گزارش آن شبی که با باران آمد | دکتر آیرج کی‌پور

گزارش آن شبی که با باران آمد | دکتر آیرج کی‌پور

دکتر آیرج کی پور

با قد بلندش عادت کرده بود هنگام صحبت رو به پایین نگاه کند. شانه‌هایش به قوز شدن می‌رفت. صدای خنده بلندش لابلای وسایل مطب دندان‌پزشکی می‌چرخید.
ـ« پولمون کجا بود دکتر. بِکش تمومش کن!»
دندان‌پزشک شگفت زده نگاهش کرد:
ـ« دندونت تازه خراب شده. واسۀ چی بکشی!»
ـ« هیچی، همین جوری. بکش دیگه!»
دندان‌پزشک سکوت کرد.
ـ« حوصله شو ندارم! وقتی درد گرفت باید کشید دیگه!»
جوان دیگری که پشت در اتاق انتظار فال‌گوش ایستاده بود، با صدای بلند گفت:
ـ« دکتر نترس، گوششم بکنی هیچی نمی‌گه!»
دندان‌پزشک در را باز کرد و جوان را به درون اتاق کار دعوت کرد. این جوان تقریباً با دوستش هم‌قد بود، ولی چاق‌تر به نظر می‌رسید. پوست آفتاب سوخته داشت و بینی شکسته اش از همان نگاه نخست خود را نشان می‌داد.
ـ« می‌تونم پرش کنم. دردش تموم می‌شه! طاقت داشته باش.»
جوان به دوستش نگاه کرد و گفت:
ـ« ولش کن بابا. می‌خان ببرنمون. یه وقت درد می‌گیره، هیشکی به دادمون نمی‌رسه.»
ـ« خیالت راحت باشه، درد نمی‌گیره.»
ـ« قربان گلدی تو بگو، زندگی ارزششو داره؟»
دوستش که هنوز جلوی صندلی ایستاده و منتظر تعارف بود، غرید:
ـ« اَ...ه. وختی دکتر میگه درستش کنم بگو به‌چشم! ماشاءالله بابات که وضعش خوبه.» و با دست به پایش اشاره کرد:« بیا. این کفش کتانی ره ببین! گفتش مال کرهه،12 هزار تومن انداخت. دو روز نشده پاره شد. یه جوری سر باباته شیره بمال، پولشه بگیر دیگه!»
ـ«تو یکی آدم نمی‌شی. اگه اون اهل پول دادن بود، سربازیمو می‌خرید. اینقده نخرید و نخرید تا جلوشه گرفتن. حالا چیکار کنم؟ کنکور که نمی‌شه، سربازی که اینجوری شد. چه گهی بخورم، ها؟»
دندان‌پزشک راه گریزی یافت:
ـ« می خاین بذارین یه روز دیگه. اوّل فکراتونو بکنین بعد بیاین.»
ـ« چه جوری دکتر؟ آدم بی پول جاش تو قبره. همین تابستان، همه شاهدن، پسر عموم تهران طرفای پل رومی می شینن. 400 هزار تومن داد رفت کلاس کنکور تضمینی. چند روز مانده به کنکور، خودش گفت، جوابا ره لقمه کردن گذاشتن تو دهنش. همه شاهدن، حالا قبول شده. چند سال دیگه می‌شه دکتر، مث شما.» و وقتی دوستش سرش را تکان داد و آهی کشید، با کف دستش به سرش کوبید و ادامه داد:« خاک به سرمون. اگه بدونین چقده تنبل بود. حالا ما باید بمونیم و اون بشه دکتر. معدل برادرم بالای 18 شد. کنکور سراسری قبول نشد. دانشگاه آزادم که بابا پول نمی‌ده.» و با افسوس ساکت ماند:« حالا باید بریم سربازی! اونم کجا. خدا می‌دونه!»
ـ« تقصیر خودشه. اگه کاردانی زده بود قبول می‌شد. خریّت کرد. بچه ها با رتبۀ پایین‌تر قبول شدن. مگه ممد نبود. دو ساله کاردانی گرفت. حالا توی بهداشت داره کار می‌کنه. همۀ کارای دکتره انجام می‌ده. خودت دیدی چه خوب دندان می‌کشه. مرکز بهداشت روی دست اون می‌چرخه!»
جوان که دید حرفی برای گفتن ندارد، قهقه‌ئی سر داد و گفت:
ـ« وللش! سربازی رو عشقه! به جون نوکرتون « آقارضا »، زندگی ارزش این حرفا رو نداره!»
دندان‌پزشک اعتراض کرد:
ـ« بچه ها از این حرفا نزنین! ماشاالله هنوز جوونید. سال ها زندگی جلو روتونه. کار می کنین، زندگی‌تون خوب می‌شه. دنیا که به آخر نرسیده!»
ـ« نه بابا. با کار که کسی پول‌دار نمی‌شه! یه وخت دیدی خدا خواست و یه جور پول‌دار شدیم!» و به یک‌دیگر نگاه کردند و خندۀ مرموزی روی صورتشان نشست.
دندان‌پزشک از اشاره‌های آن دو به یک‌دیگر، چیزی دست‌گیرش نشد، امّا حدس زد به دنبال درآمدی ناگهانی و دندان گیرند.
ـ« بچه‌ها، نکنه به فکر کار خلافی، قاچاقی، چیزی هستین؟ این کارا خطرناکه. آخر عاقبت نداره. بپاین واردش نشین. آینده تونو تباه می‌کنه.»
هر دو جوان دوباره به یک‌دیگر نگاه کردند و خندیدند.
ـ« بی خیال! زندگی صد سال اوّلش سخته!»
دندان‌پزشک نگاهی به ساعت دیواری انداخت و گفت:
ـ« خوب دیگه. فکراتونو بکنین. هر وخت تصمیم گرفتین بیاین.»
آن دو با خنده و شوخی بیرون رفتند. بیمار دیگری داخل شد و دندان‌پزشک با این که ظاهراً سرگرم معاینه شده بود، ولی هنوز در ذهنش به دنبال واژه ای می‌گشت که بتواند پند خوبی برای جوانان باشد.
                                                  ***
ماده آهوی جوان که اولین احساس مادری را تجربه می‌کرد، به گوشه ای چمید و تا شب روی چمنزار کنار رودخانه نشست. میل به خواب داشت، ولی، با آمدن تاریکی، دل‌شوره ای ناشناخته، آرامشش را ربود. درونش آشوب شد. احساس کرد حادثه ای در پیش است. بو کشید. غریزه ای که می‌توانست زلزله و توفان را پیش از شروع دریابد، این بار نمی‌گفت: باد، پریشان خبر کدام حادثه است که این گونه بی شکیب می‌دَوَد!!
سرش را روی برگ‌های کف زمین گذاشت. چشمانش را خواباند. بره‌اش را دید که جست زنان به سوی او می‌آید. شیفته، همان‌گونه که از مادرش به یاد داشت، نگاهش کرد و شادی وجودش را فرا گرفت. پیچش شاخه‌های نورسته بر شاخ آهوی نر، آنگاه که پوزه بر نهال‌های دره می‌کشید و با غرور، سم بر علف‌زار نمناک می‌کوبید، بیداری احساسی ژرف را در او به دنبال داشت. آهوی جوان سرش را بیش‌تر به زیر گردن کشید.
بادی تند گذشت و دَمی آرامشش را به‌هم ریخت.
در دیدگان جستجوگر گذرندگان، در چمن‌زاری آرام، لغزش پگاهی ژاغر بر دامن بنفشۀ جنگلی و آرام گرفتن تندر کوهستان در کنار برکه ای که تن مهتاب گرفته ماه را به شست‌و‌شو می‌خواند، یادمانی است پایا، ولی به یادماندنی‌تر، دیدگان شیفتۀ آهوی جوانی است که در آرزوی زایش نخستین، چشم خوابانده باشد.
در آن تاریکی شب، هیاهویی رازآلود شنید. هوای شتابان را که به سوی باختر می‌گریخت بویید. نتوانست راهی بیابد و هم‌چنان در پناه درختی بلند ساکت ماند.
نفس‌های تند و کوتاه بره‌ها، هنگامی که ستارگان در چشم پروانه‌های شب‌تاب، با فراز و فرود می‌میرند و باز زاده می‌شوند، بر سینه اش گرمای زندگی ‌بخشید. سرش را به زیر سینه کشاند تا آن لحظه را بهتر مزمزه کند.
شب به سوی نیمه شدن می‌رفت که هیولای آب سر رسید و با قدی به بلندای 12 و پهنای 60 متر، او را که سرآغازی دیگر از زنجیرۀ هستی آهوان جنگلی بود، با خود برد!!
 ***
نم‌نم لطیف باران و باد خنکی که می‌وزید، سرنشینان پیکان را به کنارۀ جاده، جائی که سرپناهی برای مسافران ساخته شده بود، کشاند. ماشین را در پارکینگ گذاشتند و زیر سرپناه کوچک جمع شدند. پدر پیاده نشد. تصمیم گرفته بود درون ماشین را پاک‌سازی کند. بقچه و چمدان را روی باربند گذاشته بودند. صندوق عقب هم جای خالی نداشت. چراغ زنبوری و گاز پیک نیکی را روشن کردند.
ماشینی دیگر رسید. زن و شوهر جوانی که برای ماه عسل به مشهد رفته و همان جا با این خانواده آشنا شده بودند، از آن پیاده شدند. آمدن آنان جنب و جوشی دوباره همراه آورد.
ـ« ننه جان بدو، دوتا استکان بیار!»
سماور می‌جوشید. چای تازه‌دم، عطر می‌افشاند و خوراکی روی سفره، لب و دندان می‌طلبید. دختر جوان خانواده که به تازگی نامزد کرده و در مشهد جهیزیۀ خوبی برای خودش تهیه کرده بود، به سوی ماشین رفت و به زن جوان خوش‌آمد گفت:
ـ« خسته که نشدین؟ چه خوب شد بازم شماره دیدم!»
زن و شوهر جوان آرام به نظر می‌رسیدند. مرد استکان را برداشت و چای را گرماگرم سر کشید. همسرش دم را غنیمت شمرد و با دختر جوان به نجوا نشست:
ـ« بالاخره کدومشو انتخاب کردی؟ ببینم!»
دختر آهسته دستش را بالا آورد و النگویش را نشان داد.
ـ« به نظرت قشنگه، نه؟»
ـ« چه خوش سلیقه! اگه منم پول بیش‌تر می‌آوردم، یکی می‌خریدم!»
ـ« ای وای، تو ماشاالله وضعت خوبه! اون نقش داره رو چیکار کردی؟ خریدیش؟»
ـ« نه. آقام گفتش باشه واسۀ سفر بعدی، ما که هر سال میایم مشهد »
شام را آوردند و بعد از شام، مردها اندکی چرت زدند تا بتوانند یک‌سره راهشان را ادامه دهند. باران تند شد. با عجله وسایلشان را جمع کردند و سوار ماشین شدند. آب به سرعت بالا آمد. همگی وحشت زده به تکاپو افتادند. هنگام خروج از پارکینگ هر دو ماشین در گل فرو رفت و خاموش شد. آب بیش‌تر بالا آمد و استارت زدن تکراری هم فایده ای نداد.
ـ« زود باشین بجنبین! از ماشین پیاده شین! برین اون طرف!»
در ماشین را باز کردند و به طرف کنارۀ جنگل دویدند.
ـ« اون طرف نه، برین زیر اون درخت، روی بلندی!»
پدر، تلاش کرد ماشین را نجات دهد. نتوانست. به ناچار خود را به خانواده‌اش رساند. مرد جوان سعی کرد با تلفن همراهش به پلیس راه زنگ بزند. نشد.
ریزش باران اندکی فروکش کرد. پیر زن هر دو بچه را بغل کرد و برایشان دعا خواند.
دلهره آنان چندان به‌درازا نکشید. ناگهان آبی بلند آمد و آنان را با خود برد.
 ***
کارمند ادارۀ راه بود یا آب و فاضلاب؟ هر که بود جان‌فشانی می‌کرد. یک تنه با سیل می‌جنگید و بی هراس از خطر، به نجات دیگران می‌پرداخت. وقتی خسته شد، به‌روی ساختمان وزارت راه رفت و جوانی را به جای خود فرستاد.
جوان، به روی بولدوزری که در کنارۀ جاده پارک شده بود رفت و به مردمی که در آب مانده بودند، یاری رساند. آب بالا آمد و ناگهان غرشی سهمگین، بولدوزر را با خود برد. سنگ جمجمۀ جوان را در هم شکست. انسانی از اندیشه و تلاش باز ایستاد.
 ***
نم‌نم باران، جنگل را می‌نواخت. رودخانۀ گل آلود بی قرار می‌نمود. تاکسی باری با سه سرنشین به سرعت به سوی بجنورد می‌رفت. آن ها سه شریک بودند که می بایست بارشان را در کنارۀ رود اترک تحویل گرفته و همان موقع باز گردند تا صبح زود، میوه‌ها را در بازار روز گنبد به فروش رسانند. پول را داخل ماشین پنهان کرده و آرامش داشتند. تاکسی بار پیش می رفت و سرنشینان که با هم صمیمی بودند، از هر دری سخن می‌گفتند:
ـ« گفتم شهریه ش گرانه. بره دولتی بهتره!»
ـ« دبستانیه. چه فرقی داره. دبیرستانی شد بفرست غیر انتفاعی!»
ـ« معدلش چند بود؟ مینا راهنمایی میره. مدرسه ش خیلی خوبه. همه زرنگن.»
ـ« ما که هر چی داریم برای بچه هامانه. خدا کنه همه به جایی برسن نان راحت بخورن!»
برف پاک کن، قطرات باران را به گوشه ای می‌راند. راننده، از جاده که نور چراغ‌ها به زحمت آن را روشن می کرد، چشم بر نمی‌داشت. ماشین به سرعت به سوی خاور پیش می‌رفت که ناگهان غول آب از روبرو بیرون پرید و به زمان فرمان ایست داد. برای کودکان آنانی که با امید به آینده می رفتند، روزگار دیگری آغاز شد.
 ***
جاده شهر کلاله به شهرهای دیگر، از راه پل کلاله می‌گذشت. سر شب آب از بالای پل گذشت. کسانی که مسیر را می‌شناختند، باز هم آرام آرام از روی پل گذر می‌کردند. نه چراغی بود نه راهنمایی. شهر هنوز خطری را که به محاصره اش می‌کشید، درک نمی کرد. مردم شهر مانند هر شب، به پیشواز خوابشان می‌رفتند.
می گفتند: ستون‌های میانی پل محکم ساخته شده اند و جای نگرانی نیست. ولی با یورش آب، پل دوام نیاورد و شکست. ماشینی که می‌خواست از روی پل رد شود، در رودخانه سقوط کرد. چند جنازه لازم بود تا سرانجام نگهبانی بیاید و بگوید که سیل آمده و پل را با خود برده است. شهر چه خوش‌باور بود و چه دیر، آمدن آب رها شده را باور کرد.
 ***
باران آمد. بارانی شتاب‌زده و پر هیاهو. آب، خاک کوهستان را به زیر کشید و به سوی دشت سرازیر شد. فشار آب سد را شکست و هیولایی دمان، به راه انداخت. هیولا، خاک دشت را به توبره کشید و با خود به جنگل برد. ریشۀ درخت جنگلی، از خاک بیرون کشیده شد. درختان، سرگردان به هر سوی غلتیدند. ماسه و خاک رس، خاک نرم جنگلی را دفن کرد. سنگ نشانه‌هایی به بزرگی خرسنگ بر جای ماند. جنگل دره، از دیدگان رفت و به خاطره پیوست. سیل گذری در پیش نسل های آینده باقی ماند.
سکوت، همهمۀ جنگل و هلهلۀ آب را پیش کرد و تا انتهای دره راند. انقلاب چهره گشود. کشته شدگان در لابلای گل و ماسه و درخت، متلاشی شدند. کسی جسدها را بیرون نکشید، زیرا قربانیان بسیارتری در راه بودند.
آب به سوی شمال روانه شد. پل کلاله را تا سد گلستان کشاند. در سد خالی گلستان، جسد انسان و حیوان و گیاه، در هم تنید. سد پر شد.
ـ« چه بارانی! یک‌سد و پنجاه میلی‌متر باران آمد. سیل آمد! آن هم سیلی که سابقه نداشت!»
شنوندگان و گذرندگان سکوت کردند و این سکوت، پر صداتر از فریاد، در حافظۀ مردمی که سیل را می شناختند، جاری شد.
جسدهای باد کرده را شمردند و گرییدند، ولی جان های رفته را، به شمارش نگرفتند.
 ***
آب رودخانه بالا می آمد. روستاییان کنارۀ رود جمع شده و با دلهره به تپۀ آن سوی رودخانه چشم دوخته بودند. صبح زود گاوان و گوسفندان ده به چرا رفته بودند و اکنون نمی‌توانستند باز گردند،. پسر بچه ای 12ـ10 ساله پیدایش شد و فریادکنان به سوی رود آمد. صدای خروشان رود، مانع می‌شد کسی حرفش را بفهمد، ولی از اشاره‌هایش خطر را می‌شد احساس کرد. پسر بچه جلوتر و جلوتر آمد و ناگهان پایش به شاخۀ درختی گیر کرد و در آب افتاد.
آب او را به زیر کشید، ولی چند متر آن طرف‌تر، پسرک توانست به‌شاخۀ درختی بچسبد. پایش در مسیر آب کشیده شد. دستش به زحمت توانست زیر فشار مقاومت کند. سرش را از آب بیرون آورد و فریاد کشید:
ـ« کمک !»
یکی داد زد:
ـ« رمضانه! بیچاره! بگو گاوا چی شدن!»
چند نفر پی وسایل رفتند. طناب و سیم بکسل و چوب و هر چیزی که می توانست به درد بخورد آورده شد، امّا فاصلۀ پسر بچه تا جایی که مردم ایستاده بودند زیاد بود.
ـ« من می گیرمش. طنابه ببند به کمرم»
ـ« دیوانه! آب خودتم می‌بره»
جوان با مهارت طناب را به دور کمرش بست و سر طنابی دیگر را به دست گرفت و داخل آب شد.
ـ« قربان گلدی! بپا. از آن طرف!»
آب فشار می آورد و شاخه و سنگ را با شتاب به پیش می‌راند. جوان جسورانه، پیش می‌رفت.
آب تا سینه اش بیش‌تر نبود، ولی رودخانه در این قسمت کوهستان شیب تندی داشت و او را به این سوی و آن سوی می‌راند.
ـ« برگرد. خودته نجات بده!»
 قربان گلدی دیگر غیر از غرش آب، صدایی نمی‌شنید. با مهارت شنا کرد و پیش رفت. با رودخانه کاملاً آشنا بود. سرانجام با زحمت زیاد از قسمت عمیق رودخانه گذشت و خود را به پسرک رساند. طناب را به کمرش بست، ولی ترسید لای شاخه ها گیر کند و نتواند او را به روستا بکشد. پسر را بغل کرد و به ساحل دیگر برد. وقتی به خود آمد، مردم روستا را دید که برایش هورا می‌کشند. از شادی تنش داغ شد.
پسرک با تنی لرزان و لبانی کبود پرسید:
ـ« سردمه! گوسفندا ره چکار کنم؟»
آن دو از بالای تپه گذشتند و به طرف بالا دست، جایی که پل قرار داشت رفتند.
قربان گلدی وقتی که به خانه بازگشت و همسایه‌ها برایش چای درست کردند، با غرور گفت:
ـ« بیچاره یتیمه! کسی ره نداره. دلم نیامد غرق بشه. خودمان بزرگش کردیم!»
لباس پسر را عوض کردند. پسرک روبروی آتش نشست و به نجات دهنده اش خیره شد و حرفی نزد.
آن شب تا صبح، همه جا صحبت از فداکاری قربان گلدی برای نجات جان رمضان بود.
 ***
با موتور سیکلت برای دیدن خرابی‌های سیل به طرف تونل جنگل گلستان می‌رفتند که ماشینی نظرشان را جلب کرد. یک تاکسی بار لابلای سنگ و ماسه و درخت، مچاله شده بود. پیاده شدند و با کنجکاوی ماشین را ورانداز کردند. داخل تاکسی بار پر از گل بود و کسی دیده نمی شد. با بیلچه گل و لای را پس زدند. وقتی تشک صندلی جلو را بیرون کشیدند، از داخل آن کیفی چرمی بیرون افتاد. کیف را باز کردند و از دیدن بسته‌های اسکناس سبز رنگ یکه خوردند. به اطراف نگاه کردند. کسی نبود. کیف را داخل خورجین گذاشتند و با شتاب به ده برگشتند و آن را در طویله مخفی کردند. ترسان از طویله بیرون آمدند. جنب و جوشی دیده نمی‌شد. سوار موتور سیکلت شدند و به سوی کلاله راه افتادند.
ـ« میگم ها. بازم بریم. ماشین زیاده!»
ـ« نه، نه! یه وقت می فهمن. باشه فردا.»
به خانه باز گشتند. روز بعد صبح زود بیدار شدند. سوار موتور سیکلت شدند و به سوی جنگل گاز دادند. در جنگل یک ماشین را جستجو کردند. چند گروه برای امداد آمده بودند و با زحمت زیاد ماشین ها را از لابلای گل بیرون می کشیدند.
ـ« چی میگی؟ بریم کنار رودخانه شاید چیزی باشه!»
موتور سیکلت را گوشه ای پنهان کردند و به سوی بالادست به راه افتادند. پوتین در گل فرو می‌رفت و مجبور شدند پا برهنه راه بروند. زودتر از آنچه انتظار داشتند، با منظره ای هولناک روبرو شدند. جسد چند انسان به روی هم تلنبار شده بود. دست ها و پاهای کنده شده و جمجمه های شکسته و وسایل منزل، در فاصله ای نه چندان دور از هم، در پوششی از رسوبی زرد رنگ، زیر نور بامدادی دیده می شد.
ابتدا ترسیدند و به عقب برگشتند. کنار سنگی نشستند تا اگر گروه امداد از دور رد شد صدایش کنند. ولی کسی نیامد. دوباره به محل برگشتند و با بیلچه و کلنگ، سنگ‌ها را کنار زدند. جسد در زیر لباس پاره پاره شده از هم می پاشید. تنشان از ترس یخ کرد و  و برای گریز از ترس، آن چنان که عادت کرده بودند، با شدت بیش‌تر کار کردند. ناگهان برق طلا زیر کلنگ بیرون زد.
جسد درهم شکسته یک زن بود. با عجله النگو‌ها را از دست جسد بیرون کشیدند و به سراغ جسدی دیگر رفتند. چهار جفت گوشواره، یک سینه ریز، و چندین النگو گیرشان آمد.
اندکی دورتر، دستی از زیر رسوب بیرون افتاده بود. با احتیاط گل را کنار زدند. ناگهان دست کنده شد. هر دو نفر با لبان کبود، با وحشت به عقب پریدند. امّا کم کم آرام شدند. طلا، زیر نور خاور می‌درخشید و به آنان جسارت می‌داد. روی دست پنج النگوی درشت دیده می شد.
یکی پایش را محکم روی دست جسد گذاشت و النگوها را کشید. النگویی بیرون نیامد. دیگری چند بار با کنارۀ بیل بروی استخوان دست کوبید تا مچ دست شکست. النگوها را بیرون آوردند. پس از بیرون آوردن النگوها، ناگهان وحشت احاطه شان کرد و به خود لرزیدند.
ـ« بسه! می ترسم!»
ـ« آره باشه واسۀ بعد!»
امّا تردیدشان زمان چندانی را پر نکرد.
ـ« اینجا که کسی نمی‌یاد. مرده که ترسی نداره. مگه کم دیدی!»
با شتاب به جستجویشان ادامه دادند. دو جسد دیگر نیز یافتند. از جمجمۀ یک دختر کوچک، دو گوشوارۀ بدلی بیش‌تر گیرشان نیامد. از جسدی دیگر شش النگو و گوشواره برداشتند. کمی جلوتر، جسد مردی را یافتند که جمجمه اش لهیده شده بود. از زیر لباسش کمربند پهن دولایه ای بیرون کشیدند. از لای کمربند، یک بسته چک مسافرتی که با دقت تا خورده بود و درون کیسه فریزر قرار داشت، گیرشان آمد. با عجله چک ها را شمردند.
ـ« پنج میلیون تومانه! پولدار شدیم!»
پول و طلا را با دقت زیر زین موتور جا سازی کردند و به جاده برگشتند و به زودی با چند نفر دیگر که برای کمک رسانی آمده بودند، همراه شدند.
آن روز تا غروب، چندین جسد کشف کردند و تحویل گروهای امدادی دادند. شامگاه به خانه بازگشتند و موتور سیکلت را به داخل انباری بردند. از زیر زین طلا و پول را بیرون آوردند و مخفی کردند.
آن شب تا پگاه خواب به چشمان هیچ‌کدام نیامد. آب رودخانه بالا آمده و چندین خانه را تهدید می کرد. بهار خوابی که وسط حیاط آقارضا درست کرده بودند، فرو افتاد و تکه های یونولیت در حیاط پراکنده شد. گاو و مرغ و الاغ را به بالای کوه بردند و نگرانیشان کم شد. خانه روی ستون های چوبی بنا شده و از کف زمین فاصله داشت. با این که آب تا پله های چوبی بالا آمده بود، ئلی خطری جدی تهدیدش نمی کرد. بچه ها را نیز به بالای تپه فرستادند و بزرگ‌ترها برای حفاظت از خانه و وسایل در روستا ماندند.
      نزدیک سحر با سوت یک‌دیگر را خبر کردند و به کوچه آمدند. روی ایوان نشستند و پچ پچ کردند. می ترسیدند کسی به رازشان پی ببرد.
ـ« میگم کسی نفهمید. فکرشه نکن.»
ـ« آره تو که به کسی نگفتی، ها؟»
ـ« نه من آدم ندیدم! تو ره دیدم آمدم این‌جا!»
در میان خواب و بیداری از آینده گفتند. از زمین، ماشین، خانه، زن و بچه. تا وقتی که هوا کاملاً روشن شد روی ایوان نشستند و نجوا کردند.
فردای آن روز، کلت را زیر لباس محکم تر بستند و با بیل و کلنگ به منطقه برگشتند و به جستجوی جسد و پیدا کردن پول و طلا ادامه دادند. امّا گروه‌های امدادی زودتر از روز پیش سر رسیدند و آن ها مجبور شدند به منطقه ای دیگر بروند.
سه روز تمام از صبح تا شامگاه کارشان را با جدیت دنبال کردند و سرانجام وقتی جنگل پر از کسانی شد که برای پیدا کردن جسد عزیزانشان آمده بودند، دست از جستجو برداشتند.
بین آن دو، هنگام کاوش، صمیمیت و همدلی به وجود آمده بود. هر دو جسارت و شجاعت بزرگی در خود احساس می کردند.
ـ« اگه کسی بفهمه خدمتش می‌رسیم!»
ـ« معلومه! نه پس می زاریم بره به همه بگه!»
ـ« ولش کن. بی خیالش باش!»
ولی وقتی کارشان پایان گرفت، اختلاف نیز شروع شد. پول و طلا را به تساوی با هم تقسیم کردند. با یک‌دیگر دست دادند و قسم یاد کردند حتی زیر شکنجه هم دیگری را نفروشند. با چند بار قسم و قول و قرار، از هم جدا شدند.
فروش طلا در منطقه امکان پذیر نبود، پول را به راحتی می‌شد خرج کرد. برای آن‌که همسایگان متوجۀ تغییر ناگهانی رفتار و میزان ثروتشان نشوند، قرار گذاشتند مدتی از یک‌دیگر جدا شده و به پول دست نزنند.
ـ« آقا رضا! مرخصی بگیر برو تهران. منم میرم ترکمنستان. این جوری بهتره!»
ـ« نه. من میرم ترکمنستان. تو برو تهران. من اینچه برون آشنا دارم. هر چی بخوام می‌تونم ببرم.»
ـ« باشه. میرم پهلوی عموم. شایدم یه جای دیگر» و راه افتاد.
قربان گلدی، حدود پنج ماهی که تهران بود، سعی کرد آدرسش مخفی بماند. سرانجام دلش تنگ شد و شبانه به روستا بازگشت. روز پس از بازگشت را در خانه خوابید. چند روزی هم احتیاط کرد، امّا هنوز یک هفته از آمدنش نگذشته بود که ول‌خرجیش نظر دیگران را جلب کرد.
ـ« از کجا آورده؟ تهران چکار می‌کرده؟»
ـ« نه بابا! حتماً چیزی گیرش آمده!»
ـ« خدا می‌دانه! شاید کار دیگه کرده!»
مادرش سرسختانه از پسرش دفاع می کرد:
ـ« موقع سیل که جایی نرفت. همین جا بود. همه دیدن.»
وقتی سوء ظن بیش‌تر شد و به خصوص هنگامی که بی‌احتیاطی کرد و خریدار زمینی شد که پدرش آرزو داشت روزی مالک آن شود. مادرش با بالا گرفتن شایعه بیش‌تر از او دفاع کرد:
ـ« تهران کار گیر آورده. با ماشین کار می‌کنه. از دوستاش قرض گرفته ماشین خریده!» و به همسایه اش که کنجکاوتر از همه می نمود، طعنه زد: ـ« چیه! بچۀ من که مثل بچۀ تو هرزه گرد نیست.»
عصر چهارشنبه، « آمپول زن» مرکز بهداشت خبر داد که نامه ای از ترکمنستان برای مادر آقا رضا رسیده و خواسته است از وضعیت همه به‌خصوص قربان گلدی برایش بنویسد. همین نامه به شایعه ها قوت داد و سرانجام کار به کتک کاری کشید و در میانۀ دعوا دندان قربان گلدی شکست و راهی دندان‌پزشکی شد.
***
ـ« سلام دکتر منه میشناسی؟ دندانه نکشیدی! یادته با آقا رضا آمده بودم. پیش از سیل.»
دندان‌پزشک با دقت نگاهش کرد و پرسید:
ـ« پس آقا رضا کو، با این وضعیت چرا تنها اومدی؟»
ـ« رفته ترکمنستان.» و نگاهی به اطراف کرد و ادامه داد:« اگه بدانی چی شده. وضعم خوب شده!»
دندان‌پزشک نگاهی به لباس و سر و وضعش انداخت و با خنده گفت:
ـ« واسم تعریف کن ببینم! چکار کردی! دکتر محرمه.» و پس از شنیدن ماجرا، لبان خشک شده اش را با زبان لیسید، آیینه و سوند را برداشت و با صدائی گرفته پرسید:« درد داری؟» و سرنگ را آمادۀ تزریق داروی بی‌حسی کرد.

8 دی ماه 1380  
گنبد کاووس
 

کاربر مرتبط:  دکتر آیرج کی پور | Keipour
مطالب مرتبط:  روبوت | دکتر آیرج کی پور
آمپول فشار | دکتر آیرج کی پور
درخت اعلی حضرت | دکتر آیرج کی پور
خيزاب ‌ها و آرامش | دکتر آیرج کی پور
کی سرتره | دکتر آیرج کی پور
زمان سنجی مطب دندان پزشکی | دکتر آیرج کی پور
دندان عوضی | دکتر آیرج کی پور
درد تروما | دکتر آیرج کی پور
دو دندان پیشین | دکتر آیرج کی پور
سومین ماه درد | دکتر آیرج کی پور
جایزه | دکتر آیرج کی پور
يك دست دندان | دکتر آیرج کی پور
لاك‌پشت‌ها را اعدام نكنيم | دکتر آیرج کی پور
ایزو9001 - 2000 | دکتر آیرج کی پور
دست گلت درد نكنه | دکتر آیرج کی پور
دیدمت | دکتر آیرج کی پور
برش عمودی | دکتر آیرج کی پور
چابک سوار | دکتر آیرج کی پور
خط ۱، واگن ۲، واگن ۳ | دکتر آیرج کی پور
این طبیب از دیدن بیمار می ترسد؟ | دکتر آیرج کی پور
چگونه دندان پزشک چپ دست شد | دکتر ایرج کی پور
سوسن و بع بعی | دکتر آیرج کی پور
راز غار شیرآباد | دکتر کی پور

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil