در حال بارگذاری برای پخش


در حال بارگذاری برای پخش
برای دیدن آلبوم عکس دکتر فرهاد اسفندیاری روی تصویر زیر کلیک کنید
Esfandiari_Farhad.jpg
به نام خداوند رحمان
در واپسین روزهای زمستان، آنگاه که همهء امیدها و نگاه ها به یاری اسفندماه خیره مانده بود، تا زمین و آسمان در بهاری جدید سرود زندگی را ساز کنند و آنگاه که شاید همهء ما بی صبرانه منتظر تحویل سال بودیم تا با دلی سرشار از امید، در اولین دعای بعداز یا مقلب القلوب و الابصار برای سلامتی مراد و استاد عزیزمان، دکتر فرهاد اسفندیاری دعاکنیم، اسفند یاریمان نکرد و اسفندیاریمان را گرفت تا اولین دعای بعد از تحویل سالمان به جای آن قلب پر امید، دعایی باشد با چشمانی سرشار از اشک و سینه هایی پر از آه سوزان برای شادی روح پاک و بلندش و البته یاسینی تا شاید دسته گلی باشد برای مزار پاک و مطهرش، دسته گل هایی که از اقصی نقاط این مرز و بوم به سویش روانه می شد، به نشانهء وفاداری و محبت صدها شاگرد و دوستدارش.

فرهاد اسفندیاری؛
او که با قامت رشیدش، لبخند همیشگی اش، پاکی قدمش، صفای وجودش و با زمزمهء کلامش و صد البته استادی استادانه اش گسترهء محبت الهی بود، و من، استادم، برادرم، فرهاد اسفندیاری عزیز می خواندمش. او که نسیم بهاری خبر از پرواز عاشقانه اش به آغوش عشق الهی داد.
این پرواز عاشقانه اما زود هنگام، گرچه قسمت و تقدیر مقدرش بود، اما شاید قسمت و تقدیر ما شاگردان، دانشجویان و دانش آموخته گانش نیز این بود که در آغاز این بهار خزان زده، پیام های تبریکمان به مناسبت سال جدید را، به پیام های تسلیتی دردمندانه تبدیل کنیم. فاجعه ای که هیچ کس را دل و یارای بیان کردن آن نبود و هر یک از ما شمع امیدی در دل روشن کرده بودیم و در دل آرزو می کردیم تا شاید شایعه ای باشد که پس از تعطیلات، با دیدن قامت رعنای استادمان با آن روی خندان و لبخند همیشگی اش نقش بر آب شود.
اما افسوس و صد افسوس که قدم های استوارمان که فقط به آرزوی یکبار و فقط یکبار دیدن دوبارهء فرهاد عزیزمان با آن روپوش بلند بالای سفید رنگ مارا به دانشکده کشانده بودند، با دیدن حجلهء سیاهپوشش به گام هایی سست و لرزان تبدیل شدند تا با حسرت فراوان آخرین لبخندش را این بار در قاب عکسی با روبان مشکی نظاره گر باشیم و شمع امیدمان را شمع حجلهء سیاه‌پوشش کنیم.
ای کاش همگی می توانستیم در آخرین لحظات در کنار بالینش، آن دستان سرد اما هنوز پر توان را در دستانمان بفشاریم و گرمای عشق خود را نثارش کنیم و از خداوند بزرگ و مهربانش بخواهیم که یاریمان کند تا حتی برای یک لحظه هم که شده، درد و رنج محبوبمان را بین خود تقسیم کنیم و یکبار دیگر در چشمانش نگاه کنیم و بگوییم که دوستش داریم و دوستش خواهیم داشت و التماسش کنیم که ترکمان نکند.
اما دست مریزاد به مهر و محبت خالق و خداوندگارش که با فرهاد اسفندیاری عزیزمان مهربان تر از آن بود که حاضر باشد حتی لحظه ای کوچک ترین درد و رنج آن نازنین را تاب بیاورد و روح پاکش را برای همیشه به سوی خود فرا خواند و در راحت و آرامش جاودانش قرار داد.
نمی دانم که چرا رفت و تنهایمان گذاشت، اما یقین دارم که امروز در گوشه ای از این تالار گریان و ماتم زده ، روح پاکش با همان قامت بلند و لبخند همیشگی ایستاده است و لبخندش نشانگر رضایتش از سیل مریدان، دوستداران و عاشقانش است.
خانوادهء محترم دکتر اسفندیاری عزیز. می دانم که خانهء حزنتان پس از رفتن فرهاد، برای همیشه رنگ و بوی او را خواهد داشت و ما نیز این رنگ و بو را در گوشه و کنار این دانشکده برای همیشه احساس خواهیم کرد. امروز می توانید نگاه فرزندتان را در چشمان صدها دانشجوی دوستدارش جستجو کنید.
فرزند عزیزتان عزیز ما نیز بوده است.
روحش شاد و روانش پاک باد
 

aienechi_mohamad.jpg