مهرواژه مصفا | دکتر سندوزی

مهرواژه مصفا | دکتر سندوزی


تو بودی که من واژه مهر را...

بعد از یک هفته سرگردانی بین انتخاب پزشکی و دندان پزشکی، یک باره از مطالعه در باب تمام علم های مرتبط بهبدن انسان- علم البدان- به 32 دندان و محیط مرطوب و تنگ و تاریک دهان پیوسته بودم تا دندان پزشک شوم. این فرود ناگهانی و تصمیم گیری درباره اش آسان نبود. به ویژه رشته دلخواهم ادبی و علوم انسانی بود که در آن زمان باید به گونه ای نوکر و نان خور دولت بود، که با مزاج پدرم و من سازگاری نداشت.
بنابراین، به ضرورت رهایی و شغل آزاد داشتن من را به رشته طبیعی فرستاد.  روز اول که وارد دانشکده دندان پزشکی شدم نزدیک بود بزنم زیر گریه. فزون بر نوعی فرود، یک بنای دوطبقه، اگر ساختمان پزشکی آن زمان را مانند عقابی بدانید بر بلندای باغ دانشگاه از شرق به غرببال گشوده که شمالی ترین قسمت باغ دانشگاه تهران را از آن خودکرده بود دو ساختمان کوتاه و تو سری خورده دارو سازی و دندان پزشکی به نظرم پنجه های آن پرنده پرخاشگر بلند پرواز آمد.در این ساختمان کم عرض دراز، زیر پنجه عقاب احساس حقارت و بیگانگی می‌کردم. رخدادی رخ داد که دل به مهر همان ساختمان حقیر- درقیاس با بنای پُر شکوه پزشکی- دادم.
در سر سرای بلند سقف ورودی دانشکده حیران ایستاده بودم که مرد کوتاه اندام میان سال و زبرو زرنگ تند وتیز رُویی همراه با جوان بلند قامتی که کمی به جلو خم می نمود از دور آمدند. این دو درتضاد کامل فیزیکی و رفتاری من را حیران کرد که مثل آلیس در سرزمین عجایب شدم*
«آلیس در سرزمین عجایب» نوشته لوییس کارول(۱۸۶۵)
حیران بودم که مرد، فرز و تند رُویِ کوته قامت،بی کلامی به مرد جوان همراهش، به درون اتاقی که نوشته بود ریاست رفت و جوان بلند قامت اندکی به جلو خمیده بیرون ماند. برگشت و من را دید و با لهجه اصفهانی شیرینش پرسید:
- شما به دنبال کسی هستید؟
- نه، بله کتاب خانه دانشکده را می خواهم.
- اتاقکی است در طبقه دوم.
دیدحیرانم، بازویم را صمیمانه گرفت که ببردم بالا ولی درحال رفتن،دوباره، پرسید:
- درکتاب خانه کسی نیست. دنبال کسی هستید؟
- نه، دانشجوی سال اولم امروز اولین باری است که قبل از افتتاح دانشکده آمده ام بیینم دانشکده دندان پزشکی چگونه جایی است.
ایستاد. لب های برجسته ای داشت که لب پایین اش سرخ تر می نمود. من رابه مهر نگاه کرد و گفت که خودش هم تا دوسال پیش دانشجوبوده حالا بعد از خدمت نطامش (1328) آسیستان بخش دندان پزشکی به ریاست دکتر حیدر سرخوش شده است. اشاره به مردی که درون اتاق رفته بود کرد. پرسید:
- دوست دارید تمام دانشکده، غیراز این اتاق که اتاق رییس دانشکده است را نشانتان بدهم؟
ساختمان دانشکده را دوست نداشتم، ولی این ملاطفت، مهربانی و صمیمیت جوان را دوست داشتم. مثل اینکه کسی یک لیوان نوشیدنی شیرین و خنک را، در میان آن سرگردانی و دو دلی، داد دستم. رام و آرام شدم. گویی بیگانگی از دلم گریخت. همراهش راه افتادم.همه جا را نشانم داد، با خیلی از مسایل لازم و مهم برای دانشجوی خوب بودن آشنایم کرد، گفت که دانشکده مقرراتی سخت و ویژه خودش را دارد. عده ای استادند وقدرت مند، عده ای هم که جوانترند اسیستان و استاد یارند و مطیع. بعد هم مرا به اتاقی برد که نشستیم و گپ دل چسب و دل شاد کننده جوانانه ای باهم زدیم. چنین شدکه امروز بعد از 66 سال در سن 86 سالگی به مناسبت شصت و ششمین سال آشناییم با دکتر مرتضا مصفا می خواهم بنویسم که:
"تو بودی که من واژه مهر را
توانستم این‌گونه معنا کنم»
دوست شدیم.
می گویند نباید گذاش زنجیر و رشته مهر و همدلی به ما ختم شود. نیاز است که این رشته مهرورزی و یاری دهی تداوم پیدا کند قصه ای برای شما دارم:
یک روز تنگ غروب زمستان وقتی رضا داشت از خانه اش به سرکار دومش می رفت، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و نگران و ترسان در سرمای برف ریزان کنار ماشین اش حیران ایستاده. رضا از ماشین پیاده شد و خودش را معرفی کرد و گفت آماده ‌است تا زن را کمک کند.زن گفت صدها ماشین از کنارم رد شدند، اما کسی نایستاد، این واقعاً لطف شماست. رضا گفت که زن به ماشین برگردد و ترمز دستی را بکشد وهمان جا مصون از سرما بماند.
وقتی رضا لاستیک را عوض کرد و درب صندوق عقب را بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: من چقدر باید بپردازم؟
رضا پاسخ داد: شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در چنین شرایطی بوده‌ام؛ روزی شخصی پس از اینکه به من کمک کرد، من هم همین پرسش را کردم. گفت اگر واقعاً می‌خواهی بدهی‌ات را بپردازی، باید نگذاری زنجیرهمدلی،همراهی و محبت به تو ختم شود. بنابراین اکنون نوبت زن است که در موقعیتی، این مهربانی را در باره نیازمند دیگری ادا کند.
چند مایل جلوتر، زن کافه کوچکی را دید روشن و گرم خوش نما. پارک کرد و داخل شد تا چیزی بخورد، که سخت سرمازده و گرسنه بود و بعد به راهش ادامه دهد. اما نتوانست بی‌توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمت بارداری باشد که با شکم برجسته اش به او خدمت می کرد. غذایش راخود و صورت حسابش را خواست، وقتیپیشخدمتبرگشتتابقیهپول زن را به او برگرداند، زن داشت سوار ماشینش می‌شد. درحالیکه روی دستمال کاغذی سفره یادداشتی گذاشته بود. وقت یپیشخدمت نوشته را خواند اشک در چشمانش حلقه زد. در یادداشت نوشته بود: “شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این موقعیت بوده‌ام؛ یک نفر به من کمک کرد و گفت اگر می‌خواهی بدهی‌ات را به من بپردازی، نباید بگذاری زنجیرعشق و مهر ورزی به تو ختم شود. این چک در وجه حامل مال شماست.
همان شب وقتی زن پیشخدمت به خانه برگشت، درحالیکه به ماجرای پیش آمده فکر می‌کرد به شوهرش گفت: «رضا از فردا لازم نیست برای اضافه کار شب ها در این برف بِرانی وبِرَوی، همه چیز داره درست می‌شه، این چک را نقد کن.»
از سال بعد کارم بدون سرو صدا این شد که چند روز زودتر از افتتاح دانشکده می شدم راهنمای تازه واردین.صفای مهر مصفا مُسری بود و خوشبختانه من زود مبتلا شدم. هنوز هم مبتلای مهربانی مهرش هستم.
لازم نیست بگویم در ان روز دکتر مصفا بیست وشش سالش بود و از من 5 سال سال وسه روز بزرگتر بود. با این همه آرامش و نرمش، گویا در به دنیا آمدن، کمی عجله داشته،او روز سیزده فروردین به دنیا می‌یاد من شانزده فروردین سه روز بعد از او اندکی دیرتر و عقب تر به دنیا آمدم و همین گونه هماز او و دیگر مردانی که دارد نسل شان ور می‌افتد عقب مانده ام.
بعد ها فکر کردم؛ خوب شد که من را به کتاب خانه دانشکده نبرد، ولی به خانه دوستی و انسانیتم کشاند. صریح، سریع ونکته پرداز و سخن شناس بود. هنوز هم سخنش زیرکانه و گوشه دار است.
در سخنرانی ای که درسال 1331 درباره پیشرفت های چشم گیر دانشکده در آن زمان شاهنشاهی برقرار بود داشت سخن می‌گفت، با متانت و آرامش و ادبی که دارد گفت:
«...در سال ۱۳۲۶ تنها کتاب اختصاصی دندان‌پزشکی به زبان فارسی بنام بیماریهای دندان و درمان تألیف دکتر محمود سیاسی استاد دانشکده دندان‌پزشکی از طرف انتشارات دانشگاه به چاپ رسیده بود. خوشبختانه سال گذشته ۱۳۳۰ با اضافه شدن کتاب اینله و انله به قلم دکتر حسین نواب همکار فعال ما کتابخانه دانشکده به دو کتاب تخصصی مزین گردیده است این پیشرفت کم و ناچیزی نیست.»
این سخن برای من معنا دار بود. در آن زمان منابع مطالعاتی ما، صرفنظر از کتاب های علوم پایه پزشکی، فقط جزوات پلی کپی شده ای بود که استاد مربوطه اش خودش نمی توانست آنرا درست بخواند. بگذریم.
تا یادم هست از دوران جوانی تاریخ دانی خوش حافظه و اهل دل و حال و آنی بود که حافظ می خواست. شعر شناس و نکته پرداز طنازی بود. یک روز برایم داستانی گفت که هنوزهم به خاطر دارم، شاید خودش یادش نباشد:
نادر شاه در راه هند پسر بچه ای را دید که پشت به دیواری نشسته و دارد در افتاب سرد زمستان قران می خواند. از او پرسید:
- چه سوره ای را می خوانی؟
پسر با لحن شیرین اصفهانیش گفـت سوره «انا فتحنا لک فتحا مبینا»را می خواند. این سخن به نادر خوش آمد، دست درکیسه کرد و سکه زری را به پسرداد ولی پسر از گرفتن سکه خود داری کرد، که مادرش او را کتک خواهد زد که این سکه زر را از کجا به چنگ آورده ام.
- به مادرت بگو نادر در راه هند به تو داده...
- دیگر باره و بدترخواهدم زد.
- چرا؟
- چون می گوید دروغ می گویی، نادر بخشش و همتش به کودک یتیمی یک سکه طلا نخواهد بود.
نادر کیسه ای از زر به او بخشید.
من حیران این زیرکی کودکانه بودم فراموش کرده بودم که او خود از همان دیار است. در آن زمان نپرسیدم که کودکی اصفهانی در راه هند چه می کرده است! اگر می پرسیدم به یقین می گفت رفته بوده زیارت حضرت رضا.
دکتر مصفا، هم اکنون، یک تالی و همزاد دارد که او دکتر موسا باکی هاشمی است. هر دو هم سال وهم قد و هم مو هستند. دکتر باکی هاشمی، هنوز هم همان است که دکترمرتضا مصفا هست. هردو، متین، متحمل، متعهد، مودب و موزون. حریم حرمت دیگران را عزیز می دارند ولی در مقابل حقایق تاریخی صریح و بی پرده گو هستند. یک زمانی دکتر باکی هاشمی صریح تر و جسور تر هم بود که مزدش را هم گرفت بازهم بگذاریم و بگذریم.
دکتر مصفا اگر به خودش بود هنوز هم داشت درس می داد. وقتی به خدمت آموزشی دانشکده درآمد مرداد ماه(1328) 26 سالش بود درست 26 سال هم خدمت کرد. چرا در 52 سالگی بازنشسته شد باید از خودش پرسید. در این چهار دهه بر صدر نشسته و قدردیده این توجه مولود رفتار ملایم و انسانی خود اوست. نمونه اش:

روابط عمومي دانشگاه علوم پزشكي تهران: از دكتر مرتضي مصفا رييس دفتر ارتباط با دانش آموختگان دانشكده دندانپزشكي به عنوان پيشكسوت و فعال عرصه دندانپزشكي تجليل به عمل آمد.
 به گزاش روابط عمومي دانشكده دندانپزشكي، مراسم جشن روزدندانپزشكي، با حضور دكتر وحيد دستجردي، وزير بهداشت و درمان و آموزش پزشكي، دكتر شهاب الدين صدر، رييس سازمان نظام پزشكي، دكترمحمد بيات نائب رييس شوراي عالي نظام پزشكي، دكتر فاضل دبير شوراي آموزش دندانپزشكي و تخصصي، دكترمنزوي رييس دانشكده دندانپزشكي و پيشكسوتان و فعالان عرصه دندانپزشكي، در عصر و شب بيست و سوم فروردين ماه سال 1389، درمركز همايش هاي برج ميلاد، برگزار شد.
همچنين در ادامه اين مراسم، از دكتر مرتضي مصفا رييس دفتر ارتباط با دانش آموختگان دانشكده دندانپزشكي به عنوان پيشكسوت و فعال عرصه دندانپزشكي تجليل به عمل آمد.

بخشي از زندگينامه و تاريخچه فعاليت هاي علمي دكترمرتضي مصفا رييس دفترارتباط با دانش آموختگان دانشكده دندانپزشكي، به شرح ذيل مي باشد:
- متولد 1302،
- تحصيلات ابتدايي و متوسطه در اصفهان
- سال ورود به دانشكده دندانپزشكي 1322
- اخذ مدرك دكتراي دندانپزشكي در سال 1326
- ارائه پايان نامه دكتراي دندانپزشكي با درجه خيلي خوب در سال 1327
- شروع دستياري در بخش پروتز دانشكده دندانپزشكي 1328
- رياست درمانگاه در سال 1332
- رياست درمانگاه هاي آموزشي در سال 1337 و رياست بخش وابسته در سال 1341
- دانشيار در سال 1343 و سرپرست بخش پروتز پارسيل 1348 و متخصص پروتز و استادي پروتز در سال 1354 و بازنشستگي
- دندانپزشك نمونه در سال 1378 و دومين همايش نكوداشت استاد در دي ماه 1381
- كارشناس هيأت بدوي و عالي انتظامي سازمان نظام پزشكي
- دريافت تقديرنامه به مناسبت انتخاب به عنوان كارشناس نمونه در هيئت هاي انتظامي سازمان نظام پزشكي جمهوري اسلامي.

می توان بیشتر و مفصل ترهم نوشت. منظورم معرفی و شناخت ایشان نبود. بیان رخدادی بود که من را با او دوست و همراه و فرودم را از پزشکی به دندان پزشکی برایم پذیرفتنی و بعد عاشقانه کرد ولی رخدادردیگری هم به صفای دل دکترمصفا رخ داده که کمتر ممکن است اتقاق بیافتد. می گویند:
پرتوی عمر چراغی است که دربَزم وجود
به نسیم مژه برهم زدنی خاموش است
به باورم گذر از روزن زمان امری است حتمی و مسلم، امری که هر انسان هستی شناسی می داند که در این گذر اجباری راه زندگی، از آن روزن خواهد گذشت ولی تاکنون کسی برای خودش مرثیه ای به این زیبایی نسروده است باهم بخوانیم:  
«چه می‌توان گفت در باره مردی که عالیترین لذت او مهر ورزیدن به آب و خاک وطن بود و در کار این مهرورزی به ایران و فرهنگ و هویت ایرانی برای خود حد و مرزی قایل نبود.انسان‌ها می‌آیند و می‌روند و فراموش می‌شوند، اما هستند انسان‌هایی که نامشان به تناسب درجه اثرگذاری در محیط پیرامونی در خاطره‌ها حک می‌شود و در وجدان جماعت باقی می‌ماند. تردیدی نیست که نقش ما نقشی است جاودانه و بر جا ماندنی که باید بدرخشد و بماند.*»
*از سخن رانی دکتر مرتضا مصفا در سوگ همکارش دکتر سمیع وهاب‌پور
عمرش هم چنان پردوام باد

امیر اسماعیل سندوزی
فور اس رنچ کالیفرنیا
مرداد 1393

سفر یعه سرزمین بنفشه های جاویدان



کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
مطالب مرتبط:  باکی، ای که از بازی روزگار باک ندارد | سندوزی
ابوالمشاغل دندان‌پزشکی | دکتر سندوزی
برای ایستاده ای خستگی ناپذیر؛ دکتر افتخاری | دکتر سندوزی
سیاح الماس درخشنده دندان پزشکی ایران | دکتر سندوزی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil