من هرگز هنرمند نبوده ام | دکتر سندوزی

من هرگز هنرمند نبوده ام | دکتر سندوزی

"دوست دارم دوست این آشفتگی
 کوشش بیهوده به از خفتگی"
به عنوان مقدمه دوست می دارم به دو نکته، اشاره ای گذرا داشته باشم:
اول: این که من هرگز هنرمند نبوده ام و در آن قد و قامت هم به هیچ وجه نمی گنجم، زیرا بر این باورم که هنرمند کسی است که تمامی عشق و زندگی اش را با هنرش آغاز کند و با هنرش به پایان برد. جز به هنر نپردازد و نیاندیشد. من چنین نبوده ام
دوم: به ژن وتوارث معتقدم ولی به "ژن هنری" و "هنر ارثی" باور ندارم. تصور می کنم "هستی" عادل است و به همه یکسان می بخشد، انتخاب کننده و امتیاز دهنده هم نیست. همه و هر کس در ذات خود خلاق است و خلاقیت یکی از مزایای انسان بر حیوان است. جوّ و محیط زیست، شرایط زیست محیطی و جهد و کوشش فرد و خواستن او است که او را بر می گزیند و یا فرد می نهد. نمونه اش خودم که با داشتن پدربزرگ مادری هنرمندی چون "رضا قلی میرزا خزاعی" خطاط، صورتگر و نگارگر، به معنی مینیاتورساز، نه تنها حرفه و شغلم هنر نشد، بلکه دندان پزشکی موفق شدم. تا کلاس پنجم دبستان هم خطی ناخوانا، عجولانه و بد داشتم. اگر آن زمان "هم نیمکت" نادر نادر پور و غبطه خوار خط خوشش نمی شدم و او به مهر به من نمی آموخت که چه کنم و تابستانی مرا مجبور به خط نویسی نمی کرد هنوز هم خطی  ناخوانا داشتم.
درباره نقاشی هم آنچه عیان است نیازمند بیان نیست. در کودکی علاقه را کسانم در من دمیدند ولی نقاشی ام، در حد و اندازه محدود کودکانه همسالانم بود که پدر و مادرها تصوّر می کنند، استثنایی و شاهکار خلقت اند و دست و پایشان مانند فرزند خاله سوسکه بلورین است! چنین بودم، ولی حال و هوای خانه مان، حال و هوای هنری داشت. خطوط نستعلیق شکسته پدربزرگ، گرچه با نگارگری هایش به دلیل نیاز مالی به یغما رفته بود ولی در انبار و گوشه مهمان‌خانه و طاقچه های فراوانش به اندازه راه اندازی ذهن کودکانه من و به کار گیری تشویق کنندگانم موجود بود. معروف ترینش نگارگری ای به اندازه یک کف دست بود که پدربزرگ، تصویر مادربزرگ و دو خواهر جوانش را ساخته بود، با رنگ های لطیف و کم حال و قلم گیری بسیار ظریف و استادانه. این مینیاتور مرا مفتون کرده بود. هرچه بیشتر نگاه می کردم نکات تازه تری را کشف و فهم می کردم. مثلاً در انگشت مادر بزرگ انگشتری بود زمرد با چهار نگین براق. نگاه می کردم و مفتون می بودم. در همان عالم کودکی در بضاعت خودم نمی دیدم که چنین به ظرافت و ریزه کاری بپردازم. دلم می خواست این تصویر را به اندازه فرش "محراب نمای" نماز مادربزرگم بزرگ کنم! آن زمان نمی دانستم که چرا ولی حالا که می اندیشم می فهمم که نیمکره طرف راست مغز سرم فعال تر از نیمکره چپم بوده است. طرح های آبستره، بزرگ، نظرگیر و از دور پیدا را بر ریزه کاری های پدربزرگ ترجیح می دادم. وقتی تصمیم گرفتم نقاشی کنم عکسی از ناپلئون بناپارت که به اندازه یک صفحه کتاب بود را چهار برابر بزرگترش کردم. این طراحی تقلیدی ناشیانه مدتی، به دستور پدرم، در بالای سر بخاری مهمانخانه جا گرفت تا خودم به وخامت حضورش پی بردم و با نقاشی دیگری عوضش کردم که دست کمی از اولی نداشت!
دوران دبیرستان و دانشگاه رفتنم، مصادف با آغاز فعالیت های حزب توده و هیجانات نسل جوان آن روزگار بود که به جریان ملّی شدن نفت و کودتای 28 مرداد کشید. در آن جو، وقتی از دانشگاه فارغ التحصیل شدم دیدم از آن همه ذوق و شوق در من دمیده، توسط کسانم، چیزی جز یک خاطره ی گنگ از دلبستگی ساده باقی نمانده است. گهگاه خطی، طرحی، شکلی بنا بر عادت می کشیدم، ولی نقاشی در من گُم بود. پس از فراغت از تحصیل دانشگاهی، آغاز مطب داری و ذوق و شوق بیماریابی جای همه چیز، حتی جوانی را، فرا گرفت. ذهن و فکرم، حرفه و تخصصم شد و کسب موفقیت در آن.
وقتی مراجعین به مطبم فزونی گرفت و لطف مردمی شامل حالم شد، "فراغت" و "رفاه" به سراغم آمد و یادم افتاد که باید زندگی کرد و یکی از ارکان زیستن هنر است. در اولین فرصت مقدار زیادی وسائل نقاشی از قبیل: بوم، ورقه های ضخیم مقوا، کاغذهای مخصوص آبرنگ، سه پایه، قلم مو و غیره خریدم ولی هنوز شهامت کار کردن با رنگ روغن را نداشتم. رنگ های اکریلیک هم به بازار ایران نیامده بود. همه چیز از اسباب نقاشی فراهم بود جز "سواد نقاشی کردن" که خریداری کردنی نبود!
از حُسن اتفاق در این ده دوازه سال که فرصت نقاشی ام نبود، کارهای نقاشی دیگران را بسیار دیده بودم. مجموعه های نقاشی فراوانی سفارش می دادم و می خریدم وبه دقت مطالعه و نمایشگاه های آن زمان برای کارهای نقاشان مدرن را رفته بودم. از کتاب فروشی که نزدیک سفارت روس بود، کتب و مجموعه های هنری روسی و اروپایی را خریده بودم. جان کلام اگر دست و مغزم در نقاشی کار نمی کرد ولی چشم و دلم کار می کردند. کم کم یاد گرفته بودم که چگونه به یک اثر هنری نگاه کنم. به دنبال چه عوامل و نشان هایی بگردم. فرق سبک های مختلف و تاریخچه پیدایششان چیست و هنر دلپذیر، هنر مجلسی، هنر کلاسیک و مدرن کدام اند. علاوه بر این در مطبوعات سیاسی آن زمان کم نبود مقالات هنری مرتبط با هنرهای تجسمی.راکه می یافتم می خواندم.
این فراگیری پیش خود، ذهنم را از نقاشی و رشته های مختلف آن لبریز کرده بود. به طوری که نور را می شناختم و با فضا آشنا بودم. یاد گرفته بودم چگونه نگاه کنم و چگونه ببینم. ریاضیاتم نیز خوب بود و هندسه فضایی در تجسم فضا و حجم کمک بسیاری به من رساند. دوست ندارم و لازم هم نیست از خودم بنویسم، همین قدر هم که اشاره کردم برای آن است که هدف و ایده موزه و تأسیس آن را می خواهم دنبال کنم. مخاطبم در این مقدمه هم: نوجوانان، جوانان و علاقمندان به هنر است که به قول سهراب سپهری، "سرسوزنی ذوقی" دارند و در دریای گسترده هنر ممکن است سرگردان باشند هستند. می خواهم از این فرصت، که سازمان "فرهنگی هنری" شهرداری تهران در اختیارم گذارده، در حّد وسعم، استفاده کنم و به همه آن "سرسورن ذوقی" دارانی که تاکنون راهشان را نیافته اند یا انتخاب نکرده اند بگویم: " آب دریا را اگر نتوان کشید" به راحتی و سادگی می توان با اراده و کوشش به اندازه ظرفیت و کوشیدگی مان از آن "چشید". گاهی، بی معلم و رهبر و راهنما هم می توان بعد از فیزیکدان، جراح، پزشگ عمومی، مهندس، تاجر ومدیر و دندان پزشگ خوبی شدن، به کار "دل" هم پرداخت شعر گفت، ساز ی زد، پرده نقاشی ای کشید، مجسمه ای ساخت و از "هیچ" مانند دوست هنرمندم پرویز تناولی همه چیز ساخت. برای این کار هم "استعداد مورثی هنری" ابداً لازم نیست که گفتم: "خلاقیت یکی از غرایز طبیعی و مهم بشریست و توان "خلق" کردن، وجه تمایز انسان از حیوان، در وجود همه ما وجود داردو نقاشی های درون غارها، که اشکالی بدان زیبایی آفریده اند، با آن وسائل ناقص ابتدایی، کار مردمان غارنشین ماست که معلمی جز "نگاه" و "طبیعت" نداشته اند. جای گفتگو و شک نیست که با هادی و رهنما بهتر، سریعتر و هنرمندانه تر می توان خلق کرد. تنها ابزار لازم برای اقدام به کار، تلاش، خواستن و کوشش، ولو، همان، کوشش بیهوده به از خفتگی است. همچنان که نام آوران تاریخ هنر کردند و شدند.
به هر حال، من نقاشی را از راه دیدن، عشق ورزیدن، مطالعه و لبریزشدن ذهنم از نقاشی آغاز کردم. در همان آغاز به کار به سرعت دانستم که پایه و ستون اعتماد و اعتیار نقاشی طراحی است- (جالب اینکه، پش از فعال شدن موزه به کوشش مردان سازمان "فرهنگی – هنری" شهرداری تهران اولین گام مؤثر در معرفی موزه "نخستین جشنواره و همایش طراحی" بود که در نشریه از آن را اکنون تحت عنوان "خطوط کتیبه های فردا" در کنارم دارم که سپاس فراوانم را در مقابل درخشندگی این کار هنری شایسته، ناچیز می یابم.) بهمین دلیل سعی کردم در زمینه طراحی شاگردی کنم، که کردم ولی دامنه طراحی گسترده تر از فرصت و فراغت من بود، گر چه مداد و کاغذ را همیشه در کنارم داشتم. اگر دستانم آزاد بود. طراحی می کردم. همراه با طراحی کار با رنگ را هم آغاز کردم. کار با رنگ مرا چنان مفتون کرد که گاهی دو یا سه بوم را بر روی زمین می گذاردم و روی آنها کار می کردم. گاهی رنگ را، از شدت اشتیاق بر روی بوم می ریختم! به طوری که رنگ ها در هم فرو می رفتند و اشکال تجریدی زیبایی فرم می گرفت، با رنگ های گوناگون که مرا مفتون و مسحور می کرد. تصور ذهنی ام بستری بود از گل های گوناگون با رنگ های دگرگون، چند تایی از آنها در موزه موجود است،
دیدن رنگ و سحر و جادویش بخواندم واداشت تا رنگ را بهتر بشناسم، گرمی و سردی رنگ را تمیز دهم و درخشندگی رنگ اصلی را بتوانم حفظ کنم و از کدر شدن رنگ بپرهیزم. خوب که از بازی با رنگ سیراب شدم متوجه شدم که کارهایم در جهت افقی فرم می گیرد. سعی کردم از خطوط عمودی بیشتر استفاده کنم، اندک اندک به درخت نزدیک شدم! کودک درونم، در سن چهل و اندی سالگی، از درخت، تنه ستبر، قوی و محکم و آن بخش نادیدنی از درخت که در خاک فرو رفته بود را جست. تابلوهایی رنگین از درخشش سایه و آفتاب بر زمینی بخشنده و صبور ساختم که هیچ کدام را نگاه نداشتم. تنها وقتی به کار کردن با رنگ و روغن پرداختم، شمایی از آنچه ساخته بودم و به دور انداخته بودم را دوباره بازسازی کردم. تنه درختی چند در بخشی از تابلو، همراه با زمینه ای مه آلود، مرطوب و رویایی، بی هیچ شاخه و برگی و گل و ثمری! درختانی سنگین که مقطعی از تنه آنها را می دیدم و ریشه زیر خاکشان گم. به تدریج که، به یاد گذشته، با رنگ و روغن کار کردم، درختانم شاخه هایی یافتند. شاخه های عریان از برگ و حیات که غالباً درهم تنیده در آسمان ولّو بودند. وقتی درخت برایم نمادی از حیات و انسان شد، کم کم، از برگ و بَر  و انسان هایی که دستهایشان به سوی آسمان نشانه رفته بودند پُر شد. تنه‌هایشان مخلوطی از درخت و انسان بودند و غرق در گل و برگ. درخت و انسان، هر دو در خاک و بر خاک از تخمکی به وجود می آیند خرد ناچیز، می رویند، رشد می کنند و به بار می نشینند. هر دو بهره ده و مفید فایده ای هستند. هر دو در حیات طبیعت نقش اساسی دارند. یکی مرگش نیز از ثمر و فایده و کاربردش نمی کاهد و دیگری به ظاهر فنا می شود ولی هستند کسانی که زنده جاویدند و درس عبرتی و انگیزه حسرتی. بعضی از درختان آدم نما در کنار هم، دانستند که دگر دست یکدیگر را بگیرند، با هم باشند "اسفندیارشان نگسلد" *. در همین ایام چهار فصل سال هم برایم همه موضوع نمایشی ازرنگ شدند.
*چون بهم برنیافتند اسفندیارش نگسلد. شاهنامه فردوسی
رنگی که در خواب و رویاهای شبانه ام مرا می ربود، از خود بی خودم می کرد و فرمان کارم می داد. اطاعت آن فرمان درونی و معنوی برایم نوعی عبادت بود. عبادت به شکرانه آن فراغت و رفاهی که یافته بودم. رفاهی که بخشش بیمارانم بود و کسانی که نعمت و حرمت را یک جا به من ارزانی می داشتند. بیهوده نبود که مدیونشان بودم و امانت شان را به خودشان باز گردانیدم. با این خلوصم نوعی عشق همراه بود و هنوز هم هست. عشقی که "شبانی" بیابان گرد با آن موسی را خجل می کند و مرا با تمام بی سوادی تجربه ای می آموزد، تجربه ای ذاتی و درونی بدون این که اسیر سبک و سیاق هنری خاصی باشم که "هر چه می خواهد دل تنگت بگو" یم می کند.
کم کم این اطاعت و عبادت به نوعی ریاضت تبدیل گردید. ریاضتی که بودائیان را با تمرکز به آرامش می رساند. هفته ای چهار روز در مطب خدمت می کردم و سه روز پایان هفته را در خلوت زیبای خودم با بوم و رنگ و بعد با گل و فلز سَر می کردم.
داستان مجسمه سازیم نیز مانند نقاشی ام بود. در آن آپارتمان طبقه دهم ساختمان های پارک ساعی، دو بسته گل مجسمه سازی ایتالیایی برای روز تولد پسر دوستم خریدم، که موفق به رفتن و دادنش نشدم، ماند در انباری آپارتمان ما دو سال بعد، که روزی یافتم شان هنوز نرم و قایل کار کردن بودند. کودک درونم در پنجاه سالگی،وسوسه ام به بازی کرد و ذهن پر از نقاشی و مجسمه های گوناگونم بسته ای از گل را باز کرد. اگر حمل بر داستان سرایی تخیلی ام نکنید، بازی با گل نرم، ملایم، مطیع و شکل پذیر زیر انگشتانم فرم گرفتند، مانند همه کار هایی که در موزه و در این مجموعه می بینید، خودجوش، یگانه ( به معنی یکی بودن از هر کدام)، گوناگون و ناگهانی بوجود آمده، و سر انسانی رنگین پوست شد! نمی دانم چرا دهانش را دوختم! وقتی کارم تمام شد. نگاهش کردم. اندکی پس و دورتر زفتم، تکیه بر دیوار اطاق دادم و نگاهش کردم. نگاهی ناباورانه و پر از حیرت. باورم نمی شد که آن را من ساخته ام! به چهره پر توان آن انسان رنگین پوست گِلی و دهان دوخته اش نگاه کردم. این نگاهم رنگ غرور و رضایت نداشت. در پسِ نگاه پر از تعجب ام، حالتی از شکر نعمت کردن و سپاسگزاری به جا آوردن بود. شکر و سپاس از آن توان و نیروی ناشناخته در جوهر انسان. توان و نیرویی که اگر تا آن زمان آنرا احساس می کردم، هرگز آن را نشناخته بودم. برایم قایل دیدن و لمس نبود. اما، اکنون می توانسم تظاهرات آن توان را ببینم و لمسش کنم. از پنجره اطاقم در طبقه دهم به بیرون، به آسمان و دور دست های آن خواستم نگاه کنم، اما هوا تاریک بود. شب می رفت تا به صبح تسلیم شود، من هم تسلیم شدم. در همان جا که ایستاده بودم پشت به دیوار بر زمین نشستم. چه مدت نمی دانم؟ همین قدر می دانم که روشنایی صبح نور چراغ را بلعیده بود. برای آنی نهیب زدم: " تا می توانی، تا این حال و توانت هست بساز!" از صبح روز پیش کار کرده بودم! دست نشسته به رختخواب رفتم. صبح سراسیمه بیدار شدم . بسته گل باز نشده وسوسه ام می کرد. بسته دوم گِل را که باز کردم . قطعه ای از گِل بریدم، برداشتم و در بین انگشتانم مالشش دادم. فکر کردم سر انسان دیگری را بسازم. شاید سر یک زن رنگین پوست ... اما، به هنگام مالش گِل احساس دیگری داشتم و میل به دراز کشیدن.  گِل در بین اتگشتانم فرم گرفت، فرم را بر روی تخته کار گذاردم. فرم های بعدی را ساختم و به آن اضافه کردم. کم کم مجسمه ای شکل گرفت، با کمال تعجب دیدم مجسمه دوم، انسانی شده، بدون توجه به جنسیتش لمیده بر تخته زیرِ کار! که دو آرنج را ستون تنه اش کرده است، باسن و پایی بر زمین دارد و پای دیگر را بر روی زانوی پای بر زمین نهاده گذارده است. فرمی آبستره، با زوایایی تند و هندسی، سری کوچک بدون چهره و مشخصات صورت یک انسان، بدنش نیز فرم هندسی داشت نه گردش و نرمش بدن یک انسان را! حیرتم افزونتر شد وقتی دیدم، کارم شمایی از یک انسان آبستره را دارد بدون هیچ گونه ظرافت و ریزه کاری های چهره و بدن یک انسان. گوئی "لمیدگی" را ساخته ام نه انسان لمیده را!
دیگر گِل زیادی در اختیار نداشتم. بیش از بیست ساعت ایستاده کار کرده بودم احسای گرسنگی و خستگی نمی کردم. گِل نداشتم، اگر داشتم باز می ساختم! طهر نزدیک بود، رخت پوشیدم و سراغ گل فروشی رفتم. فروشنده از نگاه گرسنه ام به گِل خوشحال شد پرسید که آیا ابزار کار کردن مجسمه سازی هم می خواهم. می خواستم. خریدم و خوشحال به خانه بازگشتم. می خواستم باز هم بسازم! تلفن زنگ زد، ژازه طباطبایی بودو می خواست که به سراغم بیاید. وقتی پرسیدم  کجایی، گفت توی خیابان پهلوی زیر ساختمان خانه تان توی کیوسک تلفن! خجلت زده مهرش شدم و گفتم که بیاید بالا. آمد. نگران بود که چندین بار زنگ زده و جواب نداده ام. گفتم: رفته بودم برای خرید. نمی خواستم بگویم چه خریده ام، ولی دید. تعجب کرد. پرسید: "وسائل مجسمه سازی؟" گفتم آری. آمد، هر دو کار را دید و پسندید. گر چه باور نکرد و کمی سر به سرم گذاشت و گفت هر که ساخته است بدنیست ... ولی، بعد دانست که من ندانسته و ناخودآگاه ساخته ام. داستانش را درجایی نوشته ام.تلفن کرد به استاد مددی مجسمه ساز و دوست دیرینه مان آمد. او هم تعجب و ناباورانه باور کرد! تلفنی به "ایرج محمدی" مجسمه ساز  و برنز ریزِ پرکار هنرمندان تهرانی زد که آمد ساخته از گِل را برد. سه هفته بعد هر دو را از برنز ریخته و "پاتینه" کرده آورد. از دیدن آن دو کار که حالا از شکستن و خرد شدن رهانیده شده بودند، چه حالی داشتم؟ نه گفتنی و نه شنیدنی است. مادران آن احساس را می دانند وقتی نوزادشان را در آغوششان می گذارند. دو کار را تحویل داد و کار سوم " مردی که قفل بر گردن دارد بُرد. سپاس و مهر فراوانم نثار هنرمند "ایرج محمدی" باد.
چندی بعد، ویلایی در کنار آب در دهکده خلوت ساحلی "توسکاتک" بین محمود آباد و نوشهر خریدم. در فضای باز آن، در بلندای زمین مشرف بر دریای خزر کارگاهی ساختم که از سه جهت به دریا نگاه می کرد و از وجه چهارم به اطاق خوابم راه داشت. وقتی کارگاه ساخته شد سه روز پایان هفته را به آنجا می رفتم و در خلوت خلاقانه اش کار می کردم. استاد تقوی، ژازه طباطبایی و ایرج محمدی از پانسیونرهای دایمی کارگاه بودند. روح دو هنرمند اول شاد که مرا عمر ز آنها بیش شد.
می توان گفت که تمامی مجسمه های موجود در مجموعه موزه را در شمال ساخته ام و به امانت نگاهداشتم تا به صاحبان اصلی شان برسند. حضرتش را سپاس که توفیق باز گردانیدن آن امانات را یافتم. هرگز کاری نفروختم. اگر کاری نزد دوستان اهل ادب و هنرم موجود است، که به رغبت و میل حضورشا هدیه کردم،  اگر دلشان را زده یا حوصله هنریشان را سر برد، لطفاً آن را به موزه باز گردانند رهین بخشش و مهرشان خواهم ماند.
در این ده سال که مرا به آمریکا آوردند، با اینکه دست راستم آن توان گذشته را، به علت عمل جراحی سر و گردن و بخشی از شانه، نداشت از کسانم خواستم تا مرا به عنوان یک شاگرد به کالجی نزدیک محل سکونتم ببرند. بردند. اولیاء "پالمار کالج"
مهر فراوان در حقم مبذول داشتند. به عنوان یک معلول مرا پذیرفتند و به عنوان یک کمک کار "آرت دپارتمان" اجازه دادند تا از امکانات وسیع ریخته گری و تجهیزات فراوان کالج استفاده کنم. هشت سال کار کردم، با نسل جوان، نسلی که دیگر به عصر " فرامدرنیست" هم تعلق ندارند بلکه متعلق به عصر اطلاعات و مفاهیم سریع اند، عصر قرن بیست و یکم، قرن تکنولوژی "نانو" تکنولوژی که اطلاعات کتابخانه کتگره آمریکا را می تواند در مکعبی به ابعاد یک دانه شکر  جای دهد! کار کردن با این نسل مرا زنده کرد. اکنون با همان دستی می نویسم که وبال گردنم بود!
آنچه در این هشت ساله کار کردم نیمی از آن را ناچار از فروششان شدم، ولی آن کارهایی که دوست می داشتم را انبار کردم، بدین امید که روزی به جای من بر آن خاکِ "مرز پر گهر" بوسه زنند.
سپاسم را برای عکس برداری، تنظیم، چاپ، نشر مجموعه کارهای موزه مردم، پذیرا باشید. با شمایم مردان اهل همّت.
امیر اسماعیل سندوزی
مزرعه فوراس، ساندیاگوی کالیفرنیا
آخرین روز دسامبر 2008

دکتر امیر اسماعیل سندوزیموزه هنری دکتر امیر اسماعیل سندوزی


کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
مطالب مرتبط:  سرشت سرنوشتم | دکتر سندوزی
خیلی ساده مثل راه رفتن۱ | دکتر سندوزی
وضعیت من درآمریکا | دکتر سندوزی
نقشه راه موفقیت | دکتر سندوزی
جهان وطنی | دکتر سندوزی
جهان بینی | دکتر سندوزی
مرزهای مبهم احساس | دکتر سندوزی
معرفی کتاب: وقتی چراغ‌ها ... | دکتر سندوزی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil