پنجره ای رو به باغ پُر درخت | دکتر سندوزی

پنجره ای رو به باغ پُر درخت | دکتر سندوزی


    سبز از درخت بودن خسته است
    می خواهد نقطه کوچک بر بال پرنده ای باشد
    دیگر نه بند ریشه در جا
    نه زخم تیشه بر پایش
    سبزی در جوانی سبک سیرش، با هوای دل

    جواد مجابی

    
پنجره ای رو به باغ پُر درخت

مانند بهار که می آید، عشق هم خودش آمد. نمی دانست عشق چیست، ولی عاشق شده بود. نمی دانست بند چیست ولی در بند بود. از نام و ننگ بی خبر ولی زنجیراش را در مقررات قوانین نا نوشته ای به پا داشت. جفت یاب نبود ولی مهر خواه بود. نگذاشتند. مانع شدند تا رشته نگاهش حتی از دور دستهای گذرهای ناگزیر به یکدیگر گذر کند. در خانه نگهش داشتند تا فراموشش شود. اما فراموش نکرد.
بار دیگر، چندی بعد، باز هم اتفاق افتاد. یک دیگر را در یک حادثه نا باورانه دیدند و دانستند که هنوز هم عشق شان هم چنان پا بر جاست. این بار می دانست عشق چیست و بند و قید عفاف دخترانه را براساس چه قوانین ظالمانه ای نوشته اند. یکی از دوستانش خودکشی کرد و دیگری در آستانه فرار از خانه ایستاده بود تا جرأت را با بدنامی معاوضه کند. از مدرسه رفتن بازش داشته بودند. تنها و بی نگهبان و بزرگتر حق خروج از خانه و عبور از کوچه را نداشت. به کوچه که فکر می کرد استخوان هایش تیر می کشید. مرد خانه گفته بود:
"پا به کوچه بگذاری استخوان قلم پایت را خرد خواهم کرد."
همه و هر کس، بخودش حق می داد تا به نام تربیت، ترتیب زندگی و سرنوشت او را به ترازوی مصلحت اندیشی خودش بگذارد. میزان کُنَد و راهش را برایش تعیین نماید. از پدرش تا برادر کوچکش که هنوز موی صورتش نروییده بود ولی رگ غیرتش بیرون می زد.

شهر کوچک و چشم های جستجوگر در قضاوت نام و بد نامی درنگ نمی کردند. نجابت با یک لبخند بدهکار ننگ می شد. دیدار و گفتگو با آبرو و عفاف آب و آتش بودند. یکی به غفلتی، دیگر را به آنی از میان بر می داشت.
در حسرت دیدار هم بودند ولی رخصت و جرأت دیدارشان نبود. وقتی دیگر از رفتن به دبیرستان منع و زندانی نجابت و عصمت خانواده شد. یک روز پسر با مادر و پدرش به خانه آنها آمد. مودب و سر به زیر نشست و به گل قالی گران بها می خواست خیره بماند که قلبش از ضربان تند داشت منفجر می شد. زیاد ضربان دو قلب دوام نیافت. به سرعت رَدِشان کردند:
"ما با آبرو زیسته ایم. همه ما را می شناسند. صاحب نام و نشانی هستیم. دختر به پسر یک عطار نمی دهیم ولو دانشجو باشد."
خون گریستند و او بیشتر گریست. در پنهانی و تنهایی، دور از چشم برادر بزرگترش، که خود شَرّی و شَروری بی همتا بود، به ناچار، دنبال چاره گشت. به مهر دوستی برای پسر پیامی فرستاد و جوابی دریافت تا پرنده شود و پرواز کند. در عالم خیال پرنده شد تا بتواند از قفسی که برایش از میله های ظلم ساخته بودند بگریزد.

هفده ساله و منزل شان بزرگ در میان باغ پر درختی بود. جایگاه و آشیانه زاد و وَلَدِ پرندگان. مکانی رویایی برای خیال پردازی های دخترانه. یک روز صبح، در تاریک روشنای باغ پر درخت از خواب که بیدار شد، دید کوچک شده، به اندازه مشت بسته یک کودک، بدنش پُر شده بود از پَرهای نرم و براق، دهانش منقاری ظریف و کوچک و خودش آماده پرواز. پنجره باز بود به باغ پر درخت. در نورِ سِحر آمیز صبح، کنار پنجره آمد. دو پایش را جفت و زانو هایش را اندکی خماند، بال های کوچکش را گشود. با چند بال زدن از زمین جدا شد، از پنجره گذشت، روی اولین و بزرگترین شاخه درختی فرود آمد. رویا بود یا حقیقت نمی دانست. رها از هر قید و بندی گریخت، که سالها به بندش کشیده بودند.
رهائی را نیازموده بود. فقط آرزو کرده بود. آن هم در خیال و رویا با ترسی از بد نامی و بد فرجامی.که کسانش، در خونش، قطره قطره چکانده بودند. باورش نمی شد که رهاست. داشت بر شاخه ای که تاب می خورد و بالا و پایین می رفت، ولی باور نمی کرد که رها شده. برگشت به اتاق و زندانش نگاهی رویایی کرد. منتظر ماند. می دانست اکنون همه از خواب بر خاسته و به نماز ایستادهاند. او نماز را بر سر شاخه خواند. قبله اش شد خورشید، که داشت از پشت کوه های بنفش سرک می کشید از آن فرو دست، درون اتاقش، آن زمان که در بند بود، کوه بنفش و خورشید طلایی را هرگز ندیده بود. از این فراز داشت می دید.
روی شاخه با هر رکوع و سجود، خم و راست شدن، بالا و پایینی می شد. در رهایی تاب می خورد. دوست داشت به نزدیکی های پنجره و اتاق باز گردد. حسی به او گفت:
"مبادا این کار را بکنی."
پرسید: "چرا؟" جواب رسید:"پنجره و اتاق جای امنی برای رهایی و عشق نیست. در محدوده میله های ظلم است از آن بر حذر باش."
بال گشود. با چند بال زدن تند، از دهلیز رنگارنگ نور صبحگاهی یِ لای شاخه ها گذشت و بر درختی در دور دست تر نشست. جایی که از باغ و باغبان ظالم و خیابان دور بود. بالهایش را بسیار دوست می داشت. آنها را تکان داد، زیر هر دو بال را با منقار کوچکش خاراند، خوشش آمد. نگاهی به اطرافش کرد. از خانه، باغ که تا دیروز، زندانش بود بسیار دور بود. آسوده خاطر، چند چرخ بر فراز درختان پر جوانه زد. بر شاخه ای فرود آمد که نازک و تازه بود. شاخه خم و راست شد و تابش داد. بالا و پایینش برد. شاخه که از حرکت به آرامی باز ایستاد، احساس رخوت کرد. سر زیر بال فرو برد از گرمای نرم بالش خشنود شد. چرتی زد. که شبهای زیادی نخوابیده و گریسته بود.
فراز درخت رهایی در یک صبح زیبای بهاری. شاخه ها داشتند جوانه می زدند تا شکوفه شوند. می دانست کسی، پرنده ای، امیدی، عشقی، مهربانی در انتظارش هست. این بار بلند تر و پر زور تر بال بَرهَم زد. از آن خیابان و شهر، به گریز گذشت.
حسی به او می گفت که پرواز، رهایی، دیدار و خطر همراه هم اند. روی شاخه درختی پر شاخه، زیرِ سایه و برگ در فضای سبز تیره ای فرود آمد. همه جا را نگاه کرد و امنیت را بو کشید. در امن ترین مکان جا خوش کرد. چرتی زد. وقتی از خواب بیدار شد که یکدسته گنجشک شاد و شلوغ با سر و صدا آمدند لای شاخه های درخت وِلو شدند. مرتب جایشان را عوض می کردند. چند تایی هم نا آرام پهلوی هر گنجشک تنهایی می نشستند. تنها نشستگان منتظر، می پریدند و گنجشکان ز راه رسیده را تنها می گذاردند. خواست با آنها همدم و همراه شود. هیچ کدام را نمی شناخت. هیچ کدام آشنایش نبودند. داشت با خودش کلنجار می رفت تا ترس را به نیروی امید براند که نفهمید چرا همه گنجشکان بال گشودند و فرار کردند. دلش گرفت و ترس تنهایی به سراغش آمد، بالی زد و پرواز کرد. چرخی به دور همان درخت انبوه زد و به عمد باز هم بر شاخه نرمی نشست. شاخه خم شد. فرو رفت و بالا آمد. او را با خود پایین و بالا برد. باز شاد شد. ترس و غمِ تنهایی راحتش گذارد. وقتی شاخه می رفت که آرام بگیرد، پنجه بر شاخه محکم کرد و بالکی زد. شاخه به حرکت درآمد و او را با خود بالا و پایین برد. دیگر نترسید. همچنان که بازی می کرد جفتش پسر عطار پر زنان و نگران از راه رسید. کمی دور تر، روی شاخه دیگری نشست. نگاهش کرد. لبخندی زدند و بر شاخه نرم تکان دهنده ای جهیدند. هر دو با هم تاب خوردند. هر دو با هم رهایی را جشن گرفتند و قدر شناختند. اندکی ناباورانه باز به هم نگاه کردند. فاصله شان را کم کم، کمتر کردند تا بال به بال و منقار به منقار هم شدند. آن درختان را شاخه به شاخه و خیابان به خیابان با هم گشتند. همه جا را در جستجوی امنیت دید زدند. همان درخت امن و محلی مطمئن بود. غروب که شد، وقتی همه پرندگان به لانه هایشان می رفتند، او منقار به منقارش نهاد و در گوشش حرف های خوب و شنیدنی گفت. لانه ای نداشتند. در گودی لای، دو شاخه شدن تنه درختی، جایی یافتند تنگ و نرم هر دو کنار هم، سر هایشان را به هم می مالیدند. خواست سر زیر بال خودش گذارد، که دیگری بال گشود سرش را زیر بالش و بالش را بهم آورد و از آن بالشتی برایش ساخت. لحظه ای بعد گرمای لذت بخشی را پشت گردنش احساس کرد و در بهترین خواب عمر جوانیش غرق شد.
چه شب هایی در حسرت چنین با هم بودن و با هم خوابیدن را آرزو کرده بودند. بیدار شده و ناشده، احساس کرد کسی گردن و سرش را می جوید و می جُورَد. دلش نمی خواست بیدار شود. سر را در تاریکی، نرمی و گرمی پرهای دیگری فرو برد و زیر آن نوازش و مهر، دیگر بار خوابید. خوابی مسحور و مست کننده. وقتی دوباره بیدار شد و سر از زیر بال بیرون کشید، دید بال دیگری کج مانده و خواب رفته است. اما آن را تکان نداده و نگاه داشته تا او خوب بخوابد. منقار به طرف صورت دیگری برد، آنرا نوازش کرد، بوئید و بوسید تا جفتش بداند که از بودن با او و زیر چتر حمایتی بال او بودن خوشحال و راحت است.
اندیشید:"در آن خانه اکنون چه خبر بود؟" می دانست با این پرواز و فرارش، بلور نازک آبروی همه یِ کسانش شکسته و بر باد رفته بود. چه آبروی شکننده و کم بهایی؟ این غم اکنونش نبود. بر گشت دید که جفتش، همان دیگری، او را بر شاخه نهاد و به دنبال دانه رفت. دمی بعد با منقار پر از دانه آمد. تا نخورد و سیر نشد، دیگری، نوک بر دانه نزد. که می گفت، خورده و دانه برایش آورده. وقتی دست از خوردن کشید، چند دانه باقی مانده را خورد و از لای شاخه ها بیرون آمدند تا به پرواز در آیند. تمامی روز از درختی به درختی و از باغی به باغی و از آن شهر به شهرهای دیگری پرواز کردند. آنچه از رمز و راز زیستن می دانستند را برای هم گفتند. دیگری گفت که چگونه باید بکوشند تا در امن و امان به سر برند. در آن باغی که بودند، دیدنی کم نبود، ولی خطر هم بود. به هنگام پرواز دیگری سینه سپر باد و هوا می کرد تا جفت تازه یافته اش در شکاف هوایی که او به نیروی بالش می درید، آسان تر پرواز کند. گشتند تا لانه دلخواه شان را در باغ دیگری و شکل ساده تری فراهم کردند. روزها، هفته ها و ماهی چند آمد و رفت. دیگری در پی دانه و او در لانه چشم به آسمان و گوش به صدای بالش منتظر ماند. هر روز با شاخه ای به نوک و دانه ای زیر بغل می آمد. کم کم و ذره ذره لانه شان پر شد. پر از مهر، آسایش و مهربانی. بعد ها دانست فراهم آوردن همه یِ آنچه نیاز داشتند به کوشش و از سَرِ "عشق" بوده است.
در یکی از روزها که دیگر نیازشان به جستجو و یافتن دانه، آسایش و رفاه نبود، با هم خفتند. باز هم زیر بال نرم دیگری. اولین روزی بود که دانستند لانه ای دارند و آینده ای. وقتی بیدار شدند، آفتاب همه جا را از آن خود کرده و سایه ها کوتاه شده بود. شرمنده خفتن و بال خسته اش شد. منقار به منقارش نهاد، بال خسته از خواب طولانی اش را نوازش کرد. احساسی در وجودشان جوشید. نگاه شان در هم ماند و لرزشی وجود هر دو را لرزاند. بر پشتش نشست و عصاره ای از لذت و هستی را در جانش ریخت. تجربه ای تازه و شگرف بود. گویی هر دو در هم و با هم یکی شدند، گم شدند، پیدا شدند و دانستند که دیگر امکان جدایی نا پیداست. هرچه هست با هم بودن است و در هم بودن. این تجربه شگفت انگیز را نا باورانه تکرار کردند. وقتی او سنگینی ای در درونش احساس کرد و میل به پرواز و حرکتش کم شد، دیگری خودداری پیشه کرد و تلاشش برای راحتی او افزون تر گردید. آنی از او غافل نبود. باز به پرواز در آمد، اما کوتاه و بریده بریده، نرفته باز می گشت. هم به جستجو و تلاش بود و هم دورادور نگران حالش. در هر پرواز و بازگشتن، اجناس و اشیاء نرمتر و راحت تر و لازم تری را با خود به لانه می آورد. او، لانه ای که داشتند را گسترش داد و آماده نمود. دیگری در همان اطراف لانه می پرید، تا او دوری و تنهایی را احساس نکند. زمانی که سنگین تر شده بود و نای پروازش نبود. دیگری به منقار تدبیر و مهرش او را یاری ها داد تا دو پرنده، در میان بهت و حیرت غریزی شان چهارتا شدند. دیگری، به نوبت با او جا عوض کرد. دانه به لانه آورد. او و جوجه ها را تغدیه کرد. به او آموخت تا چگونه بخورد و بخوابد و با جوجه هایش در آرامش باشد.
دیگری، آنی آرامش و آسایش نداشت. از شدت تلاش و پرواز پرهایش درد می کرد. تا مطمئن نشد که آن هر سه، در اعتماد و امنیت اند، به پروازی نرفت. سالی گذشت و سالی دیگر و چند سالی تا هر چهار با هم پرواز را دو باره از سر گرفتند. که پرواز نو پرواز کنندگان هر دو را سخت شادمان می کرد. آنوقت بود که بیاد آنها که به او پرواز را آموخته بودند افتاد. فکر کرد کسی هم در آن باغ خانه بود که نگران حالش و در آرزوی دیدن دل بندان بسته به جانش بود. چون خودش در هم اکنون بودنش می دانست دلبستگی مادر به فرزند ننگ و آبروی نمی شناسد.

کسانی به لانه آن ها آمدند. سر و صورت و بال و منقار هم را غرق بوسه کردند و رفتند. و پیام مادر را رساندند و گفتند که از آن باغ و درخت و خانه که مردانش به نام غیرت قصد جان شان را دارند بپرهیزند.
وقتی هر دو جوجه به جان بسته شان به آوا در آمدند. یکی نامش "آوا" و دیگر "رها" شد. زمانی که او را "مادر" نامیدند یاد آشیانه و مادر افتاد و بال های مهربانش که او را در بر می گرفت و به صبر و امید می خواند که خودش در دام ظلم بود و توان اعتراضش و خواست رهاییش نبود. اسیر مهر فرزند و قانون اخلاق و آبرو مانده بود.
دو ماهی بعد آن دیدار مخفیانه، بازهم کسانی از کسانش به لانه شان آمدند و دیداری باز با هم تازه کردند. شاد بود که مادر را خواهد دید. به این امید دل خوش داشت و به انتظار دیدار نشست.
دو هفته به دیدار مانده، یک روز که غروب شد و خورشید گریخت. سیاهی شب با شاخه ها و لانه ها یکی شد. سه منقار، سه جفت چشم و بال در انتظار آمدنش به در لانه خشک ماند. دیگری، همان جفتش، دیگر نیامد در آن شهر یا باغ پر درخت جز "جفتش"، "آوا" و "رها" کسی را یار و یاور نمی شناخت. مردم، همان دیگر پرندگان، برای این سه پرنده بیگانه بودند که این سه، زبان پرندگان باغ را هم، به خوبی، نمی دانستند.

با دستمالی اشکش را پاک کرد. روبرویم نشسته بود. بدنی ظریف، کمری تنگ، صورتی زیبا با دو چشم درشت زیتونی رنگ- که گاهی در نور پنجره سبز می شد و براق از اشکی که بی اختیار بیرون می ریخت و فرو می چکید- داشت. هم مخبر خبر بودم هم مترجم زبانِ خانواده برای مامورین پلیس. با گریه شِکوِه می کرد:
"چهار سال "جفتم" و هم بسترم ما را به منقار کشید. جا به جایمان کرد. او می اندیشید در این باغ بیگانه از تیر کینه آشنایان به دوریم. اکنون لانه مان خالی و دلمان خالی تر از لانه مان شده. آن شب تا صبح بر در لانه مان منتظر نشستم. صبح آمد و رفت و آفتاب سایه دراز درختان را کوتاه و کوتاه تر کرد. وقتی سایه ی خورشید از نوک درختان بی باز گشت "دیگری" گریخت، کسی به لانه مان آمد تا بگوید که لانه ساز و دانه آورمان پرهایش در خونش رنگین شده است. چقدر گریستم، وقتی دانستم شکارچی جفتم، برادر غیرتی ام بوده است..."

شِکوِه اش را برای مامورین، با اشک ترجمه کردم. ولی من را حرفی برای بیشتر گفتنم نبود، هنوز هم نیست.

بهار هزار و سیصد و نود و یک
تهران مجتمع پزشکان فارابی


کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
مطالب مرتبط:  پیوند، استحکام آور و تفرقه، شکست ساز است | دکتر سندوزی
نانوتکنولوژی و تکنولوژی هوشمند | دکتر سندوزی
فن آوری نو آورد | دکتر سندوزی
«انقلاب‌ پزشکی» که به نادرست «اکسیر جوانی» خوانده شد!
داستان | رعنا و دیدار دوستی در بروکسل | دکتر سندوزی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil