مصاحبه‌ی دکترگیتی شهیدی با دکترسندوزی

مصاحبه‌ی دکترگیتی شهیدی با دکترسندوزی

مصاحبه‌ی گیتی با انسان

دیدگاه‌های هنری دکتر سندوزی


دیداری پس از نیم قرن

باورتان نمی شود که من، یک دخترنوجوان شّر و شور دار پُر تحرک با ایده های حادثه ساز پسرانه بودم. فکر می‌کردم فرزند اول پدرم و مادرم که دوست داشتند پسر باشد، مَنّم و پِسَرَم. در یک خانواده محترم سنتی که پدرم تحصیل کرده مدرسه طب پاریس بود و استاد و رییس دانشکده پزشکی شهر، دختری نقش پسر را بازی کند عحیب است. کم مانده بود وقتی یکی از کارمندان مرد دبیرستان را که لب حوض مدرسه دستش را می شست هل دادم و انداختمش درآب از مدرسه بیرونم کنند. حرمت پدرم مانع شد. در آن شهر مذهبی هم ماندنم ممکن نبود! برای همین، به انگلیس و بعد به سویس فرستادندم. بعدها شدم مدرس زیست شناسی یک دانشکده در ژنوی که مقیم و شهروند سوییس هستم. صحبت از سرنوشت من نیست، داستان دیگریست که به هنر و دیداری خواندنی من با یک هنرمند می‌انجامد.

دکتر گیتی شهیدی Guity Goerg

پدرم دوست جوانی داشت مودب، موقر، منظم، خوش بروبالا و خوش چهره. مطبی داشت و نام و وزن و شهرتی خوب درشهر. در میهمانی های سال داران و اساتید دانشگاه این طبیب جوان و خوش سخن پدرم همیشه دعوت و حضوری چشم‌گیر داشت. بین آن سال داران به نظرم می درخشید و دل من نوجوان پُر شر و شور هم دخترانه وکودکانه می لرزید. دوستش می داشتم. از من خیلی بزرگتر، جدّی تر و نفوذ نا پذیر می نمود. حرمت پدرم و شخصیت خودش هم مانع تجاوز از حریم دوستی خانوادگیم می‌شد. مهر من به همین حدّ، یک دوست بزرگتر و دوست داشتنی بود و ماند، تا مرا برای شیطنت های دخترانه ام به لندن و بعد به ژنو فرستادند که همان جا درس خواندم و ازدواج کردم و صاحب دو پسر شدم که با همسر سویسی تحصیل کرده آمریکایم، شدند سه مرد دوست داشتنی زندگیم و هنوز هم هستند.

دکتر امیر اسماعیل سندوزی

نیم قرن، 50 سال، دورادور می دانستم که آن دوست جوان پدرم چه می کند و در کجاها هست. ولی کم کمک گمش کردم، می‌دانستم که در ایران بود و نبود. درهشتاد و اندی سالگی سفری به ایران و همان شهر و دیار پُرآشنا کرد. خبر و حضورش را در اینترنت و جراید خواندم و دوستان کمک کردند و آدرس ایمیلی اش را یافتم. در ایمیلی نوشتم:« آیا من را به خاطر دارید؟»

پانزده سالی از من بزرگتراست و پدربزرگی دوست داشتنی برای چهار نوه امریکایش هست. ساکن جنوب غربی ترین شهر کالیفرنیا، آن طرف دنیا. جواب مهربانانه و مودبانه ای آمد که:« به خوبی و با حرمت فراوان» به یاری همین اینترنت، نامه نگاری کردیم و دانستم هنوز هم فعال و سخت هم فعال و پرکاراست. هنردوستی کم فرصت بود و هست. به دعوت و یاری دوستم دکتر زهره خزاعی نویسنده و نقاش که درخانه زیبا و افسانه ای در لاهویای ساندیاگوی کالیفرنیا زندگی می کند، مشتاق دیدارش که هنرمندی مهربان و بی ادعا و نویسنده ای زیبا و ساده نویس وخوش قریحه ایست عازم ساندیاگو شدم. در یک موقعیت مناسب، دیداری دست داد. کوتاه و سریع و زود گذر، برای تجدید آشنایی درهمان شهر سان‌دیاگو( فوریه 2013) دیدار دوم، یک سال بعد، اندکی طولانی تر در سفری به سانفرانسیکو در( فوریه 2014)رخ داد.

هر دو دیدار پُربار و برایم مغتنم و آموزنده بود. در دیداردوم یک مصاحبه راحت و بی تکلف طولانی چندین ساعته به صورت یک گپ ضبط شده داشتیم که بخش هایی از آنرا باهم می خوانیم:


«شما برای من و بسیاری از دوستان مشترک مان، آشنای ناشناخته ای هستید. انسانی چند وجهی، با توان های گوناگون گیج کننده؛ دندان پزشک، برنامه ریز آموزش عالی، آموزش دیده طب سنتی چین درپکن، نقاش، مجسمه ساز، نویسنده و... دانستم که موزه ای به نام شما در تهران است. در سفری کوتاه به تهران، کوشیدم از راه کارهای هنری و شعور نقاشی و مجسمه های موزه تان راهی برای شناخت شما بیابم، چنان دگرگون و گونه گونه و انبوه فراوان بود که ممکن نشد، می‌‍‌‌‌توانید بگویید کیستید؟"

درست است که هنر، نقش و عکسِ هنرمند است در آیینه زمانش، می‌توان با هنرهنرمند پی به شخصیت او برد. ولی فراموش نکنیم که من هنرمند نیستم. یک انسان ساده، یک دندان پزشک پرکارسابق و یک کتاب خوان ساده و سمجی، که ارزش فرصت های نادر را به خوبی می شناسد، هستم. هنرمند نیستم ولی هنردوست پرکار و تلاش‌مند هستم. بعضی ها، روز کار، برخی ها شب رو و شب کار پسندند، من روز و شب نمی شناسم. ساعتم در زمان کار کردنم کار نمی کند! به همین دلیل پرکارم و زمان سنج من به هنگام اوج جنون کاری ام، روی صفر متوقف می‌شود. زمان و حضورم بی معنا و گم می نماید. مثل این که آن کس که می‌کوشد، من نیستم.


«می‌توان شما یا تصویری ذهنی از شما را در کارهای هنری تان یافت؟»

نه، به دو دلیل، اول این که گفتم و در خیلی از جاها هم به تکرار و اصرار نوشته ام که هنرمند را می توان در کارهای هنریش دید یا یافت و من هنرمند نیستم و کارهایم نیز کار هنری نیستند. نقاشی هایم ساده و عاری از بار هنر ناب، به نوعی فیگوراتیو عاری از مکتب وکلاس است. بیشتر بر اساس علاقه قلبی، دیدن، جذبه و شوق شکل گرفته اند. به نقاشی به عنوان یک کار تخصصی آموزش دیده که بخوانم، ببینم و نقاشی های تمام و کمالی بکشم که برای عرضه عرصه هنر نقاشی یا مجسمه سازی باشد، کار نکرده ام. برای خودم و رضای دلم می کشم و می سازم، نه برای به نمایشگاه فرستادن و فروختن. می‌ساختم، می کشیدم و کارهای خودم را نگاه می داشتم. به همین دلیل همه کارهایم را دارم. کارهایم برای خودم عزیزند نه هنرشناسان، که کارهایم بار هنری ندارند. برای تفنن کار کرده ام نه برای نمایشگاه و نمایش. در یک کلام کارم، مانند خودم، جدی نیستند.

«جدّی کار نکرده اید یا کارها جدّی نیستند؟»

با تمام جسم و جانم کار کرده ام، جدّی تر از این ممکنم نبوده است. به ویژه مجسمه ها چکیده جانم اند. ولی من؛ نقاش، مجسمه ساز، طراح یا نویسنده نبوده و نیستم. ممکن است برخی از کارها بارِهنری داشته باشند ولی این یک امر اتفاقی است، حادثه ای حاصل شده و اتفاقی رخ داده است. همین!


«جا و جایگاه شما در بین اهل رنگ، ساخت، قلم و نشر با این همه نقاشی و طرح و مجسمه که دارید و کتاب هایی که منشر و کتاب هایی که برای نشر دارید در کجاست؟»

جا و جایگاهی ندارم. همین قدر که در بین آن مردمان نازنین نامدار بدنام نیستم، برایم کافی است. کسی نیستم که جا و مکان و نام و مقامی داشته باشم. چراغ موشی شب توی آسمان پرستاره کویر چکاره است؟ اغلب هنرمندان صاحب نام را می شناسم، با بسیاری از آنان دوستم و همین قدر که با من نشست و برخاستی به عنایت داشته اند مفتخرم. ولی خودم خوش‌بختانه، یا شوربختانه، بی نام و گم نامم. بهانه ام هم این که، هم سن وسالان من درتهران بودند و در پایان دهه سی وآغاز ده چهل و پنجاه خورشیدی، اوج نو آوری و خروس جنگی شدن جلیل ضیاپور،ژاره طباطبایی، پرویز کلانتری، نیمایوشیج ، بهمن محصص،سهراب سپهری،منوچهرشیبانی، مصطفا کمال پورتراب ، جلال آل احمد و کافه نشینی های پُر شّروشور تهران، مصادف بوده است با اوج کاری و غیبت ام از تهران. اول دهه سی داشتم درس می خواندم و کار می کردم تا در 50 سالگی نیاز به کارنداشته باشم. این هدفم بود. همین هم شد. در سال 1332 کار دندان پزشکی خوش درآمد را شروع کردم و در 1352 کار دندان پزشکی و تدریس را کنار گذاشتم. درست بیست سال یک نفس کار کردم و از صحنه دور بودم!


«و بعد چه کردید؟»

به کار دل و دلخواهم پیوستم. برنامه ریز و پژوهشگر موسسه «تحقیقات و برنامه ریزی علمی و آموزشی» شدم! کاری که دوست داشتم و به من فرصت می داد که بخوانم و کار دل بخواهم را بکنم. یک کار پژوهشی و تحقیقاتی. بخوان و بنویس. اتاقی در طبقه هفتم ساختمان رستم گیو نبش خیابان شاهرضا و کاخ، رو به شمال شهر و کوه های البرز. مبلمان عالی و هوای تهویه مطبوع داشتم. فرصت فراوان برای خواندن هرچه خواندنی بود. حقوق خوبی می‌دادند، ولی یک هشتم درآمد مطبم نمی‌شد. کی پول می خواست؟ پنج روز در هفته، از نه صبح تا پنج بعد از ظهر، دو روز آخر هفته هم تعطیل! برای پول که نیاز نداشتم کار نمی کردم کارم را دوست داشتم. در اواسط دهه پنجاه هم عازم امریکا شدم. فکر کردم باید بخوانم. «بنیان اجتماعی فلسفی آموزش و پرورش» را در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی شروع کردم. برای یادگیری بی طاقت بودم! می بینید که من خوش‌بختانه از کافه نشین ها و روشنفکربازی‌ها به دورماندم. با تامین معاشم برای پایان عمر، شانس این را داشتم که از محضر بزرگان هنر و ادب در آپارتمانی لوکس پذیرایی کنم و به قدر خردَلی بهره ببرم و به کار بگیرم که ظرفیتم همین اندازه بود.

دکتر امیر اسماعیل سندوزی

«و برای شناخت شما؟»

من را نمی توانید در کارهایم بیابید، مگر در دندان پزشکی، در سایر رشته‌ها کاره ای نبودم که کارم معرفم بشود! باید به دل و مهرخودتان اعتماد کنید. هرچه می اندیشید من شاید همانم. اجازه بدهید اقرارکی هم بکنم که؛ از کودکی دوست داشتم ناشناس- شما بخوانید مرموز و گمنام- بمانم، کتاب های پلیسی زیاد می‌خواندم. فکر می‌کردم کار کردن و به نتیجه دلخواه رسیدن، به نوعی در ناشناسی گم شدن، آسانتر است. بعد ها کشف کردم که درگم بودن است که می شود به خود بودن هم رسید. به علاوه، وقتی کسی نیستید رها هم هستید خودتان هستید. بگذارید برای شما یک قصه از نوجوانیم بگویم:

دانش آموز دبیرستان بودم، دونده خوبی هم بودم، چرا؟ نمی‌دانم. به ویژه در دوی سرعت. برای رفتن و بازگشت هرکار و فرمانی- به ویژه خواهش پدرم- می دویدم. در وزشگاه امجدیه آن زمان در پرش طول دسته جمعی دانش آموران که معلم جدی ورزش مان متر به دست طول پرش دانش آموزانش را اندازه می گرفت، چشمانش خیره شد که چند سانتی متر، شاید یکی دو سانتی متر، طول پرش دانش آموزان آن زمان مدارس را شکسته بودم. اول ترسیدم که گناه است. وقتی تشویقم کردند خوش حال شدم، ولی آن روز، پدرم را در آوردند. چون در پرش های بعدی نزدیک تر فرود آمدم و رکورد شکسته نمی‌شد! مربی ورزش فکر می‌کرد با تمرین و کوشندگی می‌توان رکورد را شکست. تمام آن بعدازظهر تا دیروقت با من کار کرد. فردایش قادر نبودم از رختخواب بیایم بیرون و سه چهار روزی عضله های پا و پشت و کمرم مال من و دراختیارم نبود و من برای یک هفته ای معلول بودم. این درسی شد برای من که نمونه و قهرمان نشوم و در اَمان گم‌نامی جا خوش کنم، که هنوز هم جا خوش کرده ام. هرگونه رهایی را نوعی پرواز می دانم. پرواز به سرزمین های ناشناخته را راغبم. جالب این که؛ دیدار و دیدن سرزمین های ناشناس را بی راهنما می طلبم، نوعی ناشناس بودن برای شناخت ناشناخته را دوست می‌داشتم، و دوست می‎دارم برایم مانند کشف راز و حلّ جدول- کاری که بلد بودم ولی فرصت انجامش را هرگز نداشتم- شوق آوربود. من شوق و شادی را در خود و دیگرانم دوست می‌دارم.


«اگر بخواهید خودتان را توجیه یا تفسیر کنید چه می گویید؟»

در چه مقوله و زمینه ای؟


«به طور کلی یا به قول و زبان محاوره ای خودتان "به گونه کلی".»

در یک پاراگراف، دوست دارم؛ ساده، سبک بال، نرم، مهربان، همیار و هم راه و انسان خوبی باشم و بودم، مردم دوستم بدارند یا دوستم می داشتند، یک دهم همان قدر که همه را دوست دارم برایم کافی است. دلم می‌خواست مانند برکه ای از آب صاف و آرام بودم، مهم نیست که به اندازه یک کف دست یا یک اقیانوس، همان قدر که آسمان را در خودم منعکس می کردم برایم کافی بود. اما افسوس که چنان که می‌طلبیدم نبودم و نیستم. می بینید در من نوعی از تناسخ صورت می گیرد. دایم از حالی به حال دیگر تغییر می کنم. در شرح حال و زندگی نامه ام نوشته ام که فکر می کنم من در بدن های گوناگونی زیسته و هنوز هم در حال دگر زیستی ام! ملاحظه می فرمایید، شما تفسیر می خواهید من دلخواسته ام را می‌گویم. شاید عمدی درکار است یک وقت، ملای دهی از پسرش پرسید می خواهد چکاره شود. پسرک نگاهی به خورد و خوراک و آسایش موجودشان کرد و گفت می‌خواهم مانند تو ملا شوم. می‌خورید، می‌خوابید، دایم درخانه اید، اطاعت خدا می‌کنید وعزت و احترام هم دارید. ملا برسَر پسرش زد که من می‌خواستم ابن سینای زمان بشَوَم این شدم، تو که می‌خواهی من بشوی چه خواهی شد؟ حالا من هم هدف و دل خواسته ام را گفتم، شاید برسم به کمترش. در جوانی به آراستگی دل داده بودم، حالا به سادگی رسیده ام. می توانم ادعا کنم که سخت گیرنبوده ام، مگردر صرف وقت و فرصت که هنوزهم سخت می‌گیرم در اتلاف وقتم. می‌دانم در کندوکاو درون خودم احتیاج به تنهایی و تاَمّل داشته ام. از این که چنین ام پشیمان نیستم. اندکی هم دل شادم که کار برایم عمده و مهم شده. می دانم که در درون شاد و مسرورم، شاید این سرور و شوق و شادیست که منبع این نیرو و توان کاری است. از این توان که درهشتاد و نیم سالگی گاهی روزان و شبان ده تا شانزده ساعت و گاهی بیشتر سر پا می ایستم و کارمی کنم خوش حالم، ولی نمی دانم چرا باید ایستاده کار کنم؟


«سیاسی بودید؟»

می‌شود نبود؟! انسان موجودی اجتماعی است. انسان به وقایع اطراف خودش عکس العمل نشان می دهد. از یک خبر خوش خوشحال و از خبر دیگری ناراحت می شود، این وجه غالب یک آدم هوشیار و متمدن است. اما سیاسی بودن به عنوان اینکه به فرقه و حزبی متعهد و از یک ایدوئولوژی از پیش تعیین شده ای پیروی و براساس آن عمل کنم نه. اعتقاد دارم که داوری خودم را نسبت به فرهنگ زمانه ام و فرهنگ کلی انسانیت در طول تاریخ با انتخاب هایی که کرده ام، نشان داده ام. کارهایی که کرده ام را اگر کنار هم بگذارم، به معنایی می رسد که تقریبا با اصول اخلاق سیاسی و انسانیت وجوه مشترک زیادی دارد و به گونه طبیعی به یک داوری می رسم. به خاطر این داوری است که این کار ها را از میان صدها نمونه دیگر انتخاب و اجراکرده ام. این اعتقاد قلبی و شخصی من است. اما سیاست در ایران بیمار و خاص تر از این ملاحظات است. به هرگونه، شهاب درخشانی نبوده ام، ولی کوشیده ام شمعکی باشم با توان یک نور افکن، که نشد. من یک هادی و راهنمای مارگزیده سیاسی مانند پدرم داشتم که سیاسی بود و بودیم ولی نگذاشت به کژراهه و تعصب سیاسی برسم. سپاسگزارش هستم.


«برویم به دنبال هنری که شما هنرمند نیستید. در جایی خواندم که هنرمند راتعریف کرده و نتیجه گرفته اید که بنابر آن تعریف، شما هنرمند نیستید. این به جای خود قبول! ولی می شود بگویید هنر چیست و برای خلق هنر چه عوامل وعناصری را لازم می دانید؟ »

هنر چیست را به عنوان یک تعریف کنار بگذاریم که کار من نیست. به ساده گویی، عوامل و عناصرش بسیار مختلف و فراوانند، مانند؛ نیازهای انسان، تجربه های شخصی، فرهنگ ملی، تمدن، احساسات و عواطف درونی، زیبایی شناسی، وابستگی های فردی، فرهنگی، قومی و...


«در جایی خواندم که همه این ها ممكن است كاذب باشند، حتا، در نهایت، درك ما از زیبایی هم ممكن است كاذب باشد. به نظر شمای هنردوست، در این امر چه می شود كرد كه درك هنرمند از زیباییِ انتخابیش، یك درك كاذب و غیرواقعی نباشد. هنر مدرن، زیبایی را چگونه تعریف می كند؟

پرسش پُرحجمی است. نیاز به شناخت وتعریف مفهوم‌های گوناگون دارد. اگر به اجبارِ فرصتِ کم و سوادِ کمترم بخواهم فشرده گویی در حدّ یک گفت‌وگوی دوستانه ساده که درآن نیاز رجوع به منبع و ماخذ نداشته باشیم بکنم، شاید بتوان گفت که؛ مفاهیمی هستند كه در وهله اول باید درباره شان توافق داشته باشیم. برای نمونه، یكی از آنها زیبایی است. در حال حاضر اثر هنری ملزم نیست كه حتما زیبا باشد. زیبایی یك تعریف بسیار قدیمی و كلاسیك درباره اثر هنری است. یك اثر هنری در حال حاضر، كارش خلق زیبایی نیست، بلكه خلق مفهوم و درکی از هستی است به گونه ای گویا، ساده، روشن، صریح و دقیق باشد. عرضه این مفهوم کلی می تواند زیبا هم باشد و زیبایی مانع انتقال این مفهوم تجریدی نیست. از یونان و روم باستان بگیرید تا اروپای غربی و آمریکا کنونی ، در طول چند صد سال، هنر كلاسیك پویا و کارآمد، یكی از هدف‌مندی هایش خلق زیبایی بوده. زیبایی هم تا حدودی تعریف داشت، ولی تعریف شامل و كاملی نداشت. تعریفی كه در هر اثر هنری بتواند نافذ و قابل رویت باشد. بنابراین وقتی كه به قول آیدین آقداشلو، پیكاسو یك پرتره از زنی كه یك چشمش معوج است، یا نقاشی مثل گوگن و دوستش ونگوگ، آدم هایی را كه مطلقا زیبا نیستند و سفارش دهنده نقاشی هم نیستند و یا صندلی حصیری و پیپش یا گوشه ای از اتاق خواب درهم ریخته اش را به عنوان مدل نقاشی انتخاب می كند، اینجا، بنا برگفته ایشان، با مساله زیبایی در تعریف كلی، نوعی تعارض به وجود می آید. در حقیقت، هنرمند، این زمانی، دارد نوعی سنت شكنی می كند و زیبایی را به گونه ای زیر سوآل می برد، خوب این ها همه تعاریفی است كه در طول زمان، مخصوصا در فاصله هنر یونان باستان و اواسط قرن نوزدهم درباره زیبایی می شد و توافق كلی و عمومی هم درباره شان بود. در هنر معاصر، دیگر نه این توافق وجود دارد و نه می شود آدم خودش را مقیّد این گونه مسایل كند، چون شكل بیانی هنرهای تجسمی به سرعت دگرگون شده است. به‌ویژه از اواسط قرن بیستم، گویی، هنر مدرن آمده بود تا این تعریف زیبایی را دگرگون و مغشوش سازد که موفق شد. زیبایی کنونی، معنا و مفهومی نو یافته، که تعریفش در اکنون حال ضروری و آسان نیست. همین قدر می‌توان گفت که: زیبایی نوعی توافق میان آدم‌هاست برای مدت زمانی محدود ولی تعین نشده. چون این توافق شكلش را تا مدتی ادامه می دهد و حیات دارد، بنابراین، بعد از مدتی، این توافق پذیرفته شده از بین می رود. این توافق، با به وجود آمدن مفاهیم جدید و درك تازه انسان از مفاهیم جدید یافته و عرضه شده تغییر می كند. شاید بتوان گفت- بازهم به قول آیدین آقداشلو- نقل به مضمون، که؛ یکی از وظایف هنرپویا و زنده، در حقیقت، بازسازی، تولید و خلاقیت مفاهیم جدید است و جایگزین كردن این مفاهیم با مفاهیم قدیمی. هنرمند، اگر توانا وخلاق باشد، می‌تواند اثری را به وجود بیاورد كه در طول زمان معنا و پیام خودش را حفظ كند. این پیام در بعضی نمونه های کم‌یاب می تواند همچنان پیام زمان خلق اثر بماند و به نوعی جاودانه شود. نمونه خوب آن کارهای شگرفِ کلاسیک ماندنی مایکل انژلو و لئوناردو داوینچی است.


«نگفتید که چگونه می توانیم زیبایی كاذب را از زیبایی واقعی تمیز بدهیم؟»

تصور می کنم در متن گفتار مان روشن کردم که هدف "واقعی بودن" و یا "کاذب بودن" نیست. موضوع زمان و مطرح بودن بر اساس باور و فرهنگ اجتماعی یک جامعه است. گفتم که وقتی درباره زیبایی سخن می‌گوییم، راجع به یک مفهوم تجریدی گفت وگو داریم، نه یک امرمسلم و ایستا. گفتم که مقوله زیبایی در طول تاریخ هنر امر ساکن وثابتی نبوده است. از آنجا که زیبایی ساکن و ثابت نیست، ما باور و تصورمان را بر اساس تعریف زیبایی در زمان خودمان می سازیم، بنابراین همیشه نسبت به نوآوری، در حال بروز و ظهور، یک هنرمند نوآور، عقب خواهیم بود. شاید هم گاهی مقاومت در پذیرشش داریم. کاذب و یا صادق بودن، خاستگاهش از این جاست. این باوری است که در پذیرش آن پایدار نیستم.


«و نقش هنرمند در پایداری و دوام و بقای اثرش؟»

در جایی نوشته ام، خلق یک اثر که شکل دادن به مفهومی است که ذهن او را به خود می‌خواند و می‌کوشد تصویری از تصورش را به وجود بیاورد، شبیه زایمان است. یک مادر یک نوزاد را به وجود می آورد و پرورش می دهد، ولی این مسوولیت و توجه محدود به زمان است. پس از آن جامعه‌های‌ انسانی است که این دست پرورده نازک نارنجی را چگونه بپروراند و در شناخت و توجه عمومی در ویترین مناسبی جایش دهد. پس از زایش و پرورش اولیه، تکلیف از مادر یا هنرمند ساقط می‌شود و به عهده نظام یا سیستم اجتماعی واگذار می‌شود که فرزند و هنر را بپروراند یا خرخره اش را بفشارد و خفه اش کند!


«پرسشم به عنوان یک مادرِ صاحب دو فرزند است، ناگهان به ذهنم جهید در فهرست پرسش های بیشمارم نیست. اندکی شخصی و خصوصی است می توانم مطرح کنم؟»

با شناخت تربیت برجسته و مبادی آداب بودنی که از شما سراغ دارم، بی هیچ ابا و پرهیزی جوابم آری است، اگر بتوانم پاسخ بدهم.


«می توانید. پرسشم این است که: یک هنرمند اگر قرار است در بالاپوش حریر، شریف، محترمانه و مسوولانه یک مادر خلق کند، این مخلوق مانند تولد مسیح روح القدوسی است یا پدری دارد؟ نقش تولد بماند، که کار، گاهی به سزارین و به قول شما "گذر از روزن زمان" مادر و زمانی مادر و نوزاد و گاهی فقط نوزاد می کشد. دوران بارداری مقطعی از زمان و پیرو نظم و روند خاصی است. نمی شود پس از هفت یا نُه ماه حامله بودن نزایید. می‎خواهم بگویم، تشابه شرایط، مبهم و نامشخص است و آن درد و مرارتی که مادر باید متحمل شود در کجای این زایش هنری قرار می‌گیرد.»

این هم پرسشی است که یک مادر، می‌تواند مادرانه بپرسد. تاکنون مادری از من چنین نپرسیده است. درمورد پدر نوزاد سخنی نیست که هر دو یک نظم و نظام جاوانه است، حاکم بر تداوم بقای نسلی که باید باشد یا آثری که باید به وجود آید. درمورد هنر، روح القدوسی نازل شونده نیست. به باورم انسان خلاق و توانمند، مانند یک اتم که در درونش غوغایی از حرکت و چرخش و تولید و دگرگونی انفجاری است، با این توانمندی های انسانی- خاص موجود زنده- به دنیا می‌آید و سیر تکاملی ابدی و ازلی داشته و خواهد داشت. نقش "تولید و تولد" هم نباید ناگفته بماند. این یک نظم است و در هستی نهفته و فراگیر. موریانه خانه ای می سازد که برای نابودیش مواد انفجاری بتون خُرد کننده می طلبد. آسمان خراش انسان هم در دل آسمان بالا رفته و «شتاب دهنده سرن» برای کشف راز آفرینش حیات درمرز فرانسه و سوییس به قطرهفت کیلومتر، در شکم خاک است. شباهت هایی هم بین تولید و خلق هنر و تولد و تولید نوزاد هست، که کنارش می‌گذاریم. مفهوم بارداری و قیاس زمانی اش پروسه زایش یا خلق، داستانی است که نمی توان به آسانی از کنارش گذشت. این یک مصداق است و درمصداق هم مناقشه نیست. براین باورم که انسان مانند ملکه زنبور عسل با این توانمندی تولید گوناگون به دنیا می آید. من از زمانی که یادم می‌آید، با زغال که آن زمان در خانه ها فراوان بود، همه جا، حتا ملافه های سفید رختخواب را خط خطی می کردم. اگر پدرم، پدر خشن و ستمگری بود و تنبیه ام می کرد، این کار را نمی کردم، ولی رفت و یک بسته کاغد کاهی ارزان قیمت و مداد رنگی برایم خرید که خط خطی رنگی کنم. در واقع من ازکودکی حامله بودم! زمان بروزش هم سی چهل سالگی بود، تا امکان زایش فراهم شود. در نوجوانی، پدرم به دادم رسید. یک هنرمند- درایران آن زمان و هنوز هم- فردی نیازمند است، نیازمندِ خواهان و خریدار! ولی یک پزشک یا مهندس یا شیمی دان، مورد نیاز است و پُرخواستار. حرف زیبایی زد:

«پسرم، یک پزشک می تواند بی نیاز و بدون ناز کسی راکشیدن، خوب زندگی کند و اگر دلش خواست هنرمند بی نیاز هم بشود. ولی یک هنرمند نمی‌تواند پزشک حاذق موردنیاز مردم بشود.»

مسیرم را عوض کرد، وگرنه شاید مانند خیلی از هنرمندان و پدر مادرم رضاقلی میرزای عرب خزاعی، از نوجوانی هنرمندی درویش مسلک می شدم که اگر برادرانش به هزینه زندگی اش نمی رسیدند، نان شب نداشت. ملاحظه می فرمایید دوران؛ بارداری هنرمند طولانی و شاید مانند ملکه زنبور عسل، سرنوشتش زایش و خواهش باشد! باید به او بخورانند تا بزاید! اما درباره دردش، باید هنرمند یا مادر بود تا بتوان احساس و بیان کرد. اکنون ما زایمان بی درد وخلاقیت بی کوشش و زحمت هم داریم. هنری مور امریکایی، یک مجسمه به اندازه دو وجب با مواد ویژه شکل پذیر می سازد. می دهد به کارگاهش مجمسه غول پیکر چند تنی از برنز مذاب برایش می سازند، که چند میلیون بها دارد. نه درد زایمان دارد و نه سر زا می‌رود. زایشی تکنوکراتیک!


«ممنون از توضیح‌تان. در شما چه می گذرد یا چه می‌شود که شروع به کار می کنید؟»

اگر بخواهم صادقانه بگویم، جوابش "نمی دانم" است. بسیار اتفاق افتاده که خواب بودم، برخاسته ام، کشیده ام، نوشته ام، ساخته ام و خوابیده ام. زمانی هم برخاسته ام و کار کرده ام، صبح، ظهر و شب شده و نفهمیده ام. شده زمانی که وعده ای با کسی داشته ام، لباس پوشیده و آماده رفتن بوده ام، ولی زنگ زده و عذر خواسته ام و به کار پرداخته ام. نمی‌دانم. یک باره حس می کنم باید کار کنم. یا حس می کنم حالا وقتشه، دارد می‌آید. گاهی هم مانند این می‌شود که یک باره جهان و اطرافم تعطیل و متوقف می شود. گویی تا من کارم را آغاز نکنم، هستی در سکون و تعطیلی می ماند. گاهی هم دیگر خودم نیستم. ناخودآگاه می شوم، ناخودآگاهی در بی زمانی و بی مکانی مطلق، مانند انسانی که ماتش می‌برد!


«این احساس برای خلق یا تولید، "ناگهان" آغاز می‌شود یا مقدماتی دارد؟ شما به هنگام کار و پس ازخلق و فارغ شدن چه احساسی دارید؟»

گمان دارم که واژه های "ناگهان" و "فارغ" در باره ام صدق نمی کند. بهترین واژه برای جای گزینی کلمه "فارغ"، شاید خالی و تهی شدن است. زیرا پس از تهی شدن به بستر پناه می برم و ساعاتی درخواب خوش و رنگینی انباشته از رضایتی خلسه آور غرق می شوم. نمی دانم کسانی که داروهای مخدر مصرف می کنند هم همین حال رضایت و خلسه را دارند؟

. واژه "ناگهان" را هم نمی توانم بپذیرم. یک سیر و مسیر در ذهنم طی می شود تا توان کار حادث شود. این پروسه ناگهانی نیست، ممکن است ناآگاهانه باشد، ولی ناگهان گمان نمی کنم حادث شَوَد. می دانم که در آن حال و احوال، علاوه بر توانمندی تولید، در نوعی از خود بی‌خودی هستم، عاری از سایر نیاز های طبیعی مانند خستگی و گرسنگی نیاز به خواب و... فشرده بگویم «حال و هوای ویژه ایست».


«و چگونگی احساس شما پیش و پس از خلق؟»

شما می پرسید "چگونگی احساسم"، مشکل است که یک مفهوم کیفی را کمی و بیانی اش کرد. این کلمه " خَلق و خلاقیت را هم نمی‌پذیرم، به من تعلق ندارد! ویژه هنرمندان هنرمند است نه من. همیشه ترسم از خودگویی و به خود پرداختن است. این منی که در من است، عاملی موذی، فرصت طلب، خودخواه، و از خود بسیارگوی قهار است. تا از کیفیتی می‌پرسید، این موذیِ حرافِ بافنده، می بافد و می خواهد از من ساده و سالم، یک انسان فوق بشری بسازد و عرضه کند. چنین نیست که خلق کردنش بنامیم. نوعی از تولید است.

اما درباره احساسم در مرحله تولید و پس از تولید. موقع کار اگر نگویم "نمی دانم" چه احساسی دارم، باید بگویم حال خوشی است، دوست اش می دارم. نوعی" کوشش بیهوده به از خفتگی" است. زمانی است که احساس می کنم انسانم! لحظه ای جادویی و گران بهاست. برای من حال و هوایی رویایی است. مثل راه رفتن روی ابر‌ها در یک خواب عمیق شبانه می ماند. انسان روی خودش می‌لغزد، سُرمی‌خورد، با خودش و در خودش اثیری و اکسیری می شود. گِل زیر دستش، خودش شکل می‌گیرد و معنادار می شود. شعر مانند چشمه ای می جوشد و می تراود. شخصیت انسانی توان بیانی و احساسی پیدا می کند. طرح بر بوم، خود به خود نقش می بندد. خط متشکل شده از نقطه بی بُعد و معنا، بیان‌گری و معنایی شنیدنی ودیدنی می‌یابد. رنگ ها با هم همکاری می کنند و می‌شود آنچه باید بشود. نمی دانم شاید برای همین شدن هاست که فکر می‌کنم می‌توانم بشوم!

پس از پایان کار، در جواب پرسش شما، انسان همان حال وهوای زایمان را دارد آدم می خواهد بخوابد خستگی احساس نکرده اش را به بستر بسپارد. ولی دلش برای تولیدش تنگ می شود. هزار بار هم ببیند باز مشتاق ومنگِ دیدنش است. شما مادر هستید، می دانید من چه می گویم.

برای همین واژه "فارغ" شدن را که به‌کار بردید، نپذیرفتم. زیرا، این اول اشتغال و مراقبت به معنای زیر نظرگرفتن و توجه دقیق کردن عنصر پدید آمده است، نه فراغت که در عربی معنای ناشکیبایی رادارد و در فارسی آسودگی از کار و مشغله.

دکتر صفی نیا، دکتر سندوزی، دکتر بهرام جاوید

از چپ: دکتر صفی نیا، دکتر سندوزی، دکتر بهرام جاوید


«اکنون در هشتاد و اندی سالگی وقتی به عقب نگاه می کنید چه احساسی دارید؟»

خیلی از هم‌سالانم -اگر زنده باشند- احساس تنهایی و دورافتادگی دارند. نوعی بی حوصلگی، رخوت و درخود فرونشستن. اما تصور خود خواهانه ام اینکه؛ نگاهم، همانند این چهل پنجاه سال پایانی، نوعی از رضایت و شادمانی است. مانند کسی که در مسابقه دوی ماراتون به خط پایانی نرسیده ولی دارد ‌می‌‍‌‌رسد! یک نوع رضایت از توان دویدن و استقامت کردن است. انسان می بیند که خیلی ها خاک یا زمین‌گیر شده اند و او درحال دویدن است.

پیش از این‌که بدانم سرطان دارم و رفتنی ام، نوع زیست و نگاهم را به زیستن و زندگی چند سالی بود که عوض کرده بودم. نوع دیگری به هستی و بودن نگاه می کردم. هستی را پیوسته، هم‌بسته، متداوم و در گردشی کیهانی می‌دیدم. خبر ابتلا خبر مهمی نبود. هرکسی به نامی و بهانه ای از این روزن زمان می‌گذشت. به همین دلیل هم به کسی نگفتم، چون اندیشیدم که موضوع ذهن و بدن یا به قول شما «Mind and Body» است. مرتبط بر شفا، بهبودی یا«Healing» است که یک پروسه طبیعی درون زای خود بخودی و اختیاری بدن و روان انسانی است، کاری از دست کسی برای من، جز نگرانی ودل سوزی برنمی آید. این نگاه، باور، نگرش و تفکر، نیازمند کوشش و تمرکز و توجه من به سلامت خودم بود نه یاری و طلب کمک از دیگری و دیگران. خود این تحمل و توان تحمل، برایم آرام بخش بود. ادامه دادم و گسترده ترش کردم تا شاد‌تر و راضی‌ترشدم. اکنون که به گذشته نگاه می‌کنم، جز رضایت چیزی نمی بینم. این‌که می‌گویم نمی بینم مزاح نیست. درجوانی نگاهم به زندگی شاعرانه و طلبکارانه بود. داشتم "خاطره باز" می‌شدم و غرق رویاهای گذشته. یک روز سعی کردم همه خاطراتم را یک دسته گل شان کنم و در سربخاری مهمان‌خانه، خانه دلم- که حالا مانند همان خانه قمر خانم سریال معروف شده و هرگوشه و زاویه اش ساکن و مقیم عزیزی دارد که نمی شود تکانش داد- بگذارم. گذاشتم. دسته گلی است از خوبی‌ها، نیکی‌ها، مهربانی‌ها و بذل و بخشش دوستانی که به جان دوستشان دارم. اکنون از آن همه زمان، که شما هشتاد و اندی سالش می خوانید، فقط "اکنون حالش" از آن من است. چشم و دلم سوی عقب نمی دَوَند، مگر برای سراغ گرفتن از دسته گل جاگذاشته شده درخانه قمر خانم.


«و آینده در کجا ایستاده است، وقتی چشم حال سوی عقب ننگرد، به آینده چگونه می‌نگرد؟»

گفتم که زمان من همین لحظه بین گذشته و آینده است، هم اکنون حال که من برای خودم ساخته ام. در همین جا بگویم که مقاله ای داشتم در ایردن یا جای دیگر به نام «زمان چیست» و درباره ماهیت تجریدی زمان، مفصل از دید صاحب نظران نوشته‌ام. نمی‌خواهم در این گفت و شنید به زمان بپردازم. بنابراین آینده، که زمانی بس دور از من بود، نرم نرمک می‌خزید و پیش می آمد. اکنون دارد به خط پایانی اش نزدیک و نزدیک تر می‌شَوَد. حس می کنم درهمین نزدیکی هاست. برای من این نزدیک بودنش، اگرباورم کنید، زیباست. مانند همان خط پایانی دوی ماراتون است که کسی حوله برشانه ات می اندازد و به خواب ابدی دعوتت می کند. می توانم بگویم- اگر باورم کنید- که به نوعی این گذر از روزن زمان، برای من"راضی، شاد کننده و زیباست".


«من زیبایی ای در این "خط پایانی" به قول شما، نمی‌بینم. فکر نمی‌کنید، این نزدیکی به استحاله یا دگرگون شدن، اندکی ناخوش‌آیند، نمی پرسم ترس آور، بلکه وَهم آور باشد؟»

حق با شماست. پرسش تان را سعی کردید نرم و ملایمش کنید. خیلی ها -به ویژه آن‌هایی که "مرگ" نمی اندیشند یا نظرندارند- دوست ندارند دراین باره صحبت و حتا در خلوت خود، اندیشه کنند. یک مقاله در ایردن دارم با عنوان «مرگ اندیشی نه هراس از مرگ». نمی خواهم در این جا و اکنون دراین باره صحبت کنم، ولی ترس انسان مبنای ناآشنایی، ناآگاهی، کم دانستن یا کج اندیشی دارد. به عبارتی، عمده ترس انسان از زمان غارنشینی از ندانستن است. باورم این است که شناختِ دو سر خط زندگی که تولد و دگرگونی یا گذر از روزن زمان است، به ویژه، مسلم بودن این گذاشتن وگذشتن، برای انسان امروزی که دنبال آثار حیات در ماه و مریخ می گردد، ضروریست. باید زمانی در این باره گفتگو کنیم.


«می پذیرم، وقتی مروری بر مسیر زندگانی فرهنگی اجتماعی طی شده خود می کنید،افسوس نمی خوردید که کاشکی...؟»

نه به آن معنا که می‌پرسید. تاسفی، به معنای غمگین شدن، نمی‌بینم. ولی واژه "افسوس" را به معنای دریغ و حسرت می توان پذیرفت.

می دانید دامنه خواسته های انسانی گسترده تر از این است که بشود در حدّ عالی یا نسبی راضی بود. بی دریغ و کاشکی و بدون حسرت خواسته های شدنی، بیشتر کسان، نمی‌توانند زیست. رسانه های ارتباط سریع کنونی هم این دامنه دید و آمال و امیال منطقی انسان کنونی را گسترده تر و سپهر خواسته هایش را در یک قیاس موزون و منطقی وسیع‌تر کرده است. برای رضایت از زندگی و شادمانی، ما خودمان را محدود به حدودی به نام قناعت برای رضایت می کنیم. به عنوان یک انسان، خواسته ها و نداشته هایم کم نیستند، اما در دامنه قیاس و ذهنی منطقی، احساس خود برایم راضی کننده است. کوشیده ام این دامنه گسترده را درحدی نگاه دارم که راضی کننده و شادی آور بنمایاند. موفق هم شده ام. ولی بی افسوس و فاقد کاشکی هم نیستم.


«افسوس و حسرت شما؟»

افسوسم این است که خیلی زود به دنیا آمده ام. سال کشف پنی‌سیلین توسط یک پسر روستانی نشین اسکاتلندی به نام آلکساندر فلمینگ (1928) در نتیجه این زود و در مکان و موقعیت دشوار و نامناسب (ایران آن زمان) به دنیا آمدن، از مزایای قرن فن آوری های نوآورد و ارتباطات سریع و پیروزی انسان بر بسیاری از خواسته هایش برای زیست بهتر و سلامت طولانی تر و دانش فراهم تر به‌دورم. افسوسم برای دوام عمر و جاودانه شدن انسان نیست، بلکه، برای دستیابی به امکانات شگرف فراگیر فراهم درهمه جا و همه وقت روزگاری است که در دو دهه آینده در راه رسیدن است.


«برای من جالب و شنیدنی است. دوست داشتید چه زمانی به دنیا می آمدید؟»

اکنون که در رختخواب با فشار بر چند تکمه، کتاب خانه عظیم کنگره امریکا را در اختیار دارم، از موزه لوور پاریس، گوگن هایم نیویورک و برینتیش میوزم لندن به گونه سه بعدی ار جمیع زوایا می توانم دیدن کنم، در دوبیِ بی آب و علف، بَدَل موزه لوور را می بینم، نیازم نیست شال و کلاه کنم و بار سفر ببندم! شما در ژنو و درون سالن سقف دار پذیرایی خانه تان خانه من را در جنوب غرب امریکا می بینید و می توانید گلدان های گل فضای سبز خانه ام را شماره کنید. در چند سال آینده همین کتاب خانه عظیم و حجیم کنگره را نانوتکنولوژی در ابعاد یک حبه قندش خواهد کرد! چنین دورانی برای یادگیری از دید و باور جستجوگر من دیدنی، زندگی کردنی و حسرت خوردنی است. در یک دید بلند پروازانه دوست دارم زمانی به دنیا می آمدم که انسان راز آفرینش هستی را می داند و به کودکانش در مدارس می‌‍ آموزاند! در نگاهی ملموس تر و ساده تر، امروز به دنیا می آمدم که در سال2045 سی و چند ساله و کامل انسانی باشم. سالی که بنابر محاسبات ریموند کورزویل Raymond Kurzweil ، دانشمند امریکایی و یکی از پنچ آینده نگر جهان که زنده است، نقطه عطفی در تاریخ جهان می داند و معتقد است که در سال ۲۰۴۵ هوش مصنوعی از هوش انسانی پیشی می گیرد و به کمک آن انسان دارای عمری طولانی خواهد شد و می تواند برای زمان مرگ خود برنامه ریزی کند و تاریخ آن را به میل خود تعیین نماید. همچنین انسان روبات‌هایی تولید می کند که هوشمندانه‌تر از خالق خود، انسان، عمل کنند. چنین ربات هایی، در تمامی کارها و تصمیم گیری‌ها، جای‌گزین انسان باشند . او معتقد است که با این رخداد، تمدن بشر کامل شده و قطعن چنین راهی برگشت ناپذیراست. تا آن زمان حدود ۳۵ سال باقی است .


«شما به این موضوع و این آینده نگری باور دارید؟»

در این واقعیت باور من نقشی ندارد. موضوع هم به افکار نُستراداموسی برنمی گردد. کورزویل را می شناسید؟


«نامش را در اینترنت خوانده ام ولی نمی شناسم وبا افکارش آشنا نیستم.»

درگوگل یک جستجو کنید به سرعت خواهید شناختش. فشرده و کوتاه این که، ریموند کورزویل شصدواندی ساله زنده و پابرجاست. شخصیتی است که سیستم تشخیص گفتار و تبدیل گفتار به نوشتار را اختراع کرده و بزرگ‌ترین آرزویش "جاودانگی و گریز از مرگ ناگزیر" است. یگانه انسانی که بیل گیتس مدیر عامل و مدیر معماری نرم‌افزار در شرکت مایکروسافت و رییس هیآت مدیره و سهام دار عمده این شرکت از او به عنوان "بهترین کسی که می‌تواند آینده هوش مصنوعی را پیش‌بینی کند" نام برده است٬ گیتس در مصاحبه‌ای با "گاردین" (2014) گفت: «او[کوروزویل] و همکارانش در گوگل مشغول کار روی سیستم کامپیوتری هستند که با اضافه کردن قابلیت سیستم با درک و فهم طبیعی، زبان های گوناگون زنده دنیا به سرویس‌های گوگل، به جست‌وجوگرهای این شرکت این توان را می دهد که هرچه به هر زبان نوشته می شود درک، فهم، طبقه بندی و ذخیره کرده و براساس فهم دقیقی از زبان‌های گوناگون نگهداری شود! او و همکارانش در گوگل می‌خواهند امکانی ایجاد کنند که "سیستم‌های کامپیوتری همه آنچه در پهنه وب وجود دارد را بخوانند! می دانید این به چه معناست؟ یعنی همه زبان ها و همه صفحات همه کتاب‌ها رابتواند بخواند، درک، فهم، ضبط و به موقع از آن بهره برداری کند! فشرده اش کامپیوتر بهتر از ما مارا می‎شناسد و ارزیابی می‎تواند بکند!


«شگفت آور و باور ناکردنی است. اقرار می کنم که من تا کنون به چنین فکر و توان انسانی نیاندیشیده ام!»

برتری ریموند کورزویل هم در همین زمینه است، اندیشیدن درباره ناشدنی ها و راه یابی برای شدنی شدن به یاری سیستم رایانه ای! این آغاز تفکر اوست. می‌کوشد تا سیستم بتواند بخواند، توجیه و تفسیر و سپس با کاربر، وارد دیالوگی هوشمندانه شود. به عبارت ساده‌تر رایانه بتواند به همه سوالات پرسش‌گر مخاطب اش، پیرامون یک موضوع خاص، پاسخ قابل اعتمادی بدهد!


«آیا این مهم شدنی است؟»

اندکی فراتر از این را دارند انجام می دهند. گوگل به سادگی می‌تواند حتی پیش از آن‌که سوال‌هایتان را بپرسید، به آنها پاسخ دهد.


«منظور و نظرتان فکر خوانی که نیست و داستان حس ششم؟»

بازهم فراتر! به این ترتیب که این سیستم تمام ایمیل‌هایی که شما ارسال کرده‌اید را به هر زبانی که باشد، می‌خواند و هرچیزی که در طول عمر آنلاین‌تان جست‌وجو کرده‌اید را در حافظه‌اش ذخیره خواهد کرد. حتی وقتی چیزی تایپ و به سرعت پاک کرده‌اید را هم به خاطر خواهد سپرد، تا دقیق‌ترین درک ممکن از شما را داشته باشد.

به همین خاطر و از همین طریق است که کورزویل می‌گوید گوگل به زودی شما را از نزدیک‌ترین عزیزان‌تان هم بهتر خواهد شناخت: چون برای این سیستم هیچ چیز پنهانی درباره شما وجود ندارد و مگوترین اسرارتان هم پیش چنین سیستم هوشمندی فاش است.

درمورد پرسش شما که این امر شدنی است او خودش جواب می‌دهد:

« هرچقدر هم که چنین تحولی مرموز و مخوف به نظر برسد، نمی‌توان از وقوع آن جلوگیری کرد.» او این تحول و توسعه این قابلیت‌های جدید را "مرحله‌ای دیگر در تکامل بشر" می‌داند.

Description: Ray-Kurzweil ریموند کورزویل

ریموند کورزویل

Raymond "Ray" Kurzweil (born February 12, 1948) is an American author, computer scientist, inventor, futurist, and is a director of engineering at Google. Aside from futurology, he is involved in fields such as optical character recognition (OCR), text-to-speech synthesis, speech recognition technology, and electronic keyboard instruments. He has written books on health, artificial intelligence (AI), transhumanism, the technological singularity, and futurism. Kurzweil is a public advocate for the futurist and transhumanist movements, as has been displayed in his vast collection of public talks, wherein he has shared his primarily optimistic outlooks on life extension technologies and the future of nanotechnology, robotics, and biotechnology.

Raymond "Ray" Kurzweil



باز گردیم به خودمان و زندگی محدود و دلبستگی های محدودترمان.


«برایم جالب و شنیدنی است دوست می دارم در این باره بیشتر بدانم و پرسش هایی را مطرح کنم"

دراین باره که «فردای ما چگونه دنیای است» در زمان مناسبی صحبت خواهیم کرد. باز گردیم به دنیای خودمان و تنگناهای دهلیز مانندش.


«گفتید که سالی چند است که دیگر مجسمه نمی سازید و بربوم بزرگ رنگ وروغن نمی گذارید. کارهای کوچک و بیشتر کلاژ کار می کنید. چرا؟»

کار در اندازه و حجم های بزرگ مال زمانی بود که امکاناتش فراهم بود و من هم از نظر فیزیکی"آب" نرفته بودم. گویا منقبض شده ام. "کار بزرگ را بزرگان کنند" امکانات کوچک کار کوچک می طلبد! به گونه کلی و دور از شوخی، دیگر امکاناتش نیست، نه این که توانش نباشد. زمانی، گارگاهی مجهز با امکانات فراوان، کارگر و نظافت گر برایم فراهم بود. حالا در اتاق خوابم کار می کنم. از باغ و جنگل و کناردریا تا یک خانه تمیز و منظم و یک اتاق خواب با کف پوش روشن لکه پذیر، راه درازیست. شرایط مکانی زمانی ایجاب می کند.


«شنیده ام کتاب "نقشی از خاطرات پنهانم" شما حدود 200 کلاژ دارد و در حال چاپ ونشر در تهران است. همه را در همان اتاق خواب کارکرده اید؟ راجع به کتاب هایی که ایردن پایگاه دندان پزشکی باید چاپ و منتشر کند هم پرسش هایی دارم»

راجع به پنج یا شش جلد کتاب برای ویرایش و چاپ بماند، در زمان خودش حرف می زنیم. کلاژها بیش از 300 عددند. کلاژ نقاشی ها و نقاشی ها هم روی هم 300 عددی می شوند. روی هم 15آلبوم 48 عکسی بزرگ با ابعاد 45 در 37 سانتی متری آماده اند. تعداد کارهای درون این آلبوم هم 662 عدد است، که شامل کلاژ، کلاژ نقاشی، نقاشی رنگ و روغن روی مقوا و 50 عدد طرح های پرتو درمانی است.

درجواب پرسش شما که همه کارها را در همان اتاق خواب کار کرده ام، باید بگویم بله، در همان اتاق. جای دیگری هم بود، ولی نیمه شبان با لباس خواب نمی‌شد رفت کار کرد!


«در نوشته ای از دختر روان شناس شما -دکترتی سندوزی- خواندم که درباره کارهای جدیدتان کلاژ نقاشی ها نوشته بود:

"ملموس ترین موضوع، برای من شاهد و ناظرِ کارکردن بی توقف شما، می‌تواند این فوران ناگهانی رنگ و روغن روی مقوا، نه بوم، آن هم به صورت کلاژ باشد، که با درخت شروع و در درخت مانده است! دَرِ اتاقِ خواب تان را بسته و خانه را از بوی تند رنگ انباشته اید. چه شده که تمام کف اتاق و راهروی طبقه بالا را پُر از نقاشی رنگ و روغن نه اکریلیکی که زود خشک و به آسانی شسته می شود کرده اید؟ به گفته خودتان: "آن قدر ساخته ام که دیگر برای راه رفتن در اتاق خواب باید به دنبال جای پا گشت! ناگزیر به راه روی اتاق های خواب شما تجاوز کرده ام..."

داستان چیست. موضوع کلاژ نقاشی چیست؟»

نمی دانم این نقل قول از کدام منبع و نوشته ایست. شاید در "یک استکان چای تازه دم با پدرم" آمده باشد. مطمئن نیستم. یک روز آمد و نشست ضبط صوت را روشن کرد و گفت: «من شاهد بودم که چگونه به کلاژ پرداخته اید، حالا می گویید دارید کلاژ نقاشی کار می کنید. منظورتان از واژه «کلاژ نقاشی» چیست؟ » کلی با هم سخن گفتیم. ماحصل پرسش او این بود که چرا جهش از کلاژ به کلاژ نقاشی؟ و دلیل این فوران ناگهانی رنگ و این همه کار چیست؟ چرا رنگ و روغن و مقوا و چرا این همه تنه درخت بی شاخه و برگ؟ من جواب ایشان را درمقدمه کتابی در باره کلاژ نقاشی نوشته و شرح داده ام، اگر منتشر بِشَوَد، خواهید خواند. فشرده اش این که:

کاربرد رنگ روغنی مرتبط به فرهنگ 7 و اندی ساله کلاسیک پسند من در نوجوانی و جوانیم است. وقتی هنوز رنگ های اکریلیک به بازار نیامده و نقاشی مدرن متداول نشده بود. من هم از مخلوط کردن رنگ روغنی و برداشت و گذاشت آن با قلم مو وضخامت و دیر خشک شدنش که به من امکان پاک کردن و دوباره و سه باره کارکردن را می داد، خوشم می آمد. این که می گویم "من"، در واقع منظور طبع و میلم است که می طلبد و می انجامد! همان که فرمانم می دهد.

اما در باره "چرا این همه؟" اگر خودم چرایی اش را می دانستم که این تکرار را مرتکب نمی شدم. جوابش را باید از آمر ناشناخته ام پرسید!

چرا مقوا؟ مقوله وزن و حجم است. کار در اتاق خواب، روی بوم و سه پایه، ریخت و ریز رنگ را به همراه دارد، ولی کار روی میز، ظرفیت یک ورق مقوا را دارد. مزید بر این دلیل، این کارها را با عشق و امید به فرستادن به ایران می سازم و انجام می دهم. تجربه این 18 سال انتظار برای آمدن، بسته بندی کردن، بردن انبوهی از کار به ایران، به من فهماند که تا زنده هستم، نمی آیند و نمی‌کنند. شاید اگر 100 برگ مقوای سبک باشد بتوان در چمدان دوستی گذاشت و به ایران رساند. ولی بوم، در اندازه های کوچک و بزرگ فرقی نمی کند، آسیب پذیر است و باید بسته بندی درست و پُرهزینه کرد تا سالم به ایران برسد. کار من نیست.

چرا تنه درختان بی شاخ و برگ؟ همه تنه‌ها بی شاخه و برگ نیستند. آنها که کلاژ نقاشی بودند، یا نقاشی هایی بودند که از کلاژ نقاشی گریخته بودند و داشتند نقاشی رنگ و روغن روی مقوا می شدند، چنین بودند. برای خودم نیز جالب است. اول تنه ها سرو گردن پیدا کردند و به نقاشی هایم در ایران شبیه شدند. گویا نگاهم از پنجره اتاق به فضای باز پُر درخت، آن امرکننده را به برگ دار شدن خواند و من را خوش حال کرد. دیگر خودم را در زمان و دوران تنه و تنهایی و پدربزرگ تنها بودن نمی دیدم و ندیدم. بار دیگر سبز شدم، روییدم و به برگ و برّنشستم.

جان سخن، در این روزهای سفر و مهمانی هم، می بینید که لپ تاپم را همراه دارم. می نویسم تا پُر و لبریز و سرریز شوم تا شاید...


«آیا باز هم کار خواهید کرد؟»

تصور نمی کنم که تا از روزن زمان به در نشوم از کارکردن باز مانم. جان من، نیروی حیاتی ام، بودن و بودنی هایم همیشه درحال حرکت، دگرگونی، دگر شکل شدنی مداوم و همیشگی است. می‌دانم روزی هم استحاله و حالی به حالی کامل خواهم شد که دیدنی است نه گفتنی. این خودش برایم یک دگرگونی و امیدیست برای دنیای دیگری که همین است که هست.

دیروقت است، شب به خیر باید گفت.


«آخرین پرسشم برای امشب، وقتی به اتاق خواب می روید، می نویسید یا می خوابید؟ »

به شکاف پایین در اتاق خواب نگاه کنید اگر روشن بود نخوابیده ام. من با نور، دوستم و در روشنی نمی خوابم، خواب هم نایاب نیست فرصت زیادی برای خوابیدنم هست.


چراغ زندگی تان همیشه روشن باد.

Guity Goerg Shahidi Dr.

Suisse, Genève.

Summer 2014


کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
مطالب مرتبط:  چه کردند و چه باید کرد؟ | دکتر سندوزی
چرا هنر در کنار دندان پزشکی | دکتر سندوزی
خیلی ساده مثل راه رفتن۱ | دکتر سندوزی
خیلی ساده مثل راه رفتن۲ | دکتر سندوزی
خیلی ساده مثل راه رفتن۳ | دکتر سندوزی
وضعیت من درآمریکا | دکتر سندوزی
من هرگز هنرمند نبوده ام | دکتر سندوزی
نقشه راه موفقیت | دکتر سندوزی
جهان بینی | دکتر سندوزی
جهان وطنی | دکتر سندوزی
دانشگاه یگانگی | دکتر سندوزی
پیوند، استحکام آور و تفرقه، شکست ساز است | دکتر سندوزی
معرفی کتاب: وقتی چراغ‌ها ... | دکتر سندوزی
مرزهای مبهم احساس | دکتر سندوزی
سرشت سرنوشتم | دکتر سندوزی
پنجره ای رو به باغ پُر درخت | دکتر سندوزی
با یک فنجان قهوه داغ موافقید؟ | دکتر سندوزی
چند لحظه در پرده ابهام... و آن | دکتر سندوزی
مرا به موقع به درون خواند | دکتر سندوزی
آن کیسه مخملی سبز | دکتر سندوزی
چهار راوی و یک نویسنده | دکتر سندوزی
"او" مردِ سفر و یافتن | دکتر سندوزی
وقتی چراغ‌ها ناگهان خاموش می شوند | دکتر سندوزی
گُم از خویشتن، در زیر خاکستر زمان | دکتر سندوزی
کتی فتاده ز شانه تقدیر | دکتر سندوزی
شاهد از غیب می رسد | دکتر سندوزی
دو چشم بود که از پشت مردمک هایش | دکتر سندوزی

بازگشت به فهرست


دکتر فریبا کرامت | Keramat
استاد گرامى جناب آقاى دكتر سندوزى با درودی خالصانه،

گفتگوی مکتوب شما را با دکتر گیتی شهیدی که در ایردن خواندم، حال ویژه ای پیدا کردم.
سخنان و دیدگاه های شما چنان تأثیر عمیقی بر وجود انسان می گذارد که انگار سبک شده ای و به پرواز درآمده ای. بعضی از سخنان شما را انگار براي بار دومی بود که مي شنوم. پرده از ضمير نا خودآگاه انسان كه كنار مي رود، خود را ساده و بي آلايش مي بيند و چقدر آن لحظه زيبا و دوست داشتني است. شما را همچون پدری مي ستايم و خوشحالم که سعادت دارم مطالب استادی چون شما راهنمای زندگی ام باشد.
با آرزوى طول عمرى با عزت و افتخار براى شما، قطعه زیر را تقدیم تان می کنم:

زير تاريكي شب
ديدن مهتاب قشنگ است.
چه خيالي است اگر بال ندارم؟
حس پرواز كه هست
حس پرواز قشنگ است.
قلمم
دفتر شعرم
همه را باد ربود
خبري نيست
رقص ژوليده نيزار قشنگ است.
در و ديوار اگر غم دارد
گريه كن
گريه قشنگ است.
به كسي كينه نگيريد
دل بي كينه قشنگ است
به همه مهر بورزيد.
به خدا مهر قشنگ است.
دست هر رهگذري را بفشاريد به گرمي
بوسه هم حس قشنگي است.
بوسه بر دست پدر.
بوسه بر گونه مادر
لحظه حادثه بوسه قشنگ است.
بفشاريد به آغوش عزيزان
پدر و مادر و فرزند
به خدا گرمي آغوش قشنگ است.
نزنيد سنگ به گنجشك
پر گنجشك قشنگ است
پر پروانه ببوسيد
پر پروانه قشنگ است.
نزنيد سنگ به هر زاغ سياهي
به خدا زاغ قشنگ است.
چندشت ميشود از كرم.
ولي كرم قشنگ است.
نسترن را بشناسيد
ياس را لمس كنيد
به خدا لاله قشنگ است.
همه جا مست بخنديد
همه جا عشق بورزيد
سينه با عشق قشنگ است.
بشناسيد خدا
هر كجا ياد خدا هست
هر كجا نام خدا هست
سقف آن خانه قشنگ است.
نام گفتاورد
 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil