خیلی ساده مثل راه رفتن۲ | دکتر سندوزی

خیلی ساده مثل راه رفتن۲ | دکتر سندوزی

مصاحبه دوم در همان محل صورت گرفت با این تفاوت که ما با هم آشناتر شده بودیم و راحت تر گفتگو را آغاز کردیم. من می دانستم "تِم" گفتگویمان پیرامون چیست. در حال نشستن و بکار انداختن دستگاه بود که گفت:
"دیشب مدتی مطالعه کردم. مطالبی که شما بدان اشاره کردید را به دقت دوباره شنودم. فکر می کنم گفتگوی امروزمان جذابتر و مشغول کننده تر باشد، من که مدتهاست به دلیل گرفتاریهای شغلیم پیرامون این گونه مطالب نرفته ام شنیدن آنچه ضبط کرده بودم جالب، پرسش برانگیز بود. بر خلاف طرحی که من اندیشیده بودم حرکت کرده بودیم و نکات شنیدنی و تأمل بر انگیزی مطرح شده است از منظر و زاویه دیگری هنر را نگاه کرده بودید. فکر کردم گفتگوی امروز را، اگر شما هم موافق باشید کاملا از مبحث مصاحبه اول مان جدا کنیم، آن را به صورت یک گفتگوی تازه با عنوانی مستقل و نو آغاز کنیم."
"تحت چه عنوانی؟"
"ذات هستی و خلاقیت هنری! نظر شما چیست؟"
"عنوان بسیار جالب و شنودنی ای خواهد بود. ولی رابطه آن با من چیست؟ من هستی شناس، جامعه شناس، هنر شناس و فیلسوف نیستم. اظهار نظرم چه ارزشی برای مخاطبین شما دارد؟"
"درست است که چون شما نپذیرفتید. من با شما به عنوان یک هنر دوست گفتگو کرده و می کنم و نظرشما را به عنوان یک "هنرمند بی ادعا" می پرسم و جویا می شوم. اما باور دارم که مقوله " شعور و آگاهی جهانی" مخصوصا در رابطه با خلاقیت های هنری از منظر کسی که نقاشی می کند مجسمه می سازد ولی خود را هنرمند نمی شناسد! جالب و خواندنی می تواند باشد؟ با عنوان انتخابی من موافقید؟"
"نه. اگر شما موافق باشید، همان عنوان ساده و بی تکلف "بخش دوم مصاحبه" را بهتر می پسندم."
"چرا چنین ساده؟"
"این عنوان در مخاطب ایجاد توقع نمی کند. مرتبط با گفتگوی قبلی ما بوده و من راحت تر می توانم به عنوان یک انسان معمولی و آزاد در این زمینه بدون ذکر منبع و ماخذ- که در مباحث علمی ذکر اش به دقت و امانت ضروری است حرف بزنم."
"هر طور که صلاح می دانید و راحت ترهستید من به باورها و نظرهای شما توجه دارم عنوانش مهم نیست. آماده اید؟"
"بلی."
دستگاه را روشن و میکرفون من را هم نصب نمود. روی صفحه "مانیتورش" سئوالات زیادی را دیدم و دانستم دیشب فراوان خوانده است. پرسید:
"شما در گفتارتان به نوعی از آگاهی، و درک و فهم جهانیِ قائم به ذات اشاراتی داشتید. منظور شما از این دانش جهانی چیست؟"
"اجازه بدهید به عنوان مقدمه، بنا بر فرهنگ دو گانه ام، یک شعر از "گلشن راز" شیخ محمود شبستری" از شعرای قرون گذشته کشورم، برای شما بخوانم و ترجمه کنم:"
"خوشحال خواهم شد."
"شعر این است:"اگر یک ذره را برگیری از جای / اثر یابد همه عالم سرا پا" این همان نظم جهانی حاکم بر هستی است. وجود نظم دال بر حضور فهم و پیوستگی هستی است. همان که شما می گویید "بال بر هم زدن یک پرنده در استرالیا و سونامی فلوریدا مرتبط اند!" شعر دیگری متعلق به همان زمانها در باره "شعور و آگاهی" ذرات هستی (موضوعی که دانشمندان دانشگاه امریکائی "پریستون" در اواخر قرن بیستم میلادی کشف و گزارش کردند و گفتند که "ذرات اتمیک و"ساب اتمیک" دارای: شعور قدرت تمیز و اختیار اند! و آن عامل درک و شعور ذره ای را هم "اوئن" نامیدند) است:
"گر ترا از غیب چشمی باز شد / با تو ذرات جهان همراز شد"
"جمله ذرات عالم در نهان / با تو می گویند روزان و شبان"
"ما سمیعیم و بصریم و هوشیم / با شما نا محرمان ما خاموشیم"
ملاحظه می فرمائید که این سخن "هوشیاری و آگاهی هستی" بخشی از فرهنگ و باورهای فرهنگی من است. سخن امروز علم هم همین است که "هستی" بهم پیوسته و هوشمند است!
"توضیح علمی آن به زبان ساده چیست؟"
"برای بیان به زبان ساده و آشکار، تنها میتوان از روش تمثیل بهره گرفت . من سعی خواهم کرد که تا حد امکان موضوع را ساده کنم. ولی بهتر است یکی دو نکته را از زبان دانشمندان فیزیک کوانتوم "tomQuan" بیان کنم. این دانشمندان بهنگام مطالعه ذرات "ساب اتمیک" دریافتند که هر توده ابری شکل "پروتون" هنگام چرخش- با سرعتی افزون بر سرعت نور- بدورهسته اش اجازه نمی دهد تا مشاهده کننده "آنرا" را زیر نظر بگیرد. در همان لحظه که مشاهده کننده تصمیم به مطالعه می گیرد "پروتون" با جهشی به همین نام "جهش کوانتومی" جا به جا می شود. جالب اینکه این جا به جائی سریع و ناگهانی تابع زمان و مکان هرگز نیست! یعنی: اگر بخواهد از نقطه "آ" به نقطه "ب" برود برای این جا به جائی زمان لازم ندارد! با یک جهش بی زمان اینکار را انجام می دهد!"
"منظورتان از این "جهش بی زمان" چیست؟"
"اگر توده ابر مانند "پروتون" را به صورت یک نقطه سیاه و دورانش بدور "نوترون" را هم بصورت دوائری پله کانی فرض کنیم. نقطه سیاه در همان زمان که در پله کانی ناپدید می شود در همان زمان نا پدید شدن در پله کان بعدی ظاهر می شود! بدین ترتیب بین ناپیدایی و پیدایشش فاصله زمانی ای نیست. جالب تر اینکه اگر از همین مولکول اتم دیگری در فاصله دورِ چندین کیلومتری در اختیار داشته باشیم در صورت تحریک "پروتون" مورد آزمایش عکس العمل "پروتون" واقع در فاصله دور، شبیه و همزمان با آن خواهد بود! یعنی ریز ذره نه تنها تن به مطالعه و شناسایی نمی دهد، تابع زمان و مکان هم نیست!"
"بسیار جالب است. شما مفهوم "کوآنتوم" را به چه معنائی بکار می برید؟"
"معنای فیزیکی اش در تئوری "کوآنتوم."
"تفاوت آن با معنی لغویش چیست؟"
"شما بهتر از من می دانید که: واژه "کوآنتوم" و"کوآنتیتی" بمعنی "مقدار" از کلمه یونانی "کوآم" با پسوند "توس" به صورت "کوآمتوس" به معنای: چگونه، چه مقدار، چه بزرگ و چه عظیم، هر عنصری که بتوان آنرا سنجید و اندازه گرفت، توده و انبوه، مقدار متنابه قابل اندازه گیری، نمرات یا نماد هایی که جایگزین مقادیر زیادی از جنس خود می شوند و در موسیقی کشش یک تن صدا را معنی می دهد که با تغیر حرف "ام" به "آن" ساخته شده است. اما در تئوری "کوآنتوم" که در آن فرض شده است که "انرژی" نه جذب می شود و نه بطور دائم تشعشع می یابد، بلکه به صورت مقطعی در حال جهش پدیدار شدن و محو شدن است! که همان پرش کوآنتومی یا "کوآنتوم جامپ" است، معمولا به صورت ترکیبی با لغات دیگر بکار برده می شود. مانند ریاضی و فیزیک کوآنتومی و غیرو. اجازه بدهید برای گم نشدن در مسائل حاشیه ای به اصل موضوع باز گردم."
"موافقم."
"برای تعریف شعور و آگاهی هستی، اول باید "ذات و سرشت هستی" را تعریف کرد و شناخت. به این دلیل مروری کوتاه و سریع به واقعیت هستی و سه جهان شگرف علم "هستی شناسی" نوین باید داشته باشیم. جهان اول و دوم را به اختصار تعریف و از تعاریف حواشی فراوان آن در می گذریم و روی جهان سوم، که مورد نظر و مرتبط با خلاقیت های هنری است بیشتر تکیه خواهم کرد. این سه جهان عبارتند از:
اول جهان مادی: که "نیوتونیست"ها آنرا "جهان واقعیش" می نامند. در این جهان- به اختصار- همه چیز " مادی" است. در این جهان آنچه علم و تجربه قبول کند هست و حقیقت دارد! آنچه پنج حس ما احساس می کند و می توان تجربه کرد واقعی است. همه و هر چیز دارای آغاز و پایانی است. اصل هستی بر: زایش، رشد، تداوم محدود، تکرار و فنا - به معنی استحاله و دگرگونی نه نیست شدن - نهاده شده است . هستی بر اساس قوانین علمی استوار و علم قابل تجربه و آزمایش است. عملی کردن علم، تجربه و آزمایش، وسیله ای برای حتم ویقین است و...
دوم جهان نوین:"دنیای انرژی و اطلاعات". دنیایی متکی بر فرضیه فیزیک "کوانتومی" که در آن هر چه هست موج است و انرژی، موج و انرژی ایکه با حس پنجگانه بشری قابل لمس و تشخیص نیست."ماده" قابل لمس هم، در نهایت، انرژیست. حتی ذهن و تصاویر تصوری ما نیز انرژیست!"
"ببخشید. در اینجا دو سئوال پیش می آید: اول تکلیف فرمول معروف "آلبرت آینشتن" درباره:" انرژی مساویست با ماده ضرب در سرعت نور به توان دو" چه می شود؟ دوم من با این "کیبرد" مقابلم که جسمی است سخت که می بینم و لمسش می کنم و آن جهان دوم، سراسر انرژی، چه باید بکنم؟"
"راجع به فرمول معروف قرار نیست شما کاری بکنید. اصالت آن کماکان پا بر جاست. اگر نگران صحت آن هستید، دو طرف معادله را تقسیم بر "سرعت نور به توان دو" کنید. در نتیجه معادله می گوید که: ماده مساویست با انرژی تقسیم بر سرعت نور به توان دو" ! به عبارت دیگر، هر دو انرژی اند با فرکانس های مختلف! اما راجع به سخت دیدن اجسام مگر آنچه من و شما می بینیم بطور حتم و یقین واقعی اند؟ یا اگر چیزی را نمی بینیم و لمس نمی کنیم عناصری مانند- اکسیژن هوا و امواج ماهواره ای- وجود ندارند؟ شهاب های آسمانی که من و شما را در شب مفتون می کند در روز اتفاق نمی افتند؟ ستارگان در روز در آسمان نیستند؟ مگر یک فیلم سینمائی از هزاران هزار عکس صامت و بیحرکت درست نشده اند که خطای دید ما آنها را واقعی متحرک و گویا می بیند و می شنود؟ تبدیل ماده به انرژی و برعکس آن- که اساس "مکانیک نیوتونی" است- مگر هر روز اتفاق نمی افتد؟ مگر شما یک دیسک براق، صاف، صیقلی و نقره ای رنگ را در دستگاه نمی گذارید و آن را به رنگ، شکل حرکت و صدای یک فیلم تبدیل نمی کنید. اگر تامل کنید خواهم گفت این حدّ و حدود و پوشش و پوسته اجسام هم فریبی کاملا طبیعی بیش نیست! دستگاه بینائی ما برای این چنین دیدنی برنامه ریزی شده است!
"منظورتان از نبودن پوسته و پوشش چیست؟ اگر که حدّ و حدود و پوسته و پوششی نباشد که هر آنچه در جهان و هستی هست با هم مخلوط و یکی می شوند؟"
"زیاد نگران نباشید، اکنون هم همین طور هم هست. همه با هم همبسته و پیوسته اند! هستی پیوسته است نه گسسته! من در آغاز سخنم شعری خواندم که اگر ذره ای را از جا و مکانش بر داریم در هستی ایجاد دگرگونی کرده ایم! فیزیک کلاسیک می گوید که "هر جزئی از کل خودش پیروی می کنند". وقتی "اتم" غشاء و پوسته و پوشش ندارد. "مولکول" تشکیل شده از آن "اتم" ها، می توانند پوسته و پوشش داشته باشد؟ مگر بر روی اقیانوسهای کره زمین، حافظ و پوششی هست؟ که شب هنگام این توده عظیم و باور نا کردن از آب و جانورانش که در آن طرف دنیا، بر عکس می شود، فرو نمی ریزد؟ یقینا خواهید گفت که قوه جاذبه مانع از آن فرو ریختن این دو سوم از حجم بی پوشش است. که چنین هم هست. برای در هم بر هم نشدن- هر آنچه در هستی هست- هم حتما دلیل و راه حلی، مانند نیروی جاذبه، هست. که هست!
"و آن راه حل؟"
"به آنهم خواهم پرداخت. اول بگویم که دانشمندان ذره شناس در مطالعات شان اتم را "خشت پایه" هر آنچه در جهان هست دانسته اند. این "خشت پایه" هستی که از "نوترون" و "پروتون" تشکیل یافته است ماده نیست. نوعی از انرژی است و فاقد پوسته و غشاء است! از همه جالب تر هوشمند و مختار هم، در محدوده ایکه باید باشد، هست!"
"دلیل هوشیاری؟"
"دلیل هوشیاری: "تئوری کوانتوم" و مثالش رشد جنین انسان است. ولی من داشتم سه جهان هستی را شرح می دادم. دو جهان اش را گفتم و شما مرا بدین جا کشاندید. حال چه کنم و کدام را پی بگیرم؟"
"مثال تان در باره هوشیاری "ریز ذرّه"ها را بیان و بعد به تعریف "جهان سوم بپردازید."
"از هنر دور می شویم."
"بازگشت و ربط به هنر، با من. نگران انفصال موضوعی نباشید."
"ممنونم. می دانیم که جنین انسان از بار ور شدن تخمک ماده بوسیله اسپرم نر بوجود می آید. سپس این "سلول بار ور شده" آغاز به تکثیر می کند. این تکثیر به صورت مجذور- هرعددی ضرب در خودش- انجام میگیرد. بدین طریق از یک سلول به ترتیپ ابتدا دو بعد چهار و از چهار سلول به شانزده سلول و... در پنجاهمین تقسیم تعداد سلولهای بدن انسان به رقم (صد بتوان دوازده) میلیون سلول میرسد- عدد 100 ایکه در جلوی آن 12 صفر وجود داشته باشد- جالب ترآنست که این یکصد بیلیون سلول که از یک سلول بار ور شده "مادر" بوجود آمده اند بیش از دویست و پنجاه نوع سلول - چه از نظر ساخت و شکل و چه از نظر وظایف بایولوژیکی- را به وجود می آورد! هر سلول، در هر "اورگان" و هر دستگاه با هر بافت و ساختی که بعهده دارد به صحت و دقت باور نا کردنی ای از همان آغاز آفرینش اش- ادای وظیفه می کند. مانند سلولهای: استخوانی، خونی، عصبی، دفاعی، عضلانی و... در اشکال و وظایف گوناگون به کاری که باید بکنند و می دانند ادامه می دهند! بهرحال هر سلول می داند چه باید بشود و چه باید بکند. که می شود و می کند! حتی توان دگرگون کردن ساختمانی خود را داراست. گفتنی بسیار است. اجازه بدهید به جهان سوم باز گردیم."
"سئوالات هم در این زمینه کم نیست. شاید فرصتی پس از شنودن جهان سوم فراهم شود. جهان یا "دنیای سوم" کدام است؟"
"جهان سوم "دنیای بی مکان و بی زمانیست." جهانی "ابدی و ازلی" که زمان و مکان در آن نقشی ندارد! جهانی که "هستی" را پا بر جا نگاه داشته و آن را اداره می کند. جهان: آگاهی، بینش، فراست، شعور، فهم، درک، دانش، توانائی، قدرت، هنر، عشق، خلاقیت و... که جهانی قائم بذات است! همه این خصوصیات را بطور خالص و مطلق داشته و بطور نا محدودی بی واسطه به کار می بَرَد. این جهان به اختصار دارای سه خصوصیت ممتاز است:
یک، بدون میانجی و واسط یا عامل ثانوی، خود بخود، کار می کند. در فیزیک کلاسیک نیوتونی، عامل محرکه ضروری و سبب حرکت یا تداوم حرکت می شود. اما در این جهان گاهی، چند عمل در آن واحد و در چند نقطه دور از هم و بدون هیچگونه وسیله ارتباطی و عامل محرکه ای و کاملا شبیه هم رخ دهد!
دو، این جهان "اتوماتیک" و "خودکار" نه از جایی نیرو می گیرد و نه صرف نیرو سبب نقصان نیرویش می گردد!
سه، برای آغاز بکار و اثر گذاری نیازمند زمان نیست. ناگهان حادث می شود و اثر می گذارد!
فیزیک دانان کوآنتوم آنرا، توانمندی مطلق، عرفا نیروی لایزال و اهل اعجاز خزانه غیبش می نامند، که هر کسی از ظن خود می شود یار او!"
"آیا این نیروی ابدی و ازلی همان خدای آسمانهاست؟"
"همان، و بسیار بیش از آن است که باور داریم و باور دارند! نیرویی بدون آرایش ها و ویرایش های زاییده ذهن انسان (خدای انسان فاقد دانش امروزی، با توجه به کمبودها و محدودیت های آن زمانی ذهن انسانی تعریف شده و کاربرد انسانی دارد نه علمی و جهانی) البته به استثنای آن کسانی که از راه تفکر و تمرکز به صورت الهام یا اشراق با "آگاهی جهانی" یا "دنیای سوم" به گونه ای در ارتباط بوده اند. "بودا" نمونه بسیار کهن و برجسته آنست که سخنان و تعالیمش در درک دنیای سوم هنوز اثری شگرف دارد. بهرحال من نمی خواهم وارد مقوله دین بشوم که کار من هرگز نبوده و نیست. اما نکته جالبی در همین دقیقه از گفتگوی من و شما اتفاق افتاد که مثال خوب و ملموسی است بر آنچه من می خواستم بگویم. آنچه من گفتم را مغز شما به سرعت گرفت و با، محفوظات ذهنی، باورها، شنوده ها، تجربیات سالیان عمرتان و دانش و درک تان در آرشیو حافظه تان مطابقت داد و نتیجه تمام این فعل و انفعالات ذهنی شما را در کمتر از هزارم ثانیه ای طبقه بندی کرد و به صورت کلمات و جمله ای موزون و مطابق با دستور زبان به شما دیکته کرد. و شما آن را به صورت جمله ای سئوالی "آیا این نیروی ابدی و ازلی همان خدای آسمانهاست؟" بیان کردید. این سرعت عمل "ذهنی- خودکار" نمونه بسیار کوچکی و ملموسی است از توانمندی "دنیای سوم" که من به اختصار آن را "ذات هستی" اش خواندم. نوعی "رابطه ذهنی" بین من و شما با دنیای آگاهی و شعور جهانی."
"همان جهان قائم بذات و بی مکان و زمان؟"
"بله. همان جهان فراگیر که آن ذره "ساب اتمیک" ریز ذره، به چشم نا پیدای سر کش و جهنده جزئی از آن و شناور در آن بوده و هستیم! در حالی که من و شما مکانی و زمانی هم هستیم!"
"آیا این بیان شما نوعی، تناقض گویی نیست؟"
"تناقض نیست. اما می توان گفت جمع و تعادل اضداد هست! هستی بطور کلی پایه و اساسش بر مقابله و تعادل دو ضد نهاده شده است. اگر یکی نباشد دیگری بی معنی و باطل خواهد شد. نور، در مقابل تاریکی است که ارزش و اعتبار می یابد. زنده بودن در مقابله با مرگ است که ارزشمند می گردد. انسان، به عنوان یک فرد، تنها در بستر اجتماع است که ارزش و اعتبار انسانی می یابد."
"منظور من این بود که چگونه انسانِ "مکانی زمانی" می تواند "بی زمان و بی مکان" هم باشد؟"
"بحث علمیش طولانی و از حوصله این گفتگو به دَر است. ناگزیر به مثال روی می آورم . شما اقیانوسی را اگر از بلندای درون یک هواپیما نگاه کنید توده انبوه از آبی: شفاف، ساکن، ساکت، آرام و آبی رنگی را خواهید دید که فاقد جوش و خروش و طغیان و حرکت است. ولی در ساحل، همان اقیانوس آرام، پُر است از موج و خروش حرکت. این جوشش و موج و خروش از دریاست ولی نمی توان آن را از دریا جدا کرد. "موج" تا وقتی در دریاست موج است. حرکت است. تکان و توان است. جدا از دریا دیگر بودنش غیر ممکن است! اگر بر فرض محال آن را بتوان از دریا بر گرفت، آن موج بر گرفته از دریا، دیگر آن جوش و خروش و توان و نیرو را ندارد. حال شما، آن اقیانوس که پدیده ای مادی است را در تصورتان دنیای سوم یا "ذات هستی" تعریف شده من مجسم کنید و آن موج که هم نیرو و توانمندی است و هم یک عامل فیزیکی "مکانی" است را انسان بپندارید. در این تصور و تجسم دو دنیای اول و سوم به گونه جالبی با یکدیگر مرتبط اند. آن موج تا در ارتباط با دریاست موج و نیرو است و توانمندی کوبنده، اما اگر از دریا جدا شود توده ای آب است ساکن ساکت و بی توان. اگر من بگویم که آن دریا "ذات هستی لایزال" و من و شما آن موج جدا شده از اصل هستی هستیم. با یک دید، ما روحیم و لامکان و با نگرشی دیگر جسم ایم و مکانی. شعری از همان شعرای ششصد هفتصد سال قبل کشورم بخوانم و به سئوال بعدی شما پاسخ بدهم.
"قطره، قطره است اگر تنهاست / وَر به دریا رود دگر دریاست"
فرهنگ و عِرفان شرق، ما را به ترک خود خواهی و خود بینی و پیوستن به دریای توانمندی "ذات و جوهره هستی" می خواند. راهش را هم نشان هَمِگان می دهد. هدایت و راهنمائی رایگان هم می کند."
"آن راه کدام و آن راهنمایی چیست؟"
"گفتنش آسان است. بجا آوردنش ایمان و پایداری و کوشندگی فراوان می طلبد ولی جای گفتنش اینجا نیست. قصه قرون است و تجربه ای کهن. ترجیح می دهم اگر موافق باشید، به اصل گفتگوی خودمان بپردازیم."
"موافقم. گمان می کنم زمانش رسیده باشد تا از "خلاقیت" به گونه کلی و "خلاقیت هنری" به تفصیل در رابطه با "ذات و جوهر هستی" یا "جهان سوم" گفتگو کنیم. این به گمان من موضوع اصلی گفتگوی ما بود؟"
"آری. به گمانم زمان گفتگویش رسیده است. در آغاز گفتگویمان من به گستردگی دامنه این مسئله و نیاز به تعریف مفاهیم مورد استفاده مان اشاره ای کردم. در گشودن این ارتباط تنگاتنگ بین "خلاقیت" و "آگاهی" حاکم بر هستی نیز نیازمند تعریف دو مفهوم "قصد" و "شخصیت" و نقش آنها در تکامل و زیست انسان از یک سو و مفهوم و مبدء "خلاقیت" از سوی دیگر- ولو به اشاره- هستیم.
" قصد، به چه معنا؟"
"قصد به معنی عزم، اراده، هدف تعین کردن. سر آغازِ انجام هر رخداد ارادی ای. هیچ عملی در هستی بدون "قصد و اراده" ای معلوم و مشخص انجام نمی گیرد. عملی"بی مکان" در دامنه و تسلط آگاهی هستی که تظاهری از آن در مغز انسان عمل می کند. هر کجا؛ شناخت، درک، معرفت یا عملی فیزیکی انسانی است مسبب و آغازگر آن "قصد" و اراده ایست. در انسان این فرمان الکتریکی، با یک جریان ارتعاشی درحدود توانِ چهل "هرتز" به هنگام قصد کردن صادر و همزمان حادث می شود. وظیفه آن آماده کردن سلولهای مغزی است برای درک و معرفت به آنچه در شرف انجام آنیم. باید تأیید کنم که "قصد" گرچه منبع ذهنی دارد و روی سیستم عصبی ما اثر می گذارد ولی فرمان مغز فیزیکی یا دستگاه عصبی ما نیست! وظیفه آن هم تنها این آغاز گری نیست! بلکه؛ آموختن، بیاد داشتن، بیاد آوردن، استدلال کردن، منطقی بودن، نتیجه گیری نمودن، تمامی حرکات فیزیکی و... آغاز و عاملش "قصد" است. روشن است که آغازگر و عامل بسیار مهمی در "خلاقیت" مورد نظرما هم هست. با تأکید بر مرتبط بودن "قصد" با "آگاهی جهانی" و بی مکانی بودنش؛ ذهن، شعور، فهم درک و خیال هم گرچه به ظاهر محصول مغز اند، ولی جهانی و در نتیجه بی زمان و مکانی اند. همان داستان "موج اند و دریا". در حال مکانی بودن بخشی از ذات هستی اند، در نتیجه، از قید و بند زمان و مکان آزادند. با هستی و در هستی اند. همه جا رو و همه جاگیری هستند توانمند و خلاق. مثال ساده آن هم "خیال" گریزپای همه جا رو و سریع ما است. سئوالی در این زمینه دارید؟"
" فراوان! شما "شخصیت" را هم در رابطه با خلاقیت تعریف کنید. من ترجیح می دهم پس از شنودن کامل گفتار شما سئوال کنم زیرا تعاریف بسیاری از سؤالات نا کرده را خود به خود جواب می دهد."
"برای شناخت "شخصیت" باید پایگاهی که شخصیت بر آن فرود می آید و جای می گیرد یعنی "من" را شناخت. این "من" یک حالت دو گانه دارد. یکی "من" مکانی و فیزیکی من است. منی که در هستی هست، ولی، از آن "ذات هستی" (منظورم خدای مذهبیون نیست) غافل و به دور است. در دامنه؛ هوش، ذکاوت، فراست و فضایل انسانی سیر نمی کند. در دائره خورد و خوراک و روز مرگی بسر می برد. صرفا یک مصرف کننده در هستی است. دیگری "من" بی مکان، هوشیار، متفکر، خلاق، مبتکر، مُستَدِل، منطقی، سازنده، آگاه و مرتبط با "ذات هستی" است. "منی" که تنها فیزیک نیست موجی از اقیانوس عظیم و شگرف آگاهی و یگانه ای "دو گانه" است. آن "من" دوم است که "من" اول را رهبری و راه بری می کند. "شخصیت" بر شانه فراخ این "من" دوم است که می نشیند و عمل می کند! "شخصیت" مجموعه ایست از؛ کنش و واکنش ها، تجربیات، یافته ها، آموخته ها و فرهنگ اجتماعی در بستر موقعیت ها و رابطه های فرد در رابطه و عمل نسبت به دیگران. نخستین سؤالی که در این تعریف به ذهن می رسد شاید این باشد که "تمام این عناصر ساختاری ذکر شده برای "شخصیت" بیرون از فیزیک آن "من" است! اگر این عوامل از من نیست؟ پس من کیستم؟" عرفان "ذن" می گوید: "من دیگرانم"! اگر دیگران نباشند من نیستم. بدون حضور دیگران دیگر "منی" و در نتیجه "شخصیت"ای وجود ندارد! روح انسان- در هر معنی و مفهومی- باز تاب روح دیگران است و به همان اقیانوس می پیوندد که مبدء و منبع "روح" هستی است."
"روح؟ روح چیست؟"
"من از تعریف علمی روح ابایی ندارم ولی جایش اینجا و هم اکنون نیست، به همین دلیل، در نام گذاری برای آگاهی جهانی گفتم: "در هر معنا و مفهوی که شما می نامید و می شناسید" تا ضرورت تعریف پیش نیاید و سبب طول کلام نشود. اگر اجازه بدهید به موضوع گفتگویمان و شخصیت و خلاقیت بپردازم؟"
"خواهش می کنم."
"در آغاز همین مبحث به اشاره گفتم که "قصد" یا "عزم" نیروی محرکه و انرژی لازم برای آغاز و شروع هر عملی است. تکرار و تأکیدش بر هر موضوع خاصی سبب جلب توجه و دل بستگی و عادت شخص می گردد نسبت به آن موضوعی که بر آن تأکید و تکرار شده است. در نتیجه زمانی که ذهن به موضوع یا مطلبی متوجه و علاقمند می شود. این توجه علاقه، دلبستگی و تکرار سبب کسب اطلاعات و توجه به مطالعه در آن "موضوع و مبحث" خاص می شود. کسب اطلاعات و تفکر پی گیر، تجربه آوراست. مجموعه تجربه ها و کار برد های مکرر مهارت آور است. تداوم تجربه، پی گیری کاوشگری و مهارت سبب شگفته شدن ذهن و بار وری اندیشه می گردد. این شکوفایی و بار وری در زمینه خاصی و مسایل وابسته به آن تمرکز تفکر و بیشترعمیق شدن در آن زمینه را به بار می آورد. جستجو، تمرکز، تعمق، کنکاش و تمرکز مکرر شکوفایی همراه با قصد و علاقه ای را سبب می شود که به "مجذوب" و "مفتون" شدن و در نهایت به نوعی از "عشق" و دائم به آن موضوع پرداختن و اندیشیدن می رسد. نوعی از اعتیاد سازنده و خلاق که نه تنها تمامی زوایای ذهن و زندگی آن فرد را پر می کند، بلکه شامل توجه دقیق و مداوم شخص به تمامی ظرایف و زوایای مسایل و نکته های مرتبط بر آن موضوع هم می گردد! کسب و پیدایش این خصوصیات ذهنی، در مجموع، سبب جدا شدن ذهن فرد از "خود ناآگاه" اش به "خود اگاهش" و توجه او به مسائل اخلاقی و رعایت آداب اجتماعی می گردد. این "تمرکز و توجه" در روابط فرد با اجتماع اثر گذارده و ناخاسته بخشی از "شخصیت" و "هویت" ممتاز اجتماعی آن فرد می شود. چنین فردی در چنین شرائطی خود بخود صاحب: تبحر، نظر، قدرت، ابتکار و نو آوریست. میکل آنجلو، لامارتین، رافایل، گاندی، بودا، زرتشت، ویکتور هوگو، باخ، بتهوون و رومی می شوند. این حال و هوای بینش، دانش، تمرکز و توجه "عاشقانه" را من در تعریف "هنرمند" با شما در میان گذاردم. اگر همراه با مجموعه این مزایا و محاسن و "شخصیت" یابی و "هویت" سازی- دانشمند یا هنرمند - راه به فضائل انسانی نیز ببرد. که میبرد. "او" در رابطه با "خرد هستی" قرار می گیرد و از توانمندیهای جهان سوم بر خوردار و به "خلاقیت" ای میرسد که گامی تا "نبوغ" و "اعجاز" فاصله اش نیست!"
"مکانیسم خلاقیت، در رابطه با ذات یا آگاهی هستی مورد نظر شما چگونه بر قرار می شود و رخ می نماید؟ این جا به جایی برای من، تا حدودی، نا مشخص است."
"اگر منظورتان از "مکانیزم خلاقیت"، چگونگی بوجود آمدن قدرت خلق کردن در انسان و از نیست به هست آوردن است، به آنچه قبلا اشاره کردم باز گردید. اگر نوع و چگونگی یافتن برای خلق کردن مورد نظر شماست باید بگویم اساس و پایه "خلاقیت" بر "پرش کوانتومی" به معنی ناگهان حادث شدن و تابع زمان و مکان نشدن است. آلبرت آینشتن اولین مقاله اش را در شانزده سالگی منتشر کرد. بسیاری از کاشفین و مخترعین شاگردان خوبی در مدرسه نبودند بسیاری از کشفیات به گونه اشراق به ذهن کاشفین گذشته است. پروسه تکامل بشری و مکانیزم آن به زبان ساده شاید این باشد: در لحظه ای، بر اثر ممارست، توجه، آمادگی ذهنی و تمرکزی که عمل کننده به موضوع خاصی دارد. در ذهن آماده اش: نوری، جرقه ای، پرتویی- به صورت جهش کوانتومی- از خرد و آگاهی جهانی می درخشد. به آنی، آن ذهن آماده دریافت فریاد شوق یافتم، یافتم اش بلند می شود!" بدین گونه دانشی هویدا و عیان می شود. شعری ناب سروده می شود. معمائی نا گشوده، گشوده می شود. شاهکار هنری ای بوجود می آید. "میکل آنژلو" ایتالیائی مجسمه "داود" را در دل سنگ مرمر کوهی می بیند و آن را به ضرب پتک و قلم پولادینش از قید و بند سنگ سخت آزاد می کند. "آلبرت آینشتن" نظام فیزیک نیوتونی را در هم می ریزد. "لوئی پاستور" عامل بیماریها را کشف می کند. چند هزار سال قبل شاهزاده ای از جلال و جاه در می گذرد تا آموزگاری راستین و بی نیازی چون "بودا" گردد. "مسیح" آیین صلح و عشق و دوستی اش را با صلیبی سنگین بر دوش می برد، تا مرز تحمل و عشق را نشانه کند. "محمد امین" انسانی یگانه و ره یافته ای به امانت و صداقت، ذهن آشنائی آشنا به رمز و راز آگاهی شگرف هستی، که خواندن و نوشتن نمی داند، صاحب کتاب می شود و کتابی را دیکته می کند تا امروز، بعد از هزار و چهار صد سال، در دست بیش از یک میلیارد انسان هر روز دست به دست می گردد. "ادیسون" آمریکایی نیروی برق را می آفریند که شب جهان را، چون روز روشن می سازد و یکی از منابع انرژی بی ضرر و زیان انسان امروزی شود، که بدون آن زیست انسان دچار پریشانی و نقصانی عظیم و ضایعه جهانی می گردد. این حقایق از دید و منظر محدود منِ دندانپزشگ، بدون دست یابی انسان بدان منبع "خرد و آگاهی" هستی امکان پذیر نبوده و نیست. شاید هم من اشتباه می کنم و ره به خطا می بَرَم. نمی دانم. نظر شما چیست؟"
"برای من، با این فرهنگ مادی یا بقول شما"نیوتونی" فرو نشسته در جان و استخوانم گفتگو در باره اشراق و جهش و عاملی مانند "وحی" به راحتی و رهایی شما ممکن نیست."
" من و شما دو فرهنگ دگرگونه جهان اول و جهان سوم را در تربیت کودکانه خود داریم. برای نزدیکی و توافق نیازمند زمان و گفتگوی بیشتری هستیم. می بینم که سئوالات زیادی برای پرسش آماده دارید. من آماده شنودنم."
"حقیقت این است که مطالعه دیشب من با آنچه امروز بیان کردید تا حدودی همخوانی دارد ولی روش انتخاب مطالب و عناوین شما به بیان و زبان عرفانی و شاید "ذن" و "بودائیزم" بیشتر شبیه بود تا بیان و زبانیکه من مطالعه نمودم. دوست
دارم راجع به آنچه شنودم، بیشتر مطالعه و فکر کنم. در دنباله مصاحبه مان که راجع به کارهای شما می خواهم با شما صحبت کنم سعی خواهم کرد نقش آنچه شما در این بخش از مصاحبه بیان کردید را در میان کارهای شما جستجو کنم. به سئوالاتم جنبه عملی بدهم و بدانم چگونه انسان اندیشمند- با تکیه بر هنرهای حجمی و تجسمی- به این منبع و مرکز "اطلاعات" و "انرژی" دست می یابد و بهره می گیرد؟"
"پس تا جلسه بعد به شما روز به خیر می گویم و از همین اکنون شما را مایوس از آن جستجو می یابم! زیرا، شما با کسی می خواهید به صحبت بنشینید که نه خودش و نه کارهایش در آن حد و حدود "خَلق و اعجاز" هرگز نیست. خودم به یقین باور دارم که "ذاتی" نیستم که از آن "هستی" در حدّی که گفتگو کردیم "بخش" و سهمی داشته باشم. در نتیجه "هستی بخش" هم نمی توانم باشم. این یک واقعیت است. خواهش میکنم این اقرارم را به تعارف و شکسته نفسی تفسیر و تاویل نفرمائید."
"سعی خواهم کرد تاچنین کنم."


کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
مطالب مرتبط:  خیلی ساده مثل راه رفتن۱ | دکتر سندوزی
خیلی ساده مثل راه رفتن۳ | دکتر سندوزی
مرزهای مبهم احساس | دکتر سندوزی
سرشت سرنوشتم | دکتر سندوزی
من هرگز هنرمند نبوده ام | دکتر سندوزی
معرفی کتاب: وقتی چراغ‌ها ... | دکتر سندوزی
پیام به همایش بزرگداشت پزشکان هنرمند | دکتر سندوزی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil