داستان | رعنا و دیدار دوستی در بروکسل | دکتر سندوزی

داستان | رعنا و دیدار دوستی در بروکسل | دکتر سندوزی

اینک نهال های بلندِ ستاره
اینک پرنده نجیب اشاره
اینک شکوهِ حادثه دریک نگاه
اینک دوباره آه!...
منوچهر آتشی 

رعنا و دیدار دوستی در بروکسل
داستان دکتر امیراسماعیل سندوزی برای دکتر آیرج کی پور

روی مبلی که نشسته بود  نیم‌خیز شد.
"...نتوانستم خوب بخوابم، خسته‌تر از رفتن به رختخواب، از آن بیرون آمدم. درآیینه خودم را سَرسَری نگاه کردم و موهایم را پشت سرم دم اسبی بستم. آبی به صورتم پاشیدم و به اصطلاح سروصورتی صفا دادم. رعنا را صدا کردم. عادتم بود. از رختخواب که در می‌آمدم، برای آماده کردن یک قهوه‌ی مقوی آب می‌گذاشتم به جوش بیاید، رعنا را صدا می‌کردم تا با هم روی مبل، پشت به پنجره بنشینیم و دمی را فارغ از روز و روزگار، من قهوه ام را بنوشم و رعنا هم نیمه خواب‌آلود، دَقایقی درکنارم بماند و خودش را درآغوشم لوس کند!

از زمانی که همسرم چمدانش را داد برایش به جایی ببرم، دیگر او را ندیده‌ام. من و رعنا با هم دراین خانه‌ی بزرگ تنها ماندیم. به سرعت دانستم که بودنِ رعنا، برایم نوعی دل‌گرمی و سرگرمیِ دوست‌داشتنی و لذت‌آور است. مرا سرگرم می‌کرد و نمی‌گذاشت به رفتنِ ناگهانیِ همسرم "جواد" فکر کنم. مردی بود آرام، خوددار و مُنزَه. از زمانِ ازدواج تا رفتنش، من کلامی درشت از او نشنیدم و اخمی ندیدم، ولی ادب و نزاکتِ مردانه فراوان دیدم. دست و دل‌باز، مطیع، مهربان، موجه، مرتب و منظم بود. صداقتی بزرگوارانه و نجابت و تحملی پدرانه داشت. یازده سال از من بزرگ‌تر بود، ولی تواضع می‌کرد. اگر در نورِ کورکننده‌ی خورشیدِ ظهر، می‌گفتم اکنون شب است، لبخند می‌زد و می‌گفت "شب و روز برای من، نظرِ شماست، حتمن همان است که احساس می‌کنید و می‌گویید"!   

اوایل، این ادب، نزاکت، همراهی و تمکینِ عمدی، برایم عجیب و ناباورانه می نمود و فکر می‌کردم رگه‌ای از رفتار با یک کودک را دارد، ولی به سرعت دریافتم که نوعی متانت و اطاعت از روی تحمل و احترام است. تساهلش بزرگوارانه و رفتارش مهربانانه بود و مرا که عاشقش بودم، سخت مفتون می‌کرد. دانش‌یارِ دانشکده ادبیات و مدرس تربیت معلم و پُرطرفدار بود. کلاسش- که من نیز زمانی دانش‌جو و طرفدارِ سفت و سختش بودم- دیدنی و درسش شنیدنی و خواندنی بود ...

آب جوش آمد، ولی رعنا نیامد. گاهی دوست داشت همان جا که خوابیده بماند و خودش را به خواب بزند تا بروم و ناز و نوازشش کنم و در آغوش خود بیاورمش. سری به رختخوابش زدم نبود، برایم عجیب بود! می‌دانستم جایی خودش را مخفی کرده و خواهد آمد ...

در این دوهفته و چهار روزی که جواد از خانه رفته بود، مثل همیشه، در ذهنم حضوری دایمی داشت. قبل از رفتن گفت که باید برود! خانه و حساب سپرده‌ی بانکیش را به‌نام من کرد و وکیلش‌‌ قرار بود اجاره‌ی ساختمان تجاری خیابان مولوی، که ارث پدریش بود را، همه‌ماهه به حسابم بریزد. من به هیچ‌کدام از این بزرگواری‌هایش فکرنمی‌کردم و برایم نفسِ رفتن آرام و مظلومانه‌اش مهم بود.
"شما نگران سلامتی و امنیت من نباش! این یک سفر اجباریست ولی ابدی نیست!"
خیره مانده بودم! یک شوک بود، ولی نمی‌دانم چرا نمی‌توانستم دست درگردنش بیاندازم و بگویم: "خواهش می‌کنم نروید". فکر می‌کردم باید برود و من نباید مانع شوم. خودش هم نمی‌خواست این رفتن را درام کند. می‌کوشید موقت، ضروری و غیرمهم نشان دهد. موفق هم بود. او درخانه بود که من چمدانش را با ماشین خودم، به آدرسی که او داد بردم. کسی نبود، ولی جایی بود که گذاشتم تا آن را بردارند و بازگشتم. به خانه که رسیدم، او رفته بود و رعنا در اتاقش منتظرم بود!

دو هفته و چهار روز بعد از رفتنش، وقتی رعنا به سراغم نیامد، قهوه ام را نوشیدم و به اتاق خوابمان رفتم. لباس‌هایم را از این سو و آن‌سو برداشتم و همه چیز را منظم کردم. رعنا در اتاق خواب هم نبود. به اتاق خواب و دفتر جواد رفتم. بوی ادوکلنش هنوز در حمام اتاق بود. رعنا دراز به دراز روی رختخوابِ باریکِ او ولو شده بود. مثل پوست حیواناتی که بر کف اتاق پهن می کنند، عاری از اسکلت و اندام می نمود. بغلش کردم. با خودم به سالن آوردم. نشستم و او را روی زانوهایم رها کردم تا برخیزد و دست‌هایش را بر روی سینه‌هایم بگذارد و سر و گردم را زبان بزند. دوست داشت و من هم این نوازش حیوانیش را دوست می‌داشتم. این کار را برخلاف همیشه نکرد! پشت خماند، کمانی شکل شد و با یک خیز، از روی ران‌هایم که به گرمی بدنش داشت عادت می‌کرد، جَست زد روی فرش، برگشت نگاهی به من کرد و سرش را پایین گرفت و آرام پنجه برداشت. خسته و بی‌حال به طرف اتاق خوابمان رفت. نگاهی به درون اتاق نکرد، سر راست به طرف دفتر همسرم رفت و باز هم روی رختخوابش ولو شد.
ایستاده بودم در درگاهیِ اتاق دفتر و نگاهش می کردم، که زنگ تلفنِ همراه، آهنگ شادش را برای جلب توجهم نواخت. گوشی را بازکردم. صدایی از آنسوی خط گفت که باید به پزشکی قانونی بروم ...

هشت سال از آن روز می گذرد. من تنها کسی نیستم که در پزشکی قانونی، تشخیص دادم که همسرم همان دانشیار دانشگاه تهران و مدرس تربیت معلم است، خیلی ها این تشخیص را برای عزیزانشان داده اند."
***
در بروکسل به دیدارش رفته بودم. هنوز هم جوان و زیبا بود ولی غمی داشت که لبخند آشنایی را بر لب‌هایم منجمد می‌کرد

آخرین روزهای تابستان سال نود یک
سندوزی بروکسل
برخی نوشتارهای دکتر کی پور در ایردن
 
ضرورت وجود نشریه ای فراگیر برای انجمن دندان‌پزشکی ایران
چگونگی پرداحت مالیات دندان پزشکان
بازرسان قانونی انجمن باید به وظیفه خود عمل کنند
خطاهای اساس‌نامه‌ای بازرسان انجمن
انتخابات 30 تیر 90 انجمن دندان‌پزشکی ایران
فعالیت شفاف اساس‌نامه‌ای انجمن
پیش شرط تحول در انجمن های دندان پزشکان ایران
انتخابات سازمان نظام پزشكی
راز غار شیرآباد
کی سرتره
آنفلوآنزای خوکی
آیین نامه اجرایی اساسنامه انجمن دندان پزشکان عمومی ایران
هزینه برگزاری یک کنگره علمی، آهی فروخفته!
خرد جمعی چیست؟
برای دکتر نسرین جهان پهلوان
ایزو 9001 - 2000
دست گلت درد نكنه
يك دست دندان
خيزاب‌ها و آرامش
کثرت و وحدت انجمن های دندان پزشکان ایران
جایزه
چگونه دندان پزشک چپ دست شد؟!
چابک سوار
برنامه ريزي و انضباط كاري در انجمن
قوانين حقوقي را بياموزيم
دندان پزشک عضو انجمن علمی و حقوق فردی
مجمع عمومی در انجمن علمی دندان پزشکان
لاک پشت ها را اعدام نکنیم
زمان سنجی مطب دندان پزشکی
این طبیب از دیدن بیمار می ترسد؟
عدالت مالیاتی
آمپول فشار
درخت اعلی حضرت
گلی در مزبله
سوسن و بع بعی
دیدمت
برش عمودی
دندان عوضی
سومین ماه درد
درد تروما
خط ۱، واگن ۲، واگن ۳
دو دندان پیشین
روبوت


کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
دکتر آیرج کی پور | Keipour

بازگشت به فهرست


دکتر فریبا کرامت | Keramat
درود


داستانی که احساسات‌ لطیف و سوزناک عشق و محبت انسانی را با بیان بسیار دلگداز و دلنشین و با قلمی زیبا و شیوا به تصویر می کشد وقلب هر انسانی را به درد می آورد!
فریبا
نام گفتاورد
 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil