خیلی ساده مثل راه رفتن۳ | دکتر سندوزی

خیلی ساده مثل راه رفتن۳ | دکتر سندوزی

سومین و آخرین دیدارمان با تاخیر صورت گرفت. مشگل پزشگی ای برایم پیش آمد و رفع شد. با اندکی وزن کمتر و جانی سبک تر در همان مکان حاضر شدم. روزگاری "آینده" ای پُر از درخشندگی و امید در فاصله فراخی از من قرار داشت. این روزها، آینده و من در کنار هم ایم و شانه به شانه هم در گذرگاه پر نقش و نگار حیات، باز هم به امید و درخشنگی اش چشم دارم. جز این ام چاره نیست. زیرا در همین امروز و همین لحظه است که لحظه به لحظه های بعدی پیوسته یا گسسته خواهد شد! چه باک که همین لحظه هم خود برایم، تا پیوسته است و ناگسسته، عزیز و مغتنم است. مصاحبه کننده به مهر و اندکی دل نگران سلامتی ام به استقبالم آمد. غربی ها، فاصله اجتماعی شان، از ما شرقی ها که یکدیگر را در آغوش می فشاریم بیشتراست. امروز صمیمی تر، نه تنها دستم را فشرد و آن را برای لحظه ای طولانی نگاهداشت، در چشمم نیز نگاهش را اندکی بیشتر از روزهای قبل نگاه داشت. با نگاه، مهربانیش را اعلام کرد. گویی دیگر انتظارم را نداشته است و امروز دیدارم خوشحالش کرده بود. برای اینکه این سکوت و دلسوزی را بشکنم پرسیدم:
"آیا مطمئن هستید که این گفتگو باید ادامه بیابد؟"
با لبخندی طنز آلود گفت که اگر قبل از عمل جراحی اخیرم تصور می کرده است که گفتگو کافی است. اکنون باور دارد که فرصتی است که نباید آن را از دست داد! هر دو با هم خندیدیم. یکی از آن دو که خندیدند، خنده اش غمگین بود. آن من نبودم ولی من بودم که برای آن مهربانی غم آلود تشکر کردم! به دستگاه خاموش نگاه کردم که روشنش کرد و به بهانه نصب میکرفن شانه ام را فشرد و پرسید که من آماده هستم. گفتم آماده ام. از کنار دست اش آلبوم کارهایی که در ایران دارم و کارهایی که در اینجا ساخته ام را برداشت و روی میز نهاد. دانستم زمان خود نمایی ام فرا رسیده است! نفسی عمیق کشیدم. گفت:
"به دلیل همین چند هفته تاخیر به نظر می رسد بهتر باشد تا باز گردیم به خود شما، اولین سؤالم این است: مسیری را که از نو جوانی آغاز کردید تا به این باورها رسیدید چه و چگونه بوده است؟ منبع و سرچشمه این ترتیب و تربیت کجاست؛ خانواده، مدرسه، اجتماع، رهبر یا راهنما؟ خودآموزی و خودیاری یا دلایل دیگری؟ کدام؟"
"سؤال جامعی ایست که جوابش یک شرح حال گویی طولانی تفسیری و روانشناسانه است. آیا شما فکر می کنید مخاطبان امریکایی و کم فرصت شما رغبت خواندن یا شنود شان باشد. من تصور می کنم که کم کم، داریم در مبحث تربیت فردی مانند من فرو می رویم بجای گامی روشن در موضوع هنربرداشتن، که هدف شما و من بود. آیا من اشتباه می کنم؟"
"نه. نظرتان از یک دیدگاه صحیح است. اما به خاطر دارید یکبار در آغاز گفتگو، شما نگران این مسئله شدید و من تذکر دادم که خود من علاقمند به این گفتگو، به گونه ایکه دارد پیش می رود، هستم. در نتیجه، من به عمد و از روی کنجکاوی از مسیر یک مصاحبه معمولی و متعارف منحرف شدم. شاید خلاصه ای از مصاحبه را به سفارش دهنده بدهم. اگر مسیر مصاحبه هم چنین که تا کنون پیشرفته است ادامه یابد، شاید من با شما قرار دیگری برای انتشارش بگذاریم! یقینا، بیان این تذکر برای تشویق شما به ادامه گفتگو نیست. بلکه می خواهم به شما اطمینان خاطر بدهم تا شما در این گفتگو رها از قید زمان و گشاده دست باشید. حال بگویید: کدام؟ چگونه؟"
"سپاسگذارم. در جوابی کوتاه باید بگویم: هیچ کدام و همه با هم مشروط به شروطی!"
"چرا هیچ کدام و چرا همه با هم، و آن شروط کدامند. نقش شما در این میان چیست؟"
"هیچ کدام: چون هیچ کدام به تنهائی نمی تواند نقش آفرینی کار ساز و پایان دهنده باشد. همه باهم نیز نمی توانند بدون آن عامل "قصد" یا "عزم" و سعی در تماس و ارتباط بودن با خِرَد جهانی یا "آگاهی هستی" و دسترسی به نوعی از فضایل انسانی، گارگر افتند. از طرفی، هر کس بر حسب توان و تلاشش می تواند سهمی از خرد جهانی برگیرد. بنابر این، در زمره "نوادر روزگار" شدن، که من نیستم، هم شدنی هست ولی چیره دستی، تمرکز و تلاشی ریاضت گونه می طلبد."
"منظورتان حالتی روحانی و معنویست؟"
"نه، من به عمد از دخول به دامنه روحانیت و معنویت- از دیدی که شما بدان نظر دارید- پرهیز می کنم. اگر شما در باره خود من می پرسید؟ باز هم نه، من یک کودکی کاملا معمولی و مانند سایر کودکان هم سن و هم نسل ام بودم. کودکی که پدری؛ دلسوز، شریف، خوانواده دوست، منصف، عادل، تساوی خواه و به اصطلاح امروزیها "روشنفکر" داشتم که حقوق وحرمت "مادر" را در هشتاد سال قبل، پیش از صدور اعلامیه حقوق بشر، نه تنها رعایت می کرد بلکه آن را نوعی تکلیف و عبادت آدابی و اخلاقی می شمرد! او پیش پای هر مادری در هر سنی به حرمت برمی خواست. من که تنها فرزند پسر خانواده بودم و ماندم. تحصیلاتم را در مضیقه مالی ناشی از جنگ دوم جهانی و مبارزات سیاسی ایران و تلاش برای آزادی کشورمان گذراندم. رشته ادبی رشته دل پسندم بود. ولی پدرم می خواست تا من نیازمند پول و حقوق حکومت نباشم. که خودش قربانی و اسیر نظام ظلم بود.او به عنوان فرزند یک مرد حق طلب، تبعید و از ایل و طایفه اش ریشه کن شده بود. به صبر و حوصله با من در انتخاب رشته تحصیلی مشورت کرد. من را قانع نمود که پزشک شوم نه "قاضی" که در آن نظام ظلم جیره خوار ظالم بود. تا توان داشت بر من کتاب خواند و من را به خواندن تشویق کرد. جان کلام تنها معلم رهبر و راهنمای زندگی ام، هم او بود. سالها پس از مرگش هنوز هم مراد و مربی من است. مکانیسم آزادی را من از مردی آموختم که به دانشگاه نرفته بود. در زمانه او و شهری که ناگزیر از اقامت در آن شده بود، دانشگاه هنوز معنی و وجود نداشت! بسیار خوانده و به اندیشه نشسته بود. خطی ناخوانا، ذهنی روان و طبعی طبیعت گرا، صبر و تحملی پیامبر گونه داشت. از نصیحت کردن ابا داشت و هر نظری را که داشت باجمله ای سئوالی "آیا شما فکرمی کنید..." ابراز می کرد تا ذهن ما، فرزندانش، را به کار اندازد. در خانه ما ادای جمله ای که در آن فعل امر بکار برده شود نادر بود. هم "او" بود که عشق به عشق ورزیدن را در من و خواهرانم دمید. زیبایی را در هر چیز و هر کجا که یافت با من و دیگر فرزندانش سهیم و شریک شد! جان کلام: در نو جوانی آموختم تا بسیار بخوانم و به یاری او بیاموزم که چگونه و چرا باید بخوانم. متون ادبی را فقط برای رضای دلم و مسایل اجتماعی نیمه علمی و سیاسی را برای رشد ذهنی ام با رغبتی که پدر در من دمیده بود می خواندم. بسی افسوس دارم که در مکان جغرافیائی نامناسب و زمانی زود به دنیا آمدم و از امکانات غرب و تکنولوژی آموزشی شگرف کنونی در جوانی محروم بودم! در میان سالی، کوشیدم تا راه به جایی ببرم. افسوس که هنوز بقول شاعری از دیار میهنم، "با بار پیری" در خم اولین کوچه ام!
"نمی خواهید به آن تلاش و کوششی که شخصیت فکری هنری شما را سبب شد و شما را به خلق اثاری که من در این عکسها می بینم وا داشت بپردازید؟"
"نه، نمی خواهم، باور ندارم که دارای چنان شخصیت های فکری هنری هستم. شخصیت اجتماعی من، مانند هر انسان دیگری، بر اساس حرفه ایکه انتخاب کرده ام فرم و شکل گرفته است. من یک دندانپزشگ موفق ام. چهل سال در این زمینه فکر، مطالعه و کار کرده ام. مقاله و کتاب، وَلو ناچیز، نوشته ام. تجربه اندوخته ام. مؤسس دانشکده ای بوده ام .چیزهایی یافته و به دیگران آموخته ام. نزدیک بیست سال به بهانه درس دادن در این زمینه خوانده و آموخته ام. حدود چهل سال مرجع مراجعه نیازمندان به تخصص ام و هزاران بیمار و مراجعه کننده عزیز و بزرگوار بوده ام. ولی هنر...!؟"
"ولی هنر. چی؟"
"همان که درآغاز گفتارمان گفتم."
"یعنی نمی خواهید درباره این کارها که تصویرشان را پیش رو دارم حرف بزنید؟"
"چرا نخواهم؟ این کارهای "به جان بسته" من بخشی و نقشی پر رنگ از حیات و زندگی من هستند. دوست دارم درباره آنها حرف بزنم ولی بنام دکتر سندوزی دندانپزشگ نه هنرمند. وقتی شما مرا هنرمند بخوانید من نمی توانم به عنوان یک "هنرمند" اظهار عقیده کنم. دهانم بسته می شود. فکر می کنم به حقوق گروهی که صلاحیت اظهار عقیده درباره حرفه و تخصص شان را ندارم دارم تجاوز می کنم. راحت و آزاد نمی توانم حرف بزنم."
"قبول می کنم. به عنوان یک دندانپزشگ که وقت اش کم و پر بهاء است، بگویید زمان لازم برای این همه کار را چگونه فراهم آوردید؟"
"از راه سرقت وقت! با نظم، برنامه ریزی و تقسیم کار. در طول مدت عمرم زمانی که در ایران بودم. دقیقه ای از اوقات فراقتم را به هدر نمی دادم. یا می خواندم یا می کشیدم و یا می ساختم. به ویژه پس از بازگشتم از امریکا که تنها زندگی می کردم، مدت پانزده سالی که می دانستم مبتلا به سرطانی کشنده ام، ولی سخت دل به زندگی داده بودم! زندگی مجردی دور از خانواده را با ورزش، شنا، تنیس، و اسکی در زمستان ها به سر می بردم. چهار روز در هفته را به کار دندانپزشگی و پذیرفتن بیماران می پرداختم. توجه داشته باشید که این دوران بازنشستگی و استراحت من بود. ملاحظه می کنید در عین بی نیازی مالی، کار و حرفه مورد علاقه ام را هرگز کنار نگذاشتم. از صبح یکشنبه تا عصر چهارشنبه هر هفته در کلینیک مجهز و بزرگی که داشتم- همان مکانی که امروز موزه شده است- کارمی کردم. روزهای چهارشنبه غروب دوستان اهل ادب و هنرم شام را با غذای ساده ای مهمان من بودند. از حضور و محضرشان کسب فیض می کردم. گاهی تعداد دوستانم از شمار سی عزیزِ نویسنده، شاعر، متفکر، فیلم ساز، موسیقی دان، منتقد هنری، نقاش، مجسمه ساز و انسان های برجسته و نام آورانی- که نامشان برای شما ضروری نیست- تجاوز می کرد. بهرحال من از حضور و وجودشان از لحاظ هنری، فکری و یاد گیری بسیار بهره می بردم. سه روز دیگر از هفته را در شمال ایران در ساحل "دریای خزر" ویلایی و کارگاهی داشتم که در آنجا در خلوت و سکوت خودم به کار نقاشی و مجسمه سازی مشغول می شدم. غالب اهل دل و هنر آن ویلا و گارگاه را از آن خود می دانستند. به دیدارم برای کار و راه نمایی ام می آمدند. از نو جوانی این راز را دریافته بودم که اگر در ساعت و زمان معینی به کاری، به فراغت و توجه بنشینم، سرعت و بازده کاریم افزون و توانمندیم در انجامش فراوان تر می شود! در این زمان معین و مشخص ذهن و توان تولیدم بسرعت باور ناکردنی شکوفا و پر بازده می گردید. هنوز هم در سن نزدیک به هشتادم از این قانونمندی که سرقت وقتش می نامم بهره می گیرم!"
"شما در آن "بیش از پانزده سال"می دانستید که مبتلا به سرطان هستید و برای درمانش اقدام نمی کردید؟"
"بلی، می دانستم."
"چرا درمان نمی کردید؟"
"براین باور بودم که تمرکز، ورزش، نظم فکری و بدنی، برقراری تعادلی پایدار بهزیستی و اتکاء به نیروی ترمیمی و دفاعی بدنم نوعی درمان سرطان- به پیروی از روش طب سنتی "آیروودا"ی هندی- بود که دنبال می کردم. از دید من پیروی از نیروی شفا دهنده طبیعت، از همه مهمتر، تسلیم نشدن به یاس و ناامیدی، عوامل درمانی بسیار مهمی بودند."
"آیا واقعاً، مفید فایده ای هم بود؟"
"از منظر و باور من بود. در امریکا و در ایران به من گفته بودند که دو سالی بیشتر فرصت ندارم! ولی پانزده سال با آن سر کردم! تصورم این است که اگر شیوه زندگیم را، بعد از گذشت سیزده سال تغیر نداده بودم. غده سرطانی همچنان کوچک و محدود می ماند و متاستاز نمی داد!"
"چرا و چگونه شیوه زندگی تان را تغیر دادید؟"
"این یک مسئله شخصی است. اگر اجازه بدهید ناگفته بماند."
"با توجه به آنچه در باره هنر و هنرمند گفتید. با یاد آوری این موضِع و موضُوع که معلم و مربی ای نداشتید می توانید بگویید این همه نقش و رنگ و حجم را چگونه خلق کردید؟"
"به سادگی و صداقت بگویم که من خلق نکرده ام. توضیح این که:
درست است که من، به هر دلیل و علتی، به مجسمه و نقاشی و نقش و زیبائی دلبستگی داشته و دارم و این دو هنر را از راه: دیدن، تحسین کردن، عشق ورزیدن، پرسیدن، پُر شدن، انبوه شدن و در نهایت لبریز شدن آغاز کردم.
می توان گفت: آنچه کشیده یا ساخته ام را در جایی و در زمانی دیده ام. شاید بهتر باشد که بگویم آنچه در زندگی دیده ام را در ذهن حساس کاملا انسانی و معمولیم انبار و انباشت کرده ام، وقتی پر و لبریز شده ام ملقمه و مجموعه ای از آنچه انباشته ذهنم کرده بودم را به شگل و قالبی دیگر تولید کرده ام!
اما در همین جا بگویم که هر گاه خواسته ام تولید کنم نتوانسته ام! بلکه در آن زمان که باید و ضرورت و نیاز ذهنی ام بوده است تولید شده اند. برای همین هم تصور می کنم که این من نیستم که تولید می کنم. بلکه همان گونه که به تکرار گفتم، خودم را عامل اجراء فرمان تولید می شناسم!
اضافه کنم که تنها امتیازی که برای خودم قائل هستم آنست که در باروَر کردن ذهنم صاحب عزم؛ قصد و اراده ام. مثالش: در آغاز به کار، وقتی دریافتم که طراحی پایه و اساس نقاشی است لحظه ای درنگ و تعلل نکردم. کوشیدم تا از راه یاد گیری و تمرین کردن زیاد طراحی را بیاموزم. مدتی بدین کار پرداختم، اصول و پایه طراحی را از راه مطالعه و تمرین یاد گرفتم. هرچه بدستم رسید را خواندم و هر کس که تصور می کردم می داند را به آموزگاری شناختم و از او پرسیدم و پندش را به کاربستم. سعی کردم تمرین کنم دراین تمرین ها به اشکال و فرم های جالبی بر خوردم که آنها را هم در گنجینه ذهنم ذخیره و انبار کردم.
"با رنگ که گفتید بسیار دیر آشنا شدید چگونه کنار آمدید؟"
"در آغاز، پیش از کار برد رنگ، در طول سالهای یادگیری، سه پدیده من را مفتون کرد. با هر سه هم برخوردی کودکانه داشتم: سایه، پرسپکتیو و رنگ. اول سایه را یافتم که مجذوبم کرد و نور که برایم مبحثی ناشناخته، جذاب، گسترده ومنبع اش در روز فقط خورشید بود و در شب چراغی که با نفت می سوخت! بعد از سایه به سراغم آمد! وقتی یاد گرفتم که وجود و حضور نور است که سایه را می سازد مانند این بود که کشفی شگرف کرده ام. این نکته را به این دلیل می گویم تا شما که در غرب با نور الکتریکی و امکانات فراوانش به دنیا آمده اید با دنیای محدود و بسیار مسدود کودکیم اندکی آشنا شوید! کار برد این دو عامل بود که دوری و نزدیکی را برایم زنده کرد. شاید یکسال بیشتردرعالم کودکی ام با سایه و نور بازی کردم. در همین زمان هم به "پرسپکتیو"- که در آن زمان نامش را هم نشنوده و نمی دانستم چیست- رسیدم و یک سالی هم سرگرم بُعد و فاصله بودم و مسایلش را کودکانه آزمودم. ولی من از رنگ می ترسیدم! در خانه ساده ما نظافت نوعی تجمل و تکلیف الهی بود. لکه و رنگ های نا بجا دلیل عدم توجه به رعایت نظافت بود. به ویژه، رنگهای پاک نشو و ماندگار دلیل شلختگی و عدم رعایت احتیاط بود. آفت آن زمان خانه مان شیشه جوهرمان بود که هر وقت فرو می ریخت سبب ناراحتی ما و زحمت و مرارت فروان مادرم می شد. رنگهای دیگری هم مانند دانه ها یا افشرده انار و شاه توت هم بود. بهرحال من از رنگ به طور ناخودآگاه احتیاط می کردم. اولین جعبه آبرنگ خواهر بزرگترم که من را داشت دیوانه کار برداش می کرد با فاجعه ای همراه شد که منجر به رختشویی شبانه مادر و خواهرم و مزید ترس من از کار برد رنگ گردید! وقتی هم که در بزرگسالی با رنگ کار کردم حال و هوای کودکانه ای داشتم. هنوز هم دارم. رنگ من را مسحور و مفتنون و به دنیایی پر از شیطنت کودکانه می برد. حال، دیگر من از رنگ نمی ترسم بلکه عاشقش هستم. برایم دنیای رنگ دنیای شگرف و مسحور کننده ای بود و هنوز هم هست! دنیایی که باید به دقت نگاه کرد و به ظرافت دید و فهم و کشف اش نمود. نمی توان تعریفش کرد.
"رنگ مبحثی از نور و فیزیک است. شما با آن در دوره دبیرستان آشنا نشدید؟"
"نه، در دروس دبیرستان درس فیزیک از نور و رنگ حرف می زند، ولی گفتگویی سرد و بی روح بود. مبحث نور و رنگ مبحثی پر از شگفتی و هیجان است. از نظر من وقتی با رنگ کار کردم نور و رنگ دریچه ای بود بر باغ پر از زیبایی و شگفتی طبیعت. در حالی که برای من در زمان دانش آموزیم در دبیرستان، فیزیک نور، آن جاذبه را نداشت و نتوانست ایجاد کند! شاید آموزگارمان خودش دلبستگی هنری به نور و رنگ را نداشت و در نتیجه درسش بی روح و بی جان بود. گمان دیگرم بر این است که در پروسه عمل، تجربه و کار برد رنگ است که انسان این چنین مفتون و از خود بی خود می شود! من ناگزیر شدم در بزرگسالی یکبار دیگر تئوریهای نور و رنگ را در سطح بالاتر و فراتر از سطح دبیرستانی بخوانم. با علاقه و اشتیاقی کودکانه هم آن را خواندم، آموختم و بکار بردم. زمانیکه رنگ را به کار گرفتم چنان به اشتیاق کار می کردم که گاهی دو یا سه بوم نقاشی را با هم بر زمین می نهادم و بر زانو می نشستم و کار می کردم. گاهی رنگ ها را بر روی بوم می ریختم و از ترکیب آنها بستری آبستره از درهم رفتگی رنگ بوجود می آوردم. مدل ذهنی ام بستری پر از گل و سبزه فراوان و درهم بود. چندین کار از این "رنگ فرو ریختن" ها در این البوم و در کارهای موزه هست."
"چرا این همه درخت و شاخه بی برگ در کار شماست؟ به ویژه تنه های سنگین ستبر و بی شاخه و برگ؟ اگر شاخه و سرشاخه ای هست انبوه و رویایی است! نظرم بر کارهای قدیم شما در موزه است نه کارهایی که در امریکا کرده اید."
"به صحت و دقت نمی دانم. شاید "درخت" برای من و ذهن پر مشغله ام نماد زندگی، رشد، تکامل تدریجی، استقامت، توانمندی، بردباری، بخشندگی، بهره دهی ای بی توقع و بخشش بدون انتظار دریافت است. نیرو و عاملی که بی تظاهر و خودنمایی در دانه ناچیزی نهفته است. این دانه در خاک نَمُور و شرایطی مخصوص به آرامی می روید. زمین را می شکافد و خاک را با آسمان و هوا پیوند می زند. صدها سال عمرمی کند. از چوب پس از مرگش، صد ها استفاده می کنند! برای من، درخت نمادِ انسانی است: عارف، بخشنده، بی توقع، توانمندی دست همگان گیر و سایه گستری ایثارگر است که کودکان به سنگش از او ثمر می گیرند و بزرگان شاخه و بارش را با هم می شکنند ولی او باز بَر می دهد و سایه گستر می ماند! سمبل انسانی که آرزو داشتم باشم و نشدم! وجودی که بود و مرگش مفید فوائدی فراوان و کار بردی گسترده دارد. شاید هم تاثیری باشد از نقاشی های نقاشی بنام "سهراب سپهری". دوست عزیز و واقعا هنرمندی که هم سن من بود. عمری بسیار پربار ولی افسوس که بسی کوتاه داشت. شاعری که شعرش نقاشی و نقاشی اش شعری رنگین و پر از رمز و راز زندگی بود. سری تنه درختانش، غالبا مجموعه ای از تنه های ستبر پر از رنگ و قدرت درختان بود."او" بدلیل حساسیت هنریش زبان گیاه و ضربان حیات در نبض آب و خاک را می فهمید. جوانمرگ شد. هم شعرش و هم نقاشی اش من را در جوانی، میان سالی و هم اکنون در کهنسالی مفتون کرده است. هنوز هم شعرش در نقاشی ام و نقاشی هایش در آنچه گاهی بنام شعر سر هم می کنم تاثیر گذار است!"
"برخی از این درختان نقاشی شده توسط شما تنه و بدنه ای انسانی دارند. آیا در نقاشی های دوست از دست رفته تان هم این چنین بود؟"
"نه، درختان سهراب سپهری فقط تنه هایی از درخت بودند بی ریشه و شاخ و برگ. اما در سری درختان من. درختان نه تنها تنه و بدنه انسانی دارند. همان گونه که می بینید انسانهائی درخت نمایی هستند که دست در گردن هم و از سر و کول هم بالا می روند! کاری که من کرده ام وهمه جویندگان راه زندگی می کنند. پای بر شانه دیگران می گذاریم و به اعتبار زحمت و مرحمت آنها به پیش می رویم تا روزگاری لیاقتش را بیابیم که دیگران پا بر شانه ما بگذارند!
"این شاخه های درهم پیچیده رویایی تان نماد چه هستند؟"
"من در آغاز گفتگو گفتم. در باورم حیات و هستی را به صورت یک شبکه درهم تنیده و به هم پیوسته می بینم. در برخی از نقشهایم گذر و گذرگاهی برای عبور نیست. آهوانی در لابلای درختان و شاخه ها هستیم که حیرانیم. آنکه ره به راز هستی یافت راه زندگی و گذر از بندها را در یافته است کم سخن می ماند!
"درختان، حتی رنگ آنها در برخی از نقاشی های قدیم تان. ناگهان تغیر کرده است. به حالت شکسته شاید بتوان گفت "کوبیسم" در فریم های مختلف روی یک بوم برنگ آبی خاکستری در آمده اند. چرا؟"
"من، به عنوان یک انسان، در معرض و دستخوش شکستگی و پریدگی رنگ می شوم! برای شما گفته ام که این "من" نیستم که می کشم. بلکه احساس و ذهن مشغولم است که فرمان کشیدن و تولید را می دهد. من تابعی از عوامل گوناگون و درحال تحول هستم!"
"چرا به جای "خلق" کردن می کوشید تا از واژه "تولید" استفاده کنید؟"
"من که برای شما توضیح دادم که "اول ذهنم از نقاشی، شکل، فرم، و زیبایی پر و لبریز شد، بعد بروی کاغذ و بوم ریخت. همین لحظ ای قبل بود که از پا بر شانه دیگران نهادن و بالا رفتن می گفتم. چه خلق و خلاقیتی شما در این باز تولید "دیده شده ها" و در ذهن انباشته ها می بینید؟ من مفهوم "خلاقیت" را می گذارم برای خلق کننده هایی که من را بارور و انباشته از هنرشان کرده اند."
"متشکرم. برخی از مناظری که کشیده اید مانند خواب یا رویا می مانند. حقیقی به نظر نمی آیند! چرا؟"
"چون رویایی اند! هیچ کدام را من از روی طبیعت نکشیده ام. ساخته و پرداخته همان ذهن انباشته شده اند. تشخیص شما مرا خوشحال کرد."
"اگر ممکن است شما کارهایتان را طبقه بندی کنید. این به من کمک میکند تا سئوالاتم را بتوانم منظم کنم و از تکرار بپرهیزم."
"می توانم هم از نظر زمانی و مکانی آنها را به دو گروه: کارهائیکه در ایران قبل از آمدن به آمریکا انجام داده ام- کارهائی که درموزه هست- و کارهائی که بعد از آمدنم در امریکا نموده ام و امیدوارم به ایران فرستاده شود، تقسیم کنم."
"از نظر انواع؟"
"باز هم به دو گروه: یک، نقاشی ها. دو، مجسمه ها.
یک- نقاشی، روی بوم، کاغذ، مقوا و تخته سه لایی شامل:
1- آبرنگ، گواش و رنگ و روغن.
2- طرح ها: سیاه و سپید.
3- کلاژها.
دو- مجسمه:
1- برنزی.
2- چوبی.
3- رِزین. فایبرگلاس.
4- سفالی، گلیز شده و پاتینه شده.
5- بتون مُسَلح.
6- خمیر کاغذ و چسب.
7- آهن جوش.
8- مخلوطی از چوب و فایبرگلاس. گروه بندی میشوند."

"تعداد هر کدام؟"
" نمی دانم. می دانم زیادند ولی شمارشان نکردم."
“در حدّ حَدس و تقریب، نه حتم و یقین؟"
"تصور می کنم آنچه در آمریکا موجود و از گزند فروش و هدیه دادن به دوستان در امان مانده حدود 130 کلاژ، 30 نقاشی رنگ و روغن، 40 مجسمه و بیش از 100 طرح سیاه و سفید در ابعاد 60 × 46 سانتی متری و حدود باور نکردنی 250 طرح برای مجسمه در ابعاد22 × 28 سانتی متر باید باشد!"
"تعداد کارهای موجود در موزه..."
"نمی دانم باید بروم و صورت کارها را نگاه کنم."
"اگر موافق باشید راجع به این حدود 350 طرح های موجود گفتگو کنیم. تِم و گروه بندی این طرح ها چگونه و چیست؟"
شاید بتوان آنها را بطور کلی به سه گروه تقسیم کرد. طرحهای آبستره خود جوش و یا فیگوراتیو که ناگهانی و خود بی خود بر صفحه کاغذ کشیده شده اند. تداوم حرکت قلم بر کاغذ است بی پیش بینی و یا پیش اندیشی. شاید بتوان طرح های آزادشان نامید. تابع هیچ پیش شرطی نیستند. گل و گیاه و درخت و شاخه و انسان اند که با هم شکلی را درست کرده اند و هرکس می تواند از آن نوعی برداشت خیالی و تصوری داشته باشد. بیشتر در هنگام نشستن و اندیشیدن ساخته شده اند. گروه دوم بیشتر برای ساختن مجسمه بکار می آید. آنچه بیشتر شب هنگام و یا در دوران نقاهت های مکرر بعد از چندین عمل جراحی کوچک، ناگزیز در رختخواب بوده ام و دسترسی به مواد و امکانات ساختن نداشته ام، کشیده ام. این دو گروه در یک مجموعه تحت عنوان طرحها یا "شعرهای شبانه" جمع آوری شده اند که ماحصل ذهنی است که پر از توان ساختن بوده ولی امکانش، به دلایلی فراهم نبوده، می باشد. بخش بزرگی از"شعرهای شبانه" را در نیمه شبان فروانی بین خواب و بی خوابی کشیده ام. در مجموع "تم" مشترک و کلی بسیاری از آنها "انسان" است. همان 250 طرح را می توان در این گروه جای داد که از خواب بر خاسته کشیده و خفته ام. صبح هنگام خودم از آنچه کشیده ام در عجب مانده ام. در این گروه گاهی طرح هایی هستند که با معانی و هدفی معین و زمانی بی دلیل و هدف طراحی شده اند. گروه سوم: طرح هایی هستند که در زمان معین و به دلیلی مشخص برای بیان حال کشیده شده اند. مانند طرح های دوران سختِ "پرتو درمانی" که برای تسکین و آرام شدن کشیده ام. وقتی می کشیدم برای ده تا پانزده دقیقه بی حس و هوش می شدم و شاید هم می خفتم! بعد از آن دیگر بی تاب و هیجان زده نبودم! این طرح ها بر روی مقوا در اندازه 60×46 کشیده شده اند."
"در باره "مجسمه"ها گروه بندی شما من را حیرت زده کرد. زیرا شما از همه و هر چیز که در دسترس تان بوده است استفاده کرده اید. آیا این گستردگی در انتخاب غیر از نیاز. ضرورت و ایجاب که در بخش اول بدان اشاره کردید، دلیل دیگری هم داشته است؟"
"بطور حتم داشته است. نمونه آن سنگین بودن برنز مخصوصا در کارهای بزرگ بوده است که جا به جائی آنها، کار را مشگل می نمود. بعلاوه چنین مجسمه های سنگینی پایه های سنگی مقاومی را طلب میکرد که در کارگاه و مطب گالری من امکان نصب جرثفیل و جا به جایی کارهای سنگین فراهم نبود. مسئله دیگر و عامل مهمتر این بود که من وقت و زمان زیادی، بنابر پیش بینی علم پزشگی و همکاران پزشگم در اختیار نداشتم! گفته بودنند "در نهایت دو سال!" من می خواستم کاری را که حداقل در بیست سال میتوان کرد را در کوتاه ترین زمانی که در اختیار داشتم انجام دهم! در نتیجه فکر کردم کارها را با مواد سبکتر و سریعتر می سازم اگر کار ارزش و اعتبار هنری داشته باشد و من هم امکان تهیه مکان بزرگتری را بیابم آنوقت میتوان کارها را دست چین کرد و در اندازه های بزرگتر و ماتریال سنگین تر کپی کرد، که فرصت اش را نیافتم و زمانم به پایان رسید. قرار بود تا از روزن زمان بگذرم که این هم نشد! کارها در تهران ماند، تا آینده گان چه کنند؟"
"یکی از همکارانم که کارهای حجمی شما در اینجا را به دقت مطالعه می کرد عقیده داشت که بسیاری از کارها ارزش و اعتبار بزرگ کردن برای قرار دادن و بنمایش گذاشتن در فضای باز را دارند. از جانب ایشان می پرسم آیا مایل هستید امتیاز و حق "کپی رایت" برخی از کارهای خودتان را به کسی واگذار کنید؟"
"ضمن سپاس از توجه دوست محترم شما باید بگویم که این کارها دیگر در اختیار من نیست. در اختیار سازمان فرهنگی و هنری شهرداری تهران است که حق حقوق خاص خودش را دارد. برای هر نوع اقدام و تکثیر یا تقلید با آن سازمان باید وارد مذاکره شوند. اگر حق و حقوقی باید رد و بَدَل شود متعلق به من نیست. بلکه به موزه متعلق خواهد بود."
"دولت ایران، بطوری که دوستم تحقیق کرده و اظهار می نمود قانون "کپی رایت" را امضاء نکرده است. در نتیجه ..."


"اگر اجازه بدهید، به این بحث در همین جا پایان بدهیم. زیرا من خودم را موظف به رعایت حقوق آن سازمان متعلق به کشورم می دانم. بعلاوه از گفتگوهای حقوقی یا مالی هم معذورم. زمان اینگونه مسائل هم دیر زمانی است که از ارزش و اعتبار ذهنی ام محو شده است!"
"عذر می خواهم. من فقط یک اظهار نظر را به نظر شما رساندم. هدف و نظرم این بود تا ارزش و اعتبار کار هنری شما- که خودتان قبول ندارید- را به نحوی بیان کرده باشم. قصد دیگری در بین نبود."
"سپاسگذارم. من هم نظر خاصی نداشتم. به هر حال، از توجه شما و اظهار لطف دوست صاحب نظرتان هم بی نهایت مفتخرم."
"باز گردیم به کارهای حجمی شما. صرف نظر از تنوع در ماده بکار برده شده، کارها در: شکل، فرم، محتوا، موضوع، زبان بیانِ تجسمی و نحوه تجسم و بیان موضوع، بسیار متنوع و گوناگون و تا حدودی دگرگون اند. ما، من و دوست صاحب نظر و طرف مشورتم، سعی کردیم تا سبک و مکتب خاصی برای کارهای شما بیابیم ولی موفق نبودیم. در نهایت پذیرفتیم که آنها را "مدرن فیگوراتیو" بنامیم. با نظرما موافقید؟"
"موافقت یا مخالفت من تغیری در ماهیت واقعی آنها نمی دهد. اصولا چرا اصرار دارید به یک ملقمه ذهنی، که سازنده ان به صراحت می گوید: "من تابع هیچ سبک و مکتب و راه و روش خاص و مشخصی نیستم" و سازنده اش نمی داند چرا و چگونه ساخته است، حتما نام و شناسنامه ای مصنوعی بدهید؟ برخی از کارها آبستره و کاملا تجریدی اند. برخی از آنها در دسته یندی انتخابی شما جای می گیرند. کارهائی هم هستند که در هیچکدام از این سبک ها و مکتب ها نمی گنجند! من برای شما حال هوای زمان کاریم را تعریف کردم. گفتم که وقتی آغاز بکار می کنم شاید در ذهن مشغولم شمایی از شکلی که می خواهم بسازم را داشته باشم ولی در پایان می بینم که نه آنست که می اندیشیدم و نه اینست که می خواستم! یعنی در هنگام تولید من هرگز به سبک ومکتب نمی اندیشیده ام! در فکر این هم نبودم که کودک را سالم یا زیبا به دنیا بیاورم. باری بود که باید برزمینش می نهادم. همین!"
"چگونه و چرا مجسمه سازی را آغاز کردید؟"
"چرایی اش را باز می گردانم به غریزه انسان در ابزار سازی و میل به بقاء که که انسان با همه توانش فانی بود و فنا او را مجبور می کرد از خودش که نمی ماند عنصری ماندن باقی بگذارد. اما چگونگی آن را خودم باور نکردم. اطمینان دارم که شماهم آنرا بدین سادگی که من می گویم نمی پذیرید. همچنان که دوست هنرمندم آقای "ژازه طباطبایی" نقاش و مجسمه ساز مدرنیست معروف ایرانی، که از نزدیک من را می شناخت و سایر دوستان اهل فن ام، در آغاز شروع بکارم، باورم نکردند! کوتاه شده قصه اش اینکه در تهران فروشگاه لوازم هنر نقاشی و نقشه کشی ای باز شده بود که من برای تولد فرزند یکی از دوستانم چند بسته گل ویژه مجسمه سازی خریدم که نتوانستم در شب تولد اش بروم و برای هدیه دادن به او بدهم. ماند در خانه ام . دو سال بعد در پایان هفته سردی که خانه نشین سردی هوا و جا مانده از رفتن به اسکی شده بودم. آن بسته های گل را پیدا کردم و کودکانه- در آخرین سالهای پنجاه سالگیم- هوس "گل بازی" کردم. گل نرم و خوش دستی بود. دو مجسمه ساختم یکی زن لمیده فرمی کاملا کوبیسم با زوایای تند که با چرخش و نرمش بدن انسان همخوانی نداشت: انسانی پر از شکستگی های پر زاویه. با سری کوچگ و گردنی استوار و محکم. بدنی کشیده و کاملا هندسی. که هیچ از نرمش و شکل "آناتومیک" بدن یک انسان پیروی نمی کرد. من ندانسته "انسان لمیده" نساخته بودم بلکه "لمیدگی" را ساخته بودم. دیگری سر یک انسان افریقایی که نمی دانم چرا دهانش را دوختم و یک دهان از مغز سرش گشودم. وقتی کارم تمام شد چند گام به عقب برداشتم و به دیوار تکیه دادم. نگاه شان کردم. نگاهی نا باورانه و پر از حیرت! باور نمی کردم. باور کردنی هم نبود. دو کار متفاوت در یک زمان! از پنجره اتاق خواستم بیرون را نگاه کنم. دیدم هوا کاملا تاریک شده بود! وقتی آغاز به کار کرده بودم صبح روز پنج شنبه بود. در حالیکه اکنون شب شده بود! برای دقایقی چند در همان جا که ایستاده بودم پشت به دیوار نشستم. خسته نبودم. احساسی هم از گرسنه بودن نداشتم. به سر انسان رنگین پوستم نگاه کردم. حال و هوائی دیگر داشتم. سیر از نگاه نمی شدم. نوعی از شادی. شعف. اشتیاق و رضایت. چیزی در درونم می جوشید و می خروشید. مثل اینکه کسی می گفت "بازهم بساز. تا توانش را داری بساز." این دو مجسه اولین کارهای من اند. هر دو کار را آقای "ایرج محمدی" هنرمند معروف ایرانی از برنز برایم ریخت. در آنزمان این مهارت را هنوز نیاموخته بودم. هر دو کار اکنون در موزه اند. ملاحظه می کنید که این روش آغاز بکار و پایانش در خور مکتب و سبک نیست."
"باز هم آنروز یا آنشب ساختید؟"
"وقتی کار دوم تمام شد صبح آفتاب ندمیده روز جمعه بود!"
"باز هم مجسمه ساختید؟"
"فراوان."
"در این جا چه کسی کارهای برنزتان رابرایتان میریزد؟"
"خودم."
"این کار نیاز به تجهیزات. امکانات و نیروی بدنی فراوان دارد. دکتر جراح شما از روحیه خوبتان می گفت و تحلیل عضله گردن به کتف راست تان.
"از نظر تجهیزات و امکانات: مسئولین و مدرسین "پالومار کالج" پس از یک ترم کارم نهایت کمک و همراهی را در باره ام مبذول داشتند. جهت استفاده از امکانات و تجهیزات فنی- برای تشویق من- نه تنها مرا از نظر ایمنی آموزش دادند بلکه از هیچ گونه کمکی خود داری ننمودند. اضافه کنم که: اراده، تلاش، فیزیوتراپی و کار فیزیکی منظم روزانه، که برای همین هم به کالج رفته بودم، مرا از معلول بودن رهانید! هنوز هم از مهر و یاوری کادر آموزشی کالج بهره مند و سپاسگزار کمکشان هستم."
"موفق باشید."
"سپاسگزارم."


کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
مطالب مرتبط:  خیلی ساده مثل راه رفتن۱ | دکتر سندوزی
خیلی ساده مثل راه رفتن۲ | دکتر سندوزی
سرشت سرنوشتم | دکتر سندوزی
مرزهای مبهم احساس | دکتر سندوزی
معرفی کتاب: وقتی چراغ‌ها ... | دکتر سندوزی
پیام به همایش بزرگداشت پزشکان هنرمند | دکتر سندوزی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil