این که هست نشود. کارتن ها را از او می گیرند و قول آزادی پسرش را می دهند. دو هفته بعد اگر پسرش مجاهد باشد جناره اش را هم به اونمی دهند. نعشش را در"تف آباد" که نمی دانم در کجا هست چال می کنند! بی سنگ ونشانه ای!

از عالم خیال در آمدم. آفتاب مثل تیغ تند و تیز و هوا گرمتر شده بود. سایهِ سایه بان تنه و سرم را فقط می پوشانید. ران هایم درآفتاب بود. تفنگ را گذاشتم لای پایم تا دگمه پیراهنم را باز کنم. لوله آفتاب خورده اش از روی شلوارم پوست پایم را سوزاند. فکر کردم این آدمها آن پایین توی این آفتاب سوزان چه می کنند؟ گاهی می دیدم بعضی از خانم ها رویشان را به دیوار و دگمه های روپوش اسلامی شان را باز می کنند. خودشان را باد می دهند تاعرقشان تبخیرشود. بعضی ها با هردو دست گره روسری شان را باز می کردند، روبه هوا آن را تکان می دادند. من از آن جا که بودم صورت و موهای سرشان را نمی دیدم ولی از سایه شان می شد حدس زد که چقدر مو دارند. از خودم شرم و از خدا طلب آمرزش می کردم. گاهی هم طاقتم طاق می شد، کلافه می شدم، از خودم می پرسیدم:"آکَرَم تو این جا و این بالا چه می کنی؟" بسیار زیاد در این باره فکر کرده، ولی هرگزجوابی قانع کننده برای این سئوالم نیافته بودم.

قبلا من در میدان بار پادوی یک بار فروش معتبر بودم.غروب به غروب مُزدَم را می گرفتم. یک دستمال هم میوه ترکیده، لِه شده، فروش نرفته تَهِ بار که سهم من بود را بر می داشتم سرم را می انداختم پایین و یک راست پیاده می رفتم خانه پیش مادرم. مادری که همیشه یِ خدا لب حوض آب منتظرم و دستش توی آب بود. یا رخت می شست یا سبزی و ظرف. اگر هیچ کدام نبود. حتماداشت وضو می گرفت. او همیشه و همه وقت وضو داشت. برای مردگان مشتریانش به اِذای وَجهِ اندکی، نماز قضا می خواند. گاهی هم با مشت از حوض، آب به شمعدانی های من می پاشید.تنهاگلی که دران خاک سخت وجاروخورده آن باغچه کوچک دوام آورده بود. دَرِ خانه ما، همیشه باز بود. هیچ چیز به درد خوری در اتاقهای کوچک آن خانه محقر، برای بردن و دزدیدن نبود! یاالله گویان پرده را بالا می زدم. به داخل می رفتم. مزد روزانه ام و دستمال میوه را جلوی پایش می گذاردم. خم می شدم. همان طور که نشسته بود فرق سرش را که بوی حنا و گلاب می داد را می بوسیدم. گاهی موهایش بوی دود می داد! دعایم می کرد. گاهی هم قربان صدقه ام می رفت. ولی هرگز مرا در آغوش نمی گرفت یا نوازشم نمی کرد. دستهایم را می شستم. آبی به سر و صورتم می زدم. با گوشه چادرنمازش که به طرفم می گرفت صورتم را خشگ می کردم. چادری که بوی صابون رختشویی می داد. در استکان ترکی- همان که مخصوص پدرم بود- چایِ پر رنگی برایم می ریخت و جلویم می گذارد. آن را با لذت می نوشیدم و می رفتم زورخانه تا بَرو بازو و شانه و گردنم را زیر سنگ و میل و کباده زورخانه لِه کنم! به خانه که باز می گشتم درس ومشقی که برای خودم آماده کرده بودم را پیش رو می گذاردم تا مادرم شام ساده ای را حاضر کند.من می خواندم و می نوشتم. پیش خودم درس می خواندم. بی حضور پدرم، که بسیار دیر و خسته به خانه می آمد، شامی می خوردیم. مادر دو تکه ظرف غذا را به کنار می گذارد تا فردا بشوید. رختخوابم را می انداخت و فتیله چراغ نفت سوزمان را برای آمدن پدرم پایین می کشید. من، مانندیک لنگه در، سنگین وخسته فرو می افتادم و فوری به خواب می رفتم. می دانستم، مادرم صبور و ساکت تسبیح می انداخت و به اِنتظارمردش می ماند. هر روز چهار صبح در تاریکی راه می افتادم تا پیش از طلوع آفتاب حجره و فضای جلوی آن را آب جارو کنم. نمازم را بخوانم و به اِنتظاربارآوران بار میوه و میرزای تحویل گیرنده بار بمانم. در میدان بار مرا کَرَم شاه غلام صدایم می کردند. می گفتندکه: "نجیب و سر به راه و دست و دل پاکم." راست می گفتند. نه پولش را داشتم و نه فرصت سربلند کردنم بود. تاریک و روشن از در خانه بیرون می آمدم و آفتاب لب بام به خانه بر می گشتم. عشقم درس خواندن بود، که در میانه درس خواندن مجبور شدم کارکنم. کمک و نان آور خانه شوم.

پدرم، شاه غلام درشگه چی، مردی آذری و بسیار معتقد و سختگیردر اخلاق و آداب مردانگی بود. درعین نیازمندی خودش را مرد می دانست و به آن افتخار می کرد. مادرم، دختری از دامنه های سرسبز شمیران بود که می گفت: "از لپ هایم خون می چکید!" یعنی گونه هایش براثرهوای پاک کوهپایه های آن زمان تهران گلگون بوده. وقتی زن پدرم شد یکسره از منطقه خوش آب وهوای"امامزاده قاسم" شمیران آمد به "خزانه"در جنوب تهران. زیر دودکش های بلند کوره های آجر پزی! چند تا دختر زایید که مردند. مرا که به دنیا آورد و ماندم، مادرم که عزیز پدرم بود، عزیز تر شد. نفس تنگی داشت. بابام خاطرش را خیلی می خواست. همه ی دنیا بود وغزال "گزال"اش. یک اسب درشگه اش را فروخت. وسیله روزی یابی اش را تک اسبه کرد. ما را بُرد دَر سَرچشمه اول کوچه سپه سالار. اتاقی رهن و اجاره کرد تا غزال "گزال"اش راحت نفس بکشد. درشکه اش راهم رنگ کردتاباب بالای شهربشود. من از سرچشمه و خیابان سیروس هر روز صاف می رفتم میدان بار و باز می گشتم. راه زیادی بود. اما نوجوانی و نیازمندی هم بود. زمستان سرد و یخ بندان و تابستان گرم عرق ریزان را یکسان رفتم و آمدم! خانه و محل جدیدمان برای مادر ِآرام و مهربانم، حکم بهشت را داشت. خانه،جوی آبی و درخت بادامی و صاحب خانه آرام تری- که زن و مرد مسن و نیازمند کمک مادرم بودند- داشت. دوسه ماهی بیشتر در آن خانه نماندیم. پدرم در مسافربری هایش با مرد بسیارمحترم و اعیانی، از نسل مردان قدیمی ایران، که نسل شان داشت منقرض می شد، آشنا شد. ایشان به سرعت با پدرم جور شدند. هر کجا می خواستند بروند با درشگه پدرم می رفتند. کم کم بقدری به پدرم اعتماد یافتند که در خانه بزرگشان که شامل دو خانه بود: یکی اندرونی با حیاطی بزرگ و پر درخت وگل وگلکاری های زیبای فراوان که اتاقهای متعددی در بنایی بسیار قدیمی و پرشکوه داشت. دیگری بخش بیرونی که حیاط کوچکی کشیده و مستطیل شکل با حوض برجسته از زمین و کم عمق پرآبی دروسط و تلمبه ای چدنی که آب را از آب انبار زیر آجرفرش حیاط بالا می آورد. دواتاق آفتاب رو، باصندوق خانه ای در پشت یکی از اتاقها، که برای سرایداری ازخانه ساخته شده بود. همان که آن را برای سکونت رایگان به ما دادند، داشت. روبروی دو اتاق سرایداری، در بیرونی، ساختمان دیگری بود که در آن بسته و پنجره هایش مسدود بود. هرگز من ندانستم که درآن ساختمان بیرونی چه بودوچرا درآن بسته وکسی به آن جارفت و آمد نمی کرد. من کنجکاوی های کودکانه همسالانم نداشتم!

مادرم به اندرون رفت و آمد داشت. سخت از این جابه جایی خوشحال و شاد بود. حالا وقتی به خانه باز می گشتم او حرفهای زیادی یاد گرفته و برای گفتگوبا من حرف هایی داشت. برایم از: فرشهای قیمتی، عکسها، تابلوها، عتیقه جات قشنگ وحرفهای تازه ای که از خانم بزرگ یاد گرفته بودمی گفت. اما، گوش من بدهکاراین حرفها نبود. ناخواسته و ندانسته هوش و حواسم پیش درس و مشقی بود که از آن کنده شده بودم. چون وقتی کلاس هشت را تمام کردم و دو ماهی در کلاس نهم بودم پدرم برایم شغلی یافت، نمی دانم چگونه و از کجا. مرا به حاج عباس انارکی بارفروش سپرد و گفت:
"دیگه حالامُلا(باسواد) شدی درس و سوات! برات کافیه برو دنبال نان در آوردن!"
با درشگه اش مرا به میدان بار برد. غلغله و شلوغی اش نزدیک بود به گریه ام اندازد. از آن خانه کوچک غربال مانند و آن مدرسه شش اتاقه تا این میدان وسیع پر رفت و آمد، شلوغ، پرسر و صدا، با آن همه آدمهای گوناگون درحال خرید و فروش، چانه زنی و داد و ستد دعوا مانند خیلی فاصله بود. در کنجی کزکردم. مانند بچه گربه ای گرفتاربین صدها سگ تازی، غریب و تنها و ترسیده بودم! روز اول کسی محلم نگذارد. همه گرفتار بودند و عجله داشتند! گویا کسی من را نمی دید! برخی اگر در سر راهشان بودم پس ام می زدنند که: "بچه بروکنار"هی رفتم به کنار تا رسیدم به دَرِ حجره حاج آقا که مردی درشت اندام و قوی بنیه بود. حجره هم دو اتاق بودکه روی هم، درپس چادر، ساخته بودند. پلکانی آهنی این دو اتاقک را بهم می رساند. اتاق پایین در اختیار میرزا و دفتردار حاج آقا بود. غالبا خود حاج آقا هم در همین اتاق می نشست. در آن روز هم او همان جا نشسته بود. من را دید ولی چنان سرگرم داد و سِتَد بود که فرصت پرداختن به من اش نبود! تاغروب همان جا، تشنه و گرسنه نشستم.غروب حاج آقا در اتاق بالابود. میرزا که پسر تند و تیز و چالاکی بود صدایم کرد:
"بیاتوببینم ات. اسمت چیه؟"
"کَرَم."
"کَرَم چی؟"
"کَرَم شاه غلام."
"شاغلام”فامیلته یااسم باباتِ؟"
"اسم پدرم است."
"چکارس؟"
"درشگه چی."
"همان ترکه سیبیلوهه؟"
"ترک نیست، آذریست."
"مدرسه رفتی یابیسوادی."
"رفتم."
"تاکلاس چند؟"
"هشت وتمام کردم رفتم نه که..."
"پس حساب کتاب بلدی؟"
"بله."
"خوبه. این مزد امروزت. از فردا می آیی وردست خودم. یادت باشه این جا باید حساب کتابت درست و دست و چش ات پاک و باز باشه. خدا حافظ تا فردا کله صبحِ آفتاب نزده."
راه افتادم که بروم صدایم کرد.
"فردا، تاریک و روشنا که آمدی.این زیر چادر را آب می پاشی،خوب جارومی کنی همین جامی مانی تامن بیام. برو."
از فردای آن روز شدم وَردَست میرزا. جلوی چادربار می ایستادم. حواسم به باری که می رسید یا بار می کردند که ببرند بود. بارآوران تمامی بارشان را باید تخلیه کنند و خریدار قبض پرداخت بار برده شده را داشته باشد. دو سه روزی میرزا، دورا دور هوایم را داشت چند باری هم امتحانم کرد. وقتی مطمئن شد که حواسم جمع کارم هست دیگه از اتاقکش بیرون نیامد. از همان دور حواسش با من و کارم بود. سه چهارهفته بعد هم مزدم را زیاد کرد. از حاج آقا اجازه گرفت که من ازته مانده بارسهمی به خانه ببرم. شدم وردست او. پول بار را او می گرفت و به صندوق می ریخت. من با آن سن و سال بار را تحویل و رسیدآن را مهر و تاریخ می زدم و به کناری می گذاردم تا غروب وقت، حاج آقا فروش بار را با حساب موجود در صندوق مقابله کند و پول فروش روز را تحویل و من را مرخص کند. میرزا دوستانی داشت که بیرون از چادر منتظراش بودند. غروب او با دوستانش می رفت و من سرم را می انداختم پایین و راهی خانه می شدم. تا حاج آقا توگوشم نزد، زورخانه نمی رفتم. توخونه از مزد روزانه ام بعد از آن که مزدم اضافه شد- ازهمان اضافه مزد برای دو هفته کنارگذاشتم- یک جفت دمبل چدنی کهنه خریدم و با آن ورزش می کردم. اما بعد از آن تو گوشی ناحق، ناروا و درد آور رفتم زورخانه! با خودم عهد کردم آن قدر ورزش کنم و قوی شوم که زورم به حاج آقای درشت اندام برسد تا جواب آن ظلم بی جهتش را بدهم! این برای اولین بار بود که کینه و انتقام را ناشناخته احساس می کردم.

مدتی نگذشت که به توصیه آقا بزرگ، نام مالک خانه جدیدمان، پدرم درشگه اش را فروخت. شد سرایدار و نگهبان و در ضمن همراه و پیشکار ایشان. هر وقت وهر کجا آقابزرگ می رفت پدرم هم همراه ایشان می رفت. حتی در اندرون هم رفت آمد می کرد! هروقت آن دومرد، به سفرمی رفتند من تنها مردخانه می شدم. جای ما راحت و خورد و خوراک ما- برخلاف پیش ازانتقال به این خانه- بسیارفراوان و متنوع بود. این تغیر در تغذیه برای من که سخت می خواندم و ورزش می کردم سبب دگرگونگی شگرفی شد. رشدم سریعتر وعضلات بدنم ضخیم تر و ورزیده ترگردید. اوایل که در محل تازه وارد و غریب بودم. بچه های اعیان محل گاهی سربه سرم می گذاردند. پدرم به من درهمان ابتدای و رودمان سفارش کرد:
"سعی کن سبب آبرو ریزی من و خودت در این محله اعیان نشین نشوی. اگر توگوش ات هم زدند حق نداری سربلند کنی ببینی که چه کسی زده است!"
من هم هرگز سربلند راه نرفتم. سربزیر آرام و بی آزار رفتم و برگشتم. صبح بدان زودی که من می رفتم، حتی در روزهای جمعه، کسی در کوچه و گذرگاه نبود. در باز گشتم هم احتیاط می کردم چشمم به چشم کسی نیافتد. در نتیجه کاری به کارم نداشتند. در زورخانه هم کسی به من توجه ای نمی کرد. من آخرین کسی بودم که میل و تخته شنا و کباده برمی داشتم و آخرین نفری بودم که آن ها را سر جایشان بازمی گرداندم! با این که بَرو بازو و سروشانه ای پیدا کرده بودم و از چند نفری ورزیده ترشده بودم همچنان ساکت و سربزیر و گمنام ماندم تا روز "گلریزان".

در روز گلریزان، آقابزرگ را دعوت کرده بودند. من نمی دانستم. بی خبر بودم تا ایشان ناگهان وارد شدند. مرشد زنگ زد. برضربش نواخت و صلوات فرستاد. در میان بهت و تعجبم دیدم همه از جا برخواستند. صلوات فرستادند. جای ایشان را در بالاترین محل مجلس تعارف کردند که ایشان در پایین ترین مکان نشستند. همه در دست چپ شان نشستند و طرف دست راست ایشان خالی ماند. آنوقت بود که حالی ام شد که ایشان برای خودشان صاحب نام و حرمت فراوانند! تازه متوجه سبیل درویشی وعبای نازکشان شدم. یاد حرف مادرم افتادم که می گفت:
"اتاق آقابزرگ ازنظم ونظافت بی نظیره. کشکول و پوست تختی دارند و شمایلی از مولای متقیان با دو شیر که در جلوی پای آن حضرت آماده فرمان نشسته اند!" توی گود وقتی نگاهشان به من افتاد، دست، برسینه گذاردم وعرض ادب کردم. با سر جواب دادند و از جای خود تکانی خوردند که از چشم میاندار و مرشد مخفی نماند. از فردای آن روز میاندار جایم را در گودعوض کرد. گویا خبرش هم در محل پیچید. اما من همچنان سر به زیر ماندم. کم نام و گمنام گذر کردم.

بعد از چندسال وقتی که انقلاب شد. من همچنان کار میدان داری را که حالا در آنجا به میرزایی رسیده بودم را رها نکردم. یک روزهم از کارم غافل نشدم.حاج عباس انارکی در دوران انقلاب سخت فعال بود. اغلب به تظاهرات و جلساتی می رفت. تقریبا همه کاره میدان داران و با عده ای در حال رفت و آمد و گفت و شنود بود. من باهمان شاگردی که حاج عباس آورده بود. سرگرم کار حجره داری و بارفروشی بودم. گاهی هیچ کس در میدان نبود. اصلا باری هم به میدان نمی آمد. یا بار بود و خریدار نبود! در هرصورت و هرحال من بودم. روزهایی هم می شد که بار می آمد به فروش می رسید. من یک تنه کار را می گردانیدم. پول فروش را به خانه می بردم و فردایش آن راباز می آوردم تاحاج آقا برای حساب کتاب بیایند یا من آن را به خانه شان ببرم. این اعتماد حاج عباس انارکی در روزهای انقلاب که همه درحال و هوای خاصی بودند من را به خودم بازشناخت. در آن روزهای آشوب و جنگ و گریزهای خیابانی من و همان شاگرد، بارفروشی را گرداندیم. رحیم حاج محمد پسری بود صدیق مظلوم وفادار و سخت وابسته به من که چند سالی از من کوچکتربود. اوهم در نبود حاجی احساس مسئولیت می کرد. مانند من راه دوری را می آمد، هم کمک من باشد هم مزدی را در آن روزهای سخت به خانه ببرد. این اعتماد بی چون و چرای حاجی در آن دوران، اعتماد بنفس را در من شکوفاتر کرد. نوعی صداقت امانت داری را که درمن ریشه و باور مذهبی کور داشت بارور و محکم ترنمود. این امانت و صداقت، در خمیره ذهن و جانم نفوذ کرد و برایم عادت، عادتی ماندگارشد. هوای"رحیم" را سخت داشتم. سهم میوه خودم را هم، که دیگر بدان نیاز نداشتم، به او می دادم تا به خانه ببرد. زودتر مرخصش می کردم. مزدش را هم کم کم دوبرابر کردم. او هم علاقه و دلبستگی بیشتری به من پیدا کرد. من او را داداش و او من را خان داداش صدا می کرد.

بعد از پیروزی انقلاب اهل میدان، به ویژه رضایی ها به سرعت صاحب اعتبار سیاسی شدند. ولی حاج عباس به میدان بازگشت. انگار نه انگارکه او از جان ومال برای این انقلاب مایه گذارده است. آمد نشست پشت میزکوچک حجره اش و شد همان کاسبی که بود.
 
درهمان اوان جمهوری اسلامی بعد از محاکمات و اعدامها، با این که آقا بزرگ در محل صاحب حرمت و نفوذ و طرف شور و مشورت اهل محل و ریش سپیدان- ریش داران قبل از انقلاب- بود. یک روز دَرِ اتاقهای اندرونی را قفل کردند. کلیداش رابه پدرم دادند. از اهل محل حلال بودیت طلب کردند و با خانم رفتند فرنگ پهلوی فرزندان و نوه هایشان! شب قبل از روز حرکت شان، آفتاب سر درخت، آمدم خانه. بی خبر از رفتن آقابزرگ بودم. پدرم، برخلاف مادرم، کلمه ای حرف نمی زد، مگر به ضرورت. با این که وضع مالی مان روبراه بود هنوزهم من مزدم رابه مادرم می سپردم. آن روزمادرم دراندرون بود. پدرم روی مبل راحتی که از اندرون برای خودش آورده- از زمانی که درشگه اش را به دستورآقابزرگ، فروخته و سرایدار شده بود- در زیر سایبان جلوی اتاقمان می نشست و تسبیح می انداخت. در آن روز، او متفکر و منتظر نشسته بود. وقتی رسیدم خوشحال نبود. ابروهای پرپشتش که داشتند کم کم خاکستری می شدند درهم و برهم گره خورده بودند! سلامم را با تاخیر جواب داد. خواستم ازمادرم بپرسم که پدرم مهلت ندادحرف بزنم گفت:
"فردابه میدان نمی روی! خانه می مانی."
"چرا؟"
"چون باید این جاباشی."
"حجره را چه کنم؟"
"از سرخیابان به خانه اش تلفن کن."
"باشد."
می دانستم نباید بیشتر از این پاپیچ پدرم بشم. خلقش خوب نبود. رفتم از سرخیابان تلفن کردم. "حاج عباس"درخانه نبود. به همان کسی که تلفن را برداشت گفتم تابه ایشان بگوید که فردا- بعداز سالی چند که پیاپی به میدان بار می رفتم- به سرکار نخواهم رفت. نمی دانستم که یک ماه بعد، دیگر هرگز نخواهم رفت.

فردا، روزحرکت آقابزرگ پدرم سینی آب و قرآن را بالا گرفت تا آقابزرگ و خانم از زیر آن بگذرند. آقابزرگ قبل از اینکه از زیر سینی قرآن بگذرد رو به پدرم کرد و گفت:
"شاه غلام من را حلال کن. هرچه هست و خانه را به دست تو می سپارم. اجارّه مغازه ها را همه ماهه بگیر، حقوق و خرج خودت را بردار. مانده آن را به حاج حجت صراف بِدِه. رسید هم لازم نیست از او بگیری!"
پدرم بغض کرده گفت: "بروی چشم آقا". آقابزرگ اخم هایشان را در هم کشید و گفت:
"شاه غلام، عمر سفر کوتاهست. همان طورکه بودی صبور و مرد باش." بعد رو به من کرد وگفت:
"کَرَم هوای پدرت را بیشتر از این که داری داشته باش روزگارهزار رنگ دارد. اگر خدای ناکرده برای او اتفاقی افتاد یا ضرورت ایجاب کرد. شغل میدان را فرو گذار. توهم حقوقت را از اجاره مغازه ها بردار وشاه غلام من را یاری دِه". مکثی کردند و بعد آرام گفتند: "اجرت بامولا. اگر بازگشتم از خجالت ات در خواهم آمد. اگر لیاقت شرفیابی ام به درگاه حضرتش بود، به حاج حجت در وصیت خط ام سفارشات لازم را، درباره تو و پدرت، کرده ام."
من ساکت ماندم و دَم نزدم. ایشان به آرامی با دست راست انگشترعقیق درشتی را که بر انگشت کوچک دست چپ شان داشتند را در آوردند و به طرفم گرفتند. دستم پیش نمی رفت تا آن را بگیرم. گفت:
"بگیر. این را بده به مرشد زورخانه! خودش می داند با آن چه کند." گرفتم. روکردندبه پدرم گفتند:
"شاه غلام، مرشد و اهل محل ازپسرت خیلی زیاد تعریف می کنند. از او راضی باش و سَرِ نماز دعایش کن. از حضرتش نیز شکر و سپاس داشته باش برای چنین فرزند برومند و سر براهی داری. کمیاب است. در این دور و روزگار.بسیار کمیاب است.".
بدون این که سر برگرداند از مادرم خداحافظی کردند:
"غزاله خانم خدا حافظ، جان شما و جانِ شاه غلام خانِ ما."
از زیر قرآن گذشتند. خانم هم که لباس سفر پوشیده بودند به مادرم نزدیک شدند با او روبوسی و خداحافظی کردند و گفتند:
"عزت خانم، حیف که دیر پیدایت کردم و زود از دستت دادم. چه حیف!"چشمان هردوشان پراشگ بود.

به خود آمدم. از گذشته به حال بازگشتم. ساعتم را نگاه کردم. وقت تعویض کشیک بود. پایین. جلوی در ورودی زندان جمعیت هنوز درهم می لولیدند.فکر کردم برای این ساعت در روز جمعیت زیاداست. به مسئول مربوطه گزارش کردم. خُلقش سخت تنگ بود. حوصله نداشت. گفت که می داند:
"تازه وارد امروز خیلی داریم کس و کارشون ریختند تومیدون!
پرسیدم تعویضی نیامده، نمیاد. گفت که دندون رو جیگربگذارم. کمبود نفر داره. پرسیدم:"نمازم؟" سرم داد زد که نخوانم گناهش گردن او و گوشی را گذارد. او را می شناختم. سربه سرش نباید می گذاشتم. آدم خوب و باخدایی بود. آن روز کلافه بود، صبر کردم. دکمه های جلوی سینه ام را باز کردم. با کلاهم خودم را باد زدم. کمی خنک شدم.

برگشتم به گذشته. به یاد آوردم: یک ماهی از رفتن آقابزرگ گذشته و دو سه ساعتی به ظهرحاج عباس صدایم کرد:
"کرم دفتر و دستک ات را بگذار توگنجه، درش را قفل کن. کلید را بیار بده به من".
مکث و فکر کرد. بعد ادامه داد:
"زود برو خانه. بابات دست تنگِه. تلفن کرد که زود بفرستمت خانه... برو."
نگران شدم یادِ حرف آقابزرگ افتادم که:"اگراتفاقی برای بابات افتاد..." بلافاصله فکر کردم برای بابام حتما اتفاقی نیافتاده است. چون خودش تلفن کرده بود. از کجا؟ نتوانستم حدس بزنم. صدای حاج عباس آمد:
"پسربِجُنب. بابات هول و دستپاچه بود".
جنبیدم. دفتر را گذاردم توی گنجه درش را قفل کردم. کلید را بردم بالا دادم به او. حاجی. از جیبش یک دسته اسکناس، از همه رنگ، بیرون آورد، یکی را انتخاب و داد دستم. گفت:"بگیرباتاکسی برو."باعجله آمدم پایین. یک وانت بارمتعلق به یکی از مشتری ها بار زده بود داشت موتوراش را روشن می کردکه راه بیافتد. پرسیدم:
"منوتالب خیابون می بری خیلی عجله دارم؟"
"کجامیری؟"
"خانه مان."
"خانه تان کجاست. من دارم می روم طرف پامنار. یک روز آن طرفهادیدمت؟"
"عالیه. خانه مان همان طرف ها، حدود سرچشمه است."
بپربالا، اشاره به صندلی بغل دستش کرد، سوارشدم. هرچه حرف زد، گوش ندادم. سعی می کردم حدس بزنم چه خبر شده است. اما من اهل حدس و گمان و رویا نبودم. تابه خانه نرسیدم و پدرم نگفت چه شده بود نتوانستم حدسی بزنم! وقتی رسیدم برخلاف همیشه در خانه اعیانی آقابزرگ باز بود! مادر و پدرم در بیرونی نبودند. من به اندرون هرگز نمی رفتم. آن روز هم، گرچه می دانستم کسی در اندرونی نیست، نرفتم. پدرم را صدا کردم. در حیاط اندرونی آستین بالا زده ایستاده بود و چشم به ساختمان واتاق هاداشت. گفت:
"بیاتو."
برای من عجیب بود. رفتم توعصبی، مضطرب و آشفته می نمود. تا من را دید به طرفم خیزبرداشت بازویم را گرفت به کناری برد. چند نفری در داخل ساختمان بودند. همان طور که چشم به آن ها و اتاق ها داشت، به من گفت که از کمیته آمده اند قفل اتاق ها را شکسته اند و دارند اثاث و اموال منزل را صورت برداری می کنند. مقداری بد وبی راه به آنها گفت ونفرین شان کرد.غرید که:
"این خانه و اثاث امانت در دست من است و من مسئول آن ها نزد خدا و آقابزرگم. از بزرگترشان مهلت گرفتم. دین و ایمون که ندارند. به حاج حجت ده بار زنگ زدم. جواب نداد. مادرت را فرستآدم کلانتری که پیداش نیست. گویی آب شده فرو رفته تو زمین! بدو برو حجره حاج حجت بگو فورا خودش بداد من و اموال امانتی دردست من برساند. هرچه میرزای عطار به خانه اش زنگ زد گفتندصبح زود رفته حجره. حجره هم جواب نمی دهد. امروزه خدا، همه غیب شون زده. دِبرو. چرا خشگت زده؟"
"چشم پدر، رفتم."
از اندرون با چند خیز بیرون زدم. تا سرخیابان دویدم، سر خیابان یک تاکسی گیر آوردم و پریدم توش. آدرس سبزمیدان را دادم. هنوز تاکسی نایستاده بود که پریدم بیرون. دربیرون ازماشین. بقیه پولم راگرفتم ومثل دیوانه ها دویدم تو بازار. در حجره اش نبود. تا آمدم بپرسم او کجاست.مثل جن حاضرشد. پیغام پدرم را گفتم. اما"حاج حجت" بامن نیامد! مرا فرستآد منزل پیشنماز محل که مردم او را "حاج آقامیرسید" یا"آقامیر"ش می نامیدند. به من گفت:
"توتندی بروخانه آقامیرسید. اینها که آمده اند گوش بحرف من نمی دهند. کسی اهل لباس و از خودشان باید باشد. تا تو به آن جا برسی من کار خودم را کرده ام. به بابات هم بگوحتمامی آیم، محکم و پُرزور هم می آیم! خیالش راحت باشد."
دولا شد تلفن اش را از گنجه زیرمیزش درآورد. گذاشت روی میز و دو شاخ اش را زد به پریز. خواستم بگویم که میرزای عطارهم زیاد زنگ زده ولی به من مهلت حرف زدن نداد:
"ای بابا، توکه هنوزاین جایی جوان؟ بدو دیگه، تاخونه راغارت نکرده اند"آقا" را برسون بالا سرشون."
دویدم. سرخیابان یک تاکسی گرفتم.سرکوچه مسجد آقامیر پیاده شدم. تاخانه ایشان راه زیادی نبود. خانه آقامیرسید در کوچه ای پشت مسجدبود.

آقامیرسید مردی:آرام، متین، خوش صورت، خندان، بسیار مهربان، با جای مهری کبود برپیشانی بلندش، سخت مورد اعتماد و احترام مردم محل بود. پدرش مردی روحانی ازمردم"بلده"و"یوش"، درشمال ایران، بود. گویا برای دیداربستگان به تهران آمده بودند. درتهران مهمان میرزای عطار که قوم همسرشان بود، می شوند. ریش سپید باخدا و سرشناس محل کرب(کربلایی)حبیب بقال- با سه دربند دکان بزرگ بقالی زیر گذرمحله- "آقا"و اهل محل را به خانه اش دعوت می کند. همان دعوت و دیدار و آشنایی با"آقا"بنام حاج سیدشوکت بلده ای سبب ماندن "آقا"در تهران بخواهش سه تن ازمحترمین محل: کرب حبیب بقال، میرزا قدیرعطار و آسیدمرتضی خباز، به نمایندگی مردم محل، می گردد. مسجد محل به همت آقابزرگ و کمک مالی مردم محل درمدت کوتاهی تعمیر و بازسازی می شود. منبر، محراب، در و دیوار، رنگ و حصیر کهنه کفپوش بفرش نو بدل می شود. بلندگو و میکروفنی هم آقاجمال برقچی هدیه می کند. محله صاحب مسجدی آبرومند می شود. خانه وقفی مسجد را هم که بعد از مرگ پیشنمازهفتاد و چند ساله زمین گیر به اجاره داده بودند تا کم کم کمک خرج تعمیرمسجد بی پیشنماز شود را آقابزرگ تخلیه و تعمی رکرد. ساختمان کهنه را نگاه داشت. آن را تعمیرات اساسی و رنگ کردند. سه اتاق یک آبدارخانه با سرویس نو به خرج آقابزرگ، در بیرونی، برای اقامت پیشنمازجدید ساختند وحاج سیدشوکت بلده ای با عهد و عیال به خانه تعمیرشده- اندرونی- منتقل شدند. قسمت نوسازهم شد بیرونی و دفتر"آقا". اهالی می خواستند که سردر مسجد را بنام بانی آبادانی آن آقابزرگ کنند. ولی ایشان رضایت نداد. شعری باکاشی بر سردر مسجد داد نوشتند که هم ماده تاریخ تعمیر بنا بود هم می گفت که به همت وهمیاری مردم، مسجدآباد شده است. بعد از مرگ زودرس و ناگهانی حاج شوکت پسر برزگش بنام شیخ سیدامیربلده که درقم بود به تهران آمد و جانشین پدر شد. مردم ایشان را که هم خوشرو، هم خوش آواز بودند استقبال کردند ومیرسید و مسجد را مسجد"آقامیر"خواندند. حالاکه حکومت اسلامی شده است، بانی مسجد آقابزرگ به سفر رفته اند، ریخته اند توخانه اش. داشتم در ذهنم  مرور می کردم که چه باید بگویم.

وقتی به در خانه آقامیر رسیدم، جاخوردم. خانه"آقا"، هم شلوغ و پُررفت و آمد بود. اتاق دفتر آقا شده بود استراحتگاه بچه های مسلح محل! یکی از اتاق ها هم شده بود دفتر کمیته محلی! عده ای از بچه های کم سن و سال هم تفنگ و مسلسل به کول توی حیاط داشتند با هم گپ می زدند. سراغ "آقا" را گرفتم. گفتند دراتاق مهمانخانه در اندرونی اند! دری را با یک پرده ضخیم نشانم دادند. به طرف در ورودی پرده دار رفتم که پسرک زردَمبویی اسلحه بدست بین بیرونی واندرونی سینه به سینه ام ایستاد. بالهجه مخصوصی که تاکنون نشنیده بودم پرسید:
"چکارداری؟"
"باید فوری"آقا"رو ببینم. پیغامم مهم و فوریست."
"به من بگو."
"نمیشه! محرمانه است."
کسی پرده بین اندرونی و بیرونی که کلفت و کثیف بود را کنار زد. از هم سن های خودم بود. من نشناختمش، اما او مرا شناخت، باخوشحالی گفت:به به آقا"کَرَم"، پهلوان محلِ خودمان، چه عجب. بفرما. نگاهی به پسرک کردم گفتم بااجازه شما. عقب کشید. رفتم تو. وقتی وارد اتاق آقا شدم دیدم هفت هشت نفری دراتاق آقا هستنند. دست راست آقا کرب حبیب بقال و میرزای عطارنشسته اند. همه برگشتند من را نگاه کردند. من سلام کردم و پیغام حاج حجت را گفتم. آقا سخت ناراحت شدند. روبه کرب حبیب گفتند:
"آقابزرگ، گردنِ همه ما حق دارند. حتما سوء تفاهمی رخ داده است. لطفا ًشما، دو سه تا از پاسدارها را بردارید بروید مانع شوید."
کرب حبیب از جایش تکان نخورد. نگاهی به میرزای عطار کرد همان طورکه داشت با نرمه انگشت اش گل قالی را نوازش می کرد گفت:
"این کار، کار دوسه بچه پاسدار نیست. آنها که آمده اند، نه به حرف پاسداران گوش می دهند و نه حرمت ریش سفیدی ما را رعایت می کنند! از جایی آمده ان دکه نباید بیایند! من و میرزای عطار هم برای همین آمده ایم. منتظربودیم. فرمایشات شما با آقایان تمام بشود. از شما بخواهیم جلو بیافتید. ده پانزده تا پاسدارهم همراه بردارید، که پسر شاه غلام آمد و سبب خیر شد.آقامیرسید داشت پابه پا می کرد، که هردوی آقایان از جا بلند شدند و منتظر آقا ایستادند، ناچارایشان هم بلندشدند. از خانه که بیرون آمدیم سیزده نفر بودیم. در طول راه عده ای پرس و جو کردند و با ما همراه شدند. به زیر گذر که رسیدیم خبرآمدن مامورین کمیته انقلاب برای مصادره اموال خانه آقابزرگ بین مردم و کسبه پخش شده بود. کسبه عصبی و ناراحت ایستاده بودند. یک دو نفرشان که دست تنها بودند، در مغازه هایشان را پایین کشیدند. این کار مثل یک بیماری مسری همه گیرشد. دکان ها بسته و جمعیت زیاد شد. به خانه که رسیدیم پدرم تاچشم اش به "آقا" و همراهان افتاد فریاد زد و از همه خواست که شهادت بدهند که او وظیفه"امانت داری" را در حد مردانگی و کمال انجام داده است. داد زد:
"این تجاوز به مال و هتک حرمت کردن به کسی است که همه مدیون و وام دارش هستیم..."

با آمدن جمعیت، مصادره کننده گان که پنج نفر بودند. اول توپ و تشرشان پر زور بود. ولی وقتی دیدندتمام حیاط بیرونی واندرونی پرازمردم است. کوتاه آمدند. حکم و دستورمعتبر داشتند. ولی دیدند که امکان اجرای آن فراهم نیست! تلفن و وسایل مخصوص داشتند. تماس گرفتند. تا جواب برسد. حاج حجت هم با وکالت تام و تمامش رسید. پدرم می خواست دو باره با حاج حجت هم حُجَت امانت داری راتمام کندکه "آقا"به اشاره ای مانع شدند. جواب هم آمد که از دارایی و اثاث صورت برداری کلی کنند. نسخه ای خودشان بردارند و نسخه ای هم به آقامیرسید بسپارند تاصاحب خانه از سفر باز گردد.

نگرانی آقایان کسبه وهمراهان که آمده بودند، فروکش کرد. همه باهم آهسته شروع به گفتگو و از همراهی و آمدنشان در این امر خیر اظهارغرور و رضایت کردند. بااشاره حاج حُجَت به کرب حبیب بقال. او در گوش"آقا"چیزی گفت که ایشان سرتکان دادند. اول برگشتند از آقایان تشکر کردنند و خواستند تا به کسب و کارشان برگردند. بعد هم به پاسداران گفتندکه به کمیته بروند. وقتی خانه خلوت شد. آقامیرسید از ماموران خواستند که نسخه ای هم برای معتمد محل مان کرب حبیب بقال بدهند. وقتی نسخه را پس از مهر و امضاء به کرب حبیب دادند، من دیدم که رفت توجیب گشاد حاج حجتِ  زرنگ. پدرم آشکارا نفسی راحت کشید!
مصادره کننده ها که رفتند."آقا" گفتندکه:
"این هاچشم شان برق طمع داشت. اگربازگرددند ما دیگر حریفشان نمی شویم. یکی شان شنودید که می گفت نگهبانی باید در خانه گذارد".
میرزای عطارگفت که دیده همه اثاث قیمتی را با دقت و حوصله، به چشم تملک ومال خود، در دو اتاق مهمانخانه وناهارخوری جادادند. بعد برگشت به طرف "آقا"و گفت:
"شش اتاق خالیست، اگر فردا چند پاسدار بیارند بنشونند توی اتاقها، دست ما از همه جا کوتاه می شود! عذر ما وشاه غلام را هم می خواهند. این مرد امین وغیور امروز خیلی تند و تیزبا آن ها برخورد کرد. دل خوشی ندیدم که به اوداشته باشند."
پدرم ساکت بی حرکت و کلام ایستاده بود. چشم بردهان حاجی حجت داشت. مثل این که جز او کسی حاضرنیست. وقتی "آقا"گفتند که من یک پاسدارمی فرستم تابی اجازه من کسی راراه ندهد. پدرم باهمان لهجه آذریش گفت:
"من پاسدار به خانه آقا بزرگ راه نمی دهی که!"
آقایان خندیدند. ولی پدرم همان طورکه اخم کرده بود خیره به حاجی حجت ماند. حاجی ترس پدرم را از آمدن پاسداران و اشغال خانه درک کرد. گفت:
"شاه غلام نگران نباش من نمی گذارم غریبه ای به خانه امانتی در دست تو وارد بشود. "بعد روکرده به"آقا"و پرسید:
"چطوره، آکَرَم خودمان را به کمک بگیریم. هم محرم خانواده است. هم ماشاءالله قلچماق و ورزشکاره. بعلاوه حرف شاه غلام ما- که غریبه راه نمی دهد- را هم رد نکرده ایم. به ویژه ایشان مورد اعتماد صاحب خانه در سفرهم هست. آقابزرگ سفارش ایشان را به من .و دروصیت نامه شان  کرده اند."
پدرم هنوزساکت ونگاه اش هم چنان خیره به حاج حجت بود. من پیش ازاین گفتم که رویا و حدس و گمان نداشتم. اگرداشتم باید خوشحال می شدم. چون در خانه فرصت خواندنم فراوان تر می شد. این نکته را بعد از پاسدار شدنم در خانه  کشف کردم. آن روز متوجه این امتیاز نشدم. به همین دلیل گفتم:
"نمی توانم. کارمیدان روچه کنم؟"
پدرم عصبی گفت:
"گوربابای میدون!"
من فهمیدم بابام می خواهد من در خانه باشم. دیگر حرفی نزدم. سربزیر انداختم و ساکت ماندم تا شدم یک پاسدار! سکوتم راعلامت رضا و نگاهداری حریم وحرمت حرف بزرگترها به حساب آوردند. میرزای عطار، قوم همسر"آقا"به حاج حجت گفت:
"برای آسایش و راحتی خیال شما از"آقا" بخواهید تا آمدن آقابزرگ ایشان و خانواده که درآن خانه پشت مسجد، به علت ازدحام و آمد و رفت مداوم پاسداران و ارباب رجوع در زحمت اند- طبق صورت مجلسی که می نویسیم و همه امضاء می کنیم- به طورموقت به یکی دواطاق خالی نقل مکان کنند. تا سه ماه دیگر که مستاجر، خانه ای که اجاره داده ام خانه را تخلیه می کند"آقا"به آن خانه می روند و انشاءالله تا آن زمان هم خود آقابزرگ بازگشته وغائله فیصله می یابد. این را هم بگویم که کمیته محل هم که ازنظرجا و مکان هم اکنون درمضیقه است دست اش بازخواهدشد. ضمنا وجود و حضور شاه غلام و پسررشیداش دربیرونی، اشغال اتاقهای اندرونی سبب امنیت خاطرهمه ما دوستداران آقا بزرگ خواهدبود."
از من قلم و کاغذ خواستند. رفتم به بیرونی تا از اتاق برایشان بیاورم. دیدم مادرم را در رختخواب خوابانده اند. رنگ پریده وکم حال. پرسیدم چی شده است. خانمی گفتند: "چیزی نیست. هول کرده اند. قلبشان گرفته است ولی شکرخداحالاخوبند. شماهم چیزی به پدرتان نگویید. گرفتاریشان کم نیست. غزاله خانم هم نمی خواستند بیایند استراحت کنند.پشت سرمردش ایستاده بود و جوش می خورد که حالش بهم خورد. می ترسید مبادا شاه غلام ناراحت و عصبانی بشوند! اکبرغشی پسر کبرا خانم آمد به ما خبرداد که حال مادرتان در راه کلانتری بهم حورده."
قلم و کاغذ را به سرعت بردم دادم و برگشتم به اتاق مان. گل گاوزبان و سُمبُلِ تیب َدم کرده بودند برای مادرم که نوشیده بود و می رفت که بخوابد. خانم ها سفارش لازم را به من کردند و رفتند. من ماندم تا مادرم خوابید و پدرم آمد. اولین حرفشان به من این بود"از فردا از در خانه بیرون نمی روی!" پرسیدم زورخانه هم نروم؟ گفت این یکی دوهفته نه.
چند روز بعد آقامیرسید و خانواده اش به اتاقهای خالی اندرونی منتقل شدند. مادرم دیگر پا به اندرونی نگذارد. حتی از در اتاق ما هم اباء داشت بیرون بیاید. می گفت که نمی تواند کسی را جای خانم بزرگ ببیند.

فردای آن روزمصادره، برسبیل عادت زود از خواب بیدار شدم. یادم نبود که نباید به سرکار بروم! رخت که پوشیدم تازه یادم افتاد که "میدان، گور پدرمیدان"شده است! درطول این چندسال غیر از ایام"عزیز"من هیج روز تعطیل- حتی جمعه ها- نداشته ام. مثلث:خانه میدان زوخانه را، هفت روزِهفته، فقط دور می زدم! صبر کردم تا پدر و مادرم برای نماز بیدار شدند. مادرم هنوزحال خوشی نداشت. اما از وظیفه خانه داریش شانه خالی نکرد. بعد از نماز، مادرم سماور را روشن کرد. مثل وقتی که مدرسه می رفتم. پدرم رفت برای خرید نان تازه! تا برگشت، مادر بساط صبحانه را چیده بود. هرسه با هم پس ازچند سال دورهم نشستیم وصبحانه خوردیم. آن دو باهم چند کلمه ای حرف زدند. اما من درتمام مدت ساکت ماندم. بعد از صبحانه که برای من بسیاردلچسب و لذت بخش بود، تازه من یادم افتاد که امروز نمازم قضا شده است. نگاه های پدرم رامعنی دارمی دیدم، ولی نمی دانستم با آن نگاهش چه می پرسد! باشرمساری گفتم که عادتم بوده در میدان، پس از آماده کردن بساط میرزایی ام نماز بخوانم. مادرم گفت خدا خودش می داند و گناه برایم نخواهدنوشت. پدرم روی همان  مبل قدیمی، و من روی پله ایوان جلوی اتاق مان نشستیم. سالها بود که با پدرم کنارهم در خانه و بی کار ننشسته بودم! نمی دانستم، غیر از سکوت، چه باید بکنم! دو سه روزی در بیکاری و تلف کردن وقت گذشت. چند روز بعد بود که اسباب کشی و جا به جایی"آقا"شروع شد. پدرم زیر لب می غرید و به میرزای عطار به زبان آذری که من ومادرم ازآن چیزی نمی فهمیدیم نسبت های بد می داد! البته حاج حجت هم از آن بی نصیب نمی ماند! هرچه بود، گرچه پدرم از آمد و شد به خانه و اندرون ناراضی بود، ولی برای من سرگرمی ای محسوب می شد. من به همهمه و ازدحام و آمد و رفت میدان بارعادت داشتم. درطول این جابه جایی خود"آقا"حضور نداشت، ولی دو سه زن و چند پاسدار در رفت و آمد بودند. پدرم از جایش تکان نخورد. به من هم گفت که همان جا که نشستم بنشینم. که نشستم. نزدیک غروب اسباب کشی تمام شد. من چندین روز به زورخانه نرفته بودم از پدرم پرسیدم حالامی توانم بروم زورخانه یانه.  گفت :"ازهفته دیگربرو".

فردای آن روز باز بیکار نشسته بودم. داشت حوصله ام از این بیکاری اجباری سرمی رفت. یکدفعه فکری بسرم زد. از ذوقم از جاجستم. پدرم متعجب مرا نگاه می کرد. کفش هایم را پوشیدم و راه افتادم. پرسید:"کجامیری؟"
"تا سرچشمه می رَوَم و زود برمی گردم."
"من را اینجا دست تنهامی ذاری، اگر باز یک عده بریزند تواین خونه من برای یافتن ات به کجاوبه که باید زنگ بزنم؟"
"باز بریزند تو خانه که چه کنند؟ زن و بچه"آقا" راببرند؟ اموال و اثاث که دراتاقها است و درش مهر و مومه. جایش هم اَمنِه."
"بعله! اَمنِ اَمنِه. روشم یک اژدهاخوابیده است!"
من برای چند لحظه تامل کردم. پدرم نمازخوان و خدا ترس بود. مسجد می رفت. آن هم درشبهای عزاداری. درآن شبها: نه سینه می زد، نه گریه می کرد، نه باکسی حرف می زد، فقط درحال وعالم خودش بود. خواستم بپرسم منظورش از"اژدها"چیست. نگاهش کردم دیدم پشت به من کرده و رو به در کوچه، انگار نه انگارکه بامن حرف می زده است!

رفتم سرچشمه اول خیابان سیروس. کتابفروشی ای بود پررونق و پرکتاب. تمام کتابهای درسی کلاس دهم و یازدهم و دوازدهم را برای خودم خریدم. سنگین بود. حمل اش را تا خانه به جان کشیدم. در اتاقی که می خوابیدم همه را در طاقچه به ردیف برحسب سال و ترتیب قد چیدم. لباس راحت تری پوشیدم. یک تشکچه کوچک پر از پشم از مادرم گرفتم. دوتا بالشت هم از اتاق انباری برداشتم. پدرم نگاهم می کرد. آمدم توی ایوآن جلوی اتاق خواب پدر و مادرم که مفروش بود. تشکچه را پهن کردم کنار دیوار. دوتا بالشت را هم تکیه دادم به دیوار رفتم سراغ کتاب ها. سه کتاب ریاضی کلاس نه و ده  و یازده را برداشتم آوردم بیرون توایوان. ریاضی سال نهم را سال قبلا خوانده بودم باز خواندم. برایم آسان بود. فقط، دوسه روزی وقتم را گرفت. ریاضی ده را شروع کردم بعد رفتم به سراغ ریاضی سال یازدهم.اشکالاتم را یادداشت می کردم و به دنبال راه حلش می گشتم. سه ماهی بیشترطول نکشید. ولی من خوشحال بودم. درس حساب دو ساله را در مدت پنج شش هفته خوانده بودم. هرروزاز شش صبح تا نزدیک غروب می خواندم. کم کم راه افتادم. هردرسی را پشت سرهم می خواندم. من فرصت گرانبهایی برای خواندن و نوشتن یافته بودم. پدرم را راضی کردم تا به کلاس های شبانه بروم.

در کلاس شبانه چیز زیادی یادمان نمی دادند. وقت زیادی برای رفتن و آمدنم تلف می شد. بعلاوه .من در کلاس خوابم می برد! عادت به سیخ نشستن و نگاه کردن به تخته سیاه، در شب، را نداشتم. با معلم مان که به ما هم فیزیک درس می دادهم ریاضی. صحبت کردم. گفت که من ازشاگردان کلاس پیش ترهستم. چرامی روم به کلاس. گفتم برای این که اشکالاتم را بپرسم. گفت صبرکنم بعد از کلاس با من صحبت خواهد کرد. بعد از کلاس باهم از آموزشگاه آمدیم بیرون پرسیدماشین داری. گفتم نه. گفت که او هم ندارد. باهم راه افتادیم. چند قدمی ساکت بود. پرسید چکاره ام. گفتم تومیدان بار کار می کردم ولی حالاپاسدارم. ایستادمن رانگاه کرد. سری تکان داد و گفت:
"حالا که پاسداری، برو خانه و راحت بنشین و بخوان.هرکجا، در هردرس که اشکال داشتی بیادم مدرسه علوی، روزهای زوج، ساعت چهار. من که از کلاس می آیم بیرون اشکالات ات را بپرس. رایگان کمک ات خواهم کرد."ذوق زده خداحافظی کردم و از فردا دیگر شبها زود می خوابیدم و روزها زیاد می خواندم.

ازوقتی به این خانه آمدیم. نیازمالی نداشتیم. حقوق پدرم برای مخارج ناچیز ما نه تنها کافی بود پس اندازهم می کردیم. مزدم را مادرم برایم جمع کرده بود. او به من نگفت. ولی می دانستم که درچند بسته کهنه پیچ در سوراخ بخاری که ما هرگز از آن استفاده نمی کردیم قایم می کرد. تمامی مزد، بعدحقوق ماهیانه ای که می گرفتم را مخفی کرده بود. بهرحال برای نام نویسی وخرید کتاب و لوازم تحریر در مضیقه نبودم. حقوق پاسداری، اندکی، کمتر از مزد میرزایی حاج عباس انارکی بود. درعوض آزاد و راحت بودم. راه زیادی نباید هرروز پیاده بروم و برگردم. کسی فرمانم نمی داد. از قیل و قال وسرو صدای میدان دوربودم. اما هنوزهم درد توگوشی شدید و ناحقی که به صورتم نواخت شده بود را با خود داشتم! به عشق جبران آن توگوشی بود که هنوزهم به زورخانه می رفتم. گرچه ورزش کردن خودش برای من یک عادت پسندیده شده بود.

دراین مدت که لباس پاسداری را پوشیدم، هرکاری کردند اسلحه بدست نگرفتم. وقتی"آقا"از کمیته محل به بهارستان- که شیرهای سردرش راکنده بودند- می رفت. یک روزمراهمراه خودشان بردند!چرا؟ نمی دانم. کندن شیرها را هم یکی از پاسدارها برایم قصه اش را گفت. آن روز. صبح که داشتند از در بیرون می رفتند گفتند: "آکرَم، رخت بپوش بیاسرخیابان دم ماشین منتظرم بمان کارت دارم." پوشیدم و رفتم سرخیابان منتظرشان ماندم. وقتی آمدند سوارشدیم. به پاسدارراننده گفتند برود به میدان بهارستان. راه زیادی نبود. ولی تا آن روز به آن جا نرفته بودم عکسش را در کتاب درسی ام دیده بودم با دوشیر طلایی رنگ در دو طرف سردراش. باغ بزرگ وساختمان قشنگی بود. درآن جابه"آقا"می گفتند حاج میرسیدی!. دو سه ساعت به ظهر بود که رسیدیم. ایشان رفتندتوی سالن بزرگی. خیلی ها در آن نشسته بودند: پیر، جوان، عبا وعمامه ای و شخصی پوش. من با چند نفر دیگرماندیم تو راهرو تا"آقا"آمد. آن هاکه در راهرو بودند خیلی نقل وحرف داشتند. ولی من سر از حرف های آنها درنمی آوردم. ازکسانی تعریف می کردند و حرف می زدند که من نمی شناختم. دلم هم نمی خواست بپرسم و بشناسم. آن ها با من کاری نداشتند. یک دیگر را می شناختند. من بین آن هاغریب بودم. وغریب هم ماندم تا "آقا"آمد. سوارماشین بزرگی شدیم رفتیم براه دوری توی کوه و یا جایی خیلی بلند، بنام جماران. همه ی شهر زیرپای مان بود. تا دیر وقت آن جابودیم. ناهار یا شام هم به ما دادند. به خانه که برگشتیم با یک ماشین سفیدآمدیم که از فردای آن روز ماشین و یک پاسدار اسلحه به دست همه جا وهمیشه همراه"آقا"بود. من نمی دانستم که "آقا"هم می تواندماشین براند. یک شب دیروقت که برمی گشتیم پاسدار نبود.خود"آقا" راند. ولی تا پاسدار بود"آقا" نمی راند. همان پاسدارمسلح می راند. مراهم می نشاندند بغل دست ایشان. ازتوی ماشین شهر تهران تماشایی بود. "آقا" دیگر کمتر در خانه بود. دایم درحال حرکت و دید و بازدید این و آن بودند. ایشان آدم های زیادی را می شناخت. باورم نمی شد که این مرد آرام و سربراه این همه فعال و پرتحرک و پررفت و آمد باشد. اما هرگزکسی را به خانه نمی آورد. چند بارهم "آقا"به سفررفت و برگشت ولی مرا با خود نبرد. کجا رفت و بازآمد را نمی دانم. سفر آخرشان، آنطورکه درماشین هنگام بازگشت شان با آقای دیگری، بنام لاجوردی صحبت می کرد، در ترکمن صحرا یاجایی بنام بجنوردبوده. گویا چند نفری را هم باخودشان آورده بودند. می گفتند: "تحویل دادستانی انقلاب شان داده اند." چند روزی هم مران بردند، خودشان هم غیب شان زد! باز یک روز صبح وقتی داشتند از خانه بیرون می رفتند، برگشتندمرانگاه کردند. بپدرم گفتند:
"شاه غلام حالا که دیگه اوضاع امن امان شده شما در خانه را ببندید و آسوده استراحت کنید. من کَرَم را با خودم به پست تازه ام می برم.شما آسوده خاطر و خیال تان از بابت ایشان راحت باشد. شب های جمعه با خودم به خانه می آورم، جا و جان شان در امن وامان است. شما مردِ مَردم دیده ای می باشید. بهتر از من می دانیدکه صلاح نیست جوان برومندورزیده ای مانندایشان درکنج خانه بماند، آب هم که مدتی ساکن بماند، می گندد."
بعدروبه من کردنندوگفتند:
"زود شال و کلاه کن هرچه لازم داری از رخت و لباس و درس و مشق ات برای یک هفته بردار بیا کمیته."
او رفت من هم چند دقیقه بعد با یک چمدان رفتم به کمیته. در کمیته رئیس تازه ای به جای"آقا"آمده بود. یک حاج آقای جوان، لباس شخصی پوش، تیز و تند با دو تا چشم درشت و هوشیارکه آدم از آن می ترسید. بدجوری نگاهم کرد. امامن محل اش نگذاشتم. سر خیابان به جای یک ماشین سفید قبلی دو تا ماشین منتظربود. "آقا" با یک پاسدارمسلح رفتند در ماشین جلویی، چمدان مرا گذاردند در صندوق عقب یکی ازماشین ها. من و دو پاسدار دیگر سوارماشین عقبی شدیم که هردو مثل باد و برق به سرعت راه افتادند. چنان سریع که من سرم گیج می رفت. از آن روز به بعد من ساکن"اوین"و بازکَرَم شاه غلام شدم. در اوین با "آقا"بودم. هر کجا می رفتند من هم با ایشان می رفتم. یکی دو بار مدیر زندان به من گفت که من بایدمسلح باشم! هربارمن فقط نگاهشان کردم. جواب ندادم. تایک روز"آقا"خودشان گفتند که برای حفظ جانش من باید مسلح باشم. با اکراه قبول کردم.

چند هفته رفتم به جایی که شبانه روزی بود و به من مشق نظام دادند که خودش ورزش ونرمشِ خوبی بود و تیراندازی و مشق تفنگ هم کردم. جالب بود. برخلاف تصورم به کسی تیراندازی نکردیم. هدف و نشونه را می زدیم. مربی مان که مردقوی و فرزی بود، ازمن و سنگینی و سکوتم خوشش آمد. چند روز بعد به من گفت که من هوش وحواسم به دنبال کارم است می خواهدمن را محافظ ورزیده و کارآمد مخصوص آقایان اهل علم و شریعت کند. من چیزی نگفتم. من را فرستاد به جا و کلاس دیگری. در آن جا، هم برنامه اش بسیار سنگین بود، هم خیلی سخت می گرفتند. هر کار و درسی را به نعره، فریاد، غیض وغضب می گفتند و اجرامی کردند. نیمه شب می ریختند تو خوابگاه، ما باید خواب آلوده سریع و تند در تاریکی لباس بپوشیم. کمتر از چند دقیقه آماده و اسلحه بدست خودمان را به میدان تمرین برسانیم و کارهایی را که یادمان داده بودند را به سرعت انجام دهیم!  اصلالازم نبود در آن وقت، آن هم باآن عجله و داد و فریاد آن کارها را بکنیم! یک روز که به مرخصی آمدم. رفتم دفتر"آقا"گفتم من دیگربه آن کلاس نمی روم. پرسیدند: "چرانمی روی. حقوق و مزایای زیادی دارد؟" من فقط گفتم که نمی روم و ساکت ماندم. ایشان هم چیزی نگفتند. من هم دیگر نرفتم و همراه ایشان در اوین ماندم تا آن واقعه برای ایشان اتفاق افتاد. هم خودشان هم پاسدارمسلح محافظ شان تکه تکه شدند!
 ادامه داستان را در کتاب مطالعه بفرمایید.
این کتاب در بیش از 400 صفحه  توسط ایردن به چاپ خواهد رسید. ممکن است به زودی نسبت به پیش فروش آنلاین آن اقدام شود. با ایردن در ارتباط باشید.
بخش فروش کتاب های دکتر سندوزی: http://www.irden.ir/site/sondouzi/book/

کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
مطالب مرتبط:  سرشت سرنوشتم | دکتر سندوزی
معرفی کتاب: وقتی چراغ‌ها ... | دکتر سندوزی
چند لحظه در پرده ابهام... و آن | دکتر سندوزی
آن کیسه مخملی سبز | دکتر سندوزی
وقتی چراغ‌ها ناگهان خاموش می شوند | دکتر سندوزی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil